ویدیا 19 - اینفو
طالع بینی

ویدیا 19


دستتون درد نكنه.
- من دیگه ميرم.
- ممنون فقط اسمتون؟
- اسمم صم د.
- بله آقا صمد ممنونم.
آقا صمد رفت. در سالن و بستم. چمدون هام و همون جا كنار در گذاشتم و قدمى
برداشتم.
نگاهى به سالن بزرگ و مجلل رو به روم انداختم. روى تمام مبل ها ملحفه هاى سفید
انداخته شده بود.
صداى سوختن چوب تو شومینه سكوت سالن رو مى شكست. نگاهم دور تا دور سالن
چرخید و یاد اون شب كذایى دوباره تداعى شد.
صداى گریه ها و التماس هام هنوز تو گوشمه. التماس هایى كه جز حقارت چیزى
نداشت.
احساس سرما كردم. دلم یه نوشیدنى گرم مى خواست. سمت آشپزخونه رفتم و مثل
معتادهایى كه دنبال مواد باشه تمام كابینت ها رو به دنبال قوطى قهوه گشتم.

داشتم ناامید ميشدم كه توى كابینت كنار گاز پیداش كردم. لبخندى زدم و قهوه جوش رو
روى گاز گذاشتم.
ماگ بزرگ و پر از قهوه كردم. بوى تلخ قهوه مشامم رو پر كرد. نفسى از عطر قهوه
كشیدم و با قدم هاى آروم سمت شومینه رفتم.
روى تشكچه اى كه كنار شومینه پهن بود نشستم.
دستامو دور ماک حلقه كردم و نگاهم رو به شعله هاى آتیش دوختم اما فكرم درگیر
حرف امروز ساشا بود.
دروغه اگه بگم دلتنگش نیستم. قطره اشكى از چشم روى گونه ام چكید.
عجوالنه جلو رفتم عشق باعث شد تا خیلى چیزها رو نبینم.
اشتباهم هم همین بود اما دیگه نمیذارم عشق برام تصمیم بگیره. خودم راهم رو انتخاب
مي كنم.
همونجا كنار شومینه دراز كشیدم و چشم هامو بستم. دلم مى خواست حتى شده براى
ساعتى از دنیا و آدم هاش كنده بشم.
به هیچ چیز و هیچ كس فكر نكنم. چشمام گرم شد با احساس سرماى شدید چشم باز
كردم.
نور از الى پرده ها سالن به داخل سرک می کشید و سالن رو روشن كرده بود. سریع
سر جام نشستم كه گردنم رگش گرفت از درد اخمام توى هم رفت. دستمو روى گردنم
گذاشتم و آروم شروع به ماساژ كردم.❤️

 

نگاهم به ساعت افتاد. با دیدن عقربه هاى ساعت كه هشت رو نشون مي داد از جام بلند
شدم.
شومینه خاموش شده بود.
باید مى رفتم شركت اما با این وضع...
چمدونم رو باز كردم. كت و شلوار خوش دوختى از الى لباسام برداشتم. باید دوش مى
گرفتم.
نگاهى به سالن بزرگ انداختم یعنى حموم كجا بود؟ شاید توى یكى از اتاق ها باشه.
سمت اتاقى رفتم و درش و باز كردم. درى توى اتاق دیدم سمت در رفتم. حموم بود.
بعد از یه دوش عجوالنه، حوله پوشیده بیرون اومدم.
موهامو خشک كردم. لباسامو پوسیدم و كمى به صورتم رسیدم. كالهم رو گذاشتم و
پالتوى خز مشكیم رو از روى كتم تنم كردم.
كفش هاى ورنیم رو پام كردم و كیفم رو برداشتم. باید هر چى زودتر ماشین مى خریدم.
از ساختمون بیرون اومدم. هواى سرد...
دي ماه پوستم رو نوازش كرد. قدم زنان تا سر كوچه رفتم تا به خیابون اصلى رسیدم.
ماشینى جلوى پام ایستاد. سوار شدم و آدرس شركت رو دادم..

ماشین كنار شركت ایستاد. از ماشین پیاده شدم. وارد شركت شدم. سالمى به كارمندا
دادم. سمت اتاقم رفتم اما پشیمون شدم و راهم رو به سمت اتاق ساشا كج كردم.
پشت در اتاقش نفس عمیقى كشیدم تا ضربان قلبم كم بشه. دو تا تقه به در اتاق زدم.
- بفرمایین.
لحظه اى از صداش چشمام رو باز و بسته كردم و دستم دستگیره ى سرد در رو لمس
كرد. آروم دستگیره رو پایین دادم و در باز شد، وارد اتاق شدم.
ساشا پشت میزش نشسته بود. با دیدنم سر بلند كرد.
ناخودآگاه یكى از ابروهاش رو باال داد و به پشتى صندلى تكیه داد.
- سالم آقاى زرین.
از جاش بلند شد و با قدم هاى محكم و پر صالبت اومد سمتم. توى دو قدمیم ایستاد گفت:
- جالبه، آقاى زرین شدم!
سربلند كردم و لحظه اى نگاهم رو به چشماى همیشه نمدارش دوختم گفتم:
- بله چون شما همكار بنده هستین و نیازى نمى بینم صمیمى تر بشم.❤️

فاصله ى بینمون رو پر كرد. حاال كامال چسبیده به هم بودیم و گرمى تنش رو حس مى
كردم دوباره قلبم ضربان گرفت.
نسبتا عصبى گفت: ا با صداى
- فكر نمى كنى ما یه نسبت دیگه اى هم با هم داشته باشیم؟!
سرد نگاهش كردم.
- نه، فكر نمى كنم. اون عقد یه فرمالیته بود و نه شما به من حس دارى و نه من به
شما. عجله اى نیست، هر وقت ، وقت داشتین ميریم فسخش مى كنیم.
خیره نگاهم كرد و با اخم سرى تكون داد گفت:
- یعنى حرف آخرت اینه؟
- حرف من؟ خودتون دیروز گفتید اشتباه بوده. پس نیازى نمى بینم رابطه اى كه شروع
نشده رو...
كش بدم و ادامه داشته باشه. پس بهتره تمومش كنیم.
ساشا فقط خیره نگاهم كرد. همراه با اخم چرخیدم تا از اتاق بیرون برم اما پشیمون شدم
و روى پاشنه ى پا چرخیدم.
دوباره رو به روى ساشا قرار گرفتم. دست توى جیب پالتوم كردم و كلیدهاى آپارتمان
رو درآوردم و گرفتم جلوى صورت ساشا پوزخندى زدم گفتم:

اینم كلیدهاى آپارتمانتون.
لحظه اى نگاهش رنگ تعجب گرفت اما سریع به حالت اولش برگشت.
پوزخند صدا دارى زد كه گوشه ى لبش كج شد گفت:
- یه شبه خونه دار شدین بانو؟
- فكر نمى كنم الزم باشه زندگى شخصیم رو به همكارم توضیح بدم.
با دست هاى سرد دستش و لمس كردم و كلید رو كف دستش گذاشتم.
- ممنون از این كه مدتى مزاحم شما شدم، روز خوبی داشته باشی.
و با دو گام بلند از اتاق بیرون اومدم. گونه هام داغ كرده بود و قلبم محكم به سینه ام
میزد.
سمت اتاقم رفتم، پالتوم رو درآوردم و روى جالباسى گوشه ى اتاق آویزون كردم. پشت
میزم نشستم.
سرم و توى دست هام گرفتم. حالم خوب نبود بغض توى گلوم باالا و پایین میشد.

عصبى پرونده ى جلوى چشمم رو باز كردم نگاهى بهش انداختم. كمى حالم بهتر شد و
قلبم آروم تر.
پرونده رو برداشتم و سمت اتاق شاهو رفتم و دو تا ضربه به در زدم.
منتظر پاسخ نموندم و دستگیره رو كشیدم. شاهو با دیدنم لبخندى زد گفت:
- سالم. چیزى شده؟
- نه، راجب این پرونده و كار جدید من االن باید بفهمم؟
شاهو اومد سمتم و پرونده رو از دستم گرفت نگاهى بهش انداخت گفت:
- دیدم عالیه. نمى دونستم ناراحت میشى.
- فكر نمى كنید بنده هم اینجا سهمى دارم؟!
شاهو بازومو لمس کرد و گفت:
- باشه نمی دونستم ناراحت میشی.
از برخورد دستش به بازوم مور مورم شد و حس بدی بهم دست داد. این توجه و این
نزدیکی رو نمی خواستم.
قدمی به عقب برداشتم و خیلی جدی گفتم:امیدوارم دیگه تکرار نشه.
شاهو سری تکون داد:
- حتما
خواستم از اتاق خارج بشم که گفت:
- تا یادم نرفته برای فردا شب مراسم خونه ی یکی از سرمایه دار های تهران هست از
ما هم دعوت شده.
_باشه. ساعت و آدرسشو بدین خودم میام.
- حتما
از اتاق شاهو بیرون اومدم و به سمت اتاق خودم رفتم.
تا عصر به تمام کارها رسیدگی کردم. این بار با دقت تا بفهمم توی شرکت چه اتفاقایی
می افته که من خبر ندارم.
عصر وسایلم و جمع کردم و از شرکت بیرون اومدم.
دلم نمی خواست کسی آدرس خونه ی بارما پیدا کنه و براشون شک و شبهه بوجود بیاد..

خسته وارد خونه شدم. شومینه روشن بود و بوی غذا از آشپزخونه به مشام می رسید.
ابرویی باال انداختم که زن میانسالی از آشپزخونه بیرون اومد با دیدنم گفت:
- تشریف آوردین!
- سالم
- سالم مادر، برات غذا درست کردم. چای هم دم کردم.
- دستتون درد نکنه، چرازحمت کشیدین.
- کاری نکردم مادر، آقا زنگ زده بود و کلی سفارشتون رو کرد.
از این همه محبت زیر پوستی بارما دلم گرم شد و لبخند کم رنگی روی لب هام نشست.
حتی بدون اینکه اجازه بده اسمش رو بپرسماز خونه بیرون رفت.
لباسمو عوض کردم و لیوان بزرگی چای برای خودم ریختم. کنار شومینه نشستم.
با یاد آوری امروز و برخورد سرد ساشا، آه پر از دردی کشیدم و سری تکون دادم. من
برای عاشق شدن نیومدم.
باید لباس مناسبی برای فردا شب آماده می کردم. دلم می خواست بدرخشم.❤️

از جام بلند شدم و سمت اتاق طبقه ی باال رفتم.
چمدون هام جلوی در نبود. پس حتما جا به جا کرده بودن. به دو تا از اتاق ها سر زدم
اما وسایلم نبود.
سمت اتاق تقریبا ته سالن رفتم، در اتاق و باز کردم یه اتاق بزرگ و نمای شیک از
چیدمان اتاق خوشم اومد.
سمت کمد دیواری اتاق رفتم با دیدن لباس هام که تو کمد چیده بود لبخندی از سر آرامش
زدم.
پرده ی حریر اتاق کنار زدم و از پنجره نگاهی به حیاط ساختمون که از این باال به
خوبی قابل دید بود نگاه کردم. پرده رو انداختم.
نگاهی به لباس هام که توی کمد بود انداختم. لباس بلند مشکی نظرمو جلب کرد. برای
فردا شب مناسب بود.
شامم رو در آرامش کامل خوردم و زودتر از دیشب به تختم پناه بردم.
به پهلو شدمو دوباره یاد دو شبی که ساشا کنارمبود افتادم و دوباره همون حس لعنتی به
سراغم اومد.
عصبی بالشت روی سرم کوبیدم و چشمام رو بستم...

 

زودتر از روز های دیگه از شرکت بیرون اومدم.
باید آماده میشدم، دوش گرفتم و با آرامش شروع به آرایش کردم.
لباس مشکی بلند و با کفش های مشکی پوشیدم.
عطر زدم و زیورآالتم رو به دستم کردم. خز زمستانه ای روی لباسم پوشیدم.
چرخی دور خودم زدم. با رضایت لبخندی روی لب هام نشست.
ساعت هشت شب رو نشونمی داد و بهترین وقت برای رفتن بود.
از قبل به آژانس زنگ زده بودم از خونه بیرون زدم.
ماشین کنار در منتظر بود. سوار ماشین شدم و آدرس خونه ی آقای شاهپور یکی از
سرمایه دارهای بزرگ تهران رو دادم.
ماشین بعد از مسافتی کنار خونه ی شیک و بزرگی ایستاد. از ماشین پیاده شدم.
و دسته گلى رو كه خریده بودم دستم گرفتم. در حیاط باز بود و نگهبانى كنار در ایستاده
بود. با دیدنم گفت:
- خوش اومدین.
لبخندى زدم.مچكرم
و وارد حیاط بزرگى شدم نمایه خونه بى نظیر و خیره كننده بود. با قدم هاى آروم سمت
در سالن رفتم.
دو تا خدمه با لباس فرم كنار در ورودى سالن ایستاده بودن که یكیشون گفت:
- خوش اومدین... اسم شریفتون؟
- ویدا آریان، از شركت مد و فشن زرین.
خدمه سرى تكون داد و داخل رفت. بعد از چند دقیقه همراه مردى نسبتاا میانسال، قد
متوسط و كت و شلوارى اومدن سمتم. مرد با دیدنم لبخند زد گفت:
- خیلى خوش اومدین بانو. باورم نميشه شما رو اینجا و تو خونه ى خودم مالقات كنم.
لبخندى زدم گفتم:
- منم از دیدن مرد موفقى مثل شما خیلى خرسندم.
و دسته گل رو طرفش گرفتم. گلها رو از دستم گرفت گفت:
- خودتون گلید.


خواهش مى كنم ناقابله.
خنده اى كرد گفت:
- تعریفتون رو زیاد شنیده بودم. بفرمایید.
خز زمستانه ام رو از روى دوشم برداشتم و همراه كالهم به خدمه دادم. همگام با آقاى
شاهپور شدم و با مهمون هایى كه اومده بودن سالم و احوالپرسى كردم.
آقاى شاهپور سمت میزى كه شاهو، ساشا و چند نفر دیگه ایستاده بودن رفت. ساشا كت
و شلوار سرمه اى پوشیده بود.
با دیدنم اخمى كرد اما شاهو لبخندى زد. آقاى شاهپور رو كرد بهشون گفت:
- باالخره با خانم آریا آشنا شدم. واقعاا برازنده و زیبا هستن.
لبخندى زدم گفتم:
- شما به بنده لطف دارید.
- نه، اصالا. واقعاا تعریفى هستید حیف كه زرین ها زرنگ بودن و زودتر قرارداد
همكارى باهات بستن وگرنه پیشنهاد كارى بهتون مي دادم.ابرویى باال دادم گفتم:
- پس به ضرر شما شده.
خنده ى معنى دارى كرد گفت:
- فكر كنم.
و چشمكى زد و ادامه داد:
- از خودتون پذیرایى كنید تا بنده به بقیه مهمونها برسم.
سرى خم كردم.
- بفرمایید
با رفتن شاهپور، شاهو گفت:
- مثل همیشه زیبا و جذاب.
لبخندى زدم كه اخم هاى ساشا توى هم رفت. توجهى نكردم كه گفت:
- بفرمایید خانم آریا..

 

سر بلند كردم و نگاهمون بهم گره خورد. ساشا زودتر نگاهش رو گرفت. نگاهى به
جمع انداختم.
تنها جاى خالى كنار ساشا بود. توى دلم لعنتى اى به این شانس دادم و روى مبل كنار
ساشا نشستم.
سعى كردم تا بدن هامون با هم تماسى نداشته باشن اما ساشا تكونى خورد كه باعث شد
چسبیده بهم بنشینیم.
خدمه سینى رو جلوم گرفت. نگاهى به لیوان هاى توى سینى انداختم گفتم:
- آب پرتقال، اگه دارید.
- بله خانم.
زیر چشمى به ساشا نگاه كردم كه انگار حواسش به من بود. تصمیم گرفته بودم تا اون
كوفتى رو نخورم تا دوباره حالم بد نشه.
خدمه لیوان آب پرتقالى برام آورد. مهمونى كم كم شلوغ شد و آقاى شاهپور از هیچى كم
نذاشته بود و یكى از بهترین خواننده هاى كاباره رو آورده بود.
صداى آهنگ و رقص و پایكوبى شروع شد. نگاهم به جمع بود كه احساس كردم ساشا
دستش و پشت سرم روى مبل گذاشت.
حاال رسماا تو بغلش بودم و عطر تنش با ادكلنى كه زده بود وسوسه كننده بود.

قلبم شروع به تپیدن كرد. دلم مى خواست ازش فاصله بگیرم اما مي دونستم مى فهمه.
دلم نمى خواست بغضم رو ببینه.
سر انگشت هاش روى بازوى لختم نشست. لحظه اى از تماس دستش به بازوم نفسم تو
سینه حبس شد و قلبم زیر و رو شد.
دستش و نرم روى بازوم كشید.
دیگه تحمل نداشتم با صداى مرتعشى كه لرزش در آن پیدا بود لب زدم:
- میشه دستت رو بردارى؟
سرش رو نزدیک سرم آورد آروم كنار گوشم لب زد:
- اگه برندارم؟
گرمى نفس هاش به الله ى گوشم مى خورد. امشب این مرد قصد جون من و كرده بود.
نفسم رو كالفه بیرون دادم بهتر بود چیزى نگم شاید خودش خسته بشه.
حرفى نزدم و رو كردم به شاهو. سعى كردم با شاهو راجب كار صحبت كنم تا فراموش
كنم كه االن تو بغل ساشا هستم و گرمى تنش رو دارم احساس مى كنم.
شاهو بلند شد گفت:.

ویدا، یه لحظه میاى؟
متعجب نگاهش كردم. سر چرخوندم تا عكس العمل ساشا رو ببینم كه اخمى كرد و
دستش رو از روى مبل برداشت.
از جام بلند شدم و همراه شاهو به گوشه ى سالن رفتیم.
- چیزى شده؟
كالفه نگاهم كرد گفت:
- نمى خوام اینقدر ساشا بهت نزدیک باشه.
دست به سینه شدم گفتم:
- زندگى شخصى من به خودم مربوطه و فكر كنم شما خودتون همسر داشته باشین!
- بهت گفته بودم طالقش ميدم، پس دوست ندارم ساشا بهت نزدیک بشه.
پوزخندى زدم:
- فكر نكنم شما حاال حاالها از همسرتون جدا بشید.❤️

تو هنوز منو نشناختى تا حاال به هر چى خواستم رسیدم. پس مطمئن باش طالق دادن
نازیال براى من كارى نداره.
فقط ميخوام كارى كنم خودش بره نه كه من طالقش بدم.
ابرویى باال انداختم. این مرد خود شیطان بود قدمى برداشتم.
- هر وقت ازش جدا شدى خبرم كن.
و از كنارش رد شدم. قلبم سنگین تو سینه ام مى توپید.
هنوزم از شاهو و نقشه هاش هراس داشتم. سمت ساشا رفتم.
و روى مبل نشستم كه ساشا با صداى سردى گفت:
- چیكارت داشت؟
نگاهش كردم. مثل خودش به سردى گفتم:
- نیازى نمى بینم به شما بگم. اگه مى خواستیم شما بدونین همین جا مى گفتیم.
دستشو از پشت رد كرد و روى پهلوم گذاشت و فشارى به پهلوم آورد. از درد لحظه اى
نفسم پس زد. با صداى آرومى گفتم:
- دستت و بردار..

اگه نخوام بردارم چى؟
لحظه اى فكرى به سرم زد. سرم و آروم بردم جلو،
دقیقا سرم وسط گردنش قرار ا
داشت.
نفسم رو توى گردنش فوت كردم و نوک دماغم رو زیر الله ى گوشش زدم.
با صداى بمى گفت:
- دارى چیكار مى كنى؟
- هیچى، دلم كمى شیطنت میخواد.
و سرم رو نزدیک تر بردم كه سریع از جاش بلند شد.
لبخندى روى لبم اومد. تا آخر مجلس دیگه ساشا نزدیكم نشد.
نگاهى به ساعت انداختم، باید مى رفتم. به راننده گفته بودم تا دنبالم بیاد.
سمت آقاى شاهپور رفتم با دیدنم لبخندى زد گفت:
- بودین بانو.
- ممنون، دیرم شده.❤️

این جورى كه خیلى بده. مى تونیم دوباره همو ببینیم؟
- باید دید چطور دیدارى؟
خندید گفت:
- دوستانه
- با كمال میل. امرى نیست؟
دستشو سمتم دراز كرد. بی میل بهش دست دادم كه خم شد و پشت دستم رو بوسید.
سریع دستم رو كشیم و خداحافظى كردم.
نگاهى به ساشا و شاهو كه در حال صحبت با چند نفر بودن انداختم. از فرصت استفاده
كردم و سریع از سالن بیرون زدم.
دستى روى دستم كشیدم. از مردهاى سست و هرزه متنفر بودم. ماشین كنار در منتظرم
بود سوار شدم و راننده حركت كرد.
ماشین كنار خونه نگه داشت. پیاده شدم و كرایه رو حساب كردم.
با كلید در حیاط رو باز كردم.وارد اتاقم شدم و لباس هام رو درآوردم.
چند روزى از مهمونى آقاى شاهپور میگذره و این مدت سعى كردم تا فكرم رو بیشتر
متمركز كارم كنم.
ساشا رو این چند روز اصالا ندیده بودم. توى اتاقم مشغول كار بودم كه در اتاق یهو باز
شد، سر بلند كردم.
نگاهم به چهره ى عصبى ساشا افتاد. متعجب از رو صندلى بلند شدم.
- سالم.
پوزخندى زد:
- كار خودتو كردى؟
متعجب چشم بهش دوختم.
- چیکار؟!
دستى گوشه ى لبش كشید و سرى تكون داد.
- باور كنم تو از چیزى خبر ندارى؟
عصبى شدم:

ميشه واضح حرف بزنین آقاى زرین؟
- شاهو نازیال رو طالق داد.
باورم نميشد انقدر زود همچین كارى رو كرده باشه چهره ى متعجبى به خودم گرفتم.
- چرا باید همسرش رو طالق بده؟
- منم اومدم از تو بپرسم.
- فكر نكنم زندگى شخصى دیگران به من مربوط باشه.
- امكان نداره اشتباه كرده باشم. من میدونم شاهو داره كارى میكنه تا تو رو بگیره.
دست به سینه شدم و نگاهش كردم گفتم:
- به نظرت بده؟
- خفه شو ویدا ... جرأت دارى به مردى فكر كن! من كه آخر اون خراب شده اى كه
رفتى رو پیدا مى كنم.
اومد جلو و خم شد رو میز گفت:❤️

 

اصالا از كجا معلوم شاهو برات خونه پیدا نكرده باشه!
دست به سینه شدم گفتم:
- مگه نگفتى من و نمیخواى و تصمیمت عجوالنه بوده؟
- ببین دخترجون، اینو خوب تو گوشت فرو كن. اگر با اشتباه یا عجوالنه هم عقد كرده
باشیم تو االن زن قانونى من هستى، میفهمى؟ كارى نكن دادگاه برم شكایت كنم كه تمكین
نمیكنى.
خم شدم و صورتم رو به روى صورتش قرار گرفت نفس هامون به صورت هم
میخورد.
نفس هاى گرمش که به صورتم می خورد حالم و یه جوری میکرد
نفس های گرمش به صورتم مى خورد قلبم زیر و رو میشد.
خیره نگاهش كردم و با صدایى كه تن نازى توش موج میزد لب زدم:
- شما چیزى خواستى تا تمكین نشه؟!
احساس كردم نفس هاش تند شد که چشمكى زدم

پس حرفى نمیمونه.
اومدم بدنم و بكشم كنار كه دستشو پشت سرم گذاشت و تا به خودم بیام لباى گرمش روى
لبام نشست و با حرارت شروع به بوسیدنم كرد.
قلبم سنگین و پر از هیجان میزد. شوكه شده بودم و هیچ عكس العملى نمى تونستم از
خودم نشون بدم.
لباشو از روى لبام برداشت. با صداى مرتعشى گفت:
- حاال فهمیدى تو زن منى؟
انگشت اشاره اش رو روى هوا تكون داد گفت:
- حواست باشه.
و از اتاق بیرون رفت. پاهام توانایى نگهدارى وزنم رو نداشت. روى صندلى نشستم.
گرمى لباش رو هنوز روى لبام احساس مى كردم.
قلبم سنگین و محكم میزد. هواى اتاق برام خفه كننده بود.
چرا این مرد تمام مجهوالت ذهنم رو بهم مى ریزه؟


سرم و روى دستام كه روى میز گذاشته بودم گذاشتم. چشمام رو بستم و دوباره یاد بوسه
ى ساشا افتادم.
چیزى توى دلم تكون خورد. كالفه از روى صندلى بلند شدم و سمت پنجره ى قدى اتاق
رفتم.
نگاهم رو به خیابون پر رفت و آمد دوختم. ذهنم درگیر طالق شاهو و نازیال بود.
دلم مى خواست نازیال رو می دیدم و بهش ثابت مى كردم كه دنیا عجیب گرده!
یه روزى من با خفت و خارى از اون عمارت بیرون شدم و امروز نوبت توئه.
پرده رو انداختم و از پنجره فاصله گرفتم. چیزى تا پایان بازى نمونده.
هر چى به پایان بازى نزدیک تر میشم استرس بیشترى میگیرم.
این كه بفهمن آدمى كه این مدت باهاش كار مى كردن ویدا آریان نبوده!
طبق برنامه تمام این روزها با احتیاط ماشین گرفتم و سمت خونه رفتم.
چند روزى میشد كه از بارما خبر نداشتم. خسته وارد خونه شدم.
در ساختمان رو باز كردم اما با دیدن بارما و عایشه متعجب و شوكه سرجام ایستادم... 

باورم نمیشد بارما و عایشه اینجا باشن.
عایشه اومد سمتم و محكم بغلم كرد گفت:
- دلم برات تنگ شده بود.
دستامو دورش حلقه كردم.
- دل منم برات تنگ شده بود.
بارما اومد و رو به روم قرار گرفت هر دو خیره ى هم بودیم.
دروغه اگه بگم دلم براى این مرد تنگ نشده بود. لبخند كجى زد و دستاش و از هم باز
كرد گفت:
- میدونم دلت میخواد بغلم كنى ... پس منتظر چى هستى؟
خنده اى كردم و خزیدم تو بغلش. روى سرم رو بوسید گفت:
- چطورى؟
- خوبم.
اخمى كرد گفت:❤️

خوبى كه اینطور لاغرر شدى؟
آهى كشیدم، عایشه دستشو پشت كمرم گذاشت گفت:
- ویدا باید چند بار غذاى پر مالت هندى رو بخوره تا دوباره جون بگیره.
دستامو بهم مالیدم گفتم:
- آخ گفتى ... از كیه نخوردم.
بارما گفت:
- حواست باشه ما مهمونیم.
- بارما...
بارما خندید.
- بیا تعریف كن كه این مدت چیكار كردى و چى ها شده؟
- لباسامو عوض كنم، چشم.
به سمت اتاقم رفتم. از این كه تو بدترین شرایط بارما كنارم بود ته قلبم از وجودش گرم
شد. لباسام و عوض كردم و پایین اومدم.بارما و عایشه كنار هم نشسته بودن. همسر سرایدار میز و براى پذیرایى چیده بود.
روى مبل روبروى بارما و عایشه نشستم. بارما نگاه دقیقى بهم انداخت گفت:
- كار و بار چطوره؟
- خوب از كجا باید شروع كنم؟ كار كه فعالا خوبه اما...
مكثى كردم.
- اما چى؟
- اما همه چى بهم ریخته!
بارما نگاه دقیقى بهم انداخت گفت:
- موضوع كار، تو رو این طور بهم نمیریزه. اون چیزى كه داره اذیتت مى كنه رو
بگو.
سرم و پایین انداختم.
- ویدیا..

سربلند كردم گفتم:
- من نمیخواستم عاشق باشم اما اومدنم به ایران و وجود ساشا...
بارما لبخندى زد گفت:
- یادت نیست زمانى كه عایشه رو دیدم چى بهم گفتى؟
سرى تكون دادم.
- من به خاطر حرف تو یه بار دیگه عشقم رو امتحان كردم و حاال خوشحالم. ساشا كه
نمیدونه تو ویدیا هستى، پس بهش حق بده كه دو دل باشه. تو باید بهش نزدیک بشى،
بهش محبت كنى و اونو سمت خودت بكشى. میدونى بدترین انتقامى كه مى تونى از
اون خانواده بگیرى همین ساشاست.
االن عمارت و اون شركت فقط مال ساشاست. پس داشتن ساشا یعنى انتقام از تمام اون
خانواده.
متفكر نگاهم رو به میز رو به روم دوختم. چرا به فكر خودم نرسیده بود؟
اینكه میتونم با داشتن ساشا تمام خانواده ى زرین رو از بین ببرم. لبخندى روى لبم
نشست كه بارما گفت:
- من این حرف ها رو نزدم تا تو انتقامت رو بگیرى، مواظب باش انقدر غرق انتقام
نشى كه دوست داشتن یادت بره.❤️

 

اینا رو گفتم تا ساشا رو با تمام وجودت بخواى و داشته باشیش. تو لیاقت خوشبخت شدن
رو دارى.
- سعیم رو مى كنم.
- حواست باشه ویدیا.
- باشه.
شام رو در كنار بارما و عایشه خوردم. حاال كه بارما و عایشه اوده بودن دلم گرم بود.
حس مى كردم منم خانواده دارم و تو هر شرایطى پشتم هستن.
روى تختم دراز كشیدم اما با یادآورى بوسه ى امروز ساشا ته دلم چیزى تكون خورد.
دستى روى لبم كشیدم. چشمام رو بستم و یاد خاطراتى كه با ساشا داشتم افتادم.
چند روزى از اومدن بارما و عایشه میگذره. تو این مدت عجیبه كه شاهو رو ندیدم. این
كه كجاست، چرا نیست؟
سخت درگیر كارهاى شركت بودم و قراردادهایى كه باید مى بستم.
با صداى تلفن سر از پرونده ى جلوى روم برداشتم و دست بردم و گوشى رو گرفتم.
- بله؟.

سلام 

ویدیا.
با شنیدن صداى نازپرى لبخندى روى لبم نشست.
- سالم ناز، خوبى؟ مامان بابا خوبن؟
- همه خوبیم اما...
- اما چى؟
- اما بابا كمى حالش خوب نیست.
نگران شدم و با صدایى كه نگرانى توش مشهود بود گفتم:
- چى شده بابا؟
- نگران نباش ویدیا، یادته بابا ناراحتى قلبى داشت؟ نمیدونم دیشب چه اتفاقى افتاده كه
قلبش دوباره گرفت؟
- االن حالش خوبه؟
- آره، آره نگران نباش خوبه.❤️

آهى كشیدم.
- نازپرى...
- جونم خواهرى؟
- بیام دیدنش؟
- نه، یعنى االن نه. صبر كن بیاریمش خونه اون وقت. من اگر تو بخواى باهاشون كم
كم صحبت مى كنم.
- باشه فقط یادت نره بهم خبر بدى میدونى چقدر نگرانشونم.
- باشه عزیزم. كارى ندارى؟
- نه، مراقب مامان بابا باش.
- چشم، فعالا.
گوشى رو قطع كردم اما نگران حال بابا بودم.
اگه براش اتفاقى مى افتاد چى؟ سرى تكون دادم.
از جام بلند شدم و پرونده ى جلوى رومو برداشتم و به سمت در اتاق رفتم.هنوز به در نرسیده بودم كه در اتاق باز شد. با دیدن شاهو لحظه اى شوكه شدم.
لبخند پر از استرسى زدم. اشاره به در كردم گفتم:
- در داره.
خندید گفت:
- دیگه نیازى به در زدن ندارم.
- اون وقت براى چى؟
اومد جلو و رو به روم ایستاد و نگاهى به صورتم انداخت و روى لبام ثابت شد.
نمیدونستم چه عكس العملى نشون بدم. هول كرده بودم.
دستى به گردنم كشیدم. نگاهش به دست و گردنم كشیده شد گفت:
- دیدى گفتم باالخره مال خودم میشى!
چهره ى متفكرى به صورتم دادم.
- اونوقت چطور؟
كمى خم شد روى صورتم گفت:.

شرطت مگه جدایى من و نازیال نبود؟ طالقش دادم.
- باورم نمیشه به این زودى تونسته باشى همچین كارى رو بكنى!
دستش و تو جیب شلوارش كرد گفت:
- بهت گفته بودم از من همه كارى بر میاد.
لبخندى زدم با كنایه گفتم:
- پس باید ازت دورى كنم.
خندید كه دندون هاى یک دست سفیدش نمایان شد گفت:
- كى جرأت داره به شما چپ نگاه كنه بانو؟
پوزخندى توى دلم زدم گفتم:
- اگر قبل از شناخت این حرفا رو مى زدى باور مى كردم اما حاال شناختمت كه چه مار
خوش خط و خالى هستى.
- خوب كى بریم؟❤️

براى چى؟
- براى عقد.
گوشه ى پیشونیم رو خاروندم. به اینجاش اصال فكر نكرده بودم.
- حاال وقت زیاده.
- میدونم وقت هست اما دل من كم طاقته.
- به دلت بگو یكم دیگه صبر كنه.
- باشه اما دل من فقط یک هفته صبر مى كنه. بعدش دیگه تو مال من میشى.
به اجبار لبخندى زدم.
- باشه... حاال میزارید به كارم برسم؟
سرى تكون داد گفت:
- روز خوش عزیزم.
و سمت در اتاق رفت. با خروجش از اتاق نفسم رو آسوده بیرون دادم. كالفه بودم و
نمیدونستم چیكار كنم.از وجود این مرد متنفر بودم اما باید تحملش مى كردم.
با یادآورى ساشا و اون آغوش گرمش لبخندى روى لبم نشست.
با دو گام بلند از اتاق بیرون اومدم و سمت اتاق ساشا رفتم.
لحظه ای پشت در اتاقش مكث كردم. قلبم تند خودشو به سینه ام مي كوبید،
دو تا ضرب به در زدم که صداي گرمش پیچید توي گوشم و وسوسه ام كرد.
آروم دست گیره رو كشیدم و در اتاقش رو باز كردم؛ با باز شدن در اتاقش عطرش
پیچید توي دماغم، لحظه اي چشمام رو بستم و از اعماق وجودم عطرشو بلعیدم.
این آدم با روح و روانم چیكار كرده كه دیونه وار دوستش داشتم.
وارد اتاق شدم ساشا با دیدنم ابرویی باال داد.
لبخندي زدم و در پشت سرم بستم؛ با گام هاي بلند به سمت میزش رفتم.
ساشا از روي صندلي بلند شد و میزش و دور زد. حاال رو به روم هم قرار داشتیم و با
فاصله ي كم؛ سر بلند كردم و نگاهم رو به چشم هاي نم دارش دوختم، با صداي سردي
گفت:
- كاري داري؟

پرونده رو سمتش گرفتم. پرونده رو از دستم گرفت و نگاهي بهش انداخت گفت:
- كار ها خوب پیش رفته؟
_بله و مشكل مالي بر طرف شده.
سري تكون داد، دست دست كردم و در آخر گفتم:
- چیزي توي آپارتمانت جا گذاشتم.
سرش رو از توي پرونده بلند كرد و نگاهش رو بهم دوخت، نميدونم دنبال چي بود.
هر دو خیره ي هم بودیم كه یهو سرش خم شد روي صورتم.
حاال فاصلمون قد یه بند انگشت هم نبود و گرمي نفس هاش به صورتم مي خورد.
حالم دست خودم نبود.بدون اینكه حرفي بزنیم هر دو خیره ي هم بودیم نفس هاي هر
دومون تند شده بود
و اینو از نفس هاي تندش كه روي صورتم مي خورد حس كردم.
لب پایینم و کشیدم تو دهنم.
نگاه ساشا چرخید و روی لبم ثابت موند از نگاهش هول کردم و خواستم برم که مچ
دستمو گرفت و کشید، چون کارش یهویی بود پرت شدم توی بغلش.
دستم و روی سینه ی مردونه اش گذاشتم.


سرش خم شد و کنار لاله ی گوشم روی شونه ام ثابت موند با صدای گرم و مردونه اش
آروم لب زد:
- مگه کلید آپارتمان نمیخوای؟
از این همه نزدیک بودن گرمم شده بود و گونه هام احساس می کردم قرمز شده.
سری تکون دادم که دستش اومد باال و کلید و گرفت جلوی صورتم.
دستمو بردم باال و کلیدا رو از دستش گرفتم. اومدم برم که بازومو محکم چسبید. سر بلند
کردم و سوالی نگاهش کردم که گفت:
- یادت نره هر جای دنیا بری بازم جات اینجاست.
و با دستش به سینه اش اشاره کرد، از این حرفش ته دلم خالی شد و بدنم گر گرفت.
یاد آغوش گرمش افتادم، دستم و ول کرد، مثل پرنده ای که از قفس آزاد شده سمت در
اتاق پر کشیدم و در باز کردم.
نفسم رو کالفه بیرون دادم، دستم و روی بازومکشیدم. گرمی دست ساشا رو هنوز روی
بازوم احساس میکردم.
چشمامو بستم و صداش توی سرم پیچید"جات اینجاست"
لبخندی زوی لبم نشست و ته دلم گرم شد از این تحکم صدای ساشا، این مالکیتش نسبت
به خودم.

کلید و توی دستم فشردم و به سمت میزم رفتم. دلم ساشا را میخواست با تمام وجود...
بعدازظهر وسایلم رو جمع كردم. دلم مى خواست امشب رو خونه ى ساشا بمونم.
از شركت به بارما زنگ زدم و اطالع دادم كه شب رو خونه نميرم.
با تاكسى به آپارتمان ساشا رفتم از ماشین پیاده شدم. نگاهى به ساختمون رو به روم
انداختم؛ در حیاط و باز كردم و پله ها رو باال رفتم.
نفسى پشت در آپارتمان كشیدم و با كلید در و باز كردم. وارد سالن شدم نگاهى به
اطرافم انداختم، همه جا بهم ریخته بود.
از این بهم ریختگى تعجب كردم. كیفم رو روى مبل گذاشتم و پالتوم رو درآوردم.
شروع به جمع كردن سالن كردم.
سمت آشپزخونه رفتم. آشپزخونه از سالن بدتر بود، نفسم رو كالفه بیرون دادم. اینجا چه
خبر بود؟!
ظرف ها رو شستم و دستى به گاز كشیدم. سمت اتاق ساشا رفتم درشو باز كردم اما اتاق
تمیز بود.
ابرویى باالا انداختم.❤️

 

چه عجب یه جا تمیز بود!
سمت اتاقى كه براى من بود رفتم. درشو باز كردم اما چشمم به اتاق بهم ریخته و تختى
كه نشون ميداد كسى روش خوابیده و مرتبش نكرده افتاد.
اتاق رو هم جمع كردم. دیگه از كت و كول افتاده بودم.
چاى دم كردم. دلم مى خواست برم دوش بگیرم اما لباس نداشتم.
نگاهم به پیراهن سفید مردونه ى ساشا افتاد، لبخندى روى لبم نشست. لباس رو برداشتم
و با حوله ى كوچكى سمت حموم رفتم.
لباسام رو درآوردم و آب كشیدم چون كثیف شده بودن. دوشى گرفتم و پیراهن مردونه ى
ساشا رو پوشیدم.
موهامو توى حوله ى كوچک جمع كردم. لباسا رو توى تراس رو رخت آویز پهن كردم
و در تراس رو بستم كه در سالن باز شد.
شوكه سرجام ایستادم. ساشا وارد سالن شد.
نگاهى به سالن انداخت و...
نگاهش چرخید سمت من، از پاهام شروع كرد تا نگاهش روى صورتم ثابت موند.
سلامى گفتم كه گفت:

براى چى با این وضع روى تراس رفتى! نمیگى یكى میبینه؟
دستى به پایین پیراهنم كشیدم و قدمى برداشتم.
- كسى نبود.
- مگه باید باشه تا درست برى روى تراس؟
ته دلم از این غیرتى شدنش غنج رفت. حرفى نزدم و سمت آشپزخونه رفتم، گفتم:
- خونه ات جنگ بود؟
صداش از پشت سرم بلند شد:
- میخواستم كارگر بگیرم، نشد.
دو تا فنجون برداشتم و گفتم:
- آهان.
صندلى رو كشید و روش نشست. دو تا چاى روى میز گذاشتم كه گفت:
- چرا زحمت كشیدى؟
روى صندلى نشستم و نگاهش كردم.
- از كثیفى خوشم نمیاد. البته مجبورم امشب اینجا بمونم چون لباسى ندارم بپوشم.
احساس كردم خوشحال شد از این حرف چون گفت:
- زنگ میزنم از بیرون غذا بیارن.
- خیلى خوبه چون منم خسته شدم.
حرفى نزد و چاییشو خورد. چاییم رو خوردم، ساشا بلند شد. سؤالى نگاهش كردم.
- میرم لباسم رو عوض كنم.
از آشپزخونه بیرون رفت، از آشپزخونه بیرون اومدم و سمت مبل رفتم و روش نشستم.
ساشا از اتاقش بیرون اومد، یه دست لباس راحتى تو خونگى تنش كرده بود.
پا روى پا انداختم كه نگاهش سمت پایین تنه ام كشیده شد. نگاهم آروم پایین اومد و روى
پاهاى برهنه ام ثابت شد. هول كردم و پیراهن مردونه رو كمى پایین كشیدم. گوشه ى
لبش كج شد، گفت:
- با اجازه ى كى لباس منو پوشیدى؟❤️

ابروم باال پرید و شوكه نگاهش كردم، اومد جلو و رو به روم ایستاد، گفت:
- پیراهنم رو دربیار.
از روى مبل بلند شدم، حاال هر دو رو به روى هم قرار داشتیم.
قدمى برداشت و فاصله ى بینمون رو كم كرد، با جدیت گفت:
- پیراهنم و در بیار.
نگاه متعجبم رو بهش دوختم گفتم:
- شوخى مى كنى؟
ابرویى باال داد، گفت:
- شوخى ندارم، دربیار!
واقعا نمیدونستم چیكار كنم! چشمام رو كمى تنگ كردم، گفتم: ا
- دربیارم تو مشكلى ندارى؟
دست به سینه شد، گفت:
- نه، دربیار.
- باشه.
و دستم رفت سمت دكمه هاى پیراهن. آروم و با عشوه دكمه ى اول رو باز كردم و
همینطور دكمه دوم، سوم تا به دكمه ى آخر رسیدم كه ساشا گفت:
- نمیخواد بازش كنى.
- نه دیگه گفتى درش بیار.
لبه هاى پیراهن و گرفتم و از هم بازش كردم كه ساشا گفت:
- درش نیار.
تا اومدم لباس و از تنم دربیارم صداى آژیر خطر اومد و برقا رفت. ترسیده جیغى
كشیدم كه كشیده شدم تو آغوش گرم ساشا.
دستشو دورم حلقه كرد و صداى گرمش كنار گوشم بلند شد:
- هیس، آروم باش. چیزى نیست

همه ى سالن تو تاریكى فرو رفته بود. قلبم محكم و سنگین به سینه ام مى كوبید. دست
ساشا آروم و نوازش گونه روى كمرم، باال پایین مىشد و با هر حركتى كه میكرد قلبم
از این همه نزدیكى و گرمى آغوش به وجد مى اومد. سرم رو بیشتر توى آغوشش فرو
كردم كه صداش دوباره از كنار گوشم بلند شد:
- جات خوبه؟
تن صداش كمى چاشنى خنده داشت و باعث مىشد دلم گرم بشه. حرفى نزدم، گفت:
- بذار برم آشپزخونه شمع بیارم.
پیراهنش و توى دستم مشت كردم، گفتم:
- نه!
- نمیشه كه ... بیا با هم بریم.
چرخیدم و از پشت تو بغل ساشا خودم و جابجا كردم. دستشو دور شكمم حلقه كرد و
آروم با هم به سمت آشپزخونه رفتیم.
ساشا كورمال كورمال دنبال شمع، تو كابینت ها رو مى گشت و من هنوز چسبیده بهش
بودم. باالخره شمع پیدا كرد و دو تا برداشت و روشن كرد، با روشن شدن شمع ها نور
كم حالى آشپزخونه رو روشن كرد. از ساشا فاصله گرفتم. نگاهى بهم انداخت، گفت:
- با این اوضاع از شام خبرى نیست.
- نون دارى؟
- آره.
- پس نون پنیر بخوریم.
ابرویى باال انداخت.
- میخورى؟
سرى تكون دادم.
- از گرسنگى بهتره.
ساشا سمت یخچال رفت و پنیر و نون آورد، بلند شدم و چایى آوردم. هر دو توى سكوت
مى خوردیم ولى به نظرم خوشمزه ترین غذاى عمرم بود.
ساشا بلند شد، گفت:❤️

برقا كه فكر نكنم امشب بیاد، انگار بیشتر از بقیه مواقع طول كشیده!
از روى صندلى بلند شدم.
- میاى اتاق من؟
موهامو پشت گوشم زدم، دو دل بودم اما دل و به دریا زدم و گفتم:
- اگه مزاحم نباشم.
مچ دستم و گرفت كشید، گفت:
- االن دارى ناز مى كنى؟ بهت گفته بودم ناز كشیدن بلد نیستم.
دستش رو دور گردنم حلقه كرد و سمت اتاقش رفتیم. قلبم محكم به سینه ام مى كوبید، از
اینكه یه شب دیگه رو تو آغوش گرم ساشا سر مى كنم. شاید این آخرین شبى باشه كه
تو آغوشش شب رو صبح مى كنم. وارد اتاق شدیم، ساشا پیراهنش و درآورد و سمت
تخت رفت.
با قدم هاى آروم سمت تخت رفتم و گوشه ى تخت دراز كشیدم كه از پشت تو بغل ساشا
فرو رفتم.
سرش روى گردنم بود و گرمى نفس هاش به پشت گردنم مى خورد.
چیزى توى دلم زیر و رو مىشد با هر نفسى كه مىكشید. گرمى لباش كه روى گردنم
نشست، نفسم براى لحظه اى تو سینه ام حبس شد و چشمام بسته. قلبم كوبنده به سینه ام
مى كوبید.
صداش تو گوشم پیچید.:
- بخواب.
لبخند آرامش بخشى روى لبام نشست و چشمام رو بستم. فردا خیلى كار داشتم.
صبح زودتر از ساشا بیدار شدم. میز صبحانه رو چیدم و آماده شدم.
كلیدهایى كه ساشا بهم داده بود رو توى كیفم گذاشتم و پاورچین وارد اتاق ساشا شدم،
دمر روى تخت خوابیده بود. آروم روى صورتش خم شدم؛ موهاش روى پیشونیش
ریخته بود و حالت چهره اش رو معصوم تر نشون میداد. دلم میخواست لمسش كنم اما
مىترسیدم بیدار بشه. آروم از اتاق خارج شدم و در آپارتمان و آروم باز كردم...

از خونه بیرون اومدم. نگاهى به آسمون ابرى انداختم. هواى سرد آخر دى ماه رو نفس
كشیدم. تاكسى گرفتم و آدرس خونه ى پدریم رو دادم. امروز براى من روز بزرگى
بود، اینكه بعد از مدت ها قرار بود به عنوان دختر خانواده ام به خونه شون برم.
نفهمیدم مسافت خونه ى ساشا تا خونه ى بابا اینا چطور گذشت؛ ماشین كه كنار خونه ى
بابا اینا ایستاد به خودم اومدم. كرایه رو حساب كردم و از ماشین پیاده شدم. استرس
داشتم از رویارویى با بابا و عكس العملش، اما باید این قایم موشک بازى به پایان مى
رسید و بابا مى فهمید كه من بى گناهم و تقاص بى گناهیم رو پس دادم.
دست لرزانم رو روى زنگ گذاشتم که صداى نازپرى تو آیفون پیچید:
- كیه؟
- منم ناز.
- تویی ویدیا؟
و دكمه ى آیفون رو زد و در با صداى تیكى باز شد.
با دلشوره پا تو حیاط گذاشتم و در و آروم پشت سرم بستم.
در سالن باز شد و نازپرى با قدم هاى بلند خودشو بهم رسوند.
نگاه پر از استرسم رو بهش دوختم كه بازوهامو تو دستاش گرفت. لبخند دلگرم كننده اى
زد، گفت:
- آروم باش عزیزم ... همه چى آماده است.
- ناز، تو گفتى؟
نازپرى یه دور چشماش رو آروم بست و باز كرد، گفت:
- تا اونجا كه به من مربوط میشد، براشون توضیح دادم. بقیه اش با خودته؛ حاال هم بیا
بریم تو. با نازپرى هم گام شدم. نازپرى در سالن رو باز كرد. وارد سالن شدم اما با
دیدن مامان و چشماى پر از اشكش سرجام ایستادم.
توانایى قدم برداشتن رو نداشتم. قلبم بي قرار میزد. مامان خودشو بهم رسوند و كشیدتم
توى بغلش. عطر تنش كه نشست توى بینیم چشمام بسته شد و آرامش توى وجودم
سرازیر گشت.
صداى هق هق مامان بلند شد:❤️

 

اینقدر غریبه بودیم كه نگفتى تو ویدیاى خودم هستى؟ بي قراریم رو ندیدي؛ چطور
دلت اومد نگى؟
با صداى لرزونى لب زدم:
- میخواستم بگم مامان اما ترسیدم، ترسیدم قبولم نكنین؛ ترسیدم دوباره تنها بشم.
مامان دستاشو دو طرف صورتم گذاشت و خیره ى صورتم شد، گفت:
- ما با تو چیكار كردیم كه انقدر ازت دور موندیم؟! نازپرى بهمون گفت"تو این مدت چه
بالهایى سرت اومده!"
ميدونم همه اش تقصیر من و پدرته.
- این حرف و نزن مامان. مهم االنه كه قبولم دارین، دلتنگتون بودم.
سرم و روى سینه ى مامان گذاشتم و مامان روى موهامو نوازش كرد گفت:
- خدا رو شكر كه صدام و شنید و دخترم دوباره برگشت.
نفس عمیقى كشیدم و عطر تن مامان رو بلعیدم.
- مامان؟
- جون مامان؟
- بابا؟
مامان لبخندى زد.
- بابات روش نميشه ببیندت.
- مامان چه حرفیه؟ من دلتنگم. دلتنگ مهربونیاش؛ االن كجاست؟
- تو اتاقشه.
چرخیدم و سمت اتاق بابا رفتم، با هر قدمى كه برمیداشتم احساس مى كردم...
قلبم از سینه ام میزنه بیرون، اینكه بعد از دو سال داشتم پدرم رو میدیدم چیز كمى
نبود. لحظه اى پشت در اتاق مكث كردم، آروم در و باز كردم. بابا پشت به در رو به
روى پنجره ى قدى اتاق ایستاده بود

با دیدن قامت خمیده اش قلبم زیر و رو شد و اشک توى چشمام حلقه زد. توانایى قدم
برداشتن نداشتم، بغض داشت خفه ام مى كرد، با صداى لرزونى لب زدم:
- بابایی...
بابا با شنیدن صدام چرخید. نگاهم كه به صورت چروكیده اش افتاد اشكم روى گونه ام
جارى شد. احساس كردم چونه ى بابا لرزید، قدمى برداشتم اما پاهام همراهیم نكرد و با
زانو روى زمین افتادم.
با فرو رفتن تو آغوش امن بابا هق زدم و دستام رو دورش محكم حلقه كردم، با صداى
مرتعشى كه حاصل بغض تو گلوم بود، گفتم:
- بابایى تنهام نذار، فقط پشتم باش. بذار بدونم تو هر شرایطى هوام رو دارى.
دست بابا روى موهام نشست با صداى گرم مردونه اش گفت:
- تو فقط بخواه بابا جان... دیگه تا زنده ام پشتتم، تو فقط این پدر خطا كارت رو ببخش.
- این حرف و نزنین بابا. من هیچ كینه اى از شما ندارم، شما پدرمین.
بابا پیشونیمو بوسید. حس امنیت و آرامش با همین بوسه سرازیر شد تو وجودم و لبخند
روى لبم جا خوش كرد.
صداى مامان باعث شد چشم باز كنم:
- هرچى پدر و دختر خلوت كردین بسه. بیاین كه میخوام یه چایى دور هم بهتون بدم.
بابا لبخند زد، گفت:
- پاشو عروسک بابا. پاشو كه یه عالمه حرف باهات دارم.
از روى زمین بلند شدم. همراه بابا سمت در اتاق رفتیم اما با صداى هق هقى سرجام
ایستادم. نگاهم به ماه پرى افتاد كه افتان و خیزان داشت مى اومد سمت اتاق.
قدمى برداشتم، میون گریه هق زد:
- باورم نميشه این تویى ویدیا، خواهر من. پس چرا چهره ات عوض شده؟ این همه
مدت كجا بودى؟ نگفتى دلمون برات تنگ ميشه؟ نگفتى خواهرت دق ميكنه؟!
- باید ميرفتم، تا االن باورم مىكردین كه بی گناه بودم.
مشت ظریفى به شونه ام زد گفت:
- من هیچ وقت به خواهر خودم شک نداشتم.

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : vidia
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 5.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 5.0   از  5 (0 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

آخرین حرف کلمه eril چیست?