ویدیا 18 - اینفو
طالع بینی

ویدیا 18


این چه حرفیه؟ نازپرى حتما از دیدنت خوشحال ميشه.
با آوردن اسم نازپرى حس كردم چقدر دلتنگشم، خواهر ته تغاریم. دلم كمى شور ميزد.
با دو دلى پرسیدم:
- همسرتون نیستن؟
- فعالا نیومده.
از رو به رویى با بابا دلشوره داشتم. همین كه پام و توى سالن گذاشتم هواى گرم خونه
گونه هاى سرد سرمازده ام رو نوازش كرد.
بوى زندگى توى خونه جریان داشت. با دیدن نازپرى كه از پله ها پایین اومد سرجام
ایستادم.
اونم لحظه اى روى پله ها موند. هر دو خیره ى هم بودیم و هنگ نگاهش كردم.
از پله ها پایین اومد و با حالتى كه معلومه شوكه است گفت:
- ایشون كیه مادر؟
مامان لبخندى زد گفت:دختر جدیدمه! ابروى نازپرى باال رفت گفت:
- دختر؟!
- آره، قراره بشه ویدیاى من.
- مادر؟
مامان با صداى پر از بغضى گفت:
- چیه؟ نگو كه ویدیایى نیست. ببین، حتى اسمش شبیهه ویدیاى منه. بیا، بیا بغلش كن.
بوى ویدیا رو ميده.
ناز قدمى سمتم برداشت گفت:
- خوشبختم از دیدنت عزیزم.
دستم و به سمتش دراز كردم.
مردد دستش و توى دستم گذاشت. فشارى به دستش آوردم. گرمى دستش دلم رو گرم
كرد.
چونه اش لرزید با بغض گفت:.

چرا صدات انقدر آشناست؟
بغضم و قورت دادم گفتم:
- نميدونم.
لبخند تلخى زد گفت:
- مامان حق داره دوستت داشته باشه، چشمات و صدات مثل خواهرمه.
و پشت بند این حرفش چشماش پر از اشک شد. طاقت نیاوردم وبغلش كردم.
انگار منتظر همین لحظه بود كه دستاش و محكم دورم حلقه كرد گفت:
- دلم براش تنگ شده.
هق زدم:
- دل اونم تنگ شده.
یهو از بغلم بیرون اومد گفت:
- منظورت چیه؟❤️

مگه نگفتى دلت براى خواهرت تنگ شده؟
- آره اما تو اونو و ...
مامان با شوق گفت:
- تو ویدیا رو مى شناسی؟ بگو دخترم.
- مىتونم بشینم؟
مامان دستش و پشت كمرم گذاشت.
- آره عزیزم.
روى مبل سه نفره نشستم و مامان و نازپرى دو طرفم. هر دو با دلهره منتظر بودن،
حال خودم از هر دوشون بدتر بود.
-بگو دخترم، تو ویدیاى منو كجا دیدی؟
نفسم رو بیرون دادم.
- خوب، من و ویدیا توى هند با هم آشنا شدیم.
نازپرى متعجب گفت:هند؟ اونجا براى چى؟
- راستش گفت كه خانواده ى همسرش به آقاى كاپور، مرد هندى فروخته بودنش.
مامان فریاد زد:
- چى؟ اما اونا به ما گفتن ویدیا خودش گذاشته رفته، حتى از این كه آبروى اونا رو
برده هم از ما شاكى بودن!
گوشه ى لبم رو الى دندونم گرفتم تا حرفى نزنم. دستم و روى دست مامان گذاشتم.
- آروم باشین. ویدیا همه ى زندگیش رو براى من تعریف كرده. این كه شب اول
ازدواجش چه اتفاقى براش افتاده.
مامان سرى تكون داد.
- دخترم بدبخت شد.
- چرا شما پشتش نموندین و تنهاش گذاشتین؟
مامان سرشو پایین انداخت.
- ميدونم ما هم باهاش نبودیم و تنهاش گذاشتیم اما تقصیر من نیست. پدرش نخواست
دیگه ببینتش

پس ااانم دلتون نميخواد ببینیدش؟
مامان سریع سرى تكون داد.
- نه دخترم االن همه ى ما دلتنگشیم.
نازپری گفت:
- ویدیا االن حالش خوبه؟
خیره و عمیق نگاهش كردم و عمیق لب زدم به نظرت باید خوب باشه؟
سرش و پایین انداخت.
- یعنى دیگه برنمى گرده؟
- نميدونم. اما من اینجام براى یه كار دیگه.
مامان نگاهم كرد.
- چه كارى؟
- خانواده ى زرین.❤️

 

اونا براى چى؟
- خوب من شریک كاریشونم.
- یعنى چى؟
- ببین ناز پرى جان من از طرف آقاى كاپور اینجام براى همكارى با شركت فشن این
خانواده، اما من چیز زیادى راجب این خانواده نمیدونم تا همون اندازه اى كه ویدیا به
من گفت.
- خوب تو ميخواى چى بدونى؟
- این كه فكر كنم ساشا همسر ویدیا حافظه اش رو از دست داده بود االن به دست آورده.
- ویدیا بهت گفت كه ناخواسته هولش داده؟
متعجب نگاهشون كردم.
- اما ویدیا... فكر كنم این خانواده همه چیز رو به شما اشتباه گفتن.
و شروع به تعریف ماجرا كردم. تمام اون خاطرات دوباره پیش چشمام زنده شدن و
حالت بدى بهم دست داد.با صداى لرزونى گفتم:
- یه كم آب ميدین؟
نميدونم چهره ام چطور بود كه نازپرى ترسیده گفت:
- حالت خوبه؟
سرى تكون دادم.
- خوبم، فقط كمى آب.
نازپرى رفت سمت آشپزخونه. مامان دستم و نوازش كرد گفت:
- چطور مادرى هستم كه تو سختى هاى دخترم كنارش نبودم؟
نگاهش كردم لب زدم:
- از این به بعد كنارش باشین.
- اگه ویدیا ما رو نبخشه چى؟
- نه، می بخشه.
- الان هنده؟.

مكثى كردم و سرى تكون دادم. دلم مى خواست مى گفتم كه االن كنارته اما زود بود
براى گفتن.
ناز لیوان شربت آلبالو رو گرفت سمتم.
- بیا برات شربت آوردم.
لبخندى زدم و زیر لب تشكر كردم. كمى از شربت رو خوردم گفتم:
- ویدیا ساشا رو هول نداده بلكه كار شاهو بود.
و تمام رفتارهایى كه طى مدتى كه توى خانواده ى زرین بودم رو سرم آورده بودن
براى ناز و مامان تعریف کردم.
هر دو اشک ریختن و مامان خانواده ى زرین رو نفرین كرد.
_باورم نمیشه شاهو انقدر پست و نامرد باشه.
توی دلم پوزخند زدم گفتم"بدترین بالها رو سرم آورده"
- حاال ازتون ميخوام یه كارى كنید!
- چیكار؟❤️

كمى اطالعات راجب خانواده ى زرین براى من پیدا كنید. این كه ساشا كى حافظه اش
رو به دست آورده و طى این یكسال توى اون عمارت چه خبر بوده؟
مامان اشكش و پاک كرد گفت:
- یک ساله كه دیگه با اونا رفت و آمد نداریم.
نازپرى گفت:
- من برات تمام اطالعاتى رو كه ميخواى پیدا مى كنم. فقط بهم مهلت بده.
لبخندى زدم گفتم:
- باشه.
- اما ميشه شماره اى چیزى از ویدیا بدى؟
- نه نمیتونم اما به موقعه اش آدرسش رو بهتون ميدم. اون نميدونه من اومدم اینجا.
- دخترک بیچاره ام حق داره نخواد ما رو ببینه. آخه با چه رویى باهاش روبرو بشم.
- ویدیا هنوز دوستتون داره.نگاهى به ساعت كردم دیروقت بود.
- من برم.
- كجا دخترم؟ این موقع شب خطرناكه. حكومت نظامیه.
به دلشوره افتادم.
- ميشه شب رو اینجا بمونى؟
از رویارویى با بابا استرس داشتم.
- اما...
با صداى تلفن حرفم نصفه نیمه موند. مامان سمت تلفن رفت و گوشى رو برداشت.
- سالم... باشه... نه...
حواسم و به تلفن مامان دادم كه گوشى رو گذاشت.
نگاهى بهم انداخت گفت:
- همسرم بود. امشب كارى براش پیش اومده و نمیاد. حاال راحت باش دخترم.. 

كمى آروم شدم چون واقعا آمادگى روبه رویى با بابا رو االن نداشتم.
نازپرى دستمو گرفت گفت:
- چقدر خوشحالم شب رو اینجا مي مونى.
مامان لبخندى زد.
- دخترا بیاین شام بخوریم و سمت آشپزخونه رفت.
از جام بلند شدم و همراه نازپرى سمت آشپزخونه رفتیم.
با یادآورى روزهایى كه فقط شادى بود و یه خانواده ى گرم، بغض نشست توى گلوم.
این روزها چقدر بغض مى كنم. هر درى رو میزنم تا به آرامش برسم اما نیست.
دور میز شام نشستیم و مامان غذا رو روى میز گذاشت. باورم نمیشد مادرم خودش
آشپزى كرده باشه اما من این مادر و دوست داشتم.
این یك سال حتى مادرم رو هم تغییر داده بود. بعد از صرف شام به سالن برگشتیم و
نازپرى سینى چاى آورد.
دو دل بودم بپرسم یا نه. دلم مى خواست بدونم شاه پرى كجاست و چیكار مى كنه.❤️

رو كردم به مامان.
- شما یه دختر دیگه هم دارید؟
- آره عزیزم، شاه پرى.
- االن كجاست؟ چیكار مى كنه؟
- شاه پرى خونه ى خودشه. یه دختر شیطون داره.
لبخند تلخى زدم.
من حتى نميدونم اسم دختر خواهرم چیه! اما خوشحالم كه خوشبخته.
نازپرى گفت:
- یه روز حتما بهش میگم تا تو رو ببینه.
اونم مثل ما دلتنگ ویدیاست و خوشحال ميشه بفهمه كه ویدیا زنده است.
- دخترم!
- بله؟ویدیا با اون مرد ازدواج كرده؟
- نه، اما اون مرد به معنى كامل مرد بود و كمكش كرده.
مامان آهى كشید گفت:
- خدا رو شكر حداقل یه آدم خوب سر راهش قرار گرفته. هیچ وقت راضى به ازدواج
ویدیا با خانواده ى زرین نبودم.
مي دونستم اسم و رسم دارن و همه آرزرشونه عروس اون خانواده بشن.
اما دلم راضى به این وصلت نبود.
آهى كشیدم.
- شاید قسمت ویدیا این بوده.
مامان سرى تكون داد.
- االن فقط میخوام برگرده. هر چى به پدرش گفتم طالقشو بگیره، گفت" براى خانواده
ى ما ننگ و بدنامیه كه دخترمون طالق بگیره. " اما ندید دخترم آب شد، خرد شد. خدا
از شاهو نگذره كه زندگى دخترم رو تباه كرد.
نازپرى مامان و بغل كرد گفت:

 

مامان تو رو خدا بسه. حاال كه ویدیا زنده است و به زودى مي بینیمش.
مامان اشكاشو پاک كرد.
- پاشو دخترم برو استراحت كن، خسته اى.
نازپرى گفت:
- همراه من بیا.
با هم به سمت پله هاى طبقه ى باال رفتیم.
هرچى به طبقه ى باال بیشتر نزدیک میشدیم، بیشتر دل تنگ اتاقم میشدم.
تو دلم دعا مي كردم نازپرى من و اتاق خودم ببره. چرخید و سمت اتاق خودم رفت
گفت:
- شاید دلت بخواد اتاق ویدیا رو ببینى.
لبخندى زدم.
- البته!
در اتاق و باز كرد. قدمى سمت در اتاق برداشتم.


با حسرت و دلتنگى سركى توى اتاق كشیدم. هنوز هم همون طور بود مثل روزى كه
رفتم.
- شب ميتونى اینجا بمونى.
چرخیدم و بغلش كردم. عطر تنشو بلعیدم و لب زدم:
- خوش به حال ویدیا كه خواهرى مثل تو داره.
و ازش فاصله گرفتم. چهره اش غمگین شد گفت:
- اما اینطور نیست، نه من خواهرى كردم براش نه پدر و مادرم.
ما تو شرایط سخت تنهاش گذاشتیم.
فشارى به بازوش آوردم.
- هنوزم دیر نشده، تو فقط تمام اتفاقاتى كه طى این یک سال افتاده رو برام بیار.
چشماشو روى هم گذاشت.
- به زودى. حاال هم استراحت كن، مزاحمت نمىشم.مراحمى، باشه.
نازپرى شب بخیر گفت و رفت. وارد اتاق شدم و در و بستم.
با دلتنگى نگاهم رو به تک تک وسایل توى اتاق دوختم.
اشك توى چشمام حلقه زد.
سمت تختم رفتم و با دست هاى لرزان دستى روش كشیدم. نگاهم به میز آرایشم افتاد.
با ولع به هر كدومشون دست كشیدم.
مثل تشنه اى كه به آب رسیده دلتنگ بودم. روى تخت دراز كشیدم و چشمام و بستم.
دوباره خاطرات، اما این بار خاطرات خوب خونه ى پدرى.
كم كم چشمام گرم شد و بعد از مدت ها یک خواب آرام كردم.
با تابش نور خورشید از الى پرده ى حریر اتاق چشم باز كردم.
لحظه اى حس كردم همون ویدیاى چند سال پیشم تو خونه ى پدرى.
از جام بلند شدم اما نگاهم كه به ویدیاى توى آینه افتاد چهره ام توى هم رفت.
من حاال ویدا آریان بودم. دخترى كه براى انتقام برگشته بود...

دستى به اتاق كشیدم و تخت و مرتب كردم. ازاتاق بیرون اومدم.
دیرم شده بود و باید اول خونه مي رفتم و بعد شركت.
از پله ها پایین اومدم. كسى توى سالن نبود.
یادداشتى روى میز گذاشتم و از خونه بیرون زدم.
هوا صاف بود اما كمى برف روى شاخه هاى عریان درختان نشسته بود.
حالم كمى آروم بود از این كه شبى رو بدون دغدغه در كنار خانواده ام سر كرده بودم.
تاكسى گرفتم و به خونه برگشتم. كلید انداختم و وارد آپارتمان شدم. كفشام رو درآوردم.
سر بلند كردم اما با دیدن ساشا كه با فاصله ى كمى به دیوار تكیه داده بود ترسیدم و
قدمى به عقب برداشتم.
پوزخندى زد و از دیوار فاصله گرفت. قدم به قدم اومد سمتم.
در و بستم گفتم:
- از كى اینجایى؟
- كجا بودى؟
ابرویى باالا دادم.❤️

باید بگم؟
فاصله ى بینمون رو پر كرد و توى دو قدمیم ایستاد. سرم و كمى بلند كردم تا چهره اش
رو درست بتونم ببینم.
خم شد روى صورتم ...
با لحنى محكم و صداى بمى گفت:
- از دیشب تا حاال كجا بودى؟
از این همه نزدیكى، قلبم تند و بى وقفه ميزد. هرم نفس هاى گرمش به صورتم مى
خورد و حالم رو دگرگون كرده بود.
با صدایى كه سعى كردم مرتعش نباشه گفتم:
- خونه ى دوستم بودم.
ابرویى باال داد.
- هه... دوستت! نگفته بودى دوست دارى؟!
- نپرسیدى تا بگم.
عصبى فریاد زد:االن مى پرسم، كدوم دوستت؟
نمي دونستم چى بگم. اگه منم مثل خودش فریاد ميزدم اوضاع بدتر ميشد. پس باید
خونسردیم و حفظ می کردم و با آرامش موضوع رو حل مى كردم.
دستم و روى بازوش گذاشتم.
- خونه ى مادر یكى از دوستام كه نیویورک تحصیل مى كنه رفته بودم. نمي دونستم
نگران ميشي.
بازوش رو از توى دستم درآورد و با صداى سردى گفت:
- من نگرانت نشدم اما ...
دستشو جلوى صورتم گرفت گفت:
- دفعه ى بعد بدون اطالع جایى نميري. اوضاع مملكت رو دارى مي بینى. همه جا
شبها حكومت نظامیه.
از این حرفش ته دلم گرم شد از این كه ساشا شاید دوستم داشته باشه.
با عشوه قدمى برداشتم و توى دو قدمیش ایستادم. كمى رو پنجه ى پا بلند شدم و دستامو
دور گردنش حلقه كردم.
فاصله ى صورت هامون قد یه بند انگشت بود. خیره و متعجب نگاهم كرد

چشمكى زدم و خم شدم نرم گوشه ى لبشو بوسیدم. سرم و كنار گوشش بردم و آروم زیر
گوشش لب زدم:
- مرسى كه حواست بهم هست.
نفس هاش تند شده بود. نفس هاى خودمم تند شده بود. دستم و از گردن تا كتفش نرم
كشیدم.
دلم مي خواست بغلم كنه محكم انقدر كه توى آغوشش حل بشم.
اومدم فاصله بگیرم. كمرم و محكم چسبید و كشیدتم سمت خودش.
دستم و روى سینه ى مردونه اش گذاشتم. قلبش زیر دستم بود و با ریتم ميزد.
نگاهش كردم. نگاهم كرد. هر دو خیره ى هم بودیم. سرش خم شد كنار سرم روى
گردنم.
كالهم رو از روى سرم برداشت. دست برد الى موهاى بلندم. احساس كردم نفسى الى
موهام كشید.
لب زد:
- دوست ندارم زنم شب بیرون از خونه باشه.❤️

 

چیزى توى دلم تكون خورد از این حرفش و بغض نشست توى گلوم. كجا بودى روز و
شب هایى كه تنها سر كردم؟
آروم پشت كمرم رو نوازش كرد گفت:
- برو آماده شو بریم شركت.
لبم و به دندون گرفتم و ازش جدا شدم. سمت اتاق رفتم. وارد اتاق شدم. عطر تنش هنوز
البالى موهام بود.
با یه حركت ساشا تمام معادالتم بهم مى ریزه. این كه انقدر عاشقشم و در برابرش
احساس ضعف مي كنم خیلى بده.
اگه بدونه تمام اتفاقات اخیر كار من بوده بازم دوستم داره؟
سرى تكون دادم و لباسام رو عوض كردم.
همراه ساشا از خونه زدیم بیرون. سوار ماشین شدیم.
ساشا ماشین و روشن کرد. رو کردم بهش گفتم:
- اوضاع چطوره؟
- مثل قبل. راستى امشب بهراد دور همى داره، میاى؟عمارت؟
- آره.
- اگه تو ازم دعوت كنى حتماا.
نیم نگاهى بهم انداخت گفت:
- پس شب آماده باش میام دنبالت.
خنده ى پر از عشوه اى كردم. صداى خنده ام تو فضاى بسته ى ماشین پیچید.
ساشا نگاهم كرد كه گفتم:
- االن دعوتم كردى؟
لبخندى زد گفت:
- تو اینطور فكر كن.
سرى تكون دادم. با هم وارد شركت شدیم. مستقیم سمت اتاقم رفتم.
االن بهترین موقع براى اجراى یكى از نقشه هام بود. گوشى رو برداشتم و شماره اش
رو گرفتم.

بعد از دو بوق برداشت.
- امشب كار و تموم كن. آفرین.
گوشى رو گذاشتم و نگاهم رو به رو به رو دوختم.
از این كه به زودى قراره یكى دیگه شون از بازى خارج بشه لبخندى روى لبم نشست.
نازیال رو كه خود شاهو باید از بازى بیرون كنه.
حاال نوبت بهرام و زنش بود تا از بازى خارج بشن و چه شبى بهتر از امشب؟
تا عصر كارهام و انجام دادم و عصر با راننده به آپارتمان برگشتم.
مستقیم حموم رفتم و دوشى گرفتم و یكى از بهترین لباسام رو پوشیدم. آرایش مالیمى
كردم.
با صداى آیفون نگاهى به ساعت انداختم. كیف دستیم رو برداشتم. در آپارتمان و قفل
كردم و از پله ها پایین اومدم.
ساشا كنار ماشین ایستاده بود. با دیدنم در جلو رو باز كرد. سوار شدم. چرخید و پشت
فرمون قرار گرفت. نیم نگاهى بهم انداخت. گفت:
-ميشه كمتر به خودت برسى؟❤️

 

نگاهى به سر تا پام انداختم.
- من كه خوبم!
- خیلى با اون دامن كوتاهت!
نگاهى به پاهام و دامنم كه باالى زانو بود انداختم و توى دلم قند آب شد، از توجه ساشا.
ماشین و روشن كرد. بعد از مسافتی
ماشین و کنار در عمارت نگه داشت.
نگاهى به در بزرگ فلزى عمارت انداختم.
از این عمارت بزرگ و مرمرین متنفر بودم. دلم مي خواست یه پیت نفت بردارم و
آتیشش بزنم.
با بوقى كه زد در عمارت باز شد. ماشین و تو حیاط بزرگ و پر از درخت عمارت
پارک كرد. از ماشین پیاده شدم.
نگاهى به حوض بزرگ عمارت انداختم كه بخاطر سردى هوا آبش یخ بسته بود.
جاده ى سنگى رو طى كردیم و به در سالن عمارت رسیدیم.
ساشا در عمارت و باز كرد و كنار ایستاد. گفت:بفرما.
نفسم رو نامحسوس بیرون دادم و وارد سالن عمارت شدم.
هواى گرم عمارت گونه هاى سردم رو نوازش كرد.
نگاهى به سالن بزرگ عمارت انداختم و خاطرات اون روزها دوباره جلوى چشمام زنده
شد.
خانم بزرگ اومد سمتم. با لبخند دستشو دراز كرد.
لبخندى زدم و دستم و توى دستش گذاشتم.
- خوش اومدى دخترم.
- ممنونم.
- بفرما.
بهراد اومد جلو گفت:
- سالم بر بانوى زیبا. از این ورا كم پیدایى!
- سالم. تو پیدات نیست وگرنه من سرجامم...

خنده اى كرد گفت:
- از دیدنت خوشحالم. دلم برات تنگ شده بود.
چشمامو با ناز تنگ كردم گفتم:
- باور كنم؟
نرم به بازوم زد گفت:
- شیطون نشو.
قهقهه اى زدم. شاهو اومد سمتمون گفت:
- بهراد به ویدا چى گفتى كه صداى خنده اش كل سالن رو برداشته؟
- اگه قرار بود تو بدونى تو جمع مي گفتم برادر من.
شاهو اخم مصنوعى كرد و دستشو گرفت سمتم گفت:
- خوش اومدى.❤️

 

با اكراه دستم و تو دستش گذاشتم. فشارى به دستم آورد. نگاهش كردم كه چشمكى زد و
دستم و ول كرد.
نگاهى به اطراف انداختم. ساشا كجا رفته بود؟
بهرام و بهزاد همراه زناشون با دیدن ما از جاشون بلند شدن، نازیال نبود. خیلى سرد
احوالپرسى كردن.
روى مبل نشستم. دو تا از دوست هاى بهراد هم بودن. خدمه اى براى پذیرایى اومد.
در حال حرف زدن بودیم كه ساشا از پله ها پایین اومد.
بلوز سفید همراه شلوار مشكى پوشیده بود و آستین هاش و تا آرنج تا كرده بود.
اومد به سمتى كه نشسته بودیم و با مهمونا احوالپرسى كرد و روى مبل تكى نشست.
دلم مي خواست بدونم نازیال كجاست و چه اتفاقی افتاده كه امشب نیست! باید در اولین
فرصت وقتى با شاهو تنها شده ام بپرسم.
همه در حال صحبت و خوش و بش بودن. نگاهى به ساعت توى دستم انداختم. رو کردم
به ساشا و شاهو گفتم:
- هنوز نفهمیدین آتیش سوزى كار كى بوده؟
ساشا پا رو پا انداخت گفت:.. 

نه، اما براى تحقیق كسي رو گذاشتم. قراره اطالع بده.
سرى تكون دادم. با صداى زنگ تلفن شاهو از جاش بلند شد.
نگاهم دوباره کشیده شد سمت ساعتم و لبخندى روى لبم نشست. به موقع زنگ زده بود.
چون تلفن دور بود صداى شاهو رو نمي تونستم بشنوم و فقط از حالت چهره اش مى
تونستم بفهمم چى داره مي شنوه.
كمى ابرهاش تو هم رفت و نگاهى به بهرام انداخت.
بعد از چند دقیقه تلفن رو قطع كرد. با قدم هاي محكم اومد سمتى كه ما نشسته بودیم.
چهره اش به شدت عصبى به نظر مى رسید. از جام بلند شدم گفتم:
- چیزى شده؟
با این حرف من، بقیه هم نگاهشون به شاهو افتاد. بهرام با دیدن حالت صورت شاهو
رفت سمتش گفت:
- حالت خوبه؟ چیزي...
هنوز حرفش كامل نشده بود كه صداى سیلى كه شاهو زد تو صورت بهرام توى سالن
اكو شد.


لحظه اى چشمام و بستم. صداى فریاد خانم بزرگ بلند شد. همه تو شوک بودن.
شاهو نفس نفس ميزد.
ساشا عصبى گفت:
-این چه كارى بود كه كردى؟
شاهو پوزخندى زد:
- از این بپرس.
بهراد رفت سمت دوستاش و عذرخواهى كرد. دوست هاى بهراد رفتن.
ساشا رفت سمت بهرام كه ساكت دستشو روى صورتش گذاشته بود. گفت:
- چیزى شده؟
بهرام سرى تكون داد.
- نميدونم چه اشتباهى كردم...
شاهو عصبی داد زد:
- تو نمیدونی چه اشتباهی کردی؟ تو نمیدونی چه ضرری به ما زدی؟!درست توضیح بده چی شده؟
خانم بزرگ اومد جلو :
- تو حقی نداشتی دست روش بلند کنی!
- حق نداشتم، اما این دودمان ما رو به باد داده، تمام داراییمون سوخت و نابود شد.
نگاهم بین شاهو و بقیه در رفت و آمد بود که شاهو گفت:
-آقا رفته با رقیب ما هم دست شده!
ساشا عصبی دستی الی موهاش کشید گفت:
- چه ربطی به آتیش سوزی انبار داره؟!
- خیلی داره ؛ اون کسی رو که واسه تحقیق گذاشته بودیم، زنگ زده میگه "آتیش
سوزی کار بهرامه"
بهرام سر بلند کرد گفت:
- داری چی میگی؟ من برای چی باید زندگی خودمو خراب کنم؟!

حاال که کردی، اون مرد معتادی که نگهبان انبار کرده بودی، میدونی کی بوده؟ یکی
از زیر دست های شرکت آقای محتشم. اما جرات داری برو شکایت کن.
- پس آتیش سوزی چرا باید کار من باشه؟
شاهو عصبی یقه ی بهرام و چسبید گفت:
- چون تو زیادی خوردی و محتشم گفته بهرام خودش خواسته با ما همکاری کنه، نگو
که اینم دروغه؟
بهرام ساکت بود. نگاهش کردم .
پس آقا قول همکاری به آقای محتشم رو داده بوده.
ساشا شوکه گفت:
- بهرام شاهو راست میگه تو قول همکاری به محتشم رو دادی آره؟!
بهرام عصبی گفت:
-چیکار می کردم؟ در حالی که هیچ چیز برامون نمونده! بعدش من بعد آتیش سوزی
قرارداد همکاری رو بستم ، آتیش سوزی هیچ ربطی به همکاری ما نداره...
- تو چطور تونستی برادرت و ول کنی و بری با اون مردک همکاری کنی؟❤️

هه... برادر؟ از اون همه سرمایه چی به من رسید؟ هیچی.
دستم و زیر چونه ام گذاشتم.
شاهو حمله کرد سمت بهرام که ساشا دستش و گرفت.
خانم بزرگ مثل اسپند روی آتیش شده بود.
عصاشو کوبید زمین و گفت:
-تو چکار کردی بهرام؟تن آقابزرگ رو توی گور لرزوندی و رفتی با دشمنش قرار داد
همکاری بستی.
تا کی بابد زیر دست ساشا و شاهو باشم؟البته دیگه شرکتی نمونده، یه مد و فشن هست�میگی چیکار می کردم؟ خانم بزرگ من می خوام پیشرفت کنم.
که نصف بیشترش مال خانم آریا هست.
شاهو عصبی فریاد زد:
-هه...فکر کردی کار به اون خوبی رو ول می کنم و اینجا رو می چسبم؟ نه برادر من�یا میری قرارداد رو فسخ می کنی یا دیگه توی این عمارت زندگی نمی کنی.
میرم.خانم بزرگ با صدای لرزونی گفت:
-خانم جان خواهش می کنم شما دیگه به کار های ما دخالت نکنید، من خودم صالح�اما بهرام تو این کارو نمی کنی.
خودم و میدونم.
-اما...
با صدای جدی ساشا خانم بزرگ ساکت شد.
-خانم بزرگ بذار بره، صالح خویش خسروان داند، اما آقا بهرام رفتی دیگه پشت سرتو
نگاه نمی کنی و برای همیشه میری ما برادری به اسم بهرام نداریم.
-باشه اما زمانی که حتی این عمارت هم براتون نموند نیاین بگین بهرام.
ساشا پوزخندی زد.
و بهرام جلوی چشم ناباور همه دست زنش رو گرفت رفت سمت در سالن که
بهراد گفت:
-اشتباه می کنی بهرام مطمئن باش..

بهرام دستی روی هوا تکون داد و از سالن بیرون رفت.
خانم بزرگ بی حال روی صندلی نشست.
ساشا و شاهو دو طرفش ایستادن...
خدمه لیوانى آب آورد. ساشا آب و گرفت و به لباى خانم بزرگ نزدیک كرد.
خانم بزرگ كمى آب خورد گفت:
- كاش مرده بودم و این روز شما رو نمى دیدم.
ساشا شونه ى خانم بزرگ و ماساژ داد گفت:
- خانم جان آروم باش. چیزى نشده، درست ميشه.
اما خانم بزرگ فقط سر تكون مى داد. وسایلم رو برداشتم و رفتم سمتشون. ساشا با
دیدنم گفت:
- دارین ميرین؟
- بله.❤️

 

این وقت شب، تنها؟
- نمیخوام مزاحمتون باشم. مثل این كه اوضاع اینجام خیلى مساعد نیست.
خانم بزرگ گفت:
- شب رو همینجا بمون دخترم.
نگاهش كردم عمیق. توى دلم لب زدم:
"من دختر هیچ كس نیستم"
به ناچار لبخندى زدم.
- ممنونم ولی باید برم.
بهراد گفت:
- من مى رسونمت.
از همه خداحافظى كردم و همراه بهراد از عمارت بیرون اومدیم.
در جلو رو باز كرد. سوار شدم. بهراد هم سوار شد.ماشین و روشن كرد. نگاهم رو به تاریكى شب دوختم گفتم:
- خانواده ى پیچیده اى دارى.
بهراد تک خنده اى كرد گفت:
- آره، خیلى.
- چند ماهه دارم باهاتون كار مى كنم اما هنوز هیچى راجب خانواده ى بزرگ زرین
نميدونم.
بهراد نیم نگاهى بهم انداخت گفت:
- آقا بزرگ زمانى كه زنده بود اخالقش این بود كه الزم نیست كسى از زندگى شخصى
ما اطالع پیدا كنه و این همیشه آویزه ى گوش ما شد.
اما متأسفانه بعد از مرگ آقا بزرگ اوضاع خونه ى ما هم بهم ریخت و امیدوارم از
اینى كه هست بدتر نشه.
سرى تكون دادم. بهراد ماشین و كنار آپارتمان نگه داشت.
- زحمت كشیدى.
- كارى نكردم..

در ماشین و باز كردم و پیاده شدم. بهراد بوقى زد و رفت.
در آپارتمان و باز كردم و وارد خونه شدم.
كیفم رو روى مبل گذاشتم و روى مبل سه نفره ولو شدم.
ساعتم رو از مچ دستم باز كردم. نگاهم رو به عقربه هاى ساعت دوختم.
همه جا توى سكوت فرو رفته بود و صداى تیك تاک ساعت سكوت شب رو مى شكست.
ساعت و روى میز گذاشتم و از جام بلند شدم. چیزى تا پایان این قصه نمونده بود.
خسته روى تخت دراز كشیدم. فردا باید سرى به خونمون ميزدم.
چشمامو بستم و با فكرى پریشان به خواب رفتم.
صبح زود بیدار شدم و لباس پوشیده از خونه بیرون زدم.
سوز سرد دي ماه صورتم رو نوازش كرد. تاكسى گرفتم و آدرس خونه ى پدریم رو
دادم.
ماشین كنار خونه ى پدریم ایستاد. از ماشین پیاده شدم.
نفسى تازه كردم و دستمو روى زنگ گذاشتم.❤️

صداى ناز پرى پیچید توى كوچه.
- كیه؟
- منم.
مكثى كرد گفت:
- ویدا...
در با صداى تیكى باز شد. در و هول دادم و وارد حیاط شدم.
ناز پرى روى پله هاى ورودى سالن ایستاده بود.
قدم هامو بلند برداشتم. با دیدنم لبخندى زد و گونه ام رو بوسید.
- كجا رفتى دختر
دستم و پشت كمرش گذاشتم.
- درگیر كار.
- دركت مى كنم. خیلى خوشحالم كردى. آخه هیچ آدرسى ازت نداشتم.با هم وارد سالن شدیم. نگاهى تو سالن انداختم.
- مادر نیست؟
- نه، رفته خونه ى شاه پرى.
رفت سمت آشپزخونه. دنبالش راه افتادم. نگاهم كرد.
- ميخواى تو سالن بشینى؟
- نه، میخوام كنار تو باشم.
نگاهش غم گرفت گفت:
- نميدونى دلم براى ویدیا یه ذره شده. ما با هم خیلى صمیمى بودیم.
- ميدونم.
سینى چاى رو برداشت با هم سمت سالن رفتیم. روى مبل ها نشستیم. نگاهش كردم.
- ناز؟
سربلند كرد..

بله؟
یه چیز بگم قول میدى بین خودمون دو تا بمونه؟
سرى تكون داد.
- قول ميدم.
كمى خودشو كشید جلو گفت:
- اتفاقى براى ویدیا افتاده، اره؟
سرى تكون دادم.
- نه، چیزى نشده نترس. اول تو بگو ببینم چیكار كردى؟
بي میل گفت:
- این چند روز خیلى تحقیق و پرس و جو كردم و كمى اطالعات بدست آوردم.
قلبم سنگین و پر از هیجان ميزد. مى خواستم زودتر بدونم چه اتفاقى افتاده در نبود من
افتاد.❤️

مثل این كه ساشا چند ماه بعد از رفتن ویدیا حافظه اش رو به دست آورد و همه
میگن گه گاهی دنبال پیدا کردن ردى از ویدیاست. اما چقدر حقیقت داره نميدونم! و این
كه طى این یك سال كانون خانواده شون بهم ریخته. متأسفانه اطالعات كاملى نتونستم
بدست بیارم.
ميدونى، خانواده ى خیلى مرموزى هستن و تا حاال نشده كسى اطالعات كاملى از این
خانواده داشته باشه.
سرى تكون دادم.
-ایرادى نداره همینم خوبه. پس ساشا حافظه اش رو بدست آورده!
- آره، حاال ميشه بگى چى مي خواستى بگى؟
لبخندى زدم.
- قول ميدى بین خودمون بمونه؟
- به جون ویدیا قول ميدم.
لبخند غمگینى زدم.
- اگه بدونى من ویدیام چى؟
شوكه نگاهم كرد و سرى تكون داد..

نه، امكان نداره. صورت تو با ویدیا فرق مي كنه.
- ویدیا مگه یه خال كوچك سفید روى شكمش نداره؟
سرى تكون داد.
- آره.
پیراهنم رو كمى باال دادم. از چهره اش معلوم بود استرس داره.
نگاهم كرد. اشک حلقه زد توى چشماش گفت:
- نه تو ویدیا نیستى. باورم نميشه نشناخته باشمت. آخه چطور امكان داره تو ویدیا
باشى؟
از جاش بلند شد ناباورانه دستشو جلوى دهنش گرفت.
چرخى دور خودش زد. از روى مبل بلند شدم.
اومد سمتم چشماش پر از اشک بود. نگاهى به سر تا پام انداخت.
با صداى مرتعشى گفت:❤️خداوند همه پدران رو حفظ کنه، روح همه پدران اسمانی شاد... بگو اللهم صل علی محمد و ال محمد، وعجل فرجهم


پس بگو چرا صدات انقدر آشنا بود!
یهو محكم بغلم كرد گفت:
- باورم نميشه تو ویدیا باشى، خواهر رنج كشیده ى من!
دستامو دورش حلقه كردم.
ازم فاصله گرفت و دستاشو دو طرف صورتم گذاشت.
- بذار به مامان خبر بدم.
- نه نازپرى
- آخه چرا نميخواى بدونن؟
نه. شما از هیچى خبر ندارین.
- فعالا
دستمو گرفت و كشید. هر دو روى مبل دو نفره نشستیم.
- از خودت بگو، چرا صورتت...
بغضم و قورت دادم و تمام اتفاقاتى كه برام افتاده بود رو مو به مو براش تعریف كردم.نفسم رو با آه بیرون دادم. دستامو گرفت بوسید و گفت:
- چقدر سختى كشیدى... چقدر زجر كشیدى... چقدر تنها بودى...
خانواده داشتى اما انگار نداشتى...
چقدر دلت بزرگه كه ما رو بخشیدى و دوباره اومدى.
- این حرف و نزن نازپرى. من به امید شما و برگشتن به ایران تمام سختى ها رو تحمل
كردم. حاال هم اینجام تا انتقام بگیرم.
نازپرى نگران و مشوش پشت دستمو نوازش كرد گفت:
- ویدیا من از این خانواده مى ترسم.
دستمو روى دستش گذاشتم. با این كه توى دلم غوغا بود لبخندى زدم گفتم:
- نگران نباش همه چى درست ميشه.
نازپرى سرش و روى شونه ام گذاشت گفت:
- هنوزم باورم نميشه اینجایى. تو ميدونى این یك سال چقدر براى ما هم سخت گذشت؟
بابا شكست.
بعد از رفتنت فهمید نباید پشتت رو خالى مى كرد اما دیر بود و ما هیچ آدرس و نشونى
از تو نداشتیم...

دل منم براى شماها تنگ میشد. چه شب ها كه با اشک حسرت خوابیدم اما لحظه اى
نشد به انتقام فكر نكنم. تا این خانواده رو نابود نكنم آروم نميشم.
- من ميترسم ویدیا
- نترس فقط حواست باشه تا موقعى نگفتم پدر و مادر چیزى نفهمن.
- باشه.
از جام بلند شدم.
- من برم، باید یه سر شركت برم و به چند نفر زنگ بزنم.
- آدرس ميدى بیام پیشت؟
نه اما به زودى همه چى مشخص ميشه!
- فعالا
نازپرى سرى تكون داد. گونه اش رو نرم بوسیدم.
- زود میام.
لبخندى زد از خونه زدم بیرون. سر بلند كردم. نگاهى به آسمون ابرى انداختم. آهى
كشیدم.❤️

حتى نتونستم به نازپرى بگم ساشا رو بین تمام نفرتى كه نسبت به خانواده اش دارم
دوست دارم و مى خوامش.
وارد شركت شدم. دلم مى خواست ساشا رو ببینم. یهو چه دلتنگش شدم! سمت اتاقم رفتم
كه شاهو از اتاقش بیرون اومد. با دیدنم اومد سمتم آروم گفت:
- سالم خانم.
به ناچار لبخندى زدم گفتم:
- سالم.
و در اتاق و باز كردم وارد اتاق شدم. شاهو هم به دنبالم وارد اتاق شد.
سؤالى نگاهش كردم كه گفت:
- ویدا من همه ى كارهامو كردم و فقط جواب بله ى تو مونده.
ابرویى باال انداختم.
- چیكار كردى؟
- به موقعه اش بهت میگم فقط بدون االن هیچ مانعى براى رسیدن به تو ندارم.
و چشمكى زد.سربسته حرف ميزنى گیجم كردى!
- کنجکاو نباش. به وقتش مى فهمى.
و از اتاق بیرون رفت. دستى به صورتم كشیدم. یعنى داشت چیكار مى كرد؟ منظورش
از مانع نازیال بود؟
هنوزم مرموز بود این مرد و آدم از كارهاش نمى تونست سر در بیاره.
به سمت تلفن رفتم و شماره اش رو گرفتم. بعد از دو تا بوق صداش تو گوشى پیچید.
- بله؟
- سالم آقاى محتشم.
- به خانم آریا... احوال شما؟
- مچكرم. چه خبرا؟ مثل این كه دیشب كوالک كردین!
- همون طور كه خواسته بودین انجام دادم.
خودكار و روى میز چرخوندم گفتم:..

كارتون عالى بود. فعالا یكم بهش بها بدین تا به موقعه اش بگم چیكار كنید.
- هرچى شما بگید بانو. امرى نیست؟
- نه، ممنون.
تلفن رو گذاشتم. باید مى دونستم بیمارى ساشا خوب شده یا نه اما از كى باید این سؤال
رو مى پرسیدم؟
سرم و روى دستام گذاشتم. تمام دل نگرانى هاى عالم سرازیر شد توى قلبم.
دیگه نمى كشیدم فقط مى خواستم زودتر تموم شه این همه ترس و تنش اما ميدونم خیلى
ها رو از دست ميدم.
با صداى در اتاق سرم رو از روى دستام برداشتم. نگاهم به ساشا افتاد و قلبم دوباره
بازیش گرفت.
از جام بلند شدم. این مرد و عجیب دوست دارم.
رفتم سمتش، توى دو قدمیش ایستادم.
بوى عطرش پیچید توى دماغم. نفس عمیقى كشیدم و عطرشو با تمام وجود بلعیدم.
دستش اومد سمت صورتم. سرانگشتش رو نرم زیر پلكم كشید. لب زد:❤️

چشمات ميخوان چیزى بگن.
سرى تكون دادم.
- نه.
دستشو دور كمرم حلقه كرد. از خدا خواسته سرم و روى سینه ى مردونه اش گذاشتم و
با دستم گوشه ى كتش رو لمس كردم.
دستش و نرم روى كمرم كشید. لب زدم:
- ساشا...
- بله؟
- تو تا حاال عاشق شدى؟
فشار دستش و روى كمرم بیشتر كرد گفت:
- قرار نشد شیطونى كنى.
- ساشا...
دستشو روى لبم گذاشت گفت:چیزى نپرس فقط آروم توى بغلم بمون.
دهنم بسته شد و سرم و روى سینه اش بیشتر فشردم. چند دقیقه هر دو توى سكوت توى
بغل هم موندیم.
بازوهام رو گرفت. سر بلند كردم و نگاهش كردم.
- ویدا...
دلم مى خواست بگم "جانم" اما خودمو كنترل كردم گفتم:
- بله؟
- فكر كنم اشتباه كردیم و عجوالنه رفتیم عقد كردیم.
از این حرفش شوكه شدم و سؤالى نگاهش كردم. با صدایى كه سعى داشتم نلرزه گفتم:
- منظورت چیه؟
دستشو روى لبم كشید گفت:
- حس مى كنم این بودن اشتباهه.
ازش فاصله گرفتم و با صداى سردى گفتم:.

هنوز دیر نشده میتونى...
مكثى كردم گفتم:
میتونى این عقد و فسخ كنى.
قلبم سنگین و محكم ميزد. احساس كردم غرورم براى چندمین بار شكست از این كه از
سمت ساشا پس زده شده ام.
منتظر جواب ساشا بودم كه صداى باز و بسته شدن در اتاق اومد.
چشمامو روى هم فشار دادم و قطره اشك سمجى روى گونه ام چكید. با نفرت اشكم و
پاک كردم.
مطمئن قدم برداشتم. باید همه چیز رو پایان مي دادم. زودتر از همیشه از شركت زدم
بیرون. با قلبى مملو از درد وارد خونه شدم. نگاهى به آپارتمان انداختم. یاد دو شبى كه
توى آغوش ساشا شب رو به صبح رسوندم افتادم.
چمدونم رو از باالى كمد برداشتم و لباس هام رو بدون این كه تا كنم توى چمدون
انداختم و در چمدون رو بستم.
هرچى وسیله داشتم از دور و اطراف خونه جمع كردم. شماره ى بارما رو گرفتم. بعد
از چند بوق صداى گرم و دوست داشتنى بارما پیچید توى گوشم.
- سلام بارما❤️

سلام، ویدیا تویی دختر؟ خوبي؟
- بارما...
صداى بارما نگران شد گفت:
- چیزى شده ویدیا؟ صدات یه جوریه!
بغضم و قورت دادم گفتم:
- اون خونه اى كه تو ایران داشتى هنوز داریش؟
لحظه اى ساکت شد گفت:
- آره. براى چى؟
- كسى توش زندگى مى كنه؟
- فقط سرایدارش.
- پس زنگ ميزنى كلید بیاره؟
- ميشه بگى چى شده؟ اونجا چه خبره؟ ویدیا تو مگه خونه ى ساشا نیستى؟بغضم شكست نالیدم:
- اون منو نمى خواد. بسه هرچى خودمو كوچک كردم و تحقیر شدم. از اولم حسم به
ساشا اشتباه بود.
- ویدیا عزیزم اما ...
- هیچى نگو بارما فقط هر چى زودتر كلید اون خونه رو بهم برسون.
- باشه آروم باش.
- تو كى میاى؟
- میایم عزیزم به زودى.
نفسم رو عمیق بیرون دادم گفتم:
- كارى ندارى؟
- ویدیا...
- بله؟
- مراقب خودت باش به هیچى فكر نكن... 

نميتونم بارما، شكستم.
- اما تو قوى هستي. به این فكر كن.
- سعیم رو مي كنم.
- آفرین. وقتتو نمي گیرم. زنگ ميزنم سرایدار كلید و بیاره. اصالا چرا تاكسى نمى
گیرى و نميرى؟ منم زنگ ميزنم و توضیح ميدم.
- خیلى خوبه بارما. من همین االن ميرم.
گوشى رو گذاشتم. چمدون هام رو برداشتم. نگاه آخر رو به آپارتمان انداختم. حس
خفگى بهم دست داد.
این خونه مال ساشا بود و عطر وجودش اینجاست حتى اگه خودش نباشه.
كلید و توى مشتم فشردمو در آپارتمان رو بستم. به سختى چمدون ها رو از پله ها پایین
آوردم و از ساختمون بیرون زدم.
هوا داشت تاریك ميشد. سر خیابون دست بلند كردم و تاكسى ایستاد. سوار شدم.
نگاهى به كاغذ توى دستم انداختم و آدرس و براى راننده خوندم.
نگاهم رو از شیشه ى ماشین به خیابون هاى شلوغ و پر رفت و آمد تهران دوختم اما
ذهنم درگیر بود و قلبم شكسته.❤️

این كه ساشا گفته بود این بودن اشتباهه!
آهى كشیدم و با پیچیدن ماشین تو كوچه باغ بزرگى از فكر و خیال بیرون اومدم.
ماشین كنار در آهنى ایستاد.
كرایه رو حساب كردم و چمدون ها رو جلوى پام گذاشتم. نگاهم رو به در آهنى بزرگ
رو به روم دوختم.
یه زمانى توى همین خونه پاى قمار فروخته شدم. چه دنیاى عجیبیه! دوباره به همین
خونه برگشتم. دستم و روى زنگ گذاشتم. با صداى قدم هایى كه به گوشم رسید دست از
روى زنگ برداشتم.
در باز شد و قامت مرد میانسالى تو چهارچوب در نمایان گشت.
- سالم.
- سالم بابا، كارى دارى؟
- من از طرف آقاى كاپور اومدم پدر.
مرد كمى فكر كرد گفت:
- آها، شما ویدا خانم هستین؟لبخندى زدم.
- بله.
- بیا تو بابا جان.
دسته ى چمدون رو گرفتم كه گفت:
- بذار اون یكیش رو من میارم.
- دستتون درد نكنه.
وارد حیاط شدم. نگاهى به حیاط پیش روم انداختم. یه حیاط پر از درخت.
برف شاخه هاى بى برگ درختان رو سفیدپوش كرده بود. پیرمرد جلوتر رفت گفت:
- بیا بابا جان كه هوا سرده.
ُگ به دنبالش راه افتادم. اگه هوا سرده چرا من انقدر گرممه و احساس مى كنم بدنم ر
گرفته؟ در ساختمون رو باز كرد.
- تا آقا زنگ زد همه چیز رو آما ه كردیم اما چون كسى توش نبوده، بخارى ها رو تازه
روشن كردم.
البته شومینه رو هم روشن كردم. اگر چیزى خواستى به من یا به همسرم مینو بگو... 

 

دستتون درد نكنه.
- من دیگه ميرم.
- ممنون فقط اسمتون؟
- اسمم صم د.
- بله آقا صمد ممنونم.
آقا صمد رفت. در سالن و بستم. چمدون هام و همون جا كنار در گذاشتم و قدمى
برداشتم.
نگاهى به سالن بزرگ و مجلل رو به روم انداختم. روى تمام مبل ها ملحفه هاى سفید
انداخته شده بود.
صداى سوختن چوب تو شومینه سكوت سالن رو مى شكست. نگاهم دور تا دور سالن
چرخید و یاد اون شب كذایى دوباره تداعى شد.
صداى گریه ها و التماس هام هنوز تو گوشمه. التماس هایى كه جز حقارت چیزى
نداشت.
احساس سرما كردم. دلم یه نوشیدنى گرم مى خواست. سمت آشپزخونه رفتم و مثل
معتادهایى كه دنبال مواد باشه تمام كابینت ها رو به دنبال قوطى قهوه گشتم.

 

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : vidia
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 5.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 5.0   از  5 (0 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

آخرین حرف کلمه fpon چیست?