ویدیا 13 - اینفو
طالع بینی

ویدیا 13

سوار ماشین شدیم.
ماشین کنار ساختمون بزرگی نگه داشت هردو پیاده شدیم و به سمته ساختمون رفتیم
نگهبان با دیدنمون درو باز کرد.
وارد سالن بزرگی شدیم.
رئیس شرکت با دیدن بارما دستی تکون دادو اومد سمتمون با بارما دست داد.
دستشو گرفت سمتم لبخندی زدم و دستشو فشردم.
هر دو شروع به صحبت کردن.
نگاهی به سالن بزرگ انداختم که همه در حال کار بودن و داشتن وسایل فیلم برداری
رو آماده می کردن.
مرد از بارما فاصله گرفت.
بارما دستش و گذاشت پشت کمرم گفت:
- بهتره بری لباساتو عوض کنی!
و اشاره ای به زنی کرد زن اومد سمتمون و بارما چیزی بهش گفت.
زن نگاهی بهم انداخت و همراه هم به اتاقی رفتیم لباس کوتاه سفیدی رو گرفت سمتم.
لباسو از دستش گرفتم و رفتم اتاقک پرو لباس رو پوشیدم فیت تنم بود.
از اتاق بیرون اومدم اشاره کرد روی صندلی بشینم.روی صندلی نشستم با مهارت شروع به درست کردن موهام کرد.
میکاپی به صورتم زد و کفش های مشکی پاشنه داری رو کنار پاهام گذاشت از اتاق
بیرون رفت.
خم شدم و کفش هارو پوشیدم.
از جام بلند شدم که قامت بلند بارما تو چهارچوب در نمایان شد.
با دیدنم اومد سمتم و با فاصله ی کمی رو به روم ایستاد.
دستش اومد سمته صورتم و تیکه موی که روی صورتم افتاده بود رو، از صورتم کنار
زد.
با سر انگشتاش آروم روی گونه ام کشید.
زمزمه کرد:
- مثل اولین دیدارمون زیبایی!
و ازم فاصله گرفت و از اتاق بیرون رفت.
دستم و روی گونه ام گذاشتم اما هیچ حسی به تعریفی که بارما ازم کرد نداشتم، می
دونستم این قلب لعنتی هنوز یکی دیگه رو دوست داره..

دوباره با یاد آوری پیشنهاد بهراد، چیزی توی دلم تکون خورد. باید بارما رو راضی
می کردم و به ایران بر می گشتم.
از اتاق بیرون اومدم.
بارما چیزهایی برام توضیح داد.
سری به معنی فهمیدن تکون دادم و سمت کاناپه ی قرمز رنگ روی سکوی سفید رفتم.
روی کاناپه لم دادم و یکی از پاهام رو...
پام و کشیدم تو شکمم و موهام پخش روی شونه های برهنه ام کردم.
با ناز در شیشه ی ادکلن و باز کردم و آروم آوردم نزدیک صورتم بردم و
چشمام و بستم و لبخندی زدم با لذت بو کشیدم.
سکانس بعدی هم از جام بلند شدم.
موهام با بادی که از پنکه ی روبه روم می اومد رو هوا پخش بود.
ادکلن و گرفتم نزدیک سینه ام دو پیس زدم و همزمان چشمکی.
صدای دست ها بلند شد.
بارما اومد سمتم و دستشو دور کمرم حلقه کرد:
- کارت مثل همیشه عالی و بی نقص بود.
لبخندی زدم و چیزی نگفتم.

بعد از یک روز کاری خسته کننده به خونه برگشتیم.
چیزی برای شام درست کردم.
بعد از شام بود بارما خواست بره اتاقش
که بازوشو گرفتم.
سوالی نگاهی بهم انداخت.
- میشه صحبت کنیم.
اخمی کرد .
- راجب چی؟
- یه لحظه میشینی؟
سری تکون داد و با بی میلی روی مبل نشست. روی مبل تک نفره رو به روش نشستم.
دستامو توی هم قالب کردم با استرس نگاهی بهش انداختم، گوشه ی لبم رو به دندون
گرفتم.
پا رو پا انداخت با جدیت تمام گفت:
- منتظرم.لبامو با زبون خیس کردم سریع گفتم:
- من می خوام برگردم.
ابرویی باال انداخت.
- دیشب صحبت هامونو کردیم.
- آره اما ازت خواهش می کنم.
از جاش بلند شد گفت:
- نمیخوام چیزی بشنوم پس بحث کردن و ادامه دادن بی فایده هست.
زود روی زمین نشستم و پاشو گرفتم.
- ازت خواهش می کنم بزار برگردم.
قول میدم کارم تو ایران تموم شد برگردم و اونجا نمونم.
بزار برگردم نمیدونی درد تهمت و حقارت چقدر سخته.
هرشب به امید انتقام شبتا و صبح کنی تو نمیدونی چقدر دردناکه...
این که بی گناه باشی و اما نتونی از خودت دفاع کنی، حتی خانواده ی خودتم باورت
نداشته باشن و ترکت کنن خیلی سخته. خواهش می کنم بزار برگردم.
بارما پاشو از توی دستم بیرون کشید.

حرف من همونیه که گفتم تو حق نداری برگردی، دیگه ام نمی خوام این بحث و ادامه
بدی.
و رفت سمت اتاقش.
من موندم و یه دنیا درد و بغضی که مثل مار چنبره زده تو گلوم باال و پایین می شد.
خدایا چیکار کنم؟ چرا راضی نمیشه تا برگردم؟
از روی زمین بلند شدم و با قلبی پر از درد به سمت اتاقم رفتم.
یک هفته میشد نه خواب داشتم، نه خوراک، کارم فقط اشک ریختن بود.
از صبح یک ریز بارون می باره.
روی صندلی گهواره ای کنار شومینه نشسته بودم و نگاهم رو به رقص آتیش
دوخته بودم که در باز شد.
سر بلند کردم. نگاه گذرایی به بارما انداختم، کیف و کتشو گذاشت روی مبل.
از چهره اش معلوم بود که چقدر خسته هست.
نگاهم رو ازش گرفتم.
صداش از فاصله ی کمی به گوشم رسید:❤️

یعنی دلت می خواد برگردی ایران؟
سریع سرم رو چرخوندم و نگاهم رو بهش دوختم.
پوزخند کجی زد گفت:
- یه شرط دارم اگر قبول کردی میتونی برگردی ایران!
با صدای پر از ترس گفتم :
- چه شرطی داری؟
دستی الی موهاش برد گفت:
- عجله نکن می فهمی.
فردا برای یک هفته از نیویورک میریم باید قراردادی ببندم.
- من هم باید حضور داشته باشم؟
برای اولین بار عصبی و با...
نگاه پر از خشمی بهم گفت:الزم نمی بینم تو رو وسط یه عالمه مافیا ببرم.
چیزی توی دلم تکون خورد نمیدونم ترس بود، یا چیز دیگه؟
- اما خودت چی؟
- نمیخواد نگران من باشی.
من از پس کارهای خودم بر میام.
دیگه حرفی نزدم.
شام و آماده کردم و هر دو در سکوت شاممون و خوردیم اما دل تو دلم نبود.
قراره چه اتفاقی بیفته؟ دلم گواه خوبی نمی داد.
شب رو با استرس و ناراحتی خوابیدم.
صبح زود بیدار شدم.
آروم از اتاق بیرون اومدم نگاهی به اتاق بارما انداختم به پهلو خوابیده بود.
سمت آشپزخونه رفتم و صبحانه آماده کردم. صدای آب از اتاق بارما می اومد.
حتما بیدار شده و رفته دوش بگیره.
بعد از چند دقیقه آماده با کیف کوچکی در دستش از اتاقش بیرون اومد

سلام
- سلام صبح بخیر ، صبحانه آماده است.
سری تکون داد و به سمت آشپزخونه رفت.
چایی ریختم و کنارش گذاشتم.
بعد از خوردن صبحانه از جاش بلند شد رفت سمت در به دنبالش رفتم چرخید و خیلی
ناگهانی بغلم کرد کنار گوشم آروم لب زد:
- مراقب خودت باش، توی این یک هفته ای که نیستم سعی کن جایی نری، زود بر می
گردم.
چشمام و به معنی باشه بازو بسته کردم
گونه ام رو بوسید و از در بیرون رفت.
- تو هم مراقب خودت باش.
نگاه خیره ای بهم انداخت و رفت...
درو بستم و پشت به در تکیه دادم.
نگاهی به سالن سوت و کور انداختم.
این روزها چقدر هوای دلم ابری میشد.❤️

 

یاد خونه ی پدریم و خواهرام افتادم.
دلم بد هوای مادرم رو کرد.
پدری که مرا نپذیرفت.!
آهی کشیدم و از در فاصله گرفتم.
چند روزی از رفتن بارما می گذره.
روزها بی حوصله و کسل کننده برام می گذشت.
از وقتی بهراد اون پیشنهادو بهم داده، دلم هوای ایران رفتن رو کرده و میخوام هرچی
زودتر برگردم.
با صدای زنگ در به خودم اومدم.
متعجب از این که کی می تونه باشه سمت در رفتم.
از چشمی نگاهی به بیرون انداختم.
با دیدن بهراد هم خوشحال شدم و هم تعجب کردم.
پشتی درو برداشتم و آروم درو باز کردم.
بهراد با دیدنم لبخندی زد و گلی که دستش بود و گرفت سمتم.
- سالم بر بانوی زیبای شرقی!
لبخندی زدم و دسته گل رو از دستش گرفتم.سالم خیلی خوش اومدی.
همین طور که وارد خونه می شد گفت:
- دیدم خبری ازت نیست خواستم خودم بیام.
- خوشحالم کردی، بشین.
بهراد روی مبل نشست.
گلدون کریستالی رو برداشتم پر از آب کردم و گل ها رو توش با مهارت چیدم.
با ظرف میوه به سالن برگشتم و رو به روی بهراد نشستم.
- از خانواده خبر داری؟ خوبن؟
- خوب که نمیشه گفت، بد نیستن!
- راستی گفتی چند تا برادر و خواهر بودین؟
- ما فقط پنج تا برادریم.
ساشا از همه بزرگتره. 

با آوردن اسم ساشا احساس کردم چیزی توی دلم تکون خورد و یاد چشمای همیشه نم
دارش افتادم...
از روی ناچاری لبخندی زدم.
- شما خودتون چندمین فرزندین؟
لبخندی زد.
- میتونیم راحت باشیم انقدر رسمی حرف زدن باعث میشه نتونم راحت باشم
کمی میوه تو بشقابم گذاشتم.
- باشه
- االن خوب شد من فرزند آخریم.
- پس بقیه حتما ازدواج کردن؟
- بگی نگی آره. راستش چی شد تصمیمت؟
به پشتی مبل تکیه دادم.❤️

 

حقیقتش هنوز درست بهش فکر نکردم آخه من تو ایران کسی رو ندارم بخوام
برگردم.
- ما اونجا برات خونه می گیرم و تمام امکانات رو برات محیا می کنیم.
پا روی پا انداختم، با اینکه از خدام بود همین امروز ایران برگردم، اما خونسرد گفتم:
- یه مدت به من فرصت بده، مدتی کارهام و درست کنم. لبخندی زد:
- باشه اما زودتر بهم اطالع بده باشه؟
- حتما.
از جاش بلند شد.
- خوب من دیگه برم.
- خوشحالم کردی اومدی.
- منم از دیدنت خوشحال شدم و امیدوارم بیشتر همو ببینیم.
سری تکون دادم بهراد رفت.
روی مبل نشستم.
دوباره فکرم پرواز کرد سمت ایران.حتی فکر کردن به برگشت هم هیجان داشت.
دو هفته از رفتن بارما میگذره و این مدت هیچ خبری ازش ندارم.
آباژور توی سالن و روشن کردم و رفتم سمت اتاق، روی تخت دراز کشیدم.
با حس دستی الی موهام ترسیده چشمام و باز کردم.
اما با دیدن بارما که لبه ی تخت نشسته بود، تو جام نیم خیز شدم.
- سالم؛ کی اومدی؟
- سالم؛ تازه رسیدم.
نگاهم به ساعت افتاد هفت صبح رو نشون می داد.
دستش اومد...
سمت صورتم و آروم روی گونه ام رو نوازش کرد.
نمی دونستم چیکار کنم و چه عکس العملی نشون بدم فقط نگاهش کردم.
از جاش بلند شد و از اتاق بیرون رفت،
سری تکون دادم.
این روز ها چقدر سر در گمم، و دلم حال و هوای زندگی کردن میخواد.
آهی کشیدم و میز صبحانه رو چیدم...

 

بارما وارد آشپزخونه شد توی سکوت صبحانه خوردیم. از جاش بلند شد گفت:
- بیا سالن کارت دارم.
- باشه.
استرس گرفتم یعنی چی میخواد بگه.
زود میز و جمع کردم و به سالن برگشتم،
روی مبل روبه روی بارما نشستم و با استرس چشم بهش دوختم.
نگاه خیره ای بهم انداخت گفت:
- هنوز مصممی که برگردی ایران؟
سری تکون دادم.
ادامه داد:
- باشه به یه شرط میزارم برگردی!
با تعجب گفتم:
- چه شرطی؟


نگاهش و به چشمام دوخت گفت:
- اول باید با من ازدواج کنی.
لحظه ای نفس کشیدن یادم رفت دستم و سمت گلوم بردم.
و نگاه شوکه ام رو به نگاهش دوختم.
از جاش بلند شد و پشت بهم دست توی جیبش کرد گفت:
_ تو مگه برای انتقام نمیخوای برگردی؟
پس اول ما ازدواج می کنیم و بعد تو میتونی برگردی ایران .
فقط شش ماه می مونی و برمی گردی.!
چرخید گفت:
- اول ازدواج!
سالن و ترک کرد و با صدای بسته شدن در خونه، چشمام و بستم و قطره ی اشکی
چکید روی گونه ام.
لب زدم:
- خدایا چیکار کنم خدا...
یک هفته از روزی که بارما ازم خواسته بود تا باهاش ازدواج کنم می گذره.این یک هفته شب ها اشک ریختم و روزها فکر کردم و فکر کردم.
اما حس نفرت و انتقام انقدر توی قلبم و وجودم ریشه دوانده بود، که نسبت به حسی که
داشتم پیروز شد.
از اتاق بیرون اومدم.
بارما در حال انجام کارهاش بود،
با دیدنم دست از کار کشید و سوالی نگاهی بهم انداخت.
رفتم جلو دستام و توی هم قالب کردم گفتم:
- من پیشنهادتو قبول می کنم.
احساس کردم بعد از زدن این حرف، تکه ای از قلبم منجمد شد و یخ بست.
بارما هنوز نگاهش رو به نگاهم دوخته بود.
مثل کسی که دنبال حقیقت باشه بعد از مکثی گفت:
- دنبال کارهای مراسم میرم!
و دوباره مشغول به کار شد.
از اینکه هیچ عکس العملی نشون نداد و خیلی خونسرد رفتار کرد یکه خوردم.
لحظه ای بعد به سمت اتاقم رفتم.

درو بستم و پشت به در روی زمین نشستم و دست هام و مشت کردم، حال دلم خوب
نبود.
با صدای رعدو برق بغضم شکست و اشکام روی گونه های سردم جاری شد.
اما برای پشیمانی دیر بود.
باید نفرت و جایگزین عشق می کردم.
باید برگردم ایران و از تک تک اونایی که غرورم و شکستن و تهمت بهم زدن، انتقام
بگیرم.
با تنی خسته و قلبی مملو از دردو رنج، سمت تخت رفتم و گوشه ی تخت مچاله شدم.
صبح وقتی بیدار شدم، بارما خونه نبود.
تصمیم گرفتم کمی به تمیزی خونه برسم.
شروع به تمیز کردن اتاقم کردم...
چند روزی میشد که جواب مثبت به بارما داده بودم.
توی این چند روز بیشتر از خونه بیرون می رفت.
نمی دونستم که مشغول چه کاری هست، تو سالن نشسته بودم که در باز شد.
بارما اومد. از جام بلند شدم
سالمی زیر لب دادم.
سری تکون داد از چهره اش مشخص بود که خیلی خسته هست.

میشه برام یه فنجون قهوه بیاری؟
- باشه االن.
رفتم سمت آشپزخانه؛ قهوه جوش و روی گاز گذاشتم بعد از آماده شدن قهوه به سالن
برگشتم.
قهوه رو روی میز گذاشتم، خواستم برم اتاقم که گفت:
- بشین
روی مبل رو به روش نشستم و با استرس نگاهم و بهش دوختم کمی از قهوه اش رو
خورد گفت:
- تمام مقدمات جشن انجام دادم، هفته بعد مراسمه.
بدون حرفی سرم و پایین انداختم.
اما نگاه خیره بارما رو روی خودم حس می کردم.
- میدونی که من یه آدم معمولی نیستم، بخاطر همین باید مقدمات با شکوه ترین جشن
رو فراهم کنیم.
لب زدم:بله حق با شماست.
دیگه چیزی نگفت.
- میتونم برم اتاقم؟
دوباره نگاهی به سر تا پام انداخت
-بله
با لبخندی بلند شدم و به اتاقم رفتم.
چیزی تو قلبم باال و پایین می شد.
در این که قرار هفته بعد زن رسمی بارما بشم در حالی که هیچ حسی بهش نداشتم کمی
برام ناراحت کننده بود.
یک سالی می شد که بارما رو می شناسم و در کنارش زندگی می کنم. اما چیز زیادی
ازش نمی دونستم.
روی تخت دراز کشیدم و نگاهم و به سقف دوختم.
ناگهان چشمای یک نفر به ذهنم اومد که با چشماش من و از خود بیخود می کرد.
من مجذوب نگاه خیره اش شدم آخ که چقدر دلم برای نگاه های نم دارش تنگ شده بود.
تو مرد من بودی، قلبم در نبودت چه دردایی که نکشیده اما تو بی خبر و در عین حال با
بیخیالی تمام روز ها در نبود من سپری کردی..

باز هم همون حس دلتنگی و اضطراب و تشویش، ناخودآگاه اشکی روی گونه ام غلت
خورد با دستم اشکامو پاک کردم.
حاال کمتر از یک ماه دیگه می تونم برگردم ایران.
با اتفاقایی که اونجا برام افتاده بود دوباره حس نفرت در من جوانه زد و کل قلبم رو
تسخیر کرد.
خوشحال از این که به زودی بر می گردم به پهلو دراز کشیدم.
حاال دیگه چیزی برام مهم نبود جز برگشت به ایران...
از اینکه قرار بود کمتر از یک هفته همسر بارما بشم، هیچ حسی نداشتم.
باران به شدت می بارید هنوز بارما برنگشته بود.
کمی نگرانش شدم، با صدای در به خودم اومدم.
سریع از اتاق بیرون اومدم.
با دیدن بارما که تلو تلو می خورد تعجب کردم! سابقه نداشت مست کنه اما حاال...
یاد موقعی افتادم که ساشا مست می کرد، اما هیچ کسی سمتش نمی رفت!
آهی کشیدم و به سمت بارما رفتم❤️

حالت خوبه؟
سر بلند کرد و چشمای قرمزشو بهم دوخت:
- خوبم
بوی بد الکل آزارم داد و کمی به صورتم چین دادم.
زیر بازوشو گرفتم و تا اتاقش بردمش.
روی تخت گذاشتمش نفسی تازه کردم.
با عجله از اتاق خارج شدم و قهوه ی تلخی آماده کردم و دوباره به اتاق برگشتم.
پاهاش از تخت آویزان بود.
سینی رو روی عسلی کنار تخت گذاشتم و کفش هاشو از پاش در آوردم.
کمکش کردم تا به تاج تخت تکیه بده.
- بیا کمی قهوه بخور حالت بهتر میشه.
بی حرف قهوه رو از دستم گرفت. خواستم از اتاق بیرون بیام گفت:
- بمون
دو دل لبه ی تخت نشستم.
نگاهش رو به دیوار رو به روش دوخت.
با صدایی که تحلیل رفته و کمی مست بود گفت:پدرم سر کرده باند مافیای بزرگ بود.
از اونایی که همه ازش می ترسیدن و حساب می بردن.
مادرم بعد از به دنیا آوردن من مرد بعد از مرگ مادرم؛ پدرم دیگه همسر رسمی
نگرفت. البته همه ی اینارو دایه ام برام گفت.
هرچی بزرگ تر شدم، بیشتر می فهمیدم که کار پدرم چی هست.
تا اینکه ازم خواست جای اونو بگیرم.
حرفی نزدم و قبول کردم...
دانشجوی رشته ی مدیریت بودم که عاشق دختر چشم ابرو مشکی شدم.
دختری مهربان و شاد، چیزی که من هیچ وقت تو زندگیم ندیدم
گاهی دلم می خواست ساعت ها بشینم و به شیطنت هاش نگاه کنم.
یه روز دل و به دریا زدم و ازش خواستم تا باهم دوست بشیم.
خندید قبول کرد از اون روز با هم بودیم.
هرچی بیشتر می گذشت عاشقش می شدم.
یه روز ازش خواستگاری کردم بهش گفتم:
- دوست دارم
اما جوابم چی شد

من کس دیگه ای رو دوست دارم.
باورم نمیشد، عایشه مال من نباشه.
از روزی که فهمید دوسش دارم، ازم دوری کرد.
اون از من فاصله گرفت و من از انسانیت!
غرق شدم تو کار پدرم؛ تا این که بعد از چند سال اتفاقی یکی از بچه های که می
دونست عایشه رو دوست دارم رو دیدم و اونجا بود که فهمیدم عایشه برای همیشه رفته.
- کجا؟
- هیچکس نمی دونست.
وقتی برای قرارداد اومدم ایران و تو رو دیدم، لحظه ای حس کردم عایشه ایران اومده.
اما تو عایشه ی من نبودی، کمی شبیه به اون بودی.
دلم می خواست حاال که عایشه رو ندارم تو رو داشته باشم.
به دست آوردنت سخت بود، اما به دست آوردمت.
اما امروز بعد از این همه سال، وقتی عایشه رو دیدم...
صداش لرزید آهی کشیدو گفت:
- فهمیدم هنوزم عاشقشم.❤️

نگاه بی فروغم رو بهش دوختم.
ادامه داد:
- من اونو شناختم اما عایشه منو نشناخت.
اون داشت تو بازار های نیویورک با رقاصگی زندگیشو می گذروند.
دلم نمی خواست برم سمتش، اما عشق که این حرفا سرش نمیشه رفتم جلو؛ وقتی رو به
روش ایستادم.
لحظه ای شوکه شد اما بعدش...
- خودش رو به نشناختن زد و خواست بره؛ می خواستم جلوش رو بگیرم تا نره، اما یاد
غرور خرد شده ام افتادم.
گذاشتم بره ولی کسی رو برای تعقیبش فرستادم.
مکثی کرد سیبک گلوش باال و پایین شد ادامه داد:
- این همه سال تو بدترین و پست ترین جای این شهر داشته زندگی می کرده.
دستم و آروم روی دستش گذاشتم گفتم:حاال با کی زندگی می کنه؟
- اینطور که معلومه تنهاست؛ همینه که دلمو دوباره لرزونده این که این دل لعنتی دوباره
تمنا داشتنش و داره.
- بخاطر اینه که هنوز دوستش داری و عاشقشی!
از جاش بلند شد، فریاد زد:
- حاال چیکار کنم که دوستش نداشته باشم؟ چیکار کنم که دل لعنتی من نخوادش
همونطور که اون من و نخواست؟
از جام بلند شدم و روبروش ایستادم.
دو تا دستمو روی صورتش گذاشتمو سرش رو به سر خودم ثابت نگه داشتم.
چشمامو به چشماش دوختم.
- حاال دارم بعد یک سال غم تو نگاهش و حس می کنم دردی که تو این همه مدت کشید
داشتم احساس می کردم.
سکوت همیشگی.
این مرد برای من از هر مردی مردتر بود.
لبم و خیس کردم و گفتم:

تو عایشه رو دوست داشتی درسته؟
سری تکون داد.
- پس باید االن حال یه عاشق و خوب بفهمی این که اونم کسی رو دوست داشته؛ اما
حاال که سرنوشت دوباره شما رو در مسیر هم قرار داده چرا نمیخوای دوباره شانست
و امتحان کنی؟
خیره نگاهم کرد و گفت:
- اما من قرار با تو ازدواج کنم، تو رو د...
دستم روی لبش قرار دادم و گفتم:
- هیس، تو فقط من و بخاطر این که شبیه عایشه ات بودم دوست داشتی و تصمیم به
ازدواج گرفتی وگرنه بین ما هیچ حسی رد و بدل نشده،
تو بخاطر عشقت به عایشه به بدلش روی آوردی که حداقل کسیو کنارت داشته باشی که
شب و روز نگاهت با نگاه عایشه تالقی کنه...
با تردید نگاهم کرد و گفت:
- حاال چیکار کنم؟
- چرا نمیری باهاش صحبت کنی؟❤️

اگه بازم قبولم نکنه چی؟
- تو برای خودت و عشقت داری میری جلو پس نباید فکر این باشی که اگه بازم ردم
کنه چی؟
نزار یه عمر حسرت بخوری کاش بهش گفته بودم.!
یهو کشیده شدم توی بغلش و سرشو توی گودی گردنم فرو برد و نفس عمیقی کشید.
دلم پر کشید برای آغوش همیشه گرمش،
بغض نشست توی گلوم.
حال این مردو درک می کردم.
سمت تخت رفتیم.
همین که دراز کشید خواستم از اتاق بیام بیرون که مچ دستم رو گرفت:
- میشه شب رو اینجا بمونی؟
برای اولین بار التماس رو توی چشم های نفوذ ناپذیرش دیدم سرم و باال گرفتم.
خدایا این مرد کم به من کمک نکرده االن نوبت منه که کمی خوبی هاشو جبران کنم.
آروم کنارش نشستم و به تاج تخت تکیه دادم.
سرشو گذاشت روی پام.دستم و آروم الی موهای مردونه اش سوق دادم.
چشماشو بست.
سرم و روی تاج تخت گذاشتم و چشمام و بستم.
ذهنم پر کشید دوباره به گذشته.
به گذشته ای که برام فقط درد و حقارت به ارمغان آورد.
بغضم رو قورت دادم کم کم چشمام گرم شد.
با احساس گردن درد شدید چشمام و باز کردم، دستی به گردنم کشیدم.
اومدم تکون بخورم که نگاهم به بارما افتاد، هنوز سرش روی پاهام بود.
لبخندی زدم و سرش و آروم روی بالشت گذاشتم.
دستی به گردنم که از بد خوابی دیشب درد گرفته بود کشیدم.
و آروم از اتاق بیرون اومدم...
صبحانه ای آماده کردم، خواستم برم سمت اتاق که بارما آماده از اتاق خارج شد.
لبخندی زدم.
- صبحت به خیر، بیا صبحانه بخور.
- صبح توام به خیر، دیرم شده باید برم... 

 

یه لیوان شیر گرم بخور، بعد برو.
حرفی نزدو اومد سمت آشپزخونه لیوان شیر عسل و برداشت خورد.
خواست بره که گفتم:
- بارما...
سوالی نگاهی بهم انداخت.
- عایشه؟
- حرفای دیشب و فراموش کن آدم مست خیلی چیزا میگه.
- اما آدما تو مستی حقیقت ها رو میگن!
- حقیقتی وجود نداره ویدیا.
و آشپزخونه رو ترک کرد.
روی صندلی نشستم با صدای بسته شدن در آهی کشیدم و لیوان شیر و برداشتم.
دو روز از اون شبی که بارما از وجود عشقش حرف زده بود، می گذره.
رو به روی بارما نشستم و مجله ای رو برداشتم.


با صدای بارما سر بلند کردم.
- مراسم و کمی عقب انداختم.
سری تکون دادم صدای کوبیده شدن در به گوش رسید.
متعجب سوالی به بارما نگاه کردم.
شونه ای باال انداخت و از جاش بلند شد.
به دنبالش از روی مبل بلند شدم.
رفت سمت در و درو باز کرد.
با دیدن مردی تعجب کردم به هندی گفت:
- آقا اون خانم می خواست خودکشی کنه.
کنار بارما ایستادم.
با صدای که معلوم بود نگران شده گفت:
- االن کجاست؟
- زود رسیدیم مثل این که قبلش درگیری خیابونی داشته؛ االن تو ماشینه.
فهمیدم منظورش عایشه است.بارما همراه مرد سمت ماشین رفتن.
کنار در ورودی ایستادم.
بعد از چند دقیقه نگاهم به بارما افتاد،
در حالی که زنی در آغوشش بود به سمت خونه اومد.
موهای بلندش روی هوا معلق بود و چهره ی سفیدش به زردی می زد.
جای خراش و کبودی روی بازوهای برهنه اش به خوبی قابل دیدن بود.
لحظه ی یاد خودم افتادم.
وقتی کتک می خوردم کسی رو نداشتم.
از جلوی درکنار رفتم؛ بارما وارد خونه شد از تک تک حرکاتش استرس می بارید.
خواستم در اتاقشو باز کنم که گفت:
- نه اتاق تو.
باشه ای زیر لب گفتم و در اتاقم و باز کردم.
تخت و مرتب کردم.
بارما عایشه رو آروم روی تخت گذاشت؛
از اتاق بیرون اومدم...

ظرفی پر از آب کردم و چند تا دستمال تمیز از داخل کشو برداشتم.
جعبه ی کمک های اولیه رو هم برداشتم و به اتاق برگشتم.
بارما کنار تخت روی صندلی نشسته بود و نگاهش خیره ی عایشه بود.
حاال که دقت می کنم، توی نگاه اول چهره اش شبیه چهره ی قبلی من بود.
لبه ی تخت نشستم و دستمالو کمی مرطوب کردم.
روی بازوها و گردنش رو دستمال کشیدم.
با صدای در بارما از اتاق بیرون رفت و بعد از چند لحظه با مردی که کیف بزرگ
چرم اصل مشکی دستش بود، وارد اتاق شد و شروع به صحبت کرد.
مرد اومد باالی سر عایشه و نبض دستش رو گرفت.
سرمی از توی کیفش در آورد و به دستش وصل کرد...
دکتر بعد از چک کردن عایشه رفت.
بارما هنوز خیره به عایشه بود.
از اتاق بیرون اومدم، باید چیزی براش درست می کردم.
دست به کار شدم و کمی سوپ براش بار گذاشتم.
قهوه جوش رو روی گاز گذاشتم.❤️

بعد از آماده شدن دو فنجون قهوه روی سینی چیدم و آروم سمت اتاق رفتم درو باز
کردم بارما هنوز روی صندلی نشسته بود.
اما با سر انگشتاش پشت دست عایشه که کمی کبود بود رو نوازش می کرد.
آروم پام داخل اتاق گذاشتم.
سرش و بلند کرد.
نگاهش انگار سردرگم و کالفه بود؛
مثل آدمی که تو بد ترین شرایط زندگیش سر دو راهی گیر کرده باشه.
لبخندی زدم و سینی قهوه رو کمی باال آوردم.
- میدونم خسته شدی برات قهوه آوردم.
سری تکون داد و از جاش بلند شد.
- ممنون بریم سالن.
- البته
جلو تر از بارما از اتاق خارج شدم روی مبل دو نفره ای نشستم.
بارما هم اومد و با فاصله کنارم نشست،
فنجون قهوه اش رو برداشت گفت:
- چرا باید دست به خودکشی بزنه؟آهی کشیدم.
- آدم ها وقتی از زمین و زمان نا امید میشن و حس می کنن یه موجود اضافه هستن
ترجیح میدن دست به این کار بزنن.
چرخید و نگاهی بهم انداخت.
- تو چرا دست به این کار نزدی؟
لبخند پر از دردی زدم.
- چون من روز و شبم رو به امید این که یه روز میتونم انتقام بگیرم سر کردم.
- هنوزم میخوای برگردی؟
نگاهم رو به چشماش دوختم و آروم به معنای آره پلک زدم...
دیگه حرفی نزد.
با صدای جیغی هر دو ترسیده از روی مبل بلند شدیم.
با شتاب به سمت اتاق رفتیم.
بارما در اتاق و باز کرد.
نگاهم به چهره ی رنگ پریده ی عایشه افتاد.
مثل اینکه از چیزی ترسیده باشه.

بارما همون کنار در موند.
از کنارش رد شدم وارد اتاق شدم.
گیج به من و بارما نگاه کرد کنارش روی تخت نشستم.
دستی به موهای بهم ریخته اش کشیدم
- آروم باش عزیزم.
به هندی گفت:
- تو کی هستی؟
- من؟ فکر کن یه دوست!
پوزخندی زد.
- حرف خنده دار نزن، من دوستی ندارم.
دستش و توی دستم گرفتم.
- اما از حاال داری.
- منم تنهام!❤️

 

چشماش پر از اشک شد گفت:
- هیچ کس به اندازه ی من تنها نیست.
نگاهش رو به بارما دوخت بعد از مکثی
گفت:
- تبریک میگم آقای کاپور همسر زیبایی دارید.
نگاه متعجبم رو به بارما دوختم، مثل این که اونم شوکه شده بود اما خیلی خونسرد گفت:
- ممنون
و از اتاق بیرون رفت.
قطره ی اشکش چکید روی گونه اش.
با سر انگشتام گونه اش رو نوازش کردم. لبخندی زدم.
- حتما گرسنه ات هست میرم برات یه چیزی بیارم بخوری.
حرفی نزد و زانوهاش و جمع کردو سرش و روی زانوش گذاشت.
از اتاق بیرون اومدم.
بارما کنار پنجره ایستاده بود.
رفتم سمتشبارما...
چرخیدو سوالی نگاهم کرد .
- چرا نگفتی من...
دستشو گذاشت روی لب هام.
- هیس ویدیا
سری تکون دادم و به سمت آشپزخونه رفتم.
کمی سوپ توی ظرفی ریختم...
سینی رو برداشتم.
بارما هنوز کنار پنجره ایستاده بود.
رفتم سمت اتاق؛ وارد اتاق شدم .
عایشه هنوز سرش روی زانوهاش بود
درکش می کردم ،بی پناهی یعنی چی؟!
این که تکیه گاهی نداشته باشی و خودت تکیه گاه خودت باشی.
سینی را روی کنسول کنار تخت گذاشتم و کنارش روی تخت نشستم.
آروم دستم و به سرش کشیدم، که سر بلند کرد و نگاه مملو از غمش رو به چشمام
دوخت

سینی رو روی پاهام گذاشتم.
قاشق و پر از سوپ کردم سمت دهنش بردم،هنوز داشت نگاهم می کرد.
- بخور گرمه تا سرد نشده.
بی هیچ حرفی غذاش و خورد.
لبخندی زدم و از جام بلند شدم.
رفتم سمت کمد و یه دست لباس برداشتم.
- بهتره یه دوش بگیری.
- بیشتر از این مزاحمتون نمیشم بهتره دیگه من برم.
چرخیدم سمتش:
- کی گفته تو مزاحمی؟
- هیچ آدم سالمی از یه مزاحم و نون خوره اضافه خوشش نمیاد پس الکی ادای دلسوزا
رو در نیار.
کمی قیافه ام رو متفکر کردم.
- کی گفته تو قراره نون خوره اضافه باشی؟❤️

حالا  برو دوش بگیر، حالت بهتر شد بیشتر باهم صحبت می کنیم.
چشمکی زدم.
- باشه؟
لبخند کم جونی زد از جاش بلند شد.
رفت سمت حموم، اما مثل کسی که پشیمون شده باشه برگشت سمتم گفت:
- با بارما خوشبختی؟
نگاه خیره ای بهش انداختم ته چشم هاش حسرت داشت.
قیافه ی متعجبی به خودم گرفتم
- چطور؟
شونه ای باال انداخت
- همینطوری پرسیدم.
و وارد حموم شد...
بعد از نیم ساعت عایشه از حمام بیرون اومد با دیدنش شوکه شدم.بارما وارد اتاقم شد.
با دیدن عایشه ایستاد و خیره نگاهش کرد.
حق داشت که اینطور مجذوبش شود
نگاه دلفریبش با اون چشمای سیاهش و موهای نم دارش مشکیش هر آدمی رو از خود
بیخود می کرد.
بارما بعد از چند دقیقه به خودش اومد و از اتاق خارج شد.
عایشه سری تکون داد�بهتره کمی استراحت کنی.
- باشه
از حس کنجکاوی زل زده بودم به چهره عایشه، یعنی این دختر بارما را دوست داره؟!
شونهای باال انداختم چقد خوابم می اومد.
از اتاق بیرون اومدم تا ببینم بارما مشغول چه کاری هست.
اما بارما نبود، حتما برای خواب رفته اتاقش.
برگشتم اتاقم

عزیزم 

 بهتره شما روی تخت بخوابی و من هم روی کاناپه.
سری تکون داد.
- باشه
روی کاناپه درازکشیدم چشمام و بستم
با احساس افتادن؛ ترسیده چشمام باز کردم، همه جا روشن شده بود.
ازجام نیم خیز شدم و روی مبل نشستم
دستی الی موهام بردم.
با یادآوری وجود عایشه سریع ازجام بلند شدم دلم شور میزد نکنه گذاشته رفته باشه.
باترس روی تخت نگاه کردم دیدم عایشه که رو تخت مچاله شده بود نفسم و راحت
بیرون دادم.
آروم در اتاق و بستم، آبی به دست صورتم زدم.
میز صبحانه رو چیدم بارما از اتاقش بیرون اومد.
لبخندی زدم
- صبحانه آماده است.❤️❤️

اومد سمتم و روبه روم ایستاد؛ نگاه خیره اش رو بهم دوخت.
فاصله بینمون خیلی کم بود.
- من برم عایشه رو بیدار کنم.
کمی کنار رفت با دیدن عایشه که به چهارچوب در تکیه داده بود؛ لبخندی زدم.
- بیدارشدی؟
ازچهارچوب در کنار رفت گفت:
- بله
نگاهی به عایشه و نگاهی به بارما انداختم بارما بی هیچ حرفی رفت سمت آشپزخونه.
دست عایشه رو گرفتم و باهم وارد آشپزخونه شدیم چای ریختم.
توی سکوت مشغول به خوردن صبحانه شدیم.
حواسم به نگاه های زیر چشمی بارما بود
از اینکه هنوزم عاشق عایشه هست، لبخندی زدم...
بعد از خوردن صبحانه عایشه گفت:
- دیگه مزاحمتون نمیشم، بهتر دیگه من برم.لحظه ای نگاهم رو به بارما دوختم
با تعجب نگاهی به عایشه انداخت، اما حرفی نزد.
دستم و روی میز سر دادم و روی دست عایشه گذاشتم.
- عزیزم ما دیشب با هم صحبت کردیم.
- بله اما به نتیجه ای نرسیدیم.
بارما سوالی نگاهی بهم انداخت که سری به معنی سکوت تکون دادم.
بارما بلند شد گفت:
- من باید برم کار دارم تو کاری نداری؟
- نه بسالمت
خم شد و گونه ام رو بوسید.
هم شوکه شده بودم هم نمی دونستم چه عکس العملی نشون بدم.
عایشه سرش و انداخت پایین، بارما از آشپزخونه بیرون رفت.
با صدای بسته شدن در بدون مقدمه گفتم:
- تو به بارما علاقه داری؟.

سریع سرش و بلند کرد و متعجب با صدای که کمی لرزش داشت گفت:
- نه چطور؟
شونه ای باال انداختم:
- حسم میگه.!
پوزخندی زد:
- حتما چیزی میدونی که این سوال رو پرسیدی؟
دستام و روی میز گذاشتم و چونه ام رو روی دستم ادامه دادم:
- البته از طرز نگاهت هم میشه فهمید هنوز دوستش داری.
عصبی دستی به موهاش برد گفت:
- داستان درست نکن من...
چونه اش لرزید و چشم هاش پر از اشک شد.
از جام بلند شدم و کنار صندلیش ایستادم دستام و روی شونه ی لرزونش گذاشتم.
- تو که دوستش داشتی چرا ترکش کردی؟هق زد:
- انقدر بود، انقدر همیشه پر رنگ که هیچ وقت فکر نمی کردم دوستش دارم.
همیشه می گفتم یه عادته یه دوسته، بارما بر عکس میر، تو هر شرایطی کنارم بود اما
من دلم پیش میر بود.
پیش آدمی که کمترین حس رو به من نداشت اما من فکر می کردم عاشقشم.
روزی که بارما ازم درخواست ازدواج کرد...
همون روز میر هم ازم درخواست ازدواج کرده بود.
باورش برام سخت بود که میر مردی که تو رویاها باهاش زندگی می کردم حاال واقعا
داشت ازم درخواست ازدواج می کرد.
من میر رو می خواستم، به هر قیمتی اما نمی دونستم دارم اشتباه می کنم.
زمانی که به بارما جواب رد دادم، دیگه ندیدمش.
هر روز که می گذشت حس می کردم یه چیزی کم دارم.
- چی؟
- نمی دونستم، سرگردان و غمگین بودم، میر هیچ وقت با من ازدواج نکرد.
فقط سر یه شرط بندی مسخره با دوستاش داشت اون پیشنهاد و به من داد.
من هم عشق خیالیمو از دست دادم و هم بهترین دوستم رو، دیگه از اون شادی که داشتم
خبری نبود.
با اولین خواستگارم ازدواج کردم.
برای اولین بار وقتی بعد از چند سال عکس بارما رو روی مجله دیدم،
قلبم از هیجان شروع به تپیدن کرد،

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : vidia
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 4.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 4.0   از  5 (1 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

دومین حرف کلمه jzlhvj چیست?