ویدیا 3 - اینفو
طالع بینی

ویدیا 3


همین که وارد اتاق شدم پدر و دیدم که روی تخت دراز کشیده بود.
با دیدنش اشک توی چشم هام حلقه زد.
آروم آروم به تختش نزدیک شدم.
خم شدم تا صورت مهربونش و ببوسم که چشماشو باز کرد اول با تعجب نگاهم کرد،
یهو اخمی وسط هردو ابروش نشست گفت:
- تو اینجا چیکار می کنی؟!
- بابا...
- من دختری به اسم ویدیا ندارم
برو بیرون
- اما بابا...
- گفتم من بابای تو نیستم، برو بیرون
- اشکام گونه هام و خیس کرد.
در اتاق باز شد.با نگاه اشک بارم سرم و چرخوندم؛ مادر بود.
با دیدنم قدمی به سمتم برداشت
خواست بغلم کنه که پدر گفت:
- نازنین اینو از اینجا بیرون کن و روشو اونور کرد.
قلبم شکست، هضم این که خانواده ی خودت قبولت نداشته باشن سخته.
قدمی برداشتم با بغض گفتم:
- باشه بابا میرم یه کاری می کنم دیگه این مایه بی آبرویی رو نبینی، اما یادتون باشه
یه آدم بی گناه و قصاص کردین.
میرم تا دیگه با دیدنم عذاب نکشین
فکر کنید ویدیا مرد.
با قدم های سریع از اتاق بیرون زدم مادرم با صدای بلند چند بار گفت:
- ویدیا
اما گوش نکردم و به رفتنم ادامه دادم و بی توجه به ساشا از بیمارستان بیرون زدم... 

توی حیاط بیمارستان روی نیمکت نشستم.
با صدای بلند زدم زیر گریه؛ از امروز تنهاترین آدم روی زمین می شدم.
چون دیگه خانواده ای ندارم که پشتم باشن دلگرم باشم از وجودشون.
نمی دونم چقدر نشسته بودم که با صدای ساشا به خودم اومدم.
- اگه گریه هات تموم شده بریم من کار دارم.
آدم به بیخیالی و خونسردی این آدم ندیدم، از جام بلند شدم
و همراه ساشا از بیمارستان بیرون اومدم.
تا خود عمارت کلمه ای حرف نزدیم.
کنار عمارت نگه داشت.
- می تونی پیاده بشی من باید برم کار دارم.
- ممنون.
و از ماشین پیاده شدم که صدا زد:❤️

 

دختر...
- مگه من اسم ندارم!
- بله ! بیا این کلیدای حیاط.
دست دراز کردم تا کلیدا رو بگیرم که لحظه ای دستامون بهم خورد تند کلید و انداخت
توی دستم و گاز ماشین گرفت و رفت.
شونه ای باال انداختم.
کارای این مرد برام عجیب بود.
نه به صبح که من و اونطوری دید و بیخیال بود نه به حاال، سری تکون دادم
با کلید در حیاط و باز کردم.
دوباره نگاهی به حیاط سرسبز و بزرگ عمارت انداختم.
دیگه هیچ جذابیتی برام نداشت.
در سالن و باز کردم با صدای نیال سرجام ایستادم.باید یه کاری کنیم تا شاهو نازیال رو بگیره فهمیدی شهال؟!
لبخند پر دردی روی لبم نشست.
پس بگو چرا نازیال انقدر از ازدواج ما ناراحت بود و نیال همش نیش و کنایه می زد.
وارد سالن شدم بی توجه بهشون رفتم سمت اتاقم و در و بستم.
خسته روی تخت دراز کشیدم از دیشب چشم روی هم نذاشته بودم.
با ذهنی مشغول و تنی پر از درد گوشه ی تخت مچاله شدم و خیلی زود خوابم برد.
چرخی به پهلو زدم نگاهم به ساعت افتاد.
شب شده بود سریع از جام بلند شدم.
با یادآوری این که اون دختر عفریته قراره بیاد آه از نهادم بلند شد.
یه لباس کوتاه باالی زانو از جنس کرپ به رنگ کالباسی که کمربند طالئی داشت از
توی کمد برداشتم.
جوراب شلواری مشکی پام کردم با کفش های مشکی ورنی براق و موهامو باز گذاشتم.
آرایشی انجام دادم تا صورتم از بی روحی در بیاد

از اتاق بیرون اومدم نازیال با دیدنم پوزخندی زد.
نگاهی به تیپش انداختم ، تاپ سفید با شلوار آبی پاش بود و موهاش و باالی سرش جمع
کرده بود.
با نیال و شهال در حال بگو بخند بودن.
خانوم بزرگ بی توجه به اون سه تا داشت کتابی مطالعه می کرد.
در سالن باز شد، بهراد و بهزاد با هم اومدن رفتن طرف خانوم بزرگ و خم شدن
دستشو بوسیدن.
از کنارم رد شدن، سالمی زیر لب گفتم.
مثل خودم جوابم و دادن و کنار همسراشون نشستن.
رفتم و روی دور ترین مبل و انتخاب کردم نشستم.
خدمتکار در حال پذیرایی از اونا بود سینی رو آورد طرفم،
دست دراز کردم تا فنجون قهوه رو بردارم که صدای شاهو از پشت سر خدمتکار بلند
شد.❤️

کسی بهت گفت از این پذیرایی کنی؟!
خودش باید کاراشو بکنه.
دستم روی هوا خشک شد احساس کردم یه پارچ آب سرد ریختن روی سرم.
وقتی لبخند پیروزمندانه نازیال رو دیدم خرد شدم.
خدمتکار ازم فاصله گرفت نفسی کشیدم.
با کنار رفتن خدمتکار قیافه ی منحوس شاهو رو دیدم.
پوزخندی زد پشت چشمی نازک کردم و با ناز پام روی پام انداختم.
عصبی شد البد فکر کرده اآلن گریه می کنم.
نازیال از پشت دستش و دور کمر شاهو حلقه کرد.
با صدای نازکی گفت:
- سالم شاهو جوون
ایی چندشم شد.شاهو دستشو گرفت و چرخوندش طرف خودش بوسه ای روی گونه اش زد.
- سالم نانا خانوم کجایی؟! دلم برات تنگ شده.
پوزخند صدا داری زدم انگار شنید روی مبل رو به یی من کنار هم نشستن.
از جام بلند شدم و رفتم آشپزخونه و برای خودم یه فنجون قهوه آوردم و روی مبلی
نشستم تا دیگه نبینمشون.
کمی از قهوه رو خوردم تا بغضی که راه گلوم و گرفته بود بره پایین تا رسوا نشم.
بیشتر از این نشکنم.
همه دور هم بودن اما ساشا هنوز نیومده بود در حال خوردن شام بودیم که صدای در
سالن اومد.
بی توجه به صدای در سالن، همه مشغول خوردن بودن.
رو به روی در بودم
ساشا تلو تلو خوران وارد سالن شد و در بست.
انگار مست بود قدمی برداشت که پخش زمین شد

هیچ کدومشون از جاشون بلند نشدن، دلم سوخت از جام بلند شدم.
آقا بزرگ و خانوم بزرگ نگاهی بهم انداختن.
قدمی برداشتم که برم سمتش
با صدای شاهو لحظه ای سرجام ایستادم.
- چیه هرزه حاال نوبت ساشاس تا عاشق خودت کنی؟! هه کارت بی فایدست اون نه
حسی داره نه مردانگی.
دستم و مشت کردم، بی توجه به حرفاش رفتم سمت ساشا که هنوز پخش زمین بود.
خم شدم و دستش و دور گردنم انداختم.
- پاشو می برمت اتاقت.
سرشو بلند کرد انگار توی چشمای سبز عسلیش حاله ای از اشک بود.
با مستی و صدای خماری گفت:
- رنگ چشمات مثله زندگی من سیاهه
- میشه خودتم کمک کنی ببرمت توی اتاقت.❤️

هیکل ظریفم زیر هیکل تنومند و بزرگش گم شده بود.
با هزار زحمت با کمک خودش از روی زمین بلندش کردم نفسم به شماره افتاد.
از پله ها باال بردمش هیچ کدوم از جاشون بلند نشدن.
لحظه ای از این همه بی مهری و بی محبتیشون متعجب شدم.
در اتاقش رو باز کردم پاهاشو به زور روی زمین می کشید.
انداختمش روی تخت کمره دردناکم و صاف کردم و نفسم و بیرون دادم
پاهاش از تخت آویزون بود پاهاش و کشیدم روی تخت و کفشش و با جوراباش در
آوردم.
مثل جنین تو خودش جمع شد.
پتو رو کشیدم روش چشم هاش بسته بودن کمی روی صورتش خم شدم احساس کردم
زیر مژه هاش خیسه دلم براش سوخت.
عقب گرد کردم از اتاق خارج شدمکه یهو دستم کشیده شد و محکم تخت دیوار خوردم.
از درد آخی گفتم و سرم و بلند کردم با قیافه حق به جانب شاهو رو به رو شدم.
اخمی کردم.
خواستم از کنارش رد بشم دو دستاشو گذاشت دو طرفم روی دیوار
پاشو خواست وسط پاهام بذاره که فهمیدم پاهام و تند جفت کردم.
پوزخندی زد با سر زانوش محکم زیر دلم زد.
لحظه ای نفسم بند اومد سرشو نزدیک صورتم آورد و کنار گوشم گفت:
- چیه فکر کردی میتونی از دست من در بری؟
هرم نفس هاش به گوشم میخورد.
سرش و الی موهام فرو کرد.
دستش کم کم اومد باال قلبم تند تند میزد که صدای نازیال اومد.
- شاهو کجایی؟.

با شنیدن صدای نازیال عصبی موهام و کشید ولم کرد.
دستی به لباش کشید رفت سمت پله ها.
- اومدم عزیزم
پاهام توان نگهداری وزنم و نداشت سرخوردم و روی زمین نشستم.
لبم و محکم گاز گرفتم تا اشکم سرازیر نشه.
کمی که حالم بهتر شد از جام بلند شدم.
با قدم هایی آروم از پله ها پایین رفتم.
آقا بزرگ و خانم بزرگ برای استراحت رفتن اتاقشون.
بقیه هم دور هم نشسته بودن پاسور بازی می کردن.
نازیال با وقاحت تمام روی پای شاهو نشسته بود راهمو سمت اتاقم کج کردم.
کنار پنجره قدی اتاق ایستادم و نگاهم به باغی که حاال توی سیاهی شب فرو رفته بود
دوختم...
حاال که کسی نبود و تنها بودم،❤️

 

بغضم شکست و چشمام اشکی شد.
یاد روزای خوبی که خونه ی پدریم با خواهرام داشتم افتادم.
دستم و روی شیشه گذاشتم لب زدم:
- خدایا نذار بشکنم.
نفسم و با آه بیرون دادم و روی تختم دراز کشیدم.
دو ماه از شبی که به این عمارت نفرین شده اومدم می گذره،
دو ماهه که از پدر و مادرم خبر ندارم،
توی این دو ماه شاهو خون به دلم کرد.
توی سالن نشسته بودیم که شاهو گفت:
- آقا بزرگ من می خوام ازدواج مجدد کنم
نگاهی به من انداخت.
- از اولی که خیری ندیدم.نگاهم و از نگاهش گرفتم.
- خوب کسی رو هم انتخاب کردی؟
- بله نازیال
تعجب نکردم چون منتظر چنین روزی بودم.
خانوم بزرگ جدی پرسید:
- چرا اون؟!
نگاهم و به نیالیی که حاال قیافش ناراحت به نظر می رسید انداختم.
- خانوم جون من نازیال رو دوست دارم و می شناسمش.
پوزخندی زدم.
خانوم بزرگ سری تکون داد.
- باشه کی بریم برای خواستگاری؟!
- فردا شب

چرا انقدر عجله داری؟!
- عجله ای ندارم دلم می خواد یه زن اصل و نصب دار بگیرم.
و نگاهی به سرتا پای من انداخت.
آقا بزرگ رو به ساشا کرد.
- ساشا تو هنوز می خوای با ویدیا ازدواج کنی؟!
ساشا توی جاش جا به جا شد، نگاهی بهش انداختم گفت:
- مگه قراره ازدواج نکنم؟ مرده و قولش.
شاهو قهقهه ای زد گفت:
- مگه تو مردی؟!
- اگه مردانگی به اونیه که تو داری من نامردم...
شاهو عصبی دندوناش و روی هم فشار داد.
چشم و ابرویی براش اومدم که عصبی ترش کرد.ساشا از جاش بلند شد.
- شبتون بخیر
رفت سمت پله ها منم از جام بلند شدم رفتم سمت اتاقم.
وارد اتاق شدم،خواستم درو ببندم که در با ضرب باز شد.
به خاطر این که پشت در بودم محکم خورد به کمرم.
آخ بلندی گفتم خواستم برگردم دستی از پشت، گردنم گرفت و صدای عصبی شاهو از
پشت سرم بلند شد.
- دختره ی عوضی به من چشم و ابرو میای پوزخند میزنی؟
و فشار دستش و روی گردنم بیشتر کرد از درد نفسم گرفت.
با هر جون کندنی گفتم:
- آقای خوش غیرت زورت و به یه زن تنها نشون میدی؟
پرتم کرد روی تخت تا اومدم از جام بلند شم سنگینی بدنشو روی بدنم انداخت غرید:

خیلی حرف میزنی دلت برای دو ماه پیش نکنه تنگ شده یا نه شایدم هوس رابطه
کردی آخه دوماه نداشتی
سرش اومد جلو تا لب هاش روی لب هام بذاره، آب دهنم و پاشیدم رو صورتش.
عصبی با پشت دست صورتش و پاک کرد.
- حاال انقدر پررو شدی که روی من تف میندازی آره؟ نشونت میدم.
دستش برد باال و کشیده ای زد رو صورتم
شدت ضربه انقدر زیاد بود که صورتم یه وری شد.
نشست روی شکمم و تمام سنگینیش و انداخت روم، نفسم از سنگینی هیکلش بند اومد
و احساس کردم تمام خون بدنم توی صورتم جمع شد.
- چیه داری میمیری؟
خوبه تا یاد بگیری به آقای خودت، کسی که لطف کرده و داره نونتو میده احترام بذاری.
- می خوام آرزو به دل نشی امشب افتخار میدم که زیرم باشی.
تکونی توی جام خوردم.چیه عجله داری؟ اینقدر مشتاقی؟
خوب زودتر می گفتی!
از روم بلند شد احساس سبکی کردم و نفسم و راحت بیرون دادم.
داشت دکمه های لباسش رو باز میکرد
پوزخندی زدم و گفتم:
-تو که نمیخوای با زنی که ماهانه است نزدیکی داشته باشی کثیف میشی.
دستش روی دکمه لباسش موند.
چرخید سمتم و مشکوک به چشم هام نگاه کرد و گفت:
- هه می خوای سرم من کاله بذاری
شونه ای باال انداختم.
- نه میتونی امتحان کنی
اصال چطوره خودم نشونت بدم و ادای اینکه دارم شلوارم و در میارم انداختم..

دستمو گرفت پیچوند گفت:
- برای تو که بد شد که نمی تونی زیرم باشی ولی من میتونم یجور دیگه تنبیهت کنم.
- منظورت چیه؟!
- می فهمی
و انداختم روی تخت.
سریع هر دو تا دستم رو گرفت باالی سرم وبه تاج تخت بست.
- داری چیکار میکنی؟!
- یه تنبیه کوچیک، خودتو بکشی تا صبح نمیتونی بازش کنی
تکونی به دستام دادم اما اینقدر گره محکم بود که دستم درد گرفت.
- به خودت زحمت نده تو تا صبح همینطوری می مونی و بلکه صبح یکی پیدا شد دستتو
باز کرد.
لباسش و مرتب کرد از اتاق رفت بیرون.
لحظه ای آخر یه چشمکی زد و دستی تکون داد.❤️

پسره ی عوضی عقده ای، رو تخت ایستادم.
و شروع کردم به تکون دادن دستام اما باز بی فایده بود.
با دندونم شروع به باز کردن گره کردم
اما دوباره نتونستم.
خسته به تاج تخت تکیه دادم و با حرص پامو محکم به تشک کوبیدم
- لعنتی
از ضعفم اشک حلقه زد توی چشم هام
همون طور نشسته خوابم برد
صبح با صدای خنده ی چند نفر چشم باز کردم.
نگاهم لحظه ای مات و شوک زده به در اتاق خیره موند
اومدم از جام بلند شم که تازه فهمیدم از دیشب دستام به تاج تخت بسته شدن.
شاهو قهقهه ای زد گفت:خوب شد طالقت دادم با چه خل و چلی می خواستم زندگی کنم
شبا دستای خودشو میبنده.
صدای خنده ی نیال و شهال بلند شد،با حرص و نفرت نگاش کردم
نیال با ناز گفت:
- شاهو جون هنوز دیر نشده و بهترین انتخاب و کردی ازدواج با نازیال.
- آره نیال راست میگه.
شاهو سری تکون داد گفت:
- اوخی دستات درد می کنه میخوای برات باز کنم؟
حیف دیرم شده باید برم شرکت از اونجا که برگشتم باز می کنم.
نگاهم به ساشا افتاد که با تعجب اومد سمت اتاقم گفت:
- چیزی شده؟!
- نه ویدیا خل شده دیشب دستای خودش و بسته.
ساشا ابروهاش از تعحب باال رفت و از وسطشون رد شد اومد داخل اتاق طرف تخت..

مکثی کرد و چرخید طرف در جدی گفت:
- نمایش تموم شده حاال می تونید برید
و در روی شاهو و نیال و شهال بست.
اومد باالی سرم گره ی دستام و باز کرد،
مچ دستام و ماساژ دادم.
دور مچ هر دوستم یه حلقه ی قرمز افتاده بود.
یهو دستام و گرفت و نگاهی به مچ دستم انداخت.
گرمی دستاش یه جور خاصی بود انگار گوله ای آتیش باشه.
ساشا دستام و نگاه می کرد، اما من محو گرمی دستاش بودم و خیره نگاهش می کردم.
انگار سنگینی نگاهم و حس کرد سرش و بلند کرد.
نگاهمون خیره ی هم شد.
دستامو ول کرد گفت:❤️

اینجوری پیش بره تا چند وقت دیگه به عنوان یه دیوونه توی این خونه شناخته میشی.
- تو هم فکر کردی خودم دستام و بستم؟!
شونه ای باال انداخت
- من هیچ فکری نمی کنم از آدما هیچ چیزی بعید نیست.
رفت سمت در، سرجاش ایستاد و گفت:
- بیشتر مراقب خودت باش.
و از اتاق بیرون رفت.
از جام بلند شدم تا شب همه در حال تکاپو بودن.
نزدیک غروب بود که شاهو آماده همراه خانوم بزرگ و آقا بزرگ به خونه ی نازیال
رفتن.
ساشا هنوز نیومده بود هوای باغ خنک و دلچسب بود.
از عمارت بیرون اومدم رفتم طرف آالچیق روی صندلی حصیری نشستم و به درخت
ها که با وزش باد شاخه هاشون اینور اونور می رفتن خیره شدم.اما ذهنم به دو ماه پیش پرید.
شبی که شاهو قرار بود بیاد خواستگاریم
چی فکر می کردم چی شد.
نفسم و با آه بیرون دادم.
هنوزم باورم نمیشد چطور وقتی با هیچ کس نبودم اما دخترانگی نداشتم.
لحظه ای یاد دوستم شبنم افتادم
گفته بود عمه اش دکترای مامایی از آمریکا داره.
باید یه جوری از این خونه می رفتم بیرون.
باید به شبنم زنگ بزنم.
استرس افتاد تو دلم از جام بلند شدم.
رفتم سمت اتاق با فکر پریشون خوابم برد.
با تابش نور خورشید چشم هام و باز کردم نگاهی توی آینه به قیافه ام انداختم.
وقتی از مرتب بودنم مطمئن شدم. از اتاق بیرون رفتم.

همه دور میز نشسته بودند ، آبی به صورتم زدم و رفتم سر میز؛ همین که نشستم شاهو
گفت:
- اینجا برای بخور و بخواب نیومدی ما نون اضافه نداریم به یه مفت خور بدیم.
بغض نشست توی گلوم لقمه ی توی دستم و گذاشتم سر جاش، هیچ کس چیزی نمی گفت
سرم و انداختم پایین
که با صدای ساشا سر بلند کردم:
- من که قرار بود یه مشاور بگیرم برای کارای تبلیغاتیم ویدیا هم می تونه به عنوان
مشاور من تو شرکت مشغول بشه.
تا شاهو اومد حرف بزنه آقا بزرگ گفت:
- خوبه
- آقا شاهو یادت باشه تا چند روز دیگه این دختر میشه زن برادرت پس احترامش
واجبه همون طور که من به شماها احترام می ذارم.
کتش و برداشت خم شد دست آقا بزرگ و خانوم بزرگ بوسید رفت.
اما ذوق من و ندید، لبخندی روی لبم نشست.❤️

که از دید شاهو دور نموند.
شاهو از جاش بلند شد گفت:
- تو هم یادت بمونه ساشا شاید از لحاظ سن بزرگتر از من باشی اما همه کاره ای
عمارت بعد از آقا بزرگ منم پس هر کاری دلم بخواد میکنم.
ساشا در بست رفت.
شروع به خوردن صبحانه ام کردم.
نیال و شهال داشتن درباره مراسم صحبت می کردن.
من نمی دونم چرا این مجسمه ابوالهول نرفته بود شرکت.
با صدای زنگ نیال خندید گفت:
- شاهو فکر کنم نازیال اومد.
با تعجب بهشون نگاه کردم مگه تا شب عقد ممنوع نیست عروس، دامادو ببینه!
در سالن باز شد نازیال با خنده وارد شد.
نگاهی به تیپش انداختم.چون هوا کمی سرد بود یه پالتو پاییزه پوشیده بود و کالهش یه وری گذاشته بود
موهاشو به دو طرفش روی شونه هاش رها کرده بود.
اومد سمت شاهو خم شد و گونه اش رو بوسید.
کنارش روی مبل نشست گوشه ی لبم پوزخند درد ناکی نشست.
تمام حس دوست داشتن من یه شب هم نبود.
حتی یه شب با آرامش کنار مردی که یه زمانی عاشقش بودم نبودم و لمسش نکردم.
برای من همه چی ممنوع بود حتی داشتن یه احساس.
خدمتکار از نازیال پذیرایی کرد، گوشه ی سالن نشسته بودم.
سرویس های طال رو، رو به روی نازیال گذاشتن.
شاهو و نازیال با بگو و بخند طال انتخاب میکردن.
لحظه ای نگاه شاهو به من افتاد خیره نگاهم کرد نگاهم و از نگاهش گرفتم.
از جام بلند شدم باید به شبنم هر چه زود تر زنگ میزدم.
اما چطوری وقتی اینا همه تو سالن بودن؟!

آروم از پله ها باالا رفتم خدا خدا میکردم در اتاق ساشا باز باشه چون اونجا تلفن دیده
بودم.
پشت در اتاقش ایستادم، قلبم تند تند میزد.
می دونستم بدون اجازه رفتن به اتاقش ممنوع هست
اما نمی تونستم از پایین زنگ بزنم.
آروم دستگیره رو پایین دادم.
همین که در باز شد...
با ذوق سریع وارد اتاق شدم در بستم.
رفتم سمت تلفن شماره خونه ی شبنم رو گرفتم.
بعد از چند بوق صداش پیچید توی گوشم:
- سالم شبنم.
- سالم شما؟
- منم؛ ویدیا!❤️

ویدیا تویی!؟ بی معرفت کجایی تو؟
- ببخشید عزیزم سرم کمی شلوغ بود.
خندید و گفت:
- منم عیال وار بشم سرم شلوغ میشه! هر شب حموم خوش گذرونی.
به خیال خوش شبنم پوزخند زدم و گفتم:
- شبنم...
- جونم
- گفتی عمت ماماس؟
- آره؛ وای نکنه به این زودی حامله شدی؟
-ـنه دیونه کارش دارم ایرانه؟
- نه همین دیروز رفت آمریکا.
با نا امیدی گفتم:دیگه نمیاد؟
- چرا تا یکی دوماه دیگه بر می گرده.
- هر وقت اومد ایران بهم اطالع میدی؟
- آره عزیزم حتما.
- ممنون
بعد از کمی صحبت با شبنم گوشی قطع کردم.
از اتاق اومدم بیرون؛ با دیدن شاهو دست و پام شل شد با ترس به دیوار پشت سرم تکیه
دادم.
پوزخندی زد و گفت:
-وتو توی اتاق ساشا چه غلطی می کردی؟
نمی دونستم چی بگم.
- الل شدی؟ تخم کفتر بدم یا نه تخم کفتر چیه من راه های بهتری بلدم

تا اومدم بفهمم چی میگه لباشو گذاشت روی لبام شروع به بوسیدنم کرد.
دو تا دستام و گذاشتم تخت سینه اش و فشاری به سینه اش آوردم تا ازم فاصله بگیره.
با یه دستش هر دو دستم و گرفت.
نفسم داشت بند می اومد.
زبونم رو گاز گرفت از شدت درد اشک تو چشمام حلقه زد متنفر بودم از این همه
ضعف و ناتوانی.
سرش و کنار سرم روی دیوارگذاشت و نفس زنان با صدای مرتعشی گفت:
- فکر نکن که حاال چون ساشا پشتت هست من کاری به کارت ندارم؛ سخت در
اشتباهی من هر کاری دلم بخواد میکنم.
دستش اومد سمت بدنم؛ از دیوار فاصله گرفتم عصبی غریدم:
- شما برو به نازیال جونتون برس، بعدشم فکر نکنم اومدن توی اتاق همسر آینده ام و
رفع دلتنگی، نیاز به اجازه از کس دیگه ای باشه.
با عجله از پله ها پایین اومدم.
رفتم آشپزخونه یه لیوان آب سرد خوردم تا از التهاب بدنم کم بشه.دستم و با بغض روی لبم کشیدم.
نوک زبونم از گازی که گرفته بود؛ هنوز درد میکرد.
یهو غم تمام عالم اومد توی دلم بغضم و با آب پایین دادم.
لعنت به این دل لعنتی که هنوزم به اون مرد حس داره!
از آشپزخونه بیرون اومدم.
اما با دیدن صحنه ی رو به روم نفسم گرفت.
کسی توی سالن نبود شاهو و نازیال در حال معاشقه بودن.
دستم رو مشت کردم قطره ای اشک از چشمم روی گونه ام چکید.
پشت بهشون کردم و از در آشپزخونه که به حیاط راه داشت رفتم توی باغ.
همین که هوای آزاد به صورتم خورد نفسمو بیرون فرستادم.
روی تاب زیر درخت بید مجنون نشستم و آروم شروع به تاب خوردن کردم.
با پشت دستم محکم روی لبم کشیدم هنوز داغی لباش رو احساس می کردم.
عمارت شلوغ بود

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : vidia
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 5.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 5.0   از  5 (0 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

چهارمین حرف کلمه wjvzk چیست?