اجبار 16 - اینفو
طالع بینی

اجبار 16

قاشق از دستش افتاد تو دیس چینی کنار دستش..! صدای بدی داد..یه لحظه حس کردم همه دارن به ما نگاه میکنن
فضای آرومی بود و به جز
موسیقی الیتی که تو فضا پخش بود، هیچ صدایی از کسی نمیومد..همه پچ پچ حرف میزدن..نگاهی به بقیه
انداختم..سرشون گرم تعریف بود و
حواسشون به ما نبود..
_ چی شدی تو؟ طوری نیس بابا..چرا الکی خودتو اذیت میکنی؟ میخواد باهام حرف بزنه..نمیاد زرتی بگه که راویس
و طالق بده که..میریم با هم
حرف بزنیم..همین! باید زودتر از اینا با بابا حرف میزدم..امشب میرم و آب پاکی و میریزم رو دستشون و خالص!
_ اما..اما آروین اگه بابات بگه باید راویس و طالق بدی چی؟ تو که میدونی مهریه ی دست و پایی که دادگاه برام
تعیین کرده بود، با معلوم شدن
متهم بودن رامین برداشته شده و تو راحت میتونی منو طالق بدی و بری دنبال زندگیت..
اشک تو چشاش حلقه زده بود...اَه..کاش جلوی دهنمو می بستم و میذاشتم یه امشبم بهمون خوش بگذره ها...
دستای سفید و کشیده شو که رو میز گذاشته بود و گرفتم و گفتم:
زندگیه من تویی راویس!من طالقت نمیدم..تو زن منی! مگه کشکه آخه؟ ناراحت نباش دیگه..باشه؟ میرم امشب با
بابا اتمام حجت میکنم که دیگه
بحث طالق و پیش نکشه..اوکی؟ حاالم غذاتو بخور..یخ کرد..
سرشو تکون داد و لبخند تلخی زد..کِی این کابوسا تموم میشه!! کم آوردم دیگه!!
بعد از خوردن شام، هر دو سوار ماشین شدیم..آهنگ "لب تیغ" خواجه امیری و تو دستگاه گذاشتم..این آهنگشو
خیلی دوس داشتم..همیشه منو
یاد رابطه م با راویس مینداخت..راویسم آروم و ساکت از شیشه ی ماشین به خیابون زل زده بود...منم تو افکارم غرق
بودم..به چند ساعت بعد و
برخورد بابا فکر میکردم..چه اتفاقی قراره بیفته؟!! صدای خواجه امیری تو فضا پیچید..
از این رویای طوالنی..
از این کابوس، بیزاریم..
از این حسی که میدونی و میدونم، به هم داریم..
از اینکه هر دو میدونیم، نباید فکر هم باشیم..
از اینکه تا کجا میریم، اگه یک لحظه تنها شیم..
نه میتونم از این احساس رها شم..تا تو تنها شی..
نه اون اندازه دل دارم، ببینم با کسی باشی..نمیتونم!
دارم، میسوزم از وهم تبی که هر دو میگیریم..
از اینکه، هر دومون با هم لب یک تیغ راه میریم..
برای زندگی با تو، ببین من تا کجا میرم..

واسه یک روز این رویا، دارم هر روز میمیرم! میمیرم..!
راویس خم شد و دستگاه و خاموش کرد..
_ چرا خاموشش کردی؟ خوب بود که..
_ هر وقت این آهنگ و گوش میدم هر چی غم و غصه تو دنیا هس میریزه تو دلم!
_ راویس؟! اگه دوس نداری برم خونه ی بابا اینا، نمیرم..فقط تو مهمی برام!
راویس نگام کرد..لبخند پررنگی بهم زد و دستمو که رو دنده بود و گرفت تو دستاش و نزدیک لباش برد و آروم
بوسه ای رو پوستم زد..
_ مرسی که انقدر برات مهمم آروین! اما این قضیه باالخره باید تموم شه..بین راه خیلی فکر کردم..تو باید بری! اما
آروین..به پدرت بی احترامی
نکن..هر چی که باشه، اون پدرته و من تازه چند ماهه اومدم تو زندگیت..باهاش درست حرف بزن و متقاعدش کن
که ما هر دو همو دوس
داریم..اما..اما اگه دلش شکست و گفت باید از هم جداشیم..من..من حاضرم..
نذاشتم حرف بزنه و گفتم: من حاضر نیستم ازت بگذرم...بابت خشم بابامم خیالت راحت..حواست هست!
رسیدیم خونه..ماشین و نگه داشتم..
_ زود برمیگردم..باشه؟ نمیترسی که..
لبخند زیبایی بهم زد و گفت: نه! زود بیا..
_ باشه عزیزدلم..مواظب خودت باش!
زل زد تو چشام..چشاش تو تاریکی برق میزد..
_توأم خیلی مواظب خودت باش آروین و بدون هر چی پیش بیاد من بازم دوسِت دارم و قلبم فقط به اسم توئه!
خم شدم و بوسه ای کوتاه رو لباش زدم و گفتم: منم دوسِت دارم نفس آروین!
راویس لبخندی زد و از ماشین پیاده شد...برام دست تکون داد..با سر باهاش خدافظی کردم..راویس در رو بست و
رفت..پوفی کشیدم..من برای
داشتن راویس باید با خونوادمم بجنگم؟؟ راویس دیگه همه چیز من شده بود و نمیخواستم از دست بدمش!! پامو رو
پدال گاز گذاشتم و سعی
کردم تا اونجا، فقط به بودن راویس فکر کنم!!
از پله ها رفتم باال..در ورودی و باز کردم و داخل شدم..همه سر میز شام نشسته بودن و داشتن شام میخوردن! مامان
با دیدنم، به سمتم اومد و
گفت: سالم پسرم! شام خوردی؟
بابا با خشم گفت: مگه رادین بهت نگفته بود، برای شام اینجا باش؟!
رادین که سرش با مرغ تو بشقابش گرم بود، آهسته زیر لب گفت: بابا تقصیر من بود..فراموش کردم بهش بگم
برای شام بیاد!

رادین هر چی بود، بی معرفت نبود..همیشه هوامو داشت و حمایتم میکرد..تو دلم ازش کلی تشکر کردم..بابا چیزی
نگفت! لیوان دوغشو یه نفس
سرکشید..گیسو با تکون دادم سر بهم سالم داد، منم با لبخند جوابشو دادم..مامان سر میز نشست..روی مبلی نشستم
و منتظر شدم تا شام
خوردنشون تموم شه..عمه خانوم و هلن و ویکی شام رفته بودن خونه ی یکی از دوستای خونوادگی رایان که تو ایران
زندگی میکرد و نبودن...
صدای مامان اومد: راویس چطوره؟ حالش خوبه؟
اخمای بابا در هم رفت..
گفتم: راویسم خوبه! شما خودت چطوری؟ قرصاتو سر وقت میخوری؟
مامان لبخند مهربونی بهم زد و گفت: آره مامان، نگران نباش!
بابا دور لبشو با دستمال پارچه ای جلوش پاک کرد و از پشت میز بلند شد و روبروی تی وی رو مبلی نشست.. پس
کِی میخواد باهام حرف بزنه؟
سعی کردمو حواسمو با فیلمی که داشت از پی ام سی پخش میشد، پرت کنم...
بعد از چند ثانیه صدای بابا اومد: فردا برو سراغ کارای طالق اون دختره..
کپ کردم..!! راویس شده بود" اون دختره"؟!!! صدای هییی کشیدن مامان و شنیدم...
_ بهروووووووز!!
بابا بی توجه به جیغ مامان رو به من ادامه داد: همین که گفتم! رادینم میره سراغ یه دفترخونه ی آشنا، تا زودتر
کارای جداییتو انجام بده..
رادین گفت: برای آخر هفته از دفترخونه ی حاج آقا کمالی وقت گرفتم..بهش سپردم که زودتر کارا رو انجام
بده..میگفت اگه توافقی باشه راحت از
هم جدا میشن..
گفتم: این کاراتون یعنی چی؟؟ دارین واسه ی زندگیه من تصمیم میگیرینا..مگه من خودم عقل و شعور ندارم که
شماها دارین برای جداییم از
راویس نقشه میکشین؟؟ انقدر بی دست و پا شدم؟!!
با این حرفم، به دفعه بابا آتیشی شد و به سمتم خیز برداشت و در حالیکه صورتش از خشم سرخ شده بود، داد زد:
انقدر اون دختره برات ارزش داره که بخاطرش روبروی منی که 38 سال پدرتم و واسه ت زحمت کشیدم
وایمیسی؟؟ آرررررررره؟!!
بابا عین یه گوله آتیش شده بود و چنان عربده میکشید که حس میکردم تموم ساختمون داره میلرزه..این جو پیش
اومده رو دوس نداشتم..
صدای مامان اومد: بهروز کافیه دیگه! ادامه نده...بزار آروین فکراشو بکنه..
داد زدم: چه فکری مامان؟!! من فکرامو کردم..من و راویس همدیگه رو دوس داریم و قصد نداریم از هم جدا شیم..
با این حرفم..بابا عین فنر از جاش بلند شد و به سمتم اومد..با یه حرکت منو از رو مبل بلند کرد و چسبوند به
دیوار..یقه ی پیرهنمو محکم گرفت و عربده کشید:.

 

تو غلط میکنی با هفت جد و آبادت!! من آبرومو از تو جوب پیدا نکردم که حاال تو یه الف بچه، راحت باهاش بازی
کنی..اجازه نمیدم همون یه ذره
آبرویی که برام مونده رو بدی باد هوا..هر بالیی که اون دختره سر من و آبروم آورد کافیه..دیگه الزم نیس تو کار
نیمه تموم زنتو، تموم کنی..من
جلوی دوست و آشنا آبرو دارم و نمیزارم با اون دختره که یکی دیگه آبروشو برده و انتقامشو از من و آبروم گرفته،
بمونی..این پنبه رو از تو گوشِت
بنداز بیرون آروین! فهمیدی؟؟ هاااااااااا؟؟
..به خِر خِر افتاده بودم..داشتم خفه میشدم..مامان در حالیکه گریه میکرد بلند جیغ زد:
بهرووووز...کشتی بچمو..ولش کن..خفه شد!!
فشار دستای بابا رو گلوم کم شد و یقه مو ول کرد..به سرفه کردن افتاده بودم..کم مونده خفه شما..گیسو لیوانی آب
به دستم داد..نگرانی و از تو
چشاش میخوندم..آب و یه نفس سر کشیدم..
مامان نزدیکم شد..بازومو گرفت..چشاش پر از اشک بود..طاقت دیدن اشکاشو نداشتم..
_ آروین؟! خوبی مامان؟ بریم دکتر؟
خواستم جواب مامان و بدم که بابا دوباره داد زد:
انیس انقدر لی لی به الالش نزار..همین کارات این پسر و انقدر گستاخ کرده دیگه..کارش به جایی رسیده که جلوی
منم وایمیسه! اگه از اولش
آزادش نمیذاشتی و بهش سخت گیری میکردی، االن کارش به جایی نمیرسید که تو چشام زل بزنه و بگه اون دختره
رو طالق نمیده!!
مامان بازومو ول کرد و سرشو انداخت پایین..
بابا ادامه داد: رادین! فردا برو دنبال کارای طالق این دو تا!
دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و با خشم گفتم: به کسی اجازه نمیدم راویس و ازم جدا کنه..راویس مال منه!! جلوی
هر کی که بخواد راویس و
ازم بگیره، وایمیسم..حتی اگه اون شما باشین بابا!!
رادین با خشم گفت: خفه شو دیگه آروین!! کافیه هر چی برای خودت جولون دادی و زر الکی زدی..یه ذره احترام
نگه دار..روزی که راویس اون دروغ
و گفت و تو رو گیر انداخت، این من و بابا بودیم که پشتت وایسادیم و ازت حمایت کردیم نه راویس و باباش!! اون
تو رو متهم کرد، تا همه چیز بیفته
گردنت..باباشم از ترس آبروش عقد و عروسی راه انداخت تا به همه بگه تو به دخترش تجاوز کردی..چرا نمیخوای
بفهمی، اون و باباش به همه ی
ما بد کردن..میفهمی اینو؟؟
داد زدم: تو دخالت نکن رادین! به تو مربوط نیس..بزرگتری درست..همیشه پشتم بودی و ازم حمایت کردی
درست..اما حق نداری درمورد زنِ من بدنگو... ❤️خدا ب داد راویس برسه😢

بگی..کسکیه اسمش تو شناسناممه..تا االنشم خیلی احترامتو نگه داشتم و هر چی به راویس توهین کردی و ساکت
موندم..پس دیگه شورشو
درنیار..حد خودتو نگه دار..
رادین روبروم وایساد..در حالیکه از خشم دندوناشو روی هم فشار میداد...از البالی دندونای قفل شدش گفت:
بی لیاقت!! نمک نشناس! منِ خر رو بگو که دارم سنگ کی و به سینه میزنم! لیاقت تو همون دختره ی دست خورده
س!!
نمیدونم چی شد که کنترلمو از دست دادم و دستم محکم کوبیده شد رو صورتش..! حرفش برام خیلی سنگین
بود..وقتی گفت" دختره ی دست
خورده" یه لحظه قیافه ی معصوم و دوست داشتنی راویس اومد جلوی چشمم..اون حق نداشت به راویس پاک و بی
گناه من توهین کنه..یه بار
که بهش گفته بود هرزه و قلب کوچیکشو شکونده بود..همه رو با سیلی که تو صورتش خوابوندم، خالی کردم..تو
صورت برادر بزرگترم!!
گیسو جیغ کشید..
مامان داد زد: آرویــــــــــــــن!!
جای انگشتام و حلقه م رو صورت 6 تیغ رادین مونده بود و سرخ سرخ شده بود..بابا با خشم کنار رادین و روبروی
من وایساد و داد زد:
تو چه غلطی کردی؟؟ هاااان؟؟ انقدر خیره سر شدی که رو داداش بزرگترت دست بلند میکنی؟ آره؟؟
بخاطر..بخاطر اون دختره ی...
اینبار نوبت بابا بود که یکی بخوابونه تو گوشم! صدای سیلیش تو فضا پیچید..انقدر محکم زده بود که حس کردم
نصف صورتم بی حس شد..بابا
محکم یقه مو گرفت و منو کوبوند به دیوار..دو تا سیلی دیگه به گوشم زد و عربده کشید:
حالیت میکنم که نباید احتراما رو زیر پاهات له کنی..هر چی لیلی به الالت گذاشتم بسِته! زیادی پررو شدی..
بابا خواست سیلی سومشو تو گوشم بزنه که مامان آستین لباس بابا رو کشید و جیغ زد:
به ارواح خاک بابام بهروز اگه بازم بزنیش از خونه ت میرم..به ارواح خاک بابام قسم میخورم!!
به ارواح خاک بابام بهروز اگه بازم بزنیش از خونه ت میرم..به ارواح خاک بابام قسم میخورم!!
دستِ بابا تو هوا موند..میدونستم محاله دیگه بزنه تو صورتم..انقدی عاشق مامانم بود که دیگه اینکار رو نکنه..! بابا از
خشم میلرزید..دستشو آورد
پایین..پیشونیش از قطرات درشت عرق، خیس بود..تف کرد تو صورتم و داد زد: گمشو ار اینجا بیرون..گمشو
بیروووووووون!
بابا یقه مو ول کرد و روبروی پنجره و پشت به من وایساد..گیسو به گریه افتاده بود و هق هق اشک میریخت..مایع
گرم و لزجی و رو لب و چونه

حس کردم..دستمو رو لبم کشیدم..دستم خونی شده بود..قطره قطره خون غلیظ سرخ رنگی رو پیرهنم سفید مردونه
م میریخت..دکمه ی باالیی
پیرهنم کنده شده بود..به چه روزی افتاده بودم!!..مامان زار میزد..تکیه داد بود به دیوار و بلند بلند گریه
میکرد..طاقت گریه های مامان و
نداشتم..نشستم جلوی پای مامانو گفتم: مامان تو رو خدا گریه نکن...قربونت برم من! من میرم..میرم تا دیگه اشک و
تو چشای خوشگلت
نبینم..گریه نکنم فدات شم..من غلط کردم! همش تقصیر منه! اشک نریز دلم آتیش میگیره..
مامان و بغل کردم و سرشو رو سینه م گذاشتم..بدنش میلرزید..یاد راویس افتادم..اونم هر وقت گریه میکرد، بدنش
میلرزید..سینه م از اشکای
مامان خیس شد..موهای لخت و نرم مامان و آروم با نوک انگشتام نوازش کردم..
صدای خشن و بم بابا رو شنیدم: گمشو برو بیرون! برو وَر دل زنت..زنی که بخاطرش پشت کردی به کل خونوادت!
با چشم به مامان اشاره کرد و رو بهم ادامه داد: به اون زن نگاه کن..ببین چه به روزش آوردی!! اون دختره ارزششو
داره آخه؟ پسره ی خـــــــر!!
خواستم حرفی بزنم که مامان از بغلم اومد بیرون و با خشمی که خیلی کم پیش میومد تو صورت دوست داشتنیش
ببینم، گفت:
آروین! به خدای احد و واحد اگه بخوای جواب پدرتو بدی دیگه اسمتو نمیارم..!!
دهنمو بستم..فقط مامان میتونست منو الل کنه!!
مامان در حالیکه میلرزید گفت: آروین! خوب گوش کن ببین چی میگم..من با راویس هیچ مشکلی ندارم..خیلیم
مهرش به دلم افتاده..اما..اما وقتی
پدرت راضی نیس، اون هر چقدرم زن خوبی باشه نمیتونه زن تو بمونه! عاقل باش پسرم! اگه بخوای حرمت پدر و
برادرتو بشکونی و دیگه یادم میره
پسری به اسم آروین داشتم..
بغض گلومو چنگ انداخت..مامان تا حاال اینجوری و با این لحن باهام حرف نزده بود...این نشون میداد که قضیه
اونقدرام که خیال میکردم پیش پا
افتاده و آبکی نیس..فکر میکردم میام اینجا و سینه سپر میکنم و میگم راویس و طالق نمیدم و همه هم تسلیم میشن
و بابا هم یهو منقلب
میشه..اما..این اون چیزی نبود که فکر میکردم!! پوفی کشیدم..
صدای خشن و عصبیه رادین و شنیدم: گیسو! حاضر شو میریم خونه!
عصبی بود و اخماش در هم بود..هنوزم نصف صوترش سرخ بود..حلقه م رو صورتش خط انداخته بود..یه لحظه از
کارم خجالت کشیدم..رادین تنها
برادرم بود..همیشه هوامو داشت..امشب خیلی خوردش کرده بودم..یه صدایی درونم بهم دلداری میداد..رادین حق
نداشت به عشق من و❤️

کسیکه انتخابم بود، توهین کنه! رادین چه برادریه که حاضر میشه برادر کوچیکترش عصبی بشه و اذیت شه؟ گیسو
لباساشو پوشید..رادین و
گیسو آروم و آهسته خدافظی کردن و رفتن..
بابا گفت: پسره ی احمق!! تا حاال رادین و انقدر ناراحت ندیده بودم..تو جلوی زنش خوردش کردی! برو خونه
ت..کالهتو بنداز باالتر..برو به زنت بگو
که به خاطرش رو داداش بزرگترت دست بلند کردی و سر پدرت داد کشیدی..برو و با افتخار بهش بگ که تف
کردی تو صورت خانواده ای که 38
سال باهات بود..همون موقعی که راویس اون دروغ و گفت و تو رو متهم معرفی کرد، باید قید پسری مثل تو رو
میزدم..قبول کردنت تف سر باال بود.
ببین امشب چه جوری اعصاب همه و خورد کردی!! برو و با افتخار به زنت بگو که 38 سال زحمت پدر و مادرتو
فروختی به یه زندگیه 6 ماهه!
بابا با خشم و غضب نگام کرد..نزدیکم شد و عربده کشید: دیگه اینورا نبینمت..گمشو بیرون! تا وقتی اسم اون دختره
رو میاری نمیخوام ببینمت!
بعد هم سریع به اتاق خواب مشترکش با مامان رفت و در رو محکم بهم کوبید..مامان دوباره به گریه افتاد...
_ مامان!
_ آروین! بد کردی! با هممون بد کردی..نباید با بابات اونطوری حرف میزدی..اون 2برابر تو سن داره..احترامشو
نگه نداشتی! اون نرم میشد..اگه
گستاخی نمیکردی، اگه به رادین سیلی نمیزدی، باالخره نرم میشد..حتی..حتی دیشب بهم گفت که خیلی دلش
میخواد پدر بزرگ بشه..گفت
گیسو که بچه دار نمیشه و تموم امیدش به بچه ی تو و راویسه..باورت میشه آروین؟! اون فقط میخواست امشب تو
رو امتحان کنه..ببینه چقدر
حق شناسی! ببینه چقدر احترام نگه میداری..آروین تند رفتی..خیلی تند رفتی..بابات به فکر تو و خوشبختیت
بود..همیشه بود! اما تو..
مامان زار زد..من چیکار دارم؟! من فقط از خودمو راویس دفاع کردم..تند رفته بودم؟! چرا محکوم شدم؟؟ چرا همه
چیز سر من خراب شد؟! اومده
بودم همه چیز و حل کنم نه اینکه همه پـُالی پشت سرمو خراب کنم..پوفی کشیدم..
از جام بلند شدم..حالم خیلی بد بود..
مامان گفت: یا از دل بابات درمیاری و ازش عذرخواهی میکنی، یا تا آخر عمرت با راویس میمونی، اما قید ما رو
میزنی..برای همیشه!!
صداش بغض داشت..میلرزید..معلوم بود، به سختی این حرفا رو زده..درکش میکردم..عاشق بابا بود و نمیتونست
خورد شدنشو ببینه و دست رو
دست بزاره..حتی با اینکه میدونستم خیلی منو دوس داره، اما بازم پشت شوهرش وایساد..قلبم فشرده شد..من عاشق
مامان بودم..میتونستم..

 

بدون خونواده م زندگی کنم؟ بدون اخم و تَخمای رادین؟! بدون شیطنتا و شلوغ بازیای گیسو؟؟ بدون نگاه های
مهربون و دعاهای خیرخواهانه ی
مامان؟ بدون جذبه و استواری بابا؟؟ با پاهایی لرزان و سست از خونه اومدم بیرون..حتی نتونسته بودم از مامان
خدافظی کنم..سوار ماشینم
شدم و سرمو رو فرمون ماشین گذاشتم..نمیتونم بین راویس و خونواده م یکی و انتخاب کنم!! برام
سخته...خداااااا..نفهمیدم چی شد که خیسی
گونه هامو حس کردم..من دارم گریه میکنم؟!! مگه همیشه عقیده م این نبود که مرد گریه نمیکنه؟؟!! پس چرا دارم
گریه میکنم؟!! مرد گریه
نمیکنه؟؟؟ پس مردا چیکار میکنن؟؟ مردا حق ندارن گریه کنن و خالی شن؟ باید تو خودشون میریختن و سکته
میکردن؟ یه بارم جلوی راویس گریه
کرده بودم..وقتی تو بغلم بود..وقتی داشتم لباشو میبوسیدم..همون موقعم بخاطر ترس از دست دادن راویس، اشکام
اومده بود..اشکام بدون اینکه
به خودم زحمت بدم و زور بزنم رو گونه هام میریخت..مرد گریه میکنه؟!! مگه مرد آدم نیس؟!! نگام رو حلقه ی
دست چپم ثابت موند.. قطره ای از
اشکم رو حلقه افتاد..باید با حلقه م خدافظی میکردم؟!!
***
دوباره نگام رو عقربه های ساعت دیواری ثابت موند..پس این آروین کجا مونده بود؟! گوشیشم که خاموشه! دلم
مثل سیر و سرکه
میجوشید..خیلی استرس داشتم.نکنه آروین قید منو زده و برگشته پیش خونوادش!!! نه..نه آروین عاشق منه! اینو تو
تک تک کلمات و تک تک
کاراش نشون داده بود! آخر این مصیبت چی میشه خدا!! یاد گیسو افتادم..دو روز بعد از دادگاه رامین رفتم خونه
شون و با هم حرف زدیم..
رادین خونه نبود و گیسو با خوشرویی ازم استقبال کرد..روبروم رو مبل نشست و گفت:
خوشحالم که باالخره خالص شدی و اون پسره هم به حقش رسید!
_ هنوز که حکم صادر نشده..
_ من مطمئنم اعدام میشه، گالره هم به حقش میرسه! خیلی با تو بد کرد..یه لحظه وقتی خودش اعتراف کرد و شنیدم
با تو چیکار کرده، راویس،
باور کن مو به تنم سیخ شد..ویکی هم خیلی متأثر شده بود..خیلی شرایط سختی داشتی! مطمئنم آروین اونقدی
دوسِت داره که نزاره آب تو
دلت تکون بخوره! من آروین و خیلی خوب میشناسم..حسابی عاشقت شده و محاله ازت دل بکـَنه!
لبخندی زدم و گفتم: منم دوسش دارم..بیشتر از اون چیزی که فکرشو بکنه!
_ خوشحالم اینو میشنوم!
_ گیسو چرا انقدر ناراحتی؟ طوری شده؟

 

گیسو بغض کرد و با لب و لوچه ای آویزون گفت:
راویس! نمیدونم باید چیکار کنم! رادین حرف نمیزنه، فقط بهم میگه نمیخواد تنهاش بزارم..اما..راویس من نمیتونم
یه عمر رادین و تو حسرت بابا
شدن بزارم! نمیتونم خودخواهانه تصمیم بگیرم..
_ گیسو! رادین دوسِت داره و مطمئن باش وقتی تو کنارشی، به هیچی فکر نمیکنه..حتی بابا شدن! داشتن تو رو به
همه چی ترجیح میده!
_ اما راویس! تو از ته دل رادین که خبر نداری! رادین پسر تودار و مغروریه، حرف دلشو به هیچکسی نمیگه..
_ اما آروین بهم گفته که ته دل رادین چه خبره!
چشای گیسو گرد شد..
_ منظورت چیه؟
_ تو چند ماه بعد از عروسیت، تو بیمارستان بستری شدی؟!
گیسو رفت تو فکر..یه کمی فکر کرد و گفت:
آره درسته...چند روز بود حالم بد بود و کم اشتها شده بودم..یه روز که از هوش رفته بودم رادین منو رسونده بود
بیمارستان! همه فکر میکردیم
باردارم و اینا عالئم بارداریه، اما خوب..وقتی جواب آزمایش اومد رادین گفت که بخاطر ضعف بدنم بوده..
لبخندی زدم و گفتم: رادین همون موقع فهمید که باید قید بابا شدن و تا آخر عمرش بزنه!
گیسو کپ کرد..با تعجب گفت: چی؟!!
_ جواب آزمایش و تو دیدی؟
_ نه! رادین خودش جواب آزمایش و گرفت! یه متخصص زنان و زایمان اومد معاینه م کرد..اما جواب آزمایش و من
ندیدم..راویس میشه بگی از چی
حرف میزنی؟!
_ اونجوری که آروین گفت، رادین همون موقع میفهمه که تو باردار نمیشه و دکترت با رادین حرف میزنه و رادین از
دکترت میخواد که از این موضوع
چیزی بهت نگه، آروینم اتفاقی میفهمه..همون موقع رادین آرزوی پدر شدن و از ذهنش میاره بیرون و فقط به زنی
فکر میکنه که عاشقونه دوسش
داره و کنارشه!
_ باورم نمیشه!! یعنی رادین خبر داشته و حرفی نزده؟!
_ منم اولش مثل تو تعجب کردم اما گیسو این نشون میده که برای رادین فقط تو مهمی..فقط تو! اینو بهت گفتم تا
بدونی اونقدرام که فکر میکنی
تصمیم سختی قرار نیس بگیری..به هیچی جز رادین فکر نکن..تو زندگیه مشترک، خیلی چیزا میتونه جای نداشتن
بچه رو بگیره..رادین تو رو همه
جوره قبول کرده

چقدر اون روز گیسو با حرفام شاد شده بود..دیگه تا آخر وقتی که پیشش بودم مدام میگفت و میخندید..لبخند یه
دیقه هم از رو لباش محو
نمیشد..خیلی خوشحال شده بود..باید رادین زودتر بهش میگفت که از اول خبر داشته، اما خوب میدونستم اونقدی
مغرور هست که تا آخر عمرش
این حرف تو دلش میمونه..با اینکه رادین از من خوشش نمیومد و سایه ی منو با تیر میزد اما دلم نمیومد بزارم این
دو تا از هم جدا شن..گیسو رو
دوس داشتم و دلم نمیخواست زندگیش خراب شه..با اون حرفام، مطمئن شدم که دیگه گیسو به جدایی فکر نمیکنه..
صدای باز شدن در ورودی اومد..مثل فنر از جا پریدم..به سمت در رفتم..
با دیدن آروین تو اون اوضاع آشفته، وا رفتم...یه لحظه پاهام قفل شدن رو زمین!! این چرا این ریختی شده؟! جیغ
کوتاهی کشیدم..آروین نگام
کرد..صورتش خونی بود و رو پیرهن سفیدش لکه های قرمز خون دیده میشد..دکمه ی باالیی پیرهنش کَنده شده
بود..موهاشم آشفته و ژولیده بود..
_ آروین؟! این چه وضعشه؟ تصادف کردی؟ خوبی؟
آروین رو مبل نشست و گفت: یه لیوان آب برام بیار لطفاً!
نفهمیدم چطوری رفتم تو آشپزخونه و براش یه لیوان آب آوردم..آروین و آب و تا ته سر کشید..جلوی پاهاش زانو
زدم و گفتم:
چی شدی؟ چرا این شکلی شدی؟
زل زد تو چشام..تو چشای خوشگل عسلیش غم موج میزد..
_ با بابا دعوام شد..
قلبم یه لحظه ایست کرد!! باباش این بال رو سرش آورده؟!
_ واسه چی..دعواتون شد؟
_ میگفت باید تو رو طالق بدم..منم نفهمیدم چی شد با رادین بحثم شدم و یکی خوابوندم تو گوشش!!
بغض کردم! رادین و زده بود؟ بخاطر من؟! نمیدونستم اون لحظه باید از حمایتای آروین خوشحال باشم یا بخاطر
دعواش با باباش و برادرش ازش
ناراحت باشم..
_ آخرش چی شد؟!
حس کردم پلکاش داره میلرزه..با صدایی که انگار از ته چاه میومد، گفت:
منو از خونه ش انداخت بیرون!
هیییییی کشیدم..! باورم نمیشد..پدر جون آروین و از خونه انداخته بود بیرون؟! انقدر اوضاع خراب بود؟؟ تنم یخ
کرد...!
_ مامانم گفت که تا وقتی بابا از دستم ناراحته، حق ندارم برم اونجا..گفتی باید دور خونوادمو خط بکشم!
ببین چقدر جو بدی بوده که انیس جون این حرف و زده!!!
_ یعنی هیچ راهی نیس؟!❤️

 

مامان میگفت بابا خواسته منو امتحان کنه..میگفت وقتی دیده گستاخی کردم، عصبی شده و اون حرفا رو
زده..نمیدونم!
_ برو از بابات عذرخواهی کن!
_ من مطمئنم رضایت نمیده من و تو با هم بمونیم..فقط اینطوری منو میبخشه!
قلبم گرفت..پس باالخره اون روز رسید..روزی که باید به جدایی از آروین فکر کنم...!! دوس نداشتم آروین بخاطر
من حق دیدن مامانشو از دست
بده! دوس نداشتم بازم به آروین تحمیل شم..هرچند میدونستم آروینم منو دوس داره!! از رو زمین بلند شدم..پشتمو
به آروین کردم و گفتم:
میرم بخوابم!
_ راویس! من با توأم!
با بغض گفتم: نه آروین..تو با من نیستی! تو نمیتونی رو مامانت چشاتو ببندی و با من بمونی! بهت حق میدم..شاید اگه
منم جای تو بودم، دودل
میموندم..میرم یه کمی فکر کنم..شب بخیر!
آروین هیچی نگفت..انگار باهام موافق بود، شایدم رفته بود تو فکر..فوری به اتاق خواب رفتم و در رو از پشت قفل
کردم..انگار یه وزنه ی سنگینی و
به قلبم بسته بودن..نفسم باال نمیومد..باید به تنهایی عادت میکردم...آروین 38 سال با خونوادش بوده..تو خوشی و
ناخوشی..تو سختی و راحتی
با اونا بوده..نمیتونه اونا رو فراموش کنه..اون عاشق مامانشه..حق ندارم آروین و از کسایی که باهاشون یه عمر زندگی
کرده، جدا کنم..نمیتونم
خودخواهانه تصمیم بگیرم..امشب دودلی و تو نگاش خوندم..برای آروین سخته از مادرش جدا شه..باید درکش
کنم...باید بفهمم نمیتونم جای
مادری که 38 سال عاشقونه پسرشو دوس داشته و بهش محبت کرده رو بگیرم..آروین امشب بخاطر من روبروی
خونوادش وایساده بود و به رادین
سیلی زده بود!! یه جوری حرمت شکونده بود..همه چیز به ضرر من بود..حاال همه، همه چیز و از چشم من
میدیدن..باید به حرفایی که پدر جون
بهم زده بود گوش بدم..پدر جون راست میگفت یه مدت برای آروین سخته و بعدش از یادش میرم..باید برگردم
شیراز..من تو تهران جایی ندارم.. باید
بخاطر آروین ازش بگذرم..باید زودتر از اینا، این تصمیم و میگرفتم..من و آروین نمیتونیم تا آخر عمرمون اینجوری
خوشبخت باشیم..اگه جسم آروین
پیش من باشه، بازم نصفی از روحش پیش مامانشه..اگه من از زندگیش برم، آروینم به مادرش میرسه..دیگم منو
نمیبینه که بخواد اذیت شه..
اشکام راه گرفت..فکرشم نمیکردم بعد از اعدام رامین، بازم برسم به خونه ی اول و جدایی از آروین!!! خدایا این بود
آخر تقدیرم؟!! سرمو تو بالشت..

رو تخت فرو بردم و از ته دل زار زدم..قصه ی من و آروینم تموم شده بود..هر چند تلخ!! هر چند با درد..!! اما تموم
شده بود..کسی نمیخواست من
پیش آروین بمونم..حتی انیس جون! انیس جونی که فکر میکردم تنها حامیه سرسخت من تو خونواده ی مهرزاده! اما
هیچکس از من خوشش
نمیاد..باید برم..محو شم از زندگیه مردی با چشای عسلی!!
تاپ دکلته ی سفید و دامن کوتاه لی مدل پاره پوره مو پوشیدم..موهامو ساده رو شونه هام ریختم..ادکلن رو میز
توالتمو که مال آروین بود و به
خودم زدم..بوی ادکلنشو با لذت تو ریه هام فرستادم..قلب نصفه ی تو گردنمو محکم تو دستم فشار دادم..امشب،
آخرین شبی بود که کنار آروین
بودم..آخرین شبی که میدیدمش..بغض کردم..خودمو تو آینه نگاه کردم..چقدر اتفاقای خوب، زود گذشته بود!! زیر
چشام اندازه ی یه بند انگشت،
گود رفته بود..دو هفته ی دیگه وقت دادگاه داشتیم و بعدشم طالق!! توافقی میخواستیم از هم جدا شیم..من آروینی و
که جسمش پیش من
باشه و روحش پیش خونوادشو دوس نداشتم..آروین مال من نبود! تو این دو،سه روزی که گذشت، هردومون ساکت
بودیم و فقط با غم و ناراحتی
زل میزدیم به هم، عین مجسمه!! هر دومون پر از غم بودیم..مطمئن بودم اگه یکیمون لب باز میکرد و حرف میزد،
هردومون بغض تو گلومون
میشکست و بی خیال جدایی میشدیم..واسه همینم زیاد با هم حرف نمیزدیم..تو فکر بودیم..انگار این اتفاق ناگهانی،
زبون هردومونو بریده بود..
هم ازدواجمون اجباری بود و هم جداییمون!! همش اجبار..اجبار!! صندالی بدون پاشنه ی سفید رنگمو پوشیدم و به
آشپزخونه رفتم..آروین هنوز
نیومده بود! عمه خانوم و ویکی و هلنم دو روز پیش برای همیشه برگشتن امریکا..تو فرودگاه، عمه خانوم پیشونیمو
بوسید و بهم گفت که آروین و
دوس داشته باشم و هواشو داشته باشم..گفت که تو مدتی که خونه مون بوده،خیلی بهش خوش گذشته و از تک تک
کارای آروین، فهمیده بوده
که به من عالقه داره..من فقط بغض کردم و جوابی ندادم..عمه خانوم چه میدونست از غمی که تو قلبم سنگینی
میکرد!!
به غذای رو گاز سر زدم..دوس داشتم برای آخرین شبم که شده، آروین دستپختمو بخوره..بوی خوروش فسنجون،
کل خونه رو پر کرده بود..با اشک
مشغول درست کردن ساالد شیرازی شدم..باورم نمیشد این آخرین ساالدی باشه که دارم برای آروین درست
میکنم..آروین عاشق ساالد شیرازی❤️

بود!! داشتم فین فین میکردم که صدای باز شدن در ورودی اومد..فوری اشکامو پاک کردم و تو ساالد آبغوره
ریختم..آروین اومد تو آشپزخونه!
_ سالم!
سرمو باال آوردم و نگاش کردم..کت و شلوار خاکستری خوش دوختی تنش کرده بود، اما خیلی نامرتب و ژولیده
بود..داغون بود..اینو میشد تو تک
تک اجزای صورتش دید..چشاش پف کرده و سرخ بود..دیشب دیده بودم که تا دم دمای صبح، چراغ اتاق خوابش
روشن بود..منم بیدار بودم..قرار
بود فردا برم خونه ی شیرین و دو هفته دیگم دادگاه و بعدشم طالق! چون طالقمون توافقی بود زودتر حکم و صادر
میکردن..
بغض راه گلومو بست..
_ سالم! خسته نباشی!
صدای آرومشو شنیدم: مرسی!
انگار با هم رودروایسی داشتیم..هیچ خبری از شادی و شیطنتای قبل نبود..خونه پر از سکوت بود! سکوت مطلق!!
آروین همچنان داشت نگام میکرد..دهنشو باز کرد تا حرف بزنه، که فوری و تند تند گفتم:
برو لباساتو عوض کن بیا شام حاضره...
نمیخواستم بزارم حرف بزنه..چون من منتظر یه جرقه ی کوچیک بودم تا بزنم زیر گریه..نمیخواستم شب آخری،
تلخ باشم!
آروین پوفی کشید و سرشو تکون داد و رفت...بغض مثل یه تیکه سنگ سفت تو گلوم گیر کرده بود...میز و
چیدم..آخرین میزی بود که برای آروین
میچیدم..همه چیز برای آخرین بار بود..! آخرین شبِ مشترک من و آروین!! تموم سلیقه مو به خرج داده
بودم..ظرف ساالد شیرازی و کنار دیس
برنج گذاشتم..آروینم اومد..یه تی شرت مشکی تنگ تنش بود..رو تی شرتش یه بیت شعر به خط نستعلیق حک
شده بود..برق گردنبند نصفه ی
تو گردنش، قلبمو به درد میاورد..خدایا چه شب سختی بود!! خدایا چرا امشب تموم نمیشه! بعد از من کی زن آروین
میشه؟! کی براش غذا
میپزه؟! کی تو آغوشش آروم میشه؟! کی میشینه جلوش و جذابیتای چهره و شخصیتشو میشمره؟! آه پر سوزی
کشیدم..آروین روبروم
نشست..سرش پایین بود..هردومون ساکت بودیم..داشتم بی هدف با قاشق چنگالم بازی میکردم..تموم هوش و
حواسم پیش فردا بود..فردایی
که دیگه آروین و کنارم نداشتم...غم تو دلم انبار شد...
_ راویس؟!
سرمو فوری به سمتش برگردوندم..خدای من!! اشک تو چشای عسلی رنگش حلقه زده بود..دستام لرزید.

آروین! ما با هم حرفامونو زدیم مگه نه؟ به خدا..منم..منم نمیخوام ازت جدا شم..خوب میدونی که چقدر دوسِت
دارم..اما..اما آروین..مطمئن باش
داریم بهترین کار ممکن و میکنیم..ما عاشقونه داریم از هم دل می کـَنیم..آروین موندن ما کنار هم، بدون رضایت
خونوادت، به هیچ دردی نمیخوره!
من...من نمیتونم با کسی زندگی کنم که تموم فکر و حواسش پیش خونواده ایه که طردش کرده..! تو رو خدا بزار از
هم جدا شیم..تقدیر من و تو
اینه..قرارمونم همین بود..یادته دوس داشتی زودتر از زندگیت برم بیرون؟ خوب منم دارم همین کار رو میکنم
دیگه..یادته گفتی اگه یه روز به عمرت
مونده باشه دوس داری دیگه منو کنارت نبینی؟..خوب..خوب از فردا دیگه راویسی تو خونه ت نیس که بخوای
عذاب بکشی..تنهایی..بی سر خر!
میگفتم و اشکام میومد..به هق هق افتاده بودم..
آروین با خشم داد زد: هیــــــــــــــــس! ساکت شو راویس...ساکت شووو میفهمی اینو؟!
رگ گردن و پیشونیش متورم شده بود و صورتش از خشم سرخ بود..
یه دفه صداشو آورد پایین و با غم گفت:
بی معرفت! تو که میدونی من چقدر دوسِت دارم..این حرفا چیه میزنی؟میخوای دقم بدی؟ تو که میدونی اگه صدای
نفسات تو این خونه نباشه،
منم دیگه انگیزه ای برای نفس کشیدن ندارم، پس چرا با حرفات داغونم میکنی؟ راویس...! من از اولم نمیخواستم
بین تو و خونواده م یکی و
انتخاب کنم..راویس نمیخوام ازم جدا شی..قرارمونو بهم میزنیم ..باشه؟
داشتم به شدت گریه میکردم..بریده بریده گفتم:
نه آروین..نه..تو نباید..نباید با من بمونی...وقتی کسی راضی نیس..وقتی..وقتی همه فکر میکنن..من دارم خودمو..بهت
تحمیل میکنم..نه
آروین..باید از هم جداشیم..این بهترین کاره...!
آروین از رو صندلیش بلند شد و به سمتم اومد..محکم بغلم کرد..تشنه ی آغوشش بودم..باید بوی تنشو ذخیره
میکردم برای روزای بعد از این..! با
لذت بدنشو بو کردم..آروینم دستاشو تو موهام فرو کرده بود و تو موهام نفس عمیق میکشید..بدنش خیلی ضعیف،
میلرزید..
_ آروین..هر چی..هر چی بشه..دوسِت دارم..و..جات تو قلبمه!
آروین منو از بغلش آورد بیرون..تو چشام با عشق نگاه کرد و لباشو محکم چسبوند به لبام...باهاش همراهی
کردم..آخرین بوسه هامون بود و یه
روزی حسرت این بوسه ها رو میخوریم..!! نفس نفس میزدم..اشکام راه گرفته بود و گونه ی آروینم خیس بود از
اشکای من!! اشکام میومد و لبای
آروین و میبوسیدم..بعد از یه بوسه ی طوالنی، لباشو از لبام جدا کرد..

آروین با چشمایی خمار نگام کرد و گفت: شب آخر با هم باشیم؟!
از خدام بود..دوس داشتم امشب فقط با آروین باشم..دوس داشتم امشب و از خاطرش نبره..دوس نداشتم به این
فکر کنم که آروین مال یه نفر
دیگه میشه و کارایی که با من میکرده و با یه نفرم دیگم در آینده حق داره بکنه! سرمو تکون دادم..بدون اینکه شام
بخوریم، منو تو آغوشش جا داد
و به سمت اتاق خواب رفتیم..برای آخرین بار اتاق خوابمونو نگاه کردم..تک تک وسایلشو به حافظه م سپردم تا سر
فرصت اینجا رو تو ذهنم مجسم
کنم...در اتاق بسته شد و چراغا خاموش...!!
***
ساعت و نگاه کردم..0نصفه شب بود..کِی خوابم برده بود؟!..آروین کنارم رو تخت نبود..از جام بلند شدم..لباسامو که
رو تخت افتاده بود و پوشیدم و
رفتم حموم..دوش کوتاهی گرفتم و از حموم اومدم بیرون..حوله م تنم بود..کاله حوله مو رو سرم گذاشتم و موهامو
خشک کردم..به آروین فکر
کردم..چقدر ناراحت بود..حتی تو رابطه مونم صدای پر از بغض و لرزونشو میشنیدم و عذاب میکشیدم..به سمت
آشپزخونه رفتم..میز شام
جمع شده بود..آروین کجا بود؟! از تو اتاقش صدای آهنگ میومد..نزدیک در اتاقش شدم و گوشمو چسبوندم به
در...
دنیای من بعد از تو نابوده
بس کن برای رفتنت زوده
باید بفهمی مرد این خونه
تا پای جونش عاشقت بوده
من بی قرارم و تو خونسردی
انگار نه انگار عاشقم کردی
گریه م گرفت از بس صدات کردم
من گریه کردم تا تو برگردی
برگرد آخه این جاده بن بسته
این جاده با تنهایی هم دسته
عشقو تو قلبت مومیایی کن
تا بغض این دیوونه نشکسته
اشکای ما هم سن بارونه..

این گریه سهم هر دوتامونه
با من بمون شیرین ترین لیال
فرهاد تو بد جوری مجنونه
ترکم نکن بی تو نمیتونم
من زندگیمو به تو مدیونم
من بی تو احساس بدی دارم
من بی تو
من بی تو
من بی تو حرفشم نزن جونم
من بی قرارم و تو خونسردی
انگار نه انگار عاشقم کردی
گریه م گرفت از بس صدات کردم
من گریه کردم تا تو برگردی
برگرد آخه این جاده بن بسته
این جاده با تنهایی هم دسته
عشقو تو قلبت مومیایی کن
تا بغض این دیوونه نشکسته
دنیای من....پویا بیاتی
اشکام راه گرفت..به هق هق افتادم...در اتاق باز شد و آروین با چشمایی خیس و قرمز روبروم وایساد..با دیدنش
خودمو پرت کردم تو
بغلش! آخه یکی نیس بگه شما دو تا که نمیتونین از هم دل بکـَنین، خودآرازی دارین میخواین جداشین و این بالها
رو سر خودتون میارین؟!
لباس تنش نبود و بدنش سرد سرد بود..سرمو رو سینه ی لختش گذاشته بودم و سینه ش از اشکام خیس
بود..بدترین شب عمرم بود..تو
آغوشش آروم شده بودم..آغوشش معجزه بود..منو جادو میکرد..از این به بعد، چه جوری آروم شم؟! تو آغوش کی
گریه کنم؟ کی میتونه
همدم شبام و پناه اشکام باشه؟؟ از بغلش اومدم بیرون..خشم شد و اشکامو با انگشت شصتش آروم پاک کرد..
_ راویس؟! عشق یکی یه دونه ی من!! انقدر گریه نکن..به خدا وقتی میبینیم اینجوری میکنی، بیشتر داغون
میشم..مگه تصمیم خودت نبود؟ مگه
خودت نخواستی از هم جدا شیم؟ پس چرا این کارا رو با خودت میکنی؟ راویس..
سرمو انداختم پایین و با بغض گفتم: شب بخیر همخونه!❤️

با چشای گرد شده و غم تو نگاش نگام کرد..خودمم نمیدونم چه مرگم شده بود...چرا بهش گفتم"همخونه"؟!
آروین شوهرم بود..آروین صدام
کرد..توجهی نکردم و رفتم تو اتاق خواب و در رو از داخل قفل کردم..از اینکه پیشم نمونده بود، ناراحت بودم..چرا
رفته بود اتاق خودش؟! این چند
ساعت باقیمونده رو نمیتونست تحمل کنه؟ انقدر سخت بود براش؟ فردا صبح زود آرسام میومد دنبالم و دیگه منو
نمیدید..چرا داشت ازم دوری
میکرد؟ میخواد به نبودنم عادت کنه؟ اشکام راه گرفت..قلب نصفه ی تو گردنمو محکم فشار دادم..رو تخت درزا
کشیدم..بالشتی که همیشه آروین
زیر سرش میذاشت و بغلم کردم..گوشیمو روشن کردم..رو آهنگ "غم شیرین" محمد میران استپ کردم.. play
و زدم..هیچوقت فکر نمیکردم یه
روزی این آهنگ وضعمو توصیف کنه..همیشه از این آهنگ متنفر بودم، چون فوق العاده غمگین بود و لحن آروم
خواننده هر چی غم تو دنیا بود و تو
دلم میریخت..برای همینم این آهنگ و تو یه پوشه ی دیگه ریخته بودم تا قاطی آهنگای اصلیم نشه..فکر نمیکردم،
یه روزی مجبور شم گوشش
بدم..! شعرشو صدای خواننده شو دوس داشتم، بخاطر همین تو گوشیم نگهش داشته بودم..زار زدم..صدای گریه هام
با صدای آهنگ یکی شد..
بخواب آروم، که امشب من..
تو رو میبوسم و میرم..
بخواب آروم، که تو فردا..
سفر داری ولی بی من!
یه بار دیگه، قبل خواب..
صدای قلبمو گوش کن..
بزار فردا که نیستم من..
منو راحت فراموش کن..
فراموش کن..فراموش کن..
من، امشب، از دلت میرم..
اگر چه بی کسم، تنهام..
یه کم دیگه تحمل کن..
منو با همه ی غمهام..
حاال، که، راضی ای میرم..
اگه رفتنه تقدیرم..
اگه اینجوری خوشحالی

خداحافظ غم شیرینم..
خدایاااااا این بود آخر این عشق؟!! این بود سرنوشت و تقدیر من؟! این انصافه؟ خدایا تو این زمین به این بزرگیت،
فقط برای عشق من و آروین جا
نبود؟؟ خدایا امشب منو بُکش و بزار دیگه از این دنیات چیزی نکِشم..خدایا دیگه بریدم..دیگه طاقت
ندارم..خدااااااااااااااااا ...!!
من، امشب، از دلت میرم..
اگر چه بی کسم، تنهام..
یه کم دیگه تحمل کن..
منو با همه ی غمهام..
حاال، که، راضی ای میرم..
اگه رفتنه تقدیرم..
اگه اینجوری خوشحالی..
خداحافظ غم شیرینم..
تا صبح این آهنگ و صد بار گوش دادم و زار زدم..گریه م یه لحظه هم بند نمیومد..حق من حسرت خوردن بود..منو
چرا آفریدی خدااااااااا!!
ساعت 8 بود که گوشیم زنگ خورد..یه ثانیه هم نخوابیده بودم..وضعم افتضاح بود..شماره ی آرسام افتاده بود..
_ الو؟ سالم آرسام..
_ الو..راویس سالم..بیداری؟
_ آره بیدارم..
_ آماده باش، نیم ساعت دیگه میام دنبالت..وسایلتم جمع کن...
با بغض گفتم: باشه..
گوشیمو قطع کردم..دیگه تموم شد..همه چی!! از رو تخت بلند شدم..موهامو باالی سرم بستم و به آشپزخونه
رفتم..آروین کجا بود؟ صبحونه رو
آماده کردم و میز و چیدم..به اتاق آروین رفتم..در رو قفل کرده بود..چند تقه ای به در زدم..
_ آروین؟! بیا صبحونه..
جوابی نشنیدم..محکم تر به در زدم..
_ آروین؟ بیداری؟
بازم صدایی نیومد..دلم گرفت..! نمیخواست این ساعتای آخر، منو ببینه؟ اشکام بی صدا رو گونه هام ریخت..کاری
جز گریه ازم برنمیومد..به سمت❤️

اتاق خواب رفتم و لباسامو پوشیدم..ته دلم یه درصد امید داشتم که نشه برم و آروین مثل این فیلما یا رمانا بیاد
جنتلمن بازی دربیاره و بگه راویس
تو باید بمونی، گور بابای همه!! ته دلم به این امید خوش بود..واقعاً دیوونه شده بودم..خودم تمومش کرده
بودم..خودم بار و بندیلمو جمع کرده بودم
و داشتم میرفتم، اونوقت از آروین میخواست قهرمان بازی دربیاره؟! چمدونمو باز کردم..اشکام هنوزم میومد..قاب
عکس آروین و که الی چند تا
دستمال کاغذی پیچیده بودم و البه الی لباسام تو چمدون جا دادم..کت و دامنمو که به سلیقه ی آروین از آستارا
خریده بودم و با اشک تو چمدون
گذاشتم..قلبم خیلی درد میکرد..ساعت کادویی ملیحه هنوزم توکشوی میز توالتم بود..با حرص ساعت و برداشتم و
از پنجره ی اتاق پرتش کرده تو
حیاط پشتی..صدای خورد شدن ساعت اومد..دیوونه شده بودم! چیکار به ساعت ملیحه داشتم؟ انگار لجم گرفته بود و
دوس نداشتم تو خونه ای
که چند ماه توش زندگی کرده بودم، هیچ یادگاری و هیچ نشونه ای از دختری به جز خودم باقی بمونه! شال سفیدمو
سرم کردم و چمدونمو
برداشتم و رفتم تو هال..!با بغض و دلتنگی جای جای خونه رو نگاه کردم..مطمئن بودم که دلم برای همه جای خونه
تنگ میشه.برای آشپزخونه ش
که هر روز با کلی ذوق و شوق برای آروین غذا می پختم..برای هالش که با آروین چقدر حرف میزدیم توش و کلی
کل کل میکردیم..برای اتاق
خوابش، چه شبای عاشقونه ای و با آروین توش گذرونده بودم..اشکای لعنتی! بازم راه گرفتن...نگام رو میز صبحونه
ثابت موند..هیچ میلی برای
خوردن نداشتم..از بغض، سیر بودم..!صدای زنگ آیفن اومد..اون لحظه، بدترین صدایی که میتونستم بشنوم همین
صدای زنگ در بود.. کاش میشد
کر بشم..! کر بمونم..برای همیشه!!
_ کیه؟
_ آرسامم! راویس زود بیا پایین..
_ باشه..اومدم..
گوشی و سر جاش گذاشتم..دوباره پشت در اتاق آروین وایسادم..
_ آروین؟..آرسام اومده..دمِ دره..دارم میرما..نمیخوای بیای بیرون؟..آروین؟ من بدون خدافظی ازت نمیرم..بیا
بیرون..دیگه تا روز دادگاه همدیگه رو
نمیبینیما..آروین!
هیچ صدایی نبومد..بغضم ترکید..لعنتی!
داد زدم: باز کن لعنتی..باز کن..

میکوبیدم به در رو با اشک گفتم: داری منو میکشی بی انصاف! حق منی که 6 ماه زنت بودم اینه؟ که بی خدافظی
برم؟ که غریب برم؟ آررررره؟
بی معرفت.. بی معرفت..باشه میرم..اما این بی انصافیتو یادم نمیره..بی معرفت..لعنتی..!
اشکام به پهنای صورتم از چشام جاری بود..دسته ی چمدونمو گرفتم دستم و نگاه آخرمو تو همه جای خونه
چرخوندم..به در بسته ی اتاق آروین!!
با بغض و کلی غم از خونه اومدم بیرون..در حیاط و بستم..همون یه در صد امیدی که ته دلم بودم، یه کل از بین
رفت..آروین حتی نیومد ازم
خدافظی کنه، حاال چطور توقع داشتم نزاره برم؟! آرسام وقتی حال بدمو دید فوری از ماشینش پیاده شد و با یه
دستش چمدونمو با دست دیگش
زیر بغلمو گرفت..
_ خوبی راویس؟
سرمو تکون دادم..آرسام در جلو رو برام باز کرد و منو رو صندلیه جلو نشوند..چمدونمم عقب ماشین گذاشت..
برای آخرین بار ساختمون خونه ای که توش 6 ماه زندگی کرده بودم و نگاه کردم..پرده ی اتاق آروین کنار رفته
بود و هیکل مردونه ی آروین از پشت
پرده ی سفید رنگ و حریر مانند اتاقش معلوم بود..پس داشت نگام میکرد..چرا کاری نمیکرد؟ اشکام راه
گرفت..زل زدم بهش..بدون اینکه به حضور
آرسام و فکرایی که درموردم فکر کنه، فکر کنم بلند بلند گریه کردم و دستامو جلوی صورتم گرفتم..آرسام سکوت
کرد فقط پوفی کشید و ماشین و
راه انداخت..از خونه دور شدیم..من موندم و یه چمدون یادگاری از آروین و آینده ی شوم و سیاهی که بدون آروین
جلوم بود...!!!
پرده رو کنار کشیدم..راویس رفته بود و من اینجا تو اتاقم، عین احمقا وایساده بودم و رفتنشو از پشت پرده دید
میزدم..! چرا اینجوری شده بودم؟
چرا جلوشو نگرفتم که نره؟ چرا به بابا و رادین اجازه دادم تو زندگی و آینده ی شخصی و خصوصیم راحت دخالت
کنن و عشقمو ازم بگیرن؟ انقدر
بی دست و پا شده بودم؟! خون به مغزم نمیرسید..نمیدونستم باید چیکار کنم..هنوزم تو شوک بودم..شوک رفتن
راویس! واقعاً رفته بود؟! در اتاق
و باز کردم و رفتم تو هال! بوی بدن راویس هنوزم تو هال پخش بود! چرا ازش خدافظی نکردم؟ نمیتونستم بهش
بگم خدافظ! نمیتونستم بگم،
همخونه، تو این 6 ماه خیلی بهترین روزامو باهات گذرونده بودم و االنم که سهم هم نیستیم و برو به سالمت! نه..من
دل اینجوری خدافظی کردنا
رو نداشتم..نمیتونستم تو چشای راویس زل بزنم و بگم به سالمت!! خودمو حبس کردم تو اتاقم تا نبینم نیمی از
وجودم، چمدون به دسته و داره
برای همیشه میره و ترکم میکنه..نه نمیتونستم ببینم داره میره..ازم بر نمیومد..!❤️

 

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : ejbar
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 3.40/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 3.4   از  5 (10 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

دومین حرف کلمه fotmok چیست?