ویدیا 8 - اینفو
طالع بینی

ویدیا 8


چرخید از اتاق بیرون رفت.
سر خوردم و روی زمین نشستم.
سرم را توی دستام گرفتم اگر بالیی سر ساشا بیادهیچ وقت از این عمارت خالصی
ندارم.
بس که دلشوره داشتم حالت تهوع بهم دست داد.
توی خودم مچاله شدم و همونطور خوابم برد.
با بدن درد چشمامو باز کردم با دیدن روشنی هوا سریع از جام بلند شدم که رگ های
گردنم گرفت.
اما بی توجه از اتاق بیرون اومدم، خونه توی سکوت عجیبی فرو رفته بود.
آبی به دست وصورتم زدم.
با دیدن مونس خانوم که سرکارگر همه بود زود گفتم:
- مونس خانم بقیه کجان؟
نگاه چپکی بهم انداخت.آقابزرگ دارن استراحت میکنن بقیه بیمارستان رفتند
سری تکون دادم.
باید قبل اومدن شاهو با آقابزرگ صحبت می کردم با قدم های لرزان رفتم به سمت
اتاق آقابزرگ، دو تا تق به در زدم.
باصدای ضعیف آقابزرگ که گفت:
- بیا تو...
در آروم باز کردم، وارد اتاق شدم.
آقابزرگ روی تخت دراز کشیده بود قلبم تند تند می زد؛ استرس داشتم، سرم و پایین
انداختم.
- برای چی اومدی اتاق من؟
سرمو بلند کردم.
- می خوام باهاتون حرف بزنم.
- چه حرفی بزنی در حالی که پسر دسته گلمو راهی بیمارستان کردی! حرفی هم مونده؟.

اما آقابزرگ من بی تقصیرم
- هه اگه تو بی تقصیری پس االن ساشا تو بیمارستان چیکار می کنه؟
با بغض نالیدم:
- به جون مادرم کار من نبود.
از جاش بلند شد.
- یعنی چی که کار تو نبود پس کار کی بود؟
- بگم باور نمی کنید.
دستش و به لبه تخت گرفت.
- حرفت و کامل بزن
- آقابزرگ ساشا و شاهو باهم...
مکثی کردم.
- باهم چی؟!❤️

 

باهم دعواشون شد شاهو رو ساشا هول داد...
عصاشو گرفت طرفم.
- حواست و جمع کن دختر جان داری چی میگی.
یهو در اتاق باز شد.
به عقب برگشتم با دیدن شاهو احساس کردم رنگ از روم پرید نگاهی اول به من و بعد
به آقابزرگ انداخت.
آقابزرگ گفت:
- شاهو این داره چی میگه؟
- آقابزرگ هر چی این گفت و نباید که باور کنید.
آقابزرگ نگاه دقیقی بهش انداخت.
- تو مگه میدونی چی میگه؟
شاهو هول کرد که آقا بزرگ گفت:شاهو من بزرگت کردم
شاهو سرش پایین انداخت.
- وای به من که چی تربیت کردم، برادر برادرشو بکشه.
- اما من نمی خواستم اینطوری بشه.
- بسه نمی خوام صدایی بشنوم. بیرون، هردوتاتون بیرون
شاهو قدمی برداشت. آقابزرگ دستشو رو قلبش گذاشت .
- نزدیک نیا برو بیرون با هر دوتونم.
- اما آقابزرگ شما حالتون خب نیست.
- گفتم بیرون...
ترسیده از اتاق بیرون اومدم. شاهو در اتاق بست.
دستمو کشید.
- آخر زهرت و ریختی؟ آره کار خودت کردی؟

من فقط حقیقت گفتم.
- حقیقت و بهت نشون میدم حیف االن کار دارم.
از خونه رفت بیرون، دستی به مچ دستم کشیدم.
حاال کمی سبک شده بودم. اما هنوز نگران ساشا بودم.
االن حالش چطوره؟ بهوش اومده یا نه؟
ظهر خدمه رفت تا آقابزرگ و برای ناهار بیدار کنه که نیومد.
کمی نگران حال این پیرمرد شدم.
بعد ازظهر بود که خانم بزرگ با صورتی خسته وارد سالن شد با عجله رفتم سمتش.
خانم بزرگ نگاهی بهم انداخت، سرشو تکون داد رفت سمت اتاقشون.
با نگاهم رفتنش و دنبال کردم
هنوز کنار در سالن ایستاده بودم که
لحظه ایی نگذشته بود که صدای فریاد خانم بزرگ بلند شد.
هراسون سمت اتاق رفتم بقیه هم اومدن.❤️

بهزاد در اتاق و باز کرد.
خانوم بزرگ کنار تخت روی زمین نشسته بود.
با دیدن ما فریاد زد:
- بدبخت شدیم آقا...
دیگه نتونست ادامه بده. بهزاد وارد اتاق شد. رفت سمت آقا بزرگی که انگار آروم
خوابیده بود.
همین که به آقا بزرگ دست زد با اون یکی دستش زد رو سرش و روی زمین نشست.
صدای شاهو از پشت سرمون بلند شد.
- چی شده؟
بهزاد نگاهی به شاهو انداخت
- بدبخت شدیم، آقا بزرگ...!
شاهو با قدم های محکم رفت سمت تخت
- پاشو زنگ بزن دکترش بیاد.اما داداش...
- خفه شو بهزاد کاری که گفتم انجام بده
بهزاد از اتاق خارج شد اما من وای من سر خوردم و کنار در نشستم.
دکتر آقا بزرگ زود خودشو رسوند و با دیدن آقا بزرگ سری تکون داد.
- سکته کردن توی خوابشون چطور شما نفهمیدین؟
شاهو یهو با غضب اومد سمتم از موهام گرفت.
- دختره ی عوضی آقا جونم و تو کشتی،
بس نبود ساشارو راهی بیمارستان کردی؟
دستمو روی دستش که موهامو گرفته بود گذاشتم.
- من کاری نکردم.
سرمو فشار داد.
- تو کاری نکردی؟!

االان بهت نشون میدم...!
دکتر اومد سمتمون
- شاهو داری چیکار می کنی پسرم؟
- آقای شفایی شما نمی دونین این دختر با اومدنش بدبختی و فالکت آورد تو زندگی ما...
و کشون کشون از سالن بیرون آوردتم، پرتم کرد روی زمین، لگدی محکم به پهلوم
زد.
سرمو بلند کردم و خیره نگاهش کردم.
- تو مقصر مرگ آقا بزرگی فهمیدی تو؟
یهو سمتم یورش آورد .
جیغی زدم و دستم و روی صورتم گذاشتم...
لگدی به سینه ام زد و موهای بلندم تو دستش گرفت نفس زنان کنار گوشم غرید.
- بدبخت روزای بدت از اآلن شروع شده، ساشا که مثل یه مرده هست
آقا بزرگیم دیگه نیست، این عمارتو اون شرکت همه و همه ماله منه، تو هم میشی کنیز
زنم.❤️

 

صدای ضعیف خانوم بزرگ از پشت سرمون اومد.
- شاهو ولش کن اآلن وقت این کارا نیست.
شاهو ولم کردو از جاش بلند شد
خانوم بزرگ نگاهی بهم انداخت.
نگاهش دیگه اون مهربونی قبلو نداشت.
- تو هم برو آشپزخونه کمک بقیه خدمه ها.
از جام بلند شدم تا شب کل خونه پر مهمون شد. صدای جیغ و گریه بود که از هر طرف
می اومد.
عکس بزرگ آقا بزرگ در راس مجلس بود.
نگاهش هنوز ابهت داشت.
جنازه ی آقا بزرگ و به سردخونه منتقل کردن.
نگاهم و به عکس دوختم. اشک توی چشمام حلقه زد
صدای مونس از پشت سرم بلند شد .چرا اونجا ایستادی؟ زود باش برو دیس خرما و حلوا رو ببر.
دستی به زیر چشم هام کشیدم، دیس حلوا رو برداشتم.
شاهو کت و شلوار مشکی پوشیده بود و روی صندلی که یه روزی آقا بزرگ روش
می نشست، نشسته بود.
خانم بزرگ حال ندار بود و همه اش گریه می کرد.
اون سه تا عفریته هم انگار نه انگار بهترین لباس های مشکیشون تنشون بود.
پدرو مادرم هنوز نیومده بودن چقدر دلتنگشون بودم.
حلوارو بین مهمونا پخش کردم.
نگاه فامیل های آقا بزرگ روم سنگینی می کرد و برام آزار دهنده بود.
سه روز از مرگ آقا بزرگ می گذره.
ساشا هنوز بهوش نیومده، حتی نمی ذارن برم دیدنش.
امروز قراره بهراد برگرده همه آماده شدن تا فرودگاه برن

این روزا کارم شده بشور بساب، خسته روی مبل نشستم،
شاهو با دیدنم پوزخندی زد گفت:
- بهت گفته بودم با من بازی نکن.
سرم و چرخوندم تا چهره ای منحوسشو نبینم. ❤️
همین که سوار ماشیناشون شدن سریع رفتم سمت اتاقم.
یه مانتو دم دستی پوشیدم، از تراس پایین اومدم و پاورچین پاورچین سمت در باغ رفتم
زود از در زدم بیرون.
تا خیابون اصلی دوییدم دستمو بلند کردم
- آقا دربست
آدرس بیمارستانو دادم از ماشین پیاده شدم.
- میشه همین جا وایستین تا برگردم؟
- باشه.
قدمامو سریع کردم سمت بیمارستان، از بخش اتاق ساشا رو پرسیدم پرستار گفت:

بخش مراقبت های ویژه Icu
با قدم های بلند رفتم سمت اتاقش.
هرچی به اتاقش نزدیک تر میشدم دلهره ام بیشتر می شد. پشت شیشه ایستادم.
نگاهم به قامت بلند ساشا افتاد.
کلی دستگاه بهش وصل بود بغضم شکست و اشکام روی گونه ام جاری شد.
آروم لب زدم:
- زود خوب شو خواهش می کنم.
پرستاری از اتاق بیرون اومد صورتمو اونور کردم و از بیمارستان خارج شدم.
سوار تاکسی شدم و آدرس خونه ی پدریم و دادم.
باید برای آخرین بار شانسمو امتحان می کردم.
ماشین کنار خونه ی پدریم ایستاد همین که از ماشین پیاده شدم، ماشین بابا پیچید توی
کوچه.سرجام ایستادم. بابا، با دیدنم از ماشینش پیاده شد قدمی سمتش برداشتم.
- برای چی اومدی اینجا؟
- بابا منم ویدیا! چرا اینطوری با من رفتار می کنید احساس می کنم دخترتون نبودم.
بابا کالفه شد.
- برای چی اومدی ویدیا؟
قدمی سمتش برداشتم
- بابا من...
سرمو پایین انداختم.
- من... من دختر بودم، باور کن دکتر خودش گفت.
- خوب؟
سرمو بلند کردم و با تعجب به بابا نگاه کردم.
- یعنی چی بابا؟ شما مگه نمی خواستین بدونین من اشتباهی مرتکب نشدم و بی گناهم.فهمیدم ویدیا اما نمی خوای که جدا بشی؟
- بابا من اون عمارت دوست ندارم.
مردم چطور سرمو بلند کنم و بگم دخترم شوهرش تو کما هست و ازش جدا شده، برگرد�این حرفا چیه ویدیا؟ االن که شوهرت بهت نیاز داره داری تنهاش میذاری؟ من جلو
سر خونه زندگیت.
- بابا...
- همین که گفتم، مادرتم با ندیدنت کنار اومده، تو میدونی تو خاندان ما طالق یک بی
آبرویی به حساب میاد. ماشاهلل بهترین خانواده ی شوهر داری پس بمون زندگیتو بکن.
سری از روی تاسف برای تفکر پدرم تکون دادم قدمی عقب برداشتم .چشمام پر اشک
شد.
- باشه بابا میرم اما یادت باشه دیگه منو نمی بینید فکرکنید ویدیا برا همیشه مرده، دیگه
نه مرده نه زنده ام براتون مهم باشه.
صورتم خیس از اشک بود.
قدم هامو تند کردم و سریع سوار ماشین شدم.
آدرس عمارت دادم تا رسیدن به عمارت فقط اشک ریختم

 

کرایه تاکسی رو حساب کردم نگاهی به عمارت که برام طلسم شده بود انداختم.
با کلیدی که همراهم بود درو باز کردم و آروم وارد باغ عمارت شدم.
خدا رو شکر انگار هنوز نیومده بودن آروم رفتم سمت پنجره ی بلند سالن تا ازش باال
برم.
دستم و لبه ی پنجره گذاشتم و خواستم برم باال که دستی نشست رو شونه ام.
از ترس زیاد دستم از لبه ی پنجره ول شد و پرت شدم عقب.
جیغ خفیفی زدم و چشمامو بستم.
دستی دورم حلقه شد ونگهم داشت.
آروم چشمامو باز کردم که نگاهم به چهره پسر جوانی افتاد از بغلش بیرون اومدم.
-ببینم یه زمانی این عمارت در داشت االن دیگه نداره که از پنجره مثل دزدا میری؟
من من کردم.
- من دوست دارم از پنجره رفتن و.
سری تکون داد سرم و بلند کردم.

شما؟
با دست به خودش اشاره کرد. گفت:
- من بهراد زرین، دارای دکترا از انگلیس.
با تعجب و شوک نگاهش کردم پس این بهراد بود.
- تعجب داره؟ اصال بگو ببینم خودت کی هستی؟
- من ویدیا...
- ویدیا؟
- بله؛ نمی شناسین؟
شونه ای باال انداخت.
- نه خدمتکار جدیدی؟
- چی؟!
- آها این یعنی نیستی؟ببینم شما با کی اومدی؟
نگاهی به اطرافش انداخت.
- ما؟! من یه نفرم و تنها اومدم البته دوست دخترم خیلی دلش می خواست ایران ببینه اما
حوصله جیغ جیغاشو نداشتم.
سری تکون دادم.
- مگه با بقیه نیومدی؟
- حالت خوب نیستا بقیه ندارم فقط همینم.
- اوف بابا؛ خانم بزرگ و بقیه دنبالت اومده بودن فرودگاه.
بشکنی زد.
- آها اونارو میگی؛ خوب بابا زودتر بگو. من پروازم زود نشست ومنتظر نموندم
اومدم.
صدای در حیاط اومد. سریع از نرده گرفتم و بلند شدم
- من میرم لباسمو عوض کنم.از در برو دختر میوفتیا!
بی توجه به حرفش وارد سالن شدم و رفتم سمت اتاق مشترک خودم و ساشا.
لباسم و عوض کردم و از پله ها پایین اومدم.
خانم بزرگ بهراد بغل کرده بود و قربون صدقه اش می رفت روی پله آخر بودم که
بهراد گفت:
- آقابزرگ و ساشا کجان؟ دلم براشون تنگ شده.
همه سکوت کردند...
از پله ها پایین اومدم شاهو با دیدنم گفت:
- برو چایی بیار.
بهراد متعجب نگاه کرد، گفت:
- تو مگه خدمتکاری؟!
موندم چی بگم که خانم بزرگ گفت:

برو دیگه.
رفتم سمت آشپزخونه لحظه ی آخر صدای بهراد شنیدم.
- نمیگین آقابزرگ و ساشا کجا هستن؟
شاهو قبل رفتن به فرودگاه تمام بنرهای سیاه و عکس آقابزرگ و جمع کرده بود.
با سینی چایی وارد سالن شدم بهراد گفت:
- آخه آقابزرگ به من نگفت که داره میره مسافرت اونم با ساشا.
با تعجب به بقیه نگاه کردم شاهو نگاه بدی بهم انداخت به معنی خفه شو.
آخرم سر از کارای آدمای این عمارت در نمی آوردم بهراد از هیچ چیز اینجا خبر
نداشت.
سینی چایی رو جلو بهراد گرفتم که خندید گفت:
- دیدی خدمتکار جدیدی؟
شاهو با تعجب گفت:❤️

تو اینو کی دیدی؟
- وقتی که داشت از...
سرفه ایی کردم نگاهی بهم انداخت،
نگاه ملتمسی بهش انداختم.
انگار معنی نگاهم را فهمید که حرف عوض کرد گفت:
- قبل اومدن شما تو سالن دیدمش.
نفس راحتی کشیدم اما شاهو با نگاهی که انگار باور نکرده بود سری تکون داد.
چایی بقیه رو دادم و روی مبل نشستم که بهراد دوباره گفت:
- وا مگه خدمتکارا هم می شینن.
نگاهمو بهش دوختم.
- من همسر ساشا هستم.
- چی! کی باهاش ازدواج کردی؟
- چند ماهی میشه.پاشو رو پاش انداخت.
- پس چرا مثل خدمتکارا باهات رفتار میکنن؟!
موندم که چی بگم، یهو شاهو گفت:
- بعدا برات تعریف می کنم، حاال از خودت بگو؛ خودت خوبی؟
- می بینی که سالمم.
خنده ام گرفته بود بر عکس خانواده اش شوخ طبع بود.
شاهو نگاه خصمانه ای بهم انداخت گفت:
- ببینم بهراد تو هنوز این اخالق مسخره کردنتا از خودت دور نکردی؟
- دوست دخترای فرنگیمم عاشق همین اخالقم بودن. من خسته ام کجا باید استراحت
کنم؟
- اتاق باال
بلند شد

زن داداش میشه راهنماییم کنید.
همه با تعجب نگاهش کردن، خانم بزرگ با تعجب بهش گفت:
- منظورت کدومشونه؟
بادست به من اشاره کرد.
- این جدیده دیگه، زن ساشا؛ ازش خوشم اومده. دستاشو باال برد بد برداشت نکنیدا
منظورم به زن داداشه بودنشه بیا ویدی.
از جام بلند شدم گفتم:
- ویدی چیه؟!
خندید دست شو پشت کمرم گذاشت
- باید عادت کنی.
شونه ای باال انداختم با هم به طبقه باال رفتیم با سر درگمی به اتاقای باال نگاه کردم.
- کدوم اتاقته؟
خندید و گفت:❤️

 

بیا نشونت بدم و سمت آخرین اتاق رفت.
در اتاق باز کرد این و با دستش به داخل اشاره کرد. نگاهی به اتاقی، که هنوز دکور یه
پسر نوجوان داشت انداختم.
در بست و رو به روم قرار گرفت.
- می شنوم.
- چی رو...
خودتو به اون راه نزن تو این عمارت یک خبرایی هست که من بی خبرم.
- من چیزی نمی دونم میتونی از بقیه بپرسی.
- به وقتش، حاال بگو چرا خانوادم از تو خوششون نمیاد؟
شونه ای باال انداختم.
- نمی دونم
پوزخندی زد.
- چرا دارید از من یه چیزایی مخفی می کنید؟برو از خانواده ات بپرس، من چیزی نمی دونم. چرخیدم تا از اتاق بیرون بیام.
- باشه پس اینطوریه
فقط نگاهش کردم و از اتاق بیرون اومدم رفتم پیش مونس خانم.
- مونس خانم مالحفه تمیز برا اتاق آقا بهراد می خوام
- میرم میارم
بعد از چند دقیقه با مالحفه تمیز اومد.
مالحفه از دستش گرفتم و رفتم طبقه باال، دیدم در اتاقمون بازه آروم رفتم سمت اتاقمون.
بهراد پشت به من روبه روی عکس ساشا ایستاده بود
- اینجایی؟
چرخید طرفم.
- دلم برای ساشا تنگ شده.
سرمو پایین انداختم..

مگه نمی دونست من میام که با آقابزرگ رفتن مسافرت.
- حتما کار خیلی مهمه بوده که رفته
نفسشو داد بیرون .
- میدونم اما حس خوبی به این مسافرتی که می گید ندارم.
ساشا برات تعریف نکرد؟
- چی رو؟
- این که من و چقدر دوست داره.
خندیدم که اخم مصنوعی کرد.
- چیه باورت نمیشه؟ حسودی نکنیا
ساشا هم برام پدر بود وهم مادر.
- لبمو به دندون گرفتم سرمو تکون دادم گفتم:
- برات مالحفه تمیز آوردم.❤️

دستت درد نکنه، توهم مثل ساشا مهربونی آخه زن اونی دیگه.
لبخندی زدم مالحفه رو از دستم گرفت.
با رفتن بهراد روی تخت نشستم و قاب عکس ساشا رو از میز عسلی کنار تخت برداشتم
دستی به چهره خندونش کشیدم.
قطره اشکی چکید روی قاب شیشه ایی.
دلم فریاد می خواست از این همه ظلم و ستم، دستی به قاب عکس کشیدم.
- زود خوب شو خواهش می کنم.
دو روز از اومدن بهراد می گذشت و هنوز چیزی بهش نگفته بودن.
توی اتاقم بودم که با داد و بیدادی که از طبقه پایین می اومد از جام بلند شدم و از اتاق
بیرون اومدم.
رفتم سمت طبقه پایین، بهراد وسط سالن ایستاده بود و شاهو رو به روش
داد زد.
- چرا بهم نگفته بودی آقابزرگ مرده؟ چرا انقدر خودخواهی؟ حتما بالیی هم سر ساشا
اومده، مگه من یکی از آدمای این خونه نیستم؟ مگه من برادرتون نیستم؟ چرا کاری می
کنید که حس غریبه بودن بکنم.
نگاهی به خانم بزرگ انداخت

خانم بزرگ تو چرا؟
خانم بزرگ اومد سمتش.
- پسرم ما به خاطر خودت چیزی بهت نگفتیم، نخواستیم نیومده ناراحت بشی.
- این حرفا آخه یعنی چی؟ خانم بزرگ غم و شادی شما به منم مربوط میشه.
اون از ازدواج ساشا و شاهو که به من نگفتین؛ حاال هم مرگ آقا بزرگم می خوام برم
سر خاکش همین االن.
شاهو کالفه دستی به گردنش کشید.
- باشه.
صدای زنگ تلفن خونه بلند شد که شاهو داد زد.
- مونس اون بی صاحاب بردار ببین کیه
- چشم آقا
بعد از چند لحظه گفت:❤️

 

آقا از بیمارستانه!
گوشام تیز شد و از پله ها اومدم پایین.
- شاهو با چند گام بلند رفت سمت تلفن.
- بله... چی بهوش اومده!
چیزی تو دلم تکون خورد یعنی ساشا بهوش اومده.
- االن میام.
شاهو تلفن قطع کرد بهراد گفت:
- کی به هوش اومده؟ چرا چیزی به من نمیگید؟
شاهو دست بهراد گرفت.
- بیا تو راه بهت می گم.
خانم بزرگ با عجله گفت:
- منم میام.بهراد کالفه گفت:
- موضوع چیه؟ کی بیمارستانه؟ اینجا چه خبره اینجا؟
شاهو داد زد:
- بریم تو راه برات توضیح میدم، پس دیگه انقدر سوال و جواب نکن
دل و زدم به دریا گفتم:
- منم میام...
شاهو یهو سرش رو بلند کرد و نگاهی به سرتا پام انداخت پوزخندی زد.
- برو تو آشپزخونه کارتو بکن.
و از سالن بیرون رفت، بهراد نگاهی بهم انداخت و به دنبال شاهو رفت.
روی پله نشستم و سرم رو توی دستام گرفتم از اینکه ساشا بهوش اومده بود خیلی
خوشحال بودم خیلی،
شاید این همه حقارت پایان پیدا می کرد
سرگردان توی سالن راه می رفتم

هنوز هیچ خبری از ساشا نداشتم نازیال و شهال رفته بودن خونه ی پدریشون و کسی تو
سالن نبود.
روی مبل نشسته بودم و با پام ضرب گرفته بودم که در سالن باز شد و شاهو تو
چارچوب در نمایان شد از جام بلند شدم که به طرفم اومد.
از چهره اش نمی شد فهمید درونش چه خبره، اما از این مرد عجیب می ترسیدم توی دو
قدمیم ایستاد
لب زدم:
- ساشا حالش خوبه؟
با تمسخر گفت:
- اوخی نگران شوهر عزیزتی؟
- نباشم؟ اون همسرمه.
یهو چونه ام رو محکم توی دستش گرفت
- بدبخت اون چه شوهری برای تو داره؟ ها؟ نکنه دلت خوشه به یه اسم تو شناسنامه؟
اینو تو گوشت فرو کن جوری طاقت رو از ساشا می گیرم که حتی خودشم نفهمه... ❤️یاخوده خودااا، یعنی شاهو تهدیدشو عملی میکنه؟

با شوک نگاهش کردم
- اونطوری به من نگاه نکن ساشای عزیزت حافظه اش رو از دست داده و هیچکس و
نمی شناسه
پس االن دور دوره منه...
احساس کردم خونه رو سرم چرخید. باورم نمیشد ساشا حافظه اش و از دست داده
باشه.
- چیه باورت نمیشه؟
چونه ام و بیشتر فشار داد.
- تو مسئول مرگ آقابزرگ هستی، توباعث شدی ساشا از اون باال پرت بشه پایین. تو
مقصر همه ی این اتفاقاتی.
- توهم یک آدم عوضی، دروغ گو و...
دستمو محکم فشار داد.
- تو باید دوباره زنم بشی فهمیدی؟
خوشحال شدی آره؟ ولی با این تفاوت فقط زیر خوابم بشی نه اینکه زنی که همه بدونن.پرتم کرد، افتادم روی مبل انگشت اشارشو سمتم گرفت.
- دیگه دور بر بهراد نبینمت فهمیدی؟
از سالن بیرون رفت دستامو مشت کردم.
- خدایا این چه سرنوشتی هست که برای من رقم زدی؟
دلم برای ساشا سوخت یعنی االن هیچکدوم ما رو نمی شناسه؟
سری تکون دادم باورم نمیشه.
رفتم باال و مشغول تمیز کردن اتاقم شدم تازه کارم تموم شده بود که در اتاق با ضرب
باز شد و بهراد عصبی وارد اتاق شد.
متعجب بهش نگاهی انداختم.
- چیزی شده؟
- باورم نمیشه پشت این چهره مظلوم یه گرگ درنده باشه.
- چی داری میگی؟!

چی دارم میگم بگو پس چرا ساشا هول دادی؟ شاهو میگه تو باعث مرگ آقابزرگ
شدی تو باعث حال خراب ساشایی
سری تکون داد.
- آخه چرا... بگو چرا خانواده ام از تو نفرت دارن پس حق دارن.
- نمی خوای حداقل حرفای منم بشنویی؟
چرخید.
- هر چند گفتن حقیقت بی فایده هست. تو حرف خانوادت رو بیشتر قبول داری تا حرف
یک غریبه ی تازه وارد رو.
پاشو توی اتاق گذاشت و در پشت سرش بست دست به سینه شد.
- می شنوم، بگو جریان چیه؟
- مگه خانواده ات بهت نگفتن که من مقصر مرگ آقابزرگم، من باعث این حال ساشام؟
- من به خانوادم کاری ندارم می خوام از دهن خودت کل جریان بشنوم.
- چی می خوای بدونی؟❤️

همه چیز و هر چیز مرتبط به این موضوع رو
کالفه روی تخت نشستم سرمو پایین انداختم.
- شما می دونید که ساشا چه مریضی داره؟
روی کاناپه نشست.
- نه مگه ساشا بیماره؟!
سرمو باال کردم و پوزخندی زدم
- چطور خانوادتون بهتون نگفتن؟
- من و بیشتر از این سر در گم و کالفه نکن، بگو بیماری ساشا چیه؟
- واقعا شما نمی دونید که ساشا ناتوانی جنسی داره؟
- چی؟!
- بله همینی که شنیدی یعنی اون توانایی برقراری رابطه جنسی نداره.
- پس تو چطور زنش شدی؟البد اینم خانوادت بهت نگفته بودن که من قبل از این که زن ساشا بشم همسر اول
شاهو بودم.
متعجب از جاش بلند شد.
- امکان نداره؛ پس چطور االن همسر ساشا هستی؟
تمام ماجرا براش تعریف کردم با این که برام سخت بود اما گفتم، حرفام تموم شد.
بدون هیچ حرفی از اتاق بیرون رفت.
دو روزی میشد که ساشا بهوش اومده بود و کسی رو نمی شناخت.
اجازه ی دیدنش و نداشتم.
بآلخره امروز قرار بود از بیمارستان مرخص بشه و بیارنش خونه دل تو دلم نبود تا
ببینمش.
بهترین لباسم و پوشیدم و آرایش کردم.
با صدای الستیک ماشین سریع رفتم سمت در سالنو باز کردم و اومدم بیرون.
بهراد از ماشین پیاده شد لحظه ای نگذشت که ساشا به کمک بهراد از ماشین پیاده شد.

با دیدنش قلبم شروع به تند زدن کرد.
چقدر ضعیف شده بود از چند پله باقی مونده پایین اومدم.
بوی دود اسپند پیچید توی دماغم و قصاب گوسفندی جلوی پای ساشا زد زمین.
خانم بزرگ کنار ساشا ایستاد.
دلم می خواست منم می رفتم کنارش ولی می ترسیدم از نشناخته شدن، پس زده شدن.
ساشا با سر در گمی به اطرافش نگاه می کرد دیگه طاقت نیاوردم و رفتم سمتشون.
روبه روی ساشا ایستادم سوالی به من نگاهی کرد و بعد رو به بهراد کرد.
- سالم ساشا
- من شما رو می شناسم؟
سری تکون دادم.
- ویدیام...
با دستش هولم داد عقب و از کنارم رد شد و با بهراد هم قدم شد سر خورده و ناراحت
سر جام ایستادم.❤️

کسی زد رو شونه ام، سرموبلند کردم که با نگاه تحقیرآمیز شاهو روبه رو شدم.
-می بینی حتی حاال هم پست میزنه با اینکه نمی شناستت.
تنه ای بهم زد و رفت.
نفسم و با حرص بیرون دادم وارد سالن شدم، نگاهی به سالن انداختم.
اما ساشا نبود بهراد از پله ها پایین اومد.
سوالی نگاهش کردم گفت:
- بردم اتاقتون برای استراحت. آب میوه و قرصاشو ببر که االن وقت خوردن
داروهاشه.
سری تکون دادم و رفتم سمت آشپزخونه، لیوان آب پرتقال تازه برداشتم و از پله ها
رفتم باال؛ هرچی به اتاق نزدیک تر می شدم استرسم بیشتر می شد.
آروم در و باز کردم و وارد اتاق شدم. ساشا روی تخت دراز کشیده بود.
رفتم سمتش و لیوان روی میز عسلی کنار داروهاش گذاشتم چشمش و باز کرد، نگاهم
به چشم های سبز عسلیش افتاد.
لبخندی زدم.باید داروهاتو بخوری.
- تو ندیمه منی؟
نمی دونستم چی بگم، فقط سری تکون دادم.
- می خوام حموم برم.
- االن وان برات آماده می کنم
و از جام بلند شدم...
وان پر از آب کردم
- حموم آماده است.
خواست بلند بشه سریع رفتم سمتش بذار کمکت کنم با تردید دستش و گذاشت توی دستم.
دستاش هنوزم گرمی قبل و داشت. حسی ته قلبم و زیر رو کرد. بازوش و گرفتم و تا
حمام راهنمایش کردم.
خواستم بیام بیرون که دستم و محکم گرفت سوالی نگاهش کردم.
- مگه تو ندیمه ام نیستی پس باید حمومم کنی.

من؟!
- آره تو، نکنه می خوای سر پیچی کنی یا به برادرم بگم دنبال یک ندیمه دیگه برام
باشه؟
- نه... نه کمکت می کنم.
دکمه های پیراهن مردونه اش رو باز کردم و آروم از تنش درآوردم انداختم تو سبد
گوشه ی حمام.
از نزدیکی زیاد گونه هام گل انداخته بود، قلبم انگار داشت می اومد تو دهنم.
دستم آروم رفت پایین و کمر بندش و باز کردم نگاهم و به پشت سرش بود و با دستم
دکمه و زیپ شلوارش رو باز کردم خم شدم و شلوارش و از پاش درآوردم.
حاال فقط یه لباس زیر تنش بود.
هیکلش کمی آب رفته بود و الغرتر شده بود توی وان دراز کشید.
چشماشو بست و گفت:
- فکر کنم زیاد توی بیمارستان بودم بدنم کثیفه تمیز لیف بکش.❤️

لیف کفی کردم و از گردن تا سر انگشتاش کشیدم آروم روی سینه مردانه اش کفی
کردم.
کمی کف به دستام زدم و روی صورتش که حاال ته ریش هم داشت مالیدم از پیشونی تا
زیر چونه اش، وقتی خوب کف زدم آب باز کردم.
چشماش و باز کرد فاصلمون کم بود صورتم روی صورتش خم بود.
نگاهش دو دو می زد زبونم و روی لبم کشیدم.
- ته ریشتم بزنم؟
بی توجه به حرفم گفت:
- لباسات خیس شدن.
خواستم به لباسم نگاهی بندازم که نگاهم به یقه ی بازم افتاد.
دستم و روش گذاشتم.
- نترس نمی خورمت.
حرفی نزدم وسایل اصالح رو آوردم وصورتش و اصالح کردم روی موهاش به آرومی
آب گرفتم.از جام بلند شدم.
- تا تو دوش بگیری حوله ات رو میارم.
از حموم بیرون اومدم حوله تن پوش ساشا رو برداشتم.
دو تا تق به در زدم و دستم و به داخل بردم.
- حوله ات رو آوردم.
با لمس دستش که دستمو گرفت حوله رو ول کردم نگاهی به لباسای خیسم انداختم.
از این که کمکش کرده بودم تا حموم کنه حس خوبی داشتم.
نمی دونم چه کشش عجیبی نسبت به این مرد دارم یه حس عجیب.
با باز شدن در حموم از خیاالت بیرون اومدم رنگش پریده بود.
می دونستم ضعف داره، رفتم سمتش و بازوشو گرفتم.
- بیا موهاتو سشوار بکشم.
روی صندلی روبرو دراور نشست

سشوار و به برق زدم و آروم موهاشو سشوار کشیدم دلم کمی شیطنت می خواست.
آروم دستامو از پشت روی حوله ای تن پوشش گذاشتم و آروم حوله رو عقب دادم
متعجب به کارام نگاه می کرد که لبخندی زدم و دستم و روی سینه ای برهنه اش کشیدم.
آروم دوباره دستم و باال آوردم و الی موهاش بردم قفسه ای سینه اش تند باال و پایین
میشد لحظه ای یادم اومد ساشا توانی برقراری رابطه رو نداره و دوباره سرخورده
میشه.
عصبی از این شیطنت بی جام ازش فاصله گرفتم لحظه ای پوزخند گوشه ای لبش رو
دیدم رفتم سمت بلوز و شلوار خونگی که براش آماده کرده بودم روی تخت گذاشتم.
- من تا لباسم و عوض می کنم تو هم لباساتو بپوش.
سری تکون داد.
لباسامو برداشتم تو رختکن حموم لباسم و عوض کردم. هنوزم گرمای تنش رو زیر کف
دست هام احساس می کردم از حموم بیرون اومدم.
ساشا روی تخت دراز کشیده بود.
- داروهاتو بخور بعد استراحت کن.
کمی تو جاش جا به جا شد دارو هاشو دادم.❤️

چیزی به یاد نداری؟
- به نظرت اونقدر دیوانه ام که خودم رو به نشناختن بزنم.
سری تکون دادم دستش رو توی دستم گرفتم.
- نه... نه... من منظوری نداشتم استراحت کن.
پشت بهم به پهلو دراز کشید.
از جام بلند شدم از اتاق بیرون اومدم.
به طبقه پایین رفتم، همه دور هم نشسته بودن بهراد با دیدنم گفت:
- داروهاش و دادی؟
- آره، حموم رفت کمی هم سرش درد می کنه
سری تکون داد.
- طبیعیه فعال.
شاهو پوزخندی زد گفت:بهتره بفهمه کی این بال رو سرش آورده.
متقابال پوزخندی زدم:
- آره بهتره بفهمه
خانم بزرگ خیلی جدی روبه هر دومون کرد.
- اآلن وقت این حرفا نیست، سالمتی ساشا االن از هر چیزی مهمتره.
تو هم بهتره مثل یک خدمتکار خوب حواست به ساشا باشه و هر چی خواست در
اختیارش قرار میدی فهمیدی؟
فقط سری تکون دادم باید صبر می کردم تا می دیدم حال ساشا بهتر میشه یا نه.
شب غذاشو بردم تو اتاقش کنارش روی تخت نشستم.
- برات غذا آوردم.
- میل ندارم.
- با هم بخوریم؟
نگاهم کرد که سرمو کج کردم و چشمکی زدمبا من غذا خوردن خیلی خوشمزه هست پوزخندی زد.
- چطور؟
لبامو غنچه کردم.
- حاال...
قاشق پر از برنج کردم بردم سمت دهنش سرش و اونور کرد گفت:
- میل ندارم.
به این بچه بازیاش خندیدم و قاشق کامل توی دهنم کردم با صدا شروع به خوردن کردم.
- اووم چه خوشمزه هست، وای عالیه
و قاشق بعدی خوردم.
ساشا با تعجب فقط بهم نگاه می کرد.
ابرومو باال انداختم و قاشق بعدی خواستم تو دهنم بزارم که یهو ساشا جلو اومد و قاشق
تو دهنش کرد

لبخندی زدم قاشق بعدی رو خورد.
خواستم بلند بشم که سینی رو گرفت گذاشت روی میز عسلی و مچ دستم و گرفت.
با صدای بمی گفت:
فکر کنم لباتم...
- طعم لباتم فکر کنم خوشمزه باشه.
- چی؟
هولم داد روی تخت و خودش روم خیمه زد و گفت:
- مگه ندیمه من نیستی پس باید همه جوره من و ساپورت کنی من اآلن طعم لبات و می
خوام.
با چشم های از حدقه بیرون زده نگاهی کردم لبخند دندون نمایی زد.
- دختر شیرینی هستی.
و سرش خم شد قلبم تند می زد و حس گرما می کردم گونه اش رو آروم رو گونه ام
کشید.گرمای تنش رو از نزدیک حس می کردم لبام خشک شده بود.
نمی دونستم چه حرکتی بکنم لباش که زیر الله ی گوشم نشست قلبم از حرکت ایستاد.
هر لحظه منتظر بودم ببینم چیکار می کنه که از روم بلند شد.
دستش و به شقیقه اش گرفت از جام بلند شدم.
- حالت خوبه؟
- سرم درد می کنه.
- بزار داروهاتو بدم.
قرصاشو دادم. سینی از رو میز برداشتم و از اتاق بیرون اومدم.
لحظه ی آخر نگاهم به نگاه ساشا افتاد چیزی تو نگاهش بود که قلبمو لرزوند.
دستی به زیر الله گوشم کشیدم این مرد عجیب برام دلنشین بود. حس بودن، گرمای
وجودش.
سری تکون دادم و لبخندی زدم سینی به آشپزخونه بردم.
بهراد با دیدنم ابرو باالا انداخت.

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : vidia
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 5.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 5.0   از  5 (0 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

اولین حرف کلمه emlv چیست?