ویدیا 1 - اینفو
طالع بینی

ویدیا 1


به نام خدا
ویدیا
به قلم: فریده بانو


با صدای هلهله ی آدینه سر خدمتکار خونه، عصبی از خواب بیدار شدم.
دستی به موهای لخت بلندم کشیدم و با همون لباس خواب بلندم پا برهنه از اتاق بیرون
اومدم.
از نرده های طبقه باال آویزون شدم. موهای بلندم روی هوا معلق شد.
با صدای خشداری گفتم:
- آدینه چه خبره کله سحر بابا بذار بخوابم.
صدای مهربون آدینه بلند شد:
- خواب چیه خانوم جان باید هلهله کنی.
از پله ها پایین رفتم.
- باز چی شده؟ مامان اینا کجان؟
آدینه سری تکون داد:
- من نمیدونم پسر عمارت شاهی چی توی تو دیده که عاشقت شده.یهو چشمام باز شد، موهام و کنار زدم.
- تو چی گفتی؟!
خنده ی ریزی کرد:
- چیه خواب از سرت پرید خانوم جان؟
پشت چشمی نازک کردم؛
- نخیر کی گفته، فقط واسم سوال شد همین.
آدینه سری تکون داد گفت:
- من این موها رو توی آسیاب سفید نکردم خانوم جان، از برق تو چشمات میشه فهمید
که خانم جان دلباخته پسر عمارت شاهی شده.
خندیدم و سرم و پایین انداختم.
- حاال بگو چی شده؟
- اول برو دست و صورتتو بشور بعد بیا تا بهت بگم.

پامو رو زمین کوبیدم.
- اه آدینه...
-همینه که هست اگه نمی خوای بدونی اصراری نیست.
رفتم سمت سرویس بهداشتی، مش رحمان چه زن لجبازی داره.
- صدای خنده ی آدینه بلند شد.
وارد سرویس بهداشتی شدم. آب و باز کردم و صورتم و شستم.
نگاهی به چهره ام که توی آینه افتاده بود انداختم.
پوست سفید، چشم ابروی مشکی و خال کوچکی که گوشه ی لبم خودنمایی می کرد...
از چهره خودم راضی بودم، دستی به موهای بلندم کشیدم. از سرویس بهداشتی بیرون
اومدم، رفتم سمت آشپزخونه.
دل تو دلم نبود تا بدونم چه اتفاقی افتاده و عمارت شاهی چه خبره.
پشت میز نشستم و شروع کردم به خوردن صبحانه، دهن پر گفتم:
- بگو دیگه

 

واه دخترم این چه وضع غذا
خورد
االن اگه خانوم تو رو اینطوری ببینه حتما مواخذت می کنه.
دستی تو هوا تکون دادم.
- اآلن که مامان نیست.
آدینه روی صندلی نشست گفت:
- جونم برات بگه آقا بزرگ امروز از عمارت شاهی زنگ زد.
- خوب
- خوب به جمالت،
- اه آدینه جوون
- چیه دختر جان چقدر هولی؟
و ریز خندید گفت:
- پدرت گوشی و برداشت انگار تو رو برای آقای عمارت خواستگاری کردن.نتونستم ذوقم رو پنهون کنم، دستامو به هم کوبیدم و گفتم:
- وای یعنی من و برای شاهو خواستگاری کرده؟
آدینه سری تکون داد و گفت:
- اینطور به نظر میاد.
- کی میان؟!
- انگار آقا بزرگ خیلی عجله دارن و قرار خواستگاری امشب گذاشتن.
سریع از جام بلند شدم.
- وای چرا زودتر بیدارم نکردی؟ باید حموم برم آماده بشم.
- صبر کن خانوم جان، انگار آقا بزرگ شرط کرده تا موقع عقد که بله رو میدی نباید
هم و ببینین.
- یعنی چی؟!
- لب و لوچه ات و اینطوری آویزون نکن زشته، یکی ندونه فکر می کنه شوهر ندیده
ای، هر چند ندیده ای..

اه آدینه جوون.
لبخند مهربونی زد و پیشونیم و بوسید.
-برو تو سالن اآلن خانوم و ماه پری میان
-کجا رفتن مگه؟!
-صبح با راننده رفتن برای خرید.
سری تکون دادم...
-نازپری نیومده؟
با ذوق رفتم سمت پله ها، پله ها رو دو تا یکی رفتم باال وارد اتاقم شدم. چرخی جلوی�نه شاید شب با شوهرش بیاد.
آینه زدم.
باورم نمیشه شاهو از من خوشش اومده باشه، نوه ی دوم آقا بزرگ، مرد بزرگ
عمارت شاهی. عمارتی که هرکسی آرزوی عروس شدن و داره.
آقا بزرگ مرد خیلی پولدار و بزرگ تهرانه. پنج تا نوه داره که هر پنج تاش پسرن و
همه تو دمو دستگاه شاهی هستن.
ساشا نوه ی بزرگ آقا بزرگه که همه میگن دیوونس، اما تا حاالا ندیدمش.

شاهو نوه ی دومه آقابزرگه و عزیز کرده ی آقا بزرگ، یکی از دست راست های
شاهی و بهرام و بهراد و بهزاد. بهرام و بهزاد متاهلن و توی همون عمارت هستن.
تحصی ساشا هم که اصال نمی دونم کجاست و چیکار ل بهراد خارج از کشور در حال ،
می کنه.
دوباره با یاد آوری خاستگاری شاهو ته دلم غنچ رفت.
چند بار فقط توی مهمونیای بزرگ دیده بودمش همه ی دخترا عاشقش بودن.
چشامو بستم و دستامو باز کردم،
پرت شدم روی تخت بالشت و بغل کردم.
با ذوق به سقف خیره شدم.
تا اومدن مامان و ماه پری خودمو سرگرم کردم.
طاقت نیاوردم و از اتاق بیرون اومدم.
از پله ها پایین رفتم که در سالن باز شد و مادر با ماه پری وارد شدن،
دست راننده هم پر خرید بود همه رو روی میز گذاشت.
باعجله از پله ها پایین اومدم و رفتم سمت مادر، بوسه ای روی گونه اش زدم
با پشت دست گونه اش رو پاک کرد و گفت:
- نکنه تا اآلن خواب بودی؟نه خیلی وقته بیدارم، کجا رفته بودین اونم اول صبح؟!
مادر روی مبل نشست گفت:
- آدینه برام نوشیدنی بیار.
ماه پری خرید هایی که کرده بود و از روی میز برداشت و در حال جابه جا کردن
گفت:
- ویدیا ببین چیا خریدم.
بی حوصله گفتم:
- مبارکه
پیش مادر نشستم.
مادر نگاهی بهم انداخت گفت:
- آدینه حتما بهت گفته شب قراره آقا بزرگ برای خواستگاری بیاد؟
سری تکون دادم...

مادر اما انگار کمی ناراحت بود و دیگه چیزی نگفت.
ظهر پدر اومد خونه، با دیدنم لبخندی زد و آغوش گرمش و به روم باز کرد. پریدم بغل
پدر پیشونیم و بوسید گفت:
- دخترم چه بزرگ شده.
با خجالت سرم و پایین انداختم. ناهار توی سکوت خورده شد.
پدر و مادر برای چرت عصرگاهی رفتن اتاقشون.
رفتم سمت پله ها تا برم باال که با شنیدن اسمم از دهن مادر گوش وایسادم.
نگاهی به اطرافم انداختم و وقتی مطمئن شدم کسی نیست.
آروم پاورچین پاورچین رفتم سمت اتاق مادر و پدر.
گوشمو چسبوندم به در تا صداشون بهتر بشنوم
- آقا ویدیا هنوز بچه هست و زوده ازدواج براش، اونم کجا عمارت شاهی.
دلشوره افتاد تو دلم، آخه چرا مادر راضی نیست.
صدای پدر اومد:
- چی میگی خانوم؟! همه آرزوشونه عروس اون عمارت بشن، حاال این شانس نصیب
ویدیا ما شده چرا باید از دست بدیم؟!❤️

هرچی صبر کردم دیگه صدایی نشنیدم.
رفتم سمت پله ها اما فکرم درگیر صحبت پدر و مادر بود
ر با یادآوری این که
قرا عروس عمارت شاهی بشم همه چیو فراموش کردم.
تا شب دل تو دلم نبود.
آدینه و چند کارگر دیگه خونه رو تمیز کردن.
ظرف های بلند میوه و آجیل رو تو سالن پذیرایی چیدن.
مادر کت و دامن شیک و مجلسی پوشید،
آرایش مالیمی انجام داد و موهای کوتاهش رو سشوار کشید.
ماه پری هم آماده از پله ها باال اومد.
با لب و لوچه آویزون زیر نرده های طبقه ی باال نشستم
ناز پری با ناز اومد باال با دیدنم خندید گفت:
- آبجی وسطی داری عروس میشی ها، اونم عروس کجا؟
و چشمکی زد.با اعالم اومدن مهمون ها با استرس خودم و کشیدم کنار تا ببینم.
آروم نگاهی به پایین انداختم.
آقابزرگ با اون ابهت و عصای دسته مارش که داد می زد چوب عالءست و خودش
عتیقه به حساب میاد وارد شد.
پشت سرش مرد قد بلند و هیکلی که پشتش به من بود و نتونستم بشناسمش.
و در آخر با دیدن شاهو دلم زیر و رو شد و قلبم شروع به تند زدن کرد.
وقتی همه از دیدم محو شدن به نرده ها تکیه دادم و با استرس گوشه ی لبم و جویدم.
نمیدونم چند ساعت می گذشت که داشتن حرف می زدن که با صدای قدم هایی از نرده
فاصله گرفتم. با دیدن پدر از جام بلند شدم.
پدر با دیدنم نگاه دقیقی بهم انداخت گفت:
- نظرت چیه دخترم؟!
دستامو توی هم قفل کردم گفتم:
- همه چی یهویی شد آخه...
پدر لبخندی زد گفت:.

ما که آقابزرگ و عمارت بزرگش رو می شناسیم پس حرفی نیست،
فقط می مونه جواب تو و انگار شاهو و آقا بزرگ خیلی عجله دارن
- هر چی شما بگین
- این که نشد جواب گل دخترم، تو آقابزرگ و قانون های اون عمارت رو می دونی.
زبونم الل هر اتفاقی بخواد بیوفته باید تا زنده هستی توی اون عمارت زندگی کنی.
ببین دلت چی میگه؟
سرم و بلند کردم
- پدر من...
نتونستم ادامه بدم که پدر گفت:
- تو چی؟!
- من، راستش من از شاهو خوشم میاد، حس می کنم دوستش دارم ولی نمی دونم چقد
این حس درسته.
پدر پیشونیم و بوسید.
- پس مبارکه عزیزم، میرم بگم جواب توام مثبته❤️

لبخندی زدم، پدر رفت.
بعد از نیم ساعت مهمون ها رفتن.
با رفتن مهمون ها سریع از پله ها پایین رفتم،که ماه پری کل کشید و تبریک گفت.
مادر بغلم کرد و با بغض گفت:
- دوست نداشتم عروس اون عمارت بشی اما این که قسمت اینه، خوشبخت بشی دخترم.
صدای ماه پری بلند شد:
- چقدر این آقا دوماد عجله داره آخه کی تو یه هفته عروس میشه؟!
که آدینه گفت:
- یه هفته بعد جشن باشه.
- چی؟!
- بله خواهرم هفته دیگه جشنته
هم خوشحال شدم هم استرس اومد سراغم. مادر دستی به سرم کشید.
- نگران نباش همه چی به بهترین نحو صورت می گیره.اما مامان این همه عجله برای چیه؟
- نمی دونم مادر، آقا بزرگ خیلی اصرار داشت که مراسم زود برگزار بشه.
اما تو غصه نخور لباست رو که خیاط خانوادگیشون آماده میکنه، بقیه ی کارها رو
خدمتکار هاو طال ها رو هم که قراره بیارن خونه ببینی.
عمارت و هم که برای جشن آماده می کنن پس دیگه استرس نداشته باش.
لبخندی زدم که ناز پری زد به پام گفت:
- ببند نیشتو، دختره پرو
چشم و ابرویی براش اومدم.
بعد از رفتن ناز پری و شوهرش رفتم اتاقم.
با خوشحالی در بستم و روی تخت پرت شدم. با شوق بالشتک تختم و بغل کردم.
از یادآوری این که تا چند وقته دیگه شاهو کنارم میخوابه دلم قیلی ویلی رفت. مشتی
به بالشتک زدم و زیر لب گفتم:..

لعنت به این رسم که تا لحظه ی عروسی نباید عروس و داماد همو ببینن.
اما با یادآوری اینکه کم تر از چند روزه دیگه قرار برای همیشه برای شاهو بشم با
لبخند چشمامو بستم.
همه مشغول کارهای جشن بودیم.
خیاط خانوادگی آقا بزرگ اومد و بعد از گرفتن اندازه و انتخاب مدل لباس عروس که
یقه ی باز قایقی داشت و آستین هایی حریر که روی بازو هاش گیپور کار شده بود و
دنباله دار بود رفت.
طال هایی که الزم بود رو آوردن خونه انتخاب کردم.
آرایشگر مخصوص خانوادگیشون قرار بود بیاد خونه برای مراسم آماده ام کنه.
حنابندان تو خونه خودمون بود، اما جشن؛ عمارت آقا بزرگ.
یک هفته مثل برق گذشت.
شب قرار بود عقد بشیم از صبح...
زیر دست آرایشگر بودم.❤️



تمام سالن تزئین کردن. سفره عقد بزرگی پهن کردن و گلدون های بزرگ با پایه بلند
که گل رز قرمز توشون خودنمایی می کرد.
استرس داشتم، بعد از اصالح شروع به آرایش صورتم کرد.
لباسی بلند نباتی رنگ مخصوص شب عقد رو پوشیدم.
طالها مو سرو گردنم کردن.
خانم بزرگ همسر آقا بزرگ با ابهت خاص خودش اومد طرفم و با غرور نگاهی به سر
تا پام انداخت. وقتی نگاه خریدارانه اش تموم شد.
لبخندی زد با اشاره دستش؛ آرایشگر وسایلشو جمع کرد و از اتاق خارج شد.
مادر همراه خدمتکاری که اسپند دود میکرد وارد اتاق شد.
با دیدن من اشک توی چشماش حلقه زد.
ناز پری کل کشید.
صدای بلند ارکستر از پایین می اومد که داشت میخوند.
از استرس گوشه ای لبم رو از داخل گاز گرفتم. ماه پری اومد کنارم آروم گفت:
- ساشا برادر خل شاهو هم اومده.
می دونستم منظورش به نوه ای بزرگ آقا بزرگه.
شنل روی سرم انداختن، همراه مادر و خانم بزرگ از اتاق بیرون رفتیم

حالا 

صدای ارکستر واضح تر بود.
شهال و نیال با حرص و نفرت نگاهی بهم انداختن. پشت چشمی براشون نازک کردم و
با کمک مامان رفتم سمت پله هایی که به طبقه پایین ختم میشد.
با دیدن زن و مرد های که دست از رقص برداشته بودن و همه...
نگاهشون به پله ها بود. هول شدم، مادر دستم و فشرد.
به جایگاه عروس و داماد رفتیم.
پسرها شاهو رو آوردن.
از زیر تور روی سرم نگاهی به قد و باالی بلندش که توی کت و شلوار کرمی رنگ
بلوز سفید چقدر زیبا و برازنده شده بود.
با نشستنش کنارم بوی ادکلن فرانسویش پیچید توی دماغم.
هیجان و استرس با هم به جونم افتاده بودن.
عاقد شروع به خوندن خطبه عقد کرد.
بعد از بله ای که گفتم شاهو تور از روی صورتم باال داد.
صدای هلهله جوون ها بلند شد و دوباره ارکستر شروع به نواختن کرد.
سرم و آروم باال آوردم و نگاهم به نگاهش دوختم قلبم تند تند میزد.❤️

نگاه خریدارانه ای کرد و گفت:
- خوشحالی که همسر من شدی؟
با اینکه حرفش بهم برخورد اما فقط لبخندی زدم. بوسه ای روی گونه ام زد.
نازیال خواهر نیال اومد طرفمون دست شاهو رو گرفت، گفت:
- آقا داماد قبل رقص با عروسشون افتخار یه دور رقص با من میدن؟
شاهو از جاش بلند شد و گفت:
- با کمال میل پرنسس.
عصبی حلقه ی توی دستم و چرخوندم.
از این حرکتش واقعا ناراحت شدم.
من زنش بودم نه نازیال، نگاهمو رو به جمعیت که در حال رقص بودن دوختم.
اما نگاه خیلی ها روی من بود.
چشمم چرخید و روی ساشا خیره موند.
کنار بار کوچیک کنار سالن ایستاده بود.
جام بزرگ مشروب آلبالویی رنگ تو دستش بود.
این مرد برام همیشه ناشناخته است.
با اینکه نوه ای بزرگ آقا بزرگه اما همه کاره بعد آقا بزرگ شاهو هست
مرد مغرور من.
نگاهم به نازیال و شاهو افتاد.
بغل هم می رقصیدن.
نگاه شاهو بهم افتاد بوسه ای برام فرستاد که باعث شد دلگرم بشم. از نازیال جدا شد
اومد طرفم.
دستشو سمتم دراز کرد دستم و توی دستاش گذاشتم. ارکستر گفت:
- به افتخار عروس و داماد.
شاهو دستشو دور کمرم حلقه کرد و خودم و بهش چسبوندم و آروم کنار گوشم زمزمه
کرد:
- دو شب دیگه مالکیتم رو میزنم.
از خجالت، خون دوید توی صورتم و احساس گرما کردم.
دستش رو آروم تا روی باسنم برد.
بدون حرفی توی بغلش آروم شروع به رقصیدن کردم.
تا آخر شب کنار هم بودیم و ساشا اونقدر مست کرده بود که با اشاره آقا بزرگ بردنش

مهمون ها بعد از خوردن شام رفتن.
خانواده آقا بزرگ هم رفتن شاهو هم همراهشون رفت.
وارد اتاقم شدم و نگاهی به دختری که حاال عقد کرده بود انداختم. نگاهی به آرایش
روی صورتم کردم،
ابروهای کشیده و چشمای مشکی؛ موهامو باز کردم.
لباس و در آوردم و خسته خزیدم روی تخت.
با یادآوری بوسه ی شاهو دوباره قلبم شروع به تپیدن کرد.
می دونستم با شاهو خوشبخت می شم.
دست چپم و باال آوردم نگاهی به حلقه ای برلیان بزرگ توی دستم انداختم.
بوسه ای روی حلقه زدم چشمامو بستم صبح زود باید بیدار میشدم.
چون حنابندان...
حنابندان خونه ی ما بود.
صبح با نوازش های مادر بیدار شدم.
نمیدونم چرا از وقتی عروس عمارت آقا بزرگ شدم مادر نگران و ناراحته.
بوسه ای روی موهام زد.
- پاشو خوشگلم یه چیزی بخور االن آرایشگر میاد.❤️❤️

محکم بوسیدمش.
- چشم عشقم؟
لبخند غمگینی زد.
- وا مامان چی شده چرا ناراحتی؟
دستی به صورتم کشید.
- ناراحت نیستم دخترم کمی نگرانم اونم چیزی نیست.
آدینه با دیدنم کل کشید و اسپند دود کرد.
با اصرار مادر و آدینه کمی صبحانه خوردم، وارد حموم شدم.
از حموم اومدم بیرون که آرایشگر هم اومده بود.
- خانم زود بشینین روی صندلی تا من کارم و شروع کنم.
روی صندلی نشستم. صورتم و آرایش کرد موهام و بابیلیس کشید.
لباس سبز خوش رنگی تنم کرد.ماه پری وارد اتاق شد سوتی زد و گفت :
- کوفت اون شوهر یالغوزت بشی.
- ا ماه...
پشت چشمی نازک کرد
- خاک تو سر شوهر ندیدت.
خندیدم.
نوچ نوچی کرد.
دوباره خانم بزرگ وارد اتاق شد
بعد از این که تائید کرد باب میلش هستم ، آرایشگر مرخص کرد.
دوباره صدای ارکستر بود که بلند شد.
سینی های بزرگ حنا تزئین شده
دست به دست می چرخید.جوون ها دختر و پسر نوبتی با ظرف حنا می رقصیدن.
شاهو کنارم نشسته بود و دست های ظریفم رو تو دست های مردونه اش گرفت و
نوازش می کرد.
صدای خواننده بلند شد.
حاال نوبت گذاشتن حنا تو دست عروس و داماده.
هفت دختر و هفت پسر صف شدن تا روی دستمون حنا بزارن.
بزرگ ترها هم تماشاچی بودن. با شوخی و مسخره بازی روی دستامون حنا گذاشتن.
نگاهی توی جمعیت انداختم اما ساشا نبود پس نیومده بود.
بعد از رقص و پای کوبی و خوردن شام نیمه های شب مهمون ها شروع به رفتن
کردن.
سرجام ایستاده بودم که شاهو دستش و دور کمرم حلقه کرد، سرم و چرخوندم نگاهش
کردم که یهو لباش و روی لب هام گذاشت.
لبای داغش که لب های رژ زده ام رو اسیر کرده بود. حس جدیدی در من شروع به
جوانه زدن کرد.
با هیجان و لذت چشمام و بسته بودم،
گاز ریزی از لبم گرفت که به خودم اومدم
با صدای مرتعشی گفت:
- بقیه اش برای فردا شب

و چشمکی زد.
با هول سرم و پایین انداختم. گونه ام رو بوسید رفت.
اما من هنوز به فکر لذت اون بوسه ی یهوییش بودم.
کفش های پاشنه بلندم رو از پام در آوردم. پا برهنه سمت اتاقم رفتم.
نگران فردا شب بودم.
می دونستم باید دستمال باکرگیمو به زن هایی که پشت در می ایستن بدیم.
حالم از این رسم های مزخرف بهم می خورد.
انقدر استرس داشتم که شب چندین بار از خواب بیدار شدم.
صبح زود رفتم دوش گرفتم.
مادر همش نگران بود و دورم می چرخید، انقدر استرسش زیاد بود که به من سرایت
کرد و بهم حالت تهوع دست داد.
از صبح لب به چیزی نزدم و این حس تهوع لعنتی داشت عصبیم می کرد.
دوباره آرایشگر اومد و کاراشو انجام داد.
موهای بلندم رو بافت های ریز زد و پشت سرم به حالت گل در آورد، لباس سفید
عروسم و پوشیدم، چرخی زدم واقعا تو این لباس زیبا شده بودم.❤️

با دیدن خودم تو آینه لبخندی از سر رضایت روی لبم نشست.در اتاق باز شد ناگهان
نگاهم به سمت در چرخید.
دیدن شاهو اونم توی چهار چوب در با
کت شلوار مشکی و صورتی آراسته منو از خود بیخود کرد.
لبخندی بهش زدم.
با دیدنم نگاه خریدارانه ای کرد. اومد طرفم گفت:
- نه می بینم که واقعا خوش هیکلی.
دستی به گردن لختم کشید.
- پوستتم که سفیده.
بوسه ای روی گردنم زد که حالم یه جوری شد.
- امشب دیگه مال خودم میشی.
دستم و گرفت با هم از اتاق خارج شدیم.
زن ها کل کشیدن، آدینه اسپند دود کرد،
راننده در ماشین و باز کرد. هر دو عقب ماشین نشستیم. و بقیه هم با ماشین هاشون
حرکت کردنماشین دم در عمارت آقا بزرگ ایستاد.
راننده بوقی زد و در های بزرگ فلزی باز شدن.
ماشین با سرعت وارد حیاط بزرگ سرسبز عمارت شد. صدای بلند گوش خراش
ارکستر تمام فضای عمارت و پر کرده بود.
راننده در و باز کرد. اول شاهو پیاده شد و دستش و طرفم دراز کرد.
دستم و توی دستش گذاشتم و از ماشین پیاده شدم.
از زیر تور روی سرم نگاهی به فضای حیاط انداختم. همه چیز زیبا و به نحو احسنت
تزئین شده بود.
دستم و دور بازوی شاهو حلقه کردم و با هم به سمت عمارت رفتیم.
دو خدمتکار در ورودی رو باز کردن
قبل ورود ما به سالن مهمون ها همه سر پا ایستادن.
خدمتکاری اومد طرفم، شنل و از روی سرم برداشت.
با تک تک مهمون ها سالم احوال پرسی و خوش آمدگویی کردیم.
و به جایگاهی که در صدر مجلس برای ما درست کرده بودن رفتیم.
خواننده آهنگ شادی رو شروع به خوندن کرد. جوون ها ریختن وسط شروع به رقص
کردن

نگاهم به وسط سالن و رقص جوون ها بود که ساشا اومد سمتمون، نگاه دقیقی بهش
انداختم.
برعکس چهار برادرش چشم های رنگی داشت، مثل سبز عسلی اما گیرا، توی دو قدمی
ما ایستاد.
یه دستش گوشه ی کتش بود.
کمی خم شد و دستمو گرفت. متعجب به کارهاش نگاه می کردم. بوسه ای پشت دستم
زد.
دوباره به حالت اولیش برگشت. نگاه خیره ای بهم انداخت.
گفت:
- از چشم سیاه ها خوشم میاد.
لبخندی کوتاهی بابت این حرفش زدم.
خدمتکاری رو صدا کرد.
با نزدیک شدن خدمتکار به سمتش رفت و از توی سینی جامی برداشت.
یک سره رفت باال گفت:به افتخار عروس خانواده.
و ازمون دور شد.
نگاهی به شاهو انداختم که گفت:
- ساشا بخاطر مصرف زیاد الکل عقلش و از دست داده.
شونه ای باال انداختم تا آخر مجلس نگاه خیره ی ساشا و نگاه پر از نفرت نازیال روی
اعصابم بود.
هرچی به پایان مراسم نزدیک تر می شدیم استرس منم بیشتر میشد.
شاهو لیوانی برداشت گفت:
- به افتخار عروس خوشگلم
و یکسره رفت باال، با دلهره گفتم:
- مست نشی؟
دستی به گونم کشید...
فقط می خوام کمی گرم بشم تا لذتش بیشتر بشه تو نگران نباش.❤️

لبخندی با استرس زدم.
مهمون ها همه رفتن و فقط خانواده ی من و شاهو موندن.
ساشا اومد طرفمون با مستی گفت:
- خوش باشین و از امشب نهایت لذت ببرین.
بوسه ای فرستاد و رفت سمت پله ها.
خانوم بزرگ اومد.
- باید برای مراسم امشب آماده باشین.
توی دلم گفتم آخه این چه رسم مزخرفیه.
با راهنمایی خانوم بزرگ سمت اتاقی که طبقه ی باال بود رفتیم.
شاهو در اتاق و باز کرد.
با دیدن اتاق لحظه ای نفسم حبس شد.یه اتاق شیک دو نفره دور تا دور اتاق شمع چیده بودن و گل های رز کف اتاق و روی
تخت پر پر بود.
تخت مجلل سفید اونم وسط اتاق چه خود نمایی برا خودش راه انداخته بود.
صدای خانوم بزرگ از پشت سرمون بلند شد.
- ما بیرون منتظریم.
نگاه هراسونم و به مادر دوختم.
مادر اومد داخل، بوسه ای رو گونه ام زد زیر گوشم زمزمه کرد:
- آروم باش چیزی نیست.
- من می ترسم.
- هیس ترس نداره یه لحظه ست.
مادر بیرون رفت.
شاهو کتش رو درآورد و پرت کرد روی زمین.
وسط اتاق ایستاده بودم و به حرکات شاهو نگاه می کردم.آروم آروم دکمه های پیراهن سفید مردونه اش رو باز می کرد، از تنش در آورد.
با دیدن باال تنه ی برهنه اش سرم و پایین انداختم.
صدای محکم پاهاش که بهم نزدیک می شد دمای بدنم رو باال می برد.
با نشستن دست های گرمش رو شونه ام قلبم زیر و رو شد.
بوسه ای پشت گردنم زد و زیپ لباسم رو کشید...
از هیجان زیاد قلبم تند تند می زد.
با افتادن لباسم و نمایان شدن بدن برهنه ام، با خجالت دستم و روی بدنم گذاشتم.
شاهو چرخید و رو به روم قرار گرفت.
دستاش اومد سمت دستهای سرد شده ام و با آرامش توی دستاش گرفت.
- تو االن زن منی و خجالت نداره.
خم شد و قفسه ی سینه ام و بوسید.
یهو روی دستش بلندم کرد و روی تخت گذاشت، روم خیمه زد

نگاهمون خیره ی هم بود که ناگهان لباش و روی لبام گذاشت.
بدن داغش که به بدنم می خورد هزاران حس میومد توی وجودم.
بوسه هاش کم کم رفت پایین، با آرامش شروع به پیش نوازی کرد.
صدای نفس هامون اتاق و برداشته بود.
حاال با تمام وجودم می خواستمش با صدای بم و مردونه اش نفس زنان کنار گوشم گفت:
- حاال رسیدیم به اصل کاری.
از خجالت لبم و زیر دندون گرفتم، بوسه ای روی لبم زد و رفت پایین.
با احساس درد زیر دلم چنگی به پهلوی شاهو زدم که لب هامو به دهان گرفت تا صدای
فریادم بیرون نره.
با لبخند ازم فاصله گرفت.
هنوز کمی درد داشتم، نفس های هر دومون هنوز تند بود.
با فاصله گرفتنش هر دو نگاهی به دستمال سفیدی که زیرم پهن بود انداختیم.اما هیچ خونی روی دستمال نبود.
با ترس و دلهره نگاهی به شاهو انداختم
پوزخندی زد...
از تخت پایین اومد، تمام کارهاش با خونسردی کامل بود.
شلوارشو پوشید، مالفه رو دورم پیچیدم
با صدای لرزونی گفتم:
- شاهو به خدا من...
برگشت و با پشت دست محکم زد توی دهنم.
ضربه ی دستش چنان محکم بود که پرت شدم روی تخت.
طعم خون و توی دهنم احساس کردم، و با پشت دست کشیدم روی لبم.
نگاهی به پشت دستم انداختم خونی بود.
خودم هنوز توی شوک بودم با بغض گفتم:به خدا من نمی دونم چرا خونی نیومد
من دخترم شاهو باور کن.
اومد روی تخت و از ریشه ی موهای بافته شده ام گرفت و کشید.
- خفه شو هرزه. بگو اون عوضی کی بوده که اول با زن من هم خواب شده؟
کی تونسته دخترانگیتو تصاحب کنه؟
دستم و روی دستش گذاشتم، اشکام تمامی نداشت
-به خدا با کسی نبودم شاهو باور کن.
گردنم و توی دستش فشار داد.
- خفه شو هرجایی اسم من و توی دهن کثیفت نیار، تف تو ذاتت، بهتره برم به پدرت
جایزه بدم با چنین دختر تربیت کردنش.
- اما من هیچ اشتباهی نکردم!
- هه نکردی!؟
از روی تخت پرتم کرد پایین، تمام بدنم درد گرفت. کمربندش و باز کرد... 

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : vidia
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 4.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 4.0   از  5 (1 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

سومین حرف کلمه mkiy چیست?