ویدیا 10 - اینفو
طالع بینی

ویدیا 10


سری تکون داد فهمیدم توضیح دادن به بهراد فقط باعث میشه بیشتر از این خوار و
ذلیل بشم.
صدامو صاف کردم گفتم:
- مراقب ساشا باش اون جز تو کسی رو نداره.
سری تکون داد و برگه ای توی دستشو گرفت طرفم، با دستای لرزون کاغذ توی دستش
و گرفتم.
بهراد از اتاق بیرون رفت با رفتن بهراد کاغذ از دستم روی زمین افتاد.
با بغض خم شدم و برگه از زمین برداشتم.
نگاهم به...
با دستای لرزون کاغذ و باز کردم نگاهم روی مهر طالق خشک شد.
اشک حلقه زد توی چشمام از عصبانیت زیاد برگه رو مچاله کردم و گوشه اتاق
انداختم.
بازوهامو بغل گرفتم و از شدت دردی که تو قلبم بود شروع به زجه زدن کردم.
با زانو روی زمین افتادم داد زدم با صدای بلند:لعنتی... لعنتی. خدایا بسه دیگه خسته شدم این همه زجر دیگه کافی نیست؟!
این همه اذیت، این همه حقارت، خدایا کجایی پس؟
دیگر اختیار چشمامو از دست داده بودم اشک روی گونه هام تن نازی می کرد.
کاغذ مچاله شده ی گوشه اتاق داشت بهم دهن کجی می کرد.
مشتی به زمین کوبیدم یهو در اتاق با صدای قیژی باز شد.
سرم و بلند کردم با دیدن شاهو و اون پوزخند گوشه لبش عصبی از جام بلند شدم و
سمتش هجوم بردم.
- آشغال، پست فطرت همش تقصیر تو بود تو از یک حیوون هم پست تری آخه چی از
جون من میخوای؟ دست از سر زندگیم بردار.
با مشتای محکم به سینه اش می کوبیدم مچ هر دو دستمو گرفت گفت:
- آخی طالقت داد نشستی گریه می کنی.
یهو جدی شد چونه ام رو تو دستاش گرفت.
- بهت گفته بودم تو اول و آخرش زیر خواب خودمی فهمیدی؟ اون ساشا هم دیگه داشت
زیادی بهت بها می داد. بهت گفته بودم این عمارت، اون شرکت همه و همه مال منه و
تو هم مال منی. فهمیدی؟.

چشمای خشمگینم و به چشماش دوختم.
- کور خوندی کی گفته می تونی من و رام کنی؟ تو یک آدم سود جوی نفرت انگیزی،
یه روز تقاص این کارهات و پس میدی
- وای ترسیدم، منتظر اون روزم.
هولم داد و از اتاق بیرون رفت.
داشتم دیونه می شدم هیچ کاری از دستم بر نمیومد نمی دونستم قراره چی بشه.
دیگه از این همه دویدن و نرسیدن خسته شدم.
دو روزی میشد که پام و از اتاق بیرون نذاشتم فقط مونس خانم برام غذا می آورد.
بعد از دو روز از اتاق بیرون اومدم و روی سکو کنار اتاق نشستم.
به هوای که داشت تاریک میشد چشم دوختم. احساس کردم یکی از عمارت بیرون
اومد.
از دور شناختم ساشا بود چند روز می شد که ندیده بودمش با دیدنش دوباره دلم لرزید.
قلبم شروع به تپیدن کرد نگاهم بهش بود که راهشو کج کرد و اومد سمت اتاق.❤️

زود از جام بلند شدم، نگاهی به قیافه ژولیده ام انداختم.
دستام و توی هم قالب کردم تو دو قدمیم ایستاد.
نگاهی به قد و باالش انداختم دلم می خواست بغلش کنم.
نا خواسته قدمی برداشتم که با صدای جدی گفت:
- بهراد حتما برگه طالق رو دستت داده.
سری تکون دادم.
- پس ما دیگه هیچ نسبتی با هم نداریم.
الزم نیست که دیگه تو این عمارت زندگی کنی سرم و بلند کردم.
- کجا برم؟
شونه ای باال انداخت.
- این و دیگه من نمیدونم و فکر نکنم من موسسه بی خانمان باز کرده باشم.
- اما ساشا...عصبی داد زد:
- اسم من و دیگه رو لبت نیار و حق نداری اسمم و صدا بزنی فهمیدی؟
با بغض دستام و باال آوردم.
- باشه... باشه، تا فردا بهم فرصت بده از اینجا میرم.
سری تکون داد خواست بره که پشیمون شد و گفت:
- فردا شب یه قرار مهم دارم مثل اینکه این شریک فقط خواسته ما باهم بریم
بهتره فردا شب با من بیای بعدش هر جا خواستی میتونی بری.
- کدوم شریکت؟
- شریک هندی آقای بارما کاپور.
کمی فکر کردم، یادم اومد سرم و بلند کردم که ساشا رفته بود.
روی سکو نشستم و نگاهم و به قامت مردانه اش دوختم زیر لب زمزمه کردم:
- کاش حافظه ات رو به دست بیاری مرد من...(((شما ها بودین بازم همچین مردیو قبول میکردین و منتظرش میموندین؟؟.))).. 

صبح مونس اومد دنبالم تا برم عمارت و برای شب آماده بشم.
وارد سالن شدم. کسی توی سالن نبود. نمی دونستم وسایلم هنوز باال تو اتاق ساشا هست
یا نه، راهم و سمت پله ها کج کردم.
پشت در اتاق ساشا نفسی تازه کردم.
آروم در اتاق باز کردم، نگاهم و به تک تک وسایل اتاق دوختم وارد اتاق شدم.
ساشا حتما شرکته، دلم یه دوش آب گرم می خواست از فرصت استفاده کردم و وارد
حمام شدم.
سریع لباسام و در آوردم.
با دیدن وان لبخند تلخی زدم، یاد اون شبی افتادم که با ساشا حموم کردیم. چه زود همه
چی می تونه خراب بشه یا درست بشه.
قطره اشکی از چشمم رو گونه ام غلت خورد زیر دوش آب ایستادم.
بعد از دوش حوله کوتاهم و پوشیدم و از حموم بیرون اومدم.
نگاهم که به تخت افتاد دلم کمی خواب خواست به خصوص که عادت داشتم بعد از
حموم بخوابم.
قسمتی که هر شب ساشا می خوابید دراز کشیدم...❤️

بالشت زیر سرم بوی عطر ساشا رو می داد نفس عمیقی کشیدم و چشم هام و بستم.
غرق خواب بودم که احساس کردم دستی آروم روی پام قرار گرفت.
ترسیده چشم باز کردم که ساشا رو باالی سرم دیدم زود چشمام و بستم و خودم و به
خواب زدم.
اما قلبم انقدر تند میزد که احساس کردم االن که بفهمه بیدارم.
دستش و آروم روی صورتم کشید طاقت نیاوردم و چشمام و باز کردم.
نگاهم گره خورد به چشماش.
سریع دستش و کشید و اخمی بین ابروهاش نشست.
- با اجازه چهکسی اومدی تو اتاق من؟
روی تخت نشستم و موهامو پشت گوشم زدم، لحظه ای نگاهش روی باال تنه ام خیره
موند.
رد نگاهش گرفتم و به یقه بازم رسیدم سریع لبه حوله ام رو بهم نزدیککردم.
پوزخندی زد و گفت:نترس من خطری برات ندارم، پاشو آماده شو باید به مونس بگم بیاد رو تختی رو
عوض کنه.
از حرفش ناراحت شدم. اما بهش حق دادم که ناراحت باشه جعبه ای رو نشونم داد.
- اینو برای شب باید بپوش.
رفتم سمت جعبه و لباس و از توش در
آوردم یه لباس بلند زمردی که یک طرف سر آستینش کار شده بود.
در نگاه اول جذاب و شیک به نظر می رسید.
ساشا روی تخت نشست و دکمه پیراهن مردانه اش رو دونه دونه باز کرد.
همین طور بهش چشم دوخته بودم پیراهن مردونه اش را در آورد و انداخت رو تخت.
دقیقا روی همون قسمتی که خوابیده بودم دراز کشید متعجب نگاهش کردم.
سرش و بلند کرد:
- این قسمت تخت مال منه به خاطر همین جای دیگه خوابم نمیبره.
ابرویی باالا انداختم

آها
اما خنده ام گرفته بود یهو از جاش بلند شد و اومد سمتم ترسیدم و قدمی به عقب
برداشتم.
که به میز آرایش خوردم رو به روم با فاصله ی کمی ایستاد.
نگاهم و به خالکوبی روی سینه اش دوختم دستش اومد سمت حوله ی تنم.
قلبم شروع به تپیدن کرد و با هر نفسم سینه ام از هیجان باال و پایین می شد.
لبه ی حوله ام رو گرفت و از هم بازشون کرد.
دستم و آوردم تا بذارم روی باال تنه ام که هر دو دستم و باالی سرم برد.
خم شد روم و یه دستش وارد موهای نم دارم کرد.
سرم و عقب کشید متعجب نگاهم و به چشماش دوختم.
صورتش فاصله ی کمی با صورتم داشت نفس های داغ و کشدارش به صورت و گردنم
می خورد.
با صدای که به زور از تو گلوم خارج شد لب زدم:❤️

 

ساشا...
ادامه ی حرفم تو دهنم ماسید.
زبونشو کشید روی لب پایینم، چشمام ناگهان بسته شد.
لبای گرمش که رو لبام نشست قلبم زیر رو شد دستام و ول کرد و دست گرمش و روی
شکم لختم لغزاند.
دستام ناخوداگاه روی پهلوی برهنه اش نشست و فشاری به پهلوش آوردم.
لبام و با لباش به بازی گرفته بود و دستش روی تن برهنه ام می لغزید.
دستام و آوردم باال و روی سینه اش گذاشتم که یهو مثل برق گرفته ها ازم جدا شد بدنم
بی حس بود و قلبم تند میزد.
رفت سمت تخت و پشت بهم روی لبه تخت نشست با دست های لرزون لبه های حوله
رو بهم نزدیک کردم.
بی حال روی عسلی کنار آینه نشستم. دستی روی لبام کشیدم گرمی لباش و هنوز روی
لبام احساس می کردم.
چقدر این بوسه رو دوست داشتم با صدای بم و مرتعش ساشا به خودم اومدم.
- زودتر آماده شو.از اتاق بیرون رفت نفسم و کالفه بیرون دادم.
لباسی که ساشا برام گذاشته بود پوشیدم رو به آینه ایستادم.
نگاهم که به لبام افتاد یاد بوسه چند دقیقه پیش ساشا افتادم قلبم از حس گرمای لبش لبریز
شد.
دستی آروم روی لبام کشیدم که یهو صداش از پشت سرم بلند شد.
- اگه آماده ایی بریم.
ترسیده و متعجب به عقب برگشتم کی وارد اتاق شده بود پوزخندی زد و گفت:
- دنبال چیزی روی لبات می گردی؟
هول شدم.
- نه، چطور؟
- معلومه بهتره بریم.
نگاه آخری توی آینه به خودم انداختم.
ساشا زودتر از اتاق بیرون رفت، از اتاق بیرون اومدم...

شاهو رو توی راهرو دیدم با دیدنم قدمی سمتم برداشت...
نگاهی به سر تا پام انداخت
- نه خوشگل شدی.
با نفرت نگاهش کردم که پوزخندی زد ادامه داد.
_یه زمانی فکر می کردم که دوست دارم اما حاال تو شدی دشمن من و باید دشمنم را از
سر راهم بر دارم.
می خواستم بعد از طالقت از ساشا بدون این که کسی بفهمه بگیرمت اما امروز به این
نتیجه رسیدم.
نمیتونم این ریسک بکنم و برات برنامه ها دارم.
دستش اومد سمت صورتم که مچ دستش و گرفتم از الی دندون های کلید شده گفتم:
- دست کثیفت و به صورت من نزن.
دستش و با ضرب از تو دستم بیرون کشید. خونسرد دستی گوشه ی لبش کشید
- خوشم میاد داری یاد میگیری که جسور باشی اما دیره سری تکون داد و رفت.متعجب به رفتنش چشم دوختم این امشب حالش خوب نبود.
شونه ای باال انداختم و از پله ها پایین اومدم ساشا کنار در سالن ایستاده بود.
با قدم های آروم رفتم سمتش نگاهش و بهم دوخته بود.
وقتی تو دو قدمیش رسیدم از سالن بیرون رفت.
به دنبالش از ساختمون بیرون اومدم.
راننده با دیدنمون در ماشین باز کردسوار ماشین شدیم.
ماشین از عمارت خارج شد.
نگاهی به عمارت که یک روز آرزو داشتم که خونه ی عشقم باشه انداختم و پوزخند
تلخی کنج لبم جا خوش کرد.
نگاهم به سیاهی شب دوختم آهی برای آینده نامعلومم کشیدم.
ماشین کنار خونه بزرگی ایستاد و دو تا بوق زد و در حیاط باز شد راننده با ماشین وارد
حیاط شد.
از سر کنجکاوی نگاهی به حیاط انداختم.
چند تا ماشین تو حیاط بود راننده در باز کرد با ساشا از ماشین پیاده شدم.❤️

کتش و درست کرد و گفت:
- دستت و دور بازوم حلقه کن.
رفتم سمتش و دستمو تو بازوش حلقه کردم و با هم، هم قدم شدیم.
به در سالن که رسیدیم مردی درو برامون باز کردوارد سالن شدیم و به مهمونای کمی
که اومده بودن نگاهی انداختم.
بارما کاپور با لبخندی اومد سمتمون دستش و سمت ساشا دراز کرد.
- سالم آقا ساشا خوب هستین؟
- سالم آقای کاپور
آقای کاپور نگاهی بهم انداخت دستش به سمتم دراز کرد
به نشانه ادب دستم و توی دستش گذاشتم که لبخندی زد و دستمو فشرد گفت:
- شما خوب هستین بانوی زیبا.
لبخندی از روی اجبار زدم دستم و ول کرد و ما رو راهنمایی کرد تا روی مبل بشینیم.با تعدادی زن و مردی که اونجا بودن سالم و احوال پرسی کردیم.
روی مبل دو نفره نشستیم.
- این خونه تازه تو ایران خریدم.
ساشا نگاهی به خونه انداخت
- خیلی شیک و زیباست آقای کاپور.
گارسون برای پذیرایی اومد.
بعد از رفتن گارسون بارما کاپور گفت:
- خوب آقای ساشا امشب می خوام راجب کارم باهاتون صحبت کنم برادرتون گفتن مثل
این که حافظتون از دست دادید.
ساشا سری تکون داد.
بارما کاپور نگاهی بهم انداخت و شروع به صحبت کرد.
صحبتش همراه با برگزاری شو لباس بود.
بعد از این که حرفای بینشون زده شد نوبت صرف شام رسید، بعد از خوردن شام تعداد
بیشتری از مهمونا رفتن. تعدادی که مونده بودن کنار هم نشستن و گارسون جام های بلند مشروب آورد.
ساشا پیکی برداشت و بارما کاپور با لبخند پیک ها رو به هم زدن بارما کاپور گفت:
- یه دست بزنیم؟
هم زمان به میز قمار اشاره کرد با ترس به ساشا نگاه کردم.
اما ساشا چشماش برقی زد
- عالیه.
استرسی افتاد تو وجودم این زمانی که حافظه اش و از دست نداده بود همش می باخت
االن دیگه همون اول می بازه.
بارما کاپور روی صندلی رو به وی ساشا نشست لبخند پیروزمندی زد.
گارسون صدا زد که بطری مشروب بیاره دستم رو با حرص روی دسته صندلی مشت
کردم.
ساشا بطری مشروب برداشت و یک سره باال برد.
بارما کاپور قهقه ای زد و تاس انداخت... 

با استرس به صفحه ای قمار چشم دوختم، ساشا شاهشو برد جلو
اومدم چیزی بگم که بارما کاپور گفت:
ساشا سرشو بلند کرد و نگاه خمارشو بهم�خوشحال میشم دخالت نکنی این بازی بین من و ایشونه.
دوخت گفت:
- خودم بلدم.
با صدای بارما کاپور نگاهی به میز
انداختم سربازش و آورد و زد زیر شاه ساشاگفت:
- کیش مات آقای زرین
ساشا دستی به گردنش کشید.
- باختم، چه زود هنوز که شروع نکرده بودیم.
بارما کاپور پا روی پا انداخت.
- بله باختی، وقتی حواست جای دیگه باشه همون اول کاری می بازی. لبخندی زد ساشا خندید.
- حاال چی می خوای؟
- این دخترو
ساشا یهو سرش و بلند کرد و گفت:
-اینو...
دستش و دور کمرم حلقه کرد.
- مال خودمه.
- نه دیگه نشد تو باختی جلوی همه ای اینا پس باید این دخترو به من بدی.
ساشا شیشه ی مشروب باال برد با دستش
چشماشو دستی کشید گفت:
- سر قولم هستم.
به ساشا نگاه کردم سری تکون دادم.
- نه... نه، ساشا می فهمی چی داری میگی!



آره می فهمم تورو باختم فکر نکنم ارزشت از قولم بیشتر باشه.
بارما کاپور از جاش بلند شد.
روی دو زانو کنار پای ساشا نشستم
بغضم شکست.
- ساشا تو رو خدا رو چه حسابی منو به این باختی ساشا منم ویدیا....
ساشا از جاش بلند شد پاشو گرفتم. پاشو از توی دستم بیرون کشید.
- ساشا لعنتی من دوست دارم بفهم...
با صدای گرفته ای گفت:
- مبارکه آقای کاپور
و قدمی برداشت، از جام بلند شدم
که بارما کاپور اومد سمتم قدمی عقب بر داشتم به کسی برخوردم.
سرمو بلند کردم که نگاهم به شاهو افتادتو...
لبخندی زد.
- آره من...
سر چرخوندم که دیدم ساشا نیست هراسون چرخیدم
- ساشا کو؟ ساشا من و این جا تنها نذار ساشا من و تنها نمیذاره ساشا ای خدا!
- دیگه ساشایی نیست بهت گفته بودم کاری می کنم تا برای همیشه از زندگیمون محو
بشی.
داشتم دیونه میشدم.
- چه طور تونستی این کارو با من بکنی
شونه ای باال انداخت.
- من کاری نکردم.
قدمی سمت در سالن برداشتم که دستی مچ دستم و گرفت با چشمای اشکی برگشتم.
نگاهم به نگاه بارما کاپور افتاد با بغض نالیدم:..

تو رو خدا بزار برم.
سری تکون داد.
- تو دیگه مال منی پس هر جایی که من بخوام برم میری، بیاین ببرینش .
دوتا از خدمتکارا اومد سمتم.
- نه... نه، من باید برم بزار برم تو رو خدا بزار برم.
دوتا خدمتکار از بازو هام گرفتن زور زدم تا از دستشون رها بشم.
- ولم کنین بزارین برم اما مثل آدم های کر و الل فقط کار خودشون رو می کردن.
شاهو با لذت بهم نگاه می کرد.
نگاه پر از نفرتم رو بهش دوختم، با درد و نفرت فریاد زدم :
- از همتون متنفرم، از توی آشغال که یه روزی حس می کردم دوست داشتم.
خدا جای حق نشسته منتظر زمین خوردنتم آقای زرین.
از این جا هم پوزخندش آزارم می داد و حس نفرتم رو بیشتر می کرد خدمت کار ها
توی اتاق پرتم کردن.❤️

 

با درد بازوهامو ماساژ دادم و روی زمین چمباتمه زدم. اشک از چشمام سرازیر شد، با
استرس از جام بلند شدم.
تند تند تو اتاق شروع به راه رفتن کردم.
تحمل نداشتم، داشتم خفه می شدم فریاد زدم:
- خدا کجایی؟! دارم دق می کنم! خدایا چقدر بال؟! چقدر سختی؟
توی سرم زدم و روی زمین نشستم زانو هامو بغل کردم.
لب زدم:
- چی میشه؟ چرا اینطوری شد؟ وای خدا قراره چی بشه چی اتفاقی بیفته...
انقدر اشک ریختم و ناله کردم که همونطور روی زمین خوابم برد.
با حس سردی هوا خودمو جمع کردم صدای باز شدن در اتاق به گوشم خورد.
هراسون سر جام نشستم با دیدن بارما کاپور ترسیده خودمو روی زمین کشیدم.
قدمی داخل اتاق گذاشت. با خونسردی کامل رفت و روی تخت نشست گفت:
- گریه زاری هات تموم شد دختر؟!با این حرفش دوباره بغضم گرفت.
با صدایی که به زور از حنجره ام خارج شد گفتم:
- میشه بذارین برم؟ من که به درد شما نمی خورم.
خم شد و دستاشو روی زانوهاش گذاشت.
- از کجا میدونی به دردم نمی خوری؟!
متعجب نگاهی بهش انداختم که دو تا دستاشو گذاشت روی تختو پاشو روی پاش
انداخت
- آقای کاپور بزارید من برم.
_ کجا بری؟ جایی برای رفتن فکر نکنم داشته باشی؟!
نمیخوای به موفقیت فکر کنی؟ با من میری هند و اونجا برای خودت کسی میشی!
هق زدم:
- من نمیخوام از ایران برم.

دست تو نیست رفتن و نرفتن، االن یکی از کارکنای منی پس باید به حرفای من گوش
کنی، حاال هم بهتره آبی به دست و صورتت بزنی و بیای چیزی بخوری.
از جاش بلند شد و از اتاق بیرون رفت صورتمو توی دستام گرفتم ، سرمو تند تند تکون
دادم.
- چیکار کنم؟ چیکار کنم؟
دارم دیوونه میشم. خدایا این چه تقدیر شومی بود قسمت من کردی؟
با صدای زنی سراسیمه سرم و بلند کردم.
نگاهی به زن درشت هیکل و سبزه رو انداختم.
با لهجه ی غلیظی گفت:
- پاشو دیر شد.
و از اتاق بیرون رفت با تنی رنجور از جام بلند شدم، تمام استخون هام درد می کرد.
با سردرگمی نگاهی به اطراف انداختم.
نفسم رو کالفه بیرون دادم و از اتاق بیرون اومدم.
نگاهی به سالن بزرگ انداختم خدمتکاری با دیدنم گفت:❤️

 

برین سالن پذیرایی میز صبحانه اونجاست.
- میخوام دستو صورتمو بشورم.
با دستش به ته سالن اشاره کرد.
- برو اونجا
سری تکون دادم و رفتم سمت ته سالن بعد از شستن دست و صورتم سمت سالن پذیرایی
رفتم.
همین که به سالن پذیرایی رسیدم با سردرگمی نگاهی به سالن انداختم، نگاهم به میز
بزرگ ناهار خوری افتاد.
بارما کاپور پشت میز نشسته بود و خدمتکاری کنارش دست به سینه ایستاده بود.
بارما با دیدنم اشاره کرد تا نزدیک برم با قدم هایی که انگار صد کیلو وزنه بهش
آویزون کرده باشن سمت میز رفتم.
- بشین
به ناچار صندلی عقب کشیدم و نشستم.
خدمتکار اومد سمتم و با لهجه ی هندی چیزی گفت، متعجب سر بلند کردم.بارما قهقه ای زد و به هندی به مرد چیزی گفت مرد لبخندی زد و از سر میز فاصله
گرفت.
- از خودت پذیرایی کن.
کمی غذا کشیدم و قاشق و پر کردم گذاشتم دهنم تا اومدم لقمه رو بجوام از تندی هرچی
تو دهنم بود و تف کردم بیرون و سریع از جام بلند شدم.
-وای سوختم
از پارچ روی میز لیوانی آب ریختم اما مگه میشد جلوی سوزششو گرفت.
از تندی زیاد اشک نشست توی چشمام، بارما کاپور از جاش بلند شد
- چی شده؟
با دست به غذا ا اشاره کردم
- تنده چی ریختین توش؟
سری تکون داد گفت:
- یادم رفته بود که شماها غذاهای تند نمی خورین بشین بگم چیز دیگه ای برای خوردن
بیارن

با بی میلی روی صندلی نشستم بعد از چند دقیقه خدمتکار با ظرف غذا اومد...
بشقاب و گذاشت روی میز با ترس نگاهی به غذا انداختم.
بارما کاپور نگاه خیره ای بهم انداخت.
- چرا دست دست می کنی بخور.
با تردید قاشق و سمت دهنم بردم هیچ میلی به غذا نداشتم کوفت می خوردم میمردم بهتر
از این زندگی نکبت بار بود.
- غذاتو بخور باید با هم صحبت کنیم
- دیگه نمی خورم
- ببین دختر جان اینجا خونه ی خاله نیست ضرب المثل خودتونه درسته؟
سری تکون دادم.
- خوبه پس ناز و گریه و زاری رو بزار کنار و غذاتو تا تهش بخور بعد بیا اتاقم کار
مهمی دارم االنم خیلی دیر شده.
و از روی صندلیش بلند شد رفت.❤️

با رفتنش از روی حرص و ناراحتی قاشق و توی بشقاب پرت کردم از شدت بغض لبم
لرزید.
قطره اشکی روی گونه ام چکید عصبی سرم و توی دستام گرفتم از آینده ای نا معلومم
نگران بودم.
بلند شدم و با نارضایتی سمت اتاقش رفتم.
نگاهی به در سفیدی که بارما کاپور توش رفته بود انداختم و بی میل چند ضربه به در
زدم.
صدای لهجه دارش که بلند شد، دستگیره رو پایین دادم و وارد اتاق شدم.
با دیدن اتاق متعجب نگاهی به کل اتاق انداختم.
تخت بزرگ و سفید کمد دیواری های سفید و دیگه هیچی توی اتاق نبود.
نگاهم به خودش افتاد بلوز و شلوار سفیدی تنش بود و روی تخت دراز کشیده بود، با
دیدنم روی تخت نشست و با دست روی تخت زد و گفت:
- بیا اینجا...
با ترس رفتم سمت تخت و با فاصله روی تخت نشستم.امشب از ایران برای همیشه میری فهمیدی؟
سرم و بلند کردم با ناباور نگاهی بهش انداختم.
- نکنه فکر کردی ایران می مونی؟
از این خبرا نیست ما باید هر چه زودتر باید بریم.
- اما شما منو چطور از اینجا می برین؟
- من آدم کمی نیستم حاال میتونی بری.
از جام بلند شدم، رفتم سمت در که با حرفی که زد سرجام ایستادم.
- از من به تو نصیحت، رها کن همه ی آدم هایی که ترکت کردن، تحقیرت کردن،
فکر کردن به اون آدم ها فقط باعث میشه حال خودت بدتر بشه باید همه ی اونایی که
تورو نادیده گرفتن، نادیده بگیریشون.
دستامو مشت کردم راست می گفت تا کی باید می نشستم و اشک تمام روزایی که باید
خوش می بودم اما سخت و بد گذشت رو بخورم .
از اتاق بیرون اومدم و به سمت همون اتاقی که دیشب توش بودم رفتم.
بعد از ظهر بود که در اتاق باز شد، نگاه سردم رو به در باز شده دوختم..

بارما کاپور لباس پوشیده توی چهارچوب در نمایان شد.
- بهتره برای رفتن آماده بشی کم تر از یک ساعت دیگه باید حرکت کنیم.
از اتاق بیرون رفت از جام بلند شدم رو به روی آینه ایستادم.
نگاهی توی آینه به دختری که همه چیزشو به خاطره بی گناهیش باخت انداختم...
پوزخندی به چشمای بی فروغم زدم.
دستی به موهای ژولیده ام کشیدم با نفرت اشک حلقه زده ی چشمام و پاک کردم.
باید عوض بشم!
دستامو عصبی مشت کردم لب زدم:
- خدایا کاش روزی برسه تقاص تمام این کارهاشونو بدن.
از آینه فاصله گرفتم و از اتاق بیرون اومدم.
بارما کاپور روی مبل نشسته بود با دیدنم از جاش بلند شد و به هندی چیزی گفت:

مرد تعظیمی کرد و از سالن بیرون رفت.
همراه بارما از سالن خارج شدیم بدون اینکه نگاهی به اطراف بندازم سوار ماشین
شدم.
راننده حرکت کرد، نگاه آخرم رو به خیابون های تهران دوختم به تک تک جاهایی که
خاطره داشتم.
کم کم ماشین از شهر خارج شد.
بعد از مسافتی ماشین توی فرودگاه ایستاد. راننده سریع پیاده شد و درو باز کرد از
ماشین پیاده شدیم.
مردی با لباس فرم اومد سمتمون و دوباره با لهجه ای هندی چیزی گفت و هلی کوپتری
رو نشون داد.
بارما کاپور سری تکون داد و دستش و نرم پشت کمرم گذاشت گفت:
- بریم.
با هم به سمت هلی کوپتر رفتیم اول بارما باال رفت دستشو سمتم گرفت تا باال برم.
بی میل دستم و توی دستش
گذاشتم و روی صندلی نشستم. بعد از چند دقیقه هلی کوپتر از زمین بلند شد.با نا امیدی به زمین کشورم که هر لحظه ازش دورتر میشدم چشم دوختم...
آهي كشیدم و چشمام روي هم گذاشتم بغض توي گلوم و با درد قورت دادم.
تا لحظه اي كه حس کردم هلي كوپتر نشست چشمام و باز نكردم.
با نشستن دستي روي بازوم چشمام و بازكردم.
- رسیدیم
سري تكون دادم و از جام بلند شدم.
از هلي كوپتر پریدم پایین، نگاهي به فرودگاه بزرگ اما ناشناس رو به روم انداختم.
آدما هاي جدید زندگي نامعلوم...
مردي با لباس هاي كه نشون مي داد یه هندي اصیله اومد سمتمون و تا كمر خم شد و
چیزي گفت.
بارما دستش و دور كمرم حلقه كرد،
سمت ماشین مشكي رنگ حركت كرد. به ناچار باهاش هم قدم شدم.
مرد در ماشین و باز كرد هر دو روي صندلي عقب جاي گرفتیم

 

ماشین با سرعت حركت كرد، از شیشه ی ماشین نگاهم رو به خیابون هاي شلوغ و نا
آشناي پیش روم دوختم.
مردم هاي جدید با نگاه و پوشش جدید.
ماشین كنار عمارتی كه نمای سر تا سر سفید داشت ایستاد و راننده سریع در ماشین و
باز كرد از ماشین پیاده شدیم.
هوا كمي گرم بود.
عمارت جالبي بود و با چند تا پله به در اصلي وصل مي شد، همین كه قدمي برداشتم در
عمارت باز و دختري با ساري دامن صورتی رنگ و موهاي مشكي باز و پوستي سبزه
اومد سمتمون،
با خنده بارما بغل كرد و بوسه اي روي گونه اش زد و به هندي چیزي گفت.
پوف كالفه اي كشیدم، حاال دیگه یه هم زبانم نداشتم.
دختر نگاه خیره اي بهم انداخت گفت...
متعجب برگشت و نگاهش و به بارما
دوخت البد می خواست بدونه من کیم.
بارما به هندی چیزی گفت که من فقط
تونستم اسم خودمو بفهمم.باهم به سمت عمارت رفتیم همین که وارد سالن شدم لحظه ای سرجام ایستادم اینجا چه
خبر بود؟
صدای بلند آهنگ هندی تمام سالن رو
برداشته بود.
تعدادی دختر درحال رقص بودن و تعدادی با لباس هایی که حدس
زدم برای شو لباس باشه با ژست خاص
از این سر سالن تا اون سر سالن می رفتن.
با دیدن ما صدای آهنگ قطع شد.
و دخترها به ترتیب کنار هم ایستادن و
همزمان تعظیم کردن.
بارما کمی صحبت کرد.
چیزی ازحرفاش نفهمیدم حرفاش که تموم شد.
به فارسی گفت:
- همراه من بیا باالبدون هیچ حرفی همراهش شدم.
از پله ها باال رفتیم در اتاقی رو بازکرد گفت:
-اینجا کمی استراحت کن بعد بیا تا بگم چکار کنی، بهتره االن حموم کنی لباس
هم توی کمد هست.
-بله
بارما رفت، وارد اتاق شدم.
نگاهی به اتاق کوچیک اما جمع و جور رو به روم انداختم.
درکمد رو باز کردم و لباسی برداشتم.
تنها دری که حدس زدم در سرویس
بهداشتی باشه رو باز کردم.
حدسم درست بود، وارد حموم شدم.
با دیدن حموم خیلی کوچیکی که فقط
یه دوش داشت، یاد اتاق ساشا و حموم اون شبمون افتادم...
بغض نشست توی گلوم لعنت به این دل که دلتنگشه.


لباسم و از تنم در آوردم و با قدم هایی که درد و حسرت با هم به همراه داشت به سمت
دوش رفتم.
قطرات آب که ریخت رو سرم، بغضم شکست و هق سر دادم.
میدونم که با اشک ریختن چیزی درست نمیشه این اشک های لعنتی تمومی نداره.
با حس سردی آب از زیر دوش بیرون اومدم.
بدنم و خشک کردم و لباسم و پوشیدم از حمام بیرون اومدم.
خسته روی تخت نشستم که در اتاق باز شد.
دختری ریزه میزه توی چهار چوب در ایستاد.
سوالی نگاهش کردم که به زور به فارسی گفت:
-آقا گفتن بیای.
لبخندی زدم.
- تو فارسی بلدی؟دست و پا شکسته گفت:
- کمی
سری تکون دادم از جام بلند شدم موهام هنوز نم داشت.
از پله ها پایین اومدم.
بارما کاپور کنار مردی ایستاده بود.
با دیدن من سری تکون داد به زبان هندی چیزی توضیح داد.
مرد نگاه خیره ای بهمانداخت بارما گفت:
- چرخی بزن
به اجبار چرخی زدم.
مرد لبخندی زد با آقای کاپور دست داد و رفت.
بارما اومد سمتم توی دوقدمیم ایستاد.
طره ای از موهای نم دارمو تو دستش گرفت قلبم از ترس شروع به تپیدن کرد.

نرم دستش و روی موهاي خیسم کشید
گفت:
-با موی خیس چقدر زیبا تر ميشي.
با نگاه لرزان فقط نگاهش كردم گفت:
- از فردا قراره زبان اینجا رو یاد بگیري،
یک هفته بعد باید توي یه شوي لباس شركت كني، كارم برام خیلي مهمه!
آروم لب زدم:
-بله
- بیا غذا بخور.
با هم سمت میز بزرگي كه تعداد زیادي دختر نشسته بودن رفتیم و توي سكوت غذا
خوردیم.
دو روزي مي شد كه زني اومده بود و زبان هندي باهام كار مي كرد.
زبان شیریني بود و خیلي سخت نبود.❤️

از صبح كه عمارت شلوغ و پر سرو صدا بود تا شب.
این چند روز خیلي فكر كرده بودم باید پیشرفت مي كردم. باید یه راهي پیدا كنم تا از
تمام آدم های اون عمارت انتقام بگیرم.
تازه معلم زبانم رفته بود كه همون دختر ریز اومد گفت:
- بیا باید تمرین كني.
از جام بلند شدم با هم پایین رفتیم.
بارما نبود و زني، دخترها رو همراهي مي كرد.
اومد سمتم و نگاهي بهم انداخت گفت:
- یه دور از این سر سالن تا اون سر سالن برو.
كاري كه گفته بود رو انجام دادم اولش سخت بود اما بعدش انگار لذت بخش مي شد.
یک هفته گذشت.
شب مراسمی تو یكي از بهترین كاخ هاي هند بود. توي این یك هفته فقط توي عمارت
بودم.موهاي بلندم رو خشک كردم و كت و شلوار سفیدی كه باید تبلیغاتشو مي كردم رو
پوشیدم كه زني وارد اتاق شد و
گفت:
- بشین روي صندلي.
نشستم موهاي بلندم رو تو دستش گرفت و شروع به سشوار كردن کرد و كمي به
صورتم رسید.
پاهامو توي آب ولرمی گذاشت و با حوله خشک كرد.
از جام بلند شدم چرخي زدم كه در اتاق باز شد...
کت و شلوار سفید و تاپ کوتاه زیرش جذابیت خاصی به هیکلم داده بود
بارما توی چهارچوب در ایستاد گفت:
-باید بریم.
و نگاهی به سرتا پام انداخت، از اتاق بیرون اومدیم .
همه از عمارت خارج شدیم سوار ماشین شدیم کمی دل شوره داشتم.
بعد از چند دقیقه ماشین کنار کاخ بزرگی که چراغونی بود ایستاد.

 

هی توی دلم تکرار می کردم
- من میتونم من میتونم.
یه دور تا ته سن رفتم از اینکه تونستم موفق بشم لبخندی زدم و این بار با اعتماد به نفس
بیشتری راه رفتم.
صدای دست و سوت بلند شد و از سن خارج شدم.
همین که از دید مردم پنهان شدم، نفس عمیقی کشیدم که لیوانی رو به روم قرار گرفت.
سر بلند کردم که با لبخند بارما رو به رو شدم.
- برای بار اولت عالی بود.
لبخندی زدم، هنوزم هیجان داشتم.
همین که برنامه تموم شد چند تا خبرنگار اومدن سمتمون و به زبون هندی تند شروع به
صحبت کردن.
بارما هم با ژست خاصی که گرفته بود جوابشون رو می داد.
فقط بعضی از کلمات رو فهمیدم بعد از چند دقیقه دو مرد قوی هیکل اومدن سمتمون. تا ماشین اسکورتمون کردن، دروغه اگه بگم هیجان نداشتم.
حس اینکه دارم مشهور میشم و میتونم خیلی کارها کنم، خیلی برام لذت بخش بود.
یک ماه می شد که هند اومده بودم و سخت درگیر یادگیری زبان هندی بودم.
امشب قرار بود دخترا برای شوی رقصی برن دلم می خواست که منم همراهشون می
رفتم.
کتاب جلوم باز بود که خدمتکار وارد اتاق شد و بسته ای رو روی تخت گذاشت.
دستو پا شکسته ازش پرسیدم:
- چیه؟
که فهمیدم بارما داده.
بسته رو باز کردم نگاهم به ساری دامن قرمز رنگی افتاد که سر تا سر کار شده بود.
از رنگ و مدلش خوشم اومد.
آرایشگر وارد اتاق شد و گفت:
- باید آمادت کنم آقا گفته امشب باید باشی

خوشحال شدم و لبخندی زدم دلم می خواست این ساری و دامن و تن بزنم،
آرایشگر کار صورتم رو انجام داد و موهامو لخت کرد.
لباس و پوشیدم و رو به روی آینه قرار گرفتم...
رنگ قرمز لباس با پوست سفیدم تضاد زیبایی رو ایجاد کرده بود چرخی زدم که به
کسی خوردم.
به هوای اینکه آرایشگره سرم رو بلند کردم، اما با دیدن بارما اونم تو فاصله کم هول
کردم و خواستم فاصله بگیرم که بازوی لختم رو چسبید.
نگاه خیره ایی به سرتا پام انداخت.
-می دونستم این لباس بهت میاد.
دستشو آروم روی بازوم کشید ازم فاصله گرفت و از اتاق بیرون رفت.
نگاه آخر رو توی آینه انداختم و از اتاق بیرون اومدم توی نور، درخشش لباس چندین
برابر می شد.
رفتم سمت ماشین و روی صندلی عقب کنار بارما نشستم.❤️

گاهی دلم می خواست بدونم بودن من چه نفعی براش داره.
ماشین ها پشت هم پارک شدن راننده درو برامون باز کرد بارما پیاده شد و دستش رو
گرفت سمتم.
سر انگشتامو آروم کف دستش گذاشتم و از ماشین پیاده شدم.
دستمو دور بازوش حلقه کردم باهم از روی فرش قرمزی که تا سالن بزرگ ادامه داشت
رفتیم.
تعدادی زن و مرد ایستاده بودن و سن نیم دایره ایی رو برای رقص آماده کرده بودن.
با چند نفری سالم کردیم خدمتکار برای پذیرایی اومد، چند دقیقه بعدش نوبت به مسابقه
رقص شد.
هیجان داشتم دخترا خیلی زحمت کشیده بودن با اینکه زبونشون رو درست نمی فهمیدم
اما خون گرم و مهربون بودن.
خانومی اعالم کرد که نوبت گروه پریمه با ذوق دستامو باال آوردم...
با ذوق دستامو باال آوردم و جلوی دهنم گرفتم.
صدای آهنگ شاد که بلند شد با ریتم شروع کردن به رقصیدن واقعا کارشون عالی بود.آهنگ اونقدر شاد بود که با ریتمش خودمو تکون می دادم با تموم شدن رقص صدای
دست و جیغ بلند شد.
همه منتظر اعالم برنده ها بودن اما بارما خونسرد بود وقتی اسم گروهمون رو اعالم
کرد جیغ خفیفی از خوشحالی کشیدم.
همه شروع به دست زدن کردن.
مردی تقریبا میانسال اومد سمتمون.
قد کوتاه و هیکل پری داشت، با بارما دست داد و با لهجه ایی غلیظ شروع به صحبت
کرد.
هیچی از حرفاشون نمی فهمیدم فقط تونستم از حالت چهره اش تشخیص بدم که یکی از
رقیب هاست.
بارما لبخندی زد و چیزی به مرد گفت فقط تونستم بفهمم که گفت:
-همو می بینیم و رفت.
با رفتن مرد بارما لیوان توی دستشو یک ضرب باال داد و گفت:
- به افتخار برنده شدنمون یه دور برقصیم.
دستمو توی دستش گذاشتم با هم وسط رفتیم دستشو دور کمرم حلقه کرد و کشیدتم توی
بغلش معذب دستمو روی سینه اش گذاشتم و آروم شروع به رقصیدن کردیم... 

همین که آهنگ تموم شد خم شد و پشت دستمو بوسید. بعد از تموم شدن مراسم به خونه
برگشتیم.
لباسامو عوض کردم و روی تخت دراز کشیدم نگاهم رو به سقف دوختم االان ایران چه
خبر بود.
پدر و مادرم و خواهرام چیکار می کردن ساشا حافظه اش رو به دست آورده یا نه آهی
کشیدم و به پهلو چرخیدم...
دو ماه از اومدنم به هند می گذره و با فشرده کار کردنم تونستم تقریبا زبان هندی رو یاد
بگیرم.
عصر ها با دخترا رقص تمرین می کردم
تقریبا رقصشون رو خوب یاد گرفته بودم.
فردا بازم شوی لباس داشتم.
دوباره باید تبلیغ یه برند بزرگ رو می کردم از اینکه بارما کار به کارم نداشت و فقط
منفعت تو کارش مهم بود می تونستم راحت این جا بمونم.
صبح زود بیدار شدم و بعد از گرفتن دوش منتظر نشستم تا آرایشگر بیاد.
نگاهم رو به لباس کرم رنگ روی تخت دوختم.❤️

یه لباس بلند تمام تور که روش از سنگ های اعال و گرون کار شده بود.
در اتاق باز شد و آرایشگر وارد اتاق شد با دیدنم لبخندی زد و شروع به کار کرد.
موهای بلندم رو بی گودی پیچید و تند شروع به زدن کرم به کل بدنم کرد. امروز یکی
از بزرگترین کار هام بود واگر موفق می شدم عکسم روی جلد مجله های هند می رفت.
لباس بلند دنباله دار رو پوشیدم موهام رو باز کرد و ادکلن زیر گردنم زد چرخی زدم.
چشماش برق زد و گفت:
- عالی شدی!
باهم از اتاق بیرون اومدیم. بارما با دیدنم خیره نگاهم کرد و رضایت رو می شد تو
چشماش خوند. اومد سمتم و دستم رو گرفت.
ماشین کنار ساختمان مجللی ایستاد.
تجمع مردم باعث شد کمی استرس بگیرم.
بارما دستم رو گرفت و گفت:
-آروم باش. هر دو از ماشین پیاده شدیم که خبرنگارا اومدن سمتمون.
بارما دستشو گذاشت روی کمرم و به جلو هدایتم کرد.
دوتا از بادیگاردا دو طرفمون ایستادن و از توی جمعیت سمت سالن رفتیم خانومی اومد
و بردتم توی اتاقی،
با هم وارد اتاق شدیم.
یه دور لباسم و آرایشم رو چک کرد با قدم های محکم و استوار از اتاق بیرون اومدم
نفسی عمیق کشیدم رفتم سمت سن.
با عشوه و قدمای منظم روی سن شروع به راه رفتن کردم نگاهم رو به روبروم دوختم
و مغرور ترین قیافه رو گرفتم
روبه جمعیتی که نشسته بودن ایستادم دستم و به کمرم زدم که صدای دست ها بلند شد.
کمی سرم رو خم کردم و راهی که اومدم رو برگشتم چند تا شرکت تبلیغاتی دیگه هم
مدل هاشون رو اجرا کردن.
بارما اومد سمتم و لبخندی زد و گفت:
- راضیم از اینکه آوردمت اینجا کارت بی نظیر بود.
لبخندی زدم و لیوان توی دستم رو کمی مزه کردم بارما قدمی بهم نزدیک شد و گفت

امشب باید یه برنامه ایی دیگه ایی رو هم اجرا کنی اگه بتونی کاری که میگم رو انجام
بدی انعام خوبی بهت میدم.
سرم رو بلند کردم و نگاهم رو خمار کردم و گفتم:
- مطمئن باش کاری که گفتی رو به درستی انجام میدم.
لبخندی زد و دستش رو آورد سمت صورتم با سر انگشتاش نرم زیر لبم کشید لیوانش و
زد به لیوانم و یه سر باال داد.
- میتونم بپرسم چیکار باید بکنم؟
- یه کار خوب ترس نداره
دستش و روی کمرم گذاشت و گفت:
- باید بریم دیر شده.
از انبوه جمعیت به سختی رد شدیم و سوار ماشین شدیم نگاهم رو به آسمون دوختم...
غروب بود که ماشین کنار یه ساختمون مجللی نگه داشت.

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : vidia
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 5.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 5.0   از  5 (0 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

آخرین حرف کلمه eqmfe چیست?