ویدیا 17 - اینفو
طالع بینی

ویدیا 17


دلم برف بازى مي خواست یاد روزهایى كه با شاه پرى و نازپرى تو حیاط برف بازى
مي كردیم افتادم.
آهى كشیدم.
ساشا ماشین و كنار محضر نگه داشت.
از ماشین پیاده شدم و نگاهى به ساختمون كوچک رو به روم انداختم كه سردرش
نوشته بود: محضرخونه صد و چهل و سه
همراه ساشا از پله هاى محضرخونه باال رفتیم.
حاال که واقعا داشتیم عقد می کردیم دو دل بودم.
من دارم چیکار می کنم اصال این کارم درست هست یا باز دارم به بیراه میرم؟
اما من باید بدونم توی این خانواده چه خبره...
وارد سالن كوچكى شدیم، مردى میانسال پشت میزى نشسته بود.
با دیدن ما عینكش رو زد با دست به صندلى ها اشاره كرد.
- بفرمایید.هر دو روى صندلى ها نشستیم مرد نگاهش و توى دفتر بزرگ جلوى روش انداخت
گفت:
- پدر عروس خانم نیستن؟
نگاهى به ساشا و بعد به مرد انداختم.
به اینجاش فكر نكرده بودم. چطور به ساشا بگم من دختر نیستم؟ چرا ساشا نپرسید آیا
قبال ازدواج کردم یا نه؟ اصال با کسی بودم یا نه؟
این نپرسیدنش باعث میشه بترسم اون که نمی دونه من ویدیا و یه زمانی همسرش بودم.
با استرس لب پایینم رو خیس كردم گفتم:
- من نیازى به اجازه ى پدر ندارم.
مرد سر بلند كرد و نگاهى بهم انداخت. سرم و پایین انداختم، مرد دیگه حرفى نزد.
ساشا سكوت كرده بود و هیچى نمي گفت.
- خوب، آماده اید شروع كنم؟
هر دو لحظه اى بهم نگاه كردیم. مرد خطبه ى عقد و خوند...

بله اى زیرلب گفتم.
باورم نميشد دوباره همسر ساشا شده بودم، مردى كه قلبم از وجودش سرشار بود.
دفتر بزرگ جلوى مرد رو امضا كردیم و از دفترخونه بیرون اومدیم.
هم هیجان داشتم هم استرس.
- بریم دورى بزنیم؟
لبخندى زدم.
- بریم
چرا ساشا نپرسید چطور میتونم بدون اجازه ی پدر ازدواج کنم چرا همه چی انقدر در
هم پیچیده شده؟
تمام راه رو سکوت کردم و ذهنم درگیر بود
بعد از مسافتى ماشین و پارک كرد. هوا سرد بود و سوز مى وزید.
كنارم قرار گرفت دستشو پشت کمرم گذاشت گفت:
- بریم؟❤️

كمى بهش نزدیک شدم، حاال كامال تو بغلش بودم. دستشو دور شونه هام حلقه كرد.
صداى خواننده ى كوچه گرد دلنشین بود.
بغض نشست توى گلوم. مي دونستم روزى كه ساشا بفهمه من كي هستم و نقشه هام
براى نابودى خانواده اش بوده حتما ولم مي كنه پس بهتره االن از وجود و بودنش لذت
ببرم.
با دست مر د دست فروش رو نشون دادم.
- لبو بخوریم؟
نگاهم كرد عمیق و خیره.
- بخوریم.
دو تا لبو از مرد دست فروش خرید.
همینطور كه راه مي رفتیم با لذت لبو مي خوردم.
ساشا اما آروم بود.
لبوم تموم شد اما ساشا هنوز لبوش دستش بود، روى سكوى سنگى نشستیم.نگاهم به لبوى ساشا بود برد سمت دهنش.
نگاهى به اطراف كردم كسى نبود. از فرصت استفاده كردم و نیم خیز شدم.
صورتمو بردم جلو و نیمه اى از لبوى ساشا رو گاز زدم.
لحظه اى لبامون روى هم قرار گرفت دلم زیر و رو شد.
هول كردم و لبو پرید توى گلوم.
به سرفه افتادم با دستش آروم زد پشتم گفت:
- تا تو باشى سهم دیگرى رو نخورى.
اخمى كردم كه كشیدتم توى بغلش. سرم روى سینه اش بود. آروم لب زد:
- ویدیا كجایى؟
سرم و بیشتر به سینه اش فشار دادم و بغضم رو قورت دادم.
نمي دونستم از اینكه هنوزم بهم فكر مي كنه خوشحال باشم یا نه!
دستشو آروم روى كمرم كشید گفت:.

بریم.
- بریم.
از جاش بلند شد دستمو دور بازوش حلقه كردم و با هم راه رفته رو برگشتیم.
سوار ماشین شدیم هوا تاریک شده بود.
ماشین و كنار ساختمون نگه داشت.
سؤالى نگاهش كردم كه گفت:
- فعال آمادگى این و ندارم كه كنارت باشم.
دسته ى كیفم رو مشت كردم سرى تكون دادم.
- باشه.
و در ماشین و باز كردم دست گرمش نشست روى دستم.
سر بلند كردم و سؤالى نگاهش كردم.
دستش و از روى دستم برداشت آروم گفت:❤️

 

شب بخیر.
در ماشین و باز كردم و پیاده شدم، با قدم هاى آروم سمت آپارتمان رفتم.
با صداى موتور ماشین كه روشن شد سر بلند كردم.
كوچه رو دور زد و رفت. آهى كشیدم.
كى مي خواست زندگیم سر و سامون بگیره؟
كى این همه نفرت از دلم بیرون ميره؟
تمام شادى عصرم پرید و توى دلم غم لونه كرد.
وارد خونه شدم و در و پشت سرم بستم.
توى دوراهى گیر كردم نميدونم كدوم راه درسته كدوم راه غلط.
فقط ميدونم باید برم و انتقام بگیرم از تک تک اونایى كه تحقیرم كردن.
كیفم رو گوشه ى سالن پرت كردم و بي میل روى مبل نشستم.
دستم و باال آوردم و به جاى خالى حلقه ام نگاهى انداختم پوزخندى روى لبم جا خوش
كرد.بدون این كه حلقه اى داشته باشم یا یه بزرگترى شاهد عقدمون باشه به عقد ساشا در
اومدم.
كوسن مبل و بغل كردمو به دیوار رو به روم چشم دوختم.
دلم مي خواست همون كارى كه شاهو با من كرد با خودش مي كردم. این مرد براى من
كم كارى نكرد.
از فكر و خیال زیاد سردرد گرفته بودم سمت اتاقم رفتم و خسته روى تخت دراز كشیدم.
كى این تنهایى ها به پایان مي رسید؟
كم كم چشمام گرم خواب شد. دوباره كابوس دوباره فریاد، با هق هق رو تختم نشستم و
به تاریكى اتاق زل زدم.
زانوهام و بغل كردم و سرم و روى زانوهام گذاشتم.
چه شبایی كابوس دیدم و كسى نبود تا آرومم كنه.
نگاهى به ساعت انداختم چیزى تا روشنى هوا نمونده بود.
یاد بارما افتادم از جام بلند شدم، تمام تنم كوفته بود

تلوخوران از اتاق بیرون اومدم.
سمت تلفن رفتم و شماره ى بارما رو گرفتم بعد از چند بوق صداى عایشه پیچید توى
گوشى.
به هندى شروع به صحبت كردم.
عایشه با شنیدن صدام با ذوق گفت:
- ویدیا خودتى؟
لبخندى روى لبم نشست چقدر دلتنگشون بودم.
- سالم عایشه.
- سالم عزیزم، خوبى؟ كجایى دختر؟
خندیدم.
- خوبم. سر كار، تو و بارما چطورین؟
- ما هم خوبیم.
- خدا رو شكر. بارما كجاست؟❤️

رفته ورزش.
- كى برمي گرده؟
- االنا برمي گرده. ویدیا...
- بله؟
- مطمئنى كه حالت خوبه؟
بغضم و قورت دادم.
- آره خوبم.
- اما صدات ...
- تازه از خواب بیدار شدم.
- باشه عزیزم، مراقب خودت.
آهی کشیدم انگار زندگیم رو دور تند بود
هضم این اتفاقات اخیر برام سخت بود.شراکتم با خانواده ی زرین، عقد پنهانیم با ساشا، ندونستن گذشته باید کاری می کردم...
با صدای عایشه به خودم اومدم:
- گوشى رو به بارما میدم.
- ممنون عزیزم
- سالم بر بانوى شرقى...
با شنیدن صداى بارما دلم گرم شد، این مرد و عجیب دوست داشتم.
- چطورى دختر؟
روى مبل نشستم.
- خوب نیستم بارما.
- چرا؟ چى شده؟ اتفاقى افتاده؟
- من...
مكثى كردم.
- و چى؟من با ساشا عقد كردم.
بارما لحظه اى سكوت كرد و گفت:
- خوب االن چرا ناراحتى؟
- اما بارما من اومدم انتقام بگیرم از تمام آدم هایى كه اذیتم كردن و ننگ هرزگى بهم
زدن.
-آروم باش ویدیا، آروم باش. چرا به خوشبختى فكر نمي كنى؟ تو مگه ساشا رو دوست
ندارى؟
با درد نالیدم:
- من زمانى خوشبخت ميشم كه زانو زدن شاهو رو ببینم، نابودی خانواده ی زرین و
ببینم.
اینطوری فقط آتیش نفرتم خاموش ميشه.
- ویدیا مراقب باش این آتیش دامن خودتم نگیره.
- گیجم.
- دركت مي كنم عزیزم؛ ميخواى بیام؟.. 

نه اما به وقتش خودم میگم تا همراه عایشه بیاین.
- حتما، توام خیلى مراقب خودت باش. نذار نفرت خاكسترت كنه.
زیر لب زمزمه كردم:
- خاكستر شدم.
بعد از خداحافظى با بارما سمت آشپزخونه رفتم. سرم درد مي كرد.
باید قهوه ى تلخى مي خوردم.
قهوه جوش رو گذاشتم قهوه آماده رو توی ماک ریختم.
روی صندلی نشستم بوی قهوه تمام آشپزخونه رو برداشته بود.
اما ذهنم درگیر بود کالفه قهوه ام رو خوردم.
نمي دونستم امروز چطور باید با ساشا برخورد مي كردم، این مرد همیشه قلبم رو به
لرزه درمیاره.
ادكلن مورد عالقه ام رو زدم. نگاهى به ساعت انداختم.❤️❤️

راننده منتظرم بود، در و بستم و از پله ها پایین اومدم.
با دیدن ماشین به سمتش رفتم راننده در عقب و باز كرد سوار شدم.
هوا سوز بدى داشت و سرما تا مغز استخوان آدم نفوذ مي كرد.
راننده ماشین و روشن كرد...
بعد از مسافتى ماشین كنار شركت نگه داشت از ماشین پیاده شدم.
دربان در و برام باز نگه داشت. با قدم هاى محكم وارد شركت شدم.
همه در حال انجام كار بودن.
خبرى از ساشا و شاهو نبود سمت اتاقم رفتم.
دلم مي خواست ساشا رو ببینم، دروغه اگه بگم از دیشب تا حاال دلتنگش نشدم.
پشت میزم نشستم و نگاهى به پرونده هاى روى میز انداختم.
غرق پرونده هام بودم كه چند ضربه به در خورد.
سر بلند كردم.
- بفرمایین.در اتاق باز شد و شاهو با لبخندى به لب وارد اتاق شد.
از جام بلند شدم و لبخند تصنعى زدم و از پشت میز بیرون اومدم.
دستشو سمتم دراز كرد.
بی میل دستم و توی دستش گذاشتم
- سالم.
اون یكى دستش و روى دستم گذاشت و نوازش كرد.
از این كارش مور مورم شد و حس تهوع بهم دست داد. اما ظاهرمو حفظ كردم.
گفتم:
- چه خبرا؟
نگاهش رو به نگاهم دوخت.
- بي قرارتم، مي خوامت.
دستمو از توى دستش درآوردم...

نشد دیگه قرار شد شما اول از همسرت جدا بشي بعد من بهت فكر كنم.
كالفه دستش و به موهاش كشید.
- چطورى؟ به چه بهونه اى طالقش بدم؟
كمى بهش نزدیک شدم و گوشه ى یقه ى پیراهنش و گرفتم.
عشوه اى به صورت و صدام دادم گفتم:
- یعنى باور كنم مردى به زرنگى تو از پس یه كار كوچک برنیاد؟
دستى به زیر چونه ام كشید.
- براى داشتن تو همه كارى مي كنم.
لبخندى زدم.
- پس ببینم چیكار مي كنى.
و ازش فاصله گرفتم.
- بهتره برم وقتى كنارتم وسوسه ميشم.❤️❤️❤️اینم داستان امشب، بنظرتون شاهو، نازیلا رو طلاق میده؟؟؟.



نگاهى به تمام هیكلم انداخت. سرى با ناز تكون دادم و شاهو از اتاق بیرون رفت...
با رفتن شاهو عصبى و پر از بغض روى مبل توى اتاق نشستم. حالم از این ویدیا بهم
مي خورد.
حس خیانت به ساشا بهم دست میده وقتى این همه عشوه براى شاهو میام.
كالفه سرم و توى دستام گرفتم با باز شدن در اتاق سر بلند كردم و نگاهم به ساشا افتاد.
سریع از رو مبل بلند شدم اومد سمتم. نگاهى بهم انداخت.
- خوبى؟
رفتم سمتش، االن واقعا به آغوش گرمش نیاز داشتم.
توى دو قدمیش ایستادم و نگاهش كردم.
نميدونم از نگاهم چى خوند كه دستشو دور كمرم حلقه كرد.
از این كارش نفسم رفت خودمو بیشتر بهش نزدیک كردم و دستم و روى سینه اش
گذاشتم.
كمرم و نوازش كرد گفت:
- كالفه به نظر میاي!رو پنجه ى پا ایستادم و زیر گلوش رو بوسیدم.
لبام كه روى گردنش نشست چنگى به كمرم زد.
اومدم فاصله بگیرم كه نذاشت و سرش و توى گردنم فرو كرد.
نفس عمیقى كشید بوسه ى ریزى زیر گردنم زد.
چشمام بسته شد، دلم پر از بغض بود.
كاش مي تونستم باهاش حرف بزنم.
تو خلسه بودم كه ازم فاصله گرفت و دستى به گونه ام كشید.
- چند روزى نیستم.
- جایى مي خواى برى؟
- آره اما زود بر مي گردم.
قیافه ام تو هم رفت خم شد روى صورتم و با صداى بمى گفت:
- این قیافه یعنى باور كنم دوستم دارى؟.. 

سرم و پایین انداختم و گوشه ى لبم رو به دندون گرفتم.
دستش و نرم روى لبم كشید زمزمه كرد:
- وسوسه ام نكن.
سر بلند كردم و نگاهم رو به اون دو گوى نم دار دوختم.
ساشا هم انگار كالفه بود ازم فاصله گرفت.
- مراقب خودت باش تا برمي گردم.
و چشمكى زد از اتاق بیرون رفت.
نفسم و با درد بیرون دادم و كالفه دستامو قالب گردنم كردم.
یعنى ساشا كجا قراره بره؟
از این كه همه چى دست به دست هم داده بود كالفه شده بودم. تا غروب توى شركت
بودم وسایلم رو جمع كردم و از اتاق بیرون اومدم.
انگار همه رفته بودن، در اتاق شاهو باز شد گفت:
- دارى ميرى؟❤️

لبخند پر از استرسى زدم.
- بله
- صبر كن برسونمت.
- نه خودم ميرم.
اخمى كرد.
- راننده نیست منم نمي تونم بذارم تنها برى.
دسته ى كیفم رو تو مشتم فشردم و منتظر موندم تا بیاد.
شاهو كتشو پوشید و از اتاق بیرون اومد.
همراه هم از شركت خارج شدیم در جلوى ماشین و باز كرد.
- بفرما بانو.
- ممنون.
روى صندلى نشستم شاهو ماشین و دور زد و سوار شد.از پنجره خیره ى خیابونا بودم كه شاهو گفت:
- ناراحت نشى اما همه اش فكر مي كنم جایى دیدمت.
ترس افتاد تو وجودم هول و كالفه گفتم:
- نميدونم!
خندید و دستشو روى پام گذاشت. دستامو مشت كردم تا خطاي، ازم سر نزنه و دستش و
پس نزنم.
فشارى به رون پام آورد گفت:
- من مي خوامت ویدا، خیلى مي خوامت.
نفسم رو بیرون دادم دستشو از روى پام برداشت و خنده اى كرد گفت:
- اما به زودى بدست میارمت.
ماشین و كنار آپارتمان نگه داشت، دستم رفت سمت دستگیره.
- اگه اینجا رو دوست ندارى جاى بهترى ببرمت؟
- نه، خوبه ممنون، من برم

تعارف به یه چایى نمي كنى؟
خنده ى مصنوعى كردم و چشمكى زدم.
- اونم به موقعه اش.
و از ماشین پیاده شدم. همین كه هواى تازه خورد به صورتم حالم بهتر شد.
هواى ماشین داشت خفه ام مي كرد و چیزى نمونده بود از وجود منحوسش حالت تهوع
بهم دست بده.
با كلید در آپارتمان رو باز كردم لباسام و درآوردم و انداختم تو سطل زباله.
سمت حموم رفتم و دوش آب و باز كردم.
زیر دوش ایستادم احساس مي كردم همه ى وجودم نجس شده و جاى دست شاهو هنوز
روى رون پامه.
لیف و برداشتم و محكم روى پام كشیدم. همینطور كه لیف مي زدم اشكام روى گونه هام
مى افتاد.
لیف و گوشه ى حموم پرت كردم و روى دو زانو كف حمام افتادم.
هق زدم:❤️

خدایا، تاوان چى رو دارم تو زندگیم پس ميدم؟
سخته از كسى متنفر باشى ولى براش عشوه بیاى.
دلم مادرمو مي خواست، خانواده ام رو مي خواست.
از جام بلند شدم و حوله ام رو پوشیدم. وارد اتاق شدم.
موهامو خشک كردم.
دو دل بودم برم یا نه اما حس تنهایی مثل خوره افتاده بود تو وجودم.
لباس پوشیدم و از خونه زدم بیرون هوا تاریک شده بود.
با دیدن تاریكى هوا متزلزل شدم. اما اون حسى كه منو ترغیب به رفتن مي كرد و نمي
تونستم مهار كنم.
ماشینى گرفتم و سر راه شیرینى خریدم. آدرس خونه ى بابا رو دادم.
بعد از طى مسافتى كه براى من مثل یک قرن گذشت، ماشین كنار خونه ى بابا اینا
ایستاد.
از ماشین پیاده شدم قلبم تند مي زد و دوباره كف دستام عرق كرده بود.استرس داشتم سمت زنگ رفتم. دست دراز كردم تا زنگ و بزنم اما پشیمون شدم.
آخه چى مي گفتم؟ از اینكه از روى احساسم تصمیم گرفتم و اومدم پشیمون شدم.
مي دونستم بابا هیچ وقت منو قبول نمي كنه.
گل و شیرینى رو پشت در گذاشتم و زنگ و زدم.
با بغض پشت كردم به خونه و راه اومده رو برگشتم. با باز شدن در لحظه اى سر جام
ایستادم اما دوباره به راهم ادامه دادم.
اومدنم اشتباه بود سر بلند كردم و به آسمون شب نگاه كردم. لب زدم:
- منم خدایى دارم.
ماشین گرفتم و به آپارتمان برگشتم.
بدون اینكه چیزى بخورم براى خواب به سمت اتاقم رفتم اما پشیمون شدم.
در اتاق ساشا رو باز كردم با یادآورى شبى كه كنارش خوابیده بودم لبخندى زدم و سمت
تخت رفتم.
گوشه ى تخت دراز كشیدم و متكایى كه ساشا زیر سرش مي ذاشت و محکم بغل كردم و
چشمامو بستم...

قطره ى اشكم روى بالشت چكید. این روزها چقدر دل نازک شده ام!
با گرم شدن چشمام به خواب رفتم.
دو روز از رفتن ساشا مي گذشت توى این دو روز حس مي كردم چیزى توى قلبم
خالیه.
شاهو سعى در نزدیكى داشت.
توى اتاقم مشغول كار بودم كه صدایى از بیرون اومد.
كمى گوشامو تیز كردم. سریع از جام بلند شدم. نازیال!!
با گامهاى بلند سمت در اومدم و در اتاق و باز كردم.
كارمندها كنار هم ایستاده بودن نازیال با گریه گفت:
- شاهو... بذار توضیح بدم.
ابرویى باال دادم چي رو مي خواست توضیح بده؟
اما شاهو اخمى كرد گفت:❤️

من همه چیزو دیدم، برو نازیال.
نازیال جلوى پاى شاهو زانو زد گفت:
- شاهو!
نگاه شاهو به من افتاد رو كرد به نازیال:
- برو خونه میام صحبت كنیم.
نازیال از روى زمین بلند شد و سالن شركت رو ترک كرد.
شاهو داد زد:
- چه خبره؟ برید سر كارتون.
پوزخندى زدم و وارد اتاق شدم كه شاهو هم به دنبالم وارد اتاق شد، چرخیدم و دست به
سینه نگاهش كردم.
لبخندى زد، ابرویى باال دادم گفتم:
- ببینم چیكار كردى اون بیچاره رو، كه به پات افتاده بود؟
اومد طرفم و توى دو قدمیم ایستاد گفت:كارى كه باید زودتر مي كردم.
دستش اومد سمت صورتم آروم گفت:
- خودتو آماده كن كه بعد از طالق نازیال قراره عشقم رو بگیرم.
نگاهش كردم.
- یعنى به همین راحتى مي خواى ...
- طالقش بدى؟
دستى زیر چونه اش كشید.
- به زودى یه مهمونى دعوتت مي كنم.
چشمكى زد.
- میاى؟
دستى رو هوا تكون دادم.
- مهمونى باشه و نیام؟

خندید رفت سمت در اتاق.
- پس منتظر باش.
سرى تكون دادم. بعد از رفتن شاهو روى مبل نشستم و نگاهم رو به در دوختم.
این مرد خیلى زیرک بود. هر كارى ازش برمیومد.
باورم نميشد به این زودى بخواد نازیال رو از زندگیش پس بزنه.
باید هر چه زودتر تمام كارها رو مي كردم وگرنه شاهو همه چى رو خراب مي كرد.
مثل هر روز خسته به خونه برگشتم.
شماره ى بارما رو گرفتم بعد از چند بوق برداشت.
- سالم.
- سالم عزیزم.
- بارما میتونى با عایشه بیاین ایران؟
بارما نگران شد.❤️

 

چیزى شده ویدیا؟
- نميدونم بارما اما به وجودت نیاز دارم.
- باشه تو آروم باش. ما هفته ى آینده میایم ایران.
لبخندى روى لبم نشست، گوشى رو گذاشتم.
متفكر دستى به لبم كشیدم. مي دونستم تصمیمم عجوالنه است.
می دونستم شاید براى همیشه ساشا رو از دست بدم اما باید انتقام اون روزهایى كه بى
گناه به دار كشیده شده ام رو مي گرفتم.
باید مثل شبى كه شاهو و ساشا من و فروختن، اشک ریختم اما فقط خندیدن رو مي دیدم.
من كه همه چیزم و از دست دادم. بدنم داغ كرده بود و حالم خوب نبود.
وارد حموم شدم و زیر آب سرد ایستادم.
از سردى آب لحظه اى نفسم رفت اما كم كم عادت كردم.
از زیر دوش بیرون اومدم. حوله پوشیدم و سمت اتاق ساشا رفتم.
اما با دیدن بار كوچیكى گوشه ى سالن راهم رو به اون سمت كج كردم.شیشه ویسكى رو برداشتم خاطرات گذشته دوباره داشت آزارم مي داد.
بند حوله ام رو باز كردم. حوله رو زمین افتاد.
قدمى برداشتم كه موها ى نم دارم روى كمر برهنه ام خورد.
در شیشه رو باز كردم صداى گرامافون كه آهنگ الهه ى ناز رو پخش مي كرد دردم
رو بیشتر مي كرد.
تو چشمام اشک حلقه زده بود.
سر بطرى رو روى لباى سردم گذاشتم و چشمام و بستم كه قطره اشكى روى گونه ام
چكید.
چرا انقد ضعیف شدم منی که یک سال تو سختی زندگی کردم.
لب به این چیزا نزدم چرا حاال میخوام برای فراموشی خیلی چیزا دارم خط قرمزامو
رد می کنم.
هق زدم و خوردم. از گوشه ى لبم ویسكى ریخت روى بدن برهنه ام.
قهقهه اى میون گریه ام زدم و بطرى رو گوشه ى اتاق پرت كردم.
سمت تخت رفتم سرم و كج كردم لب زدم:.. 

نمي خواستم اینطور بشه. من نميخوام از دست بدمت.
بالشت ساشا رو بغل زدم آروم نجوا كردم:
- كجایى؟
خاطرات داشت دیوونه ام مي كرد بدنم ُگر گرفته بود.
سرگیجه امونم و بریده بود اما باز هم خاطرات سرسختانه در حال هنرنمایی بودن.
سرم و توى دستام گرفتم فریاد زدم:
- برید، برید خواهش مي كنم برید...
هق زدم و اشک ریختم. بدنم بي رمق شد. احساس سرماى شدید مي كردم.
لحاف و روى بدن برهنه ام كشیدم و مثل جنینى توى خودم مچاله شدم.
نميدونم چند ساعت گذشته بود. اما حال خودم و نمي فهمیدم.
دلم فقط یه جاى گرم مي خواست.
با باالا رفتن لحاف زیر لب زمزمه كردم:❤️❤️❤️❤️

سردمه
با نشستن دست گرمى روى كتف برهنه ام لبخندى زدم.
- ساشا برگشتي؟
مي دونستم دارم هذیون میگم اما دلم مي خواست یه شب براى خودم باشم و رویا بافى
كنم.
به پهلو شدم و سرم و روى سینه اش گذاشتم و دستم و محكم دورش حلقه كردم و
عطرشو بلعیدم.
با نوازش دستش روى كمر برهنه ام حالم بد شد و زمزمه كردم:
زمزمه کرد:
- یكم شیطونى كنیم؟
با دستاى لرزون دكمه هاى پیراهنشو باز كردم اما دستم جون نداشت.
مشت بى جونى به سینه اش كوبیدم گفتم:
- چرا باز نميشه این لعنتى؟نوچ كرد و دستم و گرفت سر بلند كردم و لبخند پر از دردى زدم گفتم:
- كاش واقعى بودى اما عیب نداره، رویاتم قشنگه!
- باز زیاده روى كردى؟
خندیدم بلند و پر از درد؛ سر تكون دادم.
- نه... نه. من فقط نميخوام به گذشته فكر كنم.
سرم و جلو بردم.
- بذار ببوسمت.
احساس كردم خندید.
دستم و روى صورتش كشیدم آروم روى لبش نوازش کردم.
روى تخت نشست و پیراهنشو از تنش درآورد.
مثل كودک بى پناهى خزیدم تو بغلش. گرمى تنش گرمم كرد.
دست كشیدم روى سینه اش... 

حالم دست خودم نبود. قطعا دیوانه شده بودم.
چرخوندتم روى تخت و خیمه زد روم.
دست كشیدم روى گردنشو رد کردم روى كمرش گذاشتم و بیشتر بهش نزدیک شدم.
- ساشا سردمه...
دستش و نرم روى بدنم مي كشید و حالم و بدتر مي كرد.
- ساشا سردمه...
- اما تو كه بدنت داغه!
توی بغلش جمع شدم.
- نه، سرده. بغلم كن، محکم بغلم كن.
دستشو دورم حلقه كرد. دلم مي خواست این رویا حقیقت داشت و واقعا ساشا اینجا بود.
بوسه اى روى سینه اش زدم كه حلقه ى دستاش و تنگ تر كرد.
بوسه ام كم كم باال رفت تا به سیبك گلوش رسیدم.❤️

 

سیبک گلوش و آروم بین لبام گرفتم. فشارى به پهلوهام آورد.
صداش توى گوشم طنین انداخت.
- نميخوام تو مستى باهات باشم.
سر بلند كردم و نگاهم رو به نگاهش دوختم.
- اما من مست نیستم.
اخمى كردم.
- تو رویاى منى پس باید امشب رو با من باشى كه فردایى نیست.
- دارى هذیون میگى!
سرم و بردم جلو و لبام و روى لباش گذاشتم. چشمام و بستم و شروع به بوسیدن كردم.
لحظه اى گذشت كه شروع به بوسیدنم كرد و كم كم بوسه هاش تا زیر گلوم اومد.
دستم و الى موهاش فرو كردم لب زدم:
- من و ببخش.
و دیگه هیچى نفهمیدم.با سوزش چیزى توى دستم با درد چشم باز كردم با گیجى چشم چرخوندم و نگاهم به
سرم توى دستم افتاد.
دستم و روى پیشونیم گذاشتم تا یادم بیاد دیشب چه اتفاقى افتاد.
حموم رفتم، ویسكى خوردم، سردم شد، خاطراتم، حس بودن ساشا.
با آوردن اسم ساشا سر جام نشستم.
نگاهى به پیراهن مردونه اى كه تنم بود انداختم. اما من دیشب لباس تنم نبود!
زدم رو پیشونیم نكنه ساشا دیشب برگشته و تمام اون اتفاقات رویا نبود بلكه حقیقت بود؟!
واى خدا كنه هذیون نگفته باشم، سرنگ و از دستم درآوردم و دستم و جاى سرم فشردم
تا خون بیرون نزنه.
از تخت پایین اومدم. پیراهن ساشا تا زیر باسنم بود.
موهام پریشون دورم ریخته بود. با قدم هاى آروم از اتاق بیرون اومدم؛ دوباره آهنگ
الهه ى ناز.
نگاهى تو سالن انداختم اما كسى نبود. سمت آشپزخونه رفتم اونجا هم كسى نبود... 

گیج شده بودم. اگه این سرم توى دستم نبود باورم ميشد دیشب هذیون دیدم.
اما این سرم مي دونستم كار ساشاست.
اما خودش كجاست؟
بي حال روى مبل نشستم در سالن باز شد.
سر چرخوندم و نگاهم به ساشا كه دستش پر بود افتاد.
از روى مبل بلند شدم نگاهى به سر تا پام انداخت.
هول كردم؛ زیر لب سالمى گفتم که گفت:
- من نميدونم دخترى به...
- من نمیدونم خانم با این همه ضعیفى، چطور تو هواى سرد نیویورک دوام آوردی؟
به دنبالش سمت آشپزخونه رفتم با دودلى پرسیدم:
- دیشب تو ...
نذاشت ادامه بدم چرخید سمتم و دستشو دور كمرم حلقه كرد با اون یكى دستش موهاى
ریخته شده روى صورتم رو پشت گوشم زد گفت:
- من چى؟❤️

از این همه نزدیكى قلبم محكم به سینه ام مي زد. سرشو روى صورتم خم كرد و خیره
ى چشمام شد گفت:
- برعكس چیزى كه نشون میدي كه قوى هستى اما از درون خیلى ضعیفى.
نگاهم رو از نگاهش گرفتم و با صدایى كه سعى داشتم محكم باشه گفتم:
- دیشب هرچى از من شنیدین نشنیده بگیرین. همه اش هذیون بوده.
و اومدم از بغلش بیرون بیام كه كمرم و محكم تر چسبید گفت:
- مگه من گفتم تو دیشب هذیون گفتى؟
كالفه شدم داشت دستم مي نداخت.
لعنتى، دوبار تا حاال بدون اینكه بفهمم چه خبره ساشا كنارم بوده.
معلوم نیست چیا گفتم حالم از این همه ضعف خودم بهم مى خوره.
این یک سال سختى نكشیدم كه حاال ضعف نشون بدم. باید همه چیزو مي فهمیدم.
باید مي فهمیدم ساشا حافظه اش رو بدست آورده یا نه؟اون بیمارى هنوز باهاش هست یا نه؟
ذهنم درگیر بود. ساشا بازومو فشارى داد.
- دارى به چى فكر مى كنى؟
سر بلند كردم نگاهم رو به نگاهش دوختم لبخندى زدم.
- هیچى.
موشكافانه نگاهم كرد. بحث و عوض كردم گفتم:
- این چند روز كجا بودى؟
بازوهامو ول كرد گفت:
- تو چیزى راجب من نمیدونى؟
نگاهش كردم و گیج سر تكون دادم.
- اما دلم ميخواد بدونم.
ازم فاصله گرفت

به زودى مى فهمى. فعال بشین صبحانه ات رو بخور. چند روز فقط نبودم، چه بالیى
سر خودت آوردى؟
روى صندلى نشستم.
ساشا لیوان بزرگ شیر و جلوم گذاشت و میز و چید. روى صندلى رو به روم نشست.
دستم و دور لیوان شیر حلقه كردم و نگاهم رو به ساشا دوختم.
- چیزى ميخواى بپرسى؟
سرى تكون دادم و بي مقدمه گفتم:
- به نظرت عشق و نفرت كنار هم مى تونه قرار بگیره؟
دستش و زیر چونه اش زد گفت:
- تجربه نكردم.
نگاهم رو به لیوانم دادم. آهى كشیدم و آروم زمزمه كردم:
- خیلى خوبه كه تجربه نكردى.
- چیزى گفتى؟❤️

سر بلند كردم و لبخندى زدم.
- نه، مهم نیست.
- یعنى مثل دیشب دارى هذیون میگى؟
پشت چشمى نازک كردم كه خندید.
- ساشا...
خنده اش جمع شد و نگاهم كرد. نمي دونم توى نگاهش چى بود؟ عشق، دلتنگى،
حسرت...
- بله؟
دلم مي خواست مي گفت جانم، دستى به موهام كشیدم.
- منتظرم
سری تکون دادم.
- منتظر چى؟
- سؤالتو بپرسى.آها، ميشه یه كم راجب خودت و خانواده ات بگى؟
به صندلیش تكیه داد دستاشو توى هم قالب كرد.
- خوب از كجا شروع كنم؟
شونه اى باال دادم.
- نميدونم.
كاش مي تونستم از البالى حرفاش به نتیجه برسم.
- ما پنج تا برادریم و من اولین فرزندم. خیلى بچه بودیم كه پدر و مادرمون رو از دست
دادیم و آقا بزرگ و خانم بزرگ، پدر و مادر پدرم، بزرگمون كردن.
آقا بزرگ یه سال بیشتره كه فوت كرده و بهزاد و بهرام و شاهو هم كه ازدواج كردن.
دیگه چى؟
دستى دور لبه ى لیوانم كشیدم.
- االن شركت ها مال كیه؟
- چطور

شونه اى باالا دادم. نباید حساسش مي كردم.
- همینطورى، حاال مهم نیست.
- یعنى تو قبالا ازدواج نكردى؟
خم شد روى میز گفت:
- سؤال اولت بنا به دالیلى همه ى شركت ها به اسم خودمه و سؤال دومت، شاید ازدواج
كرده باشم.
خم شدم روى میز حاال صورتامون رو به روى هم قرار داشت.
- میتونم بپرسم چى شد كه همسرت فوت كرد؟
كالفه از روى صندلى بلند شد.
- كى گفته فوت كرده؟
بلند شدم و پشت سرش قرار گرفتم، دستم و نرم روى كتفش گذاشتم.
- حدس زدم.
- حدس الكى نزن، صبحانه ات رو بخور.

 

صدام و صاف كردم.
- باشه، مهم نیست.
و چرخیدم كه دستاش دورم حلقه شد.
سرش و روى شونه ام گذاشت كنار گوشم لب زد:
- از گذشته ام هیچ چیز نپرس همونطور كه من نپرسیدم.
دستم و روى دستش كه دور شكمم حلقه شده بود گذاشتم.
- باشه.
الله ى گوشم و به دندون گرفت از این كارش شونه ام جمع شد.
ازم فاصله گرفت؛ اما ذهنم درگیر بود.
نمى تونستم هیچ حرفى از ساشا بكشم. باید شانسم رو جاى دیگه اى امتحان مى كردم.
با ذهن درگیر صبحانه خوردم.
- امروز شركت نیا حالت بهتر شد بیا.از جام بلند شدم.
- خوبم، گفتم كه فراموش كن.
خیره نگاهم كرد از طرز نگاهش هول كردم.
- ميرم آماده بشم.
حرفى نزد. از آشپزخونه بیرون اومدم و سمت اتاقم رفتم.
وارد اتاق شدم قلبم تند مي زد.
دستم و روى قلبم گذاشتم چشمامو بستم. لحظه اى یاد دیشب افتادم.
نگاهى به پیراهن مردونه اى كه تنم بود انداختم لبخندى روى لبم نشست.
اما با یادآورى اینكه من فقط براى انتقام اینجام، لبخندم محو شد.
باید هرچى زودتر به كارهام سر و سامون مى دادم.
لباس پوشیده از اتاق بیرون اومدم.
ساشا با دیدنم از جاش بلند شد. با هم از خونه بیرون اومدیم.
هوا سوز سردى داشت ساشا نگاهى بهم انداخت

مطمئنى حالت خوبه؟
سرى تكون دادم.
- حالم خوبه.
حرفى نزد و ماشین و روشن كرد. فكرم درگیر بود.
نمي دونستم آیا اشتباه كردم به عقد ساشا در اومدم یا نه؟
ماشین و كنار شركت نگه داشت.
با هم به سمت شركت رفتیم خانم طهماسب اومد سمتمون گفت:
- سالم آقاى زرین، یه جلسه ى فورى باید تشكیل بدیم.
- چیزى شده؟
- حقیقتش جنس هایى كه آوردین...
و مكثى كرد.
- چى شده؟


انبار آتیش گرفته.
ساشا فریاد زد.
- چى؟
هاج و واج به طهماسب و ساشا نگاه مى كردم.
- یعنى چى انبار آتیش گرفته؟
- ما هم تازه خبردار شدیم. شاهو پیش پاى شما رفت.
ساشا سرى تكون داد و چرخید بره كه دنبالش راه افتادم.
نگاهى بهم انداخت.
- همین جا بمون.
- فكر كنم به منم مربوط باشه و منم شریكم.
پوزخندى زد.
- بله، یادم رفته بود خانم آریا.خندى زدم. نگاهش كردم باید ضعف رو كنار میذاشتم،
- خوبه كه فهمیدین.
و از شركت بیرون زدم سوار ماشین شد.
در جلو رو باز كردم و سوار شدم. بعد از چند دقیقه ماشین كنار در بزرگ انبار ایستاد.
از ماشین پیاده شدم، شاهو همراه كارگرها و چند تا پلیس كنار در انبار ایستاده بودن.
شاهو با دیدن ما اومد سمتمون گفت:
- بدبخت شدیم.
- تو كجا بودى مگه؟
شاهو عصبى گفت:
- تو دنبال اون دختره نمى رفتى، این اتفاق نمى افتاد! پاى من ننداز.
منظورش از دختره كى بود؟ ساشا این چند روز كجا بود مگه؟
نگاه شاهو به من افتاد و گفت

تو چرا اومدی اینجا، برای تو خوب نیست!
لبخندی زدم:
- خوب من هم شریکم و باید بدونم که چه اتفاقی افتاده.
- می بینی که تمام دارایی هامون به باد رفت.
نگاهی به انبار نیمه سوخته انداختم، راست می گفت چیزی ازشون نمونده.
پوزخندی زدم کارشون خیلی عالی و بی نقص بوده.
قیافه ام رو کمی ناراحت کردم و رو به شاهو کردم گفتم:
- آخه کار کی میتونه باشه؟
شاهو شونه ای باال انداخت
- منتظریم که یه سر نخی به دست بیاد.
پلیس ها بعد از استعالم و ثبت رفتن.
اوضاع بهم ریخته بود همراه شاهو و ساشابه شرکت برگشتیم.❤️

جلسه فوری تشکیل دادن دور میز مذاکره جمع شدیم و هر پنج برادر رو به روم بودن.
ساشا عصبی و کالفه بود، شاهو اخم کرده بود، بهزاد و بهرام گیج بودن اما بهراد خیلی
خونسرد به بقیه نگاه می کرد.
تنها شریک کارشون من نبودم.
ساشا دستاشو توی هم قالب کرد گفت:
- االن با این وضعیت باید شرکت ها رو واگذار کنیم.
شاهو اخمی کرد.
- یعنی چی؟
ساشا پوزخندی زد و گفت:
- یعنی همین، اگه یک سال پیش فکر این جا ها رو می کردی االن این اوضاع ما نبود.
شاهو به صندلیش تکیه داد.
_هه اون موقع که اون دختره آبروی همه ما رو برد، آقابزرگ سکته داد و تو هم حافظه
ات رو از دست دادی، من باید چیکار می کردم؟بهراد سرفه ی مصلحتی کرد و با سر به من اشاره کرد.
از حرفای شاهو دوباره حالم منقلب شد و نفرت تو تمام سلول های بدنم انباشته شد.
دستم و مشت کردم با صدایی که سعی داشتم نلرزه گفتم:
- اگه میخواین بیرون برم تا راحت تر بتونید حرف بزنید؟
ساشا خیلی جدی گفت:
- نیازی نیست بمونید.
بهزاد رو کرد بهشون گفت:
- مرور گذشته هیچ سودی نداره اون دختر از زندگی ما رفته االن باید چیکار کنیم؟
شاهو پوزخندی زد.
- اون رفته اما از وقتى ساشا حافظه اش رو بدست آورده در به در دنبالشه، نميدونه
شركت ها مهم ترن نه اون.
نگاهى به ساشا انداختم لحظه اى نگاهمون بهم گره خورد. چیزى توى دلم خالى شد.
نگاهم رو از نگاهش گرفتم گفتم:

تصمیمتون چیه؟
ساشا با سردترین صداى ممكن گفت:
- تصمیمى نداریم باید در مورد شركت ها اعالم ورشكستگى كنیم.
چهره ى متعجبى به خودم گرفتم.
- یعنى راهى ندارین؟
ساشا سرى تكون داد.
- نه، تمام داراییمون آتیش گرفت و بدهى ها هنوز موندن. بفهمن محصوالت آتیش گرفته
همشون ميریزن توى شركت ها.
خودكار توى دستم رو تكون دادم.
- یعنى فقط شركت ُمد و فشن مي مونه؟
بهرام عصبى گفت:
- اوضاع ما رو باش. از عرش به فرش اومدیم.
از جاش بلند شد.❤️

ترجیح ميدم دیگه كار نكنم و كارهاى اقامتم رو انجام بدم.
با گام هاى بلند از اتاق بیرون رفت.
نگاهى به جمع پریشونشون انداختم و از این همه درگیرى كه داشتن، دروغه اگه بگم
لذت نبردم.
ساشا بلند شد گفت:
- بهزاد دنبال كارها باش و اعالم ورشكستگى كن.
و با دو گام بلند از اتاق بیرون رفت. از جام بلند شدم.
دلم مي خواست مي رفتم و كمى دلداریش مي دادم اما ترجیح دادم سكوت كنم.
اما ذهنم درگیر بود یعنى ساشا داره دنبال من مى گرده؟
چند روزى از آتیش سوزى انبار مى گذشت و این خبر مثل بمب تو تمام مجالت خبرى
پخش شد.
علي رغم سختى اى كه داشت، ساشا اعالم ورشكستگى كرد و جز شركت فشن شو بقیه
شركت ها رو واگذار كرد تا بدهى كه باال آورده بودن رو بدن.
واقعا برای خانواده زرین اعالم کردن ورشکستی یعنی سرشکستگی.از دست دادن اون همه ابهت و اقتدار بین شرکت ها و سهامداران بزرگ، کسی باورش
نمیشد که خاناندان زرین بزرگ یک روز ورشکسته بشه.
از پنجره اتاقم به بارش برف نگاه می کردم، اما ذهنم درگیر بود.
تازه اول راهه باید روزی ببینم که هیچ چیزی از خانواده زرین نمونده باشه.
در اتاق باز شد. پرده رو انداختم و چرخیدم. نگاهم به شاهو افتاد، ابرویی باال انداختم،
لبخندی زد و قدمی جلو اومد.
- چیزی شده؟
- نه دلم برای عشقم تنگ شده بود.
پوزخندی توی دلم زدم و روی صندلی نشستم. اومد جلو
- ویدا چیکار کنم تا داشته باشمت؟!
به صندلیم تکیه دادم.
- قبال هم بهت گفته بودم من همسر مردی که خودش متاهل هست نمیشم.
- می خوام طالقش بدم اون وقت فقط من می مونم و تو و گسترش این شرکت. چطوره؟
ابرویی باال انداختم و با عشوه گفتم:..

نکنه منو به خاطر شراکتم میخوای؟
اخمی کرد و خم شد روی میز، حاال صورتامون روبه رو هم قرار داشت. چشم به
نگاهش دوختم، جز حس نفرت هیچ حسی نسبت به این مرد نداشتم.
- دیگه نبینم فکر کنی تو رو که به خاطر شرکات میخوام! از روزی که وارد این
شرکت شدی حس کردم که دوست دارم و مطمئن باش یه روزی به دستت میارم. چون
دوست دارم. به زودی مال خودم میشی.
لبخندی زدم و گفتم:
- عزیزم
شاهو دستشو روی دستم قرار داد. که ادامه دادم:
- یه سوالی چند وقته که ذهنمو درگیر کرده!
_خوب بپرس اگر بتونم جوابت رو میدم.
- برادرت ساشا چرا حافظشو از دست داده بود؟!
- قصه اش طوالنیه.❤️

اگر اذیتت می کنه میخوای نگو.
- یه روز بهت میگم ولی االن میخوام فقط لمست کنم.
متعجب نگاهش کردم که تقی به در خورد و یهو در باز شد.
شاهو روى میز خم بود و با باز شدن در سرش چرخید.
با دیدن ساشا لحظه اى ترسیدم. با دیدن شاهو و اینكه روى میز خم شده بود اخمى كرد.
با كنایه گفت:
- انگار مزاحمتون شدم.
هول كردم و از روى صندلیم بلند شدم.
- نه بفرمایین. آقاى زرین هم بخاطر مشورت كارى اومده بود.
گوشه ى لبش از پوزخند كج شد گفت:
- معلومه!
فهمیدم عصبیه. شاهو دستى به لبه ى كتش كشید گفت:
- خانم آریان پس بهتون اطالع ميدم.
و از اتاق بیرون رفت. ساشا اومد جلو گفت:شما عادتته به همه ى مردهاى خانواده ى زرین نخ بدى؟
ابروم از این حرفش ناگهاني باال رفت. اخمى كردم گفتم:
- منظورت چیه؟
شونه اى باال داد و با صداى سردى گفت:
- از خودت بپرس.
نفسى كشیدم تا خونسرد باشم. واقعا این حرفش بهم برخورد. مثل خودش به سردى گفتم:
- فكر نمي كنم در مورد كار صحبت كردن ایرادى داشته باشه و این كه فكر نكنید چون
دوبار اشتباهاا با شما راحت بودم، پس با همه راحتم. اون دو دفعه هم اشتباه كردم.
دستى به چونه اش كشید گفت:
- منظورت از این حرف چیه؟
- منظور خاصى ندارم.
دو گام باقیمونده رو طى كرد و تو دو قدمیم ایستاد. حاال رخ به رخ هم بودیم. هر دو
نفس نفس ميزدیم...

چشماشو تنگ كرد گفت:
- از این كه با من عقد كردى پشیمونى؟
خیره نگاهش كردم مى خواستم ببینم از نگاهم چى مىخونه.
- ازت سؤال پرسیدم!
نگاهم رو از نگاهش گرفتم. مچ دستم رو محكم گرفت.
- جواب من سكوت نیست. نكنه بهتر از من پیدا كردي؟
سر بلند كردم و با اخم چشم بهش دوختم.
- آقاى زرین بهتره حرفى كه ميزنى رو اول مزه كنید و اینكه نیازى نمي بینم راجب
كارهام به دیگران توضیح بدم.
- اینطوریه؟
- بله.
چرخید رفت سمت در و گفت:
- باشه.❤️

 

در و محكم بست. از صداى در چشمام رو روى هم گذاشتم.
دستمو مشت كردم عصبى روى صندلى نشستم.
مي دونستم باهاش بد حرف زدم اما ساشا هم با من بد حرف زد. سرم و الى هر دو
دستم گرفتم. ساعت كاریم تموم شد.
وسایالم رو جمع كردم و از اتاق بیرون اومدم. با كارمندا خداحافظى كردم و از شركت
زدم بیرون.
سوز سرد دي ماه خورد به صورتم. لبه هاي پالتومو به هم نزدیک كردم.
نگاهى به بارش برف انداختم و شروع به قدم زدن كردم. دلم از همه جا گرفته بود.
دلم آرامش مي خواست. دلم هواى مادرم رو كرد.
بى هوا دست بلند كردم و تاكسى گرفتم. تا كى باید قایم باشک بازى مى كردم؟
امشب تكلیفم رو با خانواده ام روشن مى كنم. برف به شدت مى بارید.
ماشین داخل كوچه ى پدریم شد. كرایه رو حساب كردم. قلبم دوباره شروع به تپیدن
كرد.
به سمت در رفتم. مردد شدم اما چشمامو بستمو دستم و روى زنگ گذاشتم.
صداى گرم مامان پیچید توى آیفون.

كیه؟
صدامو صاف كردم.
- سلام.
لحظه اى صدا نیومد اما بعد از ثانیه اى گفت:
- شما؟
- منم ویدا، اون روز...
- تویى دخترم؟ بفرما.
و صداى باز شدن در اومد. در و آروم هول دادم و وارد حیاط شدم.
چراغ هاى پایه بلند روشن بود و نم برف روى درخت كاج نشسته بود.
در سالن باز شد و مامان توى چهارچوب در نمایان شد.
با دیدنش دلم پر كشید براى آغوش گرمش. چقدر نیازمند این آغوش بودم.
گام هاى بلندى برداشتم و به در ورودى سالن رسیدم. لحظه اى ایستادم و نگاهش كردم.موهاى كوتاه بلوطى رنگش، كت و دامن یاسى و شال بافتى كه روى شونه هاش انداخته
بود. لبخندى زد و گفت:
- باورم نميشه دخترم، از این ورا؟
لبخندى زدم.
- ببخشید.
دستاشو از هم باز كرد. از خدا خواسته پر كشیدم سمت آغوشش.
محكم دستاشو دورم حلقه كرد گفت:
- تو بوى ویدیاى منو ميدي.
عطر تنشو بلعیدم و با بغض توى دلم نالیدم:
- منم دلتنگ آغوشتم مامان
از بغل مامان بیرون اومدم. دستشو پشت كمرم گذاشت.
- بیا تو عزیزم.
- بد موقع كه مزاحم نشدم؟.

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : vidia
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 3.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 3.0   از  5 (1 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

آخرین حرف کلمه pftpl چیست?