ویدیا 20 - اینفو
طالع بینی

ویدیا 20


كشیدتم تو آغوشش.
- اما خوشحالم كه هستى اینجا در كنار ما، خیلى خوشحالم.
- دخترت كو؟
لبخندى زد.
- گذاشتمش پیش مادرشوهرم. وقتى نازپرى گفت" ویدیا برگشته" نميدونى با چه حالى
خودم رو تا اینجا رسوندم.
پشت دستم رو نوازش كرد.
- خواهرت بمیره كه دردات و نبینه.
- خدا نكنه.
با صداى نازپرى به سمت سالن رفتیم. وسط مامان بابا نشستم و نازپرى و ماه پرى رو
به روم نشستن. نگاهى به جمع خانوادگیم انداختم و از اینكه دوباره داشتمشون خدا رو
شكر كردم.
یه دستم توى دست بابا بود و یه دستم توى دست مامان، بابا گفت:
- بعد از رفتنت فهمیدم اشتباه كردم. فهمیدم از اینكه پشت و پناهت نبودم شكستم. دختر
من از برگ گل هم پاک تر بود اما من كور شده بودم. با رفتنت دنیا روى سرمون
خراب شد. كارم شد از این شهر به اون شهر دنبال یه نشونه یه خبر از تو، اما نبودى.
دیگه تحمل این دورى رو نداشتم تا اینكه نازپرى گفت" زنده اى و برگشتى" باورم
نمىشد. فكر مىكردم بخاطر حال خراب من داره میگه، اما وقتى تمام اتفاقاتى كه برات
افتاده بود رو برام تعریف كرد فهمیدم راست میگه. اما از رو به رو شدن باهات خجالت
مى كشیدم. من برات پدرى نكردم اما خدا دوباره تو رو بهم برگردوند.
خم شدم و دست بابا رو بوسیدم.
- خوشحالم بابایى از اینكه یه بار دیگه همه با هم و دور هم جمع هستیم.
مامان با نگرانى گفت:
-اما ویدیا تو دارى تو شركت زرین كار مى كنى، این...
- من نگرانتم ویدیا.
- نگران نباش مامان جون، من االن یكى از سهامدارهاى اونجام.
بابا گفت:.

اما ویدیا، شاهو خیلى زیركه!
- پدر جان، این یك سال و خورده اى من و ساخته؛ نگران نباشید. به زودى همه چیز
معلوم میشه.
- خدا كنه عزیزم ... ما دیگه نمیخوایم تو رو از دست بدیم.
لبخندى زدم.
- من اومدم اینجا تا همه با هم باشیم.
از اینكه كنار مامان بابا بودم خیلى خوشحال بودم و احساس آرامش مى كردم، از جام
بلند شدم.
- من باید برم به كارهام برسم.
مامان ناراحت نگاهم كرد.
- نمیشه بیشتر بمونى؟
- االن نه مامان جان ... به كارهاى عقب افتاده ام باید برسم اما قول میدم به زودى بیام
و كلى پیشتون بمونم.
بابا به سرم دست كشید.
- برو دخترم. مراقب خودت باش.
مامان و بقیه رو بوسیدم. از خونه بابا اینا بیرون اومدم. نفس عمیقى كشیدم و لبخند روى
لبم نشست. ماشین گرفتم و به شركت برگشتم. مستقیم سمت اتاقم رفتم. شماره اش رو
گرفتم.
- سالم آقاى احتشام.
- به، خانم آریا... چه عجب یاد ما كردى!
- شرمنده، كم سعادتى از من بود.
- در خدمتم.
- آقاى احتشام االن وقتشه و شما مىتونید بهرام و از شركتتون بیرون كنید.
- باشه. طبق نقشه، هفته ى آینده بهرام و به عنوان یه خیانتكار از شركت بیرون مىكنم.
لبخندى روى لبم نشست.🌺

عالیه.
- امرى نیست؟
- نه ممنون. خداحافظ.
گوشى رو قطع كردم و لبخند پیروزمندانه اى زدم. مهره ها یكى پس از دیگرى داشت
رو مىشد.
هم ترس داشتم و هم از اینكه به زودى شاهو محو میشد خوشحال بودم. شماره ى
خونه ى بارما رو گرفتم.
- سالم.
- سالم ویدیا، كجایى تو؟
- همینجا. امروز خونه ى خودمون رفته بودم.
- یعنى با خانواده ات...
- صحبت كردى؟
- آره.
- این كه خیلى عالیه... عكس العملشون چى بود؟
- خوشبختانه پذیرفتن؛ اما بارما، نميخوام بازى كش پیدا كنه.
- منم باهات موافقم اما ميخواى چیكار كنى؟
تمام كارهایى كه می خواستم انجام بدم به بارما گفتم و کارهای که بارما مىخواست
انجام بده رو توضیح دادم.
سمت اتاق خانم طهماسب رفتم.
- سالم خانم طهماسب.
- سالم. احوال خانم آریا؟
- مچكرم. عزیزم میشه ژورنال لباس ها رو بیارى؟
- بله حتماا.
طهماسب با ژورنال لباس اومد. هر دو روى مبل نشستیم، نگاهى به لباس ها انداختم.
لباس قرمز بلندى نظرم رو جلب كرد.🌺

این لباس و میخوام.
- براى كى؟
-تا دو روز دیگه به دستم برسه!
-باشه، حتماا.
از جام بلند شدم و سمت اتاق خودم رفتم، از صبح كه اومده بودم ساشا یا شاهو،
هیچكدومشون رو ندیده بودم. تا عصر هم از هیچكدوم خبرى نبود.
وسایالم رو جمع كردم و با تاكسى سمت خونه ى بارما رفتم؛ با كلیدى كه همراهم داشتم
در و باز كردم.
با چند گام بلند به در ورودى سالن رسیدم و وارد سالن شدم. بارما مشغول خوندن مجله
بود و عایشه هم طبق عادتش داشت بافتنى مى بافت.
- سالم به زوج خوشبخت خودمون.
هر دو لبخندى زدن، بارما گفت:
- به نظر خیلى خوشحال میاي! چیزى شده؟
روى مبل نشستم.
-خوب، خبر كه زیاده.
بارما ابرویى باال داد، گفت:
-امیدوارم همه به نفع تو تموم بشه.
تموم اتفاقات رو براشون تعریف كردم. بارما با دقت به حرف هام گوش مى كرد.
بعد از تموم شدن صحبت هام گفت:
- اینطور كه به نظر میاد چیزى تا پایان این بازى نمونده.
- آره اما من استرس دارم و از اینكه عكس العمل ساشا چیه ميترسم!
- منم نمیدونم اما امیدوارم خیلى بد نباشه.
سرى تكون دادم كه بارما گفت:
-پس براى چند روز دیگه یه جشن تو همین خونه.
- خیلى عالیه و من همه ى خانواده ى زرین رو دعوت مى كنم.🌺

خیلى خوبه. موفق باشى. من میرم استراحت كنم.
- برو.
سمت اتاقم رفتم اما ذهنم درگیر بود. درگیر عكس العمل ساشا از اینكه اگر بفهمه تمام
ورشكستگیشون نقشه ى من بوده. با ذهنى درگیر شب رو به صبح رسوندم.
صبح مثل همیشه شركت رفتم و كارهام رو انجام دادم. ساعت چهار خیابان الله زار،
كافه شب قرار داشتم. وسایلم رو جمع كردم و از شركت بیرون زدم. با تاكسى به خیابان
الله زار رفتم، وارد كافه شب شدم. با نگاهم میزها رو از نظر گذروندم.
با دیدنش كه روى میز كنار پنجره نشسته بود پوزخندى زدم و با گامهاى محكم سمت
میز رفتم. رو به روش كنار میز ایستادم، با دیدنم از جاش بلند شد گفت:
- كارم دارى؟
لبخندى زدم.
-اول اینكه سالم.
- سالم. من این روزا حالم زیاد خوب نیست.
صندلى رو عقب كشیدم و نشستم، نگاهى بهش انداختم. چهره اش پژمرده تر شده بود.
گارسون اومد سمت میز، سفارشات رو گرفت و رفت. دستامو روى میز گذاشتم و
نگاهم رو به نازیال دوختم،
گفتم:
- من واقعاا متعجب شدم شما از آقاى زرین جدا شدین.
نازیال سرش رو پایین انداخت گفت:
- نمیدونم چرا شاهو این كار و كرد، ما عاشق هم بودیم؛ خدا نبخشه اونى رو كه این
وسط داره موش میدوئونه.
- یعنى تو میگى شاهو عاشق زن دیگه اى شده؟!
نازیال عصبى گفت:
- حتماا براش خیلی ناز و عشوه اومده!
- یعنى عشق آقاى زرین نسبت به شما انقدر كم بوده كه با عشوه یه زن دیگه خودشو وا
داده؟......


من منظورم این نبود.
- مهم نیست منظورت چى بود.
گارسون اومد و سفارشات و روى میز گذاشت و رفت. قهوه ام رو جلو كشیدم و
همینطور كه بي هوا هم ميزدم گفتم:
- دلت ميخواد دوباره پیش شاهو برگردى؟
- چطورى وقتى شاهو طالقم داده؟
- كارى نداره ... بسپرش به من.
- به تو؟!
پوزخندى زدم.
- بله به من؟ اگر اعتماد ندارى همین االن پاشو برو و فكر شاهو رو هم از سرت بیرون
كن.
- نه... نه. هرچى تو بگى، اما چطورى؟
- آفرین. ببین، من چند شب دیگه یه مهمونى تو خونه ام برگزار مى كنم. آدرس و همون
روز و یک ساعت قبل از اینكه بخواى بیاى برات مى فرستم. اونجا منتظرتم.
كمى خم شدم روى میز.
- اما یه چیزي ... هیچ كس نباید از مالقات امروز ما چیزى بدونه، هیچ كس!
- خیالت راحت باشه.
به صندلیم تكیه دادم.
- دیگه كارى باهات ندارم، میتونى برى، منتظر باش.
نازیال از روى صندلى بلند شد و كیفش رو برداشت. تشكر كرد و از كافه بیرونن زد.
قهوه ام رو بو كشیدم و نگاهم رو از پنجره به رفت و آمد مردم تو یه غروب زمستانى
دوختم. از این كه قراره اون شب چه اتفاقاتى بیوفته استرس گرفتم.
چند روزى از مالقاتم با نازیال ميگذره و توى این مدت همه چى براى یک مهمانى
آماده بود.

و 

امروز كارت دعوتى كه آماده كرده بودم رو خودم
دستشون بدم. میدونستم امروز قراره بهرام رو از شركت بیرون كنه و چه بهتر اونجا
باشم وقتى از همه جا بریده و دیگه پیش خانواده اش هم جای نداره.
صبر كردم تا همه از شركت بیرون برن بعد برم. عجیب بود ساشا این روزها كم حرف
شده بود.
وسایلم رو برداشتم و نگاه آخر رو به كارت دعوت انداختم. در اتاقم رو قفل كردم و از
شركت بیرون اومدم. سوار ماشین شدم. آدرس عمارت رو دادم.
با یادآورى روزهایى كه توى اون عمارت داشتم دوباره حالم بد شد و طعم گس حقارت
رو زیر زبونم حس كردم.
آهى كشیدم اما چیزى به پایان نابودى خانواده ى بزرگ زرین نمونده بود. دلم
ميخواست اون لحظه رو با چشماى خودم ببینم.
ماشین كنار عمارت نگه داشت، از ماشین پیاده شدم و نفسى كشیدم تا از التهابى كه توى
قلبم باال پایین مىشد كم بشه.
دسته گل رو توى دستم جابجا كردم و زنگ رو فشردم. صداى ناشناسى توى كوچه
پیچید:
- كیه؟
- ویدا آریان هستم.
- بله، چند لحظه...
با باز شدن در، در و كمى به عقب هول دادم. نگاهى به حیاط بزرگ عمارت كه انگار
تو خواب زمستانى فرو رفته بود انداختم. وارد حیاط شدم و در و پشت سرم بستم.
چند گام بیشتر برنداشته بودم كه ساشا از عمارت بیرون اومد، گرمكن مشكى تنش بود.
با دو گام بلند خودش و بهم رسوند و رو به روم قرار گرفت، لبخندى زدم.
- سالم.
- نگفته بودى قراره اینجا بیاى!
- جواب سالم واجبه ها!
- علیک. براى چى اومدى؟
- ناراحتى از اینكه اومدم؟❤️

 

نه، اما چرا بیخبر؟
- چرا؟ چیزى شده؟ اومدم براى مهمونى دعوتتون كنم و خودم شخصاا از خانم بزرگ
بخوام تا تشریف بیارن.
ساشا انگار كالفه بود، دستى پشت گردنش كشید.
- تعارف نمي كنى بیام داخل؟ هوا سرده.
- چرا، بفرما داخل.
چرخید و كنارم قرار گرفت.
با هم به سمت عمارت رفتیم. در سالن و باز كرد، كنار ایستاد و گفت:
- بفرما.
وارد سالن شدم. هر جاى این عمارت رو نگاه مى كردم خاطره داشتم و همه ى
خاطرات تلخ و گزنده.
خانم بزرگ مثل همیشه در حال مطالعه بود. كاش جاى اینهمه كتاب خوندن كمى از
خودخواهیش كم میشد و اطرافیانش رو به چشم ابزار نمىدید.
با دیدنم عینكش رو برداشت، گفت:
- سالم خانم آریا.
سمتش رفتم و دستم و به احترام دراز كردم طرفش. دستم رو فشرد، گفت:
- خوشحالمون كردى.
- ممنون، لطف دارین.
با تعارف خانم بزرگ روى مبل نشستم. ساشا رو به روم نشست. نگاهش عمیق و خیره
بود. لحظه اى تپش قلب گرفتم. دلم عجیب مى خواست االن كنارش نشسته بودم.
نگاهم رو ازش گرفتم. خدمتكار چاى و كیك آورد. دست تو كیفم كردم و كارت رو
بیرون آوردم، طرف خانم بزرگ گرفتم.
- خوشحال میشم تشریف بیارید، یه مهمونى دورهمى هست.
خانم بزرگ لبخند پر غرورى زد، گفت:

حتماا.
فقط من از همه دعوت كردم و دوست دارم این خانواده ى دوست داشتنى همشون
تشریف بیارن.
- تو به ما لطف دارى دخترم، حتماا میایم.
لبخندى از سر آسودگى زدم و كمى از چاییم رو خوردم. كمى راجع به كار با خانم
بزرگ صحبت كردم كه بهراد هم به جمعمون پیوست.
با دیدنم لبخند دندون نمایى زد، گفت:
- من چشمام داره درست مىبینه و بهترین مدلینگ اینجاست؟
از روى مبل بلند شدم و لبخندى زدم.
- بله، كم سعادتى شماست.
بهراد سرى خم كرد، گفت:
- عفو بفرمایید بانو آریا.
و به گرمى دستم و فشرد.
- خوشحالم مىبینمت.
- ممنون.
با صداى زنگ خونه، ساشا نگاهى به ساعت انداخت. سریع از روى مبل بلند شد.
گفت:
- مى رم در و باز كنم.
بهراد با صدایى كه تعجب توش موج میزد گفت:
- هستن كه باز كنن!
- نه خودم میرم.
و سریع سمت در سالن رفت. بهراد شونه اى باال داد و روى مبل كنارم نشست.
من كه میدونستم كى پشت دره اما صبر كردم تا ببینم چى میشه.
با بهراد شروع به صحبت كردیم اما تمام حواسم اون بیرون بود. كیفم رو برداشتم.
- با اجازه من برم.❤️

 

بودى!
- نه دیگه برم، فقط یادت نره حتماا بیاى.
دو تا دستاش رو گذاشت روى چشماش.
- چشم، حتماا.
با خانم بزرگ خداحافظى كردم. بهراد گفت:
- تا كنار در همراهیت مىكنم.
لبخندى زدم و همراه بهراد سمت در سالن رفتیم. بهراد در و باز كرد، گفت:
- بفرمایید.
اما با دیدن بهرام و زنش شوكه، گفت:
- این اینجا چیكار مىكنه؟
ساشا عصبى داشت به بهرام چیزى مى گفت. بهرام سر بلند كرد و با دیدن بهراد گفت:
- سالم داداش.
- سالم. تو اینجا چیكار مىكنى؟!
- خونه ى پدریمه... نباید بیام؟؟
بهراد پوزخندى زد.
- چرا اما یادت رفته با چه آبروریزى رفتى؟
- من اشتباه كردم اما حاال برگشتم.
ساشا با صدایى كه سعى داشت عصبانیتش رو كنترل كنه، گفت:
- تو غلط كردى، از هر جا اومدى همون جا بر مىگردى.
- اما...
- همین كه شنیدى؛ فكر كردى نمیدونم احتشام با چه خفت و خارى از شركتش پرتت
كرده بیرون؟
- اما ساشا من جز اینجا جایى ندارم.
- روزى كه رو در روى ما ایستادى باید فكر اینجاش رو مىكردى

با صداى خانم بزرگ به عقب برگشتم. عصاشو كوبید زمین، گفت:
-دست زنت و میگیرى میرى، فهمیدى؟ من نوه ایى به اسم تو ندارم!
- اما خانم بزرگ...
- همین كه شنیدى.
با هم به سمت عمارت رفتیم. در سالن و باز كرد. كنار ایستاد و گفت:
- بفرما.
وارد سالن شدم. هر جاى این عمارت رو نگاه مىكردم خاطره داشتم و همهى خاطرات
تلخ و گزنده. خانم بزرگ مثل همیشه در حال مطالعه بود. كاش جاى اینهمه كتاب
خوندن كمى از خودخواهیش كم ميشد و اطرافیانش رو به چشم ابزار نمى دید. با دیدنم
عینكش رو برداشت، گفت:
- سالم خانم آریا.
سمتش رفتم و دستم رو به احترام دراز كردم طرفش. دستم رو فشرد، گفت:
- خوشحالمون كردى.
- ممنون، لطف دارین.
با تعارف خانم بزرگ روى مبل نشستم. ساشا روبهروم نشست. نگاهش عمیق و خیره
بود. لحظه اى تپش قلب گرفتم. دلم عجیب مىخواست االن كنارش نشسته بودم.
نگاهم رو ازش گرفتم. خدمتكار چای و كیک آورد. دست تو كیفم كردم و كارت رو
بیرون آوردم. طرف خانم بزرگ گرفتم.
- خوشحال ميشم تشریف بیارید. یه مهمونى دورهمى هست.
خانم بزرگ لبخند پر غرورى زد، گفت:
- حتماا.
فقط من از همه دعوت كردم و دوست دارم این خانواده ى دوست داشتنى همشون
تشریف بیارن.
- تو به ما لطف دارى دخترم. حتماا میایم.

لبخندى از سر آسودگى زدم و كمى از چاییم رو خوردم. كمى راجع به كار با خانم
بزرگ صحبت كردم كه بهراد هم به جمعمون پیوست. با دیدنم لبخند دندون نمایى زد،
گفت:
- من چشمهام داره درست مىبینه و بهترین مدلینگ اینجاست؟
از روى مبل بلند شدم و لبخندى زدم.
- بله، كم سعادتى شماست.
بهراد سرى خم كرد، گفت:
-عفو بفرمایید بانو آریا.
و به گرمى دستم رو فشرد.
- خوشحالم مىبینمت.
- ممنون.
با صداى زنگ خونه، ساشا نگاهى به ساعت انداخت. سریع از روى مبل بلند شد.
گفت:
- مىرم در و باز كنم.
بهراد با صدایى كه تعجب توش موج ميزد، گفت:
- هستن كه باز كنن!
- نه خودم میرم.
و سریع سمت در سالن رفت. بهراد شونه اى باال داد و روى مبل كنارم نشست. من كه
میدونستم كى پشت دره اما صبر كردم تا ببینم چى میشه.
با بهراد شروع به صحبت كردیم اما تمام حواسم اون بیرون بود. كیفم رو برداشتم.
- با اجازه من برم.
- بودى!
- نه دیگه برم، فقط یادت نره حتماا بیاى!
دو تا دستهاش رو گذاشت روى چشمهاش.
- چشم، حتماا...

با خانم بزرگ خداحافظى كردم. بهراد گفت:
- تا كنار در همراهیت مىكنم.
لبخندى زدم و همراه بهراد، سمت در سالن رفتیم. بهراد در و باز كرد، گفت:
-بفرمایید
اما با دیدن بهرام و زنش، شوكه گفت:
-این اینجا چيكار مىكنه؟
ساشا عصبى داشت به بهرام چیزى مىگفت. بهرام سر بلند كرد و با دیدن بهراد گفت:
- سالم داداش.
-سالم. تو اینجا چيكار مىكنى؟!
-خونهى پدریمه. نباید بیام؟؟
بهراد پوزخندى زد.
- چرا اما یادت رفته با چه آبروریزى رفتى؟
- من اشتباه كردم اما حاال برگشتم.
ساشا با صدایى كه سعى داشت عصبانیتش رو كنترل كنه، گفت:
- تو غلط كردى، از هر جا اومدى همون جا بر مىگردى!
- اما...
- همین كه شنیدى. فكر كردى نميدونم احتشام با چه خفت و خارى از شركتش پرتت
كرده بیرون؟
-اما ساشا من جز اینجا جایى ندارم.
-روزى كه رو در روى ما ایستادى، باید فكر اینجاش رو مىكردى.
با صداى خانم بزرگ به عقب برگشتم. عصاش رو كوبید زمین، گفت:
- دست زنت رو میگیرى میرى، فهمیدى؟ من نوهاى به اسم تو ندارم!
- اما خانم بزرگ...
- همین كه شنیدى.❤️

 

بهرام نگاهى از سر عجز به خانم بزرگ انداخت، گفت:
-اما خانم بزرگ من هیچ كجا ندارم برم.
-از همونجایي كه اومدى برو. من نوهاى به اسم تو ندارم.
چرخید و داخل رفت. بهرام رو به ساشا كرد.
- تو یه چیزی بگو. من چيكار كنم؟
ساشا با تن صداى محكمى گفت:
- حرف منم حرف خانم بزر گ، شبى كه بهت گفتم دارى اشتباه مىكنى تو چيكار
كردى؟ خیلى راحت ما رو پس زدى و رفتى، حاالم دیگه توقع بخشش از ما نداشته
باش.
با قدم هاى بلند اومد كنار من و بهراد كه كنارم ایستاده بود. از ته چشمش نگاهى بهم
انداخت، گفت:
- ميرى؟
- بله.
سرى تكون داد و وارد خونه شد. بهرام هنوز تو حیاط ایستاده بود و به ما نگاه میكرد.
رو كردم به بهراد:
- من دیگه ميرم.
- خوشحالمون كردى.
لبخندى زدم و با قدمهاى استوار سمت در حیاط رفتم. لحظه اى روبهروى بهرام و زنش
مكث كردم. سرى تكون دادم و اون عمارت نفرین شده رو ترک كردم.
نفسى كشیدم و از اینكه كارها اونطورى كه من مىخواستم داشت پیش مىرفت؛
لبخندى روى لبم نشست.
سمت خونه رفتم و تمام اتفاقاتى كه امروز افتاده بود رو براى بارما تعریف كردم. از
استرسى كه داشتم حرف زدم.
از اینكه تنها نبودم و بارما و خانوادهام این بار همراهم بودن؛ ته دلم قرص بود و باعث
مىشد تا كمتر دلم شور بزنه.
همه چیز براى شب مهمونى آماده بود. بابا و مامان رو هم دعوت كرده بودم.

اما از اینكه بعد از این همه مدت این دو خانواده رو به روى هم قرار مىگرفتن و چه
عكس العملى مىخواستن نشون بدن!
از هیجان و استرس زیاد شب بدى رو پشت سر گذاشته بودم و كمى كسل بودم. لباس
پوشیده سمت شركت حركت كردم. كلى كار داشتم و استرس و هیجان مهمونى از همه
بدتر بود. مثل همیشه تو اتاق نشسته بودم كه در اتاق بى هوا باز شد.
سر بلند كردم. با دیدن شاهو ابرویى باال دادم. لبخندى زد، گفت:
- شنیدم قراره مهمونى بگیرى! دلیلش چیه؟
دستهامو قالب كردم و روى میز گذاشتم. نازى به صدام دادم.
- باید دلیل داشته باشه؟
گوشه ى ابروش رو خاروند، گفت:
- نه. خیلیم عالیه!
پوزخندى زدم. دلم مىخواست اون لحظه اى كه مىفهمه من ویدیام رو ببینم چه عكس
العملى نشون میده.
باالخره شب مهمونى رسید. از صبح استرس داشتم و دلم شور میزد. بیشتر از عكس
العمل ساشا مىترسیدم.
لباسم رو پوشیدم و آرایشى انجام دادم. همه چى براى مهمونى آماده بود. در سالن باز
شد و مامان همراه بابا وارد شدن.
با دیدن مامان و بابا لبخندى زدم و مامان رو گرم به آغوش كشیدم. عطر تنش رو
بلعیدم. حس آرامش وارد تک تک سلولهاى بدنم شد.
بارما با مامان و بابا احوالپرسى كرد. عایشه فارسى نمىفهمید فقط در حد احوالپرسى.
هر چى به اومدن خانوادهى زرین نزدیکتر مىشدیم؛ استرسم بیشتر مىشد.
با صداى زنگ در نفسم رو كالفه بیرون دادم. بارما لبخندى زد، گفت:
- آروم باش. حتماا شبنم با عمهاش اومده.
از روى مبل بلند شدم و كنار در منتظر موندم. در سالن كه باز شد، چهرهى زیباى شبنم
نمایان شد.
لبخندى زدم و به سمتش رفتم. همو به آغوش كشیدیم. كنار گوشش لب زدم:
- این مدت كه ایران اومدم خیلى كمكم كردى.


شبنم لبخند مهربونى زد، گفت:
- كارى نكردم، وظیفه ام بود. تنها كاریه كه براى دوستم مىتونستم انجام بدم.
واقعا خیلى كمكم كرده بود روبوسى كردم و به سمت سالن پذیرایى ا با عمه ى شبنم كه
رفتیم.
مامان و بابا با دیدن شبنم، اول كمى تعجب كردن اما نذاشتم بیشتر فكرشون رو درگیر
كنن. رو كردم به بابا:
- شبنم رو كه یادتونه؟ این مدتى كه ایران اومدم خیلى كمكم كرد و تا جایى كه تونست
همراهم بود.
مامان چهره اش گل انداخت و شبنم رو با محبت بغل كرد. شبنم با دیدن عایشه لحظه اى
متعجب شد، گفت:
- ایشون...
خندیدم و سرى تكون دادم.
- توام از شباهت من و عایشه تعجب كردى، درسته؟
- آره خیلى، تو نگاه اول شبیه هم هستین!
- آره خودمم براى بار اول كه دیدمش شوكه شدم.
شبنم با بارما و عایشه هم احوالپرسى كرد و روى مبلها جا گرفتیم. دلم شور ميزد.
ميدونستم اتفاقات خوبى تو راه نیست.
با صداى زنگ قلبم زیر و رو شد و چیزى ته دلم خالى شد. انگار حال بقیه هم دست
كمى از من نداشت. با راهنمایى خدمتكار، مامان و بابا به همراه شبنم و عمه اش و
عایشه به سمت اتاقى رفتن.
بارما دستش رو پشت كمرم گذاشت، گفت:
- آروم باش.
- نمىتونم...

چیزى نیست. همراه من بیا.
با هم به سمت در ورودى سالن رفتیم و كنار در ایستادیم. خدمه در سالن رو باز كرد.
اول خانم بزرگ وارد سالن شد و به گرمى احوالپرسى كرد.
بهراد با دیدن بارما لبخند دندون نمایى زد و گفت:
- احوال شما؟ خوشحالم اینجا مىبینمتون.
بارما به گرمى دستش رو فشرد. نگاهم به نگاه متعجب ساشا و شاهو افتاد.
انگار هر دو با دیدن بارما شوكه شده بودن. شاهو زودتر از ساشا به خودش اومد و رو
كرد به بارما گفت:
-آقاى كاپور شما، اینجا؟ گفتم آدرس این خونه چهقدر آشناست!
بارما سرى به نشونهى آشنایى مجدد خم كرد، گفت:
- بنده هم خوشحالم از دیدار مجدد شما، آقاى زرین.
حالت چهرهى شاهو نشون ميداد كه دنبال چیزى هست. ساشا توى دو قدمیمون ایستاد،
گفت:
- شما و خانم آریا چهطور همو مىشناسید؟
بارما آروم روى شونه ى ساشا زد، گفت:
- ویدا جان بهتون نگفته كه یكى از بهترین مدلهاى شركت من بوده و از بچگى زیر
دست خودم بزرگ شده؟
ساشا ابرویى از تعجب باال انداخت، گفت:
- یعنى از بچگى ایشون رو مىشناسید؟
بارما با خونسردى كامل سرى تكون داد.
- بفرمایین. خیلى خوش اومدین.
ساشا هنوز تو شوک بود و نگاهش گنگ بود. دستم رو به آرومى لمس كرد طورى كه
كسى نفهمه زمزمه كرد:
- چرا حقیقت رو نميگى؟
قلبم ضربان گرفت و ترسیده سر بلند كردم. نگاهم رو به نگاهش دوختم كه چشم ازم
گرفت و به سمت سالن رفت.❤️

اما من شوكه سر جام ایستادم. منظور ساشا از این حرف چى بود؟ نكنه فهمیده من
ویدیام؟!
اگر فهمیده پس چرا عكس العملى نشون نميده؟
گیج شده بودم و استرس و هیجان زیاد باعث شده بود افت فشار پیدا كنم. سرانگشتام
سرد شده بود و قلبم سنگین ميزد.
با گام هاى محكم و استوار سمت سالن رفتم و كنار بارما روبهروى خانوادهى زرین
نشستم. خدمه شروع به پذیرایى كرد.
پا روى پا انداختم و با استرس گوشهى لبم رو به دندون گرفتم. شاهو رو به بارما كرد،
گفت:
- خوب آقاى كاپور، از خودتون بگید. این مدت ایران نیومدین؟
- نه متأسفانه، مشغله ى كارى زیاد داشتم و حاال هم به خاطر ویداى عزیزم اومدم.
ساشا انگار عصبى بود و این رو از حركات پاش مىشد فهمید. بارما گفت:
- اوضاع كار چهطوره آقاى زرین؟
شاهو گفت:
- بد. اگر براى شما خوب بوده براى ما خیلى بد بود و متأسفانه نصف بیشتر از
دارایىهامون رو از دست دادیم!
بارما چهرهى متعجبى به خودش گرفت، گفت:
- واقعاا نميدونستم. از شما بعیده كه كاربلد و زرنگید!
- خودمم دارم دنبال اشتباهم مىگردم.
بارما سرى تكون داد. با صداى زنگ بارما از جاش بلند شد، گفت:
- فكر كنم دوستانم اومدن.
لبخندى زدم. ميدونم بارما بهخاطر اینكه خانواده ى زرین پى به ماجرا نبرن چند تا از
آشناهاش رو دعوت كرده بود.
با ورود مهمونهاى جدید سالن شلوغتر شد. از جام بلند شدم و به سمت آشپزخونه رفتم.
همین كه از دید بقیه محو شدم نفس عمیقى كشیدم. با صداى قدمهایى ترسیده سر بلند
كردم. با دیدن شاهو متعجب نگاهش كردم كه لبخندى زد گفت:

 

امشب خیلى زیبا شدى!
لبخند پر استرسى زدم، گفتم:
- حاال خوبه یا بد؟
خنده ى آرومى كرد، گفت:
-بد و بهت قول نميدم امشب بتونى سالم از دست من در برى.
خندیدم گفتم:
- پس...
نذاشت ادامه بدم. اومد جلو و توى دو قدمیم ایستاد. با صداى مرتعشى زمزمه كرد:
- دلم میخواد لمست كنم ویدا!
و دستش رو باال آورد كه قدمى به عقب برداشتم، گفتم:
- باشه اما االن نه. تو كه انقدر صبر كردى، چند ساعت دیگهام صبر كن.
شاهو ابرویى باال داد، گفت:
- این حرفت یعنى چى؟!
چشمكى زدم.
- به زودى مىفهمى. حاالم پیش مهمونها برگرد.
شاهو هنوز داشت با تعجب نگاهم مىكرد كه گفتم:
- راستى، بارما رو از كى میشناسى؟
- نزدیک به دو سال پیش یه قرارداد كارى بستیم.
سرى تكون دادم.
- من میرم پیش بقیه اما...
چشمكى زد و رفت سمت سالن. قلبم محكم خودش رو به سینهام مىكوبید. وارد�باشه برو. بهت خبر میدم.
آشپزخونه شدم و لیوانى آب سرد خوردم تا از التهاب درونم كم بشه.
هرچى به پایان بازى نزدیک ميشدیم استرسم زیادتر مىشد و مىترسیدم از عكس
العمل ساشا..


از فكر و خیال زیاد سرم داشت منفجر ميشد. از آشپزخونه بیرون اومدم و سمت اتاقى
كه مامان و بابا و بقیه بودن رفتم و دو تا تق آروم به در زدم.
كلید چرخید و در باز شد. شبنم با دیدنم گفت:
-آروم باش ویدیا.
وارد اتاق شدم و خزیدم تو بغل مامان، گفتم:
-مىترسم.
مامان دستى روى سرم كشید، گفت:
- نترس ما همه پشت تو هستیم.
نگاهى به تک تكشون انداختم و لبخندى زدم.
- از خودتون پذیرایى كنید.
شبنم دستش رو نرم روى بازوم كشید، گفت:
-تو نگران ما نباش. برو به مهمونات برس.
سرى تكون دادم و از اتاق بیرون اومدم. سمت سالن پذیرایى رفتم و كنار بارما نشستم.
خدمه میز شام رو چیدن و مهمونها براى صرف شام سمت میز رفتن.
صداى موزیك مالیمى از گرامافون پخش ميشد و كلى قلبم رو آروم مىكرد. براى
خودم كمى شام كشیدم اما اشتها نداشتم و فقط با غذام بازى كردم.
بعد از صرف شام بارما رو كرد به ساشا گفت:
- یه دست بازى كنیم؟
با این حرف بارما سر بلند كردم و نگاهى به ساشا انداختم. كالفه دستى پشت گردنش
كشید كه بارما گفت:
- یادمه این كار و زیاد انجام ميدادى. به یاد قدیما یه دست بزنیم!
ساشا سرى تكون داد. با اشارهى بارما خدمه میز شطرنج رو چیدن. بارما و ساشا
روبهروى هم روى صندلىها نشستن و مهمونها دورشون ایستادن. دوباره یاد اون شب
لعنتى افتادم و بغض نشست توى گلوم.
نگاهم رو به صفحه ى شطرنج دوختم اما این بار فرق مىكرد و ساشا مست نبود... 

اخمى میان ابروهاش نشسته بود و با دقت به صفحهى شطرنج چشم دوخته بود. بعد از
تالش زیادى كه بارما انجام داد ساشا برنده شد.
نگاهى به ساعت انداختم و بدون اینكه باعث جلب توجه بقیه بشم؛ سمت در سالن رفتم.
در حیاط رو باز كردم. با دیدن نازیال لبخندى زدم، گفتم:
-بیا تو.
وارد حیاط شد. سمت اتاق نگهبانى بردمش.
-اینجا باش تا صدات نكردم باال نمیاى.
چهره اش آشفته بود. سرى تكون داد. از اتاقك بیرون اومدم و سمت عمارت رفتم.
وارد سالن شدم كه سینه به سینهی كسى شدم.
سر بلند كردم. نگاهم به صورت اخم آلود ساشا افتاد. قلبم خالى شد و ترس نشست توى
چشمهام.
- امشب دارى یه كارایى مىكنى.
لبخند پر استرسى زدم.
- نه چیزى نیست. من كمى سرم درد مىكنه، میرم باال استراحت كنم. دیر كردم بیا باال،
باشه؟
چهره اش كمى نگران شد. با عشوه دستى روى بازوش كشیدم، گفتم:
- اگه تا یه ساعت دیگه پایین نیومدم بیا باال!
نگاهى به اطرافم انداختم و رو پنجهى پا بلند شدم. آروم زیر گلوش رو بوسیدم و از
كنارش رد شدم. مهمونها در حال رقص بودن. بارما نگاهى بهم انداخت كه چشمكى
زدم. سرى تكون داد.
لبخندى زدم و سمت طبقهى باال رفتم. وارد اتاق شدم. نگاهى به اتاق انداختم. دلشوره
امونم رو بریده بود. دلم ميخواست هر چى زودتر این مهمونى كذایى تموم بشه.
چرخى دور اتاق زدم و روى تخت نشستم. نیم ساعت از اومدنم توى اتاق مىگذشت كه
چند ضربه به در اتاق خورد. نفسم رو بیرون دادم و با صداى آرومى گفتم:
- بفرمایید.
در اتاق باز شد و قامت شاهو تو چهارچوب در نمایان شد. با دیدنش نفرت دوباره زبانه
كشید. از روى تخت بلند شدم. لبخندى زد و گره ى كراواتش رو كمى شل كرد، گفت:

آقاى كاپور گفت كارم دارى.
با گامهاى آروم سمتش رفتم. هر قدمى كه بر ميداشتم؛ استرسم بیشتر مىشد و عرق
سرد از تخت پشتم تا گودى كمرم حس مىكردم.
توى دو قدمیش ایستادم. سر بلند كردم و نگاهم رو بهش دوختم. سرش رو كمى خم كرد
و نگاهش رو به تک کك اجزاى صورتم دوخت. گفت:
- ميدونستى خیلى دلبرى!
لبخند كجى زدم كه دستش اومد باال و روى گونهام قرار گرفت. با نشستن دستش روى
گونهام حس تهوع بهم دست داد و سرما توى كل بدنم ریشه دواند.
احساس كردم پوست صورتم دون دون شد. دلم مىخواست دستش رو پس بزنم اما االن
موقعهاش نبود و باید باهاش كمى راه مىاومدم.
دستش رو نرم روى گونه ام كشید. چشمهام رو بستم تا نگاهم به صورت نفرت انگیزش
نیوفته.
دستش رو آروم زیر لبم كشید. قلبم محكم مىزد و سرانگشتام سرد شده بود. آروم
چشمهام رو باز كردم. دستش اومد دور كمرم حلقه بشه كه در اتاق باز شد.
با دیدن ساشا زدم روى سینه ى شاهو و با صدایى كه سعى داشتم نلرزه گفتم:
- تو به چه حقى به من دست مىزنى؟
ساشا عصبى فریاد زد:
- اینجا چه خبره؟
شاهو گفت:
- باید بهت بگم چه خبره؟
ساشا اومد جلو و روبهروى ساشا ایستاد، گفت:
شاهو پوزخندى زد. رفتم سمت ساشا و دستم رو دور كمرش حلقه كردم. شاهو با تعجب�آره كه باید بگى!
نگاهى به ما انداخت كه ساشا گفت:
- ویدا زن منه. بعد تو توى اتاق زن من چيكار مىكردي؟!
شاهو شوكه نگاهى به ما انداخت، گفت:..🌺 دقیقا هموون بلایی ک شاهو سر ویدیا اورد، ویدیا تلافی کرد🌺
 

دروغ مىگى!
هق زدم:
- ساشا، این مىخواست به من دست درازى كنه. مى فهمى؟ به زنت!
ساشا عصبى خیز برداشت به سمت شاهو و یقهاش رو محكم چسبید و گفت:
- راسته ميگن توبهى گرگ مرگه؛ اون همه بال سر ویدیا آوردى. بهخاطر تو حافظهام
رو از دست دادم، اما بهخاطر خانم بزرگ بخشیدمت. با اینكه نميدونم ویدیا كجاست
اما تو جواب خوبىهاى منو اینطورى دادى و چشمت دنبال ناموسه برادرته!
شاهو سرى تكون داد.
- اما ویدا خودش ازم خواست بیام باال!
- چرا دروغ مىگى؟ من اومده بودم استراحت كنم كه تو اومدى!
و سمت در اتاق رفتم. با سر و صداى ما بارما و خانم بزرگ هم باال اومده بودن.
رو كردم به ساشا و شاهو كه داشتن با هم بحث مى كردن و گفتم:
- شماها باعث شدین تا ویدیا تو چشم همه یه دختر خراب و هرجایى بیاد!
شماها اون رو به این مرد فروختین!
ساشا متعجب نگاهم كرد، گفت:
- تو اینا رو از كجا ميدونى؟
رو كردم به بارما، گفتم:
- برو بیارش.
بارما سمت پلهها رفت. شاهو عصبى اومد سمتم، گفت:
-به ساشا بگو كه خودت خرابى و تو نبودى كه گفتى نازیال رو طالق بدم باهام ازدواج
مىكنى.
متعجب گفتم:❤️

رو دعوت كردم تا امشب شما رو آشتى بدم. بعد من میام به تو اینا رو�چرا دارى دروغ مىگى؟ چرا ميخواى تهمت بزنى؟ من كى همچین چیزى رو گفتم؟
مىگم؟!
پوزخندى زدم و از اتاق بیرون اومدم. رو كردم به خدمه.
- برو بهش بگو بیاد.
خدمه از سالن بیرون رفت. خانم بزرگ و شاهو و ساشا هم پایین اومدن. در سالن باز
شد و نازیال وارد سالن شد. سمتش رفتم، گفتم:
-اینم نازیال. امشب دعوتش كرده بودم تا شما رو با هم آشتى بدم اما شوهرت مىخواست
به من دست درازى كنه.
شاهو حرفى براى زدن نداشت و همه چیز برعلیهش بود. نازیال سرى تكون داد و
اشكش روان شد، گفت:
خیانت کرد و اون رو پیش بقیه خراب کرد؛ چهطور مى تونست به من وفادار باشه؟ آ ه�باید تو رو همون موقع كه به ویدیا تهمت زدى مىشناختمت. مردى كه به زن اولش
اون همیشه دنبال زندگیم بود. خوشحالم كه از زندگیت رفتم. عشقت منو كور كرده بود
اما این عشق نفرت انگیز رو مىكنم و ميندازم دور.
چرخید تا از سالن بیرون بره كه دستش و گرفتم و گفتم:
- هنوز خیلى چیزها مونده.
مانع رفتنش شدم. در اتاق باز شد و بارما همراه عایشه بیرون اومدن. ميدونستم در
نگاه اول
همه فكر مىكنن كه عایشه ویدیاست. ساشا با دیدن عایشه قدمى برداشت. لب زد:
- ویدیا!
صداى زمزمهى نازیال بلند شد:
- مگه ویدیا ایرانه؟!
اما شاهو فقط نگاه مىكرد. بارما گفت:
- معرفى مىكنم، همسرم عایشه

بارما گوشهای ایستاد. مادر و پدرم همراه شبنم و عمه اش از اتاق بیرون اومدن.
خانم بزرگ با دیدن مامان و بابا گفت:
- آقاى ایمانى، شما؟!
پدر اومد جلو گفت:
- سالم خانم بزرگ. بله، من!
نازیال متعجب گفت:
- اینجا چه خبره؟ یكى توضیح بده.
شاهو سمت بارما رفت و نگاه دقیقى به عایشه انداخت. گفت:
- تو ویدیا هستى؟
عایشه سؤالى نگاهم كرد. به زبان هندى گفتم:
-مىپرسه تو ویدیایى؟
لبخندى زد و با دستش به من اشاره كرد. ساشا كالفه اومد سمتم، گفت:
-این چه بازیه ایه راه انداختى؟ اینجا چه خبره؟ اصال تو كى هستى؟
پوزخندى زدم، گفتم:
- من ویدیا ایمانیم.
سكوت تمام سالن رو برداشت و هیچ صدایى از هیچكس در نمىاومد. ساشا شوكه نگاهم
كرد. سرى تكون داد، گفت:
- دروغ مىگى!
- چیه؟ از اینكه زندهام ناراحتى؟
خانم بزرگ با صداى محكمش گفت:
-اما اون...
با دو گام بلند خودم رو به خانم بزرگ رسوندم.
- اون چى؟ رفته تا خودفروشى كنه یا نه آبروى شما رو برده؟ تا كى مثل كبک سرتون
رو زیر برف مىكنید و فكر مىكنید كسى متوجه نمىشه؟!
شما مىدونستى من باكره بودم اما دلتون نمىخواست قبول كنید.


با دستم عمه ى شبنم رو نشون دادم.
- حتى ایشون بهتون گفت كه من دخترم اما شما چيكار كردین؟ خواستین من رو زندانى
كنین!
- اون شبى كه ساشا از پلهها پرت شد، همتون منو مقصر مىدونستین در حالى كه پرت
شدن ساشا كار شاهو بود نه من!
بغض نشست توى گلوم. با صدایى كه سعى داشتم نلرزه لب زدم:
- به آقا بزرگ گفتم اما انقدر عمرش كفاف نداد تا كمكم كنه. شما هیچ كدومتون
نپذیرفتید كه من بى گناهم و حتى نخواستین این موضوع رو درک كنین كه من یه دختر
تنهام! هر بالیى كه دلتون خواست سرم آوردین و با بى رحمى تمام منو فروختین.
صورتم رو نشون دادم.
- این چهره ى جدید منه. مىبینین اون ویدیاى آرو م تو سرى خور رفت. من ویدام، ویدا
آریان. صاحب تمام امالک خانوادهى زرین. راستى مىدونستید من عروستونم؟
خانم بزرگ با نفرت نگاهم كرد. پوزخندى زدم، گفتم:
- خانم بزرگ عزیز كه بزرگ خاندان زرین هستین، نوهى عزیزت به ساشا دارو مىداد
تا همیشه غرق خودش باشه. تا تمام ثروت زرین مال خودش باشه اما نمى دونست دنیا
گرده!
شاهو عصبى اومد سمتم، گفت:
- زنیكهى هرزه. تو چهطور مىتونى این دروغها رو سر هم كنى؟
و دستش رفت باال كه بابا عصبى دستش و گرفت و تابى داد و گفت:
- باید همون شبى كه دخترم رو بهخاطر نداشتن بكارت زیر مشت و لگد گرفتى جلوت
رو مىگرفتم اما هنوز دیر نشده.
دست كثیفت به دختر من بخوره از هستى ساقطت مىكنم!
صداى خونسرد خانم بزرگ خط كشید روى اعصابم.
- آقاى ایمانى، از چى دخترت دارى دفاع مىكنى؟ معلوم نیست این دو سال رو كجا بوده
و چطور زندگیش رو گذرونده و بعد از اینهمه مدت اومده و اعادهى حیثیت مىكنه!
دستم رو عصبى مشت كردم. چرخیدم و دوباره روبهروى خانم بزرگ قرار گرفتم.
نگاهم رو محكم و جدى بهش دوختم.

شما بهجاى اینكه شرمنده باشید كه نوه هاى عزیزتون دخترى رو فروختن اما انگار
نه انگار... تازه طلب كار هم هستید؟!
- ببین دختر جون، تو نمىتونى نوههاى من رو به جون هم بندازى. اونا از یه گوشت و
خون هستن.
توى هرجایى كه معلوم نیست از كجا اومدى؛ مى خواى آبروى خانواده ى زرین رو
ببرى؟
پوزخندى زدم.
- از كدوم آبرو حرف مىزنید یا كدوم خانواده ى زرین؟ شما االن جز لباسهاى تنتون
چیزى ندارین.
اون شركت و اون عمارت همه رفت پاى بدهكاریتون و چون بنده چک دادم و بدهكارها
رو از سر راهتون برداشتم، پس تمام اموالتون به بنده مىرسه!
حاال همین دختر هرجایى صاحب تمام اموال خانواده ى زرینه و اما یادتون نره من
همسر قانونیه نوهى عزیزتون هستم!
شاهو عصبى یورش آورد سمتم، گفت:
- دخترهى آشغال. حاال كارت به جایى رسیده كه براى ما خط و نشون میكشى؟
دستهام رو بردم باال.
- اوهو. دست نگهدار آقاى زرین. چرا عصبى، یادتون رفته منم عشقت. همونى كه
بهخاطرش به نازیال تهمت زدى و طالقش دادى. حاال دارى به من، به عشقت مىگى
هرزه؟ دلت میاد؟!
از عصبانیت سینه اش باال و پایین مىشد. دست به سینه شدم. برام جاى تعجب داشت،
چرا بهراد و ساشا سكوت كرده بودن و چیزى نمىگفتن؟!
انگشتم رو به حالت تهدید سمت شاهو گرفتم. عصبى غریدم:
- یادت رفته شبى رو كه التماس كردم تا اجازه بدین من رو نبره؟ اما چى شد؟ شما
نشنیدین!
اونجا قسم خوردم یه روز بر مى گردم و انتقام تمام بالهایى كه سرم آوردین رو سرتون
میارم. حاال امروز دور دور منه. حاال هم از خونه ام گمشید بیرون.
- بهم مىرسیم.🌺🌺

پوزخندى زدم.
- رسیدیم. بیروون!
قلبم محكم مىزد و حالم خوب نبود. سر بلند كردم. لحظه اى نگاهم به نگاه ساشا افتاد. با
دیدن چهره ى آرومش دلم لرزید.
چشمهام از نم اشک تار شد. نگاهش رو از نگاهم گرفت، گفت:
با این حرفش احساس كردم خونه داره دور سرم مىچرخه. دستم رو به نزدیکترین مبل�كارهاى طالق رو انجام دادم، بهت خبر مىدم.
گرفتم تا نیوفتم اما نگاهم خیرهى اون قامت بلند و مردونه بود.
كاش مىفهمید من تمام این سال ها بى گناه مجازات شدم. با خالى شدن سالن بغضم
شكست و با صداى بلند زدم زیر گریه. پاهام دیگه تحمل وزنم رو نداشت.
بازى تموم شده بود اما چرا قلب من آروم نشده بود؟ چرا این بار سنگین هنوز روى
دوشم بود؟
سرم توى بغل گرم مامان فرو رفت. هق زدم:
- مامان خسته شدم. پس كى تو زندگى به آرامش مىرسم؟ كى خوشبختى سهم منم
میشه؟ دیگه تحمل ندارم. من ساشا رو دوست دارم، چرا نمىفهمه!
هیچكس هیچى نمىگفت. هق زدم. اشک ریختم اما چهره ى ساشا لحظه اى از جلو
چشمهام كنار نمىرفت.
حتى فكر كردن به اینكه ساشا میخواد درخواست طالق بده وحشتناک بود. جدایى از
ساشا یعنى نابودى من.
با سر درد خوابیدم اما تمام شب رو كابوس دیدم. با تابش نور از خواب بیدار شدم. با
یادآورى دیشب، دوباره بغض نشست توى گلوم اما باید مىرفتم و به كارهام مى رسیدم.
دوشى گرفتم. آماده شدم از اتاق بیرون اومدم.
خدمتكارها در حال تمیز كارى سالن بودن. سمت آشپزخونه رفتم. دیشب انقدر حالم بد
اصالا مامان و بابا كجا رفتن؟ بود كه نفهمیدم شبنم و عمه اش كى رفتن؟
با ورودم به آشپزخونه و دیدن عایشه و بارما همراه مامان بابا؛ لبخندى زدم. مامان از
روى صندلى بلند شد. اومد سمتم و آروم بغلم كرد، گفت:
- حالت خوبه عزیزم؟🌺🌺

بهترم.
- بیا صبحونه ات رو بخور.
روى صندلى نشستم كه بارما گفت:
-دارى مىرى شركت؟
لقمه اى كه مامان آماده كرده بود رو از دستش گرفتم.
- باید برم!
- خوبه. بذار آماده بشم.
- نیازى نیست!
اخمى كرد.
-اون دیگه به من مربوط میشه!
و از آشپزخونه بیرون رفت.
- ویدیا، بابا...
- جانم بابا؟
- خودت رو خسته نكن بابا.
لبخندى زدم.
- چشم اما باید كارهاى نیمه تمام رو تمام كنم. بعدش استراحت مىكنم.
بابا لبخندى زد كه احساس كردم لبخندش غم داره.
- من و مادرت ميریم خونه، تو همراه ما نمیاى؟
- ببخشید بابا اما االن نه!
مامان دستم رو نرم فشرد، گفت:
-من بهت افتخار مىكنم اما باید شبى كه برات مهمونى مىگیرم بیاى. ميخوام به همه
ثابت كنم دختر ما مایهى افتخار ماست!
لبخندى زدم و گونه ى مامان رو بوسیدم.
- هر كارى دوست دارى بكن

از روى صندلى بلند شدم. بارما آماده تو چهارچوب در نمایان شد، گفت:
- من آماده ام.
سرى تكون دادم. عایشه رفت سمت بارما و گونه اش رو بوسید. لبخندى روى لبهام
نشست، از محبت این زن و شوهر. خوشبختى حق بارما بود. دستم رو دور بازوى
بارما حلقه كردم، گفتم:
آروم به بازوم زد. از مامان و بابا خداحافظى كردم و همراه بارما از ساختمون بیرون�عایشه عزیزم، نمى خورمش. اجازه مىفرمائید ما بریم؟
اومدیم.
راننده در و باز كرد. بارما كنار در ماشین ایستاد. سوار شدم و بارما كنارم قرار گرفت.
ماشین از خونه بیرون اومد. نگاهم رو به خیابونها دوختم كه بارما گفت:
- حالت خوبه؟
بدون اینكه نگاهم رو از بیرون بگیرم، لب زدم:
- خودمم نمیدونم حالم چهطوره. فقط این رو مىدونم اگر ساشا نباشه یه مردهى
متحركم. من بدون ساشا مىمیرم.
بارما آروم پشت دستم رو نوازش كرد، گفت:
- درست ميشه. شاید هنوز وقتش نرسیده تا به عشقت برسى؛ میدونى، عشق واقعى
تاوان داره. اون موقع است كه قدرش رو ميدونى!
شونه اى به معنى ندونستن باال دادم. ماشین كنار ساختمون شركت نگهداشت.
دوباره استرس چنگ انداخت به قلبم و سرانگشتهام سرد شد.
از ماشین پیاده شدم. بارما هم همراهم شد.
خواستم وارد شركت بشم كه نگهبان دستش رو روى در گذاشت، گفت:
-آقاى زرین گفتن شما حق ورود ندارین!
دست به سینه شدم گفتم:
- از كى تا حاال رئیس یه شركت نمىتونه وارد شركت خودش بشه؟
- خانم من مأمورم. آقاى زرین گفتن شما رو راه ندم!
بارما خیلى جدى گفت:❤️

حواست باشه با خانم چهطورى دارى صحبت مى كنى؛ فردا از كار بیكار نشى!
مرد مردد نگاهى به ما انداخت كه گفتم:
- ببین پدر جون خودت رو بد نكن. آقاى زرین ورشكست شده و به زودى باید شركت
رو ترک كنه. پس خودت رو از نون خوردن ننداز!
نگهبان از در كمى فاصله گرفت. با گامهاى بلند و محكم وارد شركت شدم.
صداى پاشنهى كفشهام توى فضا انعكاس ميداد. با هر قدمى كه بر میداشتم، صداى
تق تق كفشهام باعث توجه اطرافیانم مىشد.
شاهو از اتاقش بیرون اومد. با دیدنم عصبى گفت:
-كى این رو اینجا راه داده؟!
با دو گام بلند روبهروش قرار گرفتم، گفتم:
-اول اینكه این اسم داره. دوم اینكه ظاهراا یادتون رفته تمام سهام این شركت به اسم
منه!
لحظه اى حس كردم رنگ از صورتش پرید و دست و پاش رو گم كرد. پوزخندى زدم.
سرم و بردم جلو، با تن صداى آرومى لب زدم:
-چیه آقا، فكر كردى بدون سند میام جلو؟ تا جلوى تمام كارمندات با بىآبرویى پرتت
نكردم خودت برو.
چرخیدم و رو كردم به كارمندایى كه ایستاده بودن و ما رو نگاه مى كردن.
- چیه؟ چى رو نگاه مىكنید؟ نمایش تموم شد؛ برید به كارتون برسید. اگرم دوست
ندارین تو اتاقم، منتظر استعفانامتون هستم.
تنه اى به شاهو كه هنوز ایستاده بود، زدم.
- بهتره برید عمارت رو هم تخلیه كنید. میخوام بیام عمارتم زندگى كنم.
سمت اتاق رفتم. بارما همراهم وارد اتاق شد، گفت:
- خوشم اومد. تمام كارات حساب شده است!
كیفم رو روى میز گذاشتم.
- من این خانواده رو مىشناسم. بدون دلیل و مدرک دستت به هیچ كجا بند نیست.
-حاال واقعاا میخواى از خونشون بیرونشون كنى؟

آره، چون هیچ حس پشیمونى از كاراشون نمىبینم و همین من رو جریتر مىكنه؛ تا
این خانواده رو با خاک یكسان كنم.
بارما شونه اى باال داد و روى مبل نشست.
- ساشا نبود؟
با آوردن اسم ساشا دوباره غم نشست توى دلم. نفسم رو كالفه بیرون دادم. بارما از
جاش بلند شد.
با رفتن بارما از اتاق، روى صندلى نشستم. نگاهم روبهروم دوختم. نمیدونم چرا هیچ�ميرم یه سر و گوش توى شركت آب بدم؛ ببینم چه خبره!
حس خوبى از اینكه از تک تک خانواده ى زرین انتقام گرفتم؛ نداشتم.
فكر مىكردم اگر از خانواده ى زرین انتقام بگیرم؛ خوشحال میشم اما حاال كه انتقام
گرفتم فقط دلم مىخواد ساشا رو داشته باشم.
وجود این مرد عجیب آرامش بخشه!
با یادآورى آغوش گرمش چشمهام رو بستم و قلبم زیر و رو شد. چند دقیقه بعد بارما
وارد اتاق شد. سؤالى نگاهش كردم.
- شاهو مثل اینكه دنبال راهیه تا تو رو زمین بزنه و اما ساشا؛ انگار نیومده. این مرد
خیلى عجیبه!
برعكس شاهو كه كارهاش و با هارت و پورت و زور جلو مىبره؛ ساشا با آرامش
كامل این كار و مىكنه.
- همین سكوتش منو مىترسونه. االن باید اینجا باشه اما معلوم نیست كجاست! راستى
باید بریم و عمارت رو تحویل بگیریم.
- یعنى میخواى اونا رو از خونه بیرون كنى؟
- بله، اون عمارت مال منه!
بارما سرى تكون داد. از اتاق بیرون رفتم و دورى تو شركت زدم. صدا از هیچ كسى
در نمىاومد و همه مشغول كار بودن.
بعد از پایان كار همراه بارما به سمت عمارت شاهى رفتیم. هر چى به اون عمارت
نفرین شده، نزدیک مىشدم ترس و استرسم بیشتر مىشد و دلهره به دلم چنگ مىزد

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : vidia
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 1.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 1.0   از  5 (1 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

آخرین حرف کلمه nneq چیست?