اجبار 15 - اینفو
طالع بینی

اجبار 15

دو تا فنجون چای ریختم و به هال رفتم..آروین فیلم و تو دستگاه گذاشته بود و روی مبلی روبروی تی وی نشسته
بود..با دیدن من، لبخندی بهم زد
و دستاشو برام باز کرد..سینی و رو میز عسلی گذاشتم و رفتم رو پاهاش نشستم..لبشو آروم به بازوم چسبوند و
گفت: دوسِت دارم راویس!
قلبم لرزید..برگشتم عقب و گونه شو بوسیدم و گفتم: من خیلی بیشتر از تو دوسِت دارم! بیشتر از اون چیزی که
فکرشو کنی!
چشمکی بهش زدم..خم شد و لباشو آروم گذاشت رو لبام..باال و پایین رفتن قفسه ی سینه شو به خوبی حس
میکردم..خم شد روم و منو
خوابوند رو مبل..لباش هنوزم رو لبام بود..روم خم شده بود و لبامو مالیم و نرم میبوسید..صدای مکالمه ی زن و
مردی به زبون انگیلیسی از تی وی
به گوشم میرسید، اما من و آروین تو حال و هوای دیگه ای سیر میکردیم..از روم تا حدودی بلند شد و تی شرتشو با
یه حرکت از تنش درآورد..
نفسم بند اومده بود! همچنان مشغول بوسیدنش بودم که خیسی گونه هامو حس کردم..چشامو باز کردم..آروین
لباشو از لبام جدا کرد..!
خدای من!!! آرویــــــــن!!! صورتش از اشک خیس بود! چشای عسلی رنگش پر از اشک بود..قلبم درد
گرفت..آروین بد اخالق و عنق من!!! داشت
گریه میکرد؟!! بخاطر من؟!! با یه حرکت سریع از روم بلند شد و به سمت اتاق خواب رفت..گونه م از اشکای آروین
خیس بود..دلم لرزید..! اشکای
آروین!! مرد رویاهای من!! عاشق دلخسته ی من!!...فکر نمیکردم یه روزی اشکای آروین و ببینم..اونم موقع
بوسیدنم!! انگشت سبابه مو رو گونه
م که از اشکای آروین خیس شده بود کشیدم..اشکام راه گرفت..اشکام با اشکای آروین که رو گونه م ریخته شده
بود، آمیخته شد! تی شرت
آروین و از رو مبل برداشتم و با تمام وجودم بوش کردم! بوی آروینمو میداد..بوی تنشو..عطر همیشگیشو!..خدایا من
تو جهنم این دنیا دارم
میسوزم!! خدایا نجاتم بده از این کابوس لعنتی! خدایا من خسته شدم..خسته شدم...!! از جام بلند شدم و به سمت اتاق
خواب رفتم..
آروین رو تخت دراز کشیده بود و دستاشو به حالت قائم رو چشاش گذاشته بود..دوس نداشتم اینجوری ببنمش!
آروین من همیشه باید تو اوج
باشه..همیشه مغرور و اخمو باشه! تی شرتشو رو میز توالت انداختم..نیم تنه ش برهنه بود..پتو رو روش
کشیدم..دستشو از رو چشاش برداشت
و نگام کرد..چشاش سرخ سرخ بود! قربون چشاش برم من! خم شدم و بوسه ی نرمی رو لباش گذاشتم..
_ عاشقتم آروین! عاشق همه ی حرکاتت..همه ی کارات..همه چیزت!
دستمو گرفت و مجبورم کرد کنازش دراز بکشم..منو تو بغلش محکم فشار داد و گفت:.

نمیزارم یه لحظه هم ازم جدات کنن راویس من!! تو فقط مال آروینی!
از این حرفش خوشم اومد..خودمو بیشتر بهش چسبوندم و گفتم: توأم همه چیز منی!
حلقه ی دستاشو دورم محکم تر کرد و آروم آروم دستاشو رو کمرم تکون داد..تو اون لحظه فقط به آروین و آرامشی
که از وجودش میگرفتم، فکر
میکردم..فقط آروین برام مهم بود..نزدیک قلبش بودم و تپش قلبشو به خوبی حس میکردم..آروینم مثل من آروم
شده بود..دستمو گذاشتم رو
دستاش که دور کمرم حلقه شده بود و سرمو تو سینه ش فرو کرد و کم کم چشام گرم شد و خوابم برد...
_ الو؟ بله؟!
صدایی نشنیدم، فقط صدای نفسای کسیکه پشت خط بود، به گوشم میرسید..
کالفه گفتم: الو؟ چرا حرف نمیزنی؟ مرض داری این وقت صبح،مزاحم میشی؟
بازم صدایی نیومد..گوشیمو با لج قطع کردم..از رو تخت بلند شدم..آروین نبود! تخت و مرتب کردم و به سمت
آشپزخونه رفتم..به به چه خبره
اینجا!! ای ول به آروین! میز صبحونه رو چیده بود..همه چیز رو میز مهیا بود و اشتهای آدمو تحریک میکرد..هر چند
اهل تزیین کردن و ذوق به خرج
دادن نبود، اما خوراکیایی و رو میز چیده بود که رنگ و لعابش، عجیب به آدم اشتها میداد! تموم ظرفای دیشب و هم
خودش شسته بود..شوهر
مهربون من!! خواستم برم برای خودم چای بریزم که دوباره صدای موبایلم بلند شد.اَه..معلوم نیس کدوم خریه اول
صبحی ول کن نیس! یه بار که از
خواب بیدارم کرده بود حاالم که نمیذاشت صبحونه مو کوفت کنم!
با حرص به سمت گوشیم رفتم..حداقل شماره ای هم نیفتاده بود که بفهمم از کدوم خراب شده ای داره زنگ میزنه..
_ الو؟ اللی؟ چرا حرف نمیزنی؟
صدایی نیومد، خواستم گوشی و قطع کنم که صدایی شنیدم..
_ راویس؟!!
صداش میلرزید..صدای ظریف یه دختر بود! این کیه دیگه!! خیلی صداش آشنا میزد! اسم منو از کجا میدونه!
_ الو؟ شما؟ اسم منو از کجا میدونی؟
_ راویس..گالره م..!
شوکه شدم..گالره؟!! با من چیکار داشت؟ آب دهنمو قورت دادم..
_ گالره تویی؟
_ آره راویس! خودمم! خواهر رامین! کسیکه اون همه بال رو سرت آورد..خودمم!
صداش بغض داشت..
_ کجایی تو؟ چرا فرار کردی؟ هیچ میدونی چه بالیی سر من آوردی لعنتی؟ به چه قیمتی این بال رو سرم آوردی؟
ها؟ به چه قیمتی اینجوری ازم
انتقام گرفتی؟❤️

عصبی بودم..تموم بدنم میلرزید و با خشم داد میزدم..
_ راویس..راویس..گوش کن! میخوام ببینمت..باید باهات حرف بزنم..
_ من با تو حرفی ندارم! اگه میخوای جبران کنی برو کالنتری و خودتو معرفی کن! شهادت بده که رامین با من چیکار
کرده..نزار یه نفر دیگه به جای
اون داداش عوضیت مجازات بشه..
_ هر کاری بگی میکنم راویس! اما..اما قبل باید ببینمت! میخوام برای آخرین بار باهات حرف بزنم..خواهش میکنم!
پوفی کشیدم و گفتم: باشه..کجا؟
_ ساعت 6 عصر، بیا پارک...
_ چرا اونجا؟ این همه جا هست..
_ اونجا تقریباً پارک خلوتیه! راویس تنها بیا..برای یه بارم شده بزار به هم اعتماد کنیم! به کسی نگو..باشه؟
_ من مثل تو نیستم..باشه میام..
گوشی و قطع کردم..نمیدونم کارم درسته یا نه، اما میخواستم برم و حرفاشو بشنوم..کاغذی تا خورده رو اپن دیدم..
دست خط آروین بود..
" سالم عزیز دلم..صبحت بخیر خانومی! ناهار و باید تنهایی بخوری..من یه کمی تو شرکت کار دارم..شب
میبینمت..مواظب خودت باش"
پوفی کشیدم.چه بهتر! آروینم نبود و دیگه مجبور نبودم قرارمو با گالره براش توضیح بدم..نیم ساعته میرم و میام و
آروینم چیزی نمیفهمه! مطمئن
بودم اگه بهش بگم گالره بهم زنگ زده و خواسته منو ببینه، پلیس بازی درمیاره و محاله بزاره برم سر قرار! دلشوره
داشتم.گالره با من چیکار
داشت؟!!
_ نمیخوای بشینی؟
نگام به چشای وحشی و موهای کوتاه رو پیشونیش که از زیر شال کوتاه نخیش بیرون اومده بود، افتاد..چطور
تونست با زندگیه من اون کار رو
کنه؟!
_ راویس؟!
از فکر اومدم بیرون و رو نیمکتی که بهش اشاره کرده بود، نشستم..گالره هم کنارم نشست..الغرتر از آخرین باری
که تو خونه ی انیس جون دیده
بودمش، شده بود! مانتوی کوتاهش، پاهای دراز و الغرشو به رخ میکشید..آرایش چندانی نداشت..فقط یه رژلب
کمرنگ کالباسی رنگی به لباش
مالیده بود..داشت با ناخنای الک زده ش بازی میکرد..تو فکر بود! انگار نمیدونست از جا شروع کنه!!
_ اگه میخوای همینجوری ساکت بشینی و فقط به ناخنات زل بزنی، من برم؟!هوووم؟
سرشو آورد باال و نگام کرد و گفت: نمیدونم از کجاش بگم! میدونم بدترین کار ممکن و باهات کردم و انقدر پر
توقع نیستم که ازت بخوام حلالم

کنی..اما..اما فراموش کن باهات چیکار کردم راویس! میدونم لیاقت بخشش و ندارم..اما..راویس من به آخر خط
رسیدم! چیزی و برای از دست دادن
ندارم! تاوانشو دادم..باورم نمیشد، یه روزی، از رامین، برادرم، ضربه بخورم!!
چشام گرد شد..از رامین ضربه خورده؟! نگاش کردم..چشای گالره پر از اشک بود..حالم از اشکاش بهم میخورد..از
گالره متنفر بودم و اشکاش دلمو
به رحم نمیاورد..وقتی یاد حقارتایی که کشیده بودم، میفتادم، میخواستم فقط سر به تنش نباشه! همین!!
_ وقتی ایران بودیم..رامین خونه و تموم دارایی بابا رو به نام من کرد..خیلی خوشحال بودم که رامین انقدر بهم اعتماد
داره..بابا، فردای اون شب
پارتی، وقتی متواری شدن من و رامین و بالیی که سر تو اومده رو فهمید، سکته کرد و مُرد! برای بابام چیزی که خیلی
مهم بود، آبروش بود..هر
چند رامین و کارنامه ی گذشته ش زیاد برای بابام آبرو نذاشته بود، نه من از مرگ بابا ناراحت شدم نه رامین! درسته
بابامون بود اما در حقمون
پدری نکرد..بعد از اینکه مامانم طالق گرفت و رفت فرانسه، من و رامین فقط همدیگه رو داشتیم و هوای همو خیلی
داشتیم..بابا رو زیاد تو خونه
نمیدیدیم..سرگرم مهمونیای شبونه ش با رفیقاش و عیش و نوشش بود..من و رامین و ول کرده بود به امون خدا!
مرگش برای من یکی، ذره ای
مهم نبود و قطره ای براش اشک نریختم..بعد از مرگ بابا، رامین به وسیله ی یکی از دوستاش، بی سر و صدا تموم
دارایی و خونه و زمین و هر
چی داشت و به نام من کرد..البته رامین گفت که به نامم کرده، و منم چون بهش اعتماد داشتم و مطمئن بودم که به
هر کسی خیانت کنه، به
منی که خواهرشم دروغ نمیگه، حرفشو باور کردم..رفتیم اتریش! تو اتریش، روزای سختی و داشتیم..تا اینکه رامین
با رایان آشنا شد..تو شرکت
رایان مشغول شد..زندگیمون افتاده بود رو غلتک، که رایان تصادف کرد و مُرد! زن و بچه ش برگشتن ایران و
رامینم کارشو از دست داد..یکی از
دوستام تو ایران بهم خبر داد که آبا از آسیاب افتاده و کسی دیگه دنبال پیدا کردن من و رامین نیس..رامینم که
خیلی وقت بود میخواست بیاد ایران
و ترتیب خونه و امالک بابا رو بده، وقتی خبردار شد همه چی در کمال آرامشه، فرداش دو تا بیلیت به مقصد ایران
گرفت و بار و بندیلمونو جمع
کردیم و اومدیم ایران! تازه وقتی اومدیم ایران، به کارای رامین مشکوک شدم..حس میکردم داره یه چیزایی و ازم
پنهون میکنه..این شد که افتادم
دنبال کاراش و تعقیبش کردم..هر جا میرفت زیر نظرش داشتم..تا اینکه یه روز یه آدرس از دوست رامین، همونی
که به گفته ی رامین، همه چی و❤️

 

به نام من زده بود پیدا کردم..رامین تو هتل بود و منم به بهونه ای رفتم دنبال یارو! باالخره از زیر زبونش کشیدم که
رامین همه چی و به نام خودش
کرده..یه پاپاسی هم محض رضای خدا برام نذاشته بود..شوکه شده بودم..رامین بد ضربه ای بهم زده بود..خیر سرم
خواهرش بودم! برگشتم هتل
تا داد و بیداد راه بندازم و تف کنم تو صورتش که دیدم جلوی هتل پره ماشین پلیس! باالخره با پرس و جو از این و
اون فهمیدم که رامین و بردن
کالنتری..فهمیدم باالخره گیرش انداختن..این بود که بی سر و صدا از اونجا فرار کردم و برگشتم پیش همون دوست
رامین!
دستاش میلرزید..اشکاش تند تند از چشاش میریخت...
_ راویس! من به تو بد کردم میدونم! رامین لیاقت هیچی و نداشت..من..من تو این شهر خیلی بی کس و آواره شدم!
ازت میخوام فراموش کنی
باهات چیکار کردم..من..من حاضرم بر علیه رامین شهادت بدم..از مروارید شنیدم که فردا دادگاهشه! درسته؟
سرمو تکون دادم..اگه گالره میومد خودشم دستگیر میشد و چند سال براش زندان می بُریدن!
_ رامین به من بد کرد..به منی که همیشه پشتش بودم و پای همه ی کثافت کاریاش وایساده بودم، بد کرد..من خیلی
چیزا از رامین
میدونم..میتونم با حرفام، اونو به حقش برسونم..رامین با کمال نامردی با من بد تا کرد و من دیگه اونو برادر خودم
نمیدونم..من کسی و که به
خواهرش خیانت میکنه و بهش دروغ میگه و نمیتونم بعنوان برادر قبول کنم...
نور امیدی تو دلم روشن شد..با اینکه محال بود گالره رو ببخشم اما به شهادتش نیاز داشتم!
_ اگه میخوای تاوان کاری و که با من کردی و بدی فردا بیا دادگاه و هر چی درمورد رامین میدونی و بگو..دلم
نمیخواد یکی دیگه به جای داداشت
مجازات بشه..اون باید به حقش برسه! حقش فقط قصاصه!
از جا بلند شدم..گالره دستمو گرفت..برگشتم نگاش کردم..تو نگاش التماس موج میزد..
_ اگه شهادت بدم، منو میبخشی؟
پوزخندی زدم و گفتم: فکر میکنی میتونم ببخشمت؟ ها؟ تو با زندگی و آبرو و آینده ی من و دو تا خونواده بازی
کردی..تو چی میدونی من تو این
مدت که تو اتریش بودی و کیف دنیا رو میکردی، چی کشیدم؟! ها؟ مگه کشکه همه ی اون روزایی که برام عین 01
سال گذشت و راحت فراموش
کنم و به کسیکه زندگیمو برام زهر کرد بگم بخشیدمش؟! نه گالره من اونقدرام روح بزرگواری ندارم که بگم
میبخشمت..بین من و تو فقط خدا
قضاوت کنه! من بی گناه اسیر خشم و انتقام تو شدم..من نمیتونم..اون لحظه که با رامین منو تو اون اتاق تنها گذاشتی،
یه لحظه به من و دختر.

بودنم و داداش مست و پاتیلت فکر کردی؟ فکر کردی لعنتی؟ آبرو و حیثیت دختر بودنمو گرفتی و باهام بازی
کردی..اون لحظه فقط به خودت و
انتقامی که چشاتو کور کرده بود فکر میکردی..من نمیتونم ببخشمت گالره...نمیتونم!
دستمو از دست گالره بیرون کشیدم و با قدمایی سریع، از گالره دور شدم..اشکام راه گرفته بود..گالره رو تا زنده
بودم نمیتونستم ببخشم! حتی
اگه بدترین بال هم سرش میومد بازم برام قابل بخشش نبود..گالره بدجوری باهام بازی کرد بود...!!
***
دستام میلرزید..ضربان قلبم تندتر از همیشه میزد..اگه گالره نیاد چی؟..خدایا آخر این دادگاه لعنتی چی میشه؟!
آروین نزدیکم شد..
_ خوبی؟ چرا رنگت پریده؟
نگاش کردم..تو نگاش نگرانی موج میزد..عاشق این نگرانیا و توجهاش بودم..یاد یه اس ام اسی افتادم...
"ببخش اگر خودم را به مریضی میزنم ...
نمیدانی چه لذتی دارد وقتی با چشمهایی نگران تمام تنم را چک میکنی.."
آروین دستای سردمو گرفت تو دستاش و با لحن مهربونش گفت: تا من پیشتم به هیچی فکر نکن..باشه؟!
ته دلم قنج رفت...چقدر تو خوبی آروین!! به این لحن حرف زدنش و این مهربونیه تو نگاش،خیلی نیاز داشتم!
پدر جون و رادین داشتن از دور نزدیکمون میشدن..رادین اخماش در هم بود و پدر جون خونسرد و بی تفاوت بود..
آروین آهسته گفت: نمیتونم پیش بابام، زیاد کنارت باشم! بابام االن عصبیه و نمیتونم حاال برخالف میلش عمل
کنم..باید بذاریم یه مدت بگذره تا تو
رو بعنوان عروسش قبول کنه..من از تو دست نمیکشم!
با اینکه برام سخت بود، اما لبخندی به آروین زدم تا خیالشو راحت کنم..آروین فشاری به دستم وارد کرد و ازم دور
شد و نزدیک پدر جون و رادین
شد..به آروین نیاز داشتم..بیشتر از همیشه! اما حق با آروین بود..اگه حاال و اینجا، آروین میخواست با پدر جون
لجبازی کنه، شاید باید برای
همیشه قید با من بودن و میزد..هر چند معلوم نیس آخرش چی میشه!! مروارید و مونا و شهریارم سر
رسیدن..دوستِ آروینم اومد و نزدیک آروین
وایساد و مشغول حرف زدن با رادین و پدر جون شد..شیرین نزدیکم رو صندلی نشست و گفت: خوبی خواهری؟
نگاش کردم..طفلک خیلی رنگش پریده بود، چشاشم از زور گریه و بی خوابی سرخ سرخ شده بود..یه لحظه از خودم
خجالت کشیدم..من باعث
این همه بدبختی بودم!!
_ خوبم شیرین جونم..نگران نباش..رونیکا کجاس؟
_ گذاشتمش پیش مامان آرسام..!
بابا کنار شهریار وایساده بود و داشت با شهریار حرف میزد..بنظرتون اروین کار درستی میکنه تواین موقعیت راویسو تنها میزاره اونم بخاطر پدرش؟؟

مونا کنارم نشست و گفت: بهتر شدی؟
سرمو تکون دادم..
_ نگران هیچی نباش! این چند روزه من و مروارید و آروین خیلی کارا کردیم..
_ چه کاری؟
_ هنوز معلوم نیس نتیجه ی کارامونو ببینیم یا نه! اما راویس! آروین خیلی دوسِت داره..تو این دو هفته به این در و
اون در زد تا تونست مدرک گیر
بیاره..من و آروین و مروارید، خیلی سختی کشیدیم تا تونستیم علیه رامین مدرک جمع کنیم..
شوکه شدم..مدرک چی؟!
_ داری درمورد چی حرف میزنی مونا؟
مونا خواست جوابمو بده که دیدم همه به سمت اتاقی که درش باز شده بود رفتن..مونا از رو صندلیش بلند شد و
دستمو گرفت و گفت:
پاشو بریم تو! میفهمی همه چی و..!
حرفی نزدم و به همراه شیرین و مونا به سمت اتاق تقریباً بزرگی رفتیم..تو اتاق، 6،5 ردیف صندلی چوبی چیده
شده بود و روبروی همه ی
صندلیا، قسمتی باالتر از بقیه، قرار داشت که پیرمردی تقریباً 01 ساله با یه عینک شیشه گرد و ریشای بلند سفید و
موهای کم و بیش ریخته،
پشت میز نشسته بود..یه عالمه برگه و پرونده و کاغذ روبروش رو میزش به چشم میخورد..قاضی بود و ابهت خاص
خودشو داشت..منشیاشم دو
طرف قسمتی پایین تر از خودش نشسته بودن و سرشون تو دفتر و دستک خودشون بود...
کنار مونا و شیرین نشستم..آروینم کمی دورتر کنار رادین و پدر جون نشسته بود..انیس جون با لبخند نگام
میکرد..قربونش برم من! حیفم میومد از
خیر مادرشوهری به خوبی انیس جون بگذرم..! واقعا ماه بود! بابا و شهریار و آرسامم ردیف عقب نشسته بودن..
در باز شد و رامین و دو تا سرباز با لباسی سبزشون وارد شدن..دستای رامین و دستبند زده بودن..گیسو و عمه خانوم
و ویکی هم اومده بودن و
ردیف دوم نشسته بودن..گیسو با سر بهم سالم داد با لبخند بهش جواب دادم..عمه خانوم با لبخند کمرنگی نگام
کرد..رامین بهم نگاه کرد..با
خشم زل زدم بهش، اما رامین پوزخندی تحویلم داد و نگاشو به آروین دوخت..انگار خیالش راحت بود که اعدام
نمیشه!! زیادی ریلکس میزد.. دلم
شور میزد..اگه بازم حق و به رامین بدن چی؟ اگه گالره نیاد..اگه..
مونا دستمو فشار داد و گفت: نگران چیزی نباش..خدا بزرگه!
نفس عمیقی کشیدم..خدااااا!! اسمشم بهم انرژی مثبت میداد..! کم کم جو رسمی شد و همه سکوت کردن..
قاضی که بر خالف سنش صدای رسا و با ابهتی داشت رو کرد به جمعیت و گفت

بسم اهلل الرحمن الرحیم..دادگاه رسمیه! خواهشاً سکوت و رعایت کنین و کسی در حین صحبتای طرفین، حرفی نزنه
و اجازه بدین زودتر این
پرونده بسته شه...
آروین وکیل گرفته بود..مرد نسبتاً مسنی که سابقه ی زیادی داشت..محمدطاهری! وکیل پایه یک دادگستری! با اون
پرونده ی دستش و عینک
فِرم مشکی و موهای جو گندمیش و نگاه جدیش، حس میکردم حق به حق دار میرسه! ازش تو نگاه اول خوشم
اومد..جدی و منظبط!! به حرفایی
که بین قاضی و آقای طاهری و بقیه زده شد، گوش ندادم..کالفه بودم..تا اینکه رامین به جایگاه شهود احضار شد...
بیچاره چقدر صورتش زخمی بود..گوشه لبشم که چسب زده بود..موهاش ژولیده و بهم ریخته بود و بلیز و شلواری
توسی کمرنگ با گالی ریز
مشکی که مخصوص زندانیا بود تنش کرده بود..یه جفت دمپایی کهنه ی آبی رنگم پاش کرده بود..حین راه رفتن
میلنگید...آروین لت و پارش کرده
بود! سربازی جلو رفت و دستبندشو باز کرد..رامین به جایگاه شهود رفت..نگام کرد..با نگاش برام خط و نشون
کشید..عوضی یه چیزیم طلبکاره!
طاهری رو به رامین گفت: خوب..آقای رامین صالحی..شما اون شب مهمونی، حضور داشتین دیگه؟
رامین نگاشو به طاهری دوخت و گفت: بله! مهمونیه خواهرم بود..
_ این حقیقت داره که خیلی مشروب خورده بودین و کامالً مست کرده بودین؟
_ مشروب خورده بودم اما نه اونقدی که ندونم دور و برم چه خبره!
_ پس در هنگام تجاوز به موکل بنده، سرکار خانوم راویس شمس، هوشیاری کامل داشتین، درسته؟
_ نه خیـــر! من تجاوزی به کسی نکردم..تو این چند روزم به همه گفتم..اینا همش یه مشت دروغه! من قبولش
ندارم..
_ اما دو نفر شاهد هستن که حاضرم شهادت بدن که شما به موکل من تجاوز کردین..
اخمای رامین در هم رفت با خشم گفت: از کجا معلوم همه ی اینا نقشه ی این دختره و اون پسره آروین نباشه؟
_ به اونجاشم میرسیم..اما اینو بدون جوون! نمیتونی منکر همه چی بشی..ما امروز اونقدی دلیل و مدرک داریم که
میتونیم خیلی راحت حکم
قصاص و برات بگیریم..
طاهری رو کرد به قاضی و گفت: از حضور محترم دادگاه میخوام که دونفر رو به جایگاه شهود احضار کنم..
قاضی سرشو تکون داد..رامین لنگان لنگان سر جاش نشست و مروارید به جایگاه شهود احضار شد..طاهری از
مروارید خواست هر چی دیده و
شنیده و برای حضار بگه..قبلشم دستشو رو قرآنی گذاشت و قسم خورد که جز راست حرف دیگه ای نزنه...
مروارید صداشو صاف کرد و گفت: اون شب پارتی، چون یه سری کار داشتم، نشد زودتر برم خونه ی گالره! واسه
همینم تقریباً آخرای مهمونی بود❤️

 

که رسیدم..وقتی رسیدم، دیدم گالره داره با چند نفر بگو بخند میکنه و رامینم تو هال نبود..از گالره سراغ رامین و
گرفتم، گالره زیادی مشروب
خورده بود و مستِ مست بود..بهم گفت که رامین داره طبقه ی باال، با یه دختری حال میکنه..زیاد تعجب
نکردم..رامین همیشه کارش بود..تو
مهمونیا همیشه شورشو درمیاورد..آمار اکثر کارایی که کرده بود و داشتم..اما نمیدونم چرا اون شب حس فضولیم گل
کرد و از پله ها رفتم باال و
رسیدم به اتاقی که گالره گفته بود رامین با دختره س...هر چی دستگیره رو کشیدم پایین، در بازنشد..قفل
بود..صدای جیغ و التماسا و گریه های
یه دختر و میشنیدم..دلم ریش شد..با خودم گفتم رامین چطوری میتونه انقدر عوضی باشه..دلم برای همجنس خودم
سوخت..نتونستم وایسَم و
صداهاشو بشنوم، یا بی تفاوت از کنارش رد شم..دو تا لگد به در زدم..خواستم لگد سوم و بزنم که صدای جیغ و داد
و بیداد از هال اومد..صدای
گالره رو شنیدم، داد میزد پلیس..پلیس..از در پشتی فرار کنین..دیگه نتونستم اونجا بمونم و فوری از در پشتی فرار
کردم..گالره هم با من بود..با
هم از اونجا فرار کردیم و بعد از چند دیقه، رامینم اومد پیشمون!
قاضی گفت: خانوم کرمی، از کجا میدونین که دختری که تو اون اتاق با آقای رامین صالحی بود، خانوم راویس شمس
بوده باشه؟
مروارید آب دهنشو قورت داد و گفت: وقتی با گالره فرار کردیم، گالره بهم گفت..من با مونا و راویس دوست
بودم..البته نه خیلی صمیمی، اما با
هم سالم و علیک داشتیم و خوب میشناختمشون..تا گالره گفت رامین و راویس با هم تو اتاق بودن، فهمیدم کدوم
راویس و میگه، چون من فقط
یه دختر به اسم راویس میشناختم که اونم همین راویس بود!
_ بسیار خوب!
طاهری، دوست آروین رو هم به جایگاه احضار کرد و سواالتیم از اون پرسید و جوابش دقیقاً با جوابای مروارید،
یکسان بود..رامین دوباره به جایگاه
شهود احضار شد..پسره ی عوضی! هروقت میدیدمش یاد کاری که باهام کرده بود میفتادم و ناخودآگاه تموم بدنم
میلرزید...مونده بودم چرا دنبال
گرفتن وکیل نبوده..یعنی انقدر به تبرئه شدنش مطمئن بوده؟!!
رامین قبل اینکه بزار طاهری حرفی بزنه یا سوالی بپرسه، داد زد:
اینا همش دروغه جناب قاضی! میخوان سر قانون و کاله بزارن..من حرفاشونو قبول ندارم..من اون دو تا شاهد و قبول
ندارم..دروغ میگن..اصالً از کجا
معلوم که واقعاً اون شب تو پارتی بوده باشن؟ کسی اینا رو دیده؟ کسی جز اون پسره و راویس، این دو تا شاهد
دروغکی و دیده مگه؟.

جو بدی بود..قاضی چند بار با چکشش به میزش کوبید تا جو و آروم کنه..صدای پچ پچ و حرفای مبهم سکوت و بهم
زده بود..
قاضی با صدای محکمی گفت: ساکت..! ساکت..
رامین داد زد: کسی اون دو تا رو اونشب تو مهمونی ندیده..همش دروغه..کسی هست شهادت بده...
اعصابم داغون بود..بیشــــور خوب بلد بود چطوری جو و بهم بزنه...
_ من حاضرم شهادت بدم...!!
سرها به سمت صدا برگشت..خودش بود..گالره بود!! باالخره اومد...نور امیدی تو دلم روشن شد! سربازی جلوی
گالره رو گرفت و نذاشت جلو بیاد
قاضی گفت: شما کی هستین؟ به چه اجازه ای وارد شدین؟
گالره با صدای لرزانی گفت: جناب قاضی، من خواهر رامین صالحی هستم..باید میومدم..اجازه بدین حرفامو بزنم!
رامین لبخندی زد و گفت: این خواهرمه جناب قاضی! اجازه بدین حرف بزنه..من همه ی حرفاشو قبول دارم..
پوز خندی به رامین زدم..بیچاره خبر نداشت که گالره مثل یه ببر زخمیه و اومده تا برعلیه ش شهادت بده..! فکر
میکرد گالره اومده مثل همیشه از
همه ی کاراش حمایت کنه..!
باالخره قاضی به گالره این اجازه رو داد تا بیاد تو جایگاه شهود..جو آروم شده بود..همه ساکت بودن و میخواستن
اظهارات گالره رو بشنون..آروین
بهم زل زد..با اشاره ی چشم و ابرو ازم پرسید که خبر داشتم گالره میاد یا نه، چشامو براش یه بار باز و بسته کردم و
خیالشو راحت کردم که
برگ برنده با ماس! رامین سر جاش نشست و با غرور بهم زل زد و بعدشم با لبخند به گالره نگاه کرد...بدبخت!!
خبر نداشت چیزی تا حکم
قصاصش نمونده..
گالره که رنگ به صورت نداشت، آب دهنشو قورت داد..آرایش نکرده بود و موهاشو یه وری تو صورتش ریخته
بود..مانتوی کوتاه یشمی و شال
سبزرنگی هم پوشیده بود..معلوم بود قصد نداشته بیاد..
طاهری گفت: خانوم گالره صالحی، شما اون شب مهمونی حضور داشتین؟
_ بله! مهمونی و من برگزار کرده بودم!
_ خانوم راویس شمس و شما به مهمونی دعوت کرده بودین؟
گالره بهم نگاه کرد..بی تفاوت زل زدم بهش، هر چند انقدر از اومدنش خوشحال بودم که اگه اونو باعث و بانی همه
ی این بدبختیا نمیدونستم
قطعاً جلوی بقیه میرفتم تو بغلش و میبوسیدمش..!
_ بله! راویس دوستِ من بود و به دعوت من اومد...
_ بسیار خوب! شما اظهارات برادرتون، آقای رامین صالحی و تأیید میکنین، مبنی بر اینکه آقای آروین مهرزاد به
موکل من، خانوم شمس تجاوز کردن

آقای رامین صالحی هیچ نقشی تو این زمینه نداشتن و بی گناهن؟!
لبخند رامین پررنگ تر شد..یه لحظه ترس برم داشت..نکنه گالرم دورم زده باشه و بازم بخواد از رامین حمایت
کنه؟! هر چی باشه برادرشه و تو این
دنیا فقط رامین و داره..نکنه بخواد بازم ازم انتقام بگیره..نکنه بخاطر حرفای دیروزم زده باشه زیر قول و قرارش..!
وای نه...کاش اون حرفا رو بهش
نمیزدم..کاش..کاش بهش گفته بودم بخشیدمش و بعد از اینکه بر علیه رامین شهادت داد، تف میکردم تو صورتش!
قلبم داشت میومد تو
دهنم..دستام یخ کرده بود..گالره تنها امید من بود!!
گالره ساکت بود...طاهری دوباره سوالشو تکرار کرد..حالت تهوع شدیدی داشتم..گالره بهم زل زد..با التماس نگاش
کردم..نباید میذاشتم دوباره
دروغ بگه و منو آروین و تو آتیش کینه و کدورتش بسوزونه! اشک تو چشام حلقه زد..اگه..اگه..اگه بازم انکار کنه
چی؟!
صدای خش دار و لرزونشو شنیدم:
خیـــــر! اظهارات برادرم همش دروغه! دروغ محض!!
دوباره جو متشنج شد..پچ پچا شروع شد..رامین وار رفت..رنگ صورتش پرید و با بهت و تعجب، به گالره چشم
دوخته بود..باورش نمیشد یه روزی
تنها خواهرش، گناهشو تأیید کنه و شهادت بده که گناهکاره! لبخند رو لبام نشست..غرق شادی شدم..
قاضی جو و آروم کرد..طاهری که از حرفای گالره خوشش اومده بود و دید گالره داره به نفع پرونده حرف میزنه،
گفت:
پس شما نظرتون اینه که برادرتون، آقای رامین صالحی دارن دروغ میگن و گناهشونو انکار میکنن، درسته؟
گالره سرشو تکون داد و گفت: بله..همینطوره!
_ لطفاً یه بار دیگه از اول، هر چی اون شب اتفاق افتاده و در عین حقیقت بازگو کنین...
گالره با دقت و مو به مو همه ی اتفاقات اون شب و گفت..حتی یه واو هم جا نذاشت..دستاش میلرزید..گریه
میکرد..اما همه رو گفت..از دوستیش
با من و مونا..از انتقامش از من..همه چیز و گفت..
رامین داد زد و گفت: دروغه...دروغه..همش دروغه! خواهرمم با پول خریدن..من حرفاشو قبول ندارم..
حالت طبیعی نداشت و وقتی دیده بود حتی گالره هم بر علیه ش شهادت داده، مثل اسفند رو آتیش جِلز وِلز میکرد..
قاضی با خشم گفت: آقای صالحی اگه بازم بخواین جو دادگاه و بهم بریزین و به من و حضار توهین کنین، مجبورم
دستور بدم ببرنتون بازداشتگاه!
رامین ساکت شد..داشت حرص میخورد و صورتش از عصبانیت قرمز شده بود..آروین و طاهری داشتن با هم پچ پچ
میکردن..
بعد از چند دیقه، طاهری رو به قاضی گفت: هر چند آقای صالحی اولش گفته بودن حرفای خواهرشونو قبول دارن؛
اما چون دیدن ایشون برعلیه

شون شهادت دادن، دوباره بحث انکار رو پیش کشیدن..اگه شما اجازه بدین..بنده 0شاهد دیگه رو هم به جایگاه
شهود احضار کنم تا ببینم باز هم
آقای صالحی قادر به انکار هستن!!
چشام گرد شد..0تا شاهد؟!! اونا دیگه کی بودن؟ رامینم وا رفت..بیچاره از در و دیوار داشت بر علیه ش شاهد
میریخت تو دادگاه! قاضی این اجازه
رو به طاهری داد..گالره کنارم نشست..
_ راویس؟! امیدوارم منو بخشیده باشی..
_ مرسی که اومدی! با حرفات خیلی کمک کردی..اما، خواهش میکنم ازم نخواه ببخشمت..بین من و تو خدا قضاوت
میکنه!
بازم نتونسته بودم ببخشمش! گالره کالً مسیر زندگیه منو عوض کرده بود و روح بزرگواری نداشتم که از این
گناهش بگذرم! گالره با اشک نگام کرد
و سکوت کرد..
شیرین گفت: این شاهدا کیان؟ تو خبر داشتی راویس؟
خواستم بگم نه، که مونا گفت: من و مروارید و آروین االن چند روزه دنبال پیدا کردن اوناییم!
خواستم سوالی از مونا بپرسم که در باز شد و یه زن و مرد میانسال و دو تا دختر ریزه میزه و الغر اندام و یه پیرزن
وارد شدن..
طاهری رو به قاضی گفت: جناب قاضی، آقای صالحی شاید بتونن تجاوز به موکل منو انکار کنن، اما نمیتونن تجاوز به
2دختر باکره و 0زن و نادیده
بگیرن..
وا رفتم..!! تجاوز به 0 نفر؟!!!! سرم داشت گیج میرفت..اینجا چه خبر بود؟!
گالره زیر لب گفت: پس باالخره کارنامه ی درخشانش لو رفت!!
بابام عصبی شد از جاش بلند شد و داد زد: خدا ازت نگذره پسره ی از خدا بی خبر! چطور تونستی با آبروی این همه
آدم بازی کنی؟!!
قاضی دوباره جو و آروم کرد..رامین رسماً الل شده بود..دستشو مشت کرده بود و رگای پیشونیش از عصبانیت
متورم شده بود...
قاضی دوباره جو و آروم کرد..رامین رسماً الل شده بود..دستشو مشت کرده بود و رگای پیشونیش از عصبانیت
متورم شده بود...
اول اون دو تا دختر به جایگاه رفتن..گریه میکردن و با دیدن رامین، هر چی فحش بود نثارش کردن و گفتن که
رامین به بهانه ی دوستی، باهاشون
چند ماهی بوده و بعدشم اونا رو میکشونه تو یه خونه ی حوالی شهرک غرب و بهشون تجاوز میکنه..وضع اونا بدتر از
من بود، حداقلش من آروین و
داشتم، اما اونجوری که این دو تا دختر گفتن، بعد از اینکه رامین بهشون تجاوز کرده،از خونواده طرد شدن و رامینم
که فرار کرده و دخترا نتونستن❤️

 

رامین و پیدا کنن و مجبور شدن به دور از خانواده با شرایط خیلی بدی زندگی کنن..یه آدم چقدر میتونه پست
باشه؟!! اسم این رامین و واقعاً
میشد آدم گذاشت؟؟ بی انصافی به بقیه ی آدما نمیشد؟!! دلم برای دو تا دخترا سوخت..با هم دوست بودن و بعد از
تجاوز رامین و طرد شدن از
خونوادشون، با سختی زندگی کرده بودن..بعد از اظهارات دو تا دختر، زن و مرد میانسالی به جایگاه اومدن...
زن مرتب اشک میریخت و شوهرش سعی میکرد آرومش کنه..
طاهری گفت: این خانوم و آقا..پدر و مادر دختری هستن که آقای صالحی به تنها دخترشون تجاوز کرده!
قاضی گفت: دخترشون کجاست؟
طاهری سری از رو تأسف تکون داد و گفت: متأسفانه، یک هفته بعد از تجاوز، با قرص خودکشی میکنه و فوت
میکنه! اما تو نامه ای که قبل از
مرگش برای خونواده ش نوشته، همه چیز و کامل نوشته و حتی عکسایی که با رامین صالحی گرفته بوده رو الی نامه
میزاره و تأکید میکنه که
قاتل او کسی نیست جز رامین صالحی!!
طاهری نامه ای و چند تا عکس و رو میز قاضی گذاشت..زن با گریه رو به رامین کرد و گفت:
خدا ازت نگذره بی انصاف! دختر نازنینمو پرپر کردی..تو انسانی؟ تو آدمی؟ بین تو و دخترم، فقط خدا قضاوت
کنه..باید به حقت هم تو این دنیا، هم
تو آخرتت برسی..نمیزارم بالیی که سر دختر من آوردی و سر این دخترم بیاری..
به من اشاره کرد..سرمو پایین انداختم..از کجا فهمید به منم تجاوز شده؟! حتماً از اشکای رو گونه م و ردیف جلو
نشستنم فهمیده بود...
_ دخترم جوون بود بی انصاف! همش 08 سال داشت..این انصافه؟! میخواست بره دانشگاه..امسال کنکور
داشت..چطوری دلت اومد اون کار رو
باهاش کنی؟ زهرامو پرپر کردی..
مرد، شونه های زنشو گرفت و آروم فشار داد و گفت: آروم باش خانوم..به سزای کارش میرسه...
طاهری گفت: دخترتون چطوری با متهم آشنا شد؟ میشه برای دادگاه توضیح بدین؟
مرد گفت: تو راه مدرسه! ما خبر نداشتیم..ما خونواده ی نسبتاً مذهبی و سنتی ای هستیم و دوستی دختر و پسر یه
کار ناپسند و زشت تلقی
میشه برامون! دخترم به دوستش همه چیز و میگفته و اونجوری که دوستش بعد از خودکشی زهرا بهمون گفت، این
آقا هر روز جلوی مدرسه ی
دخترم وایمیساده و بهش ابراز عالقه میکرده و ازش میخواسته شماره شو داشته باشه، اما زهرا قبول نمیکرده تا بعد
از دو هفته که این آقا بازم
جلوی راه زهرا سبز میشه، زهرا شماره رو ازش میگیره و دخترم جذب ظاهر فریبنده ش میشه.. چند روزی با هم
دوست بودن تا اینکه این آقا به..

بهونه ی آشنا کردن مادرش با زهرای من، دخترمو میکشونه تو خونه ای حوالی کرج و اون بال رو با نامردی تمام، سر
دخترم میاره...
زن گفت: ما خبر نداشتیم..به ما گفته بود میره خونه ی دوستش درس بخونه..اون شب خونه نیومد..فرداش با سر و
وضع آشفته اومد خونه..شوکه
شدیم..زهرا تنها بچه مون بودیم و من و شوهرم خیلی نگرانش بودیم..یه هفته ی تموم نه غذا میخورد نه با کسی
حرف میزد..دکترم بردیمش
اما زهرا مثل مجسمه شده بود و انگار شده بود یه مرده ی متحرک! دوستشم رفته بود مسافرت و دستمون به جایی
بند نبود و نمیدونستیم چرا
زهرا اینطوری شده..شب آخر من و باباشو بوسید و بعد از یه هفته حرف زد و بهمون گفت ببخشیمش و دوسمون
داره...فکر میکردیم فردا بهمون
میگه چی شده و واسه همین، من بردمش خوابوندمش رو تختش..اما..اما..فرداش دیگه بیدار نشد..
مامانش هق هق گریه میکرد..در میون گریه گفت:
فرداش..بدن بی جونشو تو اتاقش دیدم..2تا بسته قرص خورده بود و تا رسوندیمش بیمارستان..
زن شیون سر داد و بلند بلند گریه کرد..قلبم فشرده شد..معلوم بود مرگ تنها بچشون براشون خیلی سخت بوده که
هنوزم هر دوشون لباس
مشکی تنشون بود..رامین عوضی!!!
برای زن لیوانی آب آوردن..رامین یه بیمار روانیه متجاوز بود..کسیکه به یه دختر 08 ساله هم رحم نکرده بود..!
زن و مرد سر جاشون نشستن..هنوزم صدای گریه های آروم زن و میشنیدم..مو به تنم سیخ شده بود..
طاهری پیرزنی که وارد اتاق شده بود و به جایگاه احضار کرد..
شیرین پوزخندی زد و گفت: این اقای خوش سابقه، به پیرزنام رحم نمیکرده!!؟
تنم یخ کرد..گالره هیچی نگفت..از رامین هیچی بعید نبود!
طاهری گفت: این مادر، مادر دختریه که رامین صالحی بهش تجاوز کرده..تفاوت این مورد با قبلیا اینه که، این دختر
شوهر داشته و متهم به یه زن
شوهر دار تجاوز کرده...
من مونده بودم که رامین با این همه سابقه ی درخشان، چرا انقدر دیر باید مجازات بشه؟! کثافت خوب بلد بوده چه
جوری از صحنه ی جرم فرار
کنه!! من آخرین طعمه ش بودم که باالخره اسیرش کرده بودم!
پیرزن گریه کرد..اشکاش میومد..با دنباله ی روسری گل گلی نخیش اشکاشو پاک کرد..عینک ته استکانی
داشت..رو صورت و دستاش چین و
چروک زیادی وجود داشت..چادر گل گلی سفید-مشکی ای هم سرش بود و موهای سفیدش از زیر روسریش بیرون
بود...❤️

دخترم یه دسته گل بود...خانوم..محجوب..پاک! ما تو روستای اطراف کرج زندگی میکنیم..دخترم عاشق شوهرش
بود..5سالی از ازدواجش
میگذشت..دامادم کشاورز بود..خیلی خاطر همو میخواستن..دومادم مرد کارکشته و خوبی بود..مرد زندگی بود و
دخترم عاشقش بود..اما..اما این
از خدا بی خبر، سحرمو پرپر کرد..بی آبروش کرد..دخترم معلم بود..میومد تهران تو دبیرستان دخترانه، به بچه ها
درس یاد میداد..یه روزی که اومده
بود تهران، گیر میکنه تو ترافیک و هوا هم حسابی تاریک میشه و منتظر تاکسی بوده که این نامرد جلوشو میگیره و
به زور سوار ماشینش میکنه و
تو یه جای خلوت و تاریک دخترمو بی آبروش میکنه..خبرش خیلی زود تو کل روستا پیچید.. هیچکدوممون جرئت
نداشتیم بخاطر حرف مردم از خونه
بریم بیرون.. سحرم دیگه نرفت سر کالساش..زندگیمون جهنم شده بود..تا اینکه سحر یه روز بخاطر بی آبرویی تو
حموم رگشو با تیغ زد و صُبش
که من و دومادم بیدار شدیم، بدن بی جون دخترمو تو حموم پیدا کردیم..
پیر زن گریه کرد...!!
_ دومادمم بعد خودکشی سحر، سکته کرد و با فاصله ی چند روز بعد ازمرگ سحر، اونم رفت زیر خاک!
وای خدایا!! این همه اتفاق دردناک و دیدی و ساکت موندی؟!! خدایا تو چقدر صبوری!! دستام میلرزید..خدایا بعضیا
رو با چی ساختی؟؟ با لجن؟!!
بابای زهرا به سمت رامین هجوم برد و دو تا مشت محکم حواله ی صورت درب و داغون رامین کرد..دادگاه شلوغ
شد..مامان زهرا، رو صورت رامین
تف انداخت و فحش بارش کرد..جو بدی بود..همه به سمتشون رفتن تا اونا رو از هم جدا کنن..بابامم به کمک بابای
زهرا رفته بود و با هم افتاده
بودن به جون رامین! دادگاه دور سرم میچرخید..شیرین و مونا هم به سمت بابا رفتن..دهنم خشک شده بود..از رو
صندلیم بلند شدم..سرم گیج
رفت و پخش زمین شدم..صدای مبهم آروین و میشنیدم که اسممو صدا میکرد اما یهو همه چیز جلوی چشام تیره شد
و چشامو بستم..
چشامو که باز کردم، یه جفت چشم عسلی نگران و جلوی چشام دیدم! وقتی دید دارم نگاش میکنم، لبخندی بهم زد
و گفت:
باالخره به هوش اومدی!! بهتری؟
چشامو بیشتر باز کردم تا ببینم کجام! بیمارستان بودم، اینو از رنگ روپوش پرستاری که کنار تختم وایساده بود و
بوی الکی که تو فضا پخش بود،
فهمیدم! فشار دست آروین و رو دستم حس کردم..شیرین با مهربونی پیشونیمو بوسید و گفت:
خدا رو شکر خوبی..خیلی نگرانت شدیم!.. 

گلوم خشک بود..
به سختی گفتم: آ....ب!
مثل بچه هایی شده بودم که دارن برای اولین بار حرف میزنن و سعی میکنن کلماتشونو شمرده شمرده به زبون
بیارن! صدام به زور بیرون میومد..
شیرین ازم دور شد و بعد از چند ثانیه با لیوانی آب برگشت..انقدر تشنه م بود که همه ی آب تو لیوان و یه نفس سر
کشیدم..آخیشش! حالم بهتر
شد..گلوم نرم شده بود..پرستار سِرم دستمو چک کرد و رفت..
آروین با نگرانی نگام کرد و گفت: خیلی ضعیف شدی..!
شیرین گفت: میرم به بابا بگم به هوش اومدی..خیلی نگرانت بود!
شیرین رفت..
_ چی شد از هوش رفتم؟
تازه یاد دادگاه افتادم ، نذاشتم آروین جواب بده و فوری گفتم: دادگاه چی شد؟!
آروین دستمو جلوی لبش گرفت و بوسه ای نرم رو پوست دستم زد..داغ شدم..!
_ وقتی تو اون همه دعوا و سر و صدا، دیدم نقش زمین شدی، یه لحظه دست و پامو گم کردم..جمعیت و کنار زدم و
دوییدم سمتت! بعدشم داد و
بیداد راه انداختم و باالخره جو آروم شد و من و آرسام رسوندیمت بیمارستان!
_ بابام کو؟
_ بیرونه!
_ بابات ناراحت نشد وقتی با من اومدی بیمارستان؟
_ این حرفا چیه میزنی راویس؟ تو زن منی و کسی نمیتونه بهم بگه چیکار کنم یا چیکار نکنم! اگه یه تار مو از سرت
کم شه، دنیا رو آتیش میزنم!
ته دلم قنج رفت..! چقدر حال میداد شوهرت تا این حد دوسیت داشته باشه و نزاره آب تو دلت تکون بخوره!
لبخندی زدم و گفتم: دادگاه چی شد؟!
_ هیچی دیگه، دو سه هفته دیگه حکم صادر میشه! گالره هم فعالً بازداشت شد تا حکم نهایی و براش اعالم کنن..
_ رامین اعدام میشه؟
_ کجایی خانوم؟ با اون سابقه ی درخشانش اعدام رو شاخشه!
_ دلم برای اون مادر و پدر و اون پیرزنه خیلی سوخت! وضعشون از من بدتر بود..قصاص برای آدمای کثیفی مثل
رامین، واقعاً کمه!
_ فعالً که بدترین مجازات تو قانون ما، اعدامه! سِرمت تموم شه میریم خونه!
عاشق این حمایتاش بودم..بهم خیلی انرژی میداد..
_ آروین! چطوری اون شاهدا رو پیدا کردی؟ باورم نمیشد بتونی یه همچین مدرکی علیه رامین پیدا کنی..خیلی جا
خوردم!..


و مونا چند هفته ای به این در و اون در زدیم تا تونستیم اونا رو پیدا کنیم..مروارید آمار کل کارای
رامین و داشت..سخت ترین بخشش
پیدا کردن اون دو تا دختر بود.به زور و با کلی مکافات پیداشون کردیم، چون یه جای ثابتی نداشتن و از خونواده هم
طرد شده بودن
_ چطوری فهمیدی رامین به کیا تجاوز کرده
_ رامین یه دوست خیلی صمیمی داره به اسم میالد! این میالد عاشق مرواریده و جونشم واسه مروارید میده..رامین با
میالد خیلی صمیمی بوده
و حسابی جیک تو جوک بودن و رامین تقریباً هر کاری میکرده و به میالد میگفته..حتی تجاوزایی که میکرده هم به
میالد میگفته و عین چشاش
بهش اعتماد داشته! مروارید وقتی به میالد میگه که دنبال چند تا شاهد و مدرک میگردیم تا رامین و به حقش
برسونیم، میالد بهش میگه نمیتونه
کمکش کنه و رامین بهش اعتماد کرده..مرواریدم ازش میخواد که بهش بگه به کیا تجاوز کرده تا بتونه حکم قصاص
و برای رامین بگیره..میالد اولش
با مروارید راه نمیاد اما وقتی مروارید تهدیدش میکنه که اگه نگه دیگه نباید اسمشو بیاره، میالد باالخره راه میاد و
آمار همشونو درمیاره و میده به
مروارید! پیدا کردن خونواده ی زهرا برامون راحت تر از بقیه بودبیچاره ها کل تهران و گشته بودن تا رامین و پیدا
کنن؛ اما هیچ نشونه و ردی ازش
پیدا نکرده بودن،فقط چند تا عکس و نامه ی دخترشونو داشتن که با اونا هم کاری نمیتونستن بکنن! بعد از اینکه از
اونا خواستیم بیان دادگاه
شهادت بدن، رفتیم دنبال خونواده ی سحر! با کلی مکافات و سختی و بدبختی تونستیم آدرس مامان سحر و پیدا
کنیم..تو روستاشون دیگه کسی
براشون تره هم خورد نمیکرد و وقتی از یکی میپرسیدیم با کی کار داریم و آدرس میخوایم، چپ چپ نگامون میکرد
و به زور جوابمونو میداد یا اینکه
بعضیاشون جواب سرباال میدادن و بعضیاشونم آدرس غلط دادن و مارو دور خودمون پیچوندن.باالخره پیداش
کردیم..پیرزنه بیچاره خونه شو پر کرده
بود از عکسای دخترشو دومادش! وقتی بهش جریان و گفتم و ازش خواستم بیاد دادگاه و شهادت بده، خیلی گریه
کرد..میگفت کاش سردر میاورد
و میتونست بیفته دنبال کارای دخترشو و نمیذاشت خودکشی کنه وحقشو از رامین میگرفت.باالخره مامان سحرم
راضی کردیم و افتادیم دنبال
اون دو تا دختر..هیچ نشونه ای ازشون نداشتیم..رفتیم دم خونه شون اما خونواده ی هردوشون خیلی بد باهامون
برخورد کردن و حتی بابای
یکیشونم با من درگیر شد و بهم گفت حتماً من به دخترش تجاوز کردم که دارم دنبالش میگردم..خالصه برای بار
دوم،متهم شدم به کار نکرده م!

خیلی کفریم کرده بود و کم مونده بود بیخیال پیدا کردن دخترا بشم که خواهر یکی از اون دخترا قایمکی به مونا
شماره تماسشو داد و ازمون
خواست سر فرصت بهش زنگ بزنیم و ازمون خواست به کسی چیزی درموردش نگیم..خالصه از اونجا اومدیم
بیرون..اصالً نیازی به پیدا کردن اون
دو تا دختر نبود..رامین با همین چند تا شاهدم راحت متهم میشد، اما نمیدونم چرا یه حسی بهم اجازه نمیداد بی خیال
اون دوتاشم..فرداش مونا
زنگ زد به دختره و دختره هم آدرس جایی که اون دو تادختر توش بودن و بهمون داد..میگفت با خواهرش در
ارتباطه و بعضی وقتام قایمکی براش
پول میفرسته..رفتیم جایی که اون خواهره آدرس بهمون داده بود و اون دو تارو هم راضی کردیم که بیان شهادت
بدن...
_ چرا خونواده هاشون یه دیقه هم به این فکر نکردن که دختر بیچاره شون هیچ گناهی نداشته و قربانی هوس یه
نامرد شده؟! چرا همه به
دختری که بهش تجاوز شده به چشم یه هرزه نگاه میکنن؟ مگه تقصیر دختره؟ چرا انقدر ما سطح دیدمون پایینه؟؟
کِی میخوایم یه کم روشن
فکرانه با اینجور مسائل کنار بیایم؟
آروین پوفی کشید و گفت: اینم یکی از اشکاالت بعضی خونواده ها و جامعه ی ماست دیگه! بعضی خونواده ها
عقایدشون خیلی سنتیه و به این
چیزام خیلی خیلی حساسن و یه سری افکار قدیمی و غیر معقوالنه دارن و نمیتونن دختری و که بهش تجاوز شده رو
بعنوان بخشی از خونواده
شون قبول کنن و دختر رو کامالً از خودشون طرد میکنن..
رفتم تو فکر! واقعاً چرا تو این مسائل، همه ی تقصیرا به گردن دختر انداخته میشد؟ مگه نه اینکه تجاوز یعنی یه
طرف قضیه مخالف صد در صده؟!!
شایدم ایراد از خود کلمه س!! واال..آدما تجاوز و برای خودشون چی ترجمه میکنن؟ که پسره دوس داشته رابطه ی
جنسی با یکی برقرار کنه و
دختره هم از خداش بوده که بی آبرو شه و بعدشم از جامعه و خونواده طرد شه؟؟
بابا وارد اتاق شد..نزدیک تختم اومد و پیشونیمو بوسید و گفت: خیلی ضعیف شدی دخترم! بیشتر حواست به خودت
باشه!
لبخند رو لبام نشست..خدا رو شکر که بابام پشتم بود..خدا رو شکر که سرنوشتم مثل اون دو تا دختر نشد..خدا رو
شکر که وضعم از بقیه ی اون
0 نفر قربانی، بهتر بوده!
انیس جونم نزدیکم شد..اون اینجا چیکار میکرد؟؟
دستامو گرفت و با مهربونی گفت: رفتی خونه حسابی استراحت کن!❤️

دلم گرفت..نکنه باید برم خونه ی شیرین؟!! من بدون آروین خوابم نمیبره..! من میخوام برم خونه ی خودم! خونه ی
خودمو آروین!! یعنی پدر جون
راضی میشد من و آروین از هم جدا شیم؟!! امروز تو دادگاه موضوعی مطرح شد که تو ایران خیلی خیلی باهاش سر
و کار داشتیم و حقیقتاً پدر
جون نباید بازم به من به چشم یه متهم نگاه کنه! من تاوان دروغی که گفته بودم و آروین و اسیر کرده بودم و هزار
بار داده بودم و دیگه انقدر
مجازات شدن به دور از انصاف بود!!
آروین دستامو گرفت و با لبخند پررنگی گفت: آماده شو میریم خونه ی خودمون! سِرمت تموم شد!!
***
برای پنجمین بار بود که اسم رادین و رو صفحه ی ال سی دی گوشیم میدیدم..کالفه شدم..مجبوری جواب دادم!
_ الو؟ رادین؟
_ الو و مرض! چرا از صبح جواب تلفنامو نمیدی تو؟ مُردی..کم مونده بود بیام اون شرکت خراب شدت..
_ سرم شلوغ بود! کاری داری؟
_این چه مدل حرف زدنه؟ االن نزدیک یه ماهه باهام سرسنگین برخورد میکنیا، حواست هست؟!
_ داداشِ من، باور کن سرم گرم شرکته..کارتو بگو..
رادین پوفی کشید..
_ بابا بهم گفت، بهت بگم امشب شام بیای خونه ی بابا!
_ واسه چی؟
_ میخواد درمورد راویس باهات حرف بزنه..اما آروین حواستو جمع کن تنها باید بیایا..ور نداری دست اون دختره
هم بگیری و دنبال خودت بکشونیا..!
_ اما من و راویس شام قراره بریم بیرون!
_ جمع کن این مسخره بازیای عاشقونه رو!! تو و راویس ته تهش تا یه ماه دیگه اسمتون تو شناسنامه ی همِ و دیگه
نمیتونین اینجوری دل بدین و
قلوه بگیرین..
_ بعد، اونوقت کی این مهلت و برامون تعیین میکنه؟ تو؟ یا بابا؟
_ آروین خیلی خودسر شدی..امشب بهتره بیای، چون بابا اونقدی آتیشی هست که هر کاری ممکنه ازش بربیاد..
_ شام که نمیتونم بیام، اما بعد از شام یه سر میام..
خیلی خونسردانه حرف میزدم..انگار قرار نبود امشب اتفاقی بیفته..رادین که از خونسرد بودنم عصبی شده بود با
خشم گفت:
داری با دم شیر بازی میکنی!
_ رادین بیخیال ما شو ،اوکی؟ من و راویس همدیگه رو دوس داریم و به جدایی از هم فکر نمیکنیم..توأم بهتره
بچسبی به زندگیه خودت

 

گوشی و با عصبانیت قطع کردم..رادین معلوم نیس چه مرگشه! چرا انقدر از راویس متنفره؟ راویس بیچاره که تا
حاال بهش بی احترامی نکرده بود!
باالخره شبی که زودتر انتظارشو میکشیدم، رسیده بود! امشب حکم آخر موندن با نموندن من و راویس، کنار هم،
داده میشد! بابا یا رادین میتونن
منو راویس و از هم جدا کنن؟!! یه هفته ای از اعدام رامین و زندانی شدن گالره میگذشت..باالخره رامین به حقش
رسید و تو مالء عام اعدام
شد..گالره هم بخاطر شکایت راویس و باباش، چند سالی افتاد تو زندان تا آب خنک بخوره..همه چیز افتاده بود رو
روال خودش و زندگیه من و
راویسم خیلی آروم و عاشقونه شده بود..اما امشب..!! شاید همه چیز عوض شه..دوباره طوفان!! تازه من و راویس
داشتیم طعم واقعیه زندگیه
بدون ترس و پر از خوشی و آرامش و میچشیدیم..دیگه برام مهم نبود با چه شرایطی اسمم رفته تو شناسنامه ی
راویس..االن برام مهمه!!..االن
که راویس همه ی زندگیم شده بود..االن مهمه که راویس و من بدون " اجبار" کنار همیم و به خواست خودمون اسم
زن و شوهر بودن و به یدک
میکشیم!
نگاش کردم..چقدر امشب خوشگل شده بود..خوشگل که بود، اما امشب خواستنی تر از همیشه شده بود..چشای
درشت قهوه ای رنگش با
ریملی که به مژه های بلندش زده بود، بیشتر جلوه میکرد و قلبم تاالپ تولوپ میزد..شال سفیدی سرش کرده بود و
موهای عسلی رنگشو چتری
رو صورتش ریخته بود..زیادی لوند شده بود..
لبخندی بهش زدم و منو رو دستش دادم و گفتم: خوب خانومی! انتخاب کن! امشب هر چی تو سفارش بدی
میخوریم!
_ اِ آروین! چرا همیشه کارای سخت و میسپاری به من؟! خودت سفارش بده دیگه..
با شیطنت نگاش کردم و گفتم: به کارای سخت ترم میرسیم..البته آخر شب!!
راویس سرشو انداخت پایین! گونه های سفیدش قرمز شد..
خندیدم و گفتم: شوخی کردم بابا! انقدر رنگ عوض کردن نداره که..امشب دوس دارم هر چی تو هوس کردی
بخوریم..ناز نکن و انتخاب کن که دارم
کم کم از گشنگی به خوردن یه عدد راویس خوشمزه ی خوردنی با سس اضافه، فکر میکنم!
راویس ریز خندید و منو رو باز کرد...چشاشو بین اسم غذاها باال و پایین میچرخوند..بعد از چند ثانیه نگاش رو اسمی
ثابت موند..
نگام کرد و گفت: با غذای دریایی موافقی؟
هر چند میونه م زیاد با ماهی و میگو جور نبود اما دلم نیومد بزنم تو ذوقش! لبخندی بهش زدم و گفتم: صد در صد!!

به گارسون سفارش غذا دادم..راویس ساکت بود..این مسکوت بودنشو دوس نداشتم.راویس دختر شیطونی بود و هر
کی االن میدیدش فکر میکرد
چقدر دختر کم حرف و ساکتیه.کسی فکرشم نمیکنه که چه بالهایی تو چند ماه همخونگیمون سرم آورده!!
راویس سرش پایین بود و داشت با بند کیف سفید رنگش که یه سگک طالیی روش به چشم میخورد، بازی میکرد..
_ راویس؟!
سرشو آورد باال و تو چشام نگاه کرد..
_ چرا ساکتی؟
_ آروین! باورم نمیشه همه چیز تموم شده..رامین اعدام شده و توأم االن بدون هیچ اتهامی شوهرمه و همه چیز
همونطوریه که همیشه تو آرزوها
و رویاهام دنبالش بودم!
_ خوب االن که باید خوشحال باشی و بگی و بخندی..پس چرا تو همی؟؟
نگاش پر از غم شد..با صدای پر از بغضی گفت:
میترسم آروین! میترسم همه ی این آرامش و خوشبختی، یه خواب زودگذر باشه و بعدش یه جهنم واقعی منتظرم
باشه! وقتی غرق لذت
خوشبختی هستم، بدجوری تاوانشو میدم..میترسم پشت این همه خوشی و آرامش، یه اتفاق بد و تلخ مخفی شده
باشه! آروین من تازه تازه
دارم میفهمم سهمم از زندگی چیه و تازه دارم با تو احساس خوشبختی و آرامش میکنم..دوس ندارم همه چی خراب
شه!
یاد قرارم با بابا افتادم..یعنی ممکنه این حرفای راویس درست از آب دربیاد؟؟ ممکن یه اتفاق تلخ و بد منتظر من و
راویس باشه؟!
_ آروین! شنیدی چی گفتم؟
از فکر اومدم بیرون..سرمو تکون دادم و گفتم:
آره عزیزم..شنیدم چی گفتی! تو نگران چی هستی راویس؟ االن یه ماه از اون جریان میگذره..من مطمئنم اگه اتفاقی
میخواست بیفته تا حاال
افتاده بود..من و تو مال همیم! به هیچی فکر نکن..باشه؟
بازم همون ترس همیشگی تو دلم افتاد..ترس از دست دادن راویس!! تا کِی باید با این ترس زندگی کنم؟؟ امشب
باید همه حرفامو به بابا
میزدم..باید این دندون لق و میکشیدم بیرون و مینداختمش دور!
گارسون غذاها رو آورد و همه رو رو میز چید و رفت..
سعی کردم جو و عوض کنم و با خنده گفتم: خوب..ببینم سلیقه ی غذا انتخاب کردنت چطوریاس!!
راویس خندید و قاشق چنگالشو دستش گرفت و گفت:
به سلیقه ی تو که نمیرسه! روز اول عروسیمون یادته؟ کوبیده سفارش دادی؟ آخ که چقدر هوس کوبیده کرده بودم،
اما تو با بی معرفتیه تموم. 

همشو خوردی و یه ذره هم برا من نذاشتی!
خندیدم و گفتم: ای دیوونه! من هوس ماکارونی ای که تو پخته بودی و کرده بودم و حاضر بودم همون کوبیده رو
بدم بهت تا فقط یه قاشق دیگه از
اون ماکارونی خوش رنگ و خوشمزت بخورم..معرکه بود!! راست گفتم که جدا از صورت و تیپت، دستپخت خوبی
داری، دیگه!
با شیطنت خندیدم..راویس آتیشی شد و نمک پاش و از رو میز برداشت و خواست پرت کنه سمتم، که متوجه
موقعیتمون و فضای باز و آدمایی که
تو رستوران نشسته بودن، شد..از کاری که میخواست بکنه پشیمون شد و با حرص نمک پاش و رو میز گذاشت و با
خنده گفت:
یکی طلبت آقای مهرزاد کبیر!
خندیدم و ابروهامو انداختم باال و گفت: طلبت باشه واسه آخر شب! میگن زن و شوهرا باید آخر شبا حساباشونو
تسویه کنن..همشو جبران میکنم
عزیزم!
از قصد کلمه ی" عزیزم" و کشیدم...بلند خندیدم...
راویس خندید و گفت: پررو!!
غش غش خندیدم...این واقعاً من بودم؟! آروینی که خیلی وقت بود اینجوری از ته دل نخندیده بود؟!! بودن کنار
راویس منو از همه چیز دور میکرد و
غرق لذت میکرد...خنده هام از ته دل بود..این خوشی و حاضر نبودم با هیچی عوض کنم..
بابای راویس هنوزم تهران پیش شیرین و آرسام بود..انگار میخواست خیالش از بابت دختر ته تغاریش راحت شه و
بعد برگرده شیراز!
راویس نوشابه شو خورد و گفت: آروین؟!
_ جونم؟
_ بریم همون پارک قبلی؟!
چشاش از ذوق برق میزد..شده بود عین دختر بچه ها!
جلوی خنده مو گرفتم و گفتم: دلت باز بستنی میخواد؟ تازه برات خریدم که...
_ اووووووه..تو چقدر خسیسی! تازه کجا بود..یه ماه پیش بودا...
_ شکمو! اما باشه برای یه شب دیگه..امشب باید برم خونه ی بابام!
چشای راویس گرد شد..
_ واسه چی؟
سعی کردم نگرانش نکنم..با خونسردی گفتم:
عصر رادین زنگ زد و گفت شب برم اونجا، بابا کارم داره!❤️

 

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : ejbar
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 4.43/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 4.4   از  5 (7 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

دومین حرف کلمه kdmtdw چیست?