ویدیا 16 - اینفو
طالع بینی

ویدیا 16

در ماشین و باز كرد، سوار شدم و ساشا هم سوار شد.
احساس گرمى دوباره بهم دست داد و چشمامو بستم اما با حركت ماشین سرم سر خورد
و افتادم بغل ساشا.
بوى عطرش مستم كرد.
-ميشه صاف بشینین؟
حركاتم دست خودم نبود...
دوباره سرم و روى پشتى صندلى گذاشتم، اما توى سرم غوغا بود.
تمام خاطرات یکسره هجوم آورده بودن
عشق و نفرت با هم سر ستیز داشتن.
با توقف ماشین آروم چشمامو باز كردم. ماشین تو پاركینگ آپارتمان بود.
خم شدم و در ماشین و باز كردم كه دوباره سرم گیج رفت و محكم دستگیره در و
چسبیدم تا نیوفتم كه دست گرمى بازومو گرفت.
خمار سر بلند كردم و نگاهم با نگاه ساشا تالقى كرد و دوباره حس دوست داشتن تمام
وجودم و گرفت.
محو نگاهش بودم كه گفت:بذار كمكت كنم.
حرفى نزدم یعنى توان حرف زدن نداشتم به ساشا تكیه دادم.
در ماشین و بست و به سمت پله ها رفت. دستش دور كمرم حلقه بود و سرم روى شونه
اش.
دلم آغوشش رو مي خواست، بودن كنارش و حس تن همیشه گرمش.
چندین بار از بى حواسیم مي خواستم رو پله ها بیوفتم اما ساشا مانع افتادنم شد.
با كلید در آپارتمان و باز كرد.
هجوم سنگین چیزى رو توى معده ام حس كردم دستمو باال آوردم و یقه ى ساشا رو
چسبیدم.
نگاهش به صورتم افتاد، انگار حالم و درک كرد كه در سرویس بهداشتى رو باز كرد.
هرچى خورده بودم و باال آوردم، تموم حموم به كثافت كشیده شد.
روى كف حموم زانو زدم. چشمام پر از اشک شد.
حالم دست خودم نبود و تمام وجودم تمنا آغوش ساشا رو می كرد..

با صداى گرمش كه تو كمترین فاصله، كنار گوشم بلند شد سر چرخوندم و نگاهش
كردم.
مي دونستم نگاهم چقدر ملتمس و تنهاست.
- بذار لباساتو دربیارم، كثیف شدن.
چشمامو بستم كه قطره اشكم چكید روى گونه ام.
دستش اومد سمت لباسم و زیپش رو باز كرد.
دست گرمش روى سرشونه هاى سردم نشست و بند لباس و آروم پایین داد و...
لباس بلندم از تنم افتاد. بازومو گرفت گفت:
- زیر دوش وایستى حالت بهتر ميشه.
سر بلند كردم نگاهش به پشت سرم بود.
آب و باز كرد. برخورد آب سرد به بدن برهنه ام كه فقط یه لباس زیر داشتم نفس تو
سینه ام حبس شد.
اما حال بدم رو بدتر كرد و تمناى خواستن ساشا تو وجودم شعله ور بود.
بعد از چند دقیقه آب و بست و با حوله اى بدنم رو پوشوند.❤️

سرگیجه امونم رو بریده بود. در اتاق و باز كرد و گفت:
ميتونى لباساتو عوض كنى.
سرى تكون دادم و تلوخوران وارد اتاق شدم یهو كف اتاق نشستم.
آب از موهاى بلندم روى رون هاى برهنه ام كه از زیر حوله ى كوتاهم پیدا بود مي
چكید.
نگاهم به قدم هاى بلند ساشا افتاد كه رفت سمت كمد و لباس حریرى برداشت با حوله ى
كوچكى اومد سمتم.
حوله رو روى موهام گذاشت و دست انداخت زیر زانوهام و از زمین بلندم كرد.
دستم و روى سینه اش گذاشتم. سمت تخت برد و روى تخت گذاشتتم.
قبل اینكه كامل رو تخت دراز بكشم پتو رو انداخت روم و كنارم روى تخت نشست.
توانایى هیچ حركتى رو نداشتم و متنفر بودم از این همه ضعف.
نامفهوم گفت:
- امشب كار دستمون ندي دختر خوب!دید نگاهش مي كنم بلند گفت:
- ببخشید باید لباس زیراتو دربیارم، خیسه.
چشمامو بستم. آیا چیزى براى از دست دادن داشتم؟
دلم االن فقط یه آغوش گرم مي خواست تا این یک سال تنهایى و دلتنگى رو سر كنم.
دستش و از زیر پتو رد كرد و از پهلوهام رد كرد و پشتم رسوند. گرمى دستهاش داشت
دیوونه ام مي كرد.
سگک لباس زیرم و باز كرد و آروم درش آورد گذاشت كنار تخت.
دستش و نرم كشید روى كمرم. ضربان قلبم باال رفته بود.
احساس تشنگى مي كردم...
دستش و دو طرف پایین تنه ام گذاشت و آروم بیكینى كه پوشیده بودم رو درآورد.
نفسش رو محكم بیرون داد و لباس خوابو تنم كرد.
دستى به موهاش كشید گفت:
- بخوابى تا فردا خوب ميشى..

 

مچ دستشو گرفتم و كشیدم نمیدونم چى شد پرت شد روم.
خمار نگاهش كردم، متعجب نگاهم كرد.
دستم و نرم روى سینه اش كشیدم. یهو مچ دستمو گرفت با صداى بمى گفت:
- نكن.
كمى بدنم رو كشیدم باال و دستم و روى گردنش كشیدم با صدایي كه خمار بود گفتم:
- كاریت ندارم فقط پیشم بخواب.
تن صدام از بى كسى و تنهایى بیداد مي كرد امشب چقدر ضعیف شده ام.
با دستش زد تخت سینه ام و پرت شدم روى تخت از جاش بلند شد. با صداى پر از
عجزى گفتم:
- یه امشب و تنهام نذار!
كالفه بود و از حركاتش معلوم بود.
پیراهنشو عصبى از تنش كند و با باال تنه ى لخت اومد سمت تخت.
پتو رو كنار زد و كنارم روى تخت یک نفره دراز كشید


تنم رو كشیدم روش و پام و روى پاش گذاشتم. سرم روى سینه ى لختش.
تماس صورتم با باال تنه ى برهنه اش وجودم رو آتیش زد و باعث شد بوسه اى روى
سینه اش بزنم.
دستمو دور كمر مردونه اش حلقه كردم سینه اش تند باال و پایین میشد.
دستش و آروم روى كمرم گذاشت. چشمامو بستم مثل معتادى كه مواد بهش رسیده.
میون خواب و بیدارى صداشو ضعیف شنیدم.
- چرا انقدر وسوسه برانگیزى؟
و چشمام گرم خواب شد. با حس گرمى چیزى روى پام با سردرد چشم باز كردم.
گیج دستم و روى پیشونیم گذاشتم و نیم خیز شدم.
با دیدن ساشا روى تختم شوكه شدم. نگاهم چرخید و به لباس خواب كوتاهى كه تنم بود
و حاال كامال باال رفته بود افتاد.
دست ساشا روى پام بود.
چشمامو تنگ كردم تا به یاد بیارم ساشا تو اتاق من چیكار مي كرد؟
تنها چیزى كه از دیشب یادم بود اینكه مشروب خوردم و حالم بد شد.با تكونى كه خوردم ساشا چشم باز كرد.
هر دو لحظه اى خیره ى هم شدیم از خجالت گونه هام ُگر گرفت.
یعنى من دیشب رو با ساشا سر كردم؟
اما چرا هیچى یادم نیست!
دستى به موهاى ژولیده اش كشید گفت:
- حالت خوبه؟ جاییت درد نمي كنه؟
با این حرفش لبه ى لباس خوابم كه باال رفته بود رو پایین دادم.
گیج بودم یعني من دیشب با ساشا رابطه داشتم؟
دید دارم گیج و مات نگاهش مي كنم.
از تخت پایین اومدم شلوار دیشبش پاش بود خم شد و پیراهن مردونه اش رو پوشید
گفت:
- یعنى هیچى از دیشب یادت نیست؟
پاهاى برهنه ام رو از تخت آویزون كردم و با صدایى كه به سختى شنیده میشد گفتم:
- اتفاقى بین ما افتاده؟.

با این حرفم سرش و سریع بلند كرد و نگاهش رو به صورتم دوخت.
نميدونم دنبال چى بود هر دو توى سكوت بهم خیره بودیم.
سرى تكون داد و رفت سمت در اتاق
روی پاشنه پا چرخید گفت:
- خیلی برام آشنایی؟
- منظورت چیه؟
شونه ایی بالا داد
- به زودی می فهمم
و چرخید از در بره بیرون، سر درگم از تخت پایین اومدم و مچ دستش و گرفتم.
برگشت و نگاهم كرد دستم و باال آوردم.
گیج و سر درگم گفتم:
- اگه اتفاقى دیشب بین من و شما افتاده فراموش كنید من کمی بد مستم.

دستى به گوشه ى لبش كشید و یهو كشیدتم به سینه ى دیوار چسبوند.
شوكه از این كارش دستم و روى سینه اش گذاشتم اخمى كردم.
- دارى چیكار مي كنى؟
پامو وسط پاهاش قفل كرد و با دستش چونه ام رو محكم گرفت.
سرش و آورد نزدیک و تو یک سانتى صورتم نگه داشت زل زد به چشمام.
- چرا انقدر آشنایی؟
از نزدیكى زیادش قلبم شروع به تپیدن كرد با صداى مرتعشى نالیدم:
- من چیزى از حرفاتون سر در نمیارم.
ابرویى باال داد گفت:
- به زودى مي فهمم...
ازم فاصله گرفت رفت سمت در اتاق گفت:
- من دیشب مجبورت نكردم با من باشى. با خواست خودت باهات بودم و در و بست و
رفت.پاهام سست شد و حس كردم روح از بدنم رفت دستمو شل كردم و با زانو كف اتاق
افتادم.
عصبى سرم و الى دستام گرفتم.
-نه... نه، لعنتى... دروغه. باورم نميشد من دیشب از ساشا خواسته باشم تا باهام باشه.
بغض راه گلومو بست.
از یه طرف عصبی بودم چون هیچ چیز از دیشب یادم نبود و از یه طرف اینکه ساشا
اصرار داشت تا بدونه من کی هستم.
تحملش سخت بود از این كه من دیشب رو با ساشا سر كرده باشم اما خودم از دیشب
هیچى تو ذهنم نباشه.
خفه فریاد زدم:
- خدا...
دست به بازوهای برهنه ام كشیدم یعنى ساشا دیشب اینا رو لمس كرده؟
از جام بلند شدم و رو به روى آینه ایستادم نگاهم به دختر رنگ پریده با موهاى ژولیده
توى آینه افتاد..

اشكم روى گونه ام چكید. حاال چطور به صورت ساشا نگاه كنم؟ اصال راجب من چى
فكر مي كنه؟ از اینكه تو نظرش بد باشم سرى تكون دادم.
وارد حموم شدم و با لباسام زیر دوش ایستادم.
چشمامو بستم. یاد رقص دو نفره ام با ساشا افتادم.
چیزى توى دلم خالى شد. دستم و روى قلبم گذاشتم و محكم فشار دادم.
من اینجا براى عشق و عاشقى نیومده بودم. باید كارى مي كردم تا شاهو رو به زانو در
مى آوردم.
دلم هواى خانواده ام رو كرده بود. از وقتى اومدم به زور خودم و كنترل كردم تا
دیدنشون نرم.
لباسامو پوشیدم و كلید آپارتمان و برداشتم از خونه زدم بیرون.
هواى آخرای پاییز سرد بود. دستم و توى جیب پالتوى كوتاهم كردم.
نگاهم رو به خیابون هاى خزان زده دوختم. دلم پر كشید به روزهاى خوبى كه داشتم.
سوار تاكسى شدم و آدرس خونه ى پدریم رو دادم. سر كوچه از ماشین پیاده شدم.
استرس افتاد به جونم و دو دل بودم. دستم و مشت كردم و قدمى ...❤️

برداشتم كوچه هیچ تغییرى نكرده بود با هر قدمى كه بر مي داشتم فكر مي كردم االنه
كه قلبم از كار بیوفته.
اصال حواسم نبود كه محكم به كسى خوردم نوناى توى دستش افتاد زمین.
خم شدم گفتم:
- ببخشید خانوم.
و نونا رو برداشتم سر بلند كردم اما با دیدن مامان دهنم باز موند.
نمي دونستم چیكار كنم دلم آغوش گرمشو مي خواست.
دست دراز كرد و نون ها رو گرفت.
صدامو صاف كردم تا نلرزه و گفتم:
- بازم ببخشید خانم.
گفت:
- عیب نداره دخترم. صدات چقدر برام آشناست!
بغض نشست توى گلوم، دلم مي خواست فریاد بزنم مامان منم، دخترت ویدیا.لبخند پر از دردى زدم و پشت بهش كردم. طاقت نداشتم، دلم گریه مي خواست.
با صداى مامان سر جام ایستادم.
- دخترم كجا ميرى؟
نفس عمیقى كشیدم.
شنیدن كلمه ى دخترم اونم از دهن مادرم چقدر برام شیرین بود و پر از لذت.
- ميرم خونه ام.
بازومو گرفت.
- بیا صبحانه رو با هم بخوریم.
قلبم فرو ریخت چطور مي تونستم برم خونمون خودم و خونسرد نشون بدم؟
- مزاحم نميشم خانم.
- این چه حرفیه عزیزم؟ توام مثل دختر خودم.
توى دلم فریاد زدم:..

من دخترتم، دختر نفرین شده ات.
- میاى عزیزم؟
چنان توى صداش تمنا بود كه دلم نیومد بگم نه.
سرى تكون دادم و چرخیدم. چهره اش بشاش شد و لبخندى زد.
با هم هم قدم شدیم مادرم چقدر شكسته شده بود.
- شما هر روز نون مي خرین؟
- نه عزیزم كارگرمون مریض شده و منم به همسرم اجازه ندادم خدمه ى جدید بگیره،
مگه چند نفریم؟
باورم نميشد این زن فروتن و ساده مادرم باشه.
مادرى كه حتى یه لیوان آب نمي كشید، حاال اومده و نون خریده.
یعنى تو این یه سالى كه نبودم چى شده؟
كنار در حیاط ایستاد و با كلید در و باز كرد...
با عشق و حسرت نگاهم رو به حیاط پاییز زده دوختم بعد از چند وقت میشد اومده بودم.❤️

مثل تشنه اى که تازه به آب رسیده با ولع به همه جا نگاه مي كردم.
مامان لبخندى زد كه دلم ضعف رفت و نتونستم خودمو كنترل كنم و محكم بغلش كردم
بوى عطر تنشو بلعیدم.
مامان مثل اینكه شوكه شده بود گفت:
- چیزى شده؟
از آغوش مامان بیرون اومدم گفتم:
- نه، یه لحظه دلم براى مادرم تنگ شد.
- مادرت كجاست مگه؟
نفسى كشیدم.
- ما ساكن نیویورک هستیم.
- آها، پس تو اینجا؟
- من براى كارى اومدم.
مامان لبخندى زد. در سالن و باز كرد گفت:خوش به حال مادرت كه دخترى به نازى تو داره!
حرفى براى زدن نداشتم وارد سالن شدم و نگاهى به سالن خونه انداختم.
خونه و دكورش مثل همون شبى كه عروس شدم و رفتم بود.
- بیا بشین عزیزم.
همینطور كه به اطراف نگاه مي كردم گفتم:
- تنها زندگى مي كنید؟
- نه، دخترم دانشگاهه و همسرم سفر كارى رفته.
سرى تكون دادم و روى مبل نشستم.
- صبحانه كه نخوردى؟
- حقیقتش نه.
- منم نخوردم، االن یه صبحانه ى خوشمزه درست مي كنم.
و وارد آشپزخونه شد. از جام بلند شدم و سمت قاب عكس هایى كه روى دیوار بود
رفتم. رو به روى عكس ها ایستادم.

عكس مامان و بابا.
نگاهم چرخید روى عكس خودم و شاه پرى و ماه پرى.
آهى كشیدم چه زود روزاى خوبم تموم شد.
- بیا عزیزم.
ترسیده چرخیدم، مامان پشت سرم ایستاده بود.
- ببخش عزیزم ترسوندمت اما هرچى صدات كردم نشنیدى.
- نه، ایرادى نداره.
اشاره اى به عكس ها كردم.
- چه خانواده ى شاد و خوشبختى!
چهره اش رو غم گرفت گفت:
- تا قبل ازدواج دخترم خوشبخت بودیم...
چهره ى متعجبى به صورتم گرفتم.❤️

چرا؟ نكنه خداى نكرده دخترتون...
- نه عزیزم زندگى ما سر دراز داره، بیا صبحونه بخوریم اگه كارى نداشتى برات
تعریف مي كنم.
- خوشحال ميشم.
با هم وارد آشپزخونه شدیم با دیدن میز صبحانه یاد زمانى افتادم كه همه دور این میز
جمع مي شدیم چه زود دیر ميشه!
روى صندلى رو به روى مامان نشستم همه چى سر میز بود.
كمى پنیر تو بشقابم گذاشتم.
مامان چاى شیرین كنارم گذاشت گفت:
- دختر وسطیم اگه مي خواست صبحانه بخوره باید چاییش شیرین مي بود وگرنه نمي
خورد.
لبخندى زدم آهى كشید گفت:
-صدات خیلى شبیهشه.
- ميتونم بپرسم كجاست كه انقدر با حسرت راجبش حرف مي زنین؟!ما هم نميدونیم كجاست.
- یعنى چى؟
چشماى مامان پر از اشک شد گفت:
- بمیرم براى اون دختركم، بدبخت شد.
همسر اولش بخاطر یه سوء تفاهم طالقش داد و از شوهر دوم شانس نیاورد. دیوونگیش
كم بود كه فراموشى هم گرفت. اما ویدیاى من اهل فرار نبود. من ميدونم دارن دروغ
میگن.
دستم و روى دست مامان گذاشتم.
- یعنى چى فرار كرد؟
- نميدونم. میگن خونه زندگیشو ول كرده رفته.
احساس كردم سقف داره روى سرم خراب میشه چطور تونستن به خانواده ام دروغ
بگن؟
داشتم خفه مي شدم.
صداى هق هق مامان بلند شد. از روى صندلى بلند شدم و كنار صندلیش ایستادم...

دستم و روى شونه اش گذاشتم.
- آروم باشید. با گریه دردى درمون نميشه.
- دلم براى دخترم تنگ شده، آخه كجاست؟ دلش براى ما یعنى تنگ نشده؟
پدرش كمرش خم شد نمیتونه بین مردم سر بلند کنه...
بغضم و با درد قورت دادم، انتقام کارهایی که شاهو در حقم کرده بود رو می گرفتم،
باید فکری می کردم.
مامان بعد از گلی گریه آروم شد و گفت:
- ببخشید تو رو هم ناراحت کردم.
سری تکون دادم...
- اشکالی نداره االن آروم شدین؟!
لبخندی زد:
- آره عزیزم.
- با اجازتون من دیگه برم!کجا عزیزم بمون!
- دوباره بهتون سر می زنم،کمی کار دارم.
- باشه عزیزم.
بعد از خداحافظی از مامان از خونه زدم بیرون، سر بلند کردم نگاه آخر رو به خونه
انداختم، با قدم های آروم و پر از درد و دلتنگی از کوچه بیرون اومدم.
تا سر کوچه پیاده رفتم سر کوچه تاکسی گرفتم تمام راه خونه رو فکر کردم.
با کلید در آپارتمان رو باز
کردم وارد سالن شدم کلیدا رو روی مبل پرت کردم.
و بالخره بغضی که از صبح سعی در مهار کردنش داشتم سر باز کرد...
دستم هنوز بوی عطر مامان رو می داد.
خدایا چرا اینقدر سختی می کشم؛ دلم مادرم رو میخواد...
خدا میدونه چقدر سعی کردم تا نگم منم ویدیا...
خسته از یک روز کسل به تخت پناه بردم.


صبح آماده از خونه بیرون اومدم ،سوار ماشین شدم.
کنار شرکت از ماشین پیاده شدم ...
اما با دیدن تعداد زیادی مرد تعجب کردم، از بینشون رد شدم و وارد ساختمون شرکت
شدم.
با ورود به سالن ساشا و شاهو رو دیدم که هر دو سرگردون داشتن با مردی صحبت می
کردن.
رفتم جلو، شاهو با دیدنم گفت:
- سالم ویدا جان.
ساشا نگاهی بهم انداخت نمیدونم چرا گر گرفتم و نگاهم رو از نگاهش گرفتم رو به
شاهو کردم.
- چیزی شده؟!
مرد گفت:
- شما باید تمام خسارت رو بدین.
متعجب نگاه کردم، ساشا کالفه گفت:آقای منصوری ما این همه پول رو از کجا تو این فرصت کم جور کنیم؟!
- من نمیدونم باید فکر اونجاش رو می کردین!
- ميتونم ببرسم چى شده؟
- اجناسى كه به آقاى منصورى و بقیه ى عمده فروش ها فروختیم جعلى و تقلبى از آب
دراومده و حاال باید خسارت بدیم!
قیافه متفكرى به خودم گرفتم گفتم:
- ندارید؟
ساشا پوزخندى زد گفت:
- به نظرتون اگه داشتیم االن باید چونه مي زدیم؟
سرى به معنى تاكید تكون دادم.
- پس مزاحمتون نميشم و ازشون فاصله گرفتم. سمت اتاقم رفتم اما ذهنم درگیر بود.
این بهترین فرصت بود تا سرباز و حركت مي دادم و تو یک فرصت مناسب كیش و
مات مي كردم و بازی به نفع خودمتموم می کردم.
از فكرى كه به سرم زد لبخندى روى لبام نشست باید صبر مي كردم...

توى اتاق بودم كه سر و صداى بیرون زیاد شد.
از جام بلند شدم و از اتاق بیرون اومدم. بادیدن جمعیت و سر و صداشون خوشحال و با
لذت به صحنه ى رو به روم زل زدم.
با دیدن شاهو از در فاصله گرفتم و با نگرانى گفتم:
- اگه از دست من کمکی برمیاد بگید؟
شاهو لبخندى زد و خیره ى لبام گفت:
- تو وجودت كمكه.
توى دلم فحشى نثارش كردم اما لبخندى زدم گفتم:
- اما اگر كمک بخواین هستم به یه شرطى!
شاهو چشماشو تنگ كرد گفت:
- چه شرطى؟
دست به سینه شدم.❤️

من تمام بدهى شما رو تسویه مي كنم اما توى تمام شركت ها،شریک و سهامدار میشم.
- یعنى انقدر پول دارى كه تمام بدهى ها رو صاف كنى؟
- بله.
چشماش برقى زد و كمى نزدیک تر شد گفت:
- تو بي نظیر و وسوسه كننده اى.
لبخند پر از عشوه اى زدم گفتم:
- تا شما قرارداد و آماده كنید منم حساب هاى بانكیم رو چک مي كنم.
- حتما، حتما
دستى تكون دادم و وارد اتاق شدم. لبخند پیروزمندانه اى روى لبام نشست.
گام اول رو برداشتم...
از این كه حساب هاى بانكیم به لطف بارما پر بود خیالم راحت بود.
خودكار توى دستم چرخوندم اما توى سرم هزاران فكر و خیال بود.
بعد از گذشت زمان حس لذت و قدرت مي كردم.با صداى در، به خودم اومدم گفتم:
- بفرمایید.
در اتاق باز شد و ساشا همراه شاهو وارد اتاق شدن.
از جام بلند شدم و میز و دور زدم، رو به روى ساشا و شاهو روى مبل نشستم پا روى
پا انداختم.
ساشا گفت:
- شاهو میگه قراره شما شریک كارى ما بشید و در عوض تمام بدهى هارو پرداخت
می كنید.
- بله
ساشا خیره نگاهم كرد گفت:
- دلیل؟
نگاهم رو به نگاهش دوختم باورم نمیشد ساشا انقدر نكته سنج شده باشه

دلیلى نداره، اینطورى به نفع منم هست و البته اگه نتونستیم کنار بیایم تمام پول من با
سودش برمي گرده و شركت هاى شما هم همه مال خودتون.
شاهو گفت:
- به نظر من كه پیشنهاد خیلى خوبیه.
ساشا اما هنوز دو دل بود و اینو میشد از نگاهش فهمید.
- ساشا، یه نگاه به بیرون بنداز باید پول این جمعیت و بدیم وگرنه باید بریم خونه نشین
بشیم.
ساشا به مبل تكیه داد گفت:
- قرارداد رو بخونید.
قرارداد و برداشتم و نگاهى بهش انداختم همون چیزى بود كه مي خواستم امضاء کردم.
شاهو با ذوق دستشو گرفت طرفم. توى دلم پوزخندى زدم و دستشو محكم فشردم گفتم:
- چک سفید امضایی بهتون ميدم تا تمام بدهى ها رو پرداخت كنید.
- عالیه❤️

هر دو سمت در رفتن كه لبخندى زدم گفتم:
_ پس مهمونى كوچیكى بابت این قرداد مي گیریم منزل من، آقا شاهو حتما همسرتون و
بیارید.
چهره اش كمى تو هم رفت بي میل گفت:
- حتما.
- و شما آقاى زرین مي تونید دوست دخترتون رو بیارید.
سرى تكون داد و از...
اتاق بیرون رفتن.
بشكنى زدم و خوشحال از این پروژه وسایلم رو جمع كردم تا برم و براى شب همه چیز
و آماده كنم.
با راننده به فروشگاه رفتم و بعد از خرید به خونه برگشتم.
همه جا رو تمیز كردم، دسرها رو آماده كردم غذا از بیرون سفارش دادم.
گرامافون رو روشن كردم و وارد حموم شدم دوش گرفتم.
نگاهى به لباس كوتاه قرمز رنگم انداختم و لبخند خبیثى روى لب هام نشست.لباسم و پوشیدم و خم شدم تا صندل هام و پام كنم كه صداى زنگ آپارتمان بلند شد.
نگاه آخر و تو آینه انداختم و سمت در رفتم.
در و باز كردم كه با چهره ى خندان بهراد رو به رو شدم.
كمى خم شد گفت:
- سالم بر بانوى زیبا.
و گل ها رو گرفت طرفم، لبخندى زدم و گل ها رو از دستش گرفتم.
- تنهایى؟
وارد سالن شد.
- فعال بله اما بقیه تو راهن.
گل ها رو تو گلدون كریستالى گذاشتم كه گفت:
-چطور ميتونم این محبت رو جبران كنم؟
- نیاز به جبران نیست االن منم یكى از شركاء به حساب میام.

آره اما كمک بزرگى كردى.
با صداى زنگ، بهراد رفت سمت در.
حاال فقط نزدیک شدن به ساشا و بهم زدن رابطه ى شاهو و زنش مونده.
با صداى سالم و احوالپرسى به سالن رفتم.
شاهو و نازیال بودن به همراه ساشا.
خرامان به سمتشون رفتم.
شاهو نگاهى به سر تا پام انداخت و لحظه اى خیره ى پاهاى خوش تراشم شد.
- بفرمایید.
نازیال بي میل وارد خونه شد اما شاهو چشماش برق ميزد.
ساشا به همراه دخترى وارد شد.
لحظه اى از دیدن دختر همراه ساشا قلبم فشرده شد و تمام شوقم پرید.
اما با یادآورى كارهام لبخندى زدم...❤️

 

ساشا رو به دختر كرد گفت:
- ایشون ویدا آریان همكار جدیدمون.
دختره لبخندى زد گفت:
- منم نسترنم
و دستشو سمتم دراز كرد.
بي میل دستشو فشردم و دعوت به نشستن كردم.
وسایل پذیرایي رو روى میز چیده بودم.
كنار بهراد نشستم رو به ساشا كردم گفتم:
- ببخشید كه خونتون رو گرفتم.
ساشا دستى به بازوى دختره كشید از این كارش دل من زیر و رو شد.
- عیب نداره.
نازیال با تعجب گفت:ساشا چطور از این خونه دل كندى؟
- دل نكندم، فقط موقت به خانم آریان دادم.
رو كردم به شاهو با عشوه گفتم:
- شما فرزند ندارید؟
- نه فعال عالقه اى به بچه ندارم.
سرى تكون دادم كمى راجب كار صحبت كردیم و از جشن لباسى كه براى شب یلدا
قرار بود و چه سبكى اجرا بشه حرف زدیم.
از جام بلند شدم كه زنگ در و زدن.
- حتما غذا رو آوردن.
نازیال پوزخندى زد گفت:
- یعنى خودتون غذا درست کردن بلد نیستید؟
- من وقت این كارها رو ندارم.
بهراد رفت تا غذاها رو بگیره.

سمت آشپزخونه رفتم و میز و چیدم كه صدایى از فاصله ى كمى به گوشم رسید.
سر بلند كردم شاهو توی چهارچوب در آشپزخونه ایستاده بود.
لحظه اى یاد گذشته افتادم و ترس به دلم افتاد.
با صداى لرزونى گفتم:
- كارى دارى؟
وارد آشپزخونه شد. با صداى بمى گفت:
- نه حتى در حال كار خونه هم جذاب و خواستنى هستى.
لبخند تصنعى زدم و با ناز موهامو پشت گوشم زدم گفتم:
- شما لطف دارید اما حیف...
- حیف چى؟
شونه اى باال دادم و چشمكى زدم.
- حیف همسر دارى!❤️

قهقهه اى سر داد.
با ورود ساشا به آشپزخونه و اون اخم میون ابروهاش...
سرم و پایین انداختم و میز و چیدم.
بهراد غذاهارو آورد بعد از شام ویسکی آوردم گفتم:
- به افتخار جشنمون.
و لیوانارو پر کردم خواستم لیوانو بردارم که ساشا گفت:
- میشه بگی جا سیگاری منو کجا گذاشتی؟
ابرویی از تعجب باال دادم و گفتم:
- االن براتون پیدا می کنم.
و به سمت آشپزخونه رفتم جا سیگاری رو از تو آشپزخونه برداشتم و چرخیدم تا از
آشپزخونه بیرون برم که تخت سینه ی کسی رفتم.
سر بلند کردم که با نگاه جدی ساشا رو به رو شدم.
قدمی عقب گذاشتم که کمرم به کابینت خوردقدمی جلو گذاشت و دستشو از کنارم رد کرد و روی کابینت گذاشت.
- چیزی میخوای؟
ابرویی باال داد گفت:
- امشب تضمین نمی کنم مست بشی و کنارت باشم.
اخمی بین ابروهام دادم
- یعنی چی؟
سرش و آورد جلو کنار گوشم لب زد:
- یعنی یهو هوس با من بودن نکنی که
امشب خودم همراه دارم.
و دستش و نرم از گردن تا کمرم کشید.
با این کارش نفسم رفت و ضربان قلبم باال گرفت.
دستم و روی سینه اش گذاشتم و با صدای مرتعشی گفتم:بهتون گفتم اون شب رو فراموش کنید هر چند من هیچی یادم نیست.
- اگه میخوای فراموش کنم، پس نخور تا مست نشی!
و ازم فاصله گرفتو زیر سیگاری رو از دستم کشید و از آشپزخونه بیرون رفت.
دستی به گردنم کشیدم و از آشپزخونه بیرون اومدم.
همه در حال بگو بخند بودن.
ساشا نگاهی بهم انداخت و لیوان کوچیک توی دستش و باال کشید.
روی مبل نشستم و از ترسم چیزی نخوردم.
بهراد بلند شد گفت:
- ما دیگه بریم.
شاهو نازیال هم بلند شدن...
نازیال تشکر خشکی کرد.
اما شاهو از اینکه داشت می رفت کمی ناراحت بود گفت:
- دوست داشتم بیشتر بمونم اما مجبورم برم... 

چشمکی زدم و به این همه ضعف و سست بودنش پوزخندی زدم.
کنار در ایستادم تا ساشا و دوست دخترشم برن که ساشا گفت:
- چرا کنار در ایستادی؟
چیزی نگفتم ادامه داد:
- من و نسترن جایی نمیریم البته ببخشیدا یک شب رو بد بگذرون.
با دست بهشون اشاره کردم و گفتم:
- یعنی شما می خواید اینجا بمونید
ساشا سری تکون داد.
- ایرادی داره.
- نه نه راحت باشید من میرم اتاقم تا راحت باشید
از حرص و عصبانیت اگه دو دقیقه می موندم صد درصد حالم رو می فهمید
وارد اتاق شدم و در رو بستم.عنتی... لعنتی، کالفه سمت تخت رفتم.
نشستم لبه تخت و سرم رو توی دستام گرفتم.
از اینکه اون دختر تا صبح با ساشا سر کنه، حتی فکرشم دیونه ام می کرد. موهامو تو
دستام گرفتم.
حالم خوب نبود داشتم خفه میشدم. عصبی اتاق رو باال و پایین کردم اما خسته دوباره
روی تخت نشستم.
تاصبح مثل مار زخمی تو خودم پیچیدم اما دم نزدم.
هوا روشن شد پرده رو کنار زدم و به آسمون آبی که کم کم روشن میشد چشم دوختم.
قطره اشک سمجی که ولکن نبود روی گونه ام چکید.
سرم رو به شیشه تکیه دادم و شونه هام شروع به لرزیدن کرد.
لب زدم:
- خدایا از عشق و دلبستگی بدم میاد بدم میاد اما میدونم دچارش شدم و با همه ی
نفرتی که از خانواده ی ساشا داشتم.
اما این مرد با آغوش همیشه گرم و نم اشکش دوست دارم


کاش ذره ای دوستم داشتی ساشا کاش...
چیزى به جشن یلدا نمونده و همه در تكاپو بودیم تا مراسم به بهترین نحو اجرا بشه.
همه چیز براى یک مراسم عالى آماده بود. لباس زیبایى براى جشن آماده كرده بودیم تا
بپوشم.
سالن بزرگ و مجللى براى بر پایى مراسم در نظر گرفته بودیم.
لباسم رو پوشیدم و آرایشگر موهامو همراه با صورتم درست كرد.
توى اتاق بودم تا به طور كامل آماده بشم اما صداى خواننده ى زنى كه آورده بودن
نشون از اومدن مهمونا مي داد.
در اتاق باز شد و ساشا تو چهارچوب در نمایان شد.
از روى صندلى بلند شدم و دامن بلندم روى زمین كشیده شد نگاهى بهم انداخت گفت:
- آماده اى؟
سرى به معنى تأیید تكون دادم از جلوى در كنار رفت.
باهاش هم قدم شدم دلم از این همه نزدیكى پر هیجان ميزد و زیر و رو ميشد.چند تا پله ى كوتاه رو باال رفتم و روى سن قرار گرفتم.
تمام افراد متمدن و مشهور سراسر کشور تو این مراسم شو لباس حضور داشتن.
از این كه توى كشور خودم روى سن رفته بودم واقعا خوشحال بودم.
بعد از دورى كه زدم از پله ها پایین اومدم. ساشا با قدم هاى بلند اومد سمتم، گفت:
- كارتون عالى بود.
سر بلند كردم و نگاهى بهش انداختم كه نگاهش رو ازم گرفت.
براى معرفى پیش بقیه رفتیم هركس به نوعى تبریک مي گفت از نوع برپایی فستیوال.
شاهو جام مشروبى توى دستش بود و خیره به من، رفتم سمتش و لبخند دل فریبى زدم
گفتم:
- سالم
لبخندى زد گفت:
- كارت عالى بود.
و خم شد ادامه داد:

خودت عالى تر، هوش از سر آدم ميبرى.
خنده ى پر از عشوه ایی زدم...
خم شد روى صورتم گفت:
- چطورى ميتونم داشته باشمت؟
با این حرفش خنده روى لبام ماسید. نگاهش كردم كه گفت:
- حس مي كنم مي خوامت.
لبخند تصنعى زدم و دستم و روى سینه اش گذاشتم و كمى به عقب هولش دادم گفتم:
- من با مردى كه زن داشته باشه نميتونم باشم.
و چرخیدم برم كه مچ دستم و گرفت گفت:
- اگه طالقش بدم چى؟
خنده ى دل فریبى زدم.
- اون وقت راجبش فكر مي كنم.❤️

دستم و از تو دستش در آوردم قلبم آكنده از نفرت بود.
فقط مي خواستم به زمین بكوبمش هر طورى شده و به هر قیمتى.
این مرد زندگیم رو نابود كرد حاال نوبت من بود که با زندگیش بازی کنم.
گوشه ى سالن ایستادم و نگاهم رو به رقاصه اى كه داشت مي رقصید دوختم.
جام مشروب و باال كشیدم و از تلخیش لحظه اى چشمام و روى هم گذاشتم اما خوب
بود.
دلم كمى رقص مي خواست صداى زن زیبا و دلنواز بود.
چرخى زدم و خرامان خرامان سمت سن رفتم چرخى زدم و تابى به كمرم دادم.
لحظه اى همه بدون این كه دست بزنن خیره ام شدن.
تابى به گردنم دادم كه موهام روى هوا پخش شد.
سر بلند كردم كه نگاهم به نگاه غضب آلود ساشا افتاد.
قدم به قدم بهش نزدیک شدم و چرخى دورش زدم.صداى پاشنه كفشام با ریتم آهنگ یكى شده بود.
دستى زدم و خواننده...
شاهو اومد وسط و دستمو گرفت چرخى زد.
از تحرک زیاد عرق كرده بودم اما هنوز دست بردار نبودم.
دستى بازومو گرفت و كشید گفت:
- بسه هرچى هنرنمایى كردى!
چشمامو به چشماش دوختم و دستمو روى سینه اش گذاشتم و با صداى خمارى گفتم:
- امشب پیشم مي مونى؟
گنگ نگاهم كرد سرى تكون داد گفت:
- احمق كوچولو...
- احمق کوچولو
شنیدم اما با لذت چشمامو بستم چیزى تا پایان مراسم نمونده بود

ساشا پالتوى خزم رو روى شونه هام انداخت گفت:
- خداحافظى كن.
سرى تكون دادم و با همه خداحافظى كردم.
از سالن كه بیرون اومدم سوز سردى خورد به صورتم.
بغض توى گلوم نشست سر بلند كردم و به اولین برفى كه بارید لبخند پر از دردى زدم.
یک ماه ميشد ایران اومده بودم دستى روى شونه ام نشست.
سربلند كردم كه ساشا گفت:
- بریم
قدمى برداشتم و سوار ماشین شدم. ساشا به سرعت مي روند.
چیزى طول نكشید كه ماشین تو پاركینگ آپارتمان توقف كرد هر دو پیاده شدیم.
دستشو دورم حلقه كرد گفت:
- خوبى؟❤️

مي دونستم هوشیارم اما خودمو به مستى زدم و با صداى خمارى گفتم:
- نه، ميخوام با تو خوب بشم.
حرفى نزد و در آپارتمان و باز كرد. پالتومو درآوردم.
ساشا سمت مبل رفت و نشست.
خرامان رفتم سمتش و روى پاهاش نشستم.
دستم و نرم روى سینه اش كشید كالفه نگاهم كرد گفت:
- نكن
دكمه ى پیراهنش و باز كردم گفتم:
- مثل اون شب باهام باش.
فشارى به كمرم آورد و چسبوندم به خودش گفت:
- اما من اون شب باهات نخوابیدم.
همون یكم مستى هم كه داشتم از سرم پرید و سر بلند كردم.اما تو گفتى با من رابطه داشتى!
از روى پاهاش بلند شدم دستى به موهام كشیدم، گیج بودم. یعنى ساشا هنوز خوب نشده�من همونطورى گفتم.
بود؟
اما براى من مهم نبود باید نقشه ام رو عملى مي كردم.
لبخندى زدم و زیپ لباسم رو باز كردم.
قدمى سمتش برداشتم و خم شدم روى صورتش گفتم:
- اما من ميخوام باهات باشم.
و دستى به گردنش كشیدم.
مچ دستم و گرفت كشید كه افتادم تو بغلش.
- ميدونى كه با من باشى باید قید خیلى چیزها رو بزنى؟
از این همه نزدیكى نفس نفس مي زدم دستى به بند لباسم كشید گفت:
- فهمیدى؟

سرى تكون دادم به معنى باشه.
رو دستاش بلندم كرد و سمت اتاقش برد.
از اینكه داشتم گولش ميزدم حالم خوب نبود اما باید نقشه ام رو اجرا مي كردم، به هر
قیمتى.
ساشا روى تخت گذاشتتم و پیراهنش و درآورد اومد سمتم و خیمه زد روم.
دستم و روى سینه ى برهنه اش گذاشتم.
از بند لباسام گرفت و كشید. لباس از تنم دراومد.
نرم دستشو روى بدنم كشید و اومد باال خم شد.
هر لحظه منتظر بودم ببوستم اما كنار گوشم لب زد:
- گفتى همه جوره باهامى؟
سرى تكون دادم كه گفت:
- پس، فردا ميریم محضر و عقد مي كنیم.
سر چرخوندم و نگاهم رو به نگاهش دوختم دستش و روى گونه ام كشید.❤️

چرا ميخواى عقدم كنى؟
- اونش به خودم مربوطه، اگه نميخواى...
دستم و روى لبش گذاشتم.
- ميخوام اما یه شرطى دارم.
اخمى كرد.
- چه شرطى؟
- این كه تا خانواده ام نیومدن كسى از اعضاى خانواده ات نفهمه.
متعجب گفت:
- مگه تو خانواده دارى؟
لبخند پر از دردى زدم.
- به موقع مي بینیشون.سرى تكون داد و دستشو دور كمرم حلقه كرد سرم و روى سینه اش گذاشتم و چشمامو
بستم، اما دلم شور مي زد.
اینكه چرا ساشا میخواد عقد كنه؟
اگه بهم عالقه داره چرا چیزى نمیگه؟
اما باید روى تمام احساساتم سر پوش ميذاشتم و با شاهو همون كارى رو مي كردم كه
باهام كرد.
من باید تک تک این خانواده انتقام می گرفتم
حتی ساشایی که دوستش داشتم
وقتی یادم میاد با بی رحمی ولم کرد...
با درد چشمام و بستم.
دست ساشا لغزید الى موهام و آروم شروع به نوازش كرد.
براى اولین بار بدون كابوس و تنش خوابم برد.
با تابش نور كم خورشید از الى پرده ى كنار رفته ى اتاق غلتى زدم اما با دیدن جاى
خالى ساشا هراسون سر جام نشستم.

نگاهى توى اتاق انداختم اما نبود، مثل دیوونه ها شدم.
یعنى كجا رفته؟
سمت اتاقم رفتم و لباسى پوشیدم. نگاهى از پنجره به خیابونى كه برف سفید پوشش كرده
بود انداختم.
بغضم شكست و اشكم روى گونه ام جارى شد.
چقدر دل نازک شدم! منى كه خیلى چیزا رو از دست دادم.
سرم و به شیشه ى سرد پنجره چسبوندم لب زدم:
- خدایا، من براى عاشقى نیومدم براى انتقام از آدمهایى كه من و هرزه دونستن و به
بدترین نحو ممكن از زندگیشون حذفم كردن اومدم.
با صداى در سالن سریع از اتاق بیرون اومدم با دیدن ساشا حالم دست خودم نبود.
با دو قدم بلند خودمو بهش رسوندم و محكم بغلش كردم.
با صدایى كه متعجب بود گفت:
- اتفاقى افتاده؟❤️

 

واقعا نمي دونستم چى بگم.
این كه من دوست دارم، عاشقتم؟ اما عشق دیگه براى من معنایى نداشت.
االن باید انتقام تمام اون روزهامو بگیرم.
از بغل ساشا بیرون اومدم گفتم:
- ببخشید، یه لحظه احساساتى شدم.
سرى تكون داد گفت:
- براى كارى بیرون رفته بودم و این كه...
سر بلند كردم و منتظر موندم تا ادامه بده كه گفت:
- با یه محضرى آشنا صحبت كردم و براى بعد از ظهر وقت گرفتم.
- ميشه بدونم چرا ميخواى با من ازدواج كنى؟
خیره نگاهم كرد گفت:
-چون صدات و نگات منو یاد كسي ميندازه كه از دست دادمش...با این حرفش چیزى توى دلم خالى شد.
سر بلند كردم و نگاهم رو به اون چشم هاى نم دارش دوختم لب زدم:
- اما من اون نیستم!
كالفه دستى به موهاش كشید.
- منم ميدونم تو اون نیستى اما نگاهت و صدات كه شبیه اش هست براى من كافیه.
سرى تكون دادم، ادامه داد:
- من ميرم بعدازظهر میام دنبالت.
- باشه
با رفتن ساشا روى مبل نشستم. یعنى ساشا هنوز ویدیا رو یادشه؟
كاش مي دونستم از گذشته چیا یادشه. اینطورى كارم خیلى راحت تر بود.
سرم و به مبل تكیه دادم؛ از این كه نمي دونستم آخر راهى كه دارم میرم كجاست هراس
داشتم اما باید این راه و تا تهش مي رفتم.
رفتم حموم دوشى گرفتم كت و دامن ارغوانى رنگى پوشیدم..

آرایشى انجام دادم كالهم و روی سرم گذاشتم كیفم رو برداشتم با صداى آیفون به سمتش
رفتم.
- كیه؟
- بیا پایین، منتظرم.
- باشه.
آیفون و گذاشتم و از واحدمون بیرون اومدم.
پله ها رو پایین اومدم و از حیاط آپارتمان رد شدم.
قلبم از هیجان محكم ميزد و حالم خوب نبود كمى استرس داشتم.
ساشا در جلوى ماشین و باز كرد سوار ماشین شدم.
ساشا هم نشست زیر چشم نگاهى بهش انداختم.
كت و شلوارى پوشیده بود و با ته ریشى كه داشت انگار چهره اش جذاب تر بود. ماشین
و روشن كرد.
نگاهم رو به خیابون هاى شلوغ تهران در اولین روز برفى دوختم.

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : vidia
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 5.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 5.0   از  5 (1 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

سومین حرف کلمه qecl چیست?