ویدیا 12 - اینفو
طالع بینی

ویدیا 12


دستم و توی دستش گذاشتم دستم و فشرد و گفت:
- همه کارها رو انجام دادم، بفرمایین.
باهم از فرودگاه بیرون اومدیم و سوار ماشین مشکی رنگی شدیم. نیویورک شهر شلوغ
و جالبی بود، اما من هیچ حسی نداشتم.
تمام فکرم درگیر صورتم بود، صورتی که شاید هرگز برام صورت نشه.
ماشین کنار خونه ی کوچیک و زیبایی ایستاد ویلیام در خونه رو باز کرد:
- اینجا همه چی برای راحتی شما هست
شب رو استراحت کنین، فردا باید برای بیمارستان آماده باشید. تنهاتون میزارم.
و بعد خداحافظی کرد و رفت.
با رفتن ویلیام پوشیه رو برداشتم و بارما کتش و در آورد و گره ی کراواتشو باز کرد
و روی مبل نشست.
روی مبل نشستم واقعا خسته بودم و دلم می خواست فقط بخوابم.
بارما نگاهی بهم انداخت و گفت:
- بهتره بری استراحت کنی فردا روز خیلی بزرگیه.یعنی میشه صورتم مثل قبل بشه؟
سری تکون داد و گفت:
- بهتر قبل از عمل به چیزای بد فکر نکنی!
ازجام بلند شدم این دست و اون دست کردم
- ممنون که کمکم می کنی.
- توام برای من منفعت خودمو داری بزار صورتت خوب بشه .
حرفی نزدم و به سمت اتاق رفتم روی تخت یک نفره دراز کشیدم نگاهمو به سقف
دوختم.
دوباره خاطرات گذشته جلوی چشمام زنده شدن و انتقام مثل یه پیچک دور قلبم پیچید.
کم کم چشمام گرم شدن و خوابم برد.
با تابش نور چشمامو باز کردم با گنگی نگاهی به اطرافم انداختم، اما با یاد آوری این که
کجا هستم سرجام نشستم.
مالحفه ی رومو کنار زدم و از جام بلند شدم آروم در اتاقو باز کردم و بیرون اومدم..

بوی قهوه کل سالن و برداشته بود. پا برهنه روی سرامیکا به سمت آشپزخونه رفتم.
با دیدن بارما که داشت قهوه می خورد سرجام ایستادم با دیدنم گفت:
- بیا چیزی بخور ماشین میاد باید بریم بیمارستان.
دستامو شستم و روی صندلی نشستم سرم و پایین انداختم دوست نداشتم بارما با دیدن
صورتم اشتهاش بسته بشه.
دوباره بغض نشست توی گلوم به زور چند تا لقمه خوردم و از جام بلند شدم.
رفتم سمت اتاق و لباس پوشیدم و پوشیه رو دوباره روی صورتم گذاشتم. دلم نمی
خواست مضحکه مردم باشم...
بعد از طی مسافتی ماشین کنار بیمارستان بزرگی نگه داشت از ماشین پیاده شدم.
استرس و ترس با هم به جونم افتاده بود، دست گرم باراما دور کمرم حلقه شد
و گفت:
- آروم باش.❤️

 

سری تکون دادم و باهم سمت بیمارستان رفتیم. ویلیام تو حیاط بزرگ بیمارستان روی
نیمکتی نشسته بود. با دیدن ما از جاش بلند شد و اومد سمتمون و گفت:
- صبحتون زیبا.
باراما باهاش دست داد سالمی زیر لب گفتم که گفت:
- دکتر منتظره.
با هم به سمت ساختمان بیمارستان رفتیم ویلیام با پرستاری صحبت کرد.
رفتیم سمت در سفیدی، ویلیام چند ضربه به در زد بعد از لحظه ایی در و باز کرد و
گفت:
- منتظرتون می مونم.
واقعا از این که داخل نیومد خیلی خوشحال شدم به همراه باراما وارد اتاق شدیم.
مرد میانسالی پشت میز نشسته بود و با دیدن باراما از جاش بلند شد لبخندی زد و دست
باراما رو به گرمی فشرد.
معلوم بود داشتن با هم احوال پرسی می کردن دکتر با دیدنم لبخندی زد و تعارف به
نشستن کرد، کنار باراما نشستم.
دکتر چند کلمه ایی با باراما صحبت کرد ولی هیچی نفهمیدم.از جاش بلند شد و به سمتم اومد چیزی گفت که نفهمیدم باراما به فارسی گفت:
- پوشیه رو بردار.
بی میل و با دست لرزون پوشیه رو برداشتم، دکتر روی صورتم خم شد و با دقت
چونمو اینور و اونور کرد، رو به بارما شروع به صحبت کرد.
وقتی حرفاش تموم شد سوالی باراما رو نگاه کردم گفت:
- دکتر میگه باید بستری شه و کارای اولیه رو انجام بده.
- امروز بستری شم؟
- اینطوری بهتره.
سری تکون دادم و گفتم:
- باشه.
بارما رو به دکتر کرد و توضیح داد و دکترم موافقت خودشو اعالم کرد و دکمه ایی رو
فشار داد.

 

بعد از چند دقیقه در اتاق باز شد زن جوانی وارد اتاق شد دکتر باهاش صحبت کرد.
بارما گفت:
- پاشو باید بریم به اتاقی که برات آماده کردن .
همراه پرستار از اتاق بیرون اومدیم، ویلیام اومد به سمتمون.
سرمو پایین انداختم تا صورتمو نبینه با بارما شروع به صحبت کرد.
پرستار در اتاقو باز کرد و چیزی گفت که متوجه نشدم. بارما دید چیزی نفهمیدم گفت:
- لباس روی تخت هست لباساتو عوض کن
از اتاق بیرون رفتن لباس بیمارستانو پوشیدم و لباسای خودمو جمع کردم .
بارما همراه پرستار وارد اتاق شدن. روی تخت دراز کشیدم و پرستار ازم خون گرفت
و از اتاق بیرون رفت.
نگاهم و به بارما دوختم خیلی احساس بی کسی و تنهایی می کردم.
نمیدونم از نگاهم چی خوند که خم شد و پیشونیمو گرم بوسید و زمزمه کرد:
- آروم باش و استرس به خودت وارد نکن.

چشمامو باز و بسته کردم دستمو توی دستش گرفت و پشت دستمو نوازش کرد چشمامو
بستم.
دو روز از بستری شدنم میگذره و تمام آزمایشات الزمو انجام دادم و منتظر تایید دکتر
بودم.
روی تخت نشسته بودم و کتابی توی دستم بود، که بارما همراه دکتر و یه پرستار وارد
اتاق شدن.
دکتر لبخندی زد و حالمو پرسید و بارما حرفای دکترو برام ترجمه کرد:
- امروز روز بزرگیه و قراره برای عمل بری پس قوی باش!
لبخندی پر از استرس به دکتر زدم...
دکتر رو به پرستار کرد و چیزایی توضیح داد پرستار تند تند سرشو تکون می داد.
بارما همراه دکتر از اتاق بیرون رفت.
پرستار اومد سمتم و لباسای تنم و عوض کرد سرمی به دستم زد. در باز شد و
برانکاردی آوردن از تخت پایین اومدم و روی برانکارد دراز کشیدم. دو پرستار دو
طرفم ایستادن.
دلم شور میزد و احساس ترس تمام وجودمو گرفت.از اتاق که بیرون اومدیم؟ بارما و ویلیام پشت در بودن نگاهم رو به بارما دوختم که
اومد طرفم و کنار برانکارد ایستاد.
دست سردم و توی دستش گرفت کمی آروم شدم و از اینکه کسی کنارم هست و تنها
نیستم.
کنار در اتاق عمل بارما چیزی به پرستار گفت و اونا کمی دورتر ایستادن نگاهش و بهم
دوخت و گفت:
- نگران نباش من این بیرون منتظرت می مونم.
چشمام و روی هم گذاشتم بارما ازم فاصله گرفت.
همراه پرستارا وارد اتاق سرد و ساکت اتاق عمل شدیم دوباره ترس افتاد تو وجودم.
بغضی نشست توی گلوم.
چند تا دکتر وارد اتاق شدن روی تخت دراز کشیدم پرستار مالحفه ای رو روم کشید،
سرمو تنظیم کرد.
دکترا باالی سرم اومدن. دکتر خودم لبخندی زد و چشماشو به معنی این که آرامش
داشته باش، روی هم گذاشت.
اما باز هم ترس و استرس داشتم.
پرستار آمپولی زد. کم کم احساس گیجی بهم دست داد. حس کردم چقدر سبکم و دلم
میخواد پرواز کنم، چشمام کم کم بسته شد و توی دنیای بی خبری فرو رفتم...

با گیجی و سر درد چشمام را باز کردم نگاهم به سقف سفید باالی سرم افتاد.
احساس کردم روی صورتم یه بار صد کیلویی گذاشتند.
چشمام رو چرخوندم نگاهم به پرستار افتاد که در حال تنظیم کردن سرم روی دستم بود،
با دیدن پرستار دوباره یاد تمام اتفاقایی افتادم که در این مدت برام رقم خورده بود.
دستمو آروم و با احتیاط باال آوردم و خواستم صورتمو لمس کنم که پرستار متوجه شد و
سریع مانع این کار شد. و شروع به صحبت کرد ولی من باز هم چیزی از حرف هاش
و متوجه نشدم.
صورتم می سوخت، پرستار اتاق را ترک کرد.
دوباره من موندمو یک اتاق خالی و کوهی از درد، با دیدن بارما همراه پرستار دلم
گرم شد که حداقل تنها نیستم با لبخند اومد کنار تختم:
- خوبی؟
با اشاره ی چشمام بهش فهموندم که خوبم.
اشاره ای به صورتم کردم دستمو تو دستش گرفت.
- خوب میشه، آروم باش تازه عمل کردی.

 

پرستار بعد از چک کردن وضعیتم از اتاق خارج شد. دلم می خواست هر چه زودتر
چهره خودمو تو آینه می دیدم، ولی مگه با این همه باند میشد که دید.
بعد از یک ساعت دکتر وارد اتاق شد و با بارما مشغول صحبت شد. چشم به دهن دکتر
و بارما دوختم شاید از بین صحبت کردنشون چیزی متوجه بشم.
ذهنم در گیر این بود که این دوتا چی بهم میگن که در باز شد و مردی وارد اتاق شد.
با دیدنش یک لحظه شوکه شدم.
این اینجا چیکار می کنه نه اشتباه می کنم امکان نداره که اون باشه.
نگاهی بهم انداخت که نگاهمو ازش گرفتم.
اومد کنار تختم و آروم دستشا روی سرم قرار داد، با دیدن اتیکت روی لباسش چشمایم
رو ریز تر کردم تا بهتر ببینم. zarin behrad.Dr
متعجب تر از قبل بهش چشم دوختم.
بعد از دیدن باند و چکاب صورتم با دکتر از اتاق خارج شد.
یعنی منو شناخت؟ اونم با این همه باند؟!
باورم نمیشد بهراد اونم تو آمریکا خوبه می گفت که دیگه قصد بازگشت به آمریکا
نداره.
خوبه از قدیم میگن رو حرف هیچ مردی نباید حساب جداگانه ای باز کرد واقعا درست
گفتن....((( بعلهههه دکتر بهراد زرین... ملاقات با بهراد))

با نگاه متعجب به بارما چشم دوختم، یعنی اون از حضور بهراد زرین تو بیمارستان با
خبر بود.
از این همه سردر گمی هر لحظه گیج تر و گیج تر میشدم.
خدایا اینجا چه خبره؟ درد خودم کم نبود حاال دیدن بهراد اونم تو این وضعیت.
دو هفته از عمل صورتم می گذشت. خدا را شکر تو این مدت بهراد ندیدم. بارما وارد
اتاق شد:
- امروز دکتر برا برداشتن باند صورتت میاد.
هم خوشحال شدم و هم استرس گرفتم.
منتظر اومدن دکتر بودم که بعد دو ساعت با بهراد وارد اتاق شد.
با دیدن بهراد دوباره خاطرات تلخم زنده شد. نگاه خیرهام را بار دیگر بهش دوختم دلیل
این نگاهمو نمی فهمیدم.
افکار گوناگون از هر طرف بهم هجوم میاوردن، اگر االن چهره من و ببینه عکس
العملش چیه؟ اگر عملم موفقیت آمیز نباشه اونوقت چیکار کنم؟
دیگه تحمل درد کشیدن دوباره ندارم کاش همه چی خوب تموم بشه.❤️

بی توجه به نگاه من مشغول صحبت با دکتر شد. بعد حرف زدن با دکتر بهراد اومد
سمتم، و بدون حرفی شروع کرد به برداشتن باند از روی صورتم کرد.
قلبم از شدت استرس و هیجان تند میزد.
دست هام از فشار روحی زیادی که رو دوشم بود بی حس و سرد شده بودن. با هر
دور، باندی که از صورتم کم میشد، قلبم زیر رو میشد.
چشمامو بستم با حس خنکی پوستم بااسترس و لرزشی که در صدام بود گفتم:
- میتونم االن چشمامو باز کنم؟
بهراد متعجب به من نگاه کرد:
- ببخشید شما میتونید فارسی حرف بزنید؟!
-بله میتونم.
- این که خیلی عالیه، بله فقط آروم و با احتیاط.
آروم چشم هامو باز کردم. دکتر اومد جلو و با موشکافی و دقت کامل صورتمو این ور
و اونور کرد و چیزی به بهراد گفت و اونم توی پرونده یاد داشت کرد.
دلم می خواست هر چه زودتر صورتمو ببینم.برام جا تعجب بود که چرا بهراد با دیدن صورتم عکس العملی نشون نداد.
بهراد لبخندی زد.
- ویدا این چند روز باید مراقب صورتت باشی پوستت هنوز حساسه و نیاز به ترمیم و
بازسازی داره.
- متعجب از این که بهراد چرا منو ویدا صدا زد، در حالی که من ویدیا هستم به بارما
چشم دوختم چشمایش را روی هم گذاشت به معنی سکوت.
در جواب بهراد سری تکون دادم به عالمت باشه.
بهراد درحالی که لبخندی به لب داشت همراه دکتر از اتاق خارج شد رو به بارما کردم
و گفتم:
- میشه یک آیینه بهم بدی صورتمو ببینم.
- فعال صبر کن تا چند روز بعد عجله ات برا چیه؛ هنوز وقت هست. با ترس نگاهی به
بارما انداختم:
- راستشو بگو نکنه صورتم خوب نشده.
دست شو گذاشت رو لباش

هیس، آروم باش نباید ناراحت بشی یا گریه کنی االن فقط باید آرامشت و حفظ کنی.
میخوای تمام زحمتا به هدر بره؟
سری تکون دادم و آروم دراز کشیدم.
اما فکرم درگیر بهراد شد.
چطور شده که برگشته آمریکا، االن خانواده و بقیه چیکار می کنن.
با یاد آوری ساشا دردی تو قلبم احساس کردم که از هر طرف بهم هجوم میاوردن از
شدت درد به خودم چنبره میزدم.
کاش میشد از بهراد می تونستم بپرسم که آیا ساشا حافظشو به دست آورده یا نه؟
تو همین افکار بودم که بهراد وارد اتاق شد. هول کردم و با ترس نگاهی بهش انداختم
نکنه افکارمو به زبون آورده باشم و اونم شنیده باشه؟
وای خدای من االن چیکار کنم؟!
با لبخند ملیحی گفت:
- خوب امروز حالتون چطوره؟
با نفس عمیقی از سر رضایت گفتم:
- بهترم.
- خوبه پس.ناباورانه بهش چشم دوختم، یعنی واقعا بهراد منو نشناخته جای تعجب داشت برام و
آروم بهم نزدیک شد و دستش را روی تخت گذاشت و چشماش رو به چشمام دوخت
- چشماتون من و یاد شخص خاصی تو زندگیم می ندازه.
از سر کنجکاوی با لرزشی که تو صدام بود گفتم:
- حتما اون فرد خاص عشقتون بوده؟
چهره اش کمی ناراحت شد و گفت:
- نه، یه فرد دیگه ای بود که کل زندگی ما رو تغییر داد. بیخیال دیگه مهم نیست بهتره
بحث عوض کنیم.
- بله مهم نیست.
بارما وارد اتاق شد:
- سالم، ویدا عزیزم بهتری امروز؟
سوالی نگاهش کردم، و تا رقتن بهراد حرفی نزدم. همین که بهراد از اتاق خارج شد
نگاهمو به بارما دوختم.


ناباورانه بهش چشم دوختم، یعنی واقعا بهراد منو نشناخته جای تعجب داشت برام و
آروم بهم نزدیک شد و دستش را روی تخت گذاشت و چشماش رو به چشمام دوخت
- چشماتون من و یاد شخص خاصی تو زندگیم می ندازه.
از سر کنجکاوی با لرزشی که تو صدام بود گفتم:
- حتما اون فرد خاص عشقتون بوده؟
چهره اش کمی ناراحت شد و گفت:
- نه، یه فرد دیگه ای بود که کل زندگی ما رو تغییر داد. بیخیال دیگه مهم نیست بهتره
بحث عوض کنیم.
- بله مهم نیست.
بارما وارد اتاق شد:
- سالم، ویدا عزیزم بهتری امروز؟
سوالی نگاهش کردم، و تا رقتن بهراد حرفی نزدم. همین که بهراد از اتاق خارج شد
نگاهمو به بارما دوختم.این ویدا ویدا میگی این اصال کیه؟
- اسم جدیدت، ویدا آریان
- چی، چرا آخه؟
- برا امنیت خودت این کارو کردم.
چشمام ریز کردم و گفتم:
- چهره ام چی نکنه اونم تغییر دادی؟
بارما نگاهی بهم کرد و لبخندی زد. برگشت سمت پنجره پشت به من گفت:
- بهتره االن سکوت کنی و منتظر بمونی.
در افکارم غرق بودم که...
ناگهان برگشت. متعجب بهش نگاهی کردم که از توی کمد آینه ای برداشت و اومد
سمتم.
- چشماتو ببند تا نگفتم حق نداری باز کنی.
با استرس و اضطراب چشمامو بستم.

حاال آروم چشماتو باز کن.
پلک هام لرزید و آروم چشمام رو باز کردم. یه لحظه با دیدن دختری که توی آینه بود
شوکه شدم سرم و باال آوردم.
- این صورت...
بارما نذاشت حرفمو ادامه بدم و لبخندی زد و گفت:
- چهره جدید نیاز به هویت جدید داشت.
و این تویی ویدا آریان مدلینگ جدید بارما کاپور.
- اما آخه...
- اما چی؟ تو که ته چهره ایی از ویدیا سابق داری پس نگران چی هستی؟
به تخت تکیه دادم و دوباره تو آینه به چهره جدیدم خیره شدم.
این چهره جدیدمه پس باید اخالق و رفتارمو هم تغییر بدم.
- تو گفتی مدلینگ جدیدیت؟
بارما سری تکون داد.❤️

 

آره تا آخر ماه بعد قراره یک فستیوال پاییزه تو شهر نیویورک دایر بشه که برند های
معتبر ساپورتش می کنن و من میخوام تو هم شرکت کنی.
- اما من...
- نگران نباش تا هفته بعد مرخص میشی.
- اما...
- اما چی این یکه فرصت استثناییه که هر کسی شانس شرکت پیدا نمی کنه پس بهتره به
این فکر کنی تا توی تستی که ازت می گیرن قبول بشی، این قبولی یعنی یک گام بلند
برای مشهور شدنت.
حرفای بارما ذهنمو خیلی درگیر کرد و یه بار دیگه امید به دلم برگشته بود.
بارما خداحافظی کرد و رفت.
ساعت از نیمه های شب گذشته بود و خواب به چشمام نمی اومد در اتاق باز شد سرمو
چرخوندم که نگاهم به بهراد افتاد.
ماک بزرگی دستش بود با دیدن نگاهم لبخندی زد گفت:
- هنوز بیداری؟ چرا نخوابیدی؟خوابم نمی بره.
- میخوای با هم کمی صحبت کنیم؟
سری تکون دادم و گفتم:
- خیلی هم خوبه موافقم.
وارد اتاق شد و در بست. ماک قهوه توی دستش و به سمتم گرفت.
با لبخندی گفتم:
- نه ممنون
روی صندلی نشست گفت:
- خیلی خوشحالم که تو این شهر غریب یه هم وطن می بینم.
- راستی چطور شد که سر از این شهر در آوردین؟
تو جام کمی جا به جا شدم
- خوب راستش رو بخواید من مقیم اینجا هستم.
- با پدر و مادرت؟

نمی دونستم که چی در جواب سوالش بگم:
- خوب راستش و بخوای من پدر و مادرمو از دست دادم و در حال حاضر با آقای
کاپور زندگی می کنم.
چشماشو تنگ کرد.
- اسم و فامیل این مرد خیلی برام آشناست نمیدونم قبال کجا شنیدم.
وای االن چیکار کنم هول شدم و گفتم:
- ایشون یک بیزینس من بزرگ هستن شاید قبال اسمشونو شنیدید.
سری تکون داد.
- شاید
- خوب حاال بگو شما چرا اینجایید نکنه با خانواده در این شهر سکونت دارید؟
آهی کشید.
- نه تنهام؛ خانوادم ایران هستن.❤️

خوبه
کمی با بهراد حرف زدم، اما هیچی راجب خانواده اش و بقیه نگفت.
خیلی تو دار بود از جاش بلند شد:
- خوب من برم سرتون درد آوردم.
لبخندی زدم.
- نه خوشحال شدم.
- منم، اما تن صداتون و چشماتون برای من خیلی آشناست.
شونه ای باال انداختم.
- نمیدونم
- شب خوش
- شب خوش
با رفتن بهراد رو تخت دراز کشیدم و نگاهم و به رو به روم دوختم.دلم شور آینده می زد، اگر ایران برگردم قراره چی اتفاقایی رخ بده. آه پر دردی کشیدم
و چشمام رو بستم.
یک هفته ی باقی مانده ی توی ییمارستان گذشت این مدت با بهراد کمی صمیمی تر شده
بودم.
ازم قول گرفته بود که باز هم همدیگر و مالقات کنیم منم از خدا خواسته قبول کردم.
بالخره روز موعود رسید بعد از چند هفته از بیمارستان مرخص شدم.
صورتم هنوز ملتهب بود و باید مراقبت زیادی می کردم. لباسامو پوشیدم و منتظر
اومدن بارما بودم.
در اتاق باز شد و بهراد وارد اتاق شد لبخندی زد.
- داری میری؟
- آره دیگه، خدا رو شکر داشتم خسته میشدم.
- درسته میدونم فضای بیمارستان خیلی آدمو خسته می کنه و روحیه آدم کسل میشه
خوشحالم که شاد می بینمت.
سری تکون دادم
- خدا دوباره زندگی رو بهم برگردوند...

دستشو سمتم دراز کرد دستمو توی دستش گذاشتم گرم دستمو فشرد و گفت:
- یادت نره بهم سر بزنیا منم اینجا تنهام.
- حتما
- مراقب خودت باش.
بارما وارد اتاق شد و گفت:
_آماده ای؟
- بله
- بریم؟
- بریم
دستشو پشتم قرار داد و با هم از اتاق خارج شدیم.
ویلیام با دیدنم گفت:
- تبریک میگم از این که زیباییتون رو دوباره به دست آوردید.ممنونم از این همه سخاوتتون.
با هم سوار ماشین شدیم.
نگاهم به خیابون های بارون زده دوختم.
چقدر دلم هوس پیاده رویی توی بارون کرد.
وارد یک کوچه تنگی شدیم و ماشین گوشه ای پارک کرد و با بارما پیاده شدیم.
وارد خونه نقلی شدیم.
بارما رو کرد بهم گفت:
- بهتره کمی استراحت کنی.
- از بس تو بیمارستان استراحت کردم حالم از استراحت بهم می خوره
- باشه هر طور راحتی، پس من رفتم دوش بگیرم.
- باشه
- توام بهتره لباسا تو عوض کنی تو کمد برات چند دست لباس چیدم.
- باشه ممنون.❤️

وارد اتاق شدم بدون اینکه آب به صورتم بخوره بدنمو شستم و پیراهن کوتاه حریری
پوشیدم...
موهامو باالی سرم بستم.
از اتاق بیرون اومدم که بارما از اتاقش بیرون اومد شلوارک مشکی پوشیده بود و باال
تنه اش لخت بود حوله کوچیکی دور گردنش بود.
هر دو لحظه ایی بهم خیره شدیم زودتر از بارما چشم ازش گرفتم و راهمو به سمت
آشپزخانه کج کردم.
زیر چایی رو روشن کردم و به سالن برگشتم بارما با دیدنم گفت:
- بیا بشین باید حرف بزنیم.
بدون حرف رفتم رو مبل رو به روش نشستم. تکیه داد به مبل و پاشو رو پاش انداخت.
-قبال بهت گفتم که فستیوال جشن پاییزه هست.
سری تکون دادم.
- هر طور شده باید نفر اول بشی!
- به نظرت االن با این شرایط اونم بین این همه مدل من میتونم؟چرا نتونی؟ هیچ چیز برای آدم نشد نداره. از فردا توی خونه تمرین می کنی.
برات همه چیز آماده کردم. از فردا تمرینای سختی داری چیزی تا جشنواره نمونده.
متفکر به میز رو به روم خیره شدم. بعد از خوردن غذای مختصری برای استراحت به
اتاقم رفتم.
صبح با صدای بلند موزیک چشم باز کردم با حالت گیجی نگاهی به اطرافم انداختم.
با یاد آوری این که کجا هستم از جام بلند شدم صورتم با مواد مخصوص شست شو دادم
از اتاق بیرون اومدم.
بارما با دیدنم لبخندی از سر رضایت زد و گفت:
- بیا صبحانه ات رو بخور باید خودم باهات کار کنم.
- توی خونه؟
سری تکون داد:
- آره، نباید کسی از حضورت در اینجا با خبر بشه، تا زمانی که وارد فستیوال بشی.
تو فکر فرو رفتم این مرد عجیب خیلی نکته سنج و زیرک و ریسک پذیر بود.
بعد از خوردن صبحانه به سالن برگشتم... 

بارما لباسی گرفت طرفم اینو بپوش و بیا...
لباس از دستش گرفتم و وارد اتاق شدم.
لباس و پوشیدم و از اتاق بیرون اومدم.
نگاهی بهم انداخت.
اومد سمتم، دست برد الی موهام و بازشون گذاشت. گوشه سالن ایستاد و با جدیت تمام
گفت:
- شروع کن.
قدمی برداشتم.
با عصبانیت گفت:
- مگه داری میری سرکار! سرتا باال بگیر، سینه ات بده جلو بعد هم یه پات بزار جلو؛
حاال از اول شروع کن.
کارایی که گفته بود انجام دادم.
سوالی نگاهش کردم سری تکون داد:
- بد نیست ولی هنوز باید تمرین کنی.

 

تا بعد از ظهر با بارما تمرین کردم.
یک هفته کارمون کال فقط تمرین کردن اونم تو یک آپارتمان شصت متری شده بود.
از شدت خستگی ته سالن نشسته بودم که بارما از اتاق اومد بیرون.
- من میرم بیرون تا عصر نمیام.
سری تکون دادم باشه، نگاهی بهم انداخت.
- یادت نره هفته بعد جشنواره هست پس به جای نشستن پاشو تمرینات ادامه بده
کالفه و خسته از این همه گیر دادنای بارما بلند شدم.
- فهمیدی که چی گفتم؟
- باشه، چشم
بارما از خونه بیرون رفت. تاپ و شلوارکی پوشیدم، موهامو باز کردم.
چشمامو بستم و سعی کردم فضای فستیوال تجسم کنم حس کردم االن روی سن ایستادم و
نگاه های همه به سمت منه.
آروم شروع به قدم برداشتن کردم تا نصف سالن اومدم که زنگ به صدا در اومد تعجب
کردم این وقت ظهر کی میتونه باشه.با تردید و دو دلی به سمت در رفتم.
از چشمی در به بیرون نگاه انداختم با دیدن بهراد تعجبم بیشتر شد.
اینجا چیکار می کنه!
در و باز کردم. با دیدنم لبخندی زد و جعبه شکالت به سمتم گرفت.
- تعارف نمی کنی بیام داخل؟
از جلوی در کنار رفتم.
- سالم بفرمایید داخل
وارد خونه شد و نگاهی به اطراف انداخت. رفتم سمت آشپزخانه چه عجب از این طرفا!
- خوب هر چی منتظرت بودم دیدم نیومدی گفتم بهتره خودم بیام.
- کار خوبی کردی، االن میام شما بفرمایید بشینید.
قهوه جوش روی گاز گذاشتم و فنجون هارو تو سینی چیدم.
قهوه که آماده شد تو فنجونا ریختم و سینی به دست سمت سالن رفتم.
بهراد طبق معمول روی مبل نشسته بود... 

سینی رو روی میز گذاشتم.
- خیلی خوش اومدی.
روی مبل کمی جا به جا شد.
- ممنون؛ صورتت انگار خیلی خوب شد.
دستمو آروم روی صورتم گذاشتم.
-آره خیلی!
سری تکون داد.
- آقای کاپور نیستن؟
- نه رفتن بیرون.
کمی صحبت کردیم بهراد از جاش بلند شد.
- خوب بهتره من دیگه برم
- شام بمونید.نه ممنون، امیدوارم دوباره باز همدیگه رو ببینیم.
- حتما، راستی هفته دیگه یک فستیوال جشن پاییزه هست دوست داشتید و عالقه مند
بودید می تونید بیاید. خوشحال میشم که اونجا ببینمتون.
- برای دیدن میری؟
سری تکون دادم و لبخندی زدم.
- آره
- حاال که یک خانم زیبا داره ازم دعوت می کنه حتما میام.
دستمو سمتش دراز کردم.
- پس تو جشنواره می بینمت.
دستم و گرم فشرد.
- به امید دیدار.
با رفتن بهراد روی مبل دراز کشیدم نگاهمو به سیب توی ظرف میوه دوختم.
فکرم بد درگیر برگشت به ایران بود.


بی هوا بلند شدم و سیب و از توی ظرف روی میز برداشتم و گازی بهش زدم.
یک هفته هم گذشت و بآلخره شب مراسم جشنواره فستیوال رسید بازم استرس داشتم.
همراه بارما سوار ماشین شدیم بعد از طی مسافتی ماشین کنار ساختمون نگه داشت.
بدون جلب توجه وارد ساختمون شدیم.
پیشخدمتی در سالن برامون باز کرد. با دیدن جمعیت زیاد توی سالن اضطرابی کل
وجودمو در بر گرفت.
زنی با دیدن بارما به سمتمون اومد، با بارما شروع به صحبت کرد.
زن نگاهی بهم انداخت و سری تکون داد. اومد طرفم و دستمو گرفت.
بارما اومد کنارم و گفت:
- خوب من میرم یه جایی زود بر می گردم
- باشه
بارما سالن و ترک کرد...
با بی میلی و بدون حرفی زیر دست زن نشستم با مهارت خاصی شروع به کار کرد.
موهام رو سشواری کشید و بدون اینکه مدلی بده پشت گردنم ریخت.آرایش مالیمی روی صورتم انجام داد.
خدمتکاری از دور در حال نزدیک شدن به ما بود. در حالی که لباس بلندی رو در دست
داشت.
از دور چاک بلند سمت چپ لباس و آستین یک طرفه پفکیش به چشم میومد و در
دست دیگه اش دستکش بلند تا باالی آرنج.
لباس از خدمتکار گرفتم و به سمت اتاق پرو رفتم و به کمک یک خدمتکار دیگه لباس
پوشیدم.
کفش های پاشنه دار مو پوشیدم و سعی کردم تعادلمو روش حفظ کنم.
با اشاره ی زن چرخی زدم، سری به معنی تایید تکون داد.
نیم ساعتی گذشت روی صندلی نشسته بودم.
صدای موزیک و دست های مکرر حاضرین در سالن به گوش می رسید در سالن باز
شد و ویلیام وارد اتاق شد با دیدنش از جام بلند شدم.
نگاهی به سر تا پام کرد، ابرویی باال انداخت و لبخندی از رضایت بر لبش خود نمایی
می کرد؛ انگشت شصت و اشاره اش رو بهم نزدیک کرد .
به معنی عالی.
و به هندی گفت :
- نوبت تو شده..

نفسی کشیدم و همراه ویلیام از سالن بیرون اومدیم.
صدای پر از هیجان مردی که فقط اسم خودم و بارما رو فهمیدم، همه جارو گرفته بود .
پرده کنار رفت و لحظه ای نگاهم به تجمع مردمی افتاد که چشم به سن دوخته بودن.
قدمی برداشتم. با خوردن نور مستقیم لحظه ای چشمام و بستم تا استرسی که درونم بود
کنترل کنم.
قدم بعدی رو خرامان تر برداشتم که صدای موزیک بلند شد.
سرم و باال گرفتم و سینه ام رو جلو دادم.
با تن نازی و عشوه شروع به راه رفتن کردم.
با هر قدمی که بر می داشتم موهای بلندم پخش می شد چرخی زدم و با لوندی دستی
الی موهام بردم.
صدای دست ها بلند شد خم شدم و لبخندی زدم.
از سن خارج شدم و با نگاهم در میان ازدحام جمعیت دنبال بارما بودم.
دورم شلوغ شد و عده ای دورم تجمع کردن. در این حین روی صندلی وسط سالن نگاه
آشنایی به چشمم خورد دقیق تر که شدم متوجه حضور بهراد شدم.❤️

وقتی دید متوجه حضورش شدم
از روی صندلی بلند شد آروم به سمتم اومد.
- تبریک میگم، نگفته بودی مدلینگ هستی!
لبخندی زدم.
- خوب نپرسیده بودی!
دستی روی شونه ام نشست.
برگشتم به سمت صاحب این دست که نگاهم به نگاه بارما افتاد لبخندی زد و شونه ام رو
فشار داد.
ته دلم گرم شد از اینکه بارما کارم رو تایید کرده از خوشحالی تو پوست خودم نمی
گنجیدم.
چند تا عکس دست جمعی و تکی گرفتم.
از اینکه مورد قبول قرار گرفته بودم، خیلی خوشحال بودم حس مفید بودن داشتم.
کنار بارما ایستاده بودم که بهراد اومد سمتمون گفت:
- موفق باشی، کارت عالی بود من به نوبه خودم خوشم اومده بود دیگه داورا نمیدونم.راستی یه سوال دوباره همو می تونیم ببینیم؟
- بله حتما.
کمی خم شد
- شب خوش ستاره امشب فستیوال.
و بعد از خداحافظی و دست دادن به بارما رفت.
یک ماه میشد که نیویورک بودیم و تقریبا هر روز برای تبلیغات یه جا بودم.
از دیدن عکسم روی مجله های مد و زیبایی غرق لذت میشدم.
بعد از یک روز کاری و دوش آب گرم رو به روی آینه نشستم تا موهامو خشک کنم
نگاهی به چهره ی جدیدم انداختم.
دلم برای خودم تنگ شده بود اما اون صورت یاد آور خاطرات بد گذشته ام بود .
ناگهان به خودم اومدم اآلن من ویدا آریان هستم یه مدلینگ نوپا ولی در حال درخشیدن.
نگاهی به ساعت انداختم.
- وای دیرم شده.
سریع سشوار روشن کردم و موهامو خشک کردم. یک آرایش ملایم کردم..

لباس آبی فیروزه ای کوتاه به تن کردم. یک کیف دستی مشکی به دست گرفتم و کفش
مشکی پوشیدم.
بعد از یک ماه تو کافه با بهراد قرار داشتم پالتوی پاییزه هم رو لباسم پوشیدم.
راننده کنار در منتظرم بود. سوار ماشین شدم و نگاهم رو با لذت به خیابون های
بارونی نیویورک دوختم.
عابرهای پیاده ای که دو نفره زیر بارون قدم می زدن توجه ام رو جلب کرد.
آهی از سر حسرت کشیدم. حس تنهایی ناخودآگاه کل وجودمو فرا گرفت.
ماشین کنار کافه که قرار داشتیم ایستاد .
کالهم رو کمی جلو کشیدم تا گچهره ام زیاد مشخص نباشه.
وارد کافه شدم.
با اشاره گارسون به طبقه ی باال که از قبل رزرو شده بود رفتم.
بدون جلب توجه به سمت پله هایی که به طبقه ی باالی کافه وصل میشد رفتم.
از پله ها آروم و با دقت باال رفتم.
بهراد با دیدنم از جاش بلند شد، اومد سمتم، در دو قدمیم ایستاد لبخندی زد گفت:❤️

ممنونم که اومدی
لبخندی زدم.
- چرا نباید به دیدن دوست و هم زبانم نمی اومدم؟
صندلی و به رسم ادب عقب کشید با لبخند روی صندلی نشستم.
بهراد رو به روم نشست گفت:
- آقای کاپور خوبن ؟
سری تکون دادم.
- بله، سالم رسوندن.
گارسون برای سفارش اومد بهراد قهوه سفارش داد. با رفتن گارسون بهراد گفت:
- ویدا یه پیشنهاد کاری داشته باشی قبول می کنی؟
به صندلیم تکیه دادم متفکر چشم به چشماش دوختم.
- تا اون پیشنهاد کاری چی باشه...خوب میدونی، خاندان ما جزو خانواده هایی هستن که تو کار مد و فشن هستن و
برادرهای من شرکت بزرگی دارن.
راستش از اون شبی که تو فستیوال اجرای زیباتو دیدم، فکرو ذهنم و درگیر کردی و به
برادرم پیشنهاد دادم.
قیافه ام رو متعجب کردم و کمی به جلو خم شدم.
- چه پیشنهادی؟
- خوب من بهش گفتم طبق آشناییت که از قبل داشتیم، براش از کارت تعریف کردم، و
اون خیلی مشتاقه تو رو از نزدیک ببینه و این که یه قرار داد کاری ببندین نظرت چیه؟
دستم و زیر چونه ام زدم و گفتم:
- به نظرت من شهرت و کار و در آمدی که توی نیویورک دارم و ول می کنم میرم
ایران؟
به جلو خم شد.
- ببین ویدا من میدونم تو اینجا همه چی داری، اما چطوره یه سر به کشور خودتم
بزنی؟
- باید راجبش فکر کنم.
یهو دستشو گذاشت روی دستم.

ویدا به این موضوع خوب فکر کن باشه؟
سری تکون دادم و از جام بلند شدم با ذهنی درگیر با بهراد خداحافظی کردم و از کافه
بیرون زدم سوار ماشین شدم.
بغضی از سال های قبل باهام عجین شده بود و امشب توی گلوم باال و پایین می شد.
ناگهان خیسی روی گونه هام مرا از افکار گذشته بیرونکشید.
دستی به روی گونه هام کشیدم نفس عمیقی از وجودم بیرون دادم.
همین که ماشین نگه داشت، با عجله از ماشین پیاده شدم.
وارد خونه شدم، بغض نیمه شکسته ام بار دیگر شکست و اشکام روی گونه ام جاری
شد.
باورم نمیشد فرصت انتقام گرفتن انقدر زود برام محیا شده باشه، مثل دیوونه ها شده
بودم با پشت دست کشیدم روی صورتم، میون گریه هق زدم:
- ویدیای لعنتی گریه کردنت برای چیه؟
داری بعد از یک سال بر می گردی کشورت، اونم به عنوان یه آدم شناخته شده.
هوا تاریک شده بود که صدای باز شدن در خونه اومد.
سریع از جام بلند شدم و از اتاق بیرون اومدم. بارما نگاهش و بهم دوخت و روی
چشمام مکث کرد❤️

چیزی شده؟ اتفاقی افتاده؟
نمی دونستم بهش بگم یا نه؟
بی حوصله و دلتنگ از در اتاق فاصله گرفتم، راهم رو سمت آشپزخونه کج کردم.
یهو مچ دستم و گرفت و کشید سمت خودش چون کارش ناگهانی بود، پرت شدم تخت
سینه اش.
دستم و روی سینه اش گذاشتم و خواستم ازش فاصله بگیرم عصبی گفت:
- تو که امروز به دیدن بهراد رفته بودی، چیزی شده؟
چونه ام لرزید و اشک توی چشمام حلقه زدچونه ام رو توی دستش گرفت و کالفه
غرید:
- میگی چی شده؟ یا آدم هام رو بفرستم سر وقتش.
سری تکون دادم و اشکم چیکد روی گونه ام.
- میگی چی شده یا نه؟
ازش فاصله گرفتم با نگرانی و استرسی که داشتم چرخی دور سالن زدم و روی مبل
نشستم و شروع به تکون دادم پاهام کردم.تو می دونی بهراد کیه؟
- باید بدونم کیه؟!
دستام و روی گونه های ملتهبم گذاشتم.
بلند شدم به دیوار تکیه دادم.
- بهراد برادر شاهو و ساشاس.
چشماش از تعجب تنگ کرد.
- االن باید بدونم؟ چرا زودتر بهم نگفتی؟ چرا من آخرین نفری هستم که باید بفهمم؟
قدمی سمتش برداشتم.
- فکر کردم میدونی!
پوزخندی زد گفت:
- خوب
کمی هول کردم..

ازم خواست تا برگردم ایران.
- مگه فهمیده تو ویدیا هستی؟
دستم و تکون دادم
- نه... نه!
گفت:
- یه مدل میخوان و از کار من خوشش اومده.
بارما دستشو باال آورد گفت:
- تو هم حتما قبول کردی؟
- بارما این بهترین فرصته برای من.
- پرسیدم تو قبول کردی بری؟
- هنوز نه
سری تکون داد:

خوبه،چون تو جایی نمیری!
لحظه ای حس کردم قلبم ایستاد و روح از بدنم جدا شد.
با لکنت گفتم:
- تو ... تو ... نمیزاری من برم؟
- پس چی؟ فکر کردی اجازه میدم برگردی؟
با صدای لرزونی گفتم:
- اما من میخوام برم.
- تو بدون اجازه من جایی نمیری فهمیدی؟ یادت که نرفته تو رو توی قمار باخت
شوهر خوش غیرتت، نکنه اینم فراموش کردی؟!
سری تکون دادم.
- من فقط میرم برای انتقام.
- هه انتقام؟!
دیگه نتونستم وزنم رو نگه دارم، با زانو روی زمین نشستم.آره، ازت خواهش می کنم بزار برم.
کالفه دستی الی موهاش کشید.
- من بهت اجازه نمیدم بری و میدونی بدون اجازه ی من حتی جرات پاتو از این خونه
بیرون گذاشتن هم نداری.
- تو رو خدا بزار برم این یه فرصت برای منه.
رفت سمت اتاقش.
- حرفامونو زدیم، پس الزم نمیدونم ادامه بدیم.
فردا باید برای تبلیغات ادکلن بری، برو استراحت کن که صبح کسل نباشی.
باورم نمیشد بارما اجازه نده برم اآلن که بهترین فرصت برای انتقام گرفتن بود.
دستم و مشت کردم و کوبیدم زمین.
- خدایا چیکار کنم تو خودت راه و چاره جلوی پام قرار بده.
با تنی خسته از جام بلند شدم و با قدم های سنگین سمت اتاق رفتم، با تنی بی جون روی
تخت افتادم

اشک ریختم و هق زدم.
- چطور بارما میتونه بگه نرم؟
یک سال فقط به فکر انتقام بودم، به فکر برگشت بودم سرم و توی بالشت فرو کردم.
فریاد خفه ای کشیدم .
چشمام سنگین شدن و به خواب رفتم،
صبح با تکون دستی چشمام و باز کردم.
پلک هام سنگین بودن.
بارما اخمی کرد:
- هنوز خوابی پاشو تا یکه ساعت دیگه باید شرکت تبلیغاتی باشیم.
بی حال از جام بلند شدم بارما از اتاق بیرون رفت سمت حموم رفتم آب ولرم که ریخت
روی تن برهنه ام، کمی حالم بهتر شد.
حوله ام رو دورم گرفتم و از حموم بیرون اومدم. موهامو خشک کردم، لباسامو پوشیدم.
نگاهی توی آینه به خودم انداختم و از اتاق و ترک کردم
بارما با دیدنم از روی مبل بلند شد رفت سمت در و از خونه خارج شد.
شونه ای باال انداختم از دیشب تا حاال فقط اخم کرده به دنبالش رفتم

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : vidia
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 5.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 5.0   از  5 (0 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

آخرین حرف کلمه fcgq چیست?