اجبار 13 - اینفو
طالع بینی

اجبار 13

اینکه زیادی بهم گشاد بود و تو تنم زار میزد، اما از اینکه وجود آروین و با پوشیدن سویی شرتش، به وضوح حس
میکردم، خیلی حس خوبی
داشتم! ادکلن خنک و خوشبوشو با ذره ذره ی وجودم بو میکردم..! زیپ سویی شرت و تا باال کشیدم..دستامو تو
جیب سویی شرت فرو
کردم..آروینم دستاشو تو جیب جین توسی رنگش فرو کرده بود..دوشادوش هم راه میرفتیم..یه لحظه هوس کردم
بازوشو بگیرم، یکی از دستامو از
جیب سویی شرت، درآوردم و بازوی بزرگ و ورزشکاریه آروین و گرفتم..آروین که معلوم بود از این حرکتم خیلی
خوشش اومده، لبخند زیبایی
رو لباش نمایان شد..لبخنداش زیادی جذاب و خوشگل بود..اگه من به جای آروین بودم، همیشه لبخند میزدم تا به
جذابیت چهره م اضافه میشد!
پارک حسابی ساکت بود و فقط صدای جیر جیر جیرکا و صدای بوق ماشینایی که تک و توک از کنار خیابون
میگذشتن، میرسید...
_ آروین؟!
_ هوووم؟!
_سردت نیس؟
_ نه.! تو گرم باشی، منم گرمم!
چقدر این جور حرف زدناش به دلم نشست..! قلبم پر شد از عشق و محبت به آروین! دستمو محکم تر دور بازوش
حلقه زدم و خودمو بیشتر بهش
چسبوندم!
_ پنجشنبه شب، شیرین مهمونی گرفته! همه رو هم دعوت کرده!
_ به مناسبت؟!
_ به دنیا اومدن رونیکا دیگه!
_ آها..
_ اگه بدونی چقدر دختر نازیه! همه میگن چشاش همرنگ چشای منه!
_پس باید چشای خوشگلی داشته باشه!
واییی! یکی منو بگیره! االه که بیفتم تو بغلشا..امشب چقدر مهربون شده! خواب نیستم؟ حتی اگرم خواب باشم، دوس
ندارم هیچوقت از خواب
بیدار شم! کاش میدونستم تصمیم آروین برای آینده چیه! کاش تکلیفمو میدونستم! حیف که حس میکردم تا وقتی
پیش آروین جا دارم که رامین
گم و گور شده...اگه رامین پیداش شه، قطعاً منم دیگه هیچ جایی پیش آروین نخواهم داشت...چقدر سخت بود با
کسی زندگی کنی که ندونی تا
کِی پیششی و تا کِی زنشی! هراس از دست دادت آروین و این زندگیه به ظاهر اجباری، داشت نابودم میکرد..

عجیب بود که تا حاال صداش درنیومده! کم کم داشتم شاخ درمیاوردم..از آرویم بعید بود..!! پیراهن بلند بنفش
رنگمو پوشیده بودم..موهامو با کش
محکم باالی سرم بستم و جلوی موهامم با بامتل، مثل کوهان شتر درست کردم! هر چند زیاد خوشم نمیومد، اما به
صورت گردم خیلی اینجوری
میومد! گردنبند نصفه ی قلبمو که همیشه گردنم بود و لمس کردم و لبخندی رو لبام نشست..رژ قرمز رنگمو به لبام
مالیدم..عاشق این رنگ بودم..
قرمز آتیشی! پیراهنم بلند بود و دو تا بند نازک داشت که حکم آستیناشو داشت! نسبت به لباسای دیگم خیلی
پوشیده بود..مانتو خفاشی و
شال آبی رنگو پوشیدم و از اتاق اومدم بیرون..! آروین رو مبل نشسته بود و داشت روزنامه میخوند..میگم چرا نرفت
رو مخم و هی داد نزد که زود
باش، دیر باش! بگو آقا سرگرم روزنامه خوندن بوده!!
_ آروین! من حاضرم!
نگاشو بهم دوخت..سر تا پامو نگاه کرد..لبخند رو لباش نشست..خوب خدا رو شکر مورد تأیید حضرت واال قرار
گرفتم! آرایشم زیاد تو چشم نبود و
مالیم تر از همیشه آرایش کرده بودم، فقط یه کم رنگ رژم تو دید بود! آروین روزنامه رو تا کرد و رو میز عسلی
روبروش گذاشت..تو پیراهن مردونه
ی چسبون سفید و شلوار دیزل مشکیش خیلی خوردنی شده بود! خاک تو سرم، این کلمه رو برای دخترا به کار
میبردن نه یه مرد پر جذبه ای مثل
آروین!! زنجیر گردنبند قلب نصفه هم از زیر تی شرتش معلوم بود و زیر نور المپ برق میزد..آروین زودتر از من از
خونه خارج شد تا ماشین و از تو
پارکینگ دربیاره..منم چراغا رو خاموش کردم و از خونه خارج شدم و سوار ماشین آروین شدم! خم شدم و ظبط
ماشین و روشن کردم و دنبال
آهنگ نسبتاً شادی میگشتم..تا اینکه آهنگ بابک جهانبخش و پیدا کردم و همونو گذاشتم تا بخونه..! این آهنگشو
دوس داشتم..به صندلیم تکیه
دادم..آروینم نگام کرد و لبخندی زد و پاشو رو پدال گاز گذاشت و ماشین از جا کنده شد...
چه احساس عجیبی..چه تقدیر غریبی..
تو داری میری و این آخرین دیدارمونه..
برای آخرین بار..یه سایه روی دیوار..
من و تو زیر بارونیم و هیچکس نمیدونه...نمیدونه..نمیدونه!
امشب چه دیدنی شدی..!
باور نکردنی شدی..
دستامو محکم تر بگیر..❤️

حاال که رفتنی شدی..
امشب چه دیدنی شدی..!
قراره با جدایی قصه مون سر شه..!
قراره چشم من خیس و دلم از غصه پرپر شه!
تو میخندی ولی من دلهره دارم!
دیگه آروم نمیگیرم، دیگه طاقت نمیارم..دیگه طاقت نمیارم..
امشب چه دیدنی شدی...
باور نکردنی شدی...
دستامو محکمتر بگیر...
حاال که رفتنی شدی..
امشب چه دیدنی شدی..!
با شنیدن این جمله " امشب چه دیدنی شدی" برای یه لحظه، نگاه من و آروین روی هم میخ شد..نمیدونم چرا امشب
یه جور خاصی شده بودم!
آروین نگاشو ازم گرفت و به روبروش نگاه کرد..احساس گرمای شدیدی میکردم..چقدر دوس داشتم بازم طعم
لبای آروین و بچشم! شیشه ی
ماشین و کمی پایین کشیدم تا از این حال و احوال بیام بیرون! باالخره به خونه ی شیرین رسیدیم! در باز بود و صدای
آهنگ شادی میومد..من و
آروین دوشادوش هم داخل شدیم..همه اومده بودن..هال حسابی شلوغ بود..عده ای داشتن وسط هال
میرقصیدن..نزدیک شیرین شدم، صورتشو
بوسیدم و رونیکا رو از بغلش گرفتم و با شوق و ذوق نزدیک آروین بردمش! آروین با همه احوالپرسی کرد..
_ آروین؟! فسقل خاله رو ببین! چقده نازه!
آروین با لبخند، رونیکا رو ازم گرفت و زل زد تو چشای باز رونیکا..رونیکا دست و پا میزد و آب دهنش راه گرفته
بود..معلوم بود اونم از آروین خوشش
اومده! چشاشو گرد کرده بود و میخ شده بود تو چشای آروین! آروین آروم لپشو کشید و گفت:
خوب چشای خوشگل زن ما رو به ارث بُردیا، پدر سوخته!
این جمله شو آروم گفت و مطمئن بودم به جز من، کسی نشنید! از حرفش خیلی خوشم اومده بود..آروین خم شد و
چشای قهوه ای و درشت
رونیکا رو بوسید و رونیکا رو به شیرین برگردوند..من و آروین برای احوالپرسی با بقیه، از آرسام و شیرین دور
شدیم..گیسو و انیس جون و رادین و
پدر جون گوشه ای وایساده بودن..عمه خانوم نیومده بودن..آروین گفته بود که عمه خانوم هنوز حالش خوب نشده و
ویکی و هلنم پیشش مونده.

بودن! وقتی با خونواده ی شوهر، احوالپرسی کردم..آذر و مامان و بابای آرسامم دیدم و با اونا هم سالم و علیک
کردم..خالصه فکر کنم نیم
ساعت اول، صرف احوالپرسی با فامیل شد! جای خالیه بابا رو شدید حس میکردم..کاش میومد تهران! برای عوض
کردن لباسام به اتاق خواب
شیرین و آرسام رفتم و مانتو و شالمو درآوردم! دستی به موهام کشیدم و لباسمو مرتب کردم و به جمع پیوستم!
انیس جون مثل همیشه با
تحسین نگام میکرد..این نگاهاش بهم انرژی میداد..گیسو ساده تر از همیشه بود..یه پیراهن بلند لیزری آبی پوشیده
بود و موهاشم ساده و بدون
هیچ دیزاینی رو شونه هاش ریخته بود! آرایششم خیلی ساده و مالیم بود..از گیسو همچین تیپی، واقعاً بعید
بود..رادینم کنار آروین وایساده
بود..آروین نگاش به من بود..با مهربونی نگام میکرد..دلم برای این نگاهاش ضعف میرفت! نزدیک گیسو
شدم..صدای حرف زدنای آروین و رادین و
میشنیدم..
_ فردا میخوام برم اصفهان!
_ واسه چی؟
_ یه مأموریت کاریه!
_ گیسو هم با خودت میبری؟
_ نه بابا گیسو رو ببرم کجا؟ گیسو میره خونه ی عمو..2روزه میرم و برمیگردم!
_ کار و بارت چطوره؟
_ ای بدک نیس!
نمیدونم چرا حس میکردم گیسو ناراحته! از گیسوی شیطون و پر انرژی، اینطوری مسکوت بودن، زیادی بعید بود! به
گیسو نگاه کردم..داشت با
ناخنای مانیکور شده ش بازی میکرد..سرش پایین بود..دوس نداشتم گیسو رو اینجوری ببینم! با رادین دعواش شده
بود؟! نزدیکش نشستم..رادین
دستاشو تو جیب جین ابی رنگش فرو کرده بود و به دیواری تکیه داده بود..جدی تر و اخموتر از همیشه به نظر
میرسید! این دو تا امشب یه
مرگشون بودا..
_ گیسو؟!
گیسو سرشو باال آورد..با چشای نافذ و گیراش نگام کرد و گفت: جونم؟!
تو صداش ناراحتی موج میزد..
_ تو امشب چته؟ آقا رادینم امشب یه جوریه..!
حلقه ی اشک و تو چشاش میدیدم..سرشو انداخت پایین! انگار نمیخواست متوجه اشک تو چشاش بشم!
_ گیسو چی شده؟❤️❤️

 

دستمو رو دستای سردش گذاشتم...
صدای پر از بغضشو شنیدم..
_ چند روزی بود حالت تهوع داشتم و اشتهامم کم شده بود..دیروز رفتم آزمایش دادم..
سرشو آورد باال..
_ بارداری؟!
انگار حرفم بیشتر اذیتم کرد، چون اشکاش رو گونه ش ریخت..
لبمو گاز گرفتم و گفتم: گیسو چیزی شده؟ حرف بدی زدم؟!
بدون اینکه به خودش زحمت بده اشکاشو پاک کنه، نگام کرد و گفت:
کاش همینی بود که گفتی! کاش حامله بودم!..کاش مامان میشدم..کاش رادین بابا میشد!
حرفی نزدم..باید بهش اجازه میدادم، خودش بگه چی شده! کسی حواسش به من و گیسو نبود..انیس جون و مامان
آرسام با هم جور شده بودن
و گرم تعریف بودن..پدر جون و مرد کت و شلواریه دیگه ای هم گرم تعریف بودن!
_ من حامله نمیشم راویس! میفهمی چی میگم؟ مشکل از منه! رادین مشکلی نداره..من..من بچه دار نمیشم..نمیتونم
بچه دار شم! باید یه عمر
تو حسرت بچه داشتن، بمونم!
گیسو به هق هق افتاد..قلبم فشرده شد! دستمو رو شونه ش گذاشتم و گفتم:
آقا رادین میدونه؟
_ عصر بهش گفتم..
_ واسه همین ناراحته؟
_ واسه این ناراحته که من پکر و داغونم! رایدن هیچوقت حرفی از بچه نزد..نمیدونم چرا اما برعکس همه ی مردایی
که تا ازدواج میکنن به فکر بابا
شدن و بچه دار شدنن، رادین هیچوقت نگفت دلش میخواد بابا شه! نمیدونم چرا احساسی به بچه نداره..راستش
همیشه از اینکه انقدر سرد و
یخیه و به بچه احساسی نداره، از دستش ناراحت میشدم..فکر میکردم حتماً خودمم براش مهم نیستم که دلش
نمیخواد من مامان بچه ش
باشم! تا اینکه حالم بد شد و دقیقاً عالئم بارداری و تو خودم دیدم..خیلی خوشحال شدم و با ذوق و شوق رفتم
آزمایش دادم تا خبر پدر شدن
رادین و بهش بدم..اما..اونی نشد که انتظارشو داشتم! چیکار کنم راویس؟
_ آقا رادین چی میگه؟
_ رادین هیچی نمیگه! امروزم وقتی دید عصبیم و داد و هوار راه انداختم، عصبی شد و زد به سیم آخر و بهم گفت که
بچه براش مهم نیس..گفت
حسرت بابا شدن و نداره! اما..دروغ میگه راویس! من رادین و بهتر از هر کسی میشناسم..قبل از اینکه زنش بشم،
دختر عموش بودم و تموم

 

اخالقا و رفتاراش تو مشتمه! اونم مثل هر مرد دیگه ای دوس داره بابا بشه و یه بچه ای از گوشت و پوست خودش
بهش بگه بابا! میفهمم راویس!
هر چند اوایلش خودشو میزد به بی احساسی..اما من میفهمم!
حالش خوب نبود..آروین با تعجب داشت به من و گیسو نگاه میکرد..آروین چیزی به رادین گفت و نگاه رادین رو
گیسو ثابت شد..اخماش در هم رفت
و چیزی زیر لب به اروین گفت..بازوی گیسو رو کشیدم و بردمش رو تراس!
_ گیسو؟ یه چیزی بهت بگم؟
گیسو نگام کرد..چشای خوشرنگی داشت..آبی پررنگ بود..چشاش پر از اشک بود و اشک چشاشو آبی تر از همیشه
نشون میداد...
_ انیس جون با بچه دار نشدن تو مشکلی داره؟
_ نه راویس! انیس جون اصالً چنین زنی نیس! تو زیاد باهاش نبودی و نمیشناسیش! انیس جون خیلی مهربونه! هنوز
نمیدونه بین من و رادین چی
پیش اومده..اما مطمئنم هیچ دخالت بیجایی نمیکنه..زن عمومه و خیلی خوب میشناسمش! عمو بهروزم کالً تو این
مسائل دخالت
نمیکنه..همیشه همه چیز و به خود رادین میسپاره..اما..خودمم خجالت میکشم..زن عمو هر چی هم بروز نده اما بازم
دوس داره بچه ی پسر
بزرگشو ببینه! باالخره یه مادره و آرزوشو داره..
_ ببین گیسو! رادین تو رو بیشتر از هر چیز دیگه ای دوس داره...
هر چند خودمم به این جمله زیاد اعتقاد نداشتم و واقعاً نمیدونستم رادین چقدر گیسو و دوس داره اما برای دلداری
دادن به گیسو مجبور بودم
حرفایی بزنم که خوشش بیاد و آروم بشه!
گیسو اشکاشو پاک کرد و گفت: شاید باید به جدایی با رادین فکر کنم!
_ دیوونه شدی دختر؟ میخوای زندگیه خودتو رادین و بخاطر بچه دار نشدنت داغون کنی؟
اون وسط انقدر جو متشنج بود که به این فکر نمیکردم که اسم رادین بدون پسوند و پیشوند آوردم..شاید این بی
اهمیت ترین موضوع، تو این موقعیت بود!
_ رادین میگه بچه براش مهم نیس اما حرف ته دلش این نیس راویس! اون حق داره بچه دار بشه! مشکل از
منه..پس من خودمو از زندگیش حذف
میکنم! اون فرصت داره و میتونه بازم ازدواج کنه و بچه دارم بشه..مشکل از منه..پس خودمم..
جمله شو ادامه نداد..پشتشو بهم کرد و به درختای تو حیاط نگاه کرد..واقعاً برای رادین چی مهم بود؟ گیسو رو چقدر
دوس داشت؟! چرا من
نفهمیده بودم که رادین چقدر گیسو رو دوس داره؟ چرا انقدر غیر قابل نفوذ و سرسخت بود؟ گیسو چطوری حاضر
شده بود زن رادین بشه و انقدرم... اگ همسرتون نسبت بهتون سرد بود و شما خیلیی دوسش داشتین چیکارمیکردین؟؟ 

رادین و دوس داشته باشه؟ واقعاً انقدر دوسش داره که حاضره بخاطر خود رادین، از خودش بگذره؟؟ منم به اندازه
ی گیسو عاشق آروین بودم؟!
_ گیسو! باید با رادین حرف بزنی! درمورد همه چی! انقدر عجله ای تصمیم نگیر..خوب باهاش حرف بزن..نزار یه
عمر بخاطر یه دیقه لجبازی و
دلسوزی، نابود شی..برو پیش چند تا متخصص زنان مجرب دیگه!
_ نه راویس! فایده نداره..این پزشکی که من رفتم پیشش بهترین پزشک زنان این خراب شدس! 01 سال سابقه ی
کار داره! تا حاال هر حرفی زده
بی برو برگرد درست بوده..میدونی با چقدر سختی و پارتی بازی بهم وقت داد؟ من طاقت لقاح مصنوعی و هر کوفت
و زهرماری که آدما برای بچه
دار شدن میکنن و ندارم! دوس دارم خودم بچه دار شم..خودم لبخند پدر شدن رادین و رو لباش ببینم!
_ اما تو نباید خودخواهانه عمل کنی گیسو! رادینم حق داره..باید باهاش حرف بزنی..بگو بهش که...
حرفم تموم نشده بود که رادین سررسید..پرید وسط حرفم و گفت:
میشه ازت بخوام پیشنهادای انسان دوستانتو برای خودت نگه داری!!
جا خوردم!! این بشر هیچ جوری نمیخواست با من درست برخورد کنه! گیسو نگاش کرد و گفت:
رادین با راویس درست حرف بزن!
رادین که معلوم بود خیلی عصبیه و رگای رو پیشونیش حسابی متورم شده بود زل زد بهم و با خشم گفت:
کسی از تو کمک خواست که اظهار نظر میکنی؟ هان؟ زن من انقدر اوضاعش خرابه که از دختری مثل تو که یه
دروغگو و هرزه س کمک بگیره؟!!
حرفش برام خیلی سنگین بود!! گیسو با خشم روبروی رادین وایساد و گفت: بهت میگم حق نداری با راویس
اینطوری حرف بزنی، میفهمی اینو؟
من ازش خواستم کمکم کنه..من خواستم رادین!
رادین با خشم بازوی گیسو رو گرفت و گفت: من و تو با هم حرف زدیم نه؟ امشب باید این بحث مسخره رو
تمومش کنی گیسو! متوجه ای؟ من
نمیخوام زندگیم بخاطر یه مشت حرف بیهوده خراب شه... االنم حاضر شو میریم خونه!
_ نه رادین..من با تو جایی نمیام!
صدای مردونه و خشن رادین تو فضا پخش شد: گفتم حاضر شو میریم خونه..همین حاال گیسو!
رادین، بازوی گیسو رو ول کرد..گیسو نگام کرد..تو نگاش شرمندگی و خجالت موج میزد..لبخند زورکی ای بهش
زدم تا خیالش راحت شه..گیسو
رفت..رادین با چشمای به خونه نشسته ای روبروم وایساد و گفت:
دیگه دلم نمیخواد به گیسو خط بدی..متوجه ای؟!
از نفرت رادین به خودم، خبر داشتم! تا حدودی حق و بهش میدادم..من زندگیه برادرشو خراب کرده بودم..
با بغض گفتم: من..من درمورد شما حرفی به گیسو نزدم! هیچ اظهار نظری نکردم..فقط میخواستم آرومش کنم..اون
خیلی داغونه!.

این به تو یا هیچ کس دیگه ای هیچ ربطی نداره! زندگیه برادرمو به گند کشیدی بس نبود؟ خیال نکن اجازه میدم
زندگیه منو نابود کنی...
بغض سنگینی تو گلوم بود..رادین با نفرت بهم نگاهی انداخت و با قدمایی سریع ازم دور شد... وا رفتم! چرا اینجوری
و با این لحن باهام حرف
میزد؟ چرا وقتی به یه دختر تجاوز میشه، دختر رو مقصر میدونن؟؟ اسم این موجودات و چرا آدم گذاشتی، خدااااااا؟!
با کدوم قضاوت، به من میگفت
هرزه؟؟ خدایا؟ کجایی؟ دلم گرفته....اشکام راه گرفته بود..رادین این همه نفرت و از کجا میاورد؟ آروین که اون
همه بال سرش آروده بودم انقدر ازم
متنفر نبود! رعد و برقی زده شد..هوا گرفته بود و میدونستم باالخره امشب بارون میباره! در کمتر از چند ثانیه،
صدای شر شر بارون اومد... هق
هق گریه م کم شده بود..صدای آروین و از پشت سرم شنیدم:
چرا اومدی اینجا؟ هوا سرده..توام که لباست مناسب نیس! بهت بگما من اصالً حوصله ی مریض داری و ندارما..
تو صداش شوخی موج میزد..اصالً حوصله ی سر به سر گذاشتنای آروین و نداشتم..صدای رادین تو گوشم پیچید:
" زن من انقدر اوضاعش خرابه که از دختری مثل تو که یه دروغگو و هرزه س کمک بگیره؟!! "
آروین بهم نزدیک تر شد..پشتم بهش بود و این نزدیکی و از شنیدن صدای نفساش حس میکردم..
_ راویس شنیدی چی گفتم؟
جوابشو ندادم..اشکام راه گرفته بود..طعم شور اشک و حس میکردم..دوس داشتم تنهام بزاره..دوس نداشتم گریه
ها مو ببینه!
آروین بازومو محکم گرفت و منو به سمت خودش کشوند..
_ راویس!؟
زل زد تو چشای خیسم..شوکه شده بود!
_ راویس تو داری گریه میکنی؟ چی شده؟
آب دهنمو قورت دادم و گفتم: بریم پیش بقیه! زشته اینجاییم!
آروین عصبی شد و با جدیت گفت:
یا میگی چی شده یا تا آخر شب همینجا نگهت میدارم..!
انقدر لحنش جدی و محکم بود که مطمئن بودم اگه حرفی نزنم محاله بزاره بریم پیش بقیه!
فشاری به بازوم داد و گفت: میگی چی شده یا نه؟!
بدون اینکه بخوام، دوباره اشکام راه گرفت..آروین با دیدن اشکام بیشتر عصبی شد و اخماش رفت تو هم!
_ کسی بهت حرفی زده؟
_ چرا منو تحمل میکنی آروین؟ ها؟ من یه هرزه م..یه هرزه..! اَنگی که بقیه خیلی راحت و بدون اینکه آبروی
دیگران براشون مهم باشن، بهم
میزنن! من هرزه م آروین؟ من؟؟ منی که تا حاال با هیچ پسری دوست نبودم؟ منی که هیچ پسری و تو حریم
خصوصیم راه ندادم؟ من هرزه م؟!

این انصافه که راحت به بقیه تهمت بزنیم؟ کجاش انصافه آخه؟ من..من تا حاال دست از پا خطا نکرده..بزرگترین
حماقت زندگیم قبول کردن دعوت
گالره به اون پارتیه کوفتی بود! آروین من...
آروین نذاشت ادامه بدم..با انگشت شصتش آروم اشکایی که رو گونه م میریخت و پاک کرد و آروم گفت:
کی بهت همچین حرفی زده؟ هوووم؟
تو چشاش زل زدم و گفتم: برادرت! رادین! میدونم بخاطر اینکه زندگیه برادر کوچیکترشو خراب کردم ازم
متنفره..اما آروین..اون حق نداره بهم بگه
هرزه! من..من هرزه نیستم آروین..مگه نه؟!
آروین لبخند مهربونی زد و با دستاشو صورتمو قاب گرفت و گفت: آره عزیزم! رادین غلط کرده همچین حرفی به
خانوم من زده! اون امشب عصبی
بود..نباید حرفاشو به دل بگیری عزیزم! امشب زیادی غیر قابل تحمل شده بود..با منم دعواش شد..نمیخوام کارشو
توجیه کنم راویس! رادین حق
نداشته با تو اونطوری حرف بزنه..اما..نگران گیسوئه! طاقت نداره ناراحتیشو ببینه! گیسو بهت قضیه رو گفت، نه؟!
با سر جواب مثبت دادم..خواستم ازش درمورد عالقه ی رادین به گیسو، بپرسم که صدای شیرین اومد..
_ راویس..کجایی تو؟!
شیرین اومد رو تراس! وقتی من و آروین و تقریباً تو بغل هم دید، عذر خواهی کرد و با خجالت رفت..
آروین خندید و گفت: ببین شیرین چقدر خجالت کشید؟! یه کم از خواهرت یاد بگیری بد نیستا...مثل تو که نیس
زل بزنه تو چشای پیرمرده و بگه
بریم عزیزم! االنم که اومدی تو بغلم خجالتم نمیکشی!
لبخندی زدم..وقتی آروین باهام بود به هیچی فکر نمیکردم! حرف چند لحظه پیش رادین، به کل از ذهنم پاک
شد..آروین پیشونیمو بوسید و با لحن مهربونی گفت:
دیگه خودتو ناراحت رادین نکن، باشه؟ درکش کن..شرایطش خیلی بده! حاالم بهتره بریم پیش بقیه..باشه؟
آروین سرشو خم کرد و اشکای رو گونه مو بوسید..از این حرکتش جا خوردم! بهم چشمکی زد و کمرمو گرفت و با
هم به هال برگشتیم! چقدر با
آروین بودن، برام لذت بخش بود..دستش رو کمرم بود..آروین برام همه چیز بود! مهم این بود که آروین منو هرزه
نمیدونه..گور پدر هر کی که منو
هرزه میدونه!! اینکه آروین ازم حمایت کرده بود، خیلی بهم انرژی داده بود..همین که پشتم بود، برام یه دنیا بود!
بازوشو محکم گرفتم و بهش
چسبیدم..شیرین نزدیکم شد و گفت:
شما دو تا نمیخواین برقصین؟
به آروین نگاه کردم..آروین لبخندی زد و گفت: من که بدم نمیاد!
رو به شیرین گفتم: حاال بعداً میرقصیم..ببینم شیرین کی شام میدین؟ من گشنمه!

شیرین گفت: چقدر تو شکمو شدی راویس! فامیالی آرسام صد بار ازم خواستن تو و آروین و ببرم وسط تا
برقصین..نه نیار که دلخور میشما...
اصالً حوصله ی رقص و نداشتم، اما وقتی چشای پر از خواهش شیرین و دیدم، راضی شدم که کوتاه برقصم..من و
آروین با آهنگ نسبتاً شادی
شروع به رقص فارسی کردیم..آروین مردونه و جذاب میرقصید..مثل آرسام سبک و جلفانه نمیرقصید، مثل رادینم
عین چوب خشک واینمیساد یه
گوشه و دست بزنه و رقص طرف مقابلشو نگاه کنه..از اینکه همه رو ما زوم کرده بودن و با حسرت نگامون میکردن،
غرق لذت بودم! تو نگاه بعضیا
حسادت و میدیدم و تو نگاه بعضیا هم برق تحسین و به خوبی میدیدم! آروین با عشق نگام میکرد و گاهی موهامو در
حین رقص، از جلوی صورتم
کنار میزد..تموم حرکاتشو دوس داشتم و تک تک کاراش به دلم مینشست..بعد از چند دیقه ای هر دو رو صندلی
نشستیم..دلم نمیخواست به این
زودی اهنگ تموم شه..راسته میگن اونایی که به زور باید بلندشون کنی تا برقصن، نشستنشون با خداس ها! رونیکا
بغلم بود..آروین لپ رونیکا رو
کشید و گفت: چقدر کوچولوئه!
_ آره خیلی! عزیز خالشه!
آروین نگاه پر از حسادتی بهم کرد و گفت: خوش به حالش!
چپ چپ نگاش کردم و آروینم بلند خندید..عاشق حسادتاش بودم! رادین و گیسو رفته بودن..خیلی دوس داشتم
درمورد رادین از آروین بپرسم..اما
باید دنبال یه فرصت مناسب میگشتم...به آروین خیره شدم..گرم تعریف با آرسام بود..چقدر مردونه بود..همه
چیزش! حرف زدنش..حرکاتش..!!
عاشق ژستاش بودم..دستاشو میبرد تو جیب شلوار تنگش و دل منو بیشتر میلرزوند...!
شب خوبی بود! با همه خدافظی کردم و سوار ماشین آروین شدم..آروینم مامانشو بوسید و سوار ماشین شد..به سمت
خونه حرکت
کردیم..آهنگ اسپانیایی مالیمی با صدای خیلی کم، از پخش ماشین به گوش میرسید..حس کردم بهترین زمانه که
درمورد رادین، از آروین بپرسم.
_ آروین؟
_ بله؟
_ رادین، گیسو رو دوس داره؟
_ چرا نباید دوسش داشته باشه؟ گیسو زنشه و مسلماً دوسش داره!
_ پس چرا عشقشو بروز نمیده؟
_ هر کی یه اخالقی داره! رادین از اولشم شخصیت تودار و مغروری داشت..زیادی جدی و خشکه! هر کی از دور
رادین و ببینه فکر میکنه رادین❤️

 بی احساس و خشکه..اما واقعیتش اینه که اصالً اینطوری نیس، ظاهرش یه کمی غلط اندازه..وقتش برسه خیلیم
احساساتی و مهربون
میشه! رادین ابراز احساساتش شاید صفر باشه اما خوب بلده چه جوری گیسو و برای خودش نگه داره!
_ همیشه با دیدن گیسو و رادین، این عالمت سؤال تو ذهنم به وجود میومد که چه جوری گیسو انقدر رادین و دوس
داره!
_ رادین شخصیت جذابی داره! جدا از قیافه ی اخمو و خشنش، ذاتش مهربونه! رادین عاشق گیسوئه! از وقتی به سن
بلوغ رسید نگاه های
معنی دارشو به گیسو حس میکردم..همیشه نگاش دنبال گیسو بود..نمیذاشت هیچ پسری تو فامیل، با گیسو همکالم
شه! مستقیم به گیسو
محبت نمیکرد و بهش نمیگفت که دوسش داره اما این احساسشو با دک کردن پسرا از دور و برش نشون میداد..!
همیشه دورادور و غیر مستقیم
هوای گیسو رو داشت..تا وقتی که برای گیسو خواستگار اومد...گیسو هم عاشق رادین بود..اما خوب طبیعتاً منتظر
قدمی از طرف رادین بود، عمو
و زن عمو از پسره خوشش اومده بود و به گیسو اصرار میکردن که قبول کنه..اون موقع بود که تازه رادین به خودش
اومد و فهمید اگه بخواد دست
دست کنه و جلو نره، گیسو رو برای همیشه از دست میده، واسه همینم فرداش با مامان و بابا رفتن خواستگاری
گیسو و گیسو هم که عاشق
رادین بود قبول کرد و بعدشم که شد زن داداش ما!
_ رادین چرا نشون نمیده که گیسو رو دوس داره؟
_ ببین راویس! خیلی از کارای ما مردا غیر مستقیم بوی عشق میده! ما اصوالً دوس داریم احساستمونو پشت کارا و
بعضی رفتارامون پنهون کنیم
و غیر مستقیم به طرف مقابلمون بگیم دوسش داریم یا طرف برامون ارزش داره! احساسات مردا با زنا فرق داره!
شماها میتونین راحت ابراز
احساسات کنین و اگه کسی و دوس داشته باشین راحت میگین، اما ما احساساتمونو در قالب کارا و رفتارامون نشون
میدیم!
_ رادین بچه دوس داره؟
_ هیچ مردی نیس که از پدر شدن خوشش نیاد...
_ یعنی حاضره بخاطر پدر شدن، از گیسو بگذره؟
_ هرگز!
از لحن قاطع و جدیش خوشم نیومد..از کجا انقدر مطمئن بود؟!
_ از کجا میدونی؟ تو که تو خونه ی رادین نیستی و ببینی چه جوری با گیسو رفتار میکنه! چرا انقدر قاطع میگی
هرگز؟.

لحظه، ماشین وایساد..سعی کردم از شیشه ی بخار گرفته و بارون زده ی سمت خودم، ساختمون خونه مونو ببینم..اما
هیچی ندیدم!
_ رسیدیم؟
آروین برگشت طرفم! لبخند شیطنت آمیزی رو لباش بود..
_ خیـــــــــر!
_ پس چرا وایسادی؟
آروین با خنده زل زد به لبام و گفت: میدونی چقدر این رنگ رژ به لبات میاد!!
از اینکه آروینم حس منو داشت، یه جوری شدم! امشب یه حال عجیبی داشتم! خواستم دستمو از تو دستش بکشم
بیرون که نذاشت و دستمو
محکم تر گرفت..نمیدونستم میخواد چیکار کنه! لب پایینیمو گاز گرفتم..
_ اینطوری میکنی، منو وحشی تر میکنیا!
به لبم اشاره کرد..تا بنا گوش سرخ شدم..هر ثانیه، فاصله ی صورت آروین با صورتم کم میشد..انگار هر دو
میدونستیم باالخره امشب همدیگه رو
میبوسیم! بخاطر همین هر دومون غرق لذت بودیم! تا اینکه...لبای داغ و نرم آروین و رو لبام حس کردم..ته ریشش
یه کمی صورتمو اذیت میکرد اما
انقدر غرق لباش بودم که زبری ته ریشش برام بی اهمیت ترین چیز شده بود! با ولع لبامو میوبسید.نفساش کش دار
و داغ بود! از رو صندلیش بلند
شده بود و رو صندلی ای که من روش بودم، نیم خیز شده بود..لباشو آروم آروم رو لبام حرکت میداد..دستشو دو
طرف بدنم رو صندلی پشتم
گذاشته بود..منم بازوشو گرفته بودم و خودمو بیشتر بهش میچسبوندم! بهش نیاز داشتم..پر از نیاز بودم..پر از
خواستن! امشب میخواستم با
آروین باشم! میخواستم حسرت هیچی و نخورم! میخواستم اگه دیگه قسمت نیس کنارش باشم، حسرت هیچی و
نداشته باشم! نفسم بند
اومده بود..آروین دهنشو لبامو با لذت میبوسید..بعد از یه بوس طوالنی، لباشو با اکراه از لبام جدا کرد..تقریباً روم
نشسته بود..از
خجالت روم نمیشد نگاش کنم..نگام رو یقه ی پیرهنش بود..آروین سرمو با دستاش باال آورد و منم مجبور شدم تو
چشاش زل بزنم! لباش رژی
شده بود..انگشتمو آوردم باال و خواستم رژ و از رو لبش پاک کنم که دستمو گرفت و نذاشت....
با عشق نگام کرد و گفت: وقتی پیشمی نمیتونم جلوی خودمو بگیرم..38 سال جلوی خودمو گرفتم و به هیچ دختری
دست درازی نکردم، اما در
برابر تو بی اراده میشم راویس! نمیدونم چی داری که انقدر نسبت بهت بی اراده میشم!
قبل از اینکه بزاره حرفاشو تو ذهنم تحلیل کنم زبونشو رو لبام کشید و دوباره لباشو گذاشت رو لبام..اینبار خشن تر
و محکم تر! نفس نفس میزد اما❤️

چون برادرمو از هر کسی بیشتر میشناسم! رادین یه سال بعد از عروسیش با گیسو فهمید که هیچوقت نباید اسم
بچه رو بیاره!
کپ کردم..! امکان نداره؟ رادین میدونست گیسو باردار نمیشه و سکوت کرده بود؟؟!!
آروین که متوجه تعجبم شده بود لبخندی زد و گفت: به من گفته بود! من خبر داشتم که هیچوقت عمو نمیشم!
رادین انقدر عاشق گیسو بود که
کلمه ای از این ماجرا به کسی نگفت، حتی خود گیسو ! منم اتفاقی فهمیدم..رادین اونقدی گیسو رو دوس داره که
محاله نبودن یه بچه، بتونه
گیسو رو ازش بگیره..درسته همیشه به قول تو اخمو و بداخالقه اما عاشقه زنشه و هیچ جوری حاضر نیس گیسو رو از
دست بده حتی به قیمت
یه عمر بابا نشدن!! من همیشه سعی کردم از رادین معنی واقعیه عشق و یاد بگیرم! رادین برای من یه اسطوره س!
گیسو همش دو روزه
فهمیده بچه دار نمیشه اما رادین االن چند ساله قید بابا شدن و زده..فقط بخاطر اینکه با گیسو باشه! وقتی مامان و زن
عمو به شوخی میگفتن
که دوس دارن بچه ی گیسو و رادین و ببینن.! گیسو کلی ذوق و شوق میکرد..اما رادین جدی و خونسرد میگفت که
قصدشو نداره و هنوز هر
دوشون بچه ن! هر چند بقیه فکر میکردن رادین چقدر بی احساسه که نسبت به بچه ی خودشم ذوق و شوق به خرج
نمیده، اما من خوب دلیل
این بی تفاوتیشو میفهمیدم!
حرفای آروین، کالً ذهنیتمو درمورد رادین عوض کرده بود..خوش به حال گیسو! رادین چقدر دوسش داره! چقدر
دوست داشتن رادین، جالب و مبهم
بود! یعنی من اگه جای گیسو بودم، آروین حاضر میشد قید بچه رو بزنه!
در همین لحظه، برخورد قطرات باران و رو شیشه ی ماشین حس کردم..عجب بارونی بود!
_ اوه اوه! حسابی بارون گرفتا!
_ آره..فصلشه خوب..بایدم اینجوری بباره!
دستای سفید و کشیده ی آروین رو دنده بود..امشب خیلی دوس داشتم با آروین باشم..از اینکه رادین و گیسو انقدر
عاشقونه همدیگه رو دوس
داشتن، دروغ چرا، حسودیم شده بود! دستامو بدون هیچ فکری روی دست آروین که روی دنده بود،
گذاشتم..آروین جا خورد..نگام کرد..سرمو
انداختم پایین! آروین به روبرو خیره شد و دستشو از زیر دستم کشید بیرون و دستشو گذاشت رو دستم و آروم
آروم با انگشتام بازی کرد! سرمو
بلند کردم و به خیابون خیس روبروم خیره شدم..بوی خاک تو ماشینم میومد..چقدر با آروین بودن و دوس
داشتم..حس خوبی داشتم!

دستمو رو سینه ش
گذاشتم و آروم حرکت دادم...هر دو داغ بودیم و غرق نیاز! بارون هنوز میبارید و صدای قطرات بارون و
نفس نفس زدنامون تنها آهنگی بود که به گوش میرسید...!!
به اتاق خواب رفتم..آروین داشت ماشین و پارک میکرد..شال و مانتومو درآوردم و رو میز توالت پرت کردم.به
صورتم تو آینه نگاه کردم..لبام یه کم ورم
کرده بود..عجب بوسه ای بود! هر دومون پر از عطش بودیم، پر از نیاز! موهامو باز کردم و دور گردنم ریختم..!
داشتم گوشواره هامو درمیاوردم که
صدای بسته شدن در اتاق خواب اومد..آروین بود! تموم بدنم داغ بود..آروین جلو اومد و موهامو از رو شونه هام
عقب زد و آروم رو موهامو
بوسید..نگاش کردم..یه چیزی تو نگاش بود..دستشو برد سمت گردنم و گردنبند نصفه ی قلبمو تو دستش گرفت..با
اون یکی دستش گردنبند
نصفه ی گردن خودشو هم از زیر پیرهنش بیرون آورد..نزدیک تر شد..صدای نفساشو میشنیدم..تند بود و بدون
ریتم! گردنبندشو به گردنبندم نزدیک
کرد و دو تا قلب نصفه ها رو در هم فرو کرد و قلب کامل شد! زل زد تو چشام..فاصله ش باهام کمتر از دو سانت
بود..نفساش میخورد تو صورتم و
حالمو بد میکرد..نگاش میخ شد رو لبم..اینبار خودم پیش قدم شدم و لبامو نرم گذاشتم رو لباش..رو لبشو
بوسیدم..آروین کمرمو محکم گرفته بود و
منو به خودش میچسبوند چشاش بسته بود اما من چشامو باز نگه داشته بودم!..نفس کم آوردم و لبامو از لباش جدا
کردم..آروین چشاشو باز
کرد..چشاش خمار و تب دار بود..این نگاش منو بیشتر داغ و آتیشی میکرد...نیاز تو چشای عسلی خمارش موج
میزد، چیزی که تو وجود خودمم له له
میزد!
آب دهنشو قورت داد و گفت: راویس..من..من..
گوشامو تیز کردم تا بشنوم چی میگه!
_ راویس من دوسِت دارم!
غرق لذت شدم..چقدر خودمو کُشتم تا این جمله رو بهم بگه..باالخره گفت! ذوق کرده بودم..
_ راویس..تو اولبن دختری...
نذاشتم جمله شو ادامه بده و دوباره لبامو چسبوندم به لباش..میخواستم اینجوری عشق و محبت تو قلبمو نثارش کنم!
آروینم با لذت و عطش
لبامو میبوسید! هر دومون نیاز داشتیم..هر دومون پر از عطش بودیم!پر از خواستن!پر از عشق!آروین همچنان که
لبامو میبوسید، دکمه

های لباسشم تند باز میکرد..تموم دکمه هاشو باز کرد و لباسشو از تنش درآورد و پرت کرد رو تخت..لبام مثل
آهنربا بهش چسبیده بود و قصد
نداشتم لبامو جدا کنم! دستمو گذاشتم رو سینه ی ستبر و بدون موشو آروم آروم حرکتش دادم..بوی عطرش تو
دماغم بود..خنک بود و تلخ!
تلخیشو دوس داشتم! آروین لباشو از رو لبام جدا کرد و با صدای ضعیفی گفت: امشب بهت نیاز دارم راویس!
نمیتونم جلوی خودمو بگیرم..!
لبخند کم جونی زدم و چشامو برای یه لحظه باز و بسته کردم و اینطوری موافقتمو اعالم کردم..خودمم حسرت یه بار
با آروین بودن و داشتم! آروین
لبخند پهنی زد و زیپ پیراهنمو آروم کشید پایین! دو تا بند پیراهنمو که رو بازوهام افتاده بود و از رو بازوم جدا کرد
و در کمتر از چند ثانیه پیراهنم
افتاد کف اتاق خواب! گردنبندامون تو هم قفل شده بود و نمیتونستم زیاد از آروین جدا شم..آروین اومد جلو و
گردنبندا رو از هم جدا کرد..منو بغل
کرد و آروم رو تخت پرتم کرد..زیر گوشم نجوا میکرد..پر از حرارت! پر از داغی! خوابید روم.. و من غرق نیاز
میشدم..غرق لذت! بدنمو بو میکشید..قطرات درشت عرق رو پیشونیش بود..بدنش داغ بود...زیر گوشم میگفت
دوسم دارم..میگفت عاشقمه!
حرفایی که تو این مدت، منتظر بودم تا بهم بزنه! ..دوسش داشتم..همه چیم بود!
یه شب رویایی بود..برای هر دومون..غرق لذت بودیم..شب اعتراف بود..! هر دومون اعتراف کردیم که چقدر
همدیگه رو میخوایم..!
آروین برای من همه چیز بود..کم کم صدای فنر تخت بلند شد و...!!!
***
داشتم بادمجونا رو تو ماهیتابه سرخ میکردم که صدای زنگ تلفن اومد..زیر گاز و کم کردم و به سمت تلفن
رفتم..دو، سه روزی از اون شب پر از
خاطره و عشقبازی من و آروین گذشته بود..رابطمون خیلی خوب شده بود..درست عین زن و شوهرای واقعی شده
بودیم! هر چند هیچکدوممون
اون شب پر خاطره رو به روی هم نمیاوردیم اما هر دومون انگار دوس داشتیم اون شب دوباره تکرار شه و دوباره
اون شب و تجربه کنیم! آروین
خیلی هوامو داشت و دیگه از سردیا و بداخالقیای قبل خبری نبود..طعم واقعی و حقیقیه لذت و داشتم حس میکردم!
آخر هفته، انیس جون بخاطر
بهبودی عمه خانوم، مهمونی ترتیب داده و همه رو دعوت کرده! دیگه از مهمونی رفتنم خسته شده بودم! منی که
عاشق مهمونی رفتن و
پوشیدن لباسای جوراجور بودم، دیگه میلی به مهمونی رفتن نداشتم! گوشی تلفن و برداشتم.
_ الو؟❤️

سالم راویس! خوبی؟
مونا بود..! صداش چقدر غمگین بود..مونا هیچوقت این مدلی احوالپرسی نمیکرد..همیشه پرانرژی بود..
_ سالم مونایی! چه عجب یادی از ما کردی! بی معرفت رفتی حاجی حاجی مکه؟ میدونی چند وقته ندیدمت؟
_ سرم شلوغ بود! خوبی؟ آروین خوبه؟
_ آره ما خوبیم..شما چطورین؟ شهریار خوبه؟
_ ما هم خوبیم!
_ چیزی شده؟ چرا انقدر ناراحتی؟ برای کسی اتفاقی افتاده؟
_ نه! زنگ زدم یه خبری بهت بدم!
_ چه خبری؟ چی شده؟
_ دیروز مروارید بهم زنگ زد..
_ مروارید کیه؟
_ دختر عمه ی گالره!
گالره...رامین..شب پارتی...تجاوز..جیغ و دادای من..آروین..همه چیز جلوی چشام زنده شد...چه اتفاقی داشت
میفتاد؟چه بالیی داره سرم میاد؟!
با ترس گفتم: بگو چی شده مونا؟
مونا لحظه ای مکث کرد و گفت: رامین و گالره برگشتن ایران!
وای نه!! قلبم تند تند زد..االن نه! االن وقتش نبود...! نه...! چرا االن؟!!..االن که آروین هم روحمو هم جسممو تسخیر
کرده بود؟ نه..االن نه! آب
دهنمو قورت دادم..عرق سردی رو پیشونیم نشست...
_ الو راویس؟ گوشی دستته؟
با صدایی که انگار از ته چاه میومد..گفتم: آره..بگو..
_ دیروز رامین و گالره برگشتن ایران! تا حاال بهت نگفتم چون شک داشتم بهت بگم یا نه! مروارید میگفت فعالً
معلوم نیس کدوم هتلن! هنوز کسی
چیزی نمیدونه! اما میگفت اگه خبری از اونا به دستش برسه بهم میگه..حاضره شهادت بده که رامین اون بال رو
سرت آورده! مروارید بعد از اینکه
رامین بهت تجاوز میکنه میاد پیش گالره..درست همون شب پارتی! بعدشم با گالره از اون خونه فرار میکنه! از همه
چی خبر داشته! دوست آروینم
که هست و میتونه شهادت بده که آروین پیشش بوده! اول باید بفهمیم کدوم هتلن! فقط ... راویس؟
_ بله؟
_ برای آخرین بار میخوام ازت بپرسم..تو راضی ای که بریم دنبال رامین و پیداش کنیم؟ حاضری رامین دستگیر
شه؟ حاضری آروین و از دست بدی؟
تو رو خدا هر چی تو دلته بگو..اگه عاشق آروینی بی خیالش شو راویس! آروین اگه بفهمه رامین پیدا شده محاله
پیشت بمونه، حتی اگه خودش.. 

عاشق و شیفته ت شده باشه، رادین و باباش محاله بزارن با هم بمونین! باباش زخم خورده س و فکر نکنم بزاره تو
عروسش بمونی! اگه حتی یه
درصد شک داری که دنبال رامین بگردیم یا نه، بهم بگو! پیدا شدن رامین، برای تو خیلی مهمه راویس! اگه آروین و
دوس داری بی خیال رامین
شو..داری زندگیتو میکنی دیگه! چرا الکی میخوای از این زندگی ای که با آروین داری بگذری؟؟ تازه شایدم نتونیم
ثابت کنیم رامین اون کار رو کرده،
این کار تو و برمال شدن واقعیت خیلی چیزا رو عوض میکنه!
اشک تو چشام حلقه زد..گلوم میسوخت! تک تک صحنه هایی که با آروین بودم، تو ذهنم مجسم شد..شبی که با هم
املت خوردیم..شبی که
رفتیم پارک..بستنی خوردیم..شبی که گردنبند نصفه ها رو بهش دادم..وقتی لقمه گرفته بود و گذاشته بود تو دهنم!
نگاهای مهربونش! چشای
عسلیش..نگاه های مردونه و جذابش! بوی عطر تلخ و خنکش! وقتی برای اولین بار بهم گفت دوسم داره..همه چیز
اومد تو خاطرم...من چه جوری
از یه جفت چشم عسلی که تموم دنیامو میسوزوند، بگذرم؟!! چه جوری زندگیه بی آروین و تحمل کنم؟ صدای
آروین هنوزم تو خاطرم بود..
" من گمون نمیکنم تو بخوای اونا پیدا شن! زندگی از این بهتر گیرت نمیاد" من به آروین قول داده بودم! قول داده
بودم اگه خبری از رامین شد،
سعی کنم پیداش کنم و پشت گوش نندازم! من..من نمیتونم خودخواهانه تصمیم بگیرم! نمیتونم به خودم و خوشیه
خودم فکر کنم! من باید نشون
بدم آروین و دوس دارم و بقیه شو بسپارم به خودش! خودش باید انتخاب کنه که دوس داره باهام بمونه یا نه! من
نمیتونم بازم خودمو بهش تحمیل
کنم...آره این درسته!!
با قاطعیت گفتم: نه مونا! بگرد و رامین و پیداش کن! میخوام به اون چیزی که حقشه برسه!
_ مطمئنی راویس؟
_ آره مونا! مطمئنم!
_ پشیمون نمیشی؟
با قاطعیت گفتم: نه!
_ باشه..مواظب خودت باش! باهات تماس میگیرم..خدافظ!
گوشی و سر جاش گذاشتم! سرگیجه ی شدیدی داشتم! سهم من از زندگی همین دوره ی کوتاه زندگی با آروین
بود؟! من باید تا آخر عمرم تو
حسرت همین روزا میموندم! وای نه...! چرا االن؟! رامین لعنتی چرا حاال سر و کله ش تو زندگیم پیدا شده بود؟! حاال
که من و آروین پیش هم..

حالا ک منو اروین اعتراف کرده بودیم و گفته بودیم همدیگه رو دوس داریم؟ حاال که من نمیتونستم بدون آروین لحظه ای باشم؟؟
اَه..لعنتی! لعنتی! یه بار با رفتنش
زندگیم و نابود کرد، حاالم با اومدنش!! بوی سوخته ی بادمجونای تو ماهیتابه میومد..اما به خودم زحمت ندادم برم
زیر گاز و خاموش کنم..بی رمق
تر از این حرفا بودم! غرق افکار بودم..به زندگیه بدون آروین فکر میکردم!! میتونستم زندگی کنم؟ اشکام راه
گرفت...خدایا چرا این کابوسای لعنتی
تمومی نداره؟؟ خداااااااا کجایی؟ خودتو بهم نشون بده؟ بگو هوامو داری؟ خدااااااااااا...!!
***
_ نمیخوای بگی چی شده؟!
نمیخواستم فعالً که خبری نشده بود، چیزی بفهمه! نمیخواستم همین چند روز باقی مونده رو برای هر دومون زهر
کنم!
لبخندی زدم و گفتم: چیزی نشده!
_ مطمئنی؟
_ آره بابا..هیچی نشده!
آروین به روبروش زل زد..امشب مهمونیه انیس جون بود..ساعت نزدیکیای 6 بود..آروین قرار بود منو برسونه خونه
ی انیس جون و بعدش بره سر کار
و حدود ساعت 9 بیاد اونجا..امشب سرش شلوغ بود! این چند روزی که گذشت، برای من خیلی سخت بود! هر لحظه
منتظر تماسی از طرف مونا
بودم که بگه رامین و گرفتن و دیگه نمیتونم پیش آروین بمونم! خیلی دردناکه که هر لحظه ترس اینو داشته باشی
که دیر یا زود یکی پیدا میشه و
زندگیه خوبتو به هم میریزه! من دنبال یه زندگیه خوب و آروم بود..آرامشی که هیچوقت تو زندگیم وجود نداشت!
تو این چند روز هر کاری کردم تا
آروین نفهمه چی شده! باالخره خودش میفهمید..فهمیده بود من یه طوریم هست و ترس و از تو چشام خونده بود اما
نمیدونست از چی انقدر
داغونم! آروین روبروی خونه ی انیس جون ماشین و نگه داشت..شیرین و آرسام خونه ی مامان آرسام دعوت بودم
و امشب نمیتونستن بیان خونه
ی انیس جون!
_ کی میای؟
_ برای شام میام! هر وقت شام و سِرو کردن بهم زنگ بزن!
_ باشه!
خواستم از ماشین پیدا شم که آروین گفت:
راویس

برگشتم و نگاش کردم..خدایا یعنی این چشاش دیگه مال من نیس؟! دوس داشتم انقدر تو چشاش زل بزنم تا
تصویر یه جفت چشم عسلی تو
ذهنم حک بشه تا آخر عمرم!
_ مواظب خودت باش عزیزم! بدون که قلب من پیش توئه! نصف قلبم تویی! همونی که تو گردنته حکم قلب منو
داره!
اشک تو چشام حلقه زد..نتونستم جلوی اشکامو بگیرم و همشون راه گرفتن رو گونه م! آروین با تعجب نگام کرد و
گفت:
چی شدی راویس؟ خوبی؟ چرا گریه میکنی؟ حرف بدی زدم؟
سرمو به نشونه ی منفی تکون دادم و گفتم: االن نپرس آروین! میگم بهت! اما هر وقت وقتش شد! قول میدم..
آروین با نگرانی نگام کرد..
_ نگران نباش..میگم بهت.. باشه؟
_ فقط نمیخوام خودتو اذیت کنی! طاقت ندارم ناراحتیتتو ببینم!
سرمو تکون دادم..خواستم پیاده شم که دستمو گرفت، تا به خودم بیام که ببینم چیکار داره، خم شد و بوسه ای نرم
رو لبام کاشت! اشکام بیشتر
راه گرفت..من طاقت این مهربونیاشو نداشتم! باهام مهربون نباش لعنتی!! اینجوری نباش آروین! چطوری ازت دل
بکنم؟! چطوری؟؟ تحقیرم
کن..مسخرم کن..بهم بگو دیگه دختر نیستم..لجمو دربیار اما مهربون نباش..نباش!! اشکامو با نوک انگشتش پاک
کرد و بهم لبخند زد..منم لبخندی
بهش زدم و از ماشینش پیاده شدم..برام دست تکون داد و رفت! اشکام بی وقفه رو گونه هام میریخت! خدایا این
عذابی که االن دارم میکشم از
درد جهنمم بیشتره برام! خدایا به دادم برس..دارم تلف میشم! چند لحظه ای صبر کردم تا اشکام بند بیاد و حالم بهتر
شه! با دستمالی اشکامو با
دستمالی پاک کردم و خواستم دکمه ی اف اف و بزنم که دیدم الی در بازه! چرا در رو نبستن؟! در رو کامل باز کردم
و داخل شدم..در رو از پشت
سرم بستم..داشتم از البالی درختا عبور میکردم تا وارد ساختمون اصلی شم که صدای ویکی و شنیدم..داشت با
دختری حرف میزد..
_ خیلی خوشحالم کردی اومدی!
_ مرسی ویکی جون! خیلی خوشحال شدم دیدمت!
صدای دختره خیلی برام آشنا بود! نمیدونم چرا حس پلیس بازیم گل کرد و پشت درخت بزرگ و تنومندی پنهون
شدم تا مکالمه ی ویکی و اون
دختره رو بشنوم! ویکی و میدیدم اما دختره دقیقاً پشتش به من بود..هیکل تقریباً درشتی داشت..چاق نبود اما
استخوون بندی درشتی داشت!
دختره داشت به سمت در میرفت که صدای ویکی و شنیدم: راستی گلاره جون؟!❤️

 

دختر برگشت...خودش بود! گالره بود! همونی که این همه بال رو سر من و زندگیم آورده بود! خود عوضیش بود!
خودش بود!! کپ کرده بودم..پاهام
میلرزید! چقدر بال داشت از اینور و اونور سرم نازل میشد..بدبختیام یهویی با هم سرم خروار شدن بودن! چقدر چهره
ش عوض شده بود! ابروهاشو
تاتو کرده بود و موهاشم که از زیر شال حریر نازکش بیرون ریخته بود، قهوه ای رنگ کرده بود..مانتوی کوتاه و
شلوار 8 جیب خاکی رنگش نشون
میداد که هنوزم همون تیپ قبلی و حفظ کرده..حالم داشت بهم میخورد! سرم گیج میرفت! گالره با ویکتوریا چیکار
داشت؟!
صدای ویکی رو شنیدم: با داداشت یه شب شام بیا اینجا!
گالره لبخندی زد و گفت: ای بابا من و رامین باید از تو دعوت کنیم یه شام باهامون بخوری نه تو! تو اتریش خیلی
زحمتت دادیم! وقتی فهمیدم آقا
رایان تصادف کرده خیلی ناراحت شدم..رامینم خیلی متأثر شد..
_ مرسی عزیزم! رایان همیشه از آقا رامین تعریف میکرد..به آقا رامین سالم برسون..خدافظ..
_ حتماً..خدافظ عزیزم!
گالره از در خارج شد و رفت..! تموم بدنم میلرزید..فکر نمیکردم یه روزی دوباره بتونم گالره رو ببینم! کسیکه باهام
بازی کرد..به خودم مسلط شدم
و از پشت درخت اومدم بیرون! ویکی که هنوز تو حیاط بود با دیدنم شوکه شد و گفت:
اِ راویس تو کِی اومدی عزیزم؟
_ سالم..ببخشید رفتم دستامو بشورم..یه 5 دیقه ای میشه اومدم..در باز بود و این شد که در نزدم و اومدم تو!
_ سالم عزیزم..خوش اومدی! آروین کو؟
_ کار داشت! یه کمی دیر میاد
_ بیا بریم تو! انیس جون خیلی وقته منتظرته! خوش به حالت ببین چه عروسی هستی که مادر شوهرت انقدر برای
دیدنت شور و شوق نشون
میده!
لبخند کمرنگ و زورکی ای زدم..تو اون لحظه تنها چیزی که برام بی اهمیت بود، فهمیدن عالقه ی انیس جون به
خودم بود! ویکی به سمتم اومد و
دستشو رو شونه هام گذاشت و با هم به سمت در ورودی ساختمون راه افتادیم!
_ ویکی؟
_ جونم؟
_ مهمون داشتی؟
_ گالره رو میگی؟ اره..دیدیش؟
_ دورادور دیدمش!

دختر خوبیه! تو اتریش باهاش آشنا شدم..چند ماهی بود بخاطر کار رایان من و رایان رفته بودیم اتریش! با رامین
و گالره اونجا آشنا شدیم..رامین
دنبال کار میگشت و رایانم که دنبال یه حسابدار مطمئن واسه شرکتش میگشت به رامین پیشنهاد کار داد و رامینم
قبول کرد ...رایان معتقد بود که
یه ایرانی هر چقدرم عوضی باشه اما بازم یه ایرانیه و میشه بهش اعتماد کرد..این طرز فکر رایان بود! خالصه شرکت
رایان تو یه پروژه ی بزرگ
موفق شد و رایانم یه جشن بزرگ ترتیب داد..تو اون مهمونی بود که با گالره، خواهر رامین آشنا شدم و حسابی با
هم جور شدیم و فهمیدم که با
داداشش چند ماهی هست تو اتریشن! تا اینکه اون اتفاق برای رایان افتاد...دیگه ازشون خبر نداشتم تا اینکه چند
روز پیش گالره به گوشیم زنگ
زد و گفت اومده ایران و میخواد منو ببینه منم بهش آدرس دادم و امروزم که اومد اینجا دیدنم!
_ داداششم اومده؟
_ اره..با هم اومدن..االنم تو هتلن! هر چی اصرار کردم بیان اینجا،گالره قبول نکرد!
حالم خیلی بد بود! کاش آروین االن پیشم بود..بهش نیاز داشتم..به حرفاش! به نگاهای امید دهنده ش!
ویکی مشکوکانه نگام کرد و گفت: حالت خوبه؟ گالره رو میشناسی؟
از فکر اومدم بیرون و گفتم: نه بابا..محض کنجکاوی بود!
ویکی که قانع شده بود حرفی نزد و با هم به داخل خونه رفتیم! باید با ویکی حرف میزدم..ویکی راحت میتونست
جای رامین و گالره و بهم بگه و
زودتر از اون چیزی که فکرشو میکردم میتونستم رامین و گیر بندازم! حتی فکر روبرو شدن با رامینم تنمو میلرزوند!
باید با آروین حرف میزدم..عقلم
به هیچ جا نمیرسید..باید از یه نفر کمک میگرفتم! آروین بهترین گزینه بود!
انیس جون و بوسیدم و از بقیه خدافظی کردم و سوار مزدا2 آروین شدم..گیسو برام دست تکون داد..بهش لبخند
زدم..انگار حالش بهتر شده
بود..هر چند هنوزم گرفته بود اما خیلی بهتر از اون شب مهمونیه شیرین، بود! با رادین به جز سالم کوتاهی، هیچ
حرفی نزده بودم..لیاقتش
همین بود! هنوزم از دستش عصبی بودم اما چون آروین و داشتم زیاد محلش نمیذاشتم! عمه خانوم خیلی حالش بهتر
شده بود و برای آخر ماه
بیلیت مقصد امریکا داشت..میخواست به همراه هلن و ویکی برگرده امریکا..به کمک وکیلش تو امریکا خونه ای
خریده بود و قرار بود با هلن و ویکی
همونجا زندگی کنن! ویکی به زندگیه تو ایران عادت نداشت و بارها گفته بود که امریکا رو بیشتر دوس داره..عِرق
ملی نداشت دیگه! اگه ویکی
میرفت دیگه شاید نمیتونستم هیچوفت رامین و پیدا کنم..نباید دست دست میکردم و باید زودتر یه کاری میکردم!❤️

 

.

 

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : ejbar
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 4.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 4.0   از  5 (1 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

سومین حرف کلمه ybgb چیست?