ایرانتاج 6 - اینفو
طالع بینی

ایرانتاج 6


بعد از رفتن محمود و خانواده اش، عزیز با حالت ندامت گفت ایکاش از اول به محمود جواب رد نمیدادیم‌آدم چه میدونه که آینده هرکسی چطور میشه حیف که دختر شوهر نداده بودم وگرنه حساب کار دستم می اومد همون موقع من گفتم آره عزیز سالهای عمر منو با اینکارتون حروم کردین من در کنار محمود میتونم زن موفقی بشم
عزیز سکوت کرد و دیگه هیچی نگفت ما رسم نداشتیم جلو پدرمون حرفی از ازدواج بزنیم جرأتش رو هم نداشتیم اما من تنها دختری بودم که در زمان خودم برای رسیدن به عشقش مقاومت کردو اینکه اگه مظفر نبود من واقعا نمیدونستم چه اتفاقی می افتاد.چون دیگه شانس با هم بودن رو‌نداشتیم
عزیز خودش خیلی خوش سلیقه وشیک پوش بود و اونزمان بهترین خیاط ها رو‌سراغ داشت
بهم گفت ایرانتاج بهتره که لباس خوب و پوشیده بپوشی تا در جمع مهمانها راحت باشی
اینم بگم من حجابی نداشتم و همیشه دختر ساده پوشی بودم از دید من زندگی با ساده گی هاش قشنگ بود در حالت عادی هم تو خونه همیشه یک بلوز شلوار می پوشیدم وموهای پر پشت و لَختم رو دورم می ریختم اما برخلاف من محمود مومن بود
نماز خون و روزه گیر بود اما هیچ وقت بمن در مورد حجابم اصراری نکرد همیشه بهم میگفت تو باید حجاب داشته باشی اما اگر اینطور راحتی خودت میدونی من حرفم رو بهت زدم .خودت میدونی با خدای خودت .اما منهم هیچ وقت از حدخود نگذشتم که بخوام دختر جلف و سبکی باشم اینهم از خصوصیات اخلاقی محمود بود.
یادمه که ما برای خرید پارچه برای روز بعله برونم با عزیز ومهلقا به همراه حاج قربان به بازار بزرگ تهران رفتیم در قسمت پارچه فروشها
انواع پارچه های کارشده وقشنگ بود که عزیز برام پارچه زیبای صورتی گرفت و گفت پایین پیراهنت رو‌ساتن صورتی ساده میگیرم که خیلی هم مُسن نشون داده نشی من هم به نظراتش اهمیت میدادم چون خیلی با سلیقه بود برای خودش ومهلقا هم پارچه گرفت و بعد ما سه تایی به خیاطی معروف اونزمان که در خیابان تجریش بود رفتیم ،
مهین خیاط که فقط آدمهای نسبتا پولدار پیشش میرفتن به گرمی از ما استقبال کرد و تمام مدلهارو که در ژورنالهای خارجی بود بما نشون داد
عزیز میگفت درسته که گَزش گرونه اما دستش سکه داره ، خلاصه که سه تا مدل بما پیشنهاد داد که یکی از یکی قشنگتر بودن و انتخاب لباس ما در خیاطی تموم شد و بسمت عمارت براه افتادیم .عزیز در فکر این بودکه
خونمون رو‌ بده تا آذین بندی کنن
ما اجازه نداشتیم تا قبل از ازدواج اصلاح ابرو بریم
عزیز میگفت دختر خوبه وقتی شب عروسیش میشه یه دنیا فرق کنه هرکی بیاد مشتاق این باشه که
ببینه دختر چه شکلی شده ❤️


عزیز میگفت دختر خوبه وقتی شب عروسیش میشه یه دنیا فرق کنه هرکی بیاد مشتاق این باشه که
ببینه یه دختر وقتی عروس میشه چه شکلی شده و میگفت شماها رو خدا نقاشی کرده و بمن داده نیاز به دستکاری ندارید (البته مادر بود دیگه از دختراش تعریف میکرد کاریش هم نمیشد کرد) مظفر و حاج قربان جلو در عمارت رو با چراغهای رنگی که در زمان ما مد بود آذین کرده بودند و باغ رو تزئین کردن راه ورود به باغ رو با گلدونهای گل رز تزیین کردن و ‌باغ که زیبایی های خودش رو بابرگهای نسبتا زرد نشون میداد با گلهای رز خوشگلیش دوچندان شده بودعزیز باغ رو با صندلی های فلزی چیدمان کرده بود و آتا در حال خرید بود که مهمونی رو به نحو احسن انجام بده .برای اونشب آتا یک کمک آشپز کنار دست اشرف گذاشت که اشرف خسته نشه عزیز میگفت دستپخت ! فقط دستپخت اشرف ..
اگر اشرف دست از نظارتش بر داره غذامون خراب میشه ..طیبه هم در حال کارو کمک کردن به جمع بود .مهمونها دعوت شدن و شمسی خانم با خانواده هم از طرف عزیز دعوت شد عزیز میگفت آخه اونم مادر شوهر یه دخترمه ،باید باشه منم تا این حرفو شنیدم گفتم میرم از اتاق مظفر زنگ میزنم محمود که آنا رو‌خوب خوشگلش کنن مبادا از شمسی خانم کم بیاره و همینکارو کردم به محمود زنگ زدم بعد از کلی سلام و حال و‌احوالپرسی گفتم محمود جان ؛آنا و فرخ و ماهرخ رو کاملا مجلسی بیار نمیخوام از شمسی عقب بمونن گفت خانم خانوما میزاشتی ما کار خودمونو انجام بدیم بعد اظهار نظر میکردی
حالا ما هر کاری هم بکنیم میخوای بگی حتما تو گفتی بعد خندید و گفت باشه چشم
ما سعی خودمونو میکنیم.
خلاصه دلم نمیخواست که خدای نکرده چیزی کم وکسر باشه.عزیز خودش به محمود زنگ زد و گفت هر چند نفر که دلتون میخواد همراهتون مهمون بیارین
آتا میگفت قمرمبادا تعدادمهمان مشخص کنی بزار هرچی دلشون میخواد همراه خودشون فامیل بیارن من اگر از غذا اضافه بیاد میبرم کارخونه وبین کارگرها تقسیم میکنم خلاصه که چکارها که آتا نکرد
به اشرف میگفت اشرف جان دو‌تا بره درسته بپز و‌طوری تو دیس بنشون که همه فکر کنن زنده اس و تو دهنش جعفری بزار بعد بزارش وسط میز .
همه به حرفش میخندیدن بعد اشرف فسنجونی پر از گردو درست کرد میگفت دوست ندارم خیلی بهش هویج یا سیب بزنم ،آتا هم میگفت هر کار که میدونی بهتره انجام بده
ده مدل غذا درست کردن و دیگهای برنج رو بار گذاشتن .یه خانم آرایشگر بود که بخونه می اومد (بهش مشاطه میگفتن )و موهای عروسهارو‌ بقول قدیمیا میزانپلی میکرد.عزیز ازش خواسته بود که بیاد و‌موهای منو درست کنه .آخ عزیز چه قشنگ میگفتی ..


عفت جان موهای ایرانتاجم رو نسوزونی خرابشون نکنی لول لولش کن بریز دورش …اونم میگفت چشم قمر خانم جان نگران نباش خراب نمیکنم
حاج قربان برای گرفتن لباسهامون از خیاطی راهی شد و همه منتظر بودن که ببینن نامزدی من چطور برگزار میشه من دختر محمد غفوری بودم کسی که زبانزد عام و خاص بود و خیلی براشون مهم بود که من عروس چه کسی خواهم شد .
کم کم نزدیک ساعت پنج بعد از ظهر شده بود عفت خانم بقول عزیز موهامو لول لول کرد و با سنجاق همرو به یکطرف صورتم کج کرد لباس صورتی بلندم رو به تن کردم و بی اغراق زیباترین عروس از نظر خانواده خودم شدم همه دختر های فامیل وقتی نگاهم میکردن میگفتن ما میخواهیم بدونیم که چه کسی این عروسک رو صاحب میشه و منتظر رسیدن محمود بودن .محمود بخاطر اینکه طَبق های زیادی داشتن ماشین باری گرفته بود و خودشون هم با ماشین بسمت تهران اومدن که همراه وسایلای من باهم به عمارت برسند من دیگه دل تو دلم نبود
مهمانهای ما یکی یکی سر میرسیدن آتا برای اون شب مطرب دعوت کرده بود که بعد از مراسم قند شکستن برامون بنوازن
بعد اون وقتامثل الان نبود که همه رقص بلد باشند یک رقاص دعوت شده بود که برای خانمها برقصه…محمود طوری ساعت رسیدن به تهران رو‌تنظیم کرده بود که وقتی کل مهمونها رسیدن همزمان اونا هم برسن
ساعت نزدیک به هفت بود که مظفر از اونطرف عمارت فریاد زد آقا خانواده محمود آقا اومدن
دستام یخ کرده بود فکر میکردم نکنه که محمود خریدای بدی کرده باشه نکنه سرو لباسشون بد باشه اونوقت من باحرفای فامیل چه کنم
مظفر با منقل اسپند بسمت در عمارت رفت
همه فامیل در بالکن بزرگ عمارت ایستاده بودن تا دوماد آتا رو ببین از دور محمود رو دیدم کت شلوار مشکی و پیراهن سفید پوشیده بود وکراوات قرمزش از دور دلبری میکرد دسته گل بزرگی که از گلهای گلایول به رنگ سفید و قرمز درست شده بود بهم حس خوبی میداد
بعدش اقوام محمود که شاید بیست نفر بودن وارد شدن بعد هفت طبق درست کرده بود که در مجمع چیده شده بودن وهمرو با گل رز قرمز تزیین کرده بود آخ که چقدر قشنگ بودن
انواع واقسام پارچه رو‌در یک طبق
بعد یک طبق رو با کفش و‌دمپایی درست کرده یک طبق میوه ویک طبق انواع شیرینی یک طبق کله قند و شکلات یک طبق که روش رو با تور قرمز و‌سبز پوشیده بود که بعدا فهمیدیم لباس زیر بوده و یک طبق کوچک که از طلا وجواهر بود البته نه اینکه طبق پر باشه از طلا …جعبه های کوچک طلا بود که برام آورده بودن رو در مجمع چیده بودن با ورودشون به عمارت همه دست میزدن و‌کِل میکشیدن ❤️


باورودشون به عمارت همه دست میزدن و‌کِل میکشیدن
همه فامیل های ما که تو بالکن بودن گفتن ماشاالله به دومادو چقدر خوش قد و بالا هست و من تو دلم قند آب میکردن
محمود تا منو دید خنده زیرکانه ایی کرد و‌سبد گل رو بدستم داد و گفت مبارکت باشه عروس زیبا….
و بعد به همه مهمانها دست داد و سلام و‌علیک کرد حالا همه دخترهای فامیل یه جوری نگاه محمود میکردن که انگار داشت حسودیم میشد
هیچ وقت یادم نمیره آنا چه مهربونانه بغلم کرده بود میگفت ماه عروس قدمت روی چشمام حالا که عروس ما شدی روی سر من جا داری منم دستش روبوسیدم …
دخترهاش حسابی بهش رسیده بودن من دوست نداشتم شمسی خانم از آنا سرتر باشه همیشه تو سرم بود که وقتی عروس خانواده محمود شدم به آنا حسابی برسم میخواستم جبران گذشته را بکنم
آنا رو قلباً دوست داشتم دلم نمیخواست هیچ وقت از من آزرده خاطر بشه اونشب بعد از اینکه همه روی صندلیها نشستن بزرگترها شروع کردن به صحبت کردن راجب شروع زندگی ما ،
مهریه و این حرفا !!!
آتا خیلی مودبانه گفت والا ما یک صحبتهای خصوصی کردیم شرایط خاصی نیست فقط اینکه تا من زنده هستم ایرانتاج باید تو شهر تهران زندگی کنه و بقیه چیزها هم بعهده محمود جان می سپارم
محمود هم گفت من یک خونه دارم که در تبریزه اونو میندازم پشت قباله ایرانتاج …
بعد آنا گفت منهم عرضی دارم البته اگر مشکلی نباشه که درجمع حاضر من صحبتی کنم همه گفتن خواهش میکنیم بفرمایید
گفت همونطور که میدونید پدر محمود به رحمت خدا رفته ما یک زمین داریم که همیشه پدر خدا بیامرزش میگفت من میخوام این زمین رو‌سر عقد به زن محمود هدیه کنم حالا من سند این زمین رو آوردم تا به ماه عروسم هدیه بدم ….همه آنا رو‌تحسین کردن گفتن شماچه مادر شوهر خوبی هستی که به وصیت شوهرت عمل میکنی آنا در جواب گفت من همه زندگیم برای پسر و عروسم هست
عزیز با اشاره چشماش بمن گفت برو ازش تشکر کن
منهم از جا بلند شدم و‌با زبان تُرکی گفتم آنا جان دستت درد نکنه من هم تا عمر دارم کوچیک شما هستم و صورتش رو بوسیدم بعد وقتی چشمم به فرخ و ماهرخ افتاد دیدم
ازگوشه چشمشون اشک اومده و قلباً خوشحال بودن،آتا هم تو فکر فرو رفته بود که مظفر مثل همیشه گفت پس دیگه مبارکه همگی کف بزنید ❤️


همه حرفها زده شده بود رضایت همه جلب شد بعد به خواسته آنا طَبق ها روی میز بزرگی قرار گرفتن اول از همه انگشتر جواهری که محمود با سلیقه خودش برام خریده بود توسط خود محمود در دستم رفت وهمه فامیل هم با کِل کشیدن و دست زدن مال برای همیشه مال هم شدیم بعد آنا با چادری که برسر داشت نزدیک ما اومد روشو کمی محکم کرد و کنار منو محمود ایستاد و‌گفت امروز روز آرزوهای من بود ببخشید که من جلو اومدم بعد با خنده گفت تو رو خدا نگید مادر شوهر بازی درمیارم هنوز حرفش تو‌دهنش بود که دخترا با آواز خواندن گفتن (مادر شوهر بیداری داری عروس میاری )
بعد همه خندیدن آنا گفت هیچ وقت مثل این شب و‌مثل الان بیدارو هوشیار نبودم بعد گفت آقا مظفر بیا و مثل همیشه کمکم کن مظفر اول طبق پارچه ها رو آورد فرخ خواهر بزرگ محمود پارچه های رنگارنگ گیپور و ساتن رو از تو طبق خارج میکرد و آنا با ذوق میگفت کف بزنید و‌پارچه رو روی دوشم می انداخت و همه دست میزدن .
باور کنید شونه هام از سنگینی پارچه ها سنگین شده بود ..(زمان ما خریدار های لباس کهنه تو کوچه ها فریاد میزد کت شلواریه ! لباس کهنه میخریم ….)
باز شیطنت دخترها شروع شد همه میگفتن ایرانتاج برو‌کوچه داد بزن کت شلواریه ،،،و‌خنده همه بلند میشد بعد از اینکه پارچه ها رو‌جمع کردن شونه هام سبک شدن بعد کفشها و صندلها رو میچرخوندن و قر میدادن میگفتن اینم کفشای عروس یالا زود باش بپوش ،سینی میوه هارو دور چرخوندن و با دل پاکشون میگفتن این میوه ها شگون داره همه بزارید تو کیف هاتون ببرید بخورید مراد و حاجت بگیرین و لباس زیر ها خیلی یواشکی به اتاق برده شد بعد رسید به سرویس های طلایی که محمود سنگ تمام گذاشته بود اولین سرویس طلا برلیان بود که با سنگ یشمی تداخل داشت توسط محمود به گردنم آویخته شد بعد یک سرویس آنا از طرف بابای محمود داد بعد فرخ و ماهرخ سرویس هاشون رو باز کردن به سمت مهمونها گرفتن نشون دادن و به من هدیه دادن
من اونروز حسابی از طرف محمود و آنا سورپرایز شدم و‌بعد ازاینکه هدایا تموم شد نوبت نواختن مطربها شد❤️


مطرب ها شروع کردن به نواختن‌ ! یکنفر تنبک میزد و‌ یکنفر دیگه هم ویلون میزد اما بقدری این دو نفرقشنگ میزدن که انگار یک ارکستر آنچنانی اونجادعوت بود.
همه پسرهای جوان طایفه ما با شنیدن صدای ارکستر وسط مجلس پریدن و شروع به رقصیدن کردن
قاسم و احمد که الهی قربونشون برم با کت شلوارهای تنشون ‌برای من انگار که میون همه فامیل می درخشیدن
اونها هم وسط اومدن در حال رقص بودن که آتا اومد وسط و‌دسته اسکناس پنج تومنی رو برسرشون ریخت اونشب آتا چندین دسته پول رو تا شب بر سر همه میریخت بچه ها در فکر جمع کردن پول بودن و هر بزرگی که کمی رو داشت از پولها جمع میکردو با لبخند میگفت این پول شگون داره .بلاخره نوبت به محمود رسید همه بسمتش اومدن و با زور بلندش کردن اونم قسم میخورد بخدا بلد نیستم اما کشیدن محمود به وسط مجلس ادامه داشت بزور تا وسط بردنش و آهنگ بابا کرم برای محمود بیچاره نواخته شد من از خنده روده بر شده بودم محمود که کم مونده بود کتش از تنش بیرون بیاد با اصرار دستهاشو باز کردن یهویه رقص قشنگی کرد که خدا میدونه
بعد همه گفتن عه تو که بلد نبودی چی شد پس ؟و همه براش دست میزدن
کم کم رقاصه خانم هم وارد مجلس شد اما آتا خوشش نمی اومد اون خانم برای مردها برقصه به عزیز گفت خانماها رو ببر تو‌سالن
بزار همه راحت باشن و نوازنده ها هم پشت پرده ایی که بین خانمها و نوازنده ها کشیده شده بود برای خانوما می نواختن
یهو دیدم آنا چادرش رو برداشته بود و بسمتم می اومدگفت ماه عروس پاشو برقص که عروس برقصه ارزونی میشه …(ایکاش آنا این روزهارو هم می دید )
بلاخره نوبت هنر نمایی منم رسید
اول میخواستم با موهام برقصم و هی سرم رو اینور اونور میچرخوندم
آنا همینطور که نگاهم میکرد گفت قربون قدو بالای قشنگت بشم بعدشروع کردم به دور زدن تو اتاق و حسابی هنر نمایی کردم وسط رقصم‌بود‌که آنا به فرخ گفت دخترم جان من ،برو محمود رو‌صدا کن بیاد به عروسم شاباش بده فرخ هم بسرعت برق و باد رفت و محمود رو آورد.من به رقصم ادامه دادم و محمود هم دسته پولی از جیبش بیرون آورد و همه رو بر سرم می ریخت و همه میگفتن دوماد باید برقصه محمود هم از خدا خواسته وسط افتاد و‌اونشب اون رقص بهترین خاطره زندگی من شد ❤️
 


عزیز با دیدن رقصم یهو‌ احساساتی شد وگریه اش گرفت
حالا مادرم قمر که واقعا اسمش برازنده اش بود ودر میان مجلس مثل ماه می درخشید دلش برای دختر دُردانه اش لرزید و سریع بسمتم اومد وگفت؛عزیز دل مادر الهی خوشبخت بشی
بغلش کردم گرمی وجودش بهم آرامش میداد گفتم وا عزیز جان چیه چرا گریه میکنی ؟
با بغض و اشک گفت جیگر گوشه آدم رو تو‌روز روشن می دزدن میبرن آدمم نمیتونه حرفی بزنه ،و هی گریه میکرد بعد با ناله دلسوزانه گفت
ای خدا ! چطوری تحمل کنم ،بعدها !که هر ثانیه جلو چشمام نبینمت !آروم دم گوش عزیز گفتم
منهم مثل خودتم غصه نخور کسی ایرانتاج رو نمیتونه جایی ببره بعد اشکاشو با دستم پاک کردم وگفتم عزیز بجان آتا قول میدم تا لحظه مرگم کنارت میمونم حالا گریه نکن بعد وقتی سرم رو بالا گرفتم دیدم ای وای شده حکایت فیلم هندی همه مهمونها هم داشتن گریه میکردن بعد زنداییم گفت اه قمر خانم کوفتمون کردی مگر امشب شب عروسیه ؟
حالا مگه میخواد جایی بره که اینطوری میکنی ؟
از اون طرف آنا با گریه اش پوست دلم رو کَند و روبه عزیز گفت پس من چی بگم قمر خانم من !!!من دل ندارم !! حالا دیگه باید در فراق دو‌نفر ناله کنم الان شدن دو‌نفر ..و من آنا رو آروم کردم و گفتم آنا جانیم من نمیزارم تنها بمونی بخدا قسم میام پیشت …تند تند میام ..خوبه ؟
خلاصه که شب هممون رو این دو مادر خراب کردن و من بعدها فهمیدم که یک مادر چه احساسی نسبت به بچه اش داره و فهمیدم که این اشکها فقط میتونه از چشم یک مادر دلسوز جاری بشه .بعد از اشک مادر رقاص سر مهمونها رو گرم میکرد عادتی که اون خانم داشت این بود که بالای ده بار لباس عوض کرد و می اومد هنر نمایی میکردو میرفت اونشب پول خوبی به جیب زد
موقع شام اشرف و طیبه و مظفر همگی مشغول چیدن میزی از غذاهای رنگی رنگی شدند برای کسی تعجبی نداشت که آتا اونطور میز بچینه چون در خانه پدری من عادی بود .مهمانها بسمت میز دعوت شدن و‌در لحظه ایی قیافه بره ایی که به دستور آتام با دهنی پر از جعفری روی میز نشسته بود مبدل به اسکلتی نیم خورده در اومد مظفر منو صدا زد گفت خانم جان گفتم جانم
گفت محمود آقا گفتن ما می تونیم باهم شام بخوریم ؟ گفتم کار خودته مظفر از عزیز اجاره بگیر
میترسم آتا ناراحت بشه ! با چرب زبونیه مظفر اون شب اولین شامم رو در کنار عشقم خوردم
محمود تو صورتم نگاه میکرد و‌میگفت ایرانتاج من چکار کردی با خودت که انقدر قشنگتر شدی ؟ گفتم هیچی موهامو بقول عزیزم لول لول کردم و یک کرم بصورتم مالیدم گفتم پس چرا امشب شکل قرص ماه شدی گفتم زیادی لوسم نکن که جنبه ندارم❤️

گفتم اونوقت خودت هم نمیتونی از پس من بربیای
محمود به حرفم خندیدبعد من گفتم ماه دوماد تو چطور انقدر خوشتیپ شدی تو چه کردی ؟
گفت من اون کرم هم بصورتم نمالیدم و موهامم لول لول نکردم .از ته دلم به حرفش خندیدم اونشب شمسی خانم هم میخواست خودی نشون بده و با مهلقا شروع به رقصیدن کرد بعد تند تند میگفت انشاالله که منهم بزودی عروسم رو میبرم مهلقا خیلی مظلوم بود من دلم براش می سوخت بلاخره شام که خورده شد کم کم مهمونهای ما آماده رفتن شدن همشون از محمود خوششون اومد بود و برام آرزوی خوشبختی کردند و رفتند اما مهمانهای محمود میخواستن شبانه برگردندبه تبریز که آتا جلوشون رو گرفت و گفت یعنی ما دو‌دست رختخواب نداریم که شما خستگیتون رو در کنید ؟افتخار بدید امشب رو در کنار ما بد بگذرونیدو‌فردا به امید خدا به شهر تبریز برگردین ،همشون با خجالت گفتن هرچی محمود آقا بگه .عمارت پدری آنقدر بزرگ بود که میتونستن همشون براحتی استراحت کنن .اونشب همه مهمونهای محمود خونه ما موندند.من به اتاقم رفتم موهامو شونه زدم و لباسهای خونه رو پوشیدم یهو از ته دلم گفتم آخییی راحت شدم ،بعد مظفر صدام زد خانم جان گفتم بله
گفت یک لحظه بیا ،وقتی رفتم پیشش گفت محمود آقا گفتن لباس گرمی بپوش بیا تو باغ یک کم با هم صحبت کنیم .من مکثی کردم و گفتم
بزار به عزیزبگم بعد ،چون واقعا هنوزم از آتا می ترسیدم
مظفرگفت باشه پس خبرم کن ،با تردید ضربه ای به دراتاق عزیز زدم و گفتم عزیز جان اشکال نداره من با محمود تو باغ بشینم و تعریف کنم ؟
گفت نزار آتا بفهمه که از این قرتی بازیا خوشش نمیاد زود برو با مظفر هم برو !
خوشحال داشتم به سمت اتاقم میرفتم که گفت درضمن ! بهش بگو زودتر تکلیف تورو روشن کنه
میشه چی هرروز بره و بیاد آتا هم خوشش نمیاد
از خدا خواسته لبخندی زدم گفتم عزیز جان منکه از خدامه عزیز گوشه لبشو با دندونش گرفت و گفت اِوا خدا مرگم بده بیشرف …و هردو خندیدیم
برای آماده شدن و رفتن به باغ ذوقمرگ شده بودم آخه ممکن بود دیگه از این فرصتها گیرم نیاد
مظفر رو صدا زدم گفتم بگو محمود بیاد در گوشه دنج باغ نشستم که نور ضعیفی از لامپ دیده میشد
محمود هم تیشرت و شلوار راحت پوشیده بود
بیچاره مظفر گفت خانم من سردم میشه خیلی هم خسته ام من میرم بخوابم اما تو به خانم بزرگ بگو منهم پیشتون بودم ،محمود که با خندیدنش چالی روگوشه لپش نمایان میشد گفت برو خیالت راحت
در ضمن!!! مظفر تو مال منی ها اینو فراموش نکن‌❤️


مظفر خندید و گفت یعنی عقدم میکنی؟محمود گفت نه جانم تو رو صیغه میکنم آخه خودم زن دارم
ایناهاش بغلم نشسته هردوشون خندیدن بعد مظفر رفت .محمود برای اولین بار دستای گرمشو تو دستام گذاشت بی اختیار قلبم مثل یک گنجشنک می تپید خجالت میکشیدم
فکر میکردم دارم کار خلافی انجام میدم محمو‌د آروم دست چپم رو بالا آورد و انگشتر توی دستم رو بوسید گفت قربون دستهای قشنگت برم که چقدر این انگشتر بهش میاد با خجالت گفتم وای محمود حرفهای زن و شوهری بهم نزن اه
حرف معمولی بزن یهو قهقه ی بلندی سر داد
گفت وای خداااا زن و شوهری چیه ؟گفتم وای یواشتر بخندآتام میفهمه ،گفت آخه کجای حرفم زن و‌شوهری بود دختر!گفتم ول کن محمود از آینده بگو ازاینکه ما کجا میخواهیم زندگی کنیم ؟ تو‌چکار میکنی من چی کنم ؟ محمود گفت تاج سرم من بعد از اینکه از اینجا برم خونه زندگی آنا رو براش کاملا امکاناتش رو‌ فراهم میکنم و‌یک حساب بانکی براش باز میکنم که هیچ وقت لنگ پول نباشه اما تو هم باید یه چیزی رو بدونی
گفتم چی ؟ گفت من دو خواهر دارم که باید اونها رو آبرو مندانه از خونه خودمون به خونه بخت بفرستم مبادا حسادت کنی بگی نکن و از این حرفا!!!
گفتم بنظرت من همچین آدمی هستم ؟
گفت نه اما باید بهت میگفتم
یک لحظه سکوت بینمون برقرار شد محمود گفت هان چی شد ؟ ناراحت شدی ؟گفتم محمود من بعد از ازدواجمون خونه آنا رو بهش برمیگردونم اینکار رو هم فقط بخاطر دل آتا کردم خودت میدونی اونهم یک پدره اما دیگه بعد از ازدواج بمن سخت نمیگیره
محمود با تعجب گفت چرا اینکارو میکنی گفتم چون
من میدونم که آدمها وقتی بزرگتر میشن وابستگیشون به خونه و زندگیشون بیشتر میشه دلم نمیخواد آنا ناراحت بشه و فکر کنه من اومدم که همه دارو ندارش رو بگیرم ،خونه که مهم نیس من دارم پسر دسته گلش رو ازش میگیرم بعد رو کردم به محمود و گفتم بخدا اگر آتا قبول میکرد منهم می اومدم تبریز زندگی میکردم آخه چه اشکالی داره زادگاه مادریمه،شهرمه ،من اونجا عاشق شدم وتورو پیدا کردم اما چه کنم که آتا حساسه دلم نمیخواد دلش بشکنه محمود از ذوقش یک‌دستش رو دور شونه ام حلقه کرد فشار محکمی به بازوم داد و گفت دختر تو از کی تا حالا انقدر عاقل شدی که من نفهمیدم
گفتم پاشو برو تو اتاق که آخر سر منو به باد میدی برو خدا خیرت بده بعد گفت نه دیگه بیا از آینده بگیم از زندگی مشترکمون بگو چیکار کنیم
مثلا داشت ادای منو در می اورد ❤️


گفتم باشه منم از آینده میگم اگر تو مایل باشی منهم میخوام یه کاری راه اندازی کنم و برای خودم مستقل باشم گفت تو چه نیازی به پول داری وقتی من هستم !
من که مثل کوه پشتتم !گفتم اصلا حرفش رو نزن من باید کار داشته باشم میفهمی ! من خون آتا تو رگهامه
محمود یه کم سکوت کرد بعد گفت باشه تسلیم ! اگر در محیطی کاملا زنانه باشه اشکال نداره اما من نه از تو پول میخوام نه احتیاج دارم اما تو انقدر ماشالا رو داری که من پیش تو کم میارم ،بعد خندید
دیگه اونشب از همه جا گفتیم خندیدیم دلم نمیخواست اون ساعتها تموم بشن اما دو ساعت گذشت که گفتم دیگه برم بخوابم تا عزیز متوجه دیر کردنم نشده محمود هم گفت امیدوارم که منهم امروز به تمامی خواسته های تو وپدرت پاسخ خوبی داده باشم ،گفتم آره ممنونم رو سفیدم کردی یهو محمود با حالت التماس گفت؛ ایرانتاج جان من زیاد نمیتونم صبر کنم سعی کن زودتر بریم سر خونه زندگیمون، بریم و زندگی مشترک دونفره مون رو شروع کنیم
من هم گفتم حالا بزار ببینیم چه سرنوشتی در انتظارمونه !!!فردای اونروز مهمونها به تبریز برگشتن و آنا موقع خدا حافظی به عزیز گفت تو رو خدا زیاد نزاری این بچه ها دور ازهم باشن بگذارید برن سر خونه و زندگیشون ما هم آمادگی هر کاری رو داریم. بعد همه از آتا و عزیز تشکر کردن و به شهرشون برگشتن .روزها از پی هم میگذشتن محمود همونطور که گفته بود بفکر آنا و خواهرهاش بود که جایگاهی راحت داشته باشن و به دنبال پولی برای خودمون بود که بتونیم خونه کوچکی حوالی عمارت خریداری کنیم چون من از اول عمرم مستاجری نکرده بودم آتا میگفت یک جوان باید پنجاه متر خونه داشته باشه اما مستأجر نباشه
آتا اخلاقش خاص بود ثروت فراوانی داست اما هیچ وقت در وحله اول به کسی مال مفت نمیداد و محمود هم از این موضوع مثتسنا نبود
سه ماه از نامزدی من گذشت تو این مدت محمود دوبار فقط به تهران آمد سخت مشغول کار بود تا بتونه از پس خواسته های آتا بربیاد عزیز به دنبال جهیزیه برای من بود و دوست داشت که بهترینهارو برای منو مهلقا بخره،
شمسی خانم هم که دیگه امان عزیز رو بریده بودبعد از چهار ماه از نامزدی من شمسی خانم با خانواده و اهل و عیالش بخواستگاری مهلقا اومدن محسن پسر شمسی خانم‌ هم پسر خوب و قابلی بود 


محسن وپدرش ملاک بودند زمین زیاد داشتن اونها هم در نزدیکی ماخونه داشتن البته که خونه چه عرض کنم عمارتی شیکتر از عمارت ما
مهلقا هم از محسن بدش نمی اومد اما هیچ وقت عاشق نشد سنتی ازدواج کرد روزیکه قرار بود خانواده محسن به خواستگاری مهلقا بیان مشخص شد اونروز شمسی خانم انگار برگ برنده ایی در دستش داشت که بلاخره موفق شده بود بخونه ما رسما راه پیدا کنه،عزیز تمام کارهایی رو که برای من انجام داده بود برای مهلقا هم انجام داد و دلش نمیخواست که بین منو خواهرم فرقی باشه حاج رسول پدر محسن که مرد سرشناس و‌معتبری در تهران بود از قبل آتا رو‌میشناخت و از این وصلت خیلی راضی بود آدم خوب و مهربونی بود
آتا خانواده اشون رو کاملا می شناخت همش میگفت اگر این پسر قسمت مهلقا بشه خیالم راحته که دو تا دخترام خوشبخت میشن ،اونروز قرار بود ساعت چهار برای صحبت خصوصی با آتا و آشنایی با ما به خونمون بیان همه چی بخوبی پیش رفت ومنهم همراه با مهلقا به خیاطی رفتم و لباسی برای اونشب دوختم آتا به محمود تلفن زد و گفت که تو هم برای این روز به تهران بیا چون تو هم جزیی از خانواده ما هستی محمود بخاطر آتا پذیرفت و در مجلس اونروز حضور پیدا کرد .یادمه اونروز منو مهلقا خیلی لباسهای شیکی به تن داشتیم و‌هر دومون چیزی از هم کم نداشتیم عصر همه منتظر اومدن خانواده محسن بودن که زنگ در به صدا در اومد مظفر طِبق معمول در رو بازکرد من از دور محمود رو دیدم یک سبد گل بزرگ‌ خریده بود و با کت و‌شلوارو کراوات شیکی که بر تن داشت حسابی زیبا شده بود مظفر سبد گل رو از دستش گرفت و حرف زنان تا جلو عمارت همراهیش کرد
منکه تا جلو بالکن به استقبالش رفته بودم سلام کردم محمود دستش رو دراز کرد و بهم دست داد بعد فشار کوچکی به دستم داد گفت سلام فرشته قشنگم تو رو با عروس اشتباه نگیرن که من دق میکنم ! خنده ایی از ته دل با تمام وجودم کردم و گفتم نه نترس این قلب صاحبی داره و صاحب اول و آخرش خودتی
محمود لبخندی زد و هردو با هم وارد سالن شدیم
عزیز و آتا خوش امدی به محمود گفتن و از اینکه با اون همه کاری که داشت ولی تا تهران اومده بود ازش تشکر کردن عزیز با خوشحالی گفت ماشاالله به دوماد بزرگم که انقدر خوش قول و با معرفته سر ساعت و قبل اومدن مهمونها به خونمون اومده
بلاخره راس ساعت چهار هم شمسی خانم با سه دختر و دو پسرش و همسرش وارد خونمون شدن
با ورودشون مظفر اونهارو‌تا جلو در عمارت همراهی کرد اما در کمال نا باوری ،خیلی چیزی برای مهلقا بعنوان خواستگاری نیاورده بودن

عزیز با دیدنشون و‌دست خالیشون خیلی ناراحت شد گفت اینها باید با اینهمه ثروت دسته گلی بزرگتر با خودشون می آوردن و حداقل رسم و رسومات رو بجا می آوردن من همونجا به محمود بالیدم که با اینکه پدر نداشت چقدر منو جلو آتا و عزیزسرفراز کردن .از خصوصیات محسن بگم که پسری بود متکی به پدر که با پول پدرش به همه جا رسیده بود
برای بدست آوردن مال مثل محمود زحمتی نکشیده بود و همه چیز از طرف پدرش براش مهیا بود
شمسی خانم هم که خیلی اهل پُز دادن بود فقط میخواست که از عزیز تو هیچ مرحله ایی جا نمونه و‌فقط حرف این و اون رو میزد سه تا دخترای شمسی خانم هم در سن کم ازدواج کرده بودن وهنوز بچه نداشتن حاج رسول اونروز بعد از اینکه خوش و بش هاشو با آتا کرده بود بلاخره سر صحبت رو باز کرد و
گفت ؛والا انقدر شمسی از خوبی دختر خانم شما گفته که منهم مشتاق بودم این وصلت هرچه زودتر سر بگیره حالا بدون هیچی رو دربایستی شما شرایط خودتون رو بگین تا ما هم اطاعت کنیم آتا هم گفت والا به عنوان مهریه باید ملکی رو پشت قباله مهلقا بندازین و هرچیزی هم طبق شئونات خانواده ها انجام بشه من دیگه حرفی ندارم حاج رسول گفت من یک زمین در همین شمیران دارم که سیصد متره اونو به دختر خانم شما که عروس گلم میشه هدیه میکنم و در مورد بقیه چیزها هم به وقتش با هم صحبت مبکنیم
دیگه از نظر آتا حرفی نمونده بود که شمسی خانم گفت پس کف بزنید مبارکه ..
محسن که نسبتا قد کوتاه ولی صورت با نمکی داشت بلند شد و از جیبش کتش یک جعبه کوچک بیرون آورد و با اجازه گرفتن از آتا حلقه طلایی نسبتا ظریف رو در دست مهلقا کرد .
وقتی انگشتر رو دست مهلقا کرد عزیز یواشکی دم گوشم گفت یعنی چی ؟چرا اینا اینطورین ؟ با اینهمه ثروت این چه حلقه اییه ! بعد تو چشم من نگاه وکردو گفت الهی قربون محمود بشم من ،با اینکه ما درحقش جفا کردیم اما بهترین چیزا رو برای تو آورد
بعد با یه حالت خاصی گفت قربون حرفای قدیمیا برم خوب حرفایی میزدن اصلا چشم
همون چشم اوله !!! گفتم یعنی چی عزیز ؟
گفت یعنی هرچیزی اولیش خوبه
بعد با نگاهش شمسی رو حالی که که این رسم وسیله آوردن برای عروس نیس
بعد گفت بیچاره آنا ؛دیدی برای تو چیکار کرده بود
من از خوشحالیم رو ابرا بودم همون موقع دلم برای چهره معصوم و مظلوم آنا تنگ شد
در کل خانواده محسن با اینکه خیلی پولدار بودن اما اهل بریز و بپاش نبودن❤️

 و همین عزیز رو ناراحت میکرد.مهلقا طفلک اهل گلایه نبود هیچوقت هم
بخاطر این چیزها زندگی رو سخت نمیگرفت همون روز خواستگاری حاج رسول گفت فقط یه شرط دارم کاری کنید که من هرچه زودتر عروسم رو بخونمون ببرم همون موقع آتا رو کرد به محمود و گفت اول ایشون باید عروسشو ببره بعد پسر شما،خلاصه که مراسم صحبت کنون مهلقابه همین سادگی تموم‌شد‌
آتا معتقد بود که هیچ وقت دختر بزرگتر نباید بمونه تو خونه و‌دختر کوچکتر ازدواج کنه
وقتی شمسی خانم رفت و خودمون تنها شدیم محمود به آتا گفت آقای غفوری من پولی آماده کردم که طبق فرمایش شما یه خونه کوچک تو همین منطقه شمرون خریداری کنم ضمن اینکه وظایف دیگه ام رو خودم انجامش میدم آتا دستی به صورتش کشیدو گفت آه محمود از تو خاطرم جمه ولی به مردونگی و عُرضه محسن شک دارم چون که متکی به پدرشه البته مهم نیست که یک پدر کمک فرزندش کنه ولی این مهمه که اون فرزند میتونه ادامه بده یا نه ؟ محمود هم با سیاست خاص خودش که واقعا قابل تحسین بود گفت؛ اول اینکه من میخوام به شمااز این به بعد بگم پدر جان چون جای پدرم هستین بعد هم من در حدی نیستم که بخوام راجع به محسن صحبت کنم ،آتا محمود رو تحسین کرد. بعد محمود گفت پس با اجازتون منو شما و ایرانتاج بریم ویه خونه همین اطراف پیدا کنیم از فردای اونروز من و محمود دنبال خونه میگشتیم آتا گفت هر وقت خونه مورد نظر رو پسندیدین بیایید منو با خودتون ببرید .
هر (بنگاهی که همون املاک الانه )میرفتیم میگفتن سمت عزیز خونه کوچیک پیدا نمیشه خیلی گشتیم بلاخره یه خونه سه اتاقه بزرگ نزدیک تجریش پیدا کردیم و آتا رو خبر کردیم تا بیا و‌خونمون رو ببینه آتا چون خونه خودش رو میدید خونه منو نپسندید اما گفت چه کنم که چاره ندارم و با محمود رفتن بنگاه برای معامله .همونجا محمود گفت با اجازه شما من میخوام این خونرو بنام ایرانتاج کنم آتا گفت نه اینکارو نکن بنام خودت بخر بعد به محمود وگفت خانه پدریت رو هم بنام مادرت کن منو محمود تعجب کردیم من گفتم آتا چرا؟چرا این تصمیم رو گرفتی گفت چون مادر محمود زمین رو به تو تقدیم کرد پس نیازی نیس محل سکونت مادرش رو به تو بده از خوشحالیم دستم رو دور گردن آتا انداختم و بوس محمکی از لُپش کردم و گفتم الهی قربون اون دل بزرگت بشم من ❤️


محمود اونروز خونه کوچیک و قشنگمون رو قولنامه کردیک خونه سه اتاقه که هر اتاقش به ترتیب بیست متر ،پانزده متر ،و دوازده متر بود و خوبیش این بود که تخلیه بود و ما میتونستیم هرچه زودتر عروسیمون رو‌بگیریم آتا میگفت یک کم به ما دور میشی اما عیب نداره ایرانتاج میدونم که تو و شوهرت موفق میشین و نزدیک خونه خودمون میای
عزیز از اون روز به بعد شروع کرد به جهیزیه گرفتن برای من …آتا دوست داشت بهترین وسایلهارو‌برای من بگیره و همین کارم کرد عزیز میگفت اتاق کوچکتره رو سنتی درست میکنم عروسیم در زمستان برگزار میشد عزیز هم گفت باید تو اون اتاق برات یک‌کرسی بزارم و‌علاالدین تهیه کنم که اگر برات مهمان آمد جای گرم داشته باشی. در اتاق بزرگتر پذیرایی درست میکنم که در آن مبل و ناهار خوری بزارم و در اتاق دیگر وسیله خوابت رو‌میچینم مطبخ هم که کوچک بود باید طوری می چید که بتونه همه چیز برام تهیه کنه گاز و یخچال که کمتر کسی داشت رو برام خریدن منتهی گاز رو‌میزی سه شعله بود که عزیز میگفت برات کافیه و انقدر دیگ های مسی سایز به سایز خرید که خدا میدونه اون موقع مس خیلی طرفدار داشت و هر چه مس بیشتر بود بقول جوونای الان با کلاستر بود فرشهای دست بافت و‌ریز بافت تبریز که انگار نقاشی شده بودن توسط آتا خریداری شد وهمه چیز به نحو احسن اجرا شد وروز عروسی منهم مشخص شد
آنا به محمود گفته بود که چون ما تبریز هستیم خودت با ایرانتاج برو و خریداتو انجام بده
به محمود گفتم خودت رو برای عقد به زحمت ننداز نمیخواد دیگه طلا بخری اما محمود گفت نه نباید برای تو کم و کسری بزارم باید خودم رو
به آتا ثابت کنم،منو محمود برای خرید لباس عروس
به خیابان بیست و پنج شهریور قدیم رفتیم در اونجا بوتیک های زیادی بود که لباس عروس میفروختن و
عزیز میگفت لباس عروست باید آستین کوتاه سر خود باشه و باید دستکش ساق بلند بپوشی و‌روی شانه ات خز بلندی بندازی و من تحت فرمان عزیز همین مدل لباس رو خریدم آینه شعمدانم‌ بسیار شیک‌بود‌از نقره بود و محمودهم حسابی برام خرید کرد❤️
 


ما برای هرکاری مراسمی داشتیم جهیزیه ام رو که بردن من نباید همراه بزرگترا میرفتم جهیزیه باید با نظر بزرگای فامیل چیده میشد منهم تند تند به مهلقا میگفتم که چی رو کجابزارین بعد مراسم اصلاح کنون هم در خونه انجام میشد و اونروزیه خانم مشاطه دعوت شد ومهمونهای زیادی دعوت شدن و بلاخره صورتم اصلاح شد، کلی صورتم بعد از اصلاح قشنگ شد آنا و خواهرهای محمود هم یکروز جلوتر از عروسی به خونمون اومدن و در اتاق مهمان که سری قبل توضیح دادم موندن و‌بلاخره روز عروسی من فرا رسید اونروز صبح احساس میکردم که حالا که دارم از خونه پدریم میرم انگار که میخواستم از این دنیا برم
خیلی ناراحت بودم اما میخواستم به روی خودم نیارم مامان دوست داشت که عفت خانم منو درست کنه اما از شانس بدم عفت خانم به مسافرت رفته بود و‌من به یک آرایشگاه ناشناس رفتم با اینکه بدهم درست نکرده بود اما ته دلم از آرایشم راضی نبود با تاجی که از گل های مصنوعی درست شده بود و لباس عروس خیلی شیکم خیلی قشنگ شده بودم تورو تاج رو روی سرم قرار داد باور کنید یک خط چشم ساده برام کشید و رژ لب کم رنگ برام زد وگفت تو نیاز به آرایش نداری امانمیدونم چرااز دستش عصبانی بودم که چرا منو خوب درست نکرد اما اون خانم گفت دخترم آرایش آدمهای پولدار رو جلو چشمت تجسم کن ؛مثلا همین فرح زن شاه همیشه ساده اما قشنگه …تو دلم گفتم عیب نداره اینکه منو ساده درست کرده هرچه هم اعتراض کنم بجایی نمیرسم پس بهتره روزم رو خراب نکنم محمود با حاج قربان به دنبالم اومدن و‌من با کفشهای نوک تیز پاشنه میخی و لباس عروس زیبام خیلی قشنگ بنظر میرسیدم
محمود دسته گل قشنگی به دستش بود جلوم اومد و با شوخی گفت تقدیم به همسر مهربانم ..بعد گفت ایرانتاج یه سیلی به صورتم بزن تا بفهمم که خواب نمیبینم
منهم گوشه دستم رو به صورتش زدم گفتم نترس خواب نیستی هردو مون عقب نشستیم و حاج قربان مارو بسمت عمارت میبرد عمارتی که دیگه من به اونجا تعلق نداشتم و باید در خانه سه اتاقه خودم زندگیم رو شروع میکردم با وردمون به عمارت همه دست میزدن و کِل میکشیدن یهو چشمم به عزیز افتاد که اشکاشو با پشت دستش مثل بچه ها پاک میکرد و آتا بغلم کردو گفت سفید بخت بشی دخترم
مهلقا هم در گوشه ای از عمارت با محسن برام دست میزدو شادی میکردو برادرهام هم شادی میکردن انگار بغضی گلومو گرفت ،حالا جدا شدن از خانواده خیلی برایم سخت شده بود❤️

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : irantaj
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 2.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 2.0   از  5 (1 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

سومین حرف کلمه kchibd چیست?