ایرانتاج 5 - اینفو
طالع بینی

ایرانتاج 5


قانون کار آتا اینجور نبود که با کسی همراه بشه
یعنی نمیزاشت کسی از کارش سر دربیاره
نه آتا همه تجار همینطور بود محمود اولین بارش بود که به چین می اومد اما آتا چندین و چند بار اومده بود پولدار بود و همه جور جنسی وارد میکرد
دلم میخواست به محمود کمک کنم اما محال بود
وقتی با طرفهای چینی صحبت میکردم اولین حرفی که آتا میزد این بود ؛بگو برَند فقط باید مال من باشه وبه کسی بجز من فروخته نشه، در عوض من کل جنس رو از شما میخرم …این حرفها در تمام غرفه ها گفته میشد محال بود که طرف مقابل به کسی بجز آتا جنس بفروشه تمام غرفه های مورد نظر آتا رو رفتیم همه سفارشاتش رو داد و ظهر گفت آخ دختر خسته شدیم بریم که ناهار بخوریم .
من تمام مدت فکرم پیش محمود بود که چی خرید چکارکرد ؟
در محل نمایشگاه در طبقه پایین رستورانی بود که همه برای خوردن ناهارشون به اون محل می اومدن یهو چشمم به محمود خورد
وقتی نگاهش کردم دیدم اصلا ناراحت نیست برعکس خوشحال هم بود از دور تا منو دید به سمت ما اومد سلامی معمولی بمن کرد و رو کرد به آتا گفت سلام آقای غفوری ؛خسته نباشید خریدهاتون رو انجام دادین ؟آتا ماهرانه گفت نه فعلا داریم میچرخیم ببینیم چی خوبه !
یهو محمود گفت آقا من میخواستم از شما مشورتی بگیرم گفت بفرمایید گفت من درغرفه پارچه ،یکسری خرید کردم ودر فلان غرفه اینو خریدم و…
هی گفت و گفت
آتا گفت ماشـالله چه زود اینهمه قرار داد بستی
گفت اولش خیلی برام سخت بود ولی بعدا‌ ً بخودم گفتم منهم میتونم تجارت کنم ،چرا باید منتظر دستی بود که دستت رو بگیره
کم کم چشمان آتا برق زد گفت آفرین پسر زرنگ باید خودم بیام دامادت کنم و به اون مردی که دختر به تو نداد بگم سرش کلاه رفته
ناخودآگاه من خندیدم و آتا از سر شوخی گفت ای زهر مار دختر ترسیدم چه خبرته مگه جُک گفتم
گفتم نه آتا جان خنده ام به خاطر پدر اون دختر بود
بعد محمود گفت مهم نیست آقای محترم مهم اینه که از پسش بر اومدم.آتارفت برای ناهار دستاشو بشوره و من ومحمود باهم تنها شدیم بمن گفت خانم خانوما فکر کردی عُرضه ندارم؟ گفتم خدارو شکر خودت خرید کردی آتا هم خریدهاشو کرد و اول سفارشش این بود که به کس دیگه از این جنس نفروشن
خوشحالم به پدرم‌خیانت نکردم و خوشحالم که تو هم نون از بازوی خودت خوردی ومنو مدیون آتام نکردی.
بعد محمود گفت ایرانتاج خودم ازاینکار بدم اومد من دوتا خواهر دارم که باید اونها رو شوهرم بدم و میخواستم نونم حلال باشه .الحمدالله خدا کمکم کرد،بعد گفت حالا ولش کن چشم آهویی بگو ببینم ناهار چی میل داری؟ وهردو باهم خندیدیم😁


با محمود به سمت میز غذا رفتیم و نگاه همه همسفری هامون به ما جلب شد محمود گفت بهتره از هم فاصله بگیریم من در گوشه سالن منتظر
آتا بودم که یکی از خانمهای همکار آتا کنارم نشست
رو کرد بهم گفت خسته نباشی دختر قشنگ ،گفتم ممنونم بعد از کمی صحبت گفت میتونم یه سوال از شما بپرسم ؟ گفت بله حتما
گفت شما ازدواج کردین ؟ گفتم خوشبختانه نه ! گفت آخی خیالم راحت شد چون من به همسرم گفتم که از شما برای برادرم خواستگاری کنم
گفتم ولی من….گفت شما چی ؟ گفتم من قصد ازدواج ندارم خیلی ممنون ،
اصلا نمیفهمیدم دارم چی میگم ! در جوابم گفت
آره راست میگین من باید از پدرتون شمارو خواستگاری میکردم ببخشید .گفتم نه واقعا من قصد ازدواج ندارم چون کلاس زبان میرم و نمیخوام ولش کنم
گفت عزیزم تا هرچقدر که دلت میخواد زبان بخون
من همینطور که با چنگال تودستم سالادم رو بهم میزدم گفتم خانم محترم پدر من کاملا از این موضوع بدش میاد لطفا بهش حرفی نزنید
بعد اون خانم وقتی دید من تمایلی به ازدواج ندارم عذر خواهی کرد و رفت .بعدش آهی از ته دل کشیدم و گفتم وای خدا این دیگه کی بود
داشتم غذا میخوردم که آتا از دور اومد وقتی جلو اومد گفت دخترم من محو تماشای اون قسمت از هتل شده بودم چقدر قشنگه ! یهو گفت عه راستی اون پسره رفت گفتم کدوم گفت محمود رو میگم گفتم بله همون موقع که شما رفتی اونم رفت گفت عجب پسر زرنگیه بدون تجربه چه خریدهایی کرده بود ،منهم به روی خودم نیاوردم و به غذا خوردنم ادامه دادم اما اینو فهمیدم که محمود در دل آتا جا باز کرده بود.
اونروز محمود اتاقش رو از هتل تحویل گرفته بود و چقدر جالب بود که با سیاست خاصسش اتاقش در طبقه ما بود تقریبا طوری کارهاشو طوری تنظیم میکرد که بیشتر مارو ببینه اما آسه آسه که کسی متوجه نشه ،دیگه هر روز همدیگرو می دیدیم و آتا هم بیشترو بیشتر تحویلش میگرفت
همه چی بر وفق مرادمون بود کم کم خریدای آتا تمام شد و چون عمر سفر کوتاهه قرار شد همگی به ایران برگردیم


یکروز مونده بود که ازسفربرگردیم همگی قرار گذاشتیم به فروشگاه معروف شهر بریم و برای خانواده هامون سوغاتی بخریم اونروز محمود هم با ما به فروشگاه اومد من برای عزیز و مهلقا و برادرهام خرید کردم گاهی همگی با هم به داخل مغازه ها میرفتیم و محمود ازمن مشورت میگرفت
آتا دیگه رومحمود حساس نبود و کاری بهم نداشت
که دو کلمه باهم حرف بزنیم محمود هم حسابی از فرصت استفاده میکرد و باهام صحبت میکرد ،بهش میگفتم محمود حد و حدود خودت رو رعایت کن که آتا از چیزی بو نبره بگذار احترامت سر جاش بمونه .اونروز تمام لباسهاییکه محمود برای خواهر و‌مادرش خرید همرو من انتخاب کردم محمود میگفت برای خودت هم یه چیزی بخر گفتم نه جانم من چیزی نمیخوام
خلاصه که حسابی تو این‌مدت کوتاه به محمود عادت کردم وفکر اینکه میخوام ازش دور بشم اشکم رو در می آورد .فردای اونروز همگی راهی ایران شدیم وقتی به ایران رسیدیم محمود بلیط تبریز داشت و باید بعد از چند ساعت به تبریز میرفت همگی از هم خداحافظی کردیم و‌در آخر محمود روبروی آتا ایستاد و گفت آقای غفوری من از لطفتون ممنونم سفر خوب و پر تجربه ایی بود آتا گفت من چکار کردم پسرم خودت تجربه کسب کردی اگر جایی گیر کردی بهت قول میدم کمکت کنم .محمود تشکر کرد چمدانش رو برداشت و با احترام از آتا خداحافظی کردو رفت
ناگهان چشمام پر از اشک شد خودم رو جمع و جور کردم که اشکم پایین نیاد اما متوجه نگاه آتا شدم
خوب حواسش بهم جمع بود گفت چی شد دختر یهو یه جوری شدی گفتم نه آتا جان نمیدونم چی رفت تو چشمم،آتا چشماشو ریز کرد و گفت خدا کنه اینطور باشه بعد چمدونهامونو برداشتیم و بسمت درب خروج رفتیم حاج قربان جلو در منتظرمون بود تو راه خونه به این فکر میکردم که این سفر برای من بهترین سفر عمرم بود چقدر خوش گذشت بلاخره بخونه رسیدیم جلو در عمارت مظفر با یک گوسفند سفید قشنگ ایستاده بود تا چشمش بما افتاد فریاد زد عبدالله چاقوت رو بردار بیار آقا تشریف آوردن آتا گفت ای بابا مظفر
اینکارا چیه مگه من از مکه اومدم
مظفر گفت والا آقا جان ؛خانم دستور داده
که اینکار رو انجام بدیم .آتا هم گفت چی بگم والا
خلاصه گوسفند بیچاره زیر پای ما کشته شد و ما به داخل عمارت رفتیم عزیز طوری مارو بغل کرده بود که انگار صدساله مارو ندیده ❤️
 


من بی حوصله بودم اما عزیز هی میگفت تعریف کن ببینم چی شد چی نشد منم آخرش خودمو به سردرد زدم و گفتم خسته ام میخوام برم بخوابم
از جمعشون جدا شدم و‌به اتاقم رفتم وقتی اومدم تو اتاقم پشت درم رو انداختم و خودم رو روی تختم رها کردم بالشتم رو روی صورتم گذاشتم و آرام آرام برای محمود گریه میکردم خودمم دلیل این همه وابستگی رو ‌نمیدونستم
اما اینو خوب میدونستم که اگه ده بار دیگه آتا منو بندازه تو زیر زمین بازم بپای محمود وامیسم
با خودم میگفتم دل که دروازه شهر نیست که هرکسی رو داخلش راه بدی یه تابلو ورود ممنوع داره که فقط و فقط برای یک نفر اجازه ورود میده برای قلب من فقط محمود اجازه این کار رو داشت محال بود بتونم کس دیگه ایی رو تو قلبم راه بدم بلاخره اونروز گذشت فردای اونروز
اشرف میز صبحانه رو آماده کرده بود و همه مارو صدا زدمیگفت پاشین من دادم مظفر نون داغ گرفته سرد میشه از دهن می افته …من هم مثل بقیه آماده شدم که برم صبحانه بخورم ،آتاجلو جمع گفت قمر اگه بدونی چقدر خوب بود که من ایرانتاج رو با خودم برده بودم ! بهترین خرید رو کردم و مطمئنم سود بالایی خواهم کرد بعد مهلقا گفت آتا این بار منم ببر گفت مهلقا جان ناراحت نشی هم اما تو اصلا شگرد بیزینس و تجارتت خوب نیست تو مثل قمر خانه دار میشی حتی به جرأت میتونم بگم احمد و قاسم هم نمیتونن مثل ایرانتاج باشن چون این دختر واقعا استعداد کار کردن رو داره ،مهلقا با ناراحتی گفت یعنی ما آدم نیستیم دیگه نه؟گفت من همچین چیزی نگفتم گفتم تو استعداد نداری اما برای مسافرت به فرنگ من همتونو میبرم .همشون یه جورایی خوشحال شدن و بقول خودشون منتظر بودن که ببین چه موقع نوبت رفتن اونها میشه در همون حین عزیز گفت مسافرت رو‌ ول کنید که خبر خوشی برای ایرانتاج دارم
آتا گفت خیره انشاالله ،عزیز ادامه داد خیلی هم خیره بعد گفت پسر ملوک خانم رو که میشناسی از ملاکین بزرگ هستن ،آتا گفت آره آره میدونم کی رو داری میگی ؛عزیز گفت زنگ زدن از ایرانتاج خواستگاری کردن منم گفتم که فعلا با پدرش رفتن مسافرت بزارین برگردن حتما خبرتون میکنم ،
یهو لقمه تو گلوم گیر کرد و با حالتی نگران گفتم عزیز چرا هرکسی که زنگ میزنه بهش نمیگی من‌دارم زبان میخونم
یهو عزیز استکان توی دستشو‌محکم کوبید رو میز و گفت اه حوصله ام رو سر بردی ایرانتاج….
بابا دختر بفکر مهلقا باش خواهر بیچاره ات میخواد شوهر کنه تو سد راهش هستی
اصلا بگو ببینم کجای دنیا دختر تا نوزده سالگی خونه پدر میمونه ؟ بابا جان خواهرت رو‌هم علاوه برخودت ترشیده کردی بس کن دیگه!❤️


عزیز گفت من نمیدونم تو کیو میخوای اصلا چی تو سرته ،دیگه از این بخت بهترمیخوای برات بیاد؟ فکر نمیکنی خود خواهی ؟ فکر منم بکن بخدا شمسی خانم کچلم کرد بسکه زنگ زد
خیلی خودمو نگه داشتم که میز صبحانه رو ترک نکنم با بغضی که در گلو داشتم دو سه تا لقمه خوردم و بلند شدم اما آتا نگاهش بهم بود احساس کردم چیزی میخواد بگه اما خود داری کردو چیزی نگفت ،من اونروز باید کلاس زبان میرفتم و به بهانه زبان خوندن خودمو تو اتاقم حبس کردم دنبال نقشه بودم باید فکری میکردم و زودتر خودم رو از این فشار راحت میکردم دوباره به مظفر رو آوردم سریع خودم رو جلو در عمارت رسوندم داد زدم مظفر کجایی ؟ زود بیا کارِت دارم گلنسا در رو باز کرد گفت خانم جان مظفر تو باغه اینجا نیست گفتم باشه ممنون .سریع رفتم ته باغ
دوباره شروع کردم به فریادزدن؛ مظفر مظفر کجایی ؟ اما دیدم وسطهای باغ داشت بالای درخت شاخه درختارو هرس میکرد،بعدتا منو دید گفت بله خانم جان چی شده ؟ گفتم بپر پایین مظفر ! به دادم برس
گفت باز چی شده خانم جان ! گفتم بگو چی نشده!
هیچی باز در غیاب من خواستگار اومده تو رو بخدا برو‌سریع زنگ بزن به محمود بگو‌ایرانتاج گفته اگر منو دوست داری کار رو یکسره کن من دیگه از دست عزیز نمیتونم در برم اون خودش یه فکری میکنه !
مظفرگفت ای بایا این پسر هم نمیتونه کاررو یکسره کنه اه ،از لحن مظفر خنده ام گرفته بود گفتم برو نمیخاد محمود رو سرزنش کنی فوراً به محمود زنگ بزن وگرنه امروز عزیز کارمو یکسره میکنه
گفت تو برو کاریت نباشه خودم ترتیب همه چیز رو میدم بیچاره مظفر بین منو محمود گیر کرده بود دیگه خیالم راحت شد که مظفر پیگیر کاره .منم با خیال راحت به آرومی وارد عمارت شدم عزیز تا منو دید گفت آماده باش که امروز میخوام به ملوک خانم بگم بیان خونمون ویه روزی رو قرار بزاریم که آتا هم خونه باشه ،گفتم عزیز جان یکهفته صبر کن ! بخاطر من بخاطر خدا آخه بابا جان من امتحان دارم حواسم پرت میشه ها ،زحمتام به باد میره
قربون شکلت بشم عزیز فقط یکهفته بعد گوشه لُپش رو کشیدم وبوسش کردم اونم با لبخند گفت خوبه خوبه بوسم نکن ،این یکهفته رو هم بخاطرتو صبر میکنم اما دیگه منتظر تو نمیشم خودم دست به کار میشم گفتم باشه عزیز جان
وقتی به اتاق برگشتم پنجره اتاقمو باز کردم یه نفس عمیق کشیدم وخودمو رو تختم رها کردم❤️


دیگه کارم رو به یک آدم کاردان سپرده بودم
هم مظفر و هم محمود کارشون رو بلد بودن،وای که اگر مظفر نبود چه میکردم .من هیچوقت نتونستم با محمود از عمارت خودمون با تلفن صحبت کنم عزیز اکثراً کنار تلفن می نشست و با اولین زنگ تلفن خودش جوابگو بود بخاطر همین بود که من به مظفر میگفتم برو بهش زنگ بزن .توی خونه مظفر هم نمیخواستم برم زنگ بزنم چون گلنسا اونجا بود و هر لحظه ممکن بود حس زنانه اش وادارش کنه که منو لو بده و خود شیرینی کنه ،خلاصه که عشق واقعی چیز شیرینیه وهیچ وقت فراموش نمیشه .اونروز که به کلاس زبان رفتم حاج قربان دنبالم اومده بود و منو تا کلاس زبانم راهی کردبعد توی راه شروع کرد به پرسش از من که
خانم جان شما چه رابطه ای با مظفر داری که همش باهاش دردل و دل میکنی ؟منهم که یک آن حس خانم بودن برم داشت گفتم حاج قربان سرت تو کار خودت باشه چه درد ودلی ! اون از بچگی من پیش منه باهاش راحتم و همه حرفمو بهش میزنم
دلیل نداره که به تویی که تازه اومدی حرفمو بگم ،
بیچاره حاج قربان که حساب کاردستش اومده بود گفت نه خانم من غلط بکنم قصد جسارت نداشتم
همینطوری فقط سوال کردم اینکه ناراحتی نداره دخترم !!!! بقیه مسیر حاج قربان ساکت بود ومنم تو فکر بودم که چه خواهد شد ،از خونه باخودم یک بسته بزرگ شکلات که از چین خریده بودم رو بردم و بین بچه های کلاس و استادم پخش کردم اونا هم با حس کنجکاوی همش ازم سوال می پرسیدن که چطور جایی بود و چی بود منم تا اونجاییکه درکش کرده بودم جواب میدادم .
آخرای کلاسم دیگه دلم بی طاقت شده بود فقط میخواستم به خونه برگردم ساعت زبانم تمام شد حاج قربان هم جلو در منتظرم بود وقتی به خونه رسیدم به محض اینکه تنها شدم مظفر رو در باغ صدا زدم دیدم خوشحال و خندان داره به سمتم میاد تا نزدیکم شد گفت
امان از فراق …اما دیگه همه چی داره تموم میشه
گفتم مظفر زود بگو‌ببینم چکار کردی ؟ گفت خانم جان به محمود زنگ زدم وقتیکه موضوع خواستگار روگفتم چنان آشفته شد که خدا میدونه
فقط !!!یه دروغی گفتم ،گفتم چی گفتی؟
اونم آروم گفت والا گفتم خواستگارها اومدن و ایرانتاج رو‌پسندیدن و قراره آقا شمارو بهشون بده ، خنده ام گرفت گفتم کاش نمیگفتی مبادا به آتا حرفی بزنه .گفت نگران نباش درستش میکنم
گفتم حالا چی گفت ؟گفت چی داره بگه فقط گفت ای لعنت به این شغالهای دور و بر ،من روز پنجشنبه خودم به تهران میام و ایرانتاج رو از آتا خواستگاری میکنم یهو دلم شور زدگفتم وای مظفر اگر آتا مادر محمود (آنا ) رو ببینه میفهمه محمود کی هست❤️


مظفر گفت اتفاقا محمود گفت مادرم فشارش بالا رفته و حال خوشی نداره خودش تنها به خواستگاری میاد منم خیلی بچگانه جلو مظفر گفتم بمیرم براش هیچکسی رو هم نداره
یهو از حرفم خجالت کشیدم سرم رو‌پایین انداختم و‌گفتم ببخشید مظفر زیاده روی کردم
مظفر خندید و گفت برای محمود مهربون من هم میمیرم چه برسه به تو .سه روز به اومدن محمود مونده بود دلم میخواست بدونم چه اتفاقی می افته عاقبتِ کارم به کجا ختم میشه .با گذشتن روزها و نزدیک شدن به پنجشنبه دیگه غذا هم نمیخوردم در عرض این چند روز دو کیلو کم کردم همش باخودم میگفتم مبادا آتا به محمودجواب رد بده بلاخره روز پنجشنبه سر رسید عصر بودآتا هم از کارخونه بخونه اومده بود
تقریبا ساعتهای پنج وشیش غروب بود که صدای در عمارت به گوش میرسید هیچ وقت یادم نمیره اونروز محمود چقدر سختی کشیده بود اول رفته بود کارخونه اما طوری دیر رفته بود که تعطیل شده باشه و از سریدار آدرس خونه رو گرفته بود تا رد گم کنه و از اونجا با یک جعبه شیرینی و یک دسته گل رز که بصورت شاخه ایی بود ودور کمرش با روبان صورتی بسته شده بود واردخونمون شد اما داخل نیومده بود جلو در منتظر اجازه آتا بود ،تا اینکه مظفر دوان دوان به سمت عمارت اومد وگفت آقا مرد جوانی جلو در هستن که اجازه میخوان وارد عمارت بشن ! آتا گفت نگفت کی هست ؟ گفت چرابا خنده بمن گفته بگید محمود ،
نیمچه تاجر هستم ،آتا سریع بمن نگاه کرد وگفت آها بگو‌بیاد تو همون پسری که با ما همراه بود
مظفر گفت آره فکر کنم همونه ! یهو آتا گفت تو از کجا میدونی ؟ مظفر گفت آقا من همینطوری گفتم من از کجا باید بدونم …قلبم هُری ریخت اونروز منهم مرتب و تمیز بودم پیراهن تَرک پوشیده بودم و موهای نسبتا بلندم رو به دورم ریخته بودم و فرق سرم رو کج کرده بودم و با سنجاق سیاهی اونو از بقیه موهام جدا کرده بودم و یه جوراب شیشه ایی رنگ پا هم پوشیده بودم عزیز که از همه جا بیخبر بود گفت محمد این پسر کیه ؟ آتا شروع کرد به تعریف کردن که آره یه پسر خیلی زرنگیه که از صفر شروع کرده و ماشاالله به همه چی رسیده .تا حرفش تموم شد محمود با کت شلوار طوسی خیلی شیک و پیراهن سفید با کراواتی که طوسی سیر بود با دسته گلش وارد خونه شد مظفر در کنارش هم شانه مظفر راه می اومد و شیرینی و‌گل رو از دستش گرفت
محمود که انگار آتا رو هزار ساله میشناسه دستی بهش داد و گفت سلام آقای غفوری واقعا دلم براتون تنگ شده بود آتا بغلش کرد وهمدیگرو بوسیدن و محمود تا چشمش بمن افتاد گفت به به ایرانتاج خانم سلام حالتون چطوره ؟
سلام‌کردم‌و‌گفتم خیلی ممنون


منم خیلی عادی گفتم ممنونم خاطرات خیلی خوبی از اونجا برامون موند . یهو عزیز دم گوشم گفت ماشالا چه پسر خوشگل و قد بلندی
ازش معلومه که پسر قابلی باشه من فقط سکوت کردم .اون لحظه نگاهم به محمود‌افتاد محمود دستمال پارچه ایی کوچکش رو‌از جیبش درآورد و داشت عرقش رو‌پاک کرد نمیدونم چرا انقدر عرق کرده بود، مهلقا وارد اتاق شد سلام کرد محمودزیر پای مهلقا بلند شد و جواب سلامش رو‌داد بعد آتا گفت محمود جان اینم دختر کوچیکمه .
محمود گفت به به خوشبختم ایشون هم مثل ایرانتاج خانم زبان بلدند ؟ آتا گفت نه اخلاقن ایشون به مادرشون رفته و خانه داره و قیافه اش مثل منه اما ایرانتاج یک پارچه سیاست اقتصادیه زبان بلده اما شکل قمر جان هست یعنی مادرشون !
عزیز نگاه تندی به آتا کردو گفت وا ! زن رو چه به کار کردن ! زن باید خانه داریش رو بکنه بچه هاشو بزرگ‌کنه ، آتا هم خندید و گفت حالا اخم نکن خانم تو هم خوبی و بعد همه خندیدن
جعبه شیرینی رو که محمود آورده بود روی میز ناهار خوری بود و دسته گل رو هم کنارش گذاشته بود بعد از کمی صحبت و تعریف آتا یهویی گفت محمود آقا حالا بگو ببینم چی شد از این طرفا پیدات شد هر چند که قدمت رو روی چشمام گذاشتی !
محمود نگاهی بمن کرد و نفس عمیقی کشید و گفت آقای غفوری میشه یه چیزی رو خدمت شما و خانمتون با ایرانتاج خانم عرض کنم آتا گفت فقط مهلقا اضافه اس ؟ گفت نه قربان قصد جسارت نداشتم اما….
آتا گفت باشه فهمیدم بعد اشاره کرد به مهلقا گفت که دخترم شما بیرون باش تا صدات کنم
محمود که لرزش دستاش قشنگ مشهود بود گفت آقای غفاری من …آتا گفت تو چی ؟ گفت من میخواستم از شما ایرانتاج خانم رو خواستگاری کنم
مظفر که داشت چایی می آورد یک لیوان آب هم در کنار چایی گذاشته بود و گفت بفرمایید محمود آقا حس میکنم حالتون بجا نیست محمود که انگار آب رو به موقع براش آورده بودن با ولع تمام نوشید و گفت دستت درد نکنه آقا ممنون از لطفت
آتا خیره به محمود نگاه میکرد میدونستم که میخواد چیزی بهش بگه ،گفت محمود جان یعنی بدون حضور مادرت خواستگاری میکنی ؟فکر نمیکنی هرچیزی عرفی داره ؟
محمود که خیلی دستپاچه شده بود گفت نه آقای غفوری ! من میدونم مادرم باید بیاد اما الان اصلا حالش خوب نیست،شما اول اجازه بمن بدید که ما بیایم یا نه؟ بعد به روی چشمم من مادرم هم میارم ❤️


عزیز شوکه شده بود آتا داشت فکر میکرد که جواب محمود رو چی بده ،من سرم پایین بود تو دلم آشوب بودکه فقط ببینم آتا چی میگه بعد آتا دستی به ریشش کشید و گفت چی بگم والا اگر ایرانتاج مایل باشه من حرفی ندارم ، من نفس عمیقی کشیدم عزیز گفت محمد جان آخه مگه شما ایشون رو میشناسی گفت ای تقریباً میشناسمش
ایشون اول مشتری من بود اما از هوش و ذکاوتش خیلی خوشم اومد چون یکباره خودش رو بالا کشید بعد هم قمر جان ،محمود یکبار دلش شکسته، من نمیخوام دوباره دلش بشکنه .محمود فقط چشماش به دهن آتا بود، آتا با خونسردی گفت جوان چاییت رو بخور سرد نشه بعد صحبت میکنیم مظفر بلند شد چایی هارو برد آشپزخانه دوباره عوض کرد بعد که به همه چایی هارو تعارف کرد زود رفت سر میز ناهار خوری جعبه شیرینی رو آورد درشو باز کرد بعد اول گرفت جلو آتا و گفت مبارکه آقا جان ..من از حرکت مظفر خنده ام گرفته بود
بعد مظفر بسمت عزیز رفت گفت خانم جان الهی خوشبخت بشن ..یهو آتا گفت مظفر جان عروسی کی هست ؟ سکوتی که توی اتاق بود شکسته شد همه خندیدیم بعد رفت سمت محمود و به اونهم تبریک گفت بعد محمود گفت مرسی آقا مظفر
عزیز یکباره گفت بابا چه خبرتونه شاید مادر ایشون نخواد این وصلت انجام بشه یا ما توافق نکنیم یدفه محمود گفت خانم جان من اهل تبریزم مادر و خواهرام تحت تکفل من هستن اونها هیچ حرفی به ازدواج من با دختر خانم شما ندارند هرشرایطی که شما داشته باشید من قبول میکنم پس جای مشکل نیست.دوباره مظفر گفت پس دیگه مبارکه !
آتا گفت والا محمود جان باید یه چیزی پشت قباله دختر من بندازی محمود گفت خونه ایی که در تبریزهست رو
بنام ایرانتاج میکنم وهر چی هم بخواهید درتهران براش میخرم آتا گفت یکسری کارها هست که باید انجام بدی اونهارو هم بهت میگم ،محمود با خوشحالی گفت هرکاری بگید انجام میدم
در آخر آتا گفت پس مبارکه ❤️


دلم میخواست با جمله مبارکه آتا خنده ایی از ته دل بکنم روی ابرها راه میرفتیم محمود چشماش هم میخندید عشق بچگی من یه عشق پاک و خالص بود بدون دوز و کلک ،که از سیزده سالگی به این عشق مبتلا بودم حالا به وصال خویش میرسیدم
عزیز هنوز هم در بهت وحیرت بود محمود چاییش رو‌ خورد آتا گفت پسرم حالا بهتره که بری و با خانواده ات برگردی برای مادرت احترام قائل بشو میدونم که پدرت رو از دست دادی اما مادرت که هست ، پس با مادرت بیا ،آتا احترام زیادی برای پدرو مادرها قائل بود .محمود با آرامش خاصی گفت آقای غفوری
ما همه حرفامونو باهم زدیم مبادا ایرادی چیزی بیارین که این وصلت جور نشه شما هر شرایطی که بگین ما قبول میکنیم
آتا گفت پسرم من شرایط خاصی ندارم همونها بود که بهت گفتم .مظفر ظرفی پر از میوه از مطبخ آورد و‌ روی میز جلو محمود گذاشت و با احترام گفت شما میوه میل کنید تاما تدارک شام ببینیم بعد رو کرد به آتا و گفت آخه ایشون از تبریز اومدن و آخر شب هم باهواپیما برمیگردن ،
آتا نگاه معنی داری به مظفر کرد و‌هیچی نگفت
عزیز از روی کنجکاوی گفت شما در تبریز کدام محله بودین ؟ محمود گفت ما خیابان خیام بودیم عزیز آهی از ته دل کشید و گفت تقریبا نزدیک محله ما بودین من همه کس و کارم تبریز ماندند و محمد آقا مارو به تهران آورد خدارو شکر ! نا شکری نمیکنم اما هرکس شهر خودشو دوست داره !
اشرف اونشب چه ها کرد مرغ درست کرد و‌سرخ کرد سوپ گذاشت و میز قشنگی برای محمود چید ،
با عذر خواهی گفت ببخشید آقا این شام هول هولکی شد شام خودمون بود ومحمود در جوابش آروم گفت اگر سنگ هم می آوردی من امشب میخوردم. اونشب من باور نمیکردم که محمود بعنوان یک خواستگار به خونه ما اومده باشه دلم میخواست یکنفر بمن سیلی بزنه تا بفهمم که خواب نمیبینم
خلاصه محمود بعد از اینکه شامش رو خورد از خونه ما رفت و همونشب قرار بود به تبریز بره
مظفر تا دم در بدرقه اش کرد از صمیمیت بین این دو آتا کم کم داشت شک میکرد
بعد از رفتن محمود آتا به اتاق اومد و با حالتی تقریبا مشکوک گفت این چه رازی بود که بین این پسر و مظفر بود؟ عزیز هم گفت والا منم خیلی باورم نمیشه که این پسر بی برنامه ریزی وارد خونه ما شده باشه ❤️


مظفر بیچاره سر جاش خشک شد گفت آقا شما انقدرمهمون دار هستی که منم از خود شما یاد گرفتم من با این مرد صنمی ندارم فقط چون دیدم از راه دور اومده و دوست شماست گفتم شامش رو هم بخوره ،بلاخره مظفراز این ماجرا جان سالم به در برد.خانواده ما که تنها شدیم شروع کردن به
پرس جو کردن از من ،اول عزیز شروع کرد و گفت ایرانتاج این پسر رو از کی میشناسی ؟ گفتم عزیز جان من این آقا رواز سفر چین میشناسم و با آتا می اومد خرید منهم براشون ترجمه میکردم .
آتا از سالن بیرون رفت عزیز گفت ایرانتاج تو واقعا این پسر رو میخوای ؟ من سرم رو پایین انداختم و سکوت کردم چون بارها از دهن خود عزیز شنیده بودم که میگفت سکوت علامت رضایته همون موقع مهلقا گفت وا عزیز چه حرفی میزنیا
منهم جای ایرانتاج بودم این پسر رو‌می پسندیدم
از هر نظر کامله ومهمتر از همه آتا تاییدش کرده دیگه چی میخواین .عزیز که خودشم حسابی چشمش محمود رو گرفته بود گفت پس بهتره که با مادرش بیان تا کار رو یکسره کنیم منم از شر شمسی خانم راحت بشم بعد خودش گفت یهو دوتا دوماد خوب برام میاد که خیالم از جانبشون جمع هست
روزها گذشتن محمود به آنا گفته بوده که بخواستگاری من اومده اونهم به محمود گفته بود خدارو شکر که به مراد دلت رسیدی اما ایکاش همون موقع تورو پذیرفته بودن تا پدرت هم شاهد عروسیت بو‌د ،محمود هم گفته بود مادر این حرفها گذشته حالا دیگه بیخیال بشو فقط زنگ بزن و با مادر ایرانتاج صحبت کن وقت بگیراما خودت رو معرفی نکن که کی هستی ،ونگو که قبلا به خواستگاری ایرانتاج رفتی ،آنا بنده خدا هم قبول کرده بود و به عزیز زنگ زد و برای یک جمعه پاییزی از عزیز وقت گرفت بعد هم گفت بهتره در اولین دیدار بجز خودمون کسی رو‌ دعوت نکنید .
بگذارید حرفهای خصوصیمون تموم بشه بعدا هرکی رو دوست دارید دعوت کنید ،روز جمعه ایی که من منتظرش بودم بسر رسید و در دل من غوغای عجیبی بود همش می ترسیدم آتا وقتی آنا رو ببینه یه چیزی بهش بگه☺️


اونروز عزیز خونرو داد کارگرها حسابی بهش رسیدن آتا برای چهار نفری که میخواستن به خونمون بیاد به اندازه بیست نفر میوه و شیرینی گرفته بود و مهلقا هم از این وصلت خوشحال بود همش میگفت خدا روشکر که به کسی که دوستش داری میخواهی برسی .گفتم مهلقا تو واقعا هیچوقت عاشق نشدی؟ گفت ای خواهر من کی بیرون از خونه بودم که طعم عاشقی رو بچشم ،همون مصطفی پسر شمسی خانم خوبه دیگه !بعدخندیدو یه دونه محکم به پشتم زد و گفت ایرانتاج جان آسیاب به نوبته واقعا تو هم باید اول ازدواج‌میکردی میرفتی بعد من تا مردم برامون حرف در نیارن .
همه چیز مهیا شد محمود به مظفر گفته بود چهارو پنج نزدیک غروب به تهران می رسند
منهم یک پیراهن شیک تنم کردم که قد پیراهنم تا زیر زانو بود بعد از اون کفشهای نوک مدادی که مد بود با جوراب شیشه ایی پام کردم و منتظر اومدن آناشدم. آنایی که میدونستم مهربون بود
وقتی در عمارت رو‌زدن مظفر بسرعت خودشو به جلو در باغ رسوند و با دیدن محمود از پنجره اتاقم کلی ذوق کردم زود خودمو تو اتاقم حبس کردم آخه زمان ما خیلی زشت بود که دختر از اول بره تو اتاق بشینه باید بزرگترها همدیگرو میشناختن حرفاشونو میزدن بعد دختر رو صدا میزدن که بیاد شیرینی رو تعارف کنه ،قبل از اینکه محمود بیاد به مهلقا گفتم تند تند میای بمن خبر میدی که چی شده و چی میگن ؟
عزیز بیصبرانه مشتاق بود تا مادر و دو خواهر محمود رو که مجرد بودن ببینه،اما با دیدن آنا خنده بر لبهاش خشک شده بود آنا سلامی کرد و آتا هم با دیدنش جا خورده بود هر دو جواب سلام آنا رو با خوشرویی دادند بعد آتا تعارفشون کرد که روی مبل بشینن ومحمود که از خوش پوشی و زیبایی چیزی کم نداشت به آتا دست داد و با احترام جلو عزیز دست روی سینه اش گذاشت و گفت ببخشید ما مزاحمتون شدیم‌؟ همه در لاک خودشون فرو رفته بودن که محمود گفت آقای غفوری باید خدمتتون عرض کنم که من همون پسر حاج محمد توتونچی هستم آتا که حسابی جا خورده بود
گفت بله دیدم …
گفت من‌همون پسری هستم که مادرم برای خواستگاری خدمت شما اومدن اما تقدیر و سرنوشتم اونموقع اینچنین نبود با خودم عهدکردم برم و همون جوانی بشم که شما قبولش دارید❤️


آنا گفت شکر خدا که پسرم به مراد دلش رسید اما فقط حسرت ازدواج محمود که تک فرزند پدربود به دل‌باباش موند حالا فقط ما هستیم و حسرت گذشته که بقول معروف دیگه گذشته ها گذشته.
وبرای ما خاطره شد خواهرهای محمود که مثل خود محمود خوشگل و زیبا بودن و اون موقع خودشون دخترای دم بخت بودن گفتن آنا مهم اینه که الان محمود با همچین خانواده ایی وصلت میکنه که
باعث افتخارن ودوم اینکه باید به سلیقه محمود آفرین بگیم که این دختر و این خانواده را انتخاب کردن
آنا که چادرش رو روی سرش محکم کرد گفت اونکه
بعلههه..کجا میخواستم دختری به مهربونی ایرانتاج خانم پیدا کنم از همین الان هم اسم ایرانتاج رو جلو پدرو مادرش عوض میکنم وبهش میگم خانم گل عروس !که بدونه خانم خونه پسر من میشه،ماهرخ و فرخ دوتا خواهرهای محمود خندیدن و گفتن ماهم بهش میگیم ماه عروس …جمع حاضر همه خندیدن
عین یک آب روان که از روی کینه های چند ساله
رد بشه تمام کینه ها شسته شد و رفت
آتا و عزیز ازکار خودشون پشیمون نبودن میگفتن
ما کاری کردیم که پسرشما به خودش بیاد و شاگرد صحافی نباشه و‌این لیاقت محمود رو نشون میده
محمود هم که از خوشحالیش روی ابرها بود نمیدونست چکار بکنه .
آتا رو کرد به محمود و گفت میدونم که شرایط منو به مادرت گفتی اما میخوام بدونم ایشون از مهریه ایی که من گفتم خبر دارن ؟
آنا گفت بله آقای غفوری خبر دارم ..چه اشکالی داره که قباله خونه ما بنام گل عروس بشه اما آقا غفوری فقط یه چیزی !!!!!بعد نگاه کرد تو چشم محمود و گفت مبادا منو آواره این خونه اون خونه بکنن بعد از ازدواج دخترها منهم یه سر پناهی میخوام
برای ادامه زندگیم در اون خونه !!!بلاخره اون خونه آبروی روی منه ؟ سر پیری مستاجر و دربدر نشم
یکدفه محمود برآشفته شد و گفت آنا مگه من مُردم که شما آواره بشی این فقط یک احترام به خانواده غفوریه ،آنا که چشماش پر از اشک بود گفت ای خدا تورو برام نگهداره جوانمرد❤️


آتا هدفش این نبود که آنا بی خانمان بشه من از پدرم مطمئن بودم که اگریکروز ما هم میخواستیم اینکارو انجام بدیم آتا نمی گذاشت که مادر محمود دربدر بشه .اون فقط هدفش احترام بمن بود و اینکه نمی خواست جلو فامیل منو به هرکسی بی بها داده باشه
بعد از اینکه حرفها ردو بدل شد مظفر میوه و شیرینی رو به همه تعارف کرد و بقول معروف میخواست که لبی تر کنن و گلویی تازه کنن ،بعد همون موقع آنا از جای خودش بلند شد و‌گفت با اجازه آقای غفوری یک سری حرفهای زنونه هست که من باید با قمرخانم بزنم تا چیزی نگفته نمونه.آنا کنار عزیز نشست و گفت قمر خانم در مورد خرید بازار ،گل عروس بما بگین که چکار کنیم وچی بخریم .عزیز گفت والا هرگلی زدین سر خودتون زدید من چی بگم ! بعد آنا گفت پس اگر سلیقه دخترای منو قبول دارین با دخترها برم خرید کنم و‌برای عروس گلم با چندین طبق خدمت برسیم
عزیز گفت هر طور راحتین
قرار ما بر این شد که در هفته بعد ،مراسم بعله برون در منزل ما برگزار بشه و‌اونها هم یکسری از بزرگای فامیل رو با خودشون بیارن اونشب همه چی با خیر و خوشی به پایان رسید در آخر آنا انگشتری که تو دست خودش بود رو در آورد و در انگشت دست راستم کردو گفت گل عروس این انگشتر نسل به نسل در فامیل ما گشته تا بمن رسیده من امروز از طرف خودم انگشترم رو بعنوان هدیه به عروسم میدم حالا اینم بگم که محمود خودش با خواهرهاش رفته یه انگشتر خریده که دست عروس خانم بکنه همون موقع فرخ خواهر بزرگ محمود بلند شدو از کیفش یک‌جعبه کوچک بیرون آورد و بدست محمود داد محمود به آتا گفت باباجان با اجازه شما من این انگشتر نشان رو در دستهای ایرانتاج میکنم تا رسما دختر شمارو نامزد کنم ، آتا گفت. اشکالی نداره میتونی
دستهای من از خوشحالی میلرزید محمود دست چپم رو در دستش گرفت و انگشتر برلیان زیبایی رو که می درخشید در دستم کرد و آروم دم گوشم گفت مبارکمون باشه گل خانم ❤️
بعد اولین نفر مظفر شروع کرد به دست زدن و خواهرهای محمود هم کِل کشیدن آتا گفت ای بابا چه خبره از الان انقدر ذوق میکنین یه کاری هم بزارید واسه بعله برون ! همه خندیدن


اونشب بهترین شب زندگی منو محمود بود
اشرف برای شام سنگ تمام گذاشته بود من با فرخ و ماهرخ دوست شده بودم ما دخترها یک گوشه از سالن نشسته بودیم و تعریف میکردیم از خودمون میگفتیم از دوران درس و مدرسه ،از بچگیهامون از شهرمون تبریز و….عزیز هم با آنا تعریف میکرد احمد و قاسم هم با محمود و آتا سرگرم حرف زدن بودن یهو در بین صحبتهامون فرخ گفت ماه عروس نمیشه بیای شهر ما و پیش ما زندگی کنی ؟ یک کم فکر کردم و گفتم فرخ جان فعلا چیزی جلوی آتام نگو شاید یکروزی اومدم اما حالا نه ! بعد گفتم چرا این حرفو میزنی بخاطر محمود ؟گفت آره آخه مابجز محمود کسی رو‌نداریم آنا تنها میشه همه امیدش به محموده ،بعد زود گفت اما باز هم هرچی خودت بخوای هرچی آتا بگه !یک آن دلم براشون سوخت ما چقدر خودخواه بودیم که همچین در خواستی کردیم.بخودم گفتم باید بعدا یک فکر اساسی بکنیم بعد از شام محمود به آنا اشاره زد که پاشین بریم .عزیز گفت کجا ؟ مگر اینجا کسی رو دارید که بخونه اشون برید ؟ محمود هم گفت پس مسافرخونه ها رو برای کی درست کردن
الان میریم اونجا و فردا هم به تبریز بر میگردیم
عزیز گفت اِوا خدا مرگم بده ما فامیل میخوایم فامیل بشیم من نمیزارم برید در کنار عمارت دو‌اتاق مهمان داریم که همه چیز توی اتاقها هست الان میگم مظفر و طیبه اونجا رو براتون آماده کنن !
دیگه از این بهتر نمیشد مظفر بسرعت بسمت ساختمان کنار عمارت رفت و اتاقهارو براشون آماده کرد و اونشب اونها تو خونه ما موندن و فردای اونروز بعد از خوردن صبحانه به تبریز برگشتن .موقع رفتن محمود بهم گفت ایرانتاج من میرم اما هفته دیگه با دست پُر برمیگردم گفتم مثلا با چی میای ؟ گفت عه بگم که بی مزه میشه این یه سور پرایزه .
گفتم ببینیم و تعریف کنیم ،با رفتن محمود غم دنیا به دلم نشست اما با فکر کردن به هفته دیگه دلم رو آروم میکردم ،مهلقا بعد از اینکه اونها رفتن گفت ناقلا خوب کسی رو‌تور کردی بی حکمت نبود که انقدر سر سختی میکردی ایرانتاج امیدوارم خوشبخت بشی
گفتم امیدوارم تو هم خوشبخت بشی فعلا این حرفهارو ول کن بیا ببینیم برای جشن بعله برونم چه کارهایی باید انجام بدیم در رویای خودم بفکر دوختن لباس شیکی بودم که اونروز در بین فامیل بدرخشم و زیبایی خودم و نامزدم رو به رخ دخترهای فامیل بکشم ❤️

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : irantaj
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 5.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 5.0   از  5 (0 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

اولین حرف کلمه omgzqr چیست?