ایرانتاج 12 - اینفو
طالع بینی

ایرانتاج 12


محمود از دیدن شیرین دلش به درد اومده بود
میگفت خدایا به این دختر عقل بده تا خودش خوب و بد رو تشخیص بده اما بیفایده بود .انقدر غذا نخورد تو جمع شرکت نکرد مهمونی نیومد که محمود رو خسته کرد یکروز غروب نشسته بودیم که محمود از سر کار اومدبا دیدن اندام ضعیف شیرین
گفت ایرانتاج برو به شیرین بگو‌من راضی هستم بزار خانواده علی بیان .شیرین خودش باید از این به بعد تاوان این حماقتش رو بده
چون من دیگه بیشتر از این نمیتونم ببینم دخترم داره ذره ذره جلو چشمام آب میشه
گفتم ایکاش بفرستمش بره پیش برادرهاش !
محمود گفت میخوای بره اونجا و اونهارو هم مثل ما کلافه کنه عیب نداره بابا من تسلیم شدم
من با ناراحتی وارد اتاق شیرین شدم گفتم شیرین جان مطمئنی که میتونی با محترم کنار بیای ؟
گفت چطور ؟گفتم بابات راضی شده میگه بگو علی ‌بیاد.شیرین مثل فنر از جاش پرید و‌مکثی کرد گفت تا حالا انقدر مطمئن نبودم بعد گفتم اما یک‌شرطی دارم گفت چه شرطی ؟ گفتم یک عروسی خیلی خصوصی برات بگیرن چون اونها هم توان مالی ندارند ولی من نمیزارم تو توی اون محله پاتو بزاری برات یه آپارتمان کوچیک میخرم تا ببینم علی خودش رو چطوری به ما و تو ثابت میکنه بعد راجع به آینده ات هم تصمیم میگیرم .شیرین با خوشحالی بلند شد و برای علی زنگ زد و گفت پدرم راضی شده ولی به این شرط …و تمام حرفهای منو تکرار کرد اونم از خدا خواسته پذیرفت وقرار شد که اولین شب جمعه دوباره به خواستگاری بیان منتهی این بار دو‌خواهرهاش رو هم بیاره آخه علی دو خواهر دیگه هم داشت یکی معصومه یکی طاهره ..وای که نگم براتون از این دوخواهر !!! هردو ازدواج کرده بودن ولی بچه نداشتن .علی خودش رشته مهندسی معماری میخوند واز خودش چیزی نداشت اما با ادب بود وقتی فکر اینو میکردم که بخوام دوباره محترم رو ببینم حالم رو بد میکرد اما بخاطر شیرین چاره نبود محمود بمن گفت ایرانتاج سعی کنیم فقط با علی صحبت کنیم وبا مادرش کاری نداشته باشیم
دوباره خانواده علی برای بار دوم به خونمون اومدن و مادر علی اینبار سعی کرده بود مرتبتر و آراسته تر بخونمون بیاد اما نگذر از دوتا خواهرها .از طرز صحبت کردنشون بدم می اومد اما مجبور بودیم دو سه جلسه تحملشون کنیم ❤️


دوتا خواهرها فکر میکردن که خیلی بایدژست خواهر شوهری بردارن اونزمان دوتاشون با مانتوهای اپُل گنده و کفشهای نوک تیز پاشنه بلند اومده بودن وارد خونه که شدن همش نگاهشون به
در و دیوار خونه بود که همه جارو خوب تجسس کنن بعد پدر خانواده شروع کرد به صحبت کردن گفت که آقای توتونچی از اینکه دوباره بما اجازه دادید به خونتون بیایم خوشحالم واینبار انشاالله دیگه این وصلت سر میگیره علی هم آرام گوشه ایی نشسته بود وفقط
نگاهش به دهن پدرش بود که اصغرآقا حرف بزنه
محترم ساکت نشسته بود که پدر علی گفت ماهرچه در توان داریم برای پسرمون انجام میدیم
دخترها زبون باز کردن که بابا چرا قول میدی ؟شماهرکاری برای ما کردی برای علی هم بکن چه خبره مگه !!!
محمود لبخندی زد و گفت خانمها بهتره زبون نگهدارید تا منو اصغر آقا با هم حرف بزنیم
بعد محمود یه کم‌ سکوت کرد گفت من خواسته ایی ندارم مراسمی هم از شما نمیخوام چون مهمانهای من جداگانه دعوت میشن و ما مهمانی برای شما نداریم از نظر خرید و این چیزا هم نیازی به خرید نیست دختر من خودش آپارتمانی داره که در اون آپارتمان کوچک زندگیشونو شروع میکنن بریز و بپاشی هم نداریم همونجا دخترها گفتن ،خوشبحال علی آپارتمان کجا هست؟ محمود جوابی نداد و اصغر آقا
گفت شما واقعا درحق علی پدری میکنید
بعد محمود گفت من به خواست دخترم علی رو انتخاب کردم امیدوارم علی هم لیاقت خودش رو نشون بده .محمود تو کل صحبتهاش تمام روی سخنش با علی بود علی رو کرد به محمود و گفت آقای توتونچی قول میدم خوشبختش کنم
محمود گفت امیدوارم همینطور باشه که میگین ،
اونشب مهریه شیرین سیصد سکه بهار آزادی شد
و قرار بر این شد که عقدی خصوصی در محضر انجام بشه شیرین اما ؛خوشحال بود بعد از صحبت دخترها گفتن یعنی ما سر عقد برادرمون نباشیم ؟
محمود گفت من حرفی نزدم که باشید یا نه هر مراسمی هم میخواین برای خودتون بگیرید روی ما حساب نکنید!اونروز صحبتهای خصوصی برای شیرین زده شدو محترم حلقه رینگی نازکی رو بعنوان انگشترِنشان به شیرین داد و گفت دختر ما حرفی نزده بودیم که پدر شما از من ناراحت شدن
شیرین گفت مهم نیست .بعد محمود علی رو کنار کشید و گفت امیدوارم که از حرفام ناراحت نشده باشی . فقط ازت میخوام خودت رو بمن ثابت کنی ❤️


اونروز احساس کردم که شیرین برای همیشه حروم شد فقط خدا خدا میکردم که علی پسر خوبی باشه و لیاقت شیرین رو داشته باشه وقتی خانواده علی رفتند خودمون که تنها شدیم محمود شیرین رو کنار کشید گفت از امروز تو وارد یک مرحله جدیدی از زندگیت میشی یعنی از خونه پدریت میری و وارد زندگی علی میشی و این بستگی به قدرت تو داره که اونو مثل خودت کنی ،دخترم ! مبادا اون تو رو شبیه خودش کنه ،مبادا با مادر وخواهر اون پسر دهن به دهن بشی هر وقت بهت بی احترامی کردن فقط سکوت میکنی من زیاد مراسمهاتو کش نمیدم چون
نمیخوام با فامیل های اونها قاطی بشم فقط علی و پدرو مادرش میتونن تو مراسمهای ما باشن واینکه هیچ وقت مادرش حق نداره به خونه من بیاد حالا تصمیم با خودته که تو باهاشون بمونی یا نمونی
الان هم دیگه حرفی به تو نمیزنم این پسر هم کُف تو نیست ولی چون تو میخواهی باشه چاره نیست اما !!!تا آخر عمرت باید با علی بسوزی و بسازی طلاق در کار نیست …شیرین فقط گوش میکرد وسرشو به علامت تایید حرف پدرش تکون میداد ،محمود گفت فردا به دنبال آپارتمانی میگردم حدود صدمتر باشه برات قولنامه میکنم که
هدیه ایی از طرف منو مادرت هست و‌لوازم خونه هم مایحتاج زندگی رو برات فراهم میکنم و مراسمی هم در شأن فامیلهای خودمون میگیرم و بسرعت میری سر زندگی خودت ،اونشب محمود تمام ،اتمام حجت هارو با شیرین کردشب که به اتاق خودمون رفتم محمود روی تخت خوابیده بود سرش رو روی بالشت گذاشته بود وقتی رفتم کنار محمود نشستم دیدم داره گریه میکنه گفتم‌وای محمود داری گریه میکنی ؟گفت مهربانم خیلی برای تنها دخترم آرزو داشتم حالا خودم رو به دست تقدیر می سپارم امیدوارم به دختر من از گل خوشتر نگن که داغون میشم و بتونن مراسمهارو بدون آبرو ریزی بر گزار کنن .گفتم محمود جان تو بمن بد نکردی که بد ببینی بخدا نگران نباش اونشب محمود رو آروم کردم و فردای اونروز آپارتمانی در شمیران برای شیرین خریدیم نمیدونم محمود چه بلایی سرش اومده بود تند تند آپارتمان رو‌مبله کرد .اما خیلی وسایل گرون قیمت نگرفت .وقتی خونه آماده شد به شیرین گفت به همه میگیم خونه رو علی گرفته که آبرومون نره .و قرار روز عقد رو با خانواده علی گذاشت .من به مهلقا گفتم که شیرین میخواد عقد کنه مهلقا با تعجب گفت وای خواهر چه بی صدا ؟
منم گفتم والا یهویی شد وبرادرهام وقتی شنیدن گفتن چرا بعله برون نداشتی؟ گفتم بخدا یکدفعه شد.و بلاخره در سال شصت نُه شیرین در نوزده سالگی به عقد علی در اومد حالا براتون بگم از مراسم عقد شیرین که چه ها به ما گذشت❤️


روز عقد مظفر باغ روتزیین کرد ما، همه فامیل خودمون رو دعوت کردیم به اضافه پدرو مادر علی اما غافل از اینکه دوتا دخترها هم با مادرشون و همسرانشون اومده بودن علی یک سرویس طلای ظریف برای شیرین خریده بود و‌لباس عروس بسیار قشنگی رو براش کرایه کردیم همه فامیلمون از عقد یهویی شیرین جا خورده بودند.اونروز همه باعلی آشنا شدن برادرهام و مهلقا با محسن همه سر عقد حضور داشتن و زن برادرهام فکر میکردن من نمیخواستم اونا رو دعوت کنم من بهشون میگفتم
اشتباه فکر نکنید قسمت اینطور شده نمیخواستم جلو فامیلام کم بیارم میخواستم آبرو داری کنم مهگل با مهلقا اومده بود و با لباس شب فیروزه ایی که به تن کرده بود مثل عروسک شده بود تا چشمش به شیرین افتاد گفت بی وفا منو تنها گذاشتی ؟ مگر قرار نبود باهم بریم امریکا ؟ بعد مهلقا گفت مهگل زبون به دهن بگیر !
من گفتم جریان امریکا رفتنتون دیگه چیه ؟ مهگل فوراً گفت مامان من میگم بعد رو‌کرد بمن گفت خاله جون قرار بود من شیرین رو کادو کنم ببرم واسه مهرداد تا باهم زن و شوهر بشن آخه مامانم خیلی دلش میخواست شیرین عروسش بشه اما!!!! حیف دیگه قسمت نشد .با شنیدن این حرف انگار آبجوشی رو سرم ریخته شد .
با خودم گفتم آخ شیرین تو با خودت چه کردی بچه خواهرم مثل دسته گل بود بعد آروم گفتم خاله جون قسمت نبوده اما من از همینجا تو رو برای بهروزم خواستگاری میکنم .
نمیدونم چرا انقدر زود حرفمو زدم حس کردم که میخوان مهگل رو ازدستم در بیارن .یک آن مهگل سرخ شد گفت وای خاله جون یه مقدمه ایی میگفتی بعد خواستگاریتو میکردی .
مهگل خیلی دوستم داشت و مطمئن بودم که اونم از بهروز خوشش می اومد ،خیلی زود سرو ته حرف رو جمع کردیم بعد همگی وارد اتاق شدیم خواهر شوهرهای شیرین لباسهای نامناسبی پوشیده بودن که بسیار یقه باز و تنگ بودن ،وقتی چشمشون به شیرین افتاد جلو منو مهلقا گفتن خدا بده شانس آدم دارا گونی هم بپوشه بهش میاد مهلقا فوری در جوابش گفت نه خانم آدم خوشگل هرچی بپوشه بهش میاد چه ربطی به دارایی داره ،بهشون اشاره زدم که هیس ! هیچی نگید اما اونها با پررویی گفتن ؛وا ما حرف بدی نزدیم ما واقعییت رو گفتیم
مهلقا هر لحظه کنجکاوتر میشد گفت چه واقعیتی ؟اونا هم گفتن همینکه ما نداریم و از
محله …اومدیم و‌اینا دارن و به ما نمی خوردن ؛ من عرق سردی به بدنم نشست مهلقا گفت ایرانتاج اینا چی میگن ؟❤️


از رفتارهاشون بغضم گرفته بود کاش این دو خواهر هیچوقت به خونه من نمی اومدن شیرین وقتی فهمید طاهره این حرفها رو زده خیلی عصبی شد گفت مامان غصه نخور اینها هیچ وقت دیگه به خونه تو نمیان این بار آخرشونه ،خلاصه اونروز سخت ،البته برای من‌ ! اما گذشت و دخترم به عقد علی در اومد علی سرویس ظریف طلا رو به دست و‌گردن شیرین انداخت و با خوشحالی پیشانی شیرین رو بوسید همون لحظه تمام فامیلهای ما به شیرین طلا میدادن که دیدم مظفر با سه جعبه طلا وارد اتاق شد سمت محمود رفت و‌گفت بفرمایید آقا
محمود جعبه های طلا روبسمت شیرین گرفت و گفت دخترم اینهارو باز کن یکی از طرف منه یکی از جانب بهزاد و خانمش یکی هم از جانب بهروزه …همه مهمونها دست زدن و از اینکه جای دو برادر درکنار خواهرشون خالی بود غصه میخوردن .محمود سه تا سرویس جواهرات حسابی برای شیرین گرفته بود خواهر علی با لحن بدی در جمع گفت
خدا بده شانش مال میره رو مال …محترم گفت آره ‌والا اگه مای بدبخت بودیم هیچ کس بهمون هیچی نمیداد،علی با اخم آرام گفت ساکت باشید بسه …و‌از من عذر خواهی کرد اونشب اصغر آقا پدر علی بعد از شام همشون رو جمع کرد و سریع از خونه ما خارج کرد اگر بدونید چه آبرو ریزی موقع خوردن شام کردند ! ظرف های کوچکی آورده بودند که برای شوهرهاشون غذای فرداشون رو ببرند
مهلقا خیره خیره نگاه میکرد و بمن میگفت ایرانتاج تو با زندگی شیرین چه کردی؟
گفتم مهلقا امشب پیشم بمون باید همه چیز روبرات تعریف کنم وگرنه دق میکنم علی شب خونمون موند و مهلقا هم نزاشتم بره من همه چیز رو برای مهلقا تعریف کردم مهلقا گفت چی بگم خواهر دیگه الان نمک به زخمت نمیزنم
اونشب محمود به علی گفت ما از تو مراسمی نمیخواهیم فقط درس بخون تلاش کن و عنان زندگی رو دستت بگیر
وسعی کن بهترین باشی .روزها گذشتن و‌یکشب محمود به اصغر اقا گفت که بهتره این دو نفر برن سر زندگیشون ،و شیرین ،دختر دُردانه و یکدانه ام بی سرو صدا به خونه خودش رفت و اونشب منو مهلقا ومحمود و اصغر آقا شیرین رو به خونه اش گذاشتیم
و من تا خود صبح برای شیرینم اشک ریختم چه ازدواج‌غریبانه ایی کرد
اونشب کسی به عنوان همراه پیش شیرین نموندمحمود شیرین رو بغل کرده بود و اشک می ریخت بعد با اشک گفت چرا کسی نیست برات بخونه نون و پنیر آوردیم دخترتون رو بردیم بابا جان😢


اون شب یک شب غریبی بود احساس میکردم نصف تنم نیست وقتی به خونه اومدم با خودم کلنجار میرفتم تا عادی باشم اما نمیشد محمود هم مثل من تا صبح بیدار بود صبح مهلقا رو به خونه شیرین فرستادم تا براش صبحانه ببره مهلقا وقتی صبحانه رو برده بود میگفت شیرین خیلی از اینکه در کنار علی بوده خوشحال بوده بعد گفته به مامانم بگو منو علی دو روز دیگه به خونشون میام .محمود از قبل یخچال شیرین رو‌پُر کرده بود و مهلقا سفارش کرده بود مادرت گفته بخودت برس و نزار سختی بکشی .دوروز که گذشت شیرین بخونمون اومد و از همه چی راضی بود هرچه میگفتم اخلاق علی چطوره زیر یک سقف ؟ میگفت خوبه و خیلی از علی خوب تعریف میکرد میگفت مامان درسته محترم و دختراش اخلاق خوبی ندارن اما علی مثل اونا نیست .دو‌سال گذشت شیرین و علی درسشون تموم شده بود و علی در یک‌شرکت خصوصی دست به کار شد شیرین هم کار جدید گرفت و از زندگی خودش راضی بود محترم و دخترهاش خیل رفت و آمدی با شیرین نداشتن اونها هم متقابلاً از ما بدشون می اومد چون اصلا ما باهاشون رفت آمد نداشتیم ‌.
اونها بعد از عقد هرگز به خونه من پا نزاشتن بعد از دوسال که درس مهگل هم تمام شده بود من از مهگل برای بهروز خواستگاری کردم و قرار شد که مثل قبل همگی به ترکیه بریم و مهگل رو برای بهروز عقد کنیم سمانه عروسم باردار بود دلم براشون پر میکشید که همشونو ببینم وقتی به شیرین گفتم بیا بریم گفت مامان علی تازه سر کار رفته و من نمیتونم بیام گفتم یعنی عروسی برادرت نمیخوای بیای ؟گفت آخه …گفتم بیا خودم بلیطتون رومیخرم برای هردو شون بلیط رزرو کردم و همگی راهی ترکیه شدیم تو این دوسال ما از علی بی احترامی ندیدیم
تو سفر ترکیه هم اخلاق خوبی داشت کم کم مهرعلی به دلم افتاد با شیرین خوشرفتاری میکرد
بهروز و مهگل باهم زن و شوهر شدن و چند روزی که کنار هم بودن همش باهم در حال گذشت و گذار بودن سمانه ویار بدی داشت زیاد حالش خوب نبود
همونجا شیرین حالت تهوع بدی گرفت ما اول فکر کردیم مسموم شده طوری شد که دیگه بردیمش بیمارستان و همونجا فهمیدیم که شیرین هم بار داره منو محمود خیلی خوشحال شدیم از اینکه یهویی صاحب دو تا نوه میشدیم ضمن اینکه خودمون هم پامون رو تو دوره میانسالی گذاشته بودیم و نیاز داشتیم که نوه دار باشیم
علی هم خوشحال بود که میخواد بابا بشه بعد از یکهفته به ایران برگشتیم و‌بهروز دنبال کارهای مهگل بود مهلقا میگفت ایرانتاج چقدر این دنیا بی وفاست ببین چطور جمع خونه ما آدما یکی یکی کم میشه
کاش هیچ وقت جدایی نبود❤️


مهلقا میگفت ایرانتاج چقدر این دنیا بی وفاست ببین چطور جمع خونه ما آدما یکی یکی کم میشه
کاش هیچ وقت جدایی نبود تو که دو تا پسرات رفتن موندی با شیرین ! و من هم تنها شدم گفتم راست میگی خواهرجون اما ما نمیتونیم مانع پیشرفت بچه هامون بشیم محسن برای مهگل خیلی غصه میخورد اما من بهش اطمینان میدادم که با بهروز خوشبخت خواهد شد .تقریبا شیش ماه از عقد مهگل گذشت که کارش برای سفر درست شد و میخواست به امریکا بره .براش بلیط گرفتیم وقرار شد که از طریق ترکیه به امریکا بره .
یادمه که اون موقع شیرین هفت ماهه شده بود و بخاطر مشکلی که داشت سونو گرافی کردو متوجه شد که بچه اش پسره ،ضمنا تو این مدت سمانه هم پسری بدنیا آورد و شادی مارو دو‌چندان کرد اسم پسرش رو بهداد گذاشت و شادی زیادی رو به خونه ما آورد من به بهزاد گفتم که در اولین فرصت بعد از زایمان شیرین به امریکا میام تا بچه تو رو هم ببینم اما روز رفتن مهگل ما منتظر شیرین شدیم هرچه انتظار کشیدیم نیومد به خونه اش تلفن میزدیم کسی گوشی رو بر نمیداشت دلم شور میزد هر لحظه ساعت به رفتن مهگل نزدیکتر میشد محمود گفت یعنی چی ؟ این دختر کجاست ؟
دیگه هممون داشتیم حاضر میشدیم بریم فرودگاه که علی زنگ زد وگفت که حال شیرین بد شده آوردمش بیمارستان ،بعد گفت گوشی رو بدین مهگل تا شیرین ازش خداحافظی کنه،ما هم باور کردیم و خیالمون راحت شد اما مهگل وقتی با شیرین حرف میزد یه جوری شد انگار رنگش پریده شده بود و همش میگفت اها ،نه ،باشه ،
من گفتم مهگل جان گوشی رو بده ببینم شیرین چی میگه گفت خاله جون حالش خوب نیست علی آقا میگه دوباره بهتون از حال شیرین خبر میده ،اما من دلشوره داشتم به گلنسا گفتم گلنسا از پای تلفن تکون نخور تا من برگردم .مهگل سرساعت پروازش به ترکیه رفت محسن تو فرودگاه یه جوری میکرد که انگار دور از جونش مهگل رو برای همیشه از دست داده محمود دلداریش میداد وبلاخره بعد از یکی دو ساعت ما بخونه اومدیم گلنسا تا منو دید گفت خانم جان ! علی آقا گفتن که شما برید بیمارستان پاسارگاد شیرین اونجاست گفتم گلنسا طوری شده گفت نه بخدا خانم فقط انگار میخواد زایمان زودرس کنه .محمود گفت ایرانتاج من سرم خیلی درد میکنه من الان نمیام دو ساعت دیگه خودم میام دنبالت و من بامظفر با آژانس به بیمارستان رفتیم .علی وقتی چشمش بمن افتاد گفت مامان من معذرت میخوام‌ بخدا خودم خیلی ناراحت شدم اما اینو بدون خودم به خدمتش میرسم.گفتم چی ؟ کی ؟ راجب کی داری صحبت میکنی؟گفت خواهرم ….


بهش گفتم کدوم خواهرت ؟ گفت بهتره خود شیرین بهتون توضیح بده ، وارد اتاق که شدم شیرین رو با صورتی کبود ولبی خونی که دیدم پس افتادم مظفر اگر همراهم نبود با سَر خورده بودم روی زمین .
شیرین بیچاره کم درد داشت منهم براش قوز بالا قوز شدم علی سریع صندلی رو زیرم گذاشت و من بدون اینکه گوش کنم هی میگفتم چی شده ؟چی شده
شیرین گفت مامان ببین من خوبم دیگه همه چی تموم شده گفتم ای خاک بر سر من ؛بگو‌که دق کردم
شیرین گفت مامان خدا هنوز به خواهر علی طاهره بچه نداده ، وقتی فهمیده بوده که من باردارم خیلی غصه خورده و گفته خدا شانس بده این دو ساله نیومده بار دار شد. اما من چند ساله ازدواج کردم بچه دار نشدم من بعد از ظهر داشتم آماده میشدم که بیام خونه شما و اصلا فکرش رو نمیکردم طاهره پشت در باشه زنگ رو که زدن فکر کردم علی اومده که بریم اما طاهره وارد خونه شد من از دیدنش جا خوردم سلام کردم و تعارفش کردم گفتم عیب نداره بخاطر علی راهش میدم. کمی که نشست گفت خُب میبینم که بارداری گفتم آره هفت ماهمه گفت لعنتی کدوم دکتر رفتی که حامله شدی
گفتم والا من دکتر نرفتم بخاطر درسم باردار نشده بودم گفت چرا اون دوسال حامله نشدی؟ گفتم درس میخوندم دیگه ،گفت خاک برسر بخیلت کنن اسم یک دکتر انقدر سخته که بمن نمیدی ؟ منم جا خورده بودم از طرز صحبت کردنش گفتم چرا توهین میکنی من کجا بخیلم یکدفعه بسمت حمله ور شد یه سیلی محکم تو‌صورتم زد و با چنگ به صورتم افتاد منهم فقط شکمم رو با دستام گرفته بودم حسابی کتکم زد و موهامو میکشید من که پناهی نداشتم و فقط دستم دور شکمم بود چند تا ضربه به شکمم زد داشتم درد میکشیدم که خدا خواهی علی به در آپارتمان کلید انداخت و در و باز کرد که طاهره ولم کرد علی هول شده بود وطاهره رو بسمت در هُل میداد ولی من گفتم علی بدادم برس دارم از دل درد میمیرم
طاهره فورا از در خارج شددر واقع فرار کرد و‌علی منو به بیمارستان آورد چون به خونریزی افتادم و دکترا میگن احتمال اینکه بچه زودتر بدنیا بیاد خیلی زیاده .من لال شده بودم و فقط به صورت چنگ چنگ شیرین نگاه میکردم یهو داد زدم دستت بشکنه دختر !!!مگه بچه من به تو چه کرده بود
علی شرمسار بود گفتم تو چرا خجالت میکشی اون خواهرت باید خجالت بکشه .خدایا این چه اتفاقی بود آخه ؟ بعد با ناراحتی گفتم تاریخ ندیده بود که کسی بچه های محمود توتونچی رو بزنه خدا بدادش برسه اگر منو شیرین بگذریم محمود ازش نمیگذره
همون موقع دکتر برای معاینه بالای سر شیرین رسید
گفت بهتره که سزارین بشه چون ممکنه به بچه آسیب برسه ❤️


همون موقع دکتر برای معاینه بالای سر شیرین رسید
گفت بهتره که این خانم سزارین بشه چون ممکنه به بچه اش آسیب برسه گفتم خانم دکتر این دختر فقط هفت ماهشه گفت خانم عزیزچاره نیست مگر وضعیتش رو نمیبینی با این خونریزی ممکنه بچه تلف بشه نخواه که ما صبر کنیم با گریه فقط سکوت کردم علی رضایت داد تا شیرین عمل بشه .
اینو یادم رفت بگم براتون که شیرین بعد از اینکه با علی ازدواج کرد به درخواست علی مومن و با حجاب شده بود و از نامحرم حجاب میکرد درست دختری شد دلخواه پدرش …محمود همیشه از من حجاب میخواست اما اصرارم نکرد که باید حتما حجاب کنی گفت من وظیفه داشتم به تو امر به معروف کنم تو میخوای حجاب کن نمیخوای نکن . اما شیرین با علی خوب کنار اومد و روسریش رو سرش میکرد با مانتو بلند و شلوار .اونروز تا شیرین رو بردن اتاق عمل من خیلی التماس کردم که خدایا من شیرینم رو بخودت سپردم من ایمانم ضعیفه اما شیرین خیلی مومنه پس خودت بهش رحم کن بعد از یکساعت در اتاق عمل باز شد و خانم پرستار گفت همراه شیرین توتونچی ! ما همگی به سمت در رفتیم گفتم خانم منم چی شده گفت مادرو بچه هردو سالم هستن فقط بچه کمی ضعیفه ،من اشک شوق میریختم .منتظر دخترم و نوه ام بودم یکساعت دیگه گذشت شیرین رو از اتاق بیرون آوردن درد داشت میگفت مامان دنده هام درد میکنه همون موقع محمود از راه رسید خوشحال به سمت شیرین اومد گفت یکی یدونه بابا چطوری ؟ اما تا چشمش به صورت شیرین افتاد گفت یا امام زمان چرا اینجوری شدی علی دستاش شروع به لرزیدن کرد شیرین گفت بابا قبل از اینکه تصمیم بدی بگیری بزار من بیام خونه بعد همه چی رو تعریف میکنم محمود دندونهاشو بهم فشار داد و‌گفت کدوم بیشرفی تو رو اینطور کرده تا مادرشو به عزاش بنشونم و نگاه به علی میکرد فکر میکرد علی اینکارو کرده علی گفت پدرجان من غلط بکنم روشیرین دست دراز کنم گفت پس کی اینکارو کرده ؟ من گفتم محمود بس کن من همه چیز رو توضیح میدم شیرین بیحال رو تخت افتاده بود کم کم سری بدنش رفت هوار میزد ای دنده ام ای پهلوم دکتر گفت بهتره یه عکس ازش بندازیم آخه سزارین چه ربطی به پهلوش داره .محمود همش تو سالن راه میرفت گفت ایرانتاج بگو کی با شیرین اینکارو کرده تا سیلی به صورت علی نزدم.من گفتم بابا جون طاهره خواهر علی ❤️


محمود گفت چی طاهره کدوم احمقیه ؟ من‌به بچه هام تلنگر نزدم حالا این دختر پاپتی بچه منو زده ؟بخدا که میدم پدرشو در بیارن هرکاری من و مظفر میکردیم نمی تونستیم آرومش کنیم .از طرفی شیرین رو برای عکسبرداری برده بودن پایین و علی هم همراهش رفته بود ، گفتم محمود جان آرام باش گفت وای ایرانتاج مثل اسپند رو آتیشم قلبم داره میسوزه گفتم از من که بدتر نیستی مرد ! بزار ببینیم چی به سر شیرین اومده بسرعت پایین رفتم عکس دنده های شیرین در دست دکتر بود و داشت زیر نور چراغ نگاهش میکرد گفت متاسفانه یکدونه از دنده هاش فرو‌رفته ویکیش شکسته گفتم وای آقای دکتر چکار باید کردگفت متاسفانه هیچی این مشکل فقط
با صبوری خوب پیش میره باید مسکن بزنیم و طاقت بیاره .شیرین به بخش منتقل شد پسر کوچکش که واقعا ریزه میزه بود رو برای شیر خوردن پیش شیرین آوردن اما شیرین مسکن براش زده بودن و خواب بود به دکتر گفتم تو رو خدا بیدارش نکنید خیلی بچم داغونه اجازه بدین خودم با شیرخشک‌بچه رو‌ سیر میکنم .محمود تا چشمش به علی افتاد گفت علی آقا خوب مزد دستم رو دادی از همینجا دخترم رو به خونه خودم میبرم و از خواهرت شکایت میکنم و….هی میگفت وهی میگفت علی گفت پدرجان بخدا من روحمم از این ماجرا خبر نداشته خودم به خدمتش میرسم .محمود با حرص بیشتری گفت ممنونم از شما قانون خودش همه چیز رو‌حل میکنه من وکیل دارم خودش به خدمت خواهر جونت میرسه .من به اون نام و نشون سه روز بیمارستان بودم و بلاخره شیرین رو مرخص کردن ومن بخونه خودم بردمش
اما محمود از طاهره شکایت کرد و شیرین رو به پزشک قانونی بردن وشکستن دنده ها به تایید رسید و‌محمود کاری کردکه طاهره رو به میز محاکمه کشوند.طاهره اول میخواست همه چیز رو انگار کنه
قاضی گفت تو خجالت نمیکشی زن باردار و‌به قصد کشت زدی ؟ گفت من نمیخواستم اینجوربشه .اما با قدرتیکه محمود داشت وکیل حکم بازداشتش رو گرفت محمود میگفت باید ادب بشه
علی روی اومدن به خونمون رو نداشت اصغر آقا پادر میونی کرد میگفت بخاطر من ببخشش بزار علی بیاد شیرین رو ببینه محمود کمی کوتاه اومد علی با خجالت می اومد یکی دو ساعت می نشست میرفت کمی پسر کوچولو جون گرفت شیرین اسم پسرش رو مهدی گذاشت و خودش رو با پسرش سرگرم میکرد همه منتظر جواب دادگاه طاهره بودیم. محمود معتقد بود باید طاهره به سزای عملش برسه❤️


چهل روز گذشت طاهره هم بازداشت شد و هم اینکه باید دیه میدادبرای اولین بار بود که در عمرم میدیدم یک زن زندانی بشه .شوهرش به غلط کردم افتاده بودالتماس میکرد اما محمود کوتاه نمی اومد میگفت باید ادب بشه .کم کم پای محترم دم در خونمون باز شد محکم در میزد فریاد میزد آی یا ایهاالناس دخترمو اینا زندانی کردن همش بی آبرویی میکرد حال شیرین تازه داشت بهتر میشد محمود تلفن زد به علی که بیا مادرت رو از دم خونه ما ببر !
علی شرمسار از رفتار خانواده اش بود میگفت خدایا من از دست اینا چکار کنم یکروز نشسته بودیم که دیدیم زنگ در خونمون رو زدن مظفر در رو باز کرد معصومه خواهر کوچک علی بود با چرب زبونی وارد خونمون شده بود گلنسا نتونسته بود جلوش رو بگیره وارد خونه که شد گفت شیرین جان دردت به سرم قربونت برم بخدا طاهره منظوری نداشته ماهم آبرو داریم اجازه بده طاهره بیاد بیرون خودش به پاهات می افته شیرین اونروز مثل بید میلرزید با التماس گفت معصومه از اینجابرو‌ تورو بخدا دست از سرم بردارید کاری به من نداشته باشید
اما معصومه خودش رو‌مهربون نشون داد و گفت شیرین جان من تا بحال باتو کاری داشتم؟ مزاحمتی داشتم ؟اما امروز التماست میکنم .قربونت برم بگو پدرت رضایت بده .شیرین گفت باشه به بابام میگم رضایت بده اما دیگه طوری بشه که من هیچکدومتون رو نبینم معصومه پرید تو بغل شیرین بوسش کرد گفت الهی خیر ببینی ماکی به تو کار داشتیم من میرم اما گاهی میام مهدی رو میبینم اما مامان اینا نمیان ! گفتم شیرین به این دختر شک کن
پای این دختر رو تو خونه ات باز نکن .شیرین گفت مامان اگر هم بخواد بیاد میگم موقعی بیاد که علی باشه دیگه در رو بی جهت باز نمیکنم
اونشب با اصرار شیرین طاهره آزاد شد محمود رضایت داد اما خونه شیرین رو عوض کردیم دوباره خونه ایی دیگه خریدیم و شیرین جابجا شد و سر زندگیش رفت زندگی شیرین عادی میگذشت برای بچه پرستار گرفت چون زن و شوهر شاغل بودن و منهم می ترسیدم طوری نگهداریش کنم که شیرین نپسنده ،یکسال گذشت دیدم شیرین با ناراحتی بهم تلفن زد و گفت مامان من باردارم گفتم مبارک باشه چرا ناراحتی ؟ خدارو شکر کن
گفت مادرخداروشکرولی آخه مهدی خیلی کوچیکه ،
ماههای بارداری شیرین بسرعت گذشتن حالا شیرین خودش کمی جون گرفته بود انگار چاق شده بود و من خوشحال بودم مهدی نزدیک به دو سالش شده بود که شیرین نُه ماهه شده بودنزدیک زایمانش بود یکشب دیدم علی تلفن زد وگفت مادر جان شیرین درد داره اگه میشه بیایید خونمون ،من با محمود سریع به خونه شیرین رفتیم و‌باهم رفتیم بیمارستان ودوباره قصه جدید❤️


بیمارستان که رسیدیم شیرین بی تاب بود مهدی بغل محمود بود و منو شیرین به بخش زایمان رفتیم دکتر گفت هرچه سریعتر باید سزارین بشه و سریع کارهاشو انجام دادن یکساعت گذشت پرستاربا صدای بلندگفت همراه خانم توتونچی! مبارکه بچه بدنیا اومد دختره !!! مادر و بچه هردو سالمن ماهمگی خوشحال بودیم سر از پا نمیشناختیم آخه شیرین خواهر نداشت یه دختر میخواست که مونسش باشه
علی هم خوشحال بود دخترش رو آوردن تو اتاق درست مثل سیبی که از وسط دوتا شده باشه شبیه شیرین بود هممون لبهامون خندون بود تا شب که یکباره شیرین خونریزی کرد نمیدونم چرا ترسیده بود
اینو بگم موقع زایمانش شیرین هفتاد کیلو بود بعد همش میگفت مامان یه جوری ام گفتم چه جور هستی مادررر.
گفت نمیدونم چطور بگم می ترسم انگار تو‌وجودم ترسه ! با نگرانی گفتم تو زایمان کردی تموم شده حالا یه دختر داری یه پسر ،الهی دورت بگردم
این حرفها چیه ؟ منم کنارتم ! بعد از دو روز از بیمارستان مرخص شد اما همش میگفت می ترسم
با شیرین به خونه اش رفتم بهترین چیزها رو میدادم مظفر میخرید میاورد تا برای شیرین درست کنم اما میل به خوردن نداشت بنظرم ضعیف شده بود هی میگفتم دخترم دردت بجونم آخه غذا بخور میگفت میل ندارم یکشب دیدم زنگ میزنن در رو باز کردم دیدم معصومه اس بایه جعبه شیرینی وارد خونه شد بخودم گفتم لاالله الا الله
این دیگه چی میخواد ؟ اومد با چرب زبونی تو خونه و‌گفت وای نمیدونی چقدر خوشحالم که دختر یکی یکدونه داداشم بدنیا اومده بعد گفت راستی اسمش چیه ؟ گفتم والا شیرین این بارنمیدونم چرا حال نداره ، حالش زیاد خوش نیست اسم انتخاب نکرده البته دودله یکبار میگه هستی یکبار میگه ندا …سریع به اتاق شیرین رفت منم رفتم چایی بریزم علی تو هال بود ومهدی تو بغلش نشسته بود منم چایی رو ریختم بردم جلو معصومه گذاشتم اونروز گلنسا رفته بود خونه خودم برای محمود غذا درست کنه معصومه با شیرین تنها شد گفتم من میرم تو آشپزخونه و غذای شیرین رو آماده میکنم سرگرم کارشدم یکساعت گذشت یهو دیدم شیرین جیغ میرنه فریاد میرنه من سراسیمه به اتاقش رفتم
علی هراسون وارد اتاق شد معصومه میگفت بخدا من کاریش نکردم خودش یهو اینطور شد😔


شیرین رو بغل کردم گفتم چی شده عزیز مادر !اما اون فقط جیغ میزد میگفت مامان ! مامان تو رو خدا …اونجا اونور اتاق چیه ؟ نگاهی به دورو برم انداختم گفتم کجا؟ گفت دم پنجره بدو بسمت پنجره رفتم گفتم هیچی نیست مادر ،گفت پس معصومه چی میگه ؟
نگاه کردم دیدم معصومه آماده به رفتنه .
گفتم علی نزاری بیرون بره تا من‌بینم شیرین چی میگه ؟ علی مچ دست معصومه رو گرفته بود میگفت خدا لعنتتون کنه چی میخواین از جون من ؟ از بچه هام و زندگیم .آخه من چه هیزم تری به شما فروختم خدا لعنتتون کنه معصومه داشت میلرزید علی گفت اگر کاری نکردی
پس چرا میلرزی ؟ میگفت من بخدا فقط براش تعریف کردم کاری نکردم .
من از شیرین پرسیدم کی تو رو ترسونده مادرجان ببین کسی اینجا نیس نترس !بعد گفت مامان آل کجاست ؟ گفتم آل وجود نداره گفت معصومه گفت اگر حالت بده آل اومده داره اذیتت میکنه ،آخه آل زائو هارو خیلی دوست داره .ممکنه تو رو ببَره بعد نگاهی به معصومه کردم گفتم الهی خدا ورت داره چرا این حرفها رو به بچه من زدی
یهو گستاخانه گفت خب این چیزا هست دیگه !
گفتم نه این چیزها نیست مگر اینکه تو خودت آل باشی…علی در رو باز کرد و به معصومه گفت گورت رو گم کن دیگه نبینم پاتو اینجا بزاری معصومه بدو بدو از پله ها پایین رفت .شیرین مثل دیوونه ها شده بود برای درمان شیرین از دکتر شروع کردم یه پامون خونه بود یه پا دکتر ..هر دکتری هر کس که گفت بردمش اما فایده نداشت همش میگفت اونها یکی اومد تو اتاق ،یکی اومد منو ببَره .میگفتم مادر جان دلم رو آتیش نزن میگفت بخدا راست میگم معصومه هم میگفت که منم میبینمش و من از شنیدن این حرفها قلبم درد میگرفت خدا ازت نگذره زن آخه چه کردی با بچه من ،دیگه نمیدونستم چکار کنم مجبور شدم و به مهلقا موضوع بیماری شیرین رو گفتم گفتم مهلقا به دادم برس دیگه بُریدم دخترم با دو تا بچه سر دستم افتاده گفت ایرانتاج پیرزنی تو کوچه ماهست که زن قدیمه ما هم که مادر نداریم بزار برم از اون صلاح ومشورت کنم گفتم تو رو خدا هر کاری ازدستت میاد بکن .شیرین ازهفتاد کیلو شد چهل و پنج کیلو
تقریبا (هستی )دخترش رو من بزرگ میکردم .راحت بگم شیرین دعایی شده بود و مثل دیوونه ها میکرد
محمود تمام موهای سرش سفید شد و من اصلا از حال وروز شیرین به برادرهاش چیزی نگفتم علی همراه من بچه ها رو نگهداری میکرد و خیلی دلسوزانه از شیرین پرستاری میکرد
ما در اینمدت که علی دوماد ما شده بود ازش بدی ندیده بودیم فقط نمیدونم چرا خواهر و‌مادرش اینطور بودن❤️


شیرین لاغرتر و‌ ضعیفتر شده بود و دیگه سرکار هم نمیرفت عین یک کوه غم برامون شده بود مهلقا بعد از اینکه پیش اون پیرزن همسایه رفته بود به خونمون اومد و گفت ایرانتاج یه چیزی بگم مسخره ام نمیکنی ؟ هرچند که خودم هم عقیده ندارم اما حاج خانم گفته برید پیش یک دعانویس و بدین براش دعا بنویسه گفتم وای مهلقا تا به عمرم از این کارها نکردم گفت ایرانتاج جان ما بخاطر سلامتی شیرین باید به هرجایی چنگ بندازیم منم باهات میام بیا بریم .گفتم آخه دعانویس کجا هست ؟ من از کجا بدونم ،گفت حاج خانم آدرس بهم دادباید بریم مولوی ! شب که علی اومد بهش ماجرا رو گفتم بعد گفتم مرخصی بگیر بمون پیش بچه ها و شیرین ،تا من با مهلقا برم و زود برگردم .جلو شیرین وانمود کردم که میخوام برم بازار بزرگ و یه کم خرید کنم همش میگفت مامان نرو من تنهام می ترسم
گفتم مادرجان علی پیشته .بلاخره راضی شد تا با مهلقا مثلا برم بازار ،آژانس گرفتم و راهی رو داشتم میرفتم که برای سلامتی بچه ام بود تو کوچه پس کوچه های مولوی به خونه ایی قدیمی رفتیم که در اونجا پیر مردی بنام آقا سید نشسته بود و کار مردم رو راه می انداخت
اتاقی مملو از زنهای گوناگون ؛ بلاخره نوبتم شد پیر مرد در اتاقی تاریک با کورسو چراغی نشسته بود با موهای ژولیده و ریش سفید نسبتاً بلند …
انقدرسیگار کشیده بود که خط زردی بین سبیل سفیدش افتاده بود از نگاه کردنش وحشتم شد بعد گفت امرتون چیه ؟ گفتم آقا دخترم بعد از زایمانش همیشه ترس تو دلشه و …گفت اسمش گفتم شیرین گفت مادر..گفتم ایرانتاج …چیزی شبیه به تاس پرت کرد روی میزش و نگاه عمیقی بهش انداخت بعد گفت اذیتش میکنن !! گفتم کی؟ با تندی گفت من ! کی میخوای باشه از ما بهترون
دیگه !!!!گفتم وای آقا چیکار کنم؟ گفت طول میکشه ممکنه چند سال ناراحت باشه منم دعا میدم توکلت رو بخدا کن ، گریه کردم گفت چرا گریه میکنی ؟ گفتم آقا من همین یدونه دختر رو دارم بعد گفت یکی هم به این مسئله دامن زده که بیشتر عذاب بکشه گفتم کی؟ گفت من چه میدونم .
نمیخواست واضح حرف بزنه و بهم بگه کی بوده !!❤️


اما خودم فهمیدم که منظورش با معصومه اس
یه چیزایی روی کاغذکشید !یه چیزایی هم نوشت و بما دادو گفت همراهش نگهداره منو مهلقا بلند شدیم اومدیم خونه ،اما من گفتم خدایا توکلم به خودت دلم میخواد خودت کمک شیرین کنی تا اوضاعش بهتر بشه .
دیگه خودم بچه هارو بزرگ میکردم ماهها گذشتن …یکسال گذشت شیرین بهتر شد اما نه خیلی .
ترس تو وجودش کم شد موقع نماز که میشد چادرش رو سرش میکرد و ساعتها با خدا رازو نیاز میکرد حالا هستی یکساله شده بود و مهدی تقریبا سه ساله شده بود شیرین از کارکردن دست کشیده بود و علی تو کارش پیشرفت چشمگیری داشت
دیگه از محترم و دخترهاش خبری نبود فقط اصغر آقا به دیدن شیرین می اومد و از کارهاییکه دخترهاش و زنش به سر شیرین می آوردند شرمنده بود .
شیرین کسی بود که چوب حماقتش رو خورد و‌به ندای قلبش گوش داد.
دلم برای بچه های راه دورم خیلی تنگ شده بود حالا مهگل هم باردار بود کم کم پابه سن گذاشته بودم حالا سرو کله نوه چهارمم هم پیدا میشد بهزادم یک دکتر متخصص و جراح شده بود و بهروزم دانپزشک بود.تصمیم گرفتم با محمود بریم امریکا و بچه ها رو ببینیم چون اونها نمیتونستن به ایران بیان .شیرین رو به گلنسا و مظفر وعلی سپردم به گلنسا گفتم جون تو و جون شیرین یک ثانیه ازش غافل نشی ولش نکنی گفت خانم جان خیالت راحت باشه .ما بعد از اینکه بچه هابرامون ویزا فرستادن بلیط تهیه کردیم و برای سفربه امریکا آماده شدیم شیرین هم نگذاشتم فرودگاه بیاد گفتم خونه باش و استراحت کن وقتی با محمود رفتیم فرودگاه و آماده سوارشدن بودیم محمود گفت چه خوشحالم که میریم بچه هامونو ببینیم شاید غم شیرین رو فراموش کنیم اما همینکه وارد هواپیما شدیم محمود گفت چه حالت بدی دارم انگار میخوام خفه بشم گفتم چرا؟ گفت نمیدونم .خلاصه سرتون رو‌ درد نیارم وقتی هواپیما پرید این احساس بر محمود غلبه میکرد وهی میگفت دارم خفه میشم به مهماندارها گفتم تو رو خدا کمک کنید همسرم حالش خوب نیست مهماندار مرتب پشت بلندگو اعلام میکرد که اگر در بین مسافرها پزشک هست خودش رو به ما معرفی کنه.شکر خدا یک پزشک در پرواز بود وقتی با محمود صحبت کرد و فشارش رو‌گرفت گفت نگران نباش شما فوبیای فضای بسته تو پرواز دارید ممکنه دیگه نتونید هواپیما سواربشید‌تحمل کنید تا برسید و خودتون رو سرگرم کنید.وحتما باز هم به یک پزشک مراجعه کنید ولی من‌تشخیصم این بوده ! بعد از ساعتها ما به مقصد رسیدیم و اونروز بخیر گذشت اما باید پیگیر این حالت محمود بودم گویا زمانه با ما یار نبود ❤️

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : irantaj
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 5.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 5.0   از  5 (0 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

آخرین حرف کلمه uomy چیست?