ایرانتاج 9 - اینفو
طالع بینی

ایرانتاج 9


عزیز بی جون میگفت عزیز فدات بشه حال ندارم و من اشکم قطره قطره از گونه ام میچکید
اسم پسردومم رو بهروز گذاشتم و عزیز با بی جونی رو پاهاش میزاشتش و براش شعر میخوند
بعد میگفت وای مادر چقدر بی جونم
منم میگفتم عزیز جون عمل معده انجام دادی سخته دیگه ،هوا کم کم داشت گرم میشد ماتو حیاط عمارت یک درخت گردوی بزرگ داشتیم عزیز میگفت یه تخت واسه من زیر درخت گردو بزنید من اونجا بخوابم تو دلم انگار آتیشه همش گرممه
آتا فورا تخت عزیز رو زیر درخت گردو گذاشت و به گلنسا گفت تو فقط پیش عزیز بشین هرچی میخواد بهش بده .من از بعد از زایمانم در خونه آتا موندم
تا اینکه محمود خونه ایی نزدیک خونه اتا خرید با کمک تمام خدمتکارها و مهلقا اسباب کشی کردم و از اینکه نزدیک عزیز شده بودم خوشحال بودم دیگه مغازه نرفتم میخواستم از لحظه لحظه با مادر بودنم استفاده کنم بسرعت وسایلمو چیدم دیگه دل ودماغی برای چیدن اسباب و اثاثیه ام نداشتم و بعد از یکهفته که یک‌پام خونه خودم بود و یک‌پام خونه عزیز ، کارم تو خونه خودم تموم شد آتا تو این مدت تمام موهاش سفید شد
مادر جون هم که کلا فشار خون داشت از اون‌موقعیکه فهمید عزیز مریضه بدتر شده بود
دیگه زندگیمون لطف و صفایی نداشت
فکر نبودن عزیز دیوانه ام میکرد هرشب کنارش می نشستم و میگفتم یک دل سیر نگاهش کنم مادر جوان و قشنگم خیلی زود بود که بخواد بره ،
یک روز عصر تو حیاط عمارت نشسته بودیم‌که عزیز گفت وای حالم داره بهم میخوره
هممون هول کرده بودیم و میگفتیم حتما وقتش فرا رسیده ؛بدو بدو‌بسمتش رفتم کمی خون بالا آورد دستام میلرزید گفتم چیزی نیست مادرم خوب میشی بعد سراسیمه در خلوت با خدای خودم راز ونیاز کردم از خدا خواستم مادرمو بمن ببخشه دلم نمیخواست عزیز بمیره ، با خودم‌هی میگفتم وگریه میکردم میگفتم باید مادرم زنده بمونه
تقریبا سه ماه گذشت و عزیز به مانند اسکلتی شد که با روکشی از پوست تزیینش کنن گاهی فکر میکردی کسی روی تخت نیست کلا زیاد حرف نمیزد اما اونروز منو صدا زد با صدای ضعیفی گفت ایرانتاج بیا مادر گفتم جانم چیه ؟ گفت تو رو خدا اگر من طوریم شد تو مواظب احمدو قاسم باش الان وقت زنشونه این بچه هارو‌سرو‌سامون بده
بگذار خیال منم راحت باشه بعد گفت آتا رو هم‌ به تو می سپارم نزاری پدرت غصه بخوره ما عاشق همدیگه بودیم دوباره بعد از کمی مکث گفت ایرانتاج خواهرت خیلی مظلومه ! مبادا ولش کنی
گفتم مادر تو رو خدا دلم آتیش گرفت نمیخواد این حرفها رو بزنی گفت اینها واقعیته دخترم
چرا از حقیقت زندگی فرار میکنی😔


طاقت شنیدن حرفهای عزیز رو نداشتم بسرعت
به اتاق زمان دختریم تو خونه عزیز رفتم سجاده نمازم رو انداختم دورکعت نماز حاجت خوندم سر نماز زار زدم گریه میکردم میگفتم خدایا برای تو که کاری نداره ! شفای مادرم به دست شماست یه کاری کن من مرگ مادرم رو‌نبینم الهی من پیش مرگ مادرم بشم .خوب که حرفهامو با خدای خودم زدم دوباره کنار عزیز نشستم !دیگه عزیز بعد از اون هرگز حرف نزد چشماش بسته بود و از گوشه چشمش اشک می اومد ،بعد از یکهفته یکی از دوستای عزیز که در همسایگی ما زندگی میکرد به عیادت عزیز اومد با دیدن حال آشفته من و مهلقا گفت دخترای من بیاین من نصیحتتون کنم ؛ما سرا پا گوش شدیم حاج خانم گفت ببینید از اینکه شما انقدر
گریه میکنید هیچ کاری پیش نمی برید مادرتون هم در عذابه ؛میدونید که اگر خدا بخواد مادرتون رو ببره بادیدن شما والتماس های شما بهش فرصت زندگی میده، پس بیاین همین الان بگین خدایا ما راضیم به رضای تو تا مادرتون هم خلاص بشه ،
عین کسی که یک بچه رو گول بزنه با ما صحبت کرد بعد گفت پاشید برید اون اتاق و بخدا التماس کنید بگید که مادرمون رو راحت کن ماهم هردومون بلند شدیم وضو‌گرفتیم و نماز خوندیم وبعد از نمازمون گفتیم خدایا راضی هستیم به رضای تو …
مهلقا بغلم کرد گفت ایرانتاج چطور بگم خدا مادرموببره ،هردو گریه میکردیم بعد گفتم پاشیم بریم پیش عزیز.
از جامون پاشدیم و نزدیک تخت عزیز نشستیم گفتم عزیز جان صدامو میفهمی ؟ مژه هاشو بهم میزد اما حرف نمیزد آتا پاهای عزیز رو گرفته بودو گریه میکرد مهلقا و پسرها هم بودن انگار عزیز منتظر بود هممون دور هم جمع بشیم
یهو هممون چشممون به عزیز افتاد انگارلبخندی بر لب داشت نفس عمیقی کشید وسرش روی بالش افتاد آتا آرام گفت قمرجان خدا به همرات
دیدارمون به قیامت 😢
عزیز با چشم به هم زدنی از دنیا رفت ما موندیم
یکدنیا خاطره با مادری که هرچه از دستش می اومد تو دوران زندگیش برای ما انجام داده بود
بعد از مرگ عزیز خونمون ماتمکده شد بماند که چقدر جمعیت به خونمون اومد روزیکه میخواستیم عزیز رو دفن کنیم در میان مهمانها کسی رو‌دیدم که اول به چشمهام شک کردم با تعجب گفتم مهلقا درست می بینم ؟ اون خانم شمسی نیس؟
مهلقا گفت آره خودشه یهو از بین جمعیت فریاد زد
شمسی بیشرف برای چی به خونه مادر من اومدی یادت رفته اون ترسی که مادرم برای من کرد تبدیل به توده شد از جلو چشمامون دور شو تا خودم بیرونت نکردم 


آخه مهلقا با شمسی رفت و آمدی نداشت
ازوقتیکه بهش سیلی زده بود و تو خونشون اختلاف انداخته بود مهلقا به محسن گفته بود من مانع رفت
و آمد با مادرت نمیشم اما بزار من راحت باشم و با این زن رفت و آمدی نداشته باشم، و محسن هم ‌پذیرفته بود .شمسی سر شکسته وخجل گفت من اومده بودم حلالیت بطلبم مهلقا در جوابش گفت از کی ؟ از مادرم ؟ اونکه نیس ! رفت !!!!
منهم که تا زنده ام نمی بخشمت پس برو‌!!
من به آرامش دعوتش کردم .شمسی از اونجا رفت .
تمامی مراسمای عزیز آبرومندانه تمام شد اما حس
مسئولیت من به خانواده ام بیشتر شد چون خونه ام نزدیک آتا بود بیشتر در کنار آتا بودم و شاهد پیر شدن آتا …برادرهام دیگه شیطنت قبلشون رو‌نداشتن
و جای خالی عزیز رو هیچکس برای ما پُر نکرد
محمود همیشه با مهربانی در کنارم بود و نمی گذاشت که نبود عزیز رو‌حس کنم .آنا به خاطر ماهرخ خواهر کوچیک محمود نمیتونست زیادبیاد وبهمون سر بزنه اما مثل یک‌مادر برام دلسوزی میکرد
شیش ماه از مرگ عزیز گذشت تا ما خودمون رو پیدا کردیم من مغازه رو کاملا ول کرده بودم
حالا با دو تا بچه بیشتر گرفتار زندگی شده بودم
سعی ام بر این بود که کارم رو گسترش بدم و این بار یه تولیدی زدم و دیگه بلوز و شلوار زنانه هم به کارم اضافه کردم و بجز فاطمه و سکینه دو نفر دیگه هم به کارگرها اضافه کردم مرضیه برشکار بود و صدیقه هم برای دوزندگی اضافه شد
گسترش در کارم رو‌دوست داشتم وسرخودم رو گرم کرده بودم …بعد از سال عزیزیکروز آتا منو صدا زد و‌گفت ایرانتاج بفکر دوتا برادرت هم باش منهم دیگه آفتاب لب بومم میخوام برای احمد و قاسم دوتا دختر خوب پیدا کنی منهم اینهمه ثروت رو میخوام چکار دوست دارم تا زنده ام با دست خودم نیمی از ثروتم رو بین بچه هام تقسیم کنم هم به دخترام ببخشم هم به پسرها!!!از حرفش خجالت کشیدم گفتم آتا خدا شما رو صد سال واسه ما نگهداره این چه حرفیه
گفت صد سال تعارفه دخترم ،برادرهاتم دیگه هرچی زودتر باید سر و‌سامون بگیرن ،من واقعا نمیدونستم
در جواب آتا چی بگم چون اسم تقسیم کردن مالش اومده بود اما خیلی زود گفتم من در فکر این هستم
که دوتا دختر خوب براشون پیدا کنم
آتا برای بردارهام دو تا کارخونه خرید و هر کدومشون
به یک شغل علاقه داشتن که مشغول به کار شدن
اما برای من و مهلقا تو شمرون دوتا خونه پونصد متری خرید که همه فامیل از سخاوت آتا
انگشت به دهن مونده بودن ، اما آتا مرد عمل بود
تا حرف زدن ! و همینکارهای آتا بود که همیشه زبانزد فامیل بود .مهلقا به خونه جدیدی که آتا براش خریده بود اسباب کشی کرد❤️


حالا دیگه مهلقا بعد از اینکه آتا خونه رو بهش داد
به خونه جدید نقل مکان کرد من سعی میکردم جای عزیز رو براش پر کنم نصیحتش میکردم میگفتم دیگه بچه دار بشو تا سر گرم بشی محسن هم با پدرش کار میکرد و خدایی هوای مهلقا رو داشت حداقل همسر خوبی براش بود .
چند وقت گذشت مهلقا بار دار شد خودم دوتا بچه کوچیک داشتم که باید مواظب مهلقا میشدم
همیشه تو فکر برادرهام بودم که اونا هم سر خونه زندگیشون برن .یکروز دوتا دختر جوان به مغازه ام اومدن که ازم خرید کنن خیلی دخترهای خوب ومحجوبی بودن چشمم که بهشون افتاد مهرشون به دلم نشست خیلی مودبانه گفتم دخترای قشنگم ازکجا تشریف آوردین ؟ چه کسی مغازه منو بهتون معرفی کرده ؟یکیشون که خیلی هم با نمک بودگفت ما خونمون همین نزدیکی هاست و میخواستیم بریم مهمونی که به هم گفتیم بریم یک بلوز از فروشگاه نزدیک خونمون بخریم گفتم چه کار خوبی کردین وشوخی شوخی سر حرف رو باز کردم و گفتم حالا بگین ببینم چه نسبتی باهم دارین گفتن ما دوتا دختر خاله هستیم
ومثل دوتا خواهریم گفتم خیلی هم خوبه خوش بحالتون ،بعد یکشیون گفت آخه ما دوتامون هم خواهر نداریم .اون زمان خواستگاریها سنتی بود
باید اول میرفتی خونه دختر و بعد اگر مادر دوماد دختر رو می پسندید پسرش رو میبرد
من‌یک مرحله جلو بودم چون جفتشون رو برای برادرهام پسندیده بودم چقدر دلم میخواست برادرهام سرو سامون بگیرن و بعد هم اینکه به وصیت عزیز جامه عمل بپوشونم واسه همین هم بهشون گفتم
من میتونم آدرس یکی از شماهارو داشته باشم
یه دفه دیدم خجالت کشیدن و گفتن برای چی؟
گفتم والا میخوام به یه نفر معرفیتون بکنم
برای امر خیر !!!بعد سریع گفتم راستی میشه اسم شماهارو بدونم ؟ یکشیون که یه کم میخواست شیطونی کنه گفت خانم ببخشید من‌اسم دختر خاله ام رو بهتون میگم آدرسش رو هم بهتون میدم
من خندیدم وگفتم باشه اول اسمشو بگو بعد هم آدرس بده ؛گفت اسمش ماه بانو هست
بعد با شیطونی گفت اسم خودمم بگم ! گفتم بله بله حتما ،گفت منم ماه سمن هستم
گفتم به به چه اسمای قشنگی ؛واقعا که هردوتون مثل ماه میمونین ،آدرسشون رو هم گرفتم و همونجا بخودم گفتم الهی به امید تو که بتونم وصیت عزیز رو انجام بدم تا روح عزیزم شاد بشه ❤️


قاسم از احمد بزرگتر بود اول صلاح دیدم که برای برادر بزرگتر خواستگاری برم و ماه بانو طوری بود که به قاسم بهتر میخورد قاسم قدش کوتاهتر از احمد بود ماه بانو هم از ماه سمن کوتاهتر بود و‌مشخصات ظاهری ماه بانو به قاسم بیشترمیخورد
غروب وقتی به خونه اومدم ماجرا رو برای مهلقا تعریف کردم بعد بهش گفتم تو هم بامن میای بریم خواستگاری ؟ میدونی که آرزوی عزیز دوماد کردن این دوتا پسر بود .اونم با عشق و علاقه گفت ای قربون داداشام برم چرا که نه میام
یکروز هر دومون بهترین لباسمون رو‌پوشیدیم چون عزیز خیلی به تمیزی عقیده داشت وبه آدرسی که ماه سمن بهمون داد رفتیم .
شاید باورتون نشه ولی زمان ما خواستگاریها اینطور بود که میرفتن در خونه طرف رو میزدن و میگفتن که به ما گفتن شما دختر دارید !شما دخترتون رو‌ شوهر میدین ؟ یا اینکه از خانم خونه وقت میگرفتن و برای دیدن دخترشون میرفتن .
اما منکه ماه بانو رو دیده بودم با مهلقا به آدرسی که در نزدیکی خودمون بود رفتیم
وقتی زنگ‌زدیم کارگر خونه شون در رو باز کرد ما گفتیم که برای امر خیر مزاحم شدیم
بعد از کمی که منتظر شدیم گفتن خانم گفتن بفرمایید ،با وردمون بخونه با صدای سگی که در کنار حیاط بود خودمون رو جمع وجورکردیم و من گفتم ببخشید من خواهرم بارداره این سگ بسته اس؟
اون آقا گفتن بله نگران نباشید بعد از دو سه دقیقه به عمارتشون رسیدیم که بسیار شیک‌و‌قشنگ بود و از لحاظ وضع مالی با آتا جور در می اومدن
خانم خوش رو و قد بلندی که خودشون رو مهتاج معرفی کردن بما خوش آمد گفتن و خیلی با احترام گفتن که شما از طرف چه کسی اومدین ؟ با لبخند گفت کسی مارو‌به شما معرفی کرده ؟منهم گفتم نه دختر خانم شما با دخترخاله اشون اومدن مغازه من خرید کردن و منهم ازشون خوشم اومد و از ماه سمن جان آدرس شما رو گرفتم
مهتاج خانم خندید و‌گفت خدا ماه سمن رو نکُشه
شیطنت این دختر همه مارو درگیر کرده
منم با خنده گفتم عیب نداره خدمت ماه سمن خانم هم میرسم مهلقا طفلک مظلومانه نشسته بودو فقط به حرفهای ما گوش میداد من گفتم اجازه هست من خودمون رو معرفی کنم ،اصلا بگم ما کی هستیم از کجا اومدیم ؟
مهتاج خانم که خیلی مهربون بود گفت بفرمایید من در خدمتم ! گفتم من دختر محمد غفوری هستم
انگارچشمای مهتاج باز شد آخه کمتر کسی بود که اونزمان آتا رو نشناسه
آتا تو محله خودش سر شناس بود مهتاج خانم با رویی گشاده گفت بله ایشون رو میشناسم کیه که تو شمرون ایشون رو نشناسه منهم خدارو شکر کردم وگفتم حالا خیالم راحت شد وبعد شروع کردم به معرفی کردن قاسم❤️


ازنظر من دیگه نود درصد کار حل شد بهش توضیح دادم که برادرم کارخونه داره و شغلش اینه …و مطمئن باشید که دخترتون رو خوشبخت میکنه مهتاج خانم گفت اجازه بدین با پدرش صحبت کنم بعد خدمتتون میگم که راضی هستن یا نه ؟
مهلقا گفت یعنی اجازه نمیدین که ماه بانو الان بیاد ما ببینیمش ؟مهتاج خانم گفت اشکال نداره من صداش میکنم بیاد ، ماه بانو وقتی وارد اتاق شد
سلام کرد ومهلقا همون موقع با بغض سلام کرد وگفت جای عزیز خالیه تا عروس قشنگش رو ببینه مهتاج خانم با ناراحتی گفت
تعریف خانم غفوری رو زیاد شنیده بودم البته من خودم رفت وآمدی نداشتم اما ایشون رو از دور ونزدیک میشناختم و وصفشون رو شنیده بودم خدا رحمتشون کنه ناخود آکاه قطره اشکی از گوشه چشمم سرازیر شد وگفتم عزیز خیلی دوست داشت دومادی پسرها رو ببینه اما عمرش کفاف ندارد
و این مسئولیت سخت رو بمن سپرد مهلقا که ماه بانو رو پسندیده بود گفت مهتاج خانم امیدوارم دختر شما هم از برادر من خوشش بیاد و این وصلت سر بگیره .من به حرفش خندیدم وگفتم وای خواهر جون این چه حرفیه میزنی ماه بانو به این نازی
صد در صد قاسم این دسته گل رو می پسنده و ماه بانو جون هم قاسم رو انتخاب میکنه مهلقا گفت من ساده صحبت کردم و ماهم خندیدیم
وقرارمون به این شد که دوباره با قاسم برای خواستگاری به خونشون بیایم
موقع خداحافظی به مهتاج خانم گفتم یه زحمت دیگه هم برای شما دارم گفت بفرمایید ،
گفتم آدرس ماه سمن رو لطف میکنید بما بدین ؟ یهو مهتاج خانم جا خورد وگفت مگر شما ماه بانو رو نمیخواستین ؟ مهلقا هم باز دسته گل به آب داد و گفت نه نترسید ما یه دوماد دیگه هم داریم .
برای داداش کوچیکه احمد میخوایمش.من خنده اجباری کردم و گفتم بله ما دوتا برادر داریم
که شما اگر قبولشون کنید میخوایم عروسیشون رو در یکشب بگیریم .مهتاج خانم گفت والا چی بگم ماه سمن دختر یکی یدونه خواهرمه خدا دیگه بعد از اون بهشون بچه ایی نداد در واقع سوگلی خواهرمه
بعد از مکثی گفت هرچه خدا بخواد همون میشه شما یک شماره تلفن بمن بدید تا آدرسشون رو بهتون بدم بعد با مِن مِن گفت ببخشید اونوقت ایشون چکاره هستن ؟ گفتم هردو برادرهام کارخونه دارن
مهتاج خانم ابرویی بالا انداخت و گفت باشه چشم خبرتون میکنم .اونروز من خوشحال بخونمون رفتم
مسئولیت گلنسا بیشتر شده بود دوتا پسرهام شیطون شده بودن اما گلنسا جفتشون رو میپرستید
میگفت من عاشقشونم هرکاری بکنن خسته نمیشم ،ما منتظر تلفن مهتاج خانم ودختر خواهرش بودیم ❤️


یکهفته به انتظار مهتاج خانم نشستیم اما ازشون خبری نشد خیلی دلم گرفت بخودم گفتم دیدی چه دخترای خوبی از دستم رفت اما نا امید نشدم گفتم منتظر میمونم اگه ازشون خبری نشد دوباره به خونشون میرم.آتا همش ازم سوال میکرد ایرانتاج چی شد خبری ازشون نشد؟ گفتم نه آتا جان فعلا که خبری نیست اونم در جوابم گفت خیلی دوست دارم که پسرام تو یکشب دوماد بشن
بلاخره بعد از ده روز مهتاج خانم زنگ زد و‌گفت که مادر ماه سمن که خواهر ایشون میشدن مسافرت بودن و‌اجازه دادن که ما با دوتا پسرامون به خواستگاری دخترا بریم ،دیگه از این بهتر نمیشد
به آتا که این موضوع رو گفتم ،گفت جای عزیز خالیه ،اونروز آتا یه حرفی بهم زد که تا اعماق وجودم لرزید ،بهم گفت ایرانتاج من توی این دنیا دیگه کاری ندارم بعد از عروسی کردن پسرهام آماده رفتنم
گفتم وای آتا خدا نکنه تو فقط مال خودت نیستی
الان برای ما همه کس هستی تو رو خدا از این حرفا نزن .منو مهلقا اونروز برادرهامون رو به دیدن دخترا بردیم قرارمون به این شد که خواستگاری هردوتادشون خونه مهتاج خانم باشه ماهم قبول کردیم اما …اما باخودمون گفتیم اول قاسم رو ببریم ماه بانو رو ببینه بعد که اونها همدیگرو دیدن احمد روجداگانه صداش بزنم تا ماه سمن رو ببینه وگرنه ممکن بود مشکلی پیش بیاد
اونروز وقتیکه وارد خونه مهتاج خانم شدیم خیلی به گرمی از ما پذیرایی کرد خواهرش صنم خانم هم اونجا بودن و بعد از اینکه با ما آشنا شد گفت منو مهتاج همیشه باهم هستیم وقتی ایشون پدرتون رو معرفی کردن همسرهای ما اجازه دادن که شما بخواستگاری دخترها بیایید واقعا منو ببخشید که گفتم اینجا همدیگرو ملاقات کنیم من واقعا همین یدونه بچه رو دارم و تجربه ایی ندارم انشاالله اگر قسمت بود دفعه بعد به منزل خودمون بیاین بعد ماه بانو رو صدا زد تا قاسم رو‌ببینه اونروز ماه بانو واقعا شبیه ماه شده بود روسری سفیدی رو سرش انداخته بود و صورت سفیدش با دیدن قاسم گل انداخته بود قاسم زیر چشمی به ماه بانو نگاه میکرد یهو مهلقا آروم گفت قاسم جان ماه بانو رو دوست داری؟ پسندیدی ؟طفلک قاسم صورتش سرخ شده بود سرش رو‌پایین انداخت و گفت هرچی آبجی ایرانتاج بگه ؛
فهمیدم که اونهم ماه بانو رو پسندیده
گفتم پس شما دوتا برید در یک اتاق صحبت کنید
تا من احمد رو بگم بیاد ❤️


احمد واقعا شبیه ماه سمن بود یه شیطنت خاصی تو وجودش بود با همه شوخی میکرد سر به سر میزاشت اما قاسم مثل احمد نبود .وقتیکه صنم خانم ماه سمن رو صدا زد ماه سمن با شیطنت سلام داد وگفت سلام ایرانتاج خانم دیدین آدرس ماه بانو رو بهتون دادم ؟ حالا عروستون رو انتخاب کردین
صنم خانم‌گوشه لبش رو به دندون گرفت و گفت ای وای دختر انقدر شیطونی نکن کمی ساکت باش ،
من زود گفتم نه تو رو خدا بزارید حرفاشو بزنه
لازم نیست صم وبکم بشینه من دوست دارم که عروسمون بگو‌بخند باشه ما هم دلمون باز میشه
صنم خانم نفس عمیقی کشید وگفت ببخشید این دختر نه اینکه تنها بوده یه کم لوسه ! احمد که گویی صد ساله جفت خودشو پیدا کرده آروم گفت آبجی کی بریم صحبت کنیم من خندیدم و گفتم همین الان …مهتاج خانم اتاق دیگه ایی رو برای احمد در نظر گرفت تا این دونفر هم باهم صحبت کنن
از وقتی بچه ها داخل اتاقها شدند منو مهلقا و خواهرها با هم صحبت میکردیم و از هرچی که دوست داشتن بدونن صحبت کردیم از کار و شغل همسرهامون تا خلاصه زندگی مادرمون همرو تعریف کردیم صدای خنده ماه سمن گاهی به گوش میخورد
اما از اتاق ماه بانو صدایی در نمی اومد
و ما به خنده های ماه سمن خندمون میگرفت همونجا مهلقا بهم گفت آبجی چرا تا بحال من انقدر خنده از ته دل با محسن نکردم من هیچ وقت این چیزهارو‌درک نمیکنم هروقت خواستم شادی کنم
شمسی زد تو ذوقم‌…
گفتم عیب نداره عزیزم هر کس یه سرنوشتی داره بنا نیست که همه مثل هم باشیم
اونروز دخترها و برادرهام کاملا اخلاقهاشون جفت وجور شد و ما آماده بعله برون برای دو‌برادرمون شدیم
مهتاج خانم گفت اگر از نظر شمامشکلی نیس اول خونه من بیاین بعد بریم خونه صنم …
ما هردو مراسم رو‌جداگانه رفتیم آتا مهریه عروسهاشو یه خونه پونصد متری تو شمرون داد و دیگه حرفی برای چیزی نمونده بود قرار شد شب عروسی دوتا برادرهام در یکشب و در یک باغ بزرگ باشه همه چیز هم براشون خریدیم ودو تا زن برادرهام جهیزیه فوق العاده زیبا آوردن و شب عروسی واقعا دوتا ماه وارد مجلس عروسی شدن
اونجا بود که ما جای خالی عزیز رو بیشتر فهمیدیم
سرعقد آتا دو سرویس طلا از سرویس های عزیزرو
به جای عزیز، گردن عروسها انداخت و با بغض گفت اینهم هدیه ایی از طرف مادرشوهرتون که موقع مرگش از من خواسته بود گردن عروسهاش بندازم.آتا اشک هممون رو درآورد بعد رو کرد به دوتا عروسهاش و گفت امیدوارم خوشبخت بشید❤️


عروسی بچه ها خیلی با شکوه برگزار شد و‌قتی پسرها به خونشون رفتن آتا واقعا تنها شد
خونه به اون بزرگی موند برای آتا واشرف وشوهرش
منو مهلقا نه میتونستیم تنهاییه آتا رو ببینیم نه
میتونستیم کسی رو‌ به جای مادرمون ببینیم
من بخودم گفتم تا زنده ام جوُر آتا رو میکشم هرچه بود اولاد بزرگش بودم یکروز که با هم تنها بودیم
میخواستم آتا رو امتحانش کنم گفتم آتا جان خیلی احساس تنهایی میکنی ؟ گفت خیلی دخترم گفتم میخوای همدمی برات پیدا کنیم ؟ با ناراحتی بهروز رو تو بغلش گرفت از جاش بلند شد و گفت هنوز انقدر بی غیرت نشدم که جای قمر کسی رو به این خونه بیارم تو هم دیگه هیچ وقت این موضوع رو مطرح نکن بلند شدم دستمو دور گردنش انداختم گفتم آتا بخدا از نوک زبونم گفتم کی میتونه این حرفو بزنه، آخه مگه من دلم میاد کسی رو جای مادرم ببینم فقط خواستم که از سمت ما بی مهری نبینی نگی که بیادت نبودیم گفت ایرانتاج دیگه منهم کم کم وقت رفتنمه بدون قمر زندگی چه ارزشی داره ؟گفتم وای آتا جان نگو من‌ دیگه طاقت دوری شما رو ندارم
داشتیم همینطور صحبت میکردیم که تلفن زنگ خورد گوشی رو برداشتم داییم بود و گفت مادر جون به رحمت خدا رفت همونجا سر جام خشکم زد
بیچاره مادر جون بسکه برای تنها دخترش عزیز گریه کرد و غصه خورد تا خودش هم مُرد وقتی به آتا گفتم گفت خوش به حالش رفت پیش قمر
مادرجون هم از دنیا رفت و چند روزی در خونه مادرجون عزاداری کردیم اما بازهر کس بخونه خودش برگشت من هم سرگرم بچه داری و مغازه داری بودم روزها گذشتن و مهلقا هم موقع زایمانش شده بودیکشب که داشتم میخوابیدم محسن اومد دنبالم و گفت مهلقا دردش گرفته و بی امان شما رو صدا میزنه طبق معمول بچه هام رو به گلنسا سپردم و همراه محسن به خونشون رفتم مهلقا تا منو دید گریه کردو گفت خواهر دارم ازدرد میمیرم
گفتم خواهرم تحمل کن درد فقط در لحظه های پایانی زایمان بیشتر میشه وگرنه خداوند طاقت دردهای اولیه اش رو میده با کمک محسن به بیمارستان بردیمش بعد از ساعتها جیغ و ناله و فریاد اولین فرزند مهلقا که پسر بود بدنیا اومد و من خوشحالترین خاله دنیا بودم
آتا هم از اینکه مهلقا بچه دار شده بودخوشحال بود
و با خوشحالی میگفت سه تا نوه دارم
تمام مدتیکه من بجای عزیز رفتم خونه مهلقا و پرستاریش رو کردم نگران این بودم که مبادا شمسی به دیدن مهلقا بیاد،اما خوشبختانه محسن بهش اجازه نداده بود که بیاد.مهلقا اسم پسرش رو‌مهرداد گذاشت و در خونه خودش مشغول بچه داری بود
وتو زندگیش چیزی کم وکسر نداشت و از زندگیش راضی بود


من و محمود هنوز زندگی عاشقانه خودمون رو‌داشتیم محمود در کنار تُجار بزرگ‌شهر خودمون به درجات عالی رسید حالا دیگه منهم به آینده خودم امیدوار شده بودم تو شغل خودمم خیلی پیشرفت کرده بود و در منطقه خودمون سرشناس بودم
بقول ما قدیمیا دیگه وقت سر خاروندن نداشتم گلنسا که انگار خدا بچه های منو به خودش داده بود سرگرم بچه داری بود و مظفر سرگرم کارهای خرید و کار های خونه بود خلاصه که زندگیمون رو روال بود ! عادی و آرام ! گاهی فقط نبودِ عزیز اذیتمون میکرد اما خُب مگر میشد استغفرالله با تقدیر خدا جنگید.ماهرخ خواهر کوچیکه محمود هم ازدواج کرد و آنا هم تنها شد گاهی به تهران می اومد زیاد نمی موند یکماه به زور نگهش میداشتم و بعد میرفت .سال چهل و نُه شد بهزاد کلاس اولی شد دیدن پسرم تو لباس مدرسه منو به وجد می آورد بهروز هم پنج ساله شده بود یکروز گلنسا بهم گفت خانم جان شما که میتونی زایمان کنی همه همسن و سالای تو سه چهار تا بچه دارن تو رو خدا یه بچه دیگه بدنیا بیار مطمئن باش اگر من نمیرم خودم بزرگش میکنم
گفتم وای گلنسا جان خدا نکنه بمیری من تموم دلخوشیم به یادگاریهای عزیزه که شما هستین دوباره به حرفش ادامه گفت خانم جان ،آقا محمود هم فکر نکنم بدش بیاد.
گلنسا به دنبال کارش رفت امام با خودم به حرفهای گلنسا فکر میکردم دور از جون انگار یه شیطون شد رفت تو جلدم ..گفتم راست میگه آدمیکه دختر نداره غریبه ..تنها و بی کس میشه خودم هم در فکر فرو رفتم شب که محمود اومد گفتم گلنسا داره اینجوری میگه ،تو نظرت چیه ؟ گفت چی بگم والا ،تو باید درد زایمان بکشی در ثانی دیگه الان میخوای بچه بدنیا بیاری زنگوله پای تابوت میخوای بیاری.آخه این یه ضرب المثل بود یعنی از نظر محمود وقت زایمان من گذشته بود آخه من بیست و نـُه ساله شده بودم ❤️

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : irantaj
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 2.67/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 2.7   از  5 (9 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

سومین حرف کلمه pxmjlu چیست?