ویدیا 9 - اینفو
طالع بینی

ویدیا 9

خورد؟!
- پس چی!
- آفرین خیلی خوبه. مراقبش باش و حواست بهش باشه.
- حواسم بهش هست خیالت راحت.
دوباره به اتاق برگشتم یک هفته میشد که ساشا رو خونه آورده بودیم.
تمام وقت کنارش بودم و گاهی توی باغ قدم می زدیم داشتیم توی باغ راه می رفتیم که
پرسید.
- من زنم داشتم؟
سر جام ایستادم و نگاهی بهش انداختم ساشا هم ایستاد و سوالی نگاهم کرد
هول شدم.
- چطور؟
شونه ای باال انداخت.
- به نظرت چطور داره؟سری تکون دادم.
- نه منظورم اینه چطور یهو این سوال رو کردی؟
- همینطور تو ذهنم اومد پرسیدم حاال داشتم یا نه؟
نمی دونستم چی بگم.
- از وقتی من تو این عمارت اومدم نداشتی نفسی کشید و یهو بغلم کرد.
متعجب از این کارش گفتم:
- چیکار می کنی؟
حلقه ی دستاش و محکم تر کرد کنار گوشم لب زد:
- خوبه که زن ندارم.
- چرا؟
- اووم، چون دلم می خواد تو رو بگیرم.
قلبم با شنیدن این حرفش شروع به تپیدن کردبا صدای بمی گفت:

خوشمزه و بغلی هستی.
نمی دونستم خنده کنم یا گریه گشتی توی باغ زدیم و به عمارت برگشتیم.
ساشا کنار خانم بزرگ نشست شاهو و بهزاد وارد سالن شدن ساشا لبخندی زد و گفت:
- خانم جون برام زن بگیر.
خانم بزرگ نگاه متعجبی به من و بعد به ساشا انداخت، شاهو قهقه ای زد و گفت:
- ساشا چی شد یهو یادت افتاد زن بگیری.
از استرس گوشه ی لبم و به دندون کشیدم.
ساشا نگاهی بهم انداخت گفت:
- می خوام با ویدیا ازدواج کنم.
یهو شاهو اخمی کرد و گفت:
- با این؟!
و انگشتش رو طرفم نشونه گرفت ساشا تو جاش جا به جا شد. گفت:❤️❤️

آره، مگه چیه؟
شاهو عصبی شروع به قدم زدن کرد.
- می پرسی چیه؟ تو می دونی این کیه؟
مسبب تمام بدبختی های ما، مسبب مرگ آقابزرگ.
- یعنی چی؟
- یعنی چی نداره، این حتی مسبب حال االن تو هست.
بعد اینو می خوای؟ میدونی این...
حرفش و ادامه نداد و با پوزخند نگاهش و بهم دوخت.
می دونستم این مرد می خواد خرابم کنه، پس خودم پیش دستی کردم و گفتم:
- ساشا من زنتم.
ساشا یهو از جاش بلند شد گفت:
- اگه زنم هستی پس چرا روز اول نگفتی؟من...
شاهو نذاشت ادامه بدم گفت:
چون روش نمیشد، ساشا تو از خیلی چیزا خبر نداری.
ساشا دستش و به شقیقه اش گرفت.
- یکی بگه اینجا چه خبره؟
خانم بزرگ عصبی گفت:
- بس کنید.
ساشا دستش و باال آورد، نه خانم بزرگ من باید بدونم تو این عمارت چه خبره.
این دختری که هر شب از من مراقبت می کنه یعنی زن منه؟
رفتم جلو و رو به روش ایستادم.
- ساشا من بی تقصیرم.
ساشا سرش و بلند کرد و با اون چشم های عسلیش نگاهی بهم انداخت.
- چرا همون روز اول راستشو نگفتی؟

شاهو پوزخند صداداری زد
- می خواستی چی بگه؟ بگه تو دعوای زن و شوهری هولت دادم از پله ها افتادی
اینطوری شدی؟ به آقابزرگ دروغ گفتم و باعث مرگش شدم؟
از جام بلند شدم عصبی سمت شاهو رفتم.
- چرا دروغ میگی؟
شاهو خونسرد دست به سینه شد گفت:
- اگه من دروغ میگم پس بقیه چی حتما اینا هم دروغ میگن؟
سری تکون دادم
- یه روز تقاص تمام این کاراتو پس میدی!
- هه تو باید تقاص این کاراتو بدی.
من میگم ساشا همچین زنی برات خطرناکه بهتره طالقش بدی.
چرخیدم و نگاهم به ساشا گره خورد. از جاش بلند شد، قدم به قدم اومد سمتم

باورم نمیشه، پس همه ی کارات از روی کلک بود تا منو خام خودت کنی.
- همین ک دیدی حافظه مو از دست دادم شروع به سواستفاده کردن از موقعیت جدیدم
کردی.
- ساشا به خدا...
- هیس نمی خوام چیزی بشنوم.
رفت سمت پله ها، بال تکلیف وسط سالن موندم.
نگاهم رو به مردی دوختم که دیگه هیچ امیدی بهش نداشتم ساشا حرفای شاهو رو باور
کرده و شاهو داره به خواسته اش میرسه.
با صدای خانم بزرگ به خودم اومدم.
- بهتره تو اتاق پایین بمونی تا تکلیفت مشخص بشه.
حرفی نزدم و به سمت اتاق ته راهرو رفتم. لحظه ی آخر نگاهم به نگاه پیروز مندانه ی
شاهو افتاد.
همیشه یک قدم ازمجلوتر بود با نا امیدی سمت اتاق ته راه رو رفتم.
بهراد معلوم نبود کجاست زانوهامو بغل کردم.چرا تقدیر من این شد خانواده ام طردم کردن، شاهو ازم نفرت داره، ساشا هیچی به
خاطر نداره.
نیمه های شب احساس کردم چیزی شکست، سریع روی تخت نشستم.
صدا انگار از باال بود پا برهنه از اتاق بیرون اومدم.
یه حسی بهم می گفت برای ساشا اتفاقی افتاده فقط آباژور توی سالن روشن بود.
به حالت دو از پله ها باال رفتم، دلم شور می زد رفتم سمت اتاق ساشا سریع در باز
کردم.
با دیدن خرده شیشه های مشروب، شوکه شدم باورم نمیشد دوباره مشروب خورده
باشه.
با دیدنم سرش و بلند کرد تو تاریک روشن اتاق نگاه مغرورانشو دیدم و دوباره همون
حس ناشناس بهم دست داد.
چیزی تو دلم زیر رو شد.
با احتیاط پا تو اتاق گذاشتم و آروم رفتم سمتش، نگاهم به خون توی دستش افتاد.
سریع رفتم سمت کمد و جعبه کمک های اولیه رو آوردم و کنارش روی میز نشستم... 

دستم رو آروم بردم جلو و دستش رو گرفتم.
دستش سرد بود با صدای گرفته ای گفت:
برای چی اومدی باال؟
همین طور که داشتم دستشو بتادین می زدم گفتم:
- صدای شکستن اومد، نگران شدم اومدم باال.
- هه تو مگه نگران هم میشی؟
- ساشا اونطور که تو فکر می کنی نیست.
شیشه ی مشروب و یهو باال کشید.
- برام مهم نیست، یه روز شاید این حافظه لعنتی من برگرده.
دستشو پانسمان کردم.
- بزار کمکت کنم
- نمی خواد، از اتاقم برو بیرون.
- اما...❤️❤️

گفتم برو بیرون.
از جام بلند شدم قدمی برداشتم که چیزی توی پام فرو رفت.
آخی گفتم و نشستم.
شیشه ی بزرگی کف پام فرو رفته بود یهو مچ پام گرم شد.
سرم و بلند کردم که نگاهم به ساشا افتاد.
-چرا حواست و جمع نمی کنی؟ اصال برای چی اومدی اتاق من؟
با این حرفم سرش و بلند کرد و نگاهش و به نگاهم دوخت خیره ی نگاهش بودم که�نگرانت شدم.
سرش و پایین انداخت.
نگاهی به کف پام انداخت دستی به شیشه زد که آهی کشیدم و دستم روی دستش گذاشتم.
- درد داره نکن.
- داره ازت خون میره باید شیشه رو درش بیارم.نه
- یعنی چی نه؟
- ببینم سایزت چنده؟
-سایز چیم؟
اشاره ای به باال تنه ام کرد.
خجالت کشیده سرم و پایین انداختم که با سوزش پام جیغ خفیفی کشیدم.
ساشا شیشه از پام درآورد و انداخت گوشه ی اتاق، پام و محکم بست.
-االن با این پات چطور می خوای از پله ها پایین بری؟
_وای مگه پایین میرم؟
_نه بغل من می خوابی.
پوزخندی زد.
- اگه بغلم بخوابی خودم می فهمم که سایزت چنده

نگاهش و به نگاهم دوخت ضربان قلبم باال رفته بود.
احساس کردم گونه ها گل انداخته.
یهو دستش و زیر پام انداخت و یه دستش و پشت کمرم، از زمین بلندم کرد.
- دستت درد می کنه؟
- تو نگران دست من نباش.
روی تخت گذاشت و اومد کنارم اونور تخت دراز کشید.
کمی احساس معذب بودن می کردم فاصله بینمون کم کرد و دستش رو دور کمرم حلقه
شد.
سرم کنار سرش بود و هرم نفس های داغش به صورتم می خورد.
چشمام و بستم نمی دونستم فردا و فرداها چه قراره پیش بیاد.
کم کم چشمام گرم شد و خوابم برد. با صدای در چشمامو باز کردم.
ساشا هنوز کنارم خواب بود و یه دستش دور کمرم بود و با پاهاش پام و تو پاهاش قفل
کرد بود.
با گیجی نگاهی به در باز شده انداختم.

 

شاهو عصبی توی چهارچوب در ایستاده بود.
پوزخندی زد و گفت:
- به خان داداش.
ساشا چشماش و باز کرد.
گیج به من و بعد نگاهی به شاهو انداخت.
با صدای بمی گفت:
- چیزی شده؟
- نه، ولی من باید ازت بپرسم این تو اتاقت کنار تو چیکار می کنه؟
تو نمی فهمی ساشا باعث و بانی تمام این اتفاقات فقط اینه، بعد تو تخت اونم تو بغل تو
می خوابه.
- برو بیرون شاهو، چرا بدون این که در بزنی وارد اتاقم شدی؟
پوزخندی زد و گفت:
- ههدر محکم کوبید و رفت.
ساشا لبه ی تخت نشست.
- فکر کنم پات بهتر شده دیگه میتونی بری.
واقعا تو کارای ساشا مونده بودم، انگار چند شخصیته هست.
آروم از تخت پایین اومدم و لنگان لنگان رفتم سمت در از اتاق بیرون اومدم.
همون طور پا برهنه سمت اتاق خودم رفتم خواستم در اتاق ببندم که چیزی مانع اش شد.
برگشتم که شاهو توی چارچوب در دیدم از ترس هین کشیدم.
پوزخندی زد و وارد اتاق شد.
در و پشت سرش بست و...
- برای چی اومدی تو اتاق من؟
قدمی جلو اومد پوزخندی از روی حرص زد گفت:برای چی اومدم؟
- آره برای چی اومدی؟
یهو یقه ام و گرفت و کوبوندم به دیوار
عصبی غرید:
- بهت گفته بودم دور و بر ساشا نباش
الکی دلبری نکن اما تو انگار حرف حساب سرت نمیشه
- ببین آقای مثال برادر، اون شوهر منه و دوستم داره بهتره پاتو از زندگی ما بیرون
بکشی.
سری تکون داد و خیره ی نگاهم شد.
- باشه می کشم بیرون
دستی به صورتم کشید.
- امروز و یادت باشه دختر خانوم.
چرخید و پشت بهم از اتاق بیرون رفت
نفسم و بیرون دادم..

 

این مردک کی میخواد دست از سرم برداره خدا میدونه.
دستی به پای باند پیچی شدم کشیدم
با یاد آوری حرف ساشا خنده ای روی لبام نشست.
بخاطر اینکه حواس منو پرت کنه چه سوالی پرسید گونه هام داغ کردن.
کنار این مرد بودن چقدر حس خوبی بهم میده تا شب ساشارو ندیدم.
همه سر میز شام جمع بودیم ساشا بعد از خوردن غذاش گفت:
- ویدیا بیا اتاقم
انقدر جدی و محکم این حرف و زد که جای هیچ سوالی برای بقیه نذاشت.
شاهو عصبی قاشقش و پرت کرد توی ظرف غذاش بهراد لبخندی زد.
از جام بلند شدم و به دنبال ساشا به طبقه ی باال رفتم وارد اتاق شدم
- با من کار داشتی؟
- حموم و آماده کن می خوام حموم برم
سری تکون دادم وان و پر از آب کردم.حوله اش و توی رختکن گذاشتم خواستم از حموم بیام بیرون که گفت:
- کجا بودی حاال؟
سرم و بلند کردم و نگاهی بهش انداختم
لباسش و درآورد و رفت سمت وان
- چرا وایسادی؟ بیا
قدمی برداشتم و رفتم سمتش کنار وان ایستادم، نگاهی به سرتا پام انداخت.
- االن دیگه زنمی پس فکر نکنم مشکلی باشه بدنم و لیف بکش.
خندم گرفته بود. موهام و باالی سرم جمع کردم کنار وان نشستم. لیف و برداشتم و کفی
کردم شیطنتم گل کرد
این روزا چه بخوام چه نخوام خیلی سخت می گذره یه امشب و بیخیال غم شدم.
و با ناز دستم و روی سینه ی مردونه اش کشیدم کمی خم شدم روش، نفس های گرمش
به گردن و صورتم می خورد


آب و باز کردم و دستم و الی موهاش سر دادم یهو کشیدتم سمت خودش،
تعادلمو از دست دادم افتادم روش توی وان.
- خیس شدم.
- عیب نداره االن درشون میاری.
متعجب سرم و بلند کردم که ابرویی باال انداخت
- می خوای با لباس باهام باشی؟!
- چی؟
دستشو دورم حلقه کرد.
- چی نداره می خوام زنم و لمس کنم
و دستش اومد سمت دکمه های لباسم
مسخ شده نگاهش کردم.
ساشا که نمی دونست نمیتونه تا آخر ادامه بده اگه بفهمه...
سری تکون دادم، باید کاری می کردم.ساشا دکمه های لباسم و دونه دونه باز کرد از تنم در آورد.
دستم و روی باال تنم گذاشتم که یهو خیس شدم.
سرم و بلند کردم.
ساشا دوباره آب پاشید روم؛
خجالت و گذاشتم کنار و منم آب پاشیدم روش که کشیدتم تو بغلش.
حاال که چیزی تنم نبود گرمی تنش و به وضوع احساس می کردم.
دستش و دور شکمم قفل کرد و کنار گوشم گفت:
- تو چرا انقدر بغلی هستی؟
از این حرفش دوباره چیزی تو دلم تکون خورد و گونه هام گل انداخت.
یه دستش و کمی روی گردنم کشید
چنان با آرامش این کار و می کرد که از لذت چشمام و بستم.....
دست کفیش رو تا زیر کتفم آورد...

حالم دست خودم نبود، بوسه اش که به روی گردنم نشست؛ دستم را روی دستش گذاشتم.
با صدای مرتعشی گفت:
- تا حاال باهات رابطه داشتم؟
از این حرفش شوک زده شدم، نمی دونستم چی بگم آب گلومو قورت دادم و چرخیدم تا
صورتش و ببینم.
نگاهم و به چشم های نم دارش دوختم خیره ی نگاهم شد لب زد:
-چشما تو دوست دارم.
بغض نشست تو گلوم، این مرد داشت با من و احساساتم چیکار می کرد.
سرش اومد جلو که سرم بردم عقب و ناگهان هولم داد پرت شدم کف وان خنده ای کرد
و اومد روم.
دستم را روی سینه اش گذاشتم
-برو اونور
-نخوام برم چی؟❤️

خندیدم
- باشه پس من میرم
خواستم خودمو بکشم که سنگینیشو انداخت روم لحظه ای نفسم رفت.
دستامو با دو تا دستش گرفت باالی سرم.
جام خفه و تنگ بود سرش اومد جلو.
نباید میذاشتم بفهمه که مشکل داره. اما نمی دونستم که چیکار کنم یهویی گفتم:
- ساشا روی کتفت چیه ببین؟
دستمو ول کرد.
از فرصت استفاده کردم و با دستام قلقلکش دادم.
خندید گفت:
- حاال سر منو شیره میمالی؟
با خنده از زیر دستش بیرون اومدم.
از جاش بلند شد و دستمو کشید.دوش بگیریم و بریم بیرون.
سری تکون داد و با هم زیر دوش وایسادیم ساشا موهام و کفی کرد.
- چه موهای بلندی داری.
دستامو به موهاش رسوندم و الی موهاش لغزوندم کمی روی پنجه پا بلند شدم.
بوسه ای روی سیبک گلوش زدم و با چشمکی ازش فاصله گرفتم به سمت رخت کن
رفتم.
ساشا هنوز زیر دوش بود حوله برداشتم و دورم پیچیدم.
از حموم بیرون اومدم....
داشتم لباسمو می پوشیدم که ساشا از حموم بیرون اومد با دیدنش لبخندی زدم.
رفت سمت آینه، قطرات آب هنوز روی پوست تنش بود حوله کوچکی برداشتم و رفتم
کنارش، پشت سرش ایستادم.
حوله رو باال آوردم و وسط دو کتفش گذاشتم و آروم آروم خشکش کردم کنار گوشش
لب زدم:.. 

لباستو بپوش.
ازش فاصله گرفتم و رفتم سمت تخت گوشه تخت دراز کشیدم.
بعد از چند دقیقه المپ اتاق خاموش کرد و اومدکنارم دراز کشید.
- ساشا؟
- جانم
چنان با محبت جانم گفت که حرفم یادم رفت.
- چیزی می خواستی بپرسی؟
چرخیدم و رو به ساشا دراز کشیدم به پهلو شد و چشماشو به چشمام دوخت.
- چی می خواستی بگی؟
زبونمو دور لبام کشیدم گفتم:
- تو چطور باور کردی که من هولت ندادم؟
دستش و روی لبم گذاشت و آروم کشید تا گوشه لبم و گفت:❤️

 

هیس دوست ندارم تا برگشتن حافظه ام راجب این موضوع صحبت کنیم.
چشمامو باز و بسته کردم و دیگه حرفی نزدم.
چند روزی بود که همه جا امن و امان بود و کمتر شاهو رو می دیدم شب بعد از شام
شاهو گفت:
- برا فردا شب یه مهمونی قراره بدم، شاید تو هم حالت بهتر شد و چیزی یادت اومد.
ساشا سری تکون داد شاهو دستش زیر لبش کشید و نگاه خیره ای بهم انداخت.
نمیدونم چرا از حالت نگاهش بهم استرس دست داد به دلشوره افتادم.
از صبح همه در حال تکاپو بودن کت و شلوار خوش دوختی برا ساشا آماده کردم.
کت و شلوار بهراد هم اتو کردم و رفتم سمت اتاقش.
دو تا تق به در زدم.
با صدای بهراد وارد اتاق شدم پشت میزش نشسته بود، با دیدنم لبخندی زد و گفت:
-چرا خودت و به زحمت انداختی!کاری نکردم.
لباسشو روی تخت گذاشتم و خواستم از اتاق بیرون بیام که بهراد گفت:
- ویدیا حالت خوبه؟
- آره، چطور؟
- اما نگران به نظر میای!
- نه چیزی نیست خوبم.
از اتاق بیرون اومدم رفتم سمت اتاق خودمون تا آماده بشم وارد اتاق شدم، ساشا توی
اتاق نبود از فرصت استفاده کردم.
لباسمو در آوردم و فقط لباس زیرهام موندن رو به روی آینه ایستادم و دستی زیر
موهای بلند مشکیم کشیدم و پخششون کردم یهو در اتاق باز شد.
ترسیده و بهت زده دستمو روی بدن لختم گذاشتم ساشا در اتاق بست و نگاهی به سر تا
پام کرد.
اومد جلو هول شده بودم با ته ته پته گفتم:
- می خواستم لباسمو بپوشم..

رفتم سمت کمد که دستمو کشید پرت شدم توی بغلش.
دستش و روی کمر لختم گذاشت پنجه های گرمش که کمر لختم رو لمس کرد حالم یه
جوری شد و قلبم شروع به تند زدن کرد.
آروم دستشو نوازش گونه کشید و تا زیر کتفم باال اومد حالم دست خودم نبود.
فشاری به پهلوش آورد نفس های ساشا هم تند شده بود خم شد و زیر گردنمو بوسید،
گرمی لباش روی پوست گردنم نشست.
حالم بدتر شد یهو دست انداخت زیر پام و از زمین بلندم کر جیغ خفه ای کشیدم.
- ساشا بزارم پایین
ساشا ابروی باال انداخت
- نه دیگه نشد این همه مدت ازم فرار کردی امشب دیگه نمی تونی.
- اما ساشا االن مهمونا میان بزارم پایین.
استرس گرفتم.
- اگه بفهمه چی خدایا...❤️

گذاشتتم روی تخت و روم خیمه زد چشم هام و به چشماش دوختم دستش اومد سمت
بدنم...
دستش و آروم زیر گردنم کشید و اومد پایین تر مسخ شده، فقط لبم و گاز می گرفتم.
سرش روی صورتم خم شد و پیشونیم و بوسید و لبش رفت پایین و کنار لبم مکثی کرد
یهو از جاش بلند شد دستش و به سرش گرفت.
- حالت خوبه ساشا؟
سرش و بلند کرد نگاهش و به نگاهم دوخت با صدایی که انگار ترس و غم هردو با هم
داشت گفت:
- چرا نمیتونم بهت نزدیک بشم ویدیا چرا؟ تا میام لمست کنم تمام حس هام میپره؟ چرا
حال من اینه؟ چرا؟
- آروم باش ساشا خوب میشی مطمئنم.
پوزخندی زد.
- خوب میشم.
از جاش بلند شد.
- لعنتی نمی فهمی برای با تو بودن دارم له له می زنم اما نمی تونم.نمی دونستم که چی باید بگم تا آروم بشه اومد طرفم و خم شد روی صورتم.
- ویدیا ما قبال باهم رابطه داشتیم یا نه؟
فقط نگاهش کردم دستش و به موهاش کشید.
- من این سکوت چی تعبیر کنم؟
عجز و ترس تو صدا و نگاهش می دیدم.
عصبی فریاد زد:
- چرا هیچی یادم نمیاد؟ چرا نمی دونم کیم؟ چرا توی لعنتی هم چیزی نمیگی؟ چرا
هیچکس از حقیقت حرف نمیزنه؟
از جام بلند شدم و رفتم سمتش دستامو دورش حلقه کردم.
- ساشا آروم باش. تو حالت خوب میشه من میدونم.
بازوهامو گرفت، چشماشو به چشمام دوخت لب زد:
روزی بفهمم تمام حرفایی که راجبت میزنن راسته لحظه ای نمیذارم تو این شهر
زندگی کنی

ساشا...
ازم فاصله گرفت.
- بهتره آماده بشی بریم پایین
رفت سمت لباساش سر خورده و غمگین لباسامو پوشیدم.
دستی به صورتم کشیدم نگاهی به کت و شلوار تنم انداختم راضی از ظاهرم، دستم به
دور بازوی ساشا حلقه کردم
اما دل تو دلم نبود کاش ساشا زودتر حافظه اش رو به دست بیاره...
ساشا نگاهی به من بعد به دست حلقه شده ام انداخت.
بدون حرفی باهم ازاتاق بیرون اومدیم
با قدم های آروم و هماهنگ از پله ها پایین اومدیم تعداد کمی زن و مرد اومده بودن.
عکس بزرگی از آقا بزرگ روی دیواری که به همه ی خونه دید داشت نصب بود نگاهم
و به اون مرد مقتدر انداختم.❤️

چند وقت یا چند ماه بود که از بین ما رفته بود و نوه هاش در تکاپوی میراث بودن.
مرد میانسالی با لبخند اومد سمتمون، روبه روی ساشا ایستاد ساشا نگاه گنگی بهش
انداخت که مرد دستشو جلو آورد گفت:
- سالم پسرم. ایمانی هستم وکیل پدر بزرگت
ساشا دستش و فشرد.
- سالم آقای ایمانی...
- از شاهو شنیدم تو اسب سواری افتادید و حافظتون از دست دادید.
پوزخندی زدم و تو دلم گفتم:چقد این مرد میتونه پست باشه.
ساشا فقط سری تکون داد ایمانی با لبخندی ازمون فاصله گرفت.
شاهو پوزخندی زد و گفت:
- چطوری؟
و به پشت ساشا زد.
- می بینی که خوبم، راستی چرا به آقای ایمانی دروغ گفتی؟ساده ای برادر چی به آقای ایمانی میگفتم هان؟ برم بگم که زنش از پله ها پرتش کرد؟
براق شدم طرفش که گفت:
- چیه مگه دروغ میگم؟ اگه دروغه بیا ثابتش کن.
تن صداش و پایین آورد.
- االن جای دعوا و کشمش نیست آقای ایمانی اینجاست تا راجب وصیت نامه آقا بزرگ
حرف بزنه.
همه دور هم نشسته بودیم چند تا از سهام دار های شرکت هم بودن.
آقای ایمانی نگاهی به همه انداخت و گفت:
- متاسفانه تا ساشا حافظه اش رو بدست نیاورده وصیت نامه خانوادگی باز نمی کنم.
اما راجب شرکت و سهام نوه ها، من و محمد از بچگی با هم دوست بودیم و اون شد یه
مدیر تجاری خوب منم شدم یه وکیل، من امین و راز داره محمد بودم
چند ماه پیش اومد پیشم و وصیتش و تازه کرد متاسفانه نمی دونستم برای ساشا این اتفاق
افتاده، اما آقا بزرگ شرکت مد و فشن رو داده به ساشا و شرکت صادرات چای که
سهام دارهای عزیز اینجا هستن رو بین نوه ها تقسیم کرده
شاهو پرسید

چطور وصیت خانوادگی رو باز نکردین و دارین میگین شرکت مد و فشن مال
ساشاس ؟
آقای ایمانی لبخندی زد گفت:
- محمد کم مال و امالک نداره پس حتما توی اون وصیت نامه خیلی چیزها هست
زیر چشمی نگاهی به قیافه ای عصبی شاهو انداختم از این که شرکت مد و فشن به
ساشا رسیده بود خوشحال بودم.
اقای ایمانی کمی دیگه صحبت کرد و برای شام نموند و رفت.
بعد از شام خدمتکار جام های مشروب و آورد دوباره نگران ساشا شدم می دونستم باز
زیاده روی می کنه و حالش بد میشه
خدمتکار شروع به تعارف لیوان های مشروب کرد پام و رو پام انداختم.
ساشا لیوانی برداشت لیوان اولی رو نخورده بود که لیوان دومی رو برداشت.
- ساشا...
سرشو برگردوند و نگاهی بهم انداخت.


❤️امکان داره که دیگه نخوری؟ آخه برات ضرر داره
- نه نمی تونم
پوف کالفه ای کشیدم بهراد سری تکون داد به معنی این که کاری بهش نداشته باش
بزار راحت باشه اما من نگران بودم نمی خواستم ساشا دوباره مست کنه.
از جام بلند شدم همه مشغول بگو بخند بودن رفتم سمت آشپزخونه.
یک لیوان آب سرد خوردم، حالم خوب نبود در تراس و باز کردم و رو به حیاط عمارت
ایستادم سوز سردی می وزید.
لحظه ای از سردی هوا بدنم مور مور شد دستامو دورم حلقه کردم و به سیاهی شب
چشم دوختم.
محو تاریکی باغ بودم که دستی دور کمرم نشست.
ترسیده برگشتم که نگاهم به لبخند خبیث روی لبای شاهو افتاد اما اون بی توجه من و
کشید توی بغلش.
عصبی غریدم:
- داری چیکار می کنی؟
پوزخندی زد.دارم از زندگی برادرم محوت می کنم.
- هه چطوری اونوقت؟
- به زودی خودت می فهمی.
سرش و آورد پایین نگاهش و به چشمام دوخت هر کی ما رو تو این وضعیت می دید
فکر می کرد در حال لب گرفتن هستیم.
- برو اونور ببینم.
- هیس خفه شو
تکونی خوردم که گفت:
- دختر عوضی تو داری بهم پیشنهاد همخوابگی رو میدی؟
شوکه سرم و بلند کردم.
- داری چی میگی؟
- هه دارم چی میگم؟ ول کن لباسم و

دستم و از روی سینه اش اونور کرد.
- وایسا ببینم.
- ویدیا بفهم تو زن برادرمی.
- معلومه داری چی میگی؟
گیج چرخیدم که با دیدن ساشا تو چهارچوب تراس دستم و روی دهنم گذاشتم و قدمی
عقب برداشتم.
- ساشا بهت گفته بودم این برای تو زن بشو نیست اینقدر بی شرم هست که به من
میگه....
ساشا نمیتونه با من باشه و از من می خواد باهاش باشم سری تکون دادم.
- دروغگو
خیلی خونسرد گفت:
- باشه من دروغ می گم اما ساشا با چشمای خودش دید تو به من چسبیده بودی مگه نه
ساشا؟❤️

نالیدم:
- بخدا داره دورغ میگه، ساشا باور کن داره دروغ میگه
با داد ساشا ساکت شدم.
- خفه شو ویدیا.
بهراد سری تکون داد و گفت:
- باورم نمیشه تمام این مدت نقش بازی کرده باشی!
رفتم سمت ساشا.
- ساشا بزار توضیح بدم.
خواستم دستشو بگیرم که دستم و پس زد.
- دست کثیفتو بهم نزن، اگه دست روت بلند نمی کنم بخاطر اینه که شرمم میشه دست
رو زن فاحشه بلند کنم حتی ارزش زدن سیلی هم نداری.
- ساشا داری اشتباه می کنی.
- چیو اشتباه می کنم ویدیا؟ با چشم های خودم دیدم.می خواستی لب بگیری خودم دیدم بهش چسبیده بودی چطور تونستی به برادر من
پیشنهاد رابطه بدی؟ شرم نکردی؟ خجالت نکشیدی؟ المصب من شوهرتم، نمردم که می
رفتم دکتر دارو می خوردم خوب میشدم.
- ساشا...
دستش و برد باال قدمی عقب برداشتم
پوزخندی زد.
- لیاقت نداشتی ویدیا...
- حاال می فهمم که هر چی شاهو در موردت گفته درست بوده، بهت گفته بودم وای به
روزی که بفهمم یکی از حرفات دروغ باشه اون وقت از این عمارت هیچ، تو این شهر
هم هیچ جایی نداری تو لیاقت این عمارت و آدم هاش و نداری
چشمای اشکیم رو به پشت سر رفتن ساشا دوختم همه داشتن با نفرت نگاهم می کردن
تو دید همه یک هرزه به نظر می رسیدم.
حاال می فهمم که چرا امشب دلم شور میزد پس شاهو نقشه برام داشت.
شاهو گفت:
- ساشا من میگم بزار بمونه توی این عمارت و مثل یک خدمتکار باهاش رفتار کن

ساشا پوزخندی زد:
- طالقش میدم و از این شهر بیرونش می کنم.
پشت بهم از تراس بیرون رفت.
لحظه آخر حس کردم شونه هاش افتادن و سر خورده از تراس رفت.
شاهو اومد کنارم و طوری که فقط من بشنوم:
- بهت گفته بودم اول و آخر باید با خودم باشی دیدی چه راحت باعث شدم طالقت بده.
با نفرت نگاهی بهش کردم که خندید. خواست از تراس بیرون بره که گفتم:
_آقای زرین اینو خوب بدون زمین به طور عجیبی گرده، میدونم تو نمیخوای که ساشا
به امالک آقا بزرگ دست پیدا کنه و طوری داری جلوه میدی که ساشا دیوانه هست
فکر کردی من نمی دونم؟
یهو شاهو چرخید و راه رفته برگشت.
- خوشم میاد که زرنگی اما افسوس که بااین اتفاقی که افتاده دیگه جایی کنار ساشا
نداری، تو یک زنی و هیچ غلطی نمیتونی بکنی.

زد تخت سینه ام و از تراس رفت بیرون سر خورده لبه ی تراس ایستادم.
و به تاریکی شب چشم دوختم نمیدونم تا کی این زندگی جریان داره تا میام خوشبختی
حس کنم اتفاق جدیدی میوفته.
سردرد امونم و بریده بود دلم کمی فقط آرامش می خواست اینجا موندن بی فایده بود.
وارد سالن شدم مهمونا همه رفته بودن همین که خواستم سمت سالن برم خانم بزرگ
روبه روم قرار گرفت سرم و بلند کردم که احساس کردم یک طرف صورتم سوخت.
دستم روی جا سیلی گذاشتم خانم بزرگ با عصبانیت گفت:
_دختره ی هرزه کارت به جایی رسیده که نوه های من و به جون هم میندازی؟
تو چطور جرات کردی که به شاهو پیشنهاد همخوابگی بدی؟ اصال چطور روت میشه
تو چشم تک تک ما نگاه کنی؟!
اومدم لب باز کنم که ادامه داد:
- خفه شو حرفی نزن فکر کردی کجایی ها؟ هرکاری دلت می خواد می کنی؟ هی ما
هیچی بهت نگفتیم دور برداشتی و کاسه ی روسوایی گرفتی دستت. وقتی با خفت و
خواری از این عمارت پرتت کردم بیرون می فهمی.
دیگه تحمل شنیدن این همه حقارت و نداشتم تا حاال هر چی شنیدم بس بود با صدای
بلند گفتم:

هی من سکوت کردم هیچی نگفتم فکر کردید مقصرم و هر کاری دلتون خواست
کردین دیگه بسه شما حرفاتونو که زدید حاال نوبت منه که حرفامو بزنم.
من دنبال نوه شما افتادم یا اون دنبال منه؟ مطمئنید از این حرفتون ک طبل رسوایی به
من می چسبونید؟
اونه که با کارش فقط میخواد باعث آزار و اذیت من بشه.
انقدر که مرد نیست غیرت نداره که چشمش دنبال زن برادرش نباشه .
هه بردار اونم کی شاهو نه خانم بزرگ نوه شما فقط دنبال منفعت خودشه.
از قدیم گفتن صدای دوقول از دور خوش است راست گفتن عمارت شما مثل یک باتالقه
تا توش نباشی نمی فهمی چه گندیه.
حرفم هنوز تموم نشده بود که اونور صورتم سوخت و ضربه انقدر با شدت بود که پرت
شدم روی زمین درد بدی پیچید توی تنم سرم و بلند کردم که با قیافه خشمگین ساشا رو
به رو شدم.
باورم نمیشد ساشا سیلی بهم زده باشه.
اومد سمتم...
- دختره ی فاحشه چطور جرات کردی که با خانم بزرگ اینطوری صحبت کنی؟❤️

از پشت لباسم و گرفت و به شدت از زمین بلندم کرد.
- تا فردا تو حیاط عمارت می مونی تا تکلیفت مشخص بشه من موندم که عاشق چی تو
شدم.
پرتم کرد تو حیاط که درد عجیبی توی پهلوم احساس کردم، آخی گفتم خواست بره
داخل که گفتم:
- ساشا یه روز که حافظه ات به دست آوردی امشب هرگز فراموش نکن. منم هیچ وقت
این حقارتا یادم نمیره و
یه چیز دیگه بهتره کم تر به اون برادر انسان نمات اعتماد کنی.
- تو دیگه الزم نکرده دایه عزیز تر از مادر برام بشی اون برادرمه مطمئن باش هیچ
وقت بهم خیانت نمی کنه.
پوزخندی زدم اما ساشا رفته بود.
با دردی که توی پهلوم داشتم بلند شدم خاک لباسام و تکون دادم نمی دونستم االن بخندم
یا گریه کنم.
اون از پدر و مادرم که انگار نه انگار دختری دارن، اینم از بخت بدم.
رفتم سمت آالچیق گوشه حیاط، هوا سرد بود و همه جا تاریک گوشه آالچیق روی زمین
کز کردم و زانو هامو بغل کردم و سرم و روی زانوهام گذاشتم..

بغضم شکست هق زدم با صدای بلند گفتم:
- خدایا اینه عدالتت که می گفتی؟ بگو حداقل گناه من چیه که من سزاوار این همه ناحقی
هستم؟ این تاوان کدام گناه نکرده من هست؟
سرم و بلند کردم که نگاهم به تراس و اتاق مشترکمون افتاد.
ساشا لبه تراس ایستاده بود چیزی هم توی دستش بود.
با دیدنش قلبم شروع به تپیدن کرد کاش می تونستم بی گناهیمو ثابت کنم.
اما می دونستم حرفامو باور نمی کنه.
شاهو انقدر خوب نقش بازی کرد که اگر منم بودم باورم میشد چیزی هست.
با افسوس سری تکون دادم و ریشه ی نفرت جوانه زد توی قلبم، شاید یک روز انتقام
تمام این روزهام و گرفتم.
با گرگ و میش شدن هوا خوابم برد با خوردن چیزی به پام چشمام و باز کردم.
با دیدن نازیال اخمی کردم پوزخندی زد و گفت:
- فاحشه خانم بیا کارت دارن.❤️

از جام بلند شدم و دستمو بردم باال محکم زدم تو دهنش، یکم با این کار آروم شدم...
ضربه اونقدر محکم بود که دردش و تو دستم احساس کردم.
شوکه نگاهم کرد عصبی داد زد:
- چه غلطی کردی؟
- هه غلط تو کردی دفعه آخرت باشه که به من میگی فاحشه، فاحشه تویی زمانی که
شاهو همسرم بود دنبالش موس موس می کردی.
پوزخندی زد:
- آها االن حسودیت شده که شاهو همسر منه!
- هه حسودی، به چی اون مرد من حسودیم بشه در حالی که چشمش دنبال زن برادرشه
و تو فقط براش زیر خوابی که نیاز هاشو برطرف کنی.
یهو عصبی شد و هجوم آورد سمتم زد تخت سینه ام.
- خفه شو.
- حقیقت همیشه تلخه. دستش و از یقه ام جدا کردم رفتم سمت ساختمون.
می دونستم با این حرفام چقد نازیال عصبی کردم اما حقش بود ولی دلم کمی با این حرفا
آروم گرفت و هیچ عذاب وجدانی نگرفتم.
آب که از سر گذشت چه یک وجب چه صد وجب، راهی برام نمونده بود. با قدم های
محکم وارد سالن شدم.
ساشا که کنار خانم بزرگ نشسته بود دوباره دست و دلم لرزید.
نگاهم به اون چشم هایی که همیشه نم اشک داشت دوختم.
لحظه ای نگاهش به نگاهم تالقی کرد سرش و چرخوند نگاهش ازم گرفت.
نگاهم به نگاه پیروز مندانه شاهو افتاد با نفرت نگاهمو ازش گرفتم.
ساشا با اون صدای گرم اما محکمش گفت:
- امروز طالقت میدم، تا روزی که بخوای از این خونه بری نمیخوام چشمم به قیافه
ی نحست بیوفته.
پس بهتره جلوی چشمام نباشی.
شاهو پاش روی پاش انداخت گفت:

چطوره تا اون موقع تو اتاقک کنار حیاط سر کنه؟!
ساشا از جاش بلند شد.
- برای من فرقی نمی کنه حتی اگه بخواد تو خونه سگ بخوابه...
دستام و از خشم مشت کردم ساشا از کنارم رد شد و تنه ای بهم زد از سالن بیرون
رفت.
خانم بزرگ نگاه حقارت باری بهم انداخت:
- از خونه من همین االن برو بیرون.
نازیال اومد طرفم.
- مگه نشنیدی خانم بزرگ چی گفت زود باش از اینجا برو بیرون
قدمی عقب برداشتم که دوباره زد روی شونه ام
- گمشو بیرون
زدم زیر دستش گفتم:
- لونه ی سگ شرف داره به این عمارت شاهی، دنیا دار مکافاته.سریع از ساختمون زدم بیرون دلم نمی خواست خرد شدن و شکستنمو کسی ببینه.
رفتم سمت اتاقی که نزدیک لونه سگا بود
نگاهم به سگ بزرگ و سیاهی افتاد.
با دیدنم زبونش و داد بیرون و دمی تکون داد پوزخندی زدم و رفتم سمت اتاقک.
نگاهی به گلیم پاره ی کف اتاق انداختم، گوشه ی اتاق نشستم و به سقف اتاق چشم
دوختم.
یاد پدر و مادرم باعث شد اشک توی چشمام حلقه بزنه اما به بابا قول داده بودم.
بمیرمم دیگه سراغشون نرم.
هوا تاریک شده بود که در اتاق باز شد سرمو بلند کردم که نگاهم به بهراد افتاد.
از جام بلند شدم.
- بهراد حداقل تو حرفامو باور کن.
- چی رو باور کنم ویدیا؟ اگه با چشمای خودم نمی دیدم می گفتم تو راست میگی اما
تو..

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : vidia
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 5.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 5.0   از  5 (0 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

آخرین حرف کلمه rwcebp چیست?