ایرانتاج 8 - اینفو
طالع بینی

ایرانتاج 8


عزیز گفت یالا ایرانتاج حاج قربان رو بفرست دنبال مهلقا که دیگه دارم میمیرم .دلم میخواست خودم با حاج قربان برم اما مهمون داشتم
تنها چیزی که به عقلم رسید این بود که مظفر رو بفرستم چون فقط اون میتونست راز دار خانواده ما باشه واگر هم اتفاقی افتاده بود به کسی چیزی نمی گفت ،مظفر رو صدا زدم گفتم همین الان برو خونه مهلقا و با حاج قربان هم نرو ببین چه خبر شده .عمارت شمسی بما نزدیک بود گفتم دست خالی و بدون خبر نیا فقط ‌و فقط هرچی شد بخودم بگو ! از باجه تلفن عمومی زنگ بزن به خونه ،خودم کنار تلفن میشینم تا تو خبر بدی برو ببین چه خبر شده ! مظفر گفت چشم خانم جان‌و بسرعت از جلو‌چشمام دور شد هوا بهاری بود پنجره باز بودیک چشمم به در بود یه چشمم به تلفن ،نیمساعت گذشت تلفن زنگ خورد مظفر با مِن و مِن گفت خانم من در زدم مستخدم درو باز کرد بدون هیج تعللی وارد خونه خانم کوچیک شدم در ساختمان خودشو زدم در که باز شد از دیدن صورت خانم یکه خوردم صورتش کبود بود
من تا شنیدم هینی کشیدم گفتم خدا مرگم بده چرا ؟ گفت خانم کوچیک دستمو گرفت برد تو ساختمان بعدم گفت فقط این راز رو به شما بگم اما به عزیز و آتاحرفی نزنم تا خود شما فکری بکنید
گفتم زودتر بگو‌مظفر جان به لب شدم گفت خانم کوچیک دیروز پیشنهاد داده که از اون خونه برن و جای دیگه ایی زندگی کنن اما شمسی خانم آنچنان سیلی زیر گوش خانم زده که جای انگشتاش تو صورت خانم مونده و کبود شده بود بعد آقا محسن وقتی فهمیده دعوای سختی بین خودش و مادرش افتاده
اما خانم کوچیک گفت بگو‌ایرانتاج امروز آبروم رو جلو فامیل بخر تا فردا جمع کنم بیام خونه آتا
من اشکم میخواست سرازیر بشه اما خودمو نگهداشتم و با نوک انگشت سبابه ام هی مانع ریزشش میشدم گفتم مظفر فقط بیا بگو یه سفر یهویی با شمسی و خانواده داشتن و رفتن مسافرت !!مظفر چَشمی گفت و تلفن رو قطع کرد بعد از نیمساعت مظفر بخونه اومد عزیز هراسون جلوش دوید و گفت چی شد مظفر بگو که دارم دیوونه میشم مظفر هم دروغ اجباری منو به عزیز گفت عزیز نگاهی بهش کردو گفت تو روخدا راست میگی مظفر؟ بیچاره مظفر نگاهی بمن کردوگفت بله خانم دروغم چیه من جلو دویدم و گفتم مظفر چه دروغی داره بگه بیچاره ،
عزیز گفت زن احمق حالا وقت مسافرته ؟ بچه منو برداشتی بردی که چی
گفتم عزیز جان بزار خوش باشن چکار داری .عزیز گفت امان از دست شمسی ،خدایا بچمو از اون خونه نجات بده
همه مهمونها سراغ مهلقا رو میگرفتن وما هم میگفتیم مسافرته ، مهمونی با همه تلخیاش برای من تموم شد اما دل زخمیمو کسی نتونست مرهم باشه ❤️


همه مهمونها که رفتن خودمون تنها شدیم و فقط آنا و دخترا موندن به آنا گفتم حاضر بشو تا بریم خونه خودمون .حاج قربان مارو‌به خونه برد
موقع رفتن عزیز میگفت بابا بزار آنا بمونه با این بنده خدا چکار داری گفتم نه عزیز جان خونه خودم راحتتره هرچند که اونجا متعلق به خودشه ،آنا درطول راه همش قربون صدقه بهزاد میرفت و‌میگفت ایرانتاج انگار یکبار دیگه محمود متولد شده خوشحال بودمنم در ظاهر خوشحالی میکردم اما ته دل من غوغا بود .بخاطر مهلقا ناراحت بودم برای اولین باردلم میخواست فقط صبح بشه تا آنا ودخترا برن خونشون تا حساب شمسی روکف دستش بزاریم دلم نمیخواست آبروی خواهرم بره میخواستم جلو همه آبرو داری کنم
بلاخره فردا صبح شد .محمود برای مادرو خواهرش بلیط هواپیما گرفته بود تا خسته نشن و زودتر به مقصد برسند بعد از رفتن اونها تمام حقیقت ماجرا رو به محمود گفتم کلی ناراحت شد اما گفت تو دخالت نکن بگذار پدر مادرت جلو بیفتن .خلاصه زنگ زدم مظفر گفتم حاج قربان رو بفرست دنبالم
حاج قربان بسرعت رسید ومن به خونه آتا رفتم ، عزیز و آتا از دیدنم جا خوردن گفتن چی شده اول صبحی اومدی اینجا ؟ و من تمام حقیقت رو بهشون گفتم با شنیدن حرفم آتا فریاد زد گُه خورده رو بچه من دست بلند کرده پدرشو در میام عزیز زد‌ تو صورتش گفت دستشو قلم میکنم زده تو‌صورت بچه من! گفتم آرام باشین عزیزای دلم با اینکارها که نمیشه .باید راه حلی پیدا کرد باید بفکر چاره بود تا مهلقا رو‌نجات بدیم آتا کمی فکر کرد گفت اگه من بخوام میتونم براشون خونه هم بخرم اما نمیخرم اون زن خوشحال میشه ،فعلا بچمو میارم اینجا تا تکلیفش رو روشن کنم . گفتم آتا جان من اجازه ندارم بیام اما نگران نباشید خودتون برید و حلش کنید .عزیز و آتا سراسیمه با حاج قربان بسمت خونه مهلقا راه افتادن تمام مدت دلم اونجا بود اما محمود بهم اجازه دخالت نداد .عزیز میگفت باورودمون به خونه مهلقا یکراست به ساختمان خودمهلقا درته باغ عمارت رفتیم با دیدن مهلقا جفتمون گریه کردیم مهلقا دستشو دور گردن آتا انداخت و گفت آتا غلط کردم که به حرفات گوش نکردم واقعا درمونده شدم اینها آدمهای عجیبی هستن آتا گفته بود دیگه یکساعت هم نمیزارم تو این خراب شده بمونی پاشو جمع کن بریم اما با صدای در هممون بخودمون اومدیم شمسی وارد اتاق مهلقا شد سلام کرد منهم گفتم سلام و زهر مار ،گدا گُشنه ی بی صفت دست رو‌دختر من بلند میکنی بهش میخواستم حمله کنم که آتاو‌مهلقا جلومو گرفتن مهلقا گفت عزیززز خودتو با این زن در گیر نکن این زن در حد تو نیست ❤️


شمسی دستشو جلو در گذاشته بود گفته بود من نمیزارم مهلقا از جاش تکون بخوره مگر از روی جنازه من رد بشه باید محسن بیاد تصمیمشو بگیره بعد این دختر هر کجا میخواد بره .آتا رو کرده بود به مهلقا و‌گفته بود ما میریم تا ریخت این زن رو نبینیم محسن که اومد بگو ما میایم دنبالت میبریمت ،عزیز و آتا بخونه برگشتن
من سراسیمه با بچه بغلم جلو راهشون‌ دویدم
گفتم عزیز چی شد پس مهلقا کو ؟
گفت قرار شد بهمون خبر بدند آتا ناراحت یک‌گوشه نشست بهزاد نق میزد وگریه میکرد میدونستم که الان آتا ناراحته زود به اتاق دیگه ای رفتم اما دلشوره داشتم نمیدونستم چرا تو دلم آشوب بود
ساعتها گذشتن خبری از مهلقا نشد آتا گفت ما چرا عقلمون رو دادیم دست اون زنیکه خِرفت
همونجا میموندیم زنگ میزدیم محسن بیاد
عزیز گفت آره والا کاش مونده بودیم
کم کم غروب شد هوا تاریک شد باز هم از مهلقا خبری نشد آتا گفت خودم الان زنگ میزنم
ببینم چیشده چرا آخه خبری نشد عزیز هم باهاش موافق بود .آتا بسمت تلفن رفت قلب منم تند تند میزد بهزاد رو تو‌تخت کوچک کنار اتاق عزیز گذاشته بودم وبه دستان آتا خیره بودم داشت شماره تلفن مهلقا رو میگرفت ،آتا با کلافگی گفت قمرکسی برنمیداره ! عزیز گفت بزن خونه شمسی …
آتا گفت شماره اش رو بگو …عزیز دونه دونه میگفت آتا میگرفت گفت آها زنگ خورد …آتاگفت سلام
من‌با مهلقاکار دارم ! گوشی رو بهش بدید از اونور چیزی بهش گفتن !!! آتا گفت یا صاحب زمان کی ؟ کجا رفتن کدوم بیمارستان …بعد گفت باشه و‌گوشی رو انداخت زمین گفت قمر بدبخت شدیم مهلقا رو بردند بیمارستان ..عزیز پس افتاد منم تمام بدنم میلرزید گفتم چرا ؟ آتا گفت کارگرشون گفت قرص خورده …اشرف رو صدا زدم گفتم سریع زنگ بزن گلنسا بیاد مواظب بهزاد باشه منهم با آتا میرم مواظب عزیز باش تند تند حاضر شدم وبا آتا به سمت بیمارستان براه افتادم تمام طول راه رو آروم آروم گریه میکردم با خودم میگفتم ببین چه فشاری روی خواهرم بوده که قرص خورده
آتا میگفت حاج قربان گاز بده اگه نمیتونی بزار خودم میام می رونم حاج قربان گاز میداداما انگار این راه کش می اومد بلاخره به بیمارستان رسیدیم آتا تا چشمش به محسن افتاد گفت بی غیرت چه کردی با دخترم و سیلی محکمی به گوشش زد شمسی گفت دستت بشکنه چرا پسرمو‌ زدی آتا هـُلی به شمسی داد گفت برو کنار زنیکه گدا گشنه معلوم نیست از کجا به اینجا رسیدی
محسن گفت پدرجان حق داری عصبانی باشی اما به حرف منم گوش بده ! آتا بی تفاوت از کنارش رد شد من بسمت در اتاقی رفتم که داشتن معده مهلقا رو شستشو میدادن❤️


من بسمت در اتاقی رفتم که داشتن معده مهلقا رو شستشو میدادن به پرستاری که از اتاق بیرون اومد گفتم خانم پرستار تو رو به خدا بگین خواهرم چطوره ؟ پرستار گفت نگران نباشین زودبه دادش رسیدیم معده اش رو‌شستشو‌دادیم خطر رفع شده اما خیلی قرص خورده بوده و خیلی گیجه فعلا منتظر باشید.آتا تو سرش میزد میگفت خدا دستی دستی دخترم رو‌بدبخت کردم احمدو قاسم که حالا برای خودشون دو نوجوان رعنا شده بودن به بیمارستان اومدن قاسم گفت آتا به عزیز تلفن بزن داره از دست میره ،من زود گفتم من میرم میزنم و سریع به سمت تلفن عمومی ته سالن رفتم سکه دوزاری رو از توی کیفم بیرون آوردم انداختم تو قلک تلفن دستام میلرزید شماره خونه رو گرفتم صدای گریه عزیز رو میشنیدم گفتم اشرف گوشی رو بده عزیز
و عزیز ناله کنان گفت ایرانتاج جان بهزاد بگو‌که زنده اس !!!گفتم عزیز بجان آتا بجان بهزاد زنده اس نگران نباش حالش هم خوبه !!! یهو عزیز با فریاد گفت یا ابوالفضل دخترمو بخودت سپردم وسلامتیشو از تو میخوام گفتم والله حالش خوبه ،
گفتم والا من انقدر سرگرم شدم که یادم رفت تو منتظری !عزیز گفت تو رو خدا ازحال مهلقا بهم خبر بده که چی شده ! مبادا بی خبرم بگذاری گوشی رو قطع کردم و بسمت در اتاقی که مهلقا بود دویدم بعد از ساعتها انتظار مهلقا رو از اتاق بیرون آوردن.. دوباره محسن گفت پدرجان ،،،
آتا بهش مجال حرف زدن نمیداد..من آرام گفتم آقا محسن‌کمی تحمل کن تا آتام آروم بشه ..مهلقا بی جان روی تخت خوابیده بود وهیچ حرفی نمیزدمیخواستن به بخش منتقلش کنن .دستش رو توی دستم گرفتم گفتم مهلقا جان این چه کاری بود کردی خواهر جان !!فکر ماهارو نکردی چه به سرمون میاد ؛آرام وبی جان گفت ایرانتاج خستـه شده بودم میفهمی خستـه از دست شمسی ! میخواستم راحت بشم،آتا گریه میکرد گفت دختر با خودت چه کردی ؟ الهی شمسی خدا ازت نگذره که دخترمو به این روز نشوندی شمسی جرأت جلو اومدن نداشت
یهو مهلقا گفت ایرانتاج زود باش دارم بالا میارم سریع گوشه ایی از ملحفه تخت رو زیر دهنش گرفتم و مهلقا آب سیاه رنگی بالا آورد قاسم به پرستار گفت کمک کنید حال خواهرم بد شد..پرستار گفت نترسید این مایع شستشوی معده اس که این رنگه !!
محسن جلو آمد دست مهلقا رو‌گرفت و گفت مهلقا جان بخدا دیگه یکساعت هم تو اون خونه
نمیبرمت ،اون کابوس تموم شد و ما خیره خیره به محسن نگاه میکردیم
آتا کمی آرام شد،بعد محسن گفت من‌میتونم حالا به شما بگم چی شد که این اتفاق افتاد؟ آتا جوابش رو‌نداد اما من گفتم آقا محسن بگو ببینم چی شد که این اتفاق افتاد؟ ❤️


محسن با دستاش موهای مهلقا رو نوازش میکرد
رو کرد بمن گفت راستش ایرانتاج خانم داستان از اینجا شروع شد ؛ منکه از سر کار اومدم
مادرم بهم گفت که ،پدرمهلقا جان اینجا اومدن واینکه میخواستن مهلقا رو باخودشون ببرن منم بهش گفتم حق داشتن من هم بودم بچه ام رو میبردم بخاطرسیلی که تو بهش زدی .اونم نگاه چپ چپی بهم کرد ولی بعد من گفتم خب شما چی گفتی ؟ گفت بهشون گفتم مگر از روی جنازه من رد بشین باید محسن بیاد وتصمیم بگیره
منهم گفتم خُب مادر منم راحتی زنم رو میخوام هرچه مهلقا بخواد همون میشه ! دیدم مادرم سیلی محکمی به صورتم زد و‌بهم گفت نکنه باورت شده که میتونی از این خونه بری بی چشم و‌ رو .
من تا اومدم دهن باز کنم یهو‌ مهلقا وسط پرید که ما دعوا نکنیم اما مادرم محکم هُلش داد منکه ترسیده بود مهلقا رو بلند کردم بعد
مادرم گفت به هیچ وجه نمیزارم که هیچکدومتون از اینجا برید با کدوم جرأتی این حرفو میزنید این آرزو رو به گور می برید یک آن دیدم مهلقا گفت پس من میرم تا زودتر آرزوم برآورده بشه ،مهلقا به سمت اتاقمون رفت و من هنوز داشتم با مادرم بحث‌میکردم واصلا به معنی حرف مهلقا توجه نکردم بعد محسن یکدفه اشکش سرازیر شدو گفت مهلقا بگو من تقصیر نداشتم …مهلقا با صدای ضعیفی گفت آتا جان محسن روحشم خبر نداشت
محسن آرام گفت مهلقا جان الان تو نمیتونی خوب توضیح بدی ؛من توضیح میدم تو حالت خوش نیست !بعد محسن ادامه داد و گفت ؛منهم با مادرم دعوام شد گفتم بابا شما زنمو داغون کردی هرشب این دختر اومد پیش من و از کارهای تو گلایه کرد من اهمیت ندادم الانم من به حرف زنم گوش میکنم ومیرم
داشتیم مشاجره میکردیم که صدای افتادن چیزی رو از اتاق شنیدم مثل اینکه چیزی محکم کوبیده بشه رو زمین ! به سرعت به اتاق اومدم و دیدم مهلقا روی زمین افتاده و یک عالمه قرص خورده
مادرم حسابی ترسیده بود همونجا پدرم بالای سرش اومد و ما رو به بیمارستان رسوند اما از خجالت آتابسرعت به خونه برگشت و گفت تو آبرویی جلو محمد غفوری برای من نزاشتی همه به مادرم توپیدیم اما مادرم با پر رویی اینجا موند مسبب همه این بدبختیها مادرم بود و‌بعد شروع کرد دستهای مهلقا رو بوسیدن و میگفت حلالم کن مهلقای مظلومم
منو مهلقا گریه میکردیم مهلقا باز هم بالا می آورد ما ترسیده بودیم که مبادا طوریش بشه اما دکتر همش میگفت دیگه خطر رفع شده وآثار قرصهای جور و واجوره که اینطور میشه
بالای سر مهلقا بودم که محمود وارد بیمارستان شد
تا منو دید گفت ایرانتاج حالا که همه چی بخیر گذشته با حاج قربان به خونه برگرد بچه هلاک شد ❤️


محمود رو کرد به محسن و گفت برادر مَرد باش دست زنتو بگیر از اون خونه ببر بیرون
پدرت هرچقدر هم پولدار باشه به تو ربطی نداره دستتو از زانوی خودت بگیر بگو یا علی .منو
حاج قربان بسمت خونه رفتیم و بین راه به بدبختی خواهرم فکر میکردم مال و ثروت هیچ وقت برای کسی خوشبختی نمیاره فقط راحتی میاره ، خوشبختی رو خودمون باید برای خودمون درست کنیم .در کنار خانواده باشیم و قدرشو بدونیم
بخونه که نزدیک شدم دلم برای بهزادم کباب شد چقدر این بچه مظلوم بود بسرعت وارد عمارت شدم عزیز لب و دهنش کبود بودآخه ناراحتی قلبی داشت تا منو دید گفت بچم رو آوردین ؟ گفتم نه عزیز جان فردا میاد بخدا حالش خوبه جای هیچ نگرانی نیست گفت من فقط ببینم مهلقا به خونه ام بر میگرده واز دست او عفریته نجات پیدا میکنه یک سفره ابوالفضل نذر میکنم گفتم باشه عزیز جان بزارمن به بچه ام برسم تا ببینیم خدا چی میخواد اشرف گلنسا رو صدا زده بود بهزاد رو قُنداق کرده بودن و با بدبختی نگهش داشتن .من فوراً بچمو شیر دادم و‌در حین شیر خوردنش موهای نرم و مشکیش رو نوازش میکردم و خدا رو بخاطر داشتن محمود و بهزاد روزی هزار بار شکر میکردم
فردای اونروز مهلقا مرخص شد و بخونه عزیز اومد محسن به آتا قول داده بود که برای مهلقا خونه میگیره و میاد مهلقا رو میبره
زندگی جریان داشت و روزها از پی هم میگذشتن
اما عزیز دیگه اون عزیز قبل نبود همش کسل بود نمیدونم چرا اما از اون روز ببعد مریض احوال شد ،محسن در نزدیکیهای خونه آتا خونه ایی برای مهلقا اجاره کرد و خودش با کمک کارگرهای خونشون اسباب واثاثیه مهلقا رو جمع کردن و به خونه جدید آوردن
محسن به آتا قول داد که بهترین زندگی رو برای مهلقا درست کنه اما اینم بگم که مهلقا هم یه کم بعد از اون ماجرا افسردگی گرفت بهزاد من سه ماهه شد باز هم دلم برای مغازه کوچکم تنگ شد
آتا یک سفر به چین داشت که برای بهزادیک‌سبد نوزاد خریده بود که بچه روتوی اون میگذاشتن دور تا دور این سبد از ساتن آبی دوخته شده بود و تشک و پتوی نوزادیه نرمی داخلش بود من بهزاد رو در جای گرم و نرمش میزاشتم وبا خودم به مغازه میبردم و سبد رو‌در کنار چرخ خیاطیم میزاشتم و‌کار میکردم در بین کار ، هم به بچه شیر میدادم. هم قُنداقش رو مجدد عوض میکردم و مراقبش بودم
محمود هیچ وقت حریف من نشد که من کار نکنم
اون سال یعنی سال چهل ودو محمود خودش رانندگی یاد گرفت و یه ماشین فیات خرید و منو به مغازه میرسوند وبخاطراینکه خودش به چین سفر میکرد بمن گفت که ایرانتاج منکه حریف روی تو نشدم که کار نکنی پس خودت‌برو رانندگی یاد بگیر ❤️


محمود گفت منکه حریف روی تو نشدم که کار نکنی پس خودت برو رانندگی یاد بگیر که حداقل یه ماشین برات بخرم تا خودت هرجا دوست داری بری منم از خدا خواسته اسمم رو نوشتم و با ماشین پیکان رانندگی رو یاد گرفتم اون زمان میگفتن آموزشگاه تعلیمی ؛و بلاخره منهم گواهینامه رانندگیمو گرفتم که ما میگفتیم تصدیق رانندگی ،محمود بمن قول داد که برای من یک ماشین بخره تا خودم وبچم راحت باشیم .حالا من خودم هم شغل داشتم هم درآمد زیاد و هم رانندگی یاد گرفته بودم اما مهلقا به هیچی علاقه نداشت هرچه تشویقش میکردم انگار نه انگار.یکروز غروب بود داشتم بخونه بر میگشتم ! تو همسایگیمون یه خانواده بودن که آقای اون خونه سرهنگ بود گاهی سلام و علیک داشتم اونروز خانمش سرراهم قرار گرفت و‌بعد کلی سلام واحوال گفت پسرم رو میخوام بفرستم فرنگ میخوام ی کم زبان انگلیسی یاد بگیره دلم میخواد یکی باشه خصوصی با این بچه زبان کارکنه آخه سنی نداره همش هشت سالشه ،شما کسی رو سراغ نداری یهو من گفتم من بلدم خودم یادش میدم !غروبها که از سر کار میام بفرستش خونه ما ..
کمی خیره بهم نگاه کرد ،تعجب کرده بودکه من میخوام با پسرش زبان کار کنم فکر کرد بخاطر پوله بعد بسرعت گفتم بدون هیچ چشمداشتی خودم یادش میدم گفت وا مگه شما زبان بلدین ؟ گفتم بله پدر من خیلی دوست داشت بچه هاش درس بخونن زبان یاد بگیرن منم همینکارهارو کردم بعد با کمی مکث گفت آخه زحمتتون نمیشه گفتم نه چه زحمتی منهم زبانم یادم نمیره هم کمکی به پسر شما کردم
گفت پس من سیا‌وش رو میفرستم بیاد پیشتون و روزی دو ساعت مزاحمتون بشه
وقتی اومدم خونه گفتم که چه کار خوبی میخواد بکنه که پسرش رو بفرسته فرنگ کاش منهم یکروزی بهزادم رو بتونم بفرستم بره و اونجا درس بخونه
بعدش با خودم گفتم اوه حالا کو‌تا این پسر بزرگ بشه غافل از اینکه عمر انسان مثل برق و باد تموم میشه و آدم در حسرت گذشته اش میمونه .
خلاصه شب که به محمود موضوع درس دادن پسر همسایه رو گفتم .
گفت وای ایرانتاج تو چه کارهایی میکنی گفتم منکه پول نخواستم ،از فردای اونروز از خیاطی که بر میگشتم پسر خانم سرهنگ می اومد خونمون و من بهش زبان یاد میدادم
شرایط‌زندگی من همه جوره عادی بود
وزندگیه آروم و خوبی داشتم محمود هم دیگه نگم براتون که چقدر وضع مالیش خوب شد قرار شد از این خونه بریم ویه خونه بزرگتر بخریم❤️


محمودبه دنبال پیدا کردن خونه بود پسر سرهنگ هر روز غروب می اومد من زبان یادش میدادم پسر با هوش و‌با استعدادی بود ،بهزاد دیگه ده ماهه شده بود بدترین شرایط سنی رو‌داشت
کنجکاو شده بود هرچیزی رو میخواست توی دهنش بزاره منهم بخاطر اینکه حرکت نکنه یک پاش رو با پارچه به پایه چرخم می بستم که تکون نخورده جیغ میزدو میخواست فرار کنه وقتی می دید مقاومتش بی فایده اس همونجا بازی میکرد ،فاطمه و سکینه هم همش در حال دوخت و دوز بودن بفکرم رسید مغازه ام رو عوض کنم و مغازه بزرگتر اجاره کنم
وقتی با محمود مشورت کردم گفت برات اینکاررو میکنم اما فقط بمن بگو دلیل اینکه انقدر اصرار داری کار کنی چیه ؟ میگفتم محمود جان دیگه دلیل نمیخواد من دوست ندارم زنی باشم که محتاج کسی باشم .اونم در جوابم میگفت مگه قراره من تو زندگیت نباشم؟ میگفتم وای خدا نکنه زبونتو گاز بگیر !!خلاصه اون روزها رو خوب یادمه که همه اتفاقات باهم قاطی شده بود فرخ براش خواستگار پیدا شده بود آنا زنگ زد‌که بیایین تبریز و صحبت خصوصی رو انجام بدیم از یه طرف عزیز مریض بود و همیشه ناله میزد و از طرف دیگه هم مهلقا دیگه مثل سابق نشد وهمش بدنش ضعیف بود و ناجون شده بود .ما یه سفر دو روزه به تبریز داشتیم و برای شب صحبت فرخ به خونه آنا رفتیم دوماد پسر خوبی بود و شرایطش هم برای محمود قابل قبول بود فقط داماد خیلی عجله داشت که فرخ هر چه زودتر به خونه بخت بره محمود هم شرط و شروطی داشت که اونها قبول کردن و‌اونشب بخیر و‌خوشی تمام شد .من آخر اونشب دیدم که سر گیجه های عجیبی دارم و کم کم با حالت تهوع همراه شد آنا هم میگفت ای وای خدا مرگم بده تو بخاطر ما اومدی حالا دور از جون طوریت نشه ؟ محمود گفت شما بهزاد رو نگهدارید من ایرانتاج رو‌میبرم دکتر …
حالم بد بود به بیمارستان که رسیدم دکتر اول فکر کرد فشارم افتاده اما بعد از معاینه گفت نه ،بزار یه آزمایش برات بنویسم چون چند تا چیزه که فکرمو‌مشغول کرده .آزمایش رو دادم و منتظر جواب شدیم محمود گفت ایرانتاج بیا ببرمت تو اون کوچه محله های قدیم تا آزمایشات آماده بشه منهم قبول کردم و باهم به محل قدیممون رفتیم .
چقدر خاطره برام زنده شد هی محمود میخندید و مسخره ام میکرد میگفت یادته بخاطر من افتادی تو زیر زمین ؟ اما ارزشش رو داشتم نه ؟ منهم میگفتم خوبه بس کن خودخواه ومیخندیدیم بعد محمود‌گفت بریم جواب آزمایشت رو بگیریم بچه هم خونه اس و آنا نگران میشه وقتی به بیمارستان رسیدیم دکتر گفت چه به موقع اومدی همین الان جواب آزمایشت رسید ! مبارکه خانمتون بار داره ،همونجا خشکم زد.❤️


من تو اون موقعیت اصلا به فکر بچه نبودم چون هنوز بهزاد کوچیک بود و فقط ده ماهش بود
محمود از خوشحالی روی پاهاش بند‌نبود. اما من غصه دار شدم .بعد از اینکه به خونه اومدیم محمود با خوشحالی خبر بارداریم رو به آنا گفت اونم کلی ذوقزده شده بود.ما بعد از دو روز به تهران برگشتیم محمود به آنا گفت بخاطر شرایط من نمیتونه زیاد به تبریز بیاد کل پول جهیزیه فرخ رو بمادرش داد تا هرچی که احتیاجه بخره و گفت مادر سعی کن مراسم عقد و عروسی یکی باشه تا من بتونم ایرانتاج رو با خودم بیارم ،
بعد از رسیدن به تهران اول کاری که کردم به خونه عزیز رفتم و جریان بارداریم رو براش تعریف کردم اما
عزیز بعد از جریان مهلقا یه جوری بوددیگه بقول قدیمیا اون عزیز سابق نشد روزها و ماه ها گذشتن عزیز لاغر و لاغر تر میشد دیگه نمیشد به عزیز بگیم قمر چون قمر یعنی ماه …عزیزخوشگل
و‌قشنگم‌ جلو چشممون داشت ذره ذره آب میشد .
عروسی فرخ سر گرفت عزیز و آتا هم دعوت شدن اما نتونستن بیان .من تقریبا هشت ماهه بودم که آتا نگران عزیز بود و گفت ایرانتاج یک دکتر خوب برای قلب قمر پیدا کردم بهتره که باهم ببریمش پیش دکتر ببینیم چشه ! چرا انقدر ضعیف شده
اما خود عزیز میگفت من از روزی که مهلقا رو دیدم تو اون وضعیت دیدم اینطور شدم
من بهزاد رو‌پیش گلنسا گذاشتم و با آتا ،عزیز رو دکتر بردیم دکتر بعد از معاینه گفت چرا انقدر دیر ایشون رو آوردین ؟ آتا گفت مگه طوری شده گفت نه وقتیکه شما میگید انقدر ضعیف شده من میگم زودتر می آوردینش آتا گفت تا حالا مشکلی نداشته فقط لاغر شده و اینکه ناراحتی قلبی مادر زادی هم داشته دکتر گفت همه جور آزمایش نوشتم
انجام بدین بعدبیاین …تمام آزمایشات رو که انجام دادیم جوابش رو برای دکتر بردیم اما دکتر به یه چیزی بقول خودش مشکوک شد گفت یه عکس هم از معده اش بندازین و بیارین .آتا دیگه نگران شده بودگفت دکتر چیزی شده ؟ گفت نه جانم
تمام اینکارها در اصل یه چکابه
عزیز رو برای عکس به بیمارستان بردیم و همونجا
دکتری که عکس انداخت گفت سریع پیش دکتر ببرید و نشونش بدین .
دکتر تا عکس رو‌دید گفت متاسفانه داخل معده ایشون یک توده هست و علت لاغری ایشون هم
همین می تونست باشه و حدسم درست بوده
آتا گفت آقای دکتر من دارو ندارم رو بپای زنم میریزنم‌تو رو خدا کمکش کنید.گفت متاسفانه توده خیلی بزرگه اما بازهم نا امیدتون نمیکنم جراحی میکنم تا ببینم خدا چی میخواد فقط خدا !
شما باید رضایت بدید که فردا اگر اتفاقی افتاد از چشم من نبینید ،اونروز که به خونه رفتیم و همه فهمیدن که عزیز اینطور شده تو خونمون غوغا شد ❤️


آتا دراتاقی دور از چشم عزیز گریه میکرد و از خدا میخواست عزیز روبهمون برگردونه و هرکسی در خلوت برای عزیز گریه میکرد روز عمل عزیز مشخص شد من پا بماه بودم بهزاد هیجده ماهه بود و پیش گلنسا بود در واقع گلنسا براش عین یک مادر بود خودم دیگه مغازه نمیرفتم و
پسر همسایمون هم بعد از اینکه از من زبان انگلیسی رو یادگرفت توسط آشنایان پدرش به امریکا رفت و موقع رفتن خانم‌سرهنگ‌ گفت یادم باشه که از خجالتت در بیام منهم بهش گفتم تو رو خدا من‌مزدی نمیخوام فقط برای سلامتی مادرم دعا کنید، خیلی ناراحت شد وگفت امیدوارم سلامتیشو‌بدست بیاره .اگرکاری از دست من بر میاد بگین حتما کمک کنم
مهلقا روز عمل عزیز با من به بیمارستان اومد و آتا با برادرهام همراه عزیز اومدن ، آخ که تو دلم غوغا بود عزیز رو ساعت ده صبح به اتاق عمل بردن
منو مهلقا گریه میکردیم و آتا هم با پسرها یکجا نشسته بودن ،گاهی دعا میکردن گاهی قران میخوندن یا مشغول ذکر دعا بودن .مهلقا میگفت یعنی ممکنه چیز بدی باشه؟ میگفتم وای مهلقا زبونتو گاز بگیر چطور دلت میاد حتی دلم نمیخواد که این حرف رو به زبون بیاری
با گریه میگفت خدا نکنه اما من دارم از تو سوأل میکنم .بلاخره بعد از چند ساعت که چشم انتظار بودیم دکتر از اتاق عمل بیرون اومد وقتی چشمش به آتا افتاد گفت متاسفانه خیلی توده پیشرفت کرده بود ما بهش دست نزدیم شاید اگر دستش نزنیم شیش ماه زنده باشن آتا محکم بر سرش کوبید مهلقا که از حال رفت من گریه میکردم و احمدو قاسم هم گریه میکردن و دستشون رو دور گردن من انداخته بودن .آتا مهلقا رو بهوش آورد و مهلقا عین دیوونه ها جیغ میزد و میگفت عزیز جان باورم نمیشه آخه تو سنی نداشتی بسکه بخاطر من غصه خوردی
خونه ی قشنگ و پر از شادیمون تبدیل به یک ماتمکده شده بود عزیز رو به خونه آوردیم مادرجون هم که مادر عزیز بود خبر دار کردیم حالا دیگه هممون میدونستیم که عزیز مهمون خونمونه نه مادرمون !!!
اصلا نزاشتیم بفهمه که مشکلش چیه و بهش گفتیم که معده ات عمل شد و دیگه مشکلی نداری
عزیز قشنگم بی جون بود و اشرف خانم حسابی بهش میرسید زایمان من نزدیک شده بود
دومین بچه منهم باز در فصل بهار بدنیا اومددوباره یک‌پسر دیگه بدنیا آوردم اما چقدر سخت زایمان کردم حالا جای خالی عزیز رو حس میکردم به محمود گفتم میخوام برم خونه آتا و کنار عزیز بخوابم هیچکس حریفم نمیشد ده شب در کنار عزیز بودم بهش گفتم عزیز جان یادته چه کاچی خوشمزه ایی برام سَر زایمان بهزاد درست کردی؟ پاشو برام کاچی درست کن عزیز بی جون میگفت عزیز فدات بشه حال ندارم 😢

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : irantaj
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 5.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 5.0   از  5 (1 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

آخرین حرف کلمه vkyi چیست?