ایرانتاج 13 - اینفو
طالع بینی

ایرانتاج 13


وقتی محمود پاشو از هواپیما بیرون گذاشت انگار جون تازه ایی گرفت گفت آخی انگار دستی از گلوم برداشته شد گفتم پس نکنه همون حرف دکتر درست باشه ، گفت بیا فعلا بریم بچه هام رو ببینم بعد هم دکتر بهزاد هست دیگه !
چرا برم دنبال دکتر بگردم ؟هردومون خندیدیم و بسمت درب خروج‌فرودگاه رفتیم بچه هام عروسام و نوه هام همگی منتظرمون بودن.
چقدر جای شیرینم خالی بود بهزاد بادیدن ما به سمتمون اومد نمیدونید چطور محمود رو بغل گرفته بود همگی باهم بسمت خونه بهزاد رفتیم .اونجا از مشکلی که برای محمود تو هواپیما پیش اومد صحبت کردیم بهزاد گفت نگران نباشید تو این مدت خودم بررسی میکنم و بعدش از بیماری شیرین گفتم بقدری بچه هام ناراحت شدن که خدا میدونه بهزاد گفت چرا تا حالا بمن نگفته بودی ؟
گفتم نمیخواستم تو شهر غریب همتون رو ناراحت کنم .روزها میگذشتن بهزاد محمود رو یک چکاب کامل کرد و الحمدالله متوجه شد که بیماری نداره تشخیص اون دکتر درست بود واقعا نمیدونستیم چطوری باید از اون دکتر تشکر میکردیم محمود دچار یک فوبیای فضای بسته شده بود. مردی که همیشه در سفر بود حالا دیگه به هیچ وجه نمیتونست سوار هواپیما بشه و غصه برگشتن رو داشتیم .همونجا محمود به بچه هاش گفت پس دیگه دیدار من با شماها میمونه به قیامت ، یا اینکه شما بیاید ایران و من شما رو ببینم .نزدیک به یکماه امریکا بودیم وچون عمر سفر کوتاهه ما باید به کشورمون برمیگشتیم .بهزاد موقع برگشت دارویی رو به محمود داد تا ریلکس باشه با بدبختی به تهران رسیدیم و محمود از اون سال به بعد دیگه هیچوقت نتونست هواپیما سوار بشه و دیدن بچه ها بره.در بدو ورودمون شیرین و علی به فرودگاه اومده بودن همچنان شیرین لاغرو ضعیف بود بادیدن شیرین فوری بسمتش رفتم تو بغلم گرفتمش گفتم شیرین جان بچه ها رو کجا گذاشتی ؟ گفت پیش گلنسا هستن اما باید یه چیزی رو بهتون بگم گفتم چی؟ گفت مامان مظفر دیشب تو خواب سکته کرده و الان تو بیمارستانه ! محکم روی دستم کوبیدم و گفتم ای وای خدا !!!!!نکنه مظفر طوریش بشه اون از بچگی من‌با ما بوده 


انقدر غصه دار شدم که سراسیمه بخونه رفتم وسیله هامو گذاشتم و بامحمود به بیمارستان رفتیم مظفر تو سی سی یو بود رنگ به رو‌نداشت محمود تا مظفر رو ‌دید گفت چطوری رفیق شفیق من ! خدا بد نده بعد من رفتم جلوش سلام کردم گفتم مظفر تو برای من مثل یک دوست بودی برادر بودی همه چی بودی ، انقدرناراحتت شدم که تا وسیله هامو گذاشتم اومدم بیمارستان ! مظفر دست منو تو دستاش گرفت با چشمی پراز اشک گفت خانم جان من امروز حرفی دارم ! وصیتی به تو دارم
گفتم وای تو رو خدا از این حرفها نزن مظفر جان که خیلی بدم میاد.گفت چرا خانم جان مرگ حقه،اما جان سه تا بچه هات که مثل بچه نداشته خودم دوستشون داشتم ازت میخوام گلنسا رو ول نکنی ما سالها در خونه شما زندگی کردیم ما از خودمون که هیچی نداریم و…
محمود فورا دستش رو روی لب مظفر گذاشت و گفت هیس الان وقت این حرفا نیس
صبر کن انشاالله میای خونه بعد صحبت میکنیم .
مظفر نگاهی تو‌چشم محمود انداخت وگفت گلنسا جوونیش رو تو خونه من گذاشت
خیلی دلش بچه میخواست اما خُب نشد !نشد که خدا به ما بچه بده بچه های شمارو بزرگ کرد ،بلاخره حسرتش در اومد ،گلنسا همیشه میگفت نشده یه بار خانم بچه هارو از بغلم بگیره.گلنسا بچه های شما رو بچه خودش میدونست .گفتم مظفر بچه های من همیشه قدر دان تو و گلنسا هستن و فراموشتون نمیکنن .محمود با خنده گفت اگر تو‌نبودی الان ایرانتاج زن من نبود
تو قاصد ما بودی ما فراموش نکردیم که قربان … اما مظفر خنده بیحالی کردو گفت یادش بخیر چقدر بنده خدا سر آتا رو گرم میکردم و دروغ میگفتم خدا منو ببخشه! محمود گفت بخشیده برادر !
ما بعد از مدتی از مظفر خداحافظی کردیم و بسمت خونه براه افتادیم خسته بودیم مظفر گفت خانم جان برو خسته ایی ، از راه خیلی دوری اومدی برو دخترجان برو فردا خیلی کار داری ..
اون موقع به این حرفش اصلا فکر نکردم و بخونه اومدم محمود شماره تلفن خونه رو به پرستارها داد و‌گفت اگر نیاز بود خبرمون کنید.ما بخونه اومدیم ساعت پنج و‌نیم صبح بود محمود برای نماز بلند شده بود که تلفن زنگ خورد اونروز گلنسا رو تو ساختمان خودمون آوردیم نزاشتم تنها بمونه محمود گوشی رو برداشت و‌گفت بله بفرماییدبعد گفت عه کی ؟ و گفت من الان میام بعد آروم بمن گفت ایرانتاج مظفر تموم کرد .انگشتم رو بین دو تا دندونم فشار دادم گفتم آخ مظفر جیگرم سوخت عزیز دلم همدم تمام تنهایی هام ، آروم آروم گریه میکردم گلنسا گفت چی شده خانم‌جان مظفر طوریش شده ؟ من گریه میکردم گلنسا گفت وای خدا بدبخت شدم و یهو از حال رفت محمود سراسیمه گلنسا رو‌بلند کرد❤️


آبی به سر و صورت گلنسا پاشیدم ،انگار که خودش
هم همزمان با مظفر مُرد .ماهم مُردیم
این چه غمی بود خدایا!!!! با سختی گلنسا بهوش اومد محمود گفت من میرم بیمارستان تا کارهای مظفر رو انجام بدم بعد میام خونه .
گلنسا بی تاب بود میگفت منم با خودتون ببرید اما
محمود بهش گفت مطمئن باش که جنازه مظفر رو ازخونه خودم تشییع میکنیم .گلنسا زبون به دهن نمیگرفت دلم براش کباب بود محمود به بیمارستان رفت کارهای مظفر رو که انجام داد بخونه برگشت گفت فردا از همینجا مظفر رو به خانه ابدیش میبریم .شاید باورتون نشه همه اقوام من برای خاکسپاری مظفر اومدن فردای اونروز جنازه مظفر داخل عمارت شد .من و گلنسا چه اشکی میریختیم
من از گلنسا بدتر بودم روی پای مظفر افتاده بودم
میگفتم یادگار پدرم همدم نوجوانی وجوانیهام تو مثل برادرم بودی همرازم بودی برای بچه هام مثل یک عمو‌بودی چقدر غصه شیرینم رو خوردی و…هی میگفتم ومیگفتم .بهزادو‌ بهروز همون ساعت از امریکا زنگ زدن و به گلنسا تسلیت گفتن
گلنسا به بچه هام میگفت چقدر مظفر شماهارو دوست داشت الانم بچه های شیرین خانم جای شماهارو گرفتن .زندگی بد جور با آدما تا میکرد روزگار بدی داشتیم هیچ چیز هیچ وقت ماندنی نبود اونروز مظفر به جایگاه ابدیش رفت به جایی که همه ما متعلق به اونجا هستیم .درخاک سرد !!
محمود برای مظفر مراسم خوبی گرفت بعد از اینکه همه رفتن و ما تنها شدیم محمود بدون اینکه از قبلش با من مشورتی کنه گلنسا رو صدا زد گلنسا با رنگ و رویی زرد اومد وجلو محمود نشست
محمود گفت گلنسا تو میتونی تا آخر عمرت در کنار ما بمونی هیچکس هم نمیتونه به تو بگه برو یا بمون اما امروز میخوام یه خبر خوبی بهت بدم من به پاس زحماتت یه آپارتمان کوچک در شمیران برات میخرم تو دلت خواست میری اونجاسر میزنی میای دلت هم نخواست اجاره بده با پولش هر کاری دلت میخواد بکن ولی فکر اینکه از اینجا بری رو از سرت بیرون کن ما به مظفر قول دادیم که تو رو تا آخر عمرمون در کنار خودمون نگهداریم .گلنسا لبخند کمرنگی زدو گفت ای آقا جان کن خونه میخوام چکار آدم بی کس و کار ، من اینجا خونه دارم پس خونه جلو در عمارت چیه؟ مگر نه اینکه اونجا مال منه؟ فقط باید یک‌تکه کاغذ بنامم بشه؟ نه آقاجان من از مال دنیا چیزی نمیخواهم مگر مظفر با خودش چه بُرد ؟ که منم ببرم .ممنونم ازتون. محمود از اینهمه فروتنی گلنسا مبهوت شد گفت چکار برات بکنم که یه کم دلت شاد بشه ؟ گفت آقا جان هروقت رفتین حرم آقا امام رضا منم با خودتون ببرید من یهو دلم هُری ریخت گفتم چرا این کاربه عقل خودم نرسیده بود


گفتم چرا این کار به عقل خودم نرسیده بود
محمود بخاطر فوبیا در فضای بسته بلیط قطار تهیه کرد و هتل هم رزرو کرد اما باز وقتی به خونه اومد گفت گلنسا جان میخواهی برای تو و ایرانتاج بلیط هواپیما بگیرم ؟ خودت میدونی منکه نمیتونم هواپیما سوار بشم ،گفت نه آقا من هدفم زیارته باهرچی رفتم مهم نیست دلم خیلی تنگه دلم میخواد با امام رضا دردو دل کنم و باز زد زیر گریه !
گلنسا و مظفر بارها با خرج محمود به مشهد رفته بودن هروقت دلتنگ میشدن مظفربه محمود میگفت که آقا اجازه میدی ما یه سفر دو روزه بریم و محمود خودش وسایل سفر رو فراهم میکرد .
با گلنسا و محمود یه سفر زیارتی رفتیم و چند روزی مشهد بودیم وبرگشتیم به شهر خودمون وبا گلنسا تو خونه خودم بودیم شیرین هم بیشتر می اومد پیش ما و سر خودش رو گرم میکرد کم کم حال شیرین از اون حاد بودن در اومده بود اما هیچ وقت به حالت اولش برنگشت گلنسا هم سن و سالی ازش گذشته بود دیگه حوصله نداشت که بخواد با بچه ها سرو کله برنه .اما محمود عهد کرده بود تا روزیکه زنده اس نمیزاره از کنارمون بره .
یکروز تو خونه نشسته بودیم دیدم زنگ میزنن دیگه خونه ها مجهز به در بازکن برقی یا همون اف اف شده بود دکمه رو زدم بعد گفتم کیه ؟ اما جوابی نیومد.سرم رو بسمت پنجره کردم از دور خانم چادری رو دیدم روشو محکم گرفته بود کم کم که نزدیک اومد دیدم محترم مادر علی هستش با دیدنش انگار برقی به من وصل شد گفتم گلنسا خدا بدادمون برسه گفت چی شد خانم جان ؟ کی اومده ؟گفتم محترم اومده هممون دستپاچه شدیم از اومدن اونها بخونمون می ترسیدم .چون شیرین تازه داشت بهتر میشد و از ترس و وحشت در اومده بود.بلاخره وارد خونه شد با رویی تند گفت ؛سلام من اومدم نوه هامو‌ببینم منم آدمم ! منهم گفتم خوش اومدی بیا ولی تو رو‌ خدا داستان جدیدی درست نکنید شیرین فقط بهش سلام کرد و خیره خیره نگاهش میکرد یهو اومد جلو شیرین و گفت شیرین جان مارو حلال کن ما از این ببعد دیگه نمیخوایم تو زندگی شما دخالت کنیم فقط میخوایم مثل همه مادرها و خواهرها با شما رفت و آمد کنیم .
شیرین فقط سکوت کرد محترم رفت یه گوشه رو مبل نشست اما انگار همش زیر لب چیزی میخوند وهی فوت میکرد گلنسایهو گفت خانم جان چی میخونی و فوت میکنی ؟ گفت وا یعنی چی دارم برای عروسم قل هو الله میخونم !!!همین باعث شد که ما دلمون بیشتر شور بزنه چون اونها هیچوقت انقدر مهربان نبودن که بخوان برای شیرین قل هوالله بخونن همش تو دلم میگفتم خدایا بخیر بگذرون❤️
 


گلنسا اول با یک‌چایی از محترم پذیرایی کرد و بعد رفت آشپز خانه و ظرف میوه ایی آورد و جلو محترم گذاشت شیرین مثل ماتزده ها فقط نگاه میکرد گلنسا هستی رو بغل کرد و‌به کناری نشست هستی خیلی به گلنسا عادت داشت بعد محترم گفت بزار بچه بیاد بغل من ! گلنسا گفت نه خانم بچه اینجا راحتتره .تا محترم گفت بچه بیاد تو بغلم ناگهان شیرین شروع کرد به جیغ زدن و گفت نههههه.بچمو دیگه به اینا ندین بسمه ،بسمه این همه سالها رنج وعذاب دیگه تحمل ندارم بخدا قسم تاوان این عشق رو سالهاس دارم پس میدم حتی ! حتی بمادرم هم روم نشدبگم که غلط کردم .بعد گفت محترم بلند شو برو هر بار که شما اومدین داغی بر دلم گذاشتین با دعا، تو رو خدا ولم کنید ،من سراسیمه بسمتش رفتم .گفتم شیرین جان عزیز دل مادر چرا اینطوری میکنی ؟ دستاش میلرزید انگارتو بدنش دستگاه ویبره گذاشته بودن رنگش مثل گچ شد شروع کرد هوار زدن و گریه کردن
گلنسا یک لحظه بچه رو زمین نمیگذاشت دست ‌شیرین تو دستش بود گفت نترس دختر مظلومم ما اینجاییم نترس من بچه به اون نمیدم خیالت تخت…
شیرین یهو گفت گلنسا بدادم برس الان اینا یه ماجرای دیگه درست میکنن .
گلنسا هستی رو داد بمن ورفت سمت محترم گفت پاشو ببینم خانم پاشو برو بیرون از این خونه ،اگر دلتنگ پسرتی برو اداره اش ! یا دعوتش کن تو خونه خودت بزار این دختر بدبخت آروم باشه وجودتون فتنه اس.محترم گفت گمشو بابا مستخدم خونه ! تو دیگه چی میگی ؟ گلنسا گفت احمق من مادر بزرگ شیرینم تو کی هستی ؟ هیچ جایی در این خونه نداری .پاهام سست شده بود گلنسا انگار قویترین آدم روزگار شده بود آخ که چقدر جای مظفر خالی بود .دست محترم رو گرفت با تمام قدرت هُلش میداد محترم گفت کثافت هُل نده گفت خوب میکنم بیشتر هُلت میدم در اون لحظه ما فقط مبهوت گلنسا شده بودیم محترم تا دم در بهش بدو بیراه گفت تا از در عمارت پرتش کرد بیرون.پشت در عمارت ولوو شد من هم خنده ام گرفته بود هم تعجب کرده بودم گفتم گلنسا ماشاالله ! از من خیلی بزرگتری چطور تونستی اینکارو بکنی ؟ آخ که اگه تو نبودی من عُرضه چنین کاری رو نداشتم. گفت خانم اگر اینکاررو نمیکردم باز باید این بچه عذاب دیگه ایی میکشید چون‌دیدم که چطور این دختر داره مثل درخت بید میلرزه❤️


بعد از اینکه محترم رفت انقدر با گلنساخندیدیم که خدا میدونست گفتیم ما چطور زورمون بهش رسید گفت نمیدونم خانم جون اما ازش بدم اومد بعد که به داخل عمارت رفتیم شیرین نفس نفس میزدگویا خیلی ترسیده بود
همش فکر میکرد با اومدن اونها دوباره مریض میشه و‌مشکل براش بوجود میاد بهش گفتم مادر جان آخه چرا اینجوری میکنی ؟ گفت مادر باهر بار اومدن اینها دلم میریزه هر بار اینا اومدن به نیت اذیت و آزار من اومدن غروب اونروز محمود که به خونه اومد ما ماجرا رو براش تعریف کردیم سرش رو به علامت تأسف چرخوند و گفت خدایا من تا کی باید تاوان این اشتباهم رو‌پس بدم ؟
محمود اهل سیگار نبود اما بعضی وقتا که ناراحت میشد سیگار میکشید از توی کمد یه سیگار برداشت و‌جلو پنجره نشست تو غم فرو رفته بود پُک های عمیقی به سیگارش میزد بعد گفت ایرانتاج این نمیشه بزار شب علی بیاد باید یک فکر اساسی برای این دختر بکنیم اینطور نمیشه ، اول ترسیدم گفتم محمود میخوای چیکار کنی ؟
فکر کردم میخواد بگه طلاق بگیره.اما دیدم گفت هیچی چکار دارم بکنم باید علی رو راضی کنم تا شیرین رو از ایران ببره .باید اونو ببره پیش برادرهاش ! دیگه من کوتاه نمیام باباجون ، جون بچه ام از همه چی مهمتره .در همین حین علی از شرکت بخونه ما اومد و بعد از اینکه کمی خستگیش رو در کرد محمود گفت علی جان امروز میخوام باتو کمی صحبت کنم و میخوام تو هم خوب تصمیم بگیری ! بعد علی گفت بله پدر جان سرا پا گوشم بفرمایید محمود گفت باز امروز مادرت اینجا بوده و نمیدونیم هدفش از اومدن به اینجا چی بوده اگر اومده بوده شما رو ببینه باید بگم که شما که تو اون وقت روز سر کار بودی و خونه نبودی پس هدفش شما نبودی امروز هم اگر گلنسا نبود معلوم نبود دوباره چه بر سر شیرین اومده بودحالا میخوام بدونم شما راضی هستی بری یانه؟ شیرین ساکت بود و ما همه به دهن علی نگاه میکردیم که ببینیم چی میگه .علی نگاهی به شیرین کرد و‌گفت شیرین جان تو مایلی که بری پیش برادرهات ؟ شیرین یهو گفت آره بخدا میام دلم برای مهگل وسمانه و برادرهام تنگ شده .با این حرفش هممون تعجب کردیم اما شیرین دیگه واقعا خسته و دلمرده شده بودو خودش هم از دیدن این قوم حالش بد میشد بعد رو کرد به علی و‌گفت علی فقط بابا اصغر از رفتن تو غمگین میشه اما علی در جوابش گفت هرجا تو راحت باشی منم راحتم بعد رو کرد به محمود گفت باشه پدر جان من قبول میکنم من خیلی دلم گرفت اما صلاح شیرین به رفتن بود❤️


شیرین تا قبل از این اتفاقات تمایلی به رفتن نداشت اما بعد از اینکه بیمار شد و از نظر روحی صدمه خورد حاضر شدکه بره پیش برادرهاش .شاید فکر میکرد اولین باری که طاهره به دیدنش اومد و از آل و جن و این چیزا صحبت کرده بود وحشت دل اون رو بیشتر کرده بودو‌بخاطر همین مسبب اونها رو‌میدونست و بعد هم معصومه به این موضوع ها دامن زد و دیگه این بار که محترم رو دید فکرش خراب شده بود شیرین وقتی که تنها شدیم گفت مامان چرا در طول اینهمه سال محترم دلش برای بچه های من تنگ نشده بود ؟ چرا یک بار به علی زنگ نزده بود ؟ شما الان همیشه به برادرهام زنگ میزنی اما این زن یکبار به علی زنگ نمیزد اما علی وقتی که برای دیدن باباش به خونشون میرفت هیچ وقت به علی روی خوش نشون نمیداده ومیگفته اگر بابات نباشه تو یکساعت هم اینجا نمیای ! همیشه بابا اصغر دعواش میکرده که زن زبون به دهن بگیر این بچه یه دقیقه اومده بشینه و بره .
خلاصه که بچه ها اقدام به رفتن کردن اول تمام وسایلهای شیرین رو فروختیم اما محمود گفت آپارتمانت رو نفروش شاید نتونی طاقت بیاری و بخوای برگردی ولی اگر موندی ما برات اونجا رو اجاره میدیم تا هروقت به ایران اومدی پول داشته باشی که خرج کنی …محمود خیلی آینده نگر بود
بچه ها از طریق ترکیه به امریکا رفتن حالا بماند که محمود خیلی کمکشون کرد روز رفتن فرا رسید یک مقدار چیزهایی که لازم داشتن رو با خودشون بردن
دلم برای بچه های شیرین پر میکشید اما چاره نداشتم بخاطر سلامتی شیرین باید قبول میکردم علی موقع رفتن دستش رو دور گردنم انداخت و با بغض گفت من برات داماد خوبی نبودم دختر دسته گلت رو بمن دادی اما من نتونستم خوب نگهداریش کنم هر کس اومد آسیبی بهش زد اما والله من مقصر نبودم گفتم علی جان تو و جان شیرین تو رو خدا هر وقت دیدی نتونست تحمل کنه برگردونش میدونی که حال خوشی نداره خودم همه خسارت های رفتنتون رو میدم مبادا بهش سخت بگیری
گفت نه مادر چرا باید اینکار رو بکنم همون موقع اصغر آقا برای خداحافظی به فرودگاه اومد علی رو بغل کرد و گریه کرد گفت پسرم زن و زندگیت رو بردار و برو الهی خدا برات بسازه منکه نتونستم برات پدری کنم اما محمود آقا برات پدری کرد اصغرآقا همونجا روی محمود رو بوسید و‌تشکر کرد گلنسا شیرین رو بغل کرد! ‌گریه کرد گفت شیرین جان شاید بار دیگه که تو بیای من‌نباشم‌دیدارمون به قیامت حلالم کن شیرین گریه اش شدیدتر شد و‌گفت وای توروخدا از این حرفها نزن من پدرو مادرم رو به تو میسپارم گلنسا ..بعد هردوشون داشتن گریه میکردن که نگاهم به محمود افتاداشکاش مثل بارون می اومد ❤️

دلم نمیخواست لحظه آخر، شیرین محمود رو با این وضعیت ببینه و‌براش خاطره بشه زود بسمت محمود رفتم آروم گفتم محمود جان چیه ؟ چرا اینطور میکنی مگر شیرین میخواد بره و دیگه ایران نیاد ؟ دستش رو روی صورتش گرفت گفت ایرانتاج ، آخ ایرانتاج وقتی من نمیتونم دیگه سوار هواپیما بشم یعنی اینکه من کمتر میتونم اونو ببینم چون اون تا اقامت بگیره نمیتونه بیاد …اشک منم در اومده بود گفتم مرد کمی ساکت باش بزار این دختر بره بعد گریه کن گفت ایرانتاج می ترسم بره و حالا حالا نتونه بیاد آخه من میدونم‌که وقتی برن دیگه بر نمیگردن دلم برای بچه هاش تنگ میشه بهش گفتم تو رو‌خدا جلو شیرین گریه نکن .محمود دستمال تیترون نخی رو که از قدیم عادت داشت درجیبش باشه رواز جیب در آورد اشکاشو پاک کرد و بسمت شیرین رفت همون موقع مهلقا و محسن هم اومدند که شیرین رو بدرقه کنن.برادرهام و خانمهاشون هم برای بدرقه اومده بودن ، دیگه اونها هم بچه هاشون بزرگ شده بودن و خیال رفتن به خارج از کشور رو داشتن …
محمود بسمت شیرین اومد وگفت شیرینِ بابا منکه نمیتونم به دیدنت بیام اما همش به من تلفن کن و از حالت مارو خبر کن بعد بچه های شیرین رو بوس کرد و گفت برید که دیگه دیرتون نشه اونروز روز دل کندن من از دختری بود که نه میتونستم بگم سالمه نه می تونستم بگم مریضه .
شیرین خیلی لاغر شده بود اما ترس از دلش رفته بود وقتی علی و شیرین با بچه ها رفتن منو اصغر اقا با محمود زار میزدیم چون شیرین دیگه اون دختر سالم نبود و ما دلمون از این جهت براش آتیش گرفته بودبا رفتن شیرین شاید نصف جون ما هم رفت .اصغر آقا در آخرسر وقتی شیرین رفت بمن گفت ایرانتاج خانم‌ زن و بچه من به شما و دخترت خیلی بد کردن اما شما به پسر من لطف کردید اونهارو بخدا می سپارم و از شما معذرت میخوام من گفتم شما چه گناهی دارید شیرین همیشه از شما راضی بود گفت خلاصه مارو حلال کنید ما مثل وصله سیاه و سفید بودیم امیدوارم ادامه زندگیشون خوش باشه …
زندگی بد جور بی وفا بود مهلقا گفت خواهر جون بی تابی نکن تو که به رفتن بچه هات عادت کردی به رفتن شیرین هم عادت میکنی
سال هفتادو‌شیش شیرین برای همیشه از ایران رفت ❤️


باخودم میگفتم راستی دل نگرانی های یک پدرو مادر کی تمام میشه ؟
هیچوقت !! اما دلم خوش بود که بهزاداونجا هست
چون وقتی خودم اونجا بودم بهزاد میگفت مامان چرا از بیماری شیرین چیزی بمن نگفته بودی ؟ اونزمان گوشیهای موبایل تازه اومده بودن دیگه نگران اینکه بچه هام تلفن بزنن و نتونم جواب بدم رو نداشتم .شیرین و علی با بچه هاشون بسلامت رسیده بودن و خونه بهزاد بودن طوری که شیرین متوجه نشه سفارشش رو به بهزاد میکردم که برای درمانش اقدام کنه اونم بهم امید میدادو میگفت مامان خیالت راحت باشه بعد با خنده میگفت ما بچه های محمود آقا هستیم تا خوب نشه ولش نمیکنم .گفتم بهزاد کار چی ؟ برای علی کار جور کنید ،بهم گفت کار برای علی فعلا زوده باید همشون زبان بخونن و بتونن به راحتی صحبت کنن . بهروز میگفت مامان شما هم بیاین اینجا یه مدتی دور هم باشیم منهم گفتم فعلا حال محمود مساعد نیست و باید مراقبش باشم
محمود از وقتی شیرین رفت یه جورایی شکسته شد
بیشتر تو خونه بود ودیگه زیاد تمایلی به کار کردن بیرون از خونه رو نداشت نیازی هم نداشت اما من کم کم سرخودم رو به فروشگاهم گرم میکردم شبها منو گلنسا و محمود در خلوت خودمون بودیم گاهی گلنسا برای مظفر گریه میکرد گاهی من برای شیرین گاهی محمود برای بچه هاش ؛
یکشب که تنها بودیم محمود گفت ایرانتاج ما اصلا برای چی بدنیا اومدیم ؟ اینهمه زحمت ! به چه درد خورد بچه هام که رفتن موندیم منو تو ! الان منو تو مسن شدیم حالا که نیاز به بچه هامون داریم هیچکدومشون نیستن گفتم دنیا تا دنیا بوده همین بوده هیچ وقت هیچ کس برای کسی نمونده داشتیم صحبت میکردیم که زنگ‌عمارت بصدا دراومد گوشی اف اف رو برداشتم گفتم بله کیه ؟ دیدم محترم
دوباره اومده سراغمون ،داد میزد درو باز کنید بیشرفا ،بچمو فرستادین رفت شوهرم داره میمیره ازتون شکایت میکنم گفتم اجازه بده بیایم دم در …اما تا ما به دم در برسیم محترم با لگد به در میکوبید محمودسراسیمه به جلو در می دوید ومن نفس زنان به دنبالش بودم محمود تا در رو باز کرد محترم گفت تف به شرفتون که شوهرم رو از من گرفتین
محمود هم میگفت بابا خانم توضیح بده ببینم چی شده ؟ محترم گفت همونروز که بچه ام رو از ما گرفتید شوهرم راهی بیمارستان شد الانم حالش خوب نیست و من از شما شکایت میکنم .
محمود گفت اصغر آقا کدوم بیمارستانه ؟
گفت نمیخواد بیاین بیمارستان باید هزینه بیمارستانشو بدین .محمود گفت باشه اونم میدیم بزار فعلاببینم اصغر آقا کجاست ؟


محترم با بدبختی آدرس بیمارستان رو به ما ‌داد ما بسرعت سوار ماشین شدیم جالب بود که خودش با ما نیومد گلنسا گفت خانم جان ما پیر شدیم موهامونو تو آسیاب سفید نکردیم این زنِ شیاد ودروغگوییه باور کن‌ که اگر اصغر آقا حالش بد بود این زن الان اینجا نبود .بعدهمونطور که روی صندلی نشسته بود ماساژی به پاهاش دادو گفت اگر پادرد نداشتم باهاتون می اومدم و بهتون ثابت میکردم …منو محمود رفتیم بیمارستان و از اطلاعات پرسیدیم که آقای اصغر …کدوم بخش هستن ؟ گفت خانم بخش؟ ایشون تو اورژانس هستن کمی فشارشون بالا رفته ؛منو محمود نگاهی بهم کردیم و هردو بالای سر اصغر آقا رسیدیم .
اصغر آقا با دیدن ما به (اصطلاح )شاخ درآورده بود گفت عه آقای تو تونچی شما اینجا چکار میکنید ؟ و‌محمود همه ماجرا رو برای اصغر آقا تعریف کرد ، بنده خدا سری چرخوند و گفت تو رو خدا گولش رو نخورید این زن از روز اول دوست داشت که از علی یا شما پول بکَنه همیشه بمن میگفت ببین اینا چکار کردن که وضعشون خوب شده ؛تو هم همون کارو بکن .اما آقای توتونچی
من کجا شما کجا ! من یک آدم معمولی بدنیا اومدم و همینطور هم از دنیا میرم الانم من چیزیم نیست تو رو خدا بخونتون برگردید من قول میدم که دیگه هیچ وقت مزاحمتون نشه .بعد کمی سرش رو از بالش آورد بالا و‌گفت ایکاش این زن آدرس شما رو هم نداشت ما گفتیم شما نگران ما نباشید یجوری باهاش کنار میایم شما راحت باش بعد اصغر آقا گفت راستی علی برام زنگ زده گفته حالشون خوبه میدونم ولی من بهش گفتم هر وقت ایران هم اومد خونه ما نیاد اما تورو خدا هر وقت اومدن فقط منو خبر دار کنید .دلمون به حال اصغر آقا کباب شد بعد نمیدونم چی شد که محمود یهو به اصغر آقا گفت من میخوام یه چیزی رو به شما بگم اما خواهش میکنم بمن نه نگید گفت بفرمایید
محمود گفت اصغر آقا تو سالها از دست خانمت حرف کشیدی من پونصد هزار تومان به تو پول میدم اما تو به خانمت بگو پس انداز پنهان داشتی تا از دست حرفاش خلاص بشی .اصغر آقا گفت وای نه محمود آقامن تا به عمرم همچین پولی ندیدم
بعد هم نمیتونم برگردونم محمود گفت من نمیخوام پس بگیرم فقط میخوام به شما کمکی کرده باشم .اصغر آقا قبول نمیکرد اما محمود گفت دیگه هیچ حرفی نزن .وقتی داشتیم برمیگشتیم گفتم محمود چی شد که این فکر به سرت افتاد ؟گفت خانمم این زن اگر پول داشت اینکارهارو نمیکردبزار کمکش کنیم تا ذات خودش رو عوض کنه و دست از سر بدیهاش برداره❤️

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : irantaj
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 5.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 5.0   از  5 (0 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

چهارمین حرف کلمه rwgtj چیست?