ملیحه 2 - اینفو
طالع بینی

ملیحه 2


من‌دیگه چی میخواستم از این بهتر ؛از همین الان کلید آزادیم دست خودم بود منوچهر باهام کاری نداشت اونشب وقتی از اتاق بیرون رفتم مامان با اشاره گفت خوبه ؟ منم با سرم گفتم آره
آخه زمان ما که خیلی سختگیری نبود نه خونه میخواستیم،نه ماشین، تازه اگه طرف مقابلمون یه موتور هم داشت کِیف میکردیم که تَرک شوهرمون بشینیم و بریم بالای شهر بگردیم ….اونشب منصور آقا گفت پس ما یه بعله برونی میگیریم این بچه ها
یه انگشتر دست کنند باهمدیگه برن و بیان
خانم جون گفت ببخشید منصور آقا اما دوتا دو‌تا بیاین ما خیلی جا نداریما ! خونمون کوچیکه یهو مامان لبی گزید و‌گفت وا خانم جون این چه حرفیه هر چند نفر اومدین بیاین خونمون اینی که هست ظاهرو باطن
ما اهل شیله و پیله نیستیم
طلعت خانم به حرف خانم جون خندید و گفت عیب نداره از دهن خانم جون دُر و طلا میباره ما ناراحت نمیشیم بعد گفت ما هفته دیگه جمعه میایم واسه بعله برون آخه میدونی چیه ما میخوایم هرچه زودتر قال قضیه کنده بشه ماهم حوصله برو بیا نداریم هرچه زودتر میخوایم فامیل بشیم اونشب با خوبی وخوشی
گذشت از اون ببعد هر روز طلعت خانم، منوچهر رو میفرستاد دنبالم میرفتیم مهران و برام ریز ریز خریدای نامزدیم‌رو‌ میکردن یکروز چادر یه روز پارچه کیف وکفش در آخر منوچهر منو به یه زرگری برد با آبجی طیبه و یه انگشتر قشنگ که روش یه قلب بود با گلهای ریز ریزی توش بود برام برداشتن .
وای نمیدونی چه ذوقی میکردم .بهتر دونستم که فریده رو دعوت کنم هرچند که فریده خاله رو رو شده بودو پا به ماه بود اما خوشحالی از سر و روش میبارید اونشب تمام خواهر برادرهای منوچهر اومدن و عمو وعمه منوچهر هم با همسراشون بودن منم یه خاله داشتم که دعوت کردیم وخودمون‌بودیم دیگه از فامیلام نمیخوام زیاد (توضیحی بدم و وارد جزییات بشم ) اما جاریهام و برادرای منوچهر یکی از یکی گلتر بودن اونشب ناخودآگاه من صاحب هشت تا آبجی شدم یعنی جاریام و خواهرشوهرم و عزیزجون هم که مادرشوهرم بودبه منصور آقا هم همشون میگفتن آقاجان،منم که یه پیراهن سفید خریدم فقط موهامو‌ شونه زدم‌و‌یک گلسر کلیپسی که گل رُز بود پشت سرم زدم و یه مدادمشکی تو چشمم کشیدم ویه رژ کمرنگ هم به لبم زدم و اون شد آرایش من‌! اما بگم‌از منوچهر که یک کت شلوار سفید که اونزمان خیلی مد شده بود پوشیده بود ویک کراوات مشکی هم زده بود و‌خیلی قیافه اش تو اون‌لباس قشنگ‌شده‌بود و‌اینم بگم که منوچهر خیلی بانمک بود و‌من خیلی دوستش داشتم ❤️


اون موقع ها قبل از شروع صحبت یه دفتر می آوردن و تمام شرط و شروط ها رومی نوشتن و یکنفر حالا یا از خانواده دوماد یا خانواده عروس اون رو با صدای بلند برای همه میخوند و همه هم میگفتن مبارکه و کار تمام میشد یادمه برای منم این کار رو برادر شوهر بزرگم سیاوش کرد و برای همه اون متن رو خوند همه دست زدن و بعدش انگار صمیمیتی بین همه ایجاد شد .نوار کاست رو توی ضبط گذاشتن و با آهنگ اسفند دونه دونه عروس میاد تو خونه همه شروع کردن به دست زدن و رقصیدن چقدر دلهامون خوش بود بعد همه می اومدن جلو منوچهر قر میدادن و ازش شاباش میخواستن ،ما یه اتاقمون تو در تو بود و همه تو همون اتاق جلوی پای هم نشستن جاریهام خوشحال بودن عزیز جون هم همینطور همش کِل میکشید بلاخره تو رقصیدن نوبت بمن رسید جاریام گفتن عروس باید برقصه خانم جون گفت خاک به گورم دیگه چی ؟ عروس حجاب داره ! مگه میشه جلو مردا …خدا مرگم بده دوره آخر زمانه ..آقام گفت مامردا میریم تو اتاق تکی ! تا شما راحت باشید .بعد همشون از اتاق رفتن بیرون .سریع آهنگی گذاشته شد منوچهر فقط تو اتاق مونده بود بلند شد دستم رو گرفت گفت پاشو مَلی جان و منم شروع کردم به رقصیدن حالا تو اون حال عزیز پولی رو از وسط سینه اش در آورد و اصرار داشت تو دهنم بزاره و من از اینکه پول رو تو دهن شخصی که می رقصید میزاشتن خیلی بدم می اومد گفتم عزیز جان بده دستم منوچهر آروم گفت بابا یه دقیقه بزار بعد بردار اما اصلا تو کَتم نمیرفت بلاخره همه متوجه شدن و شاباش ها رو بدستم دادن و منهم چه رقصی میکردم بیشتر موهامو میچرخوندم و منوچهر میگفت بابا بپا موهات میره چش و چالمون ،اونروز من رو ابرها بودم بعد با فریده رقصیدم دیگه حس حسادتم از بین رفته بود ولی فریده خوش قلب آرام آرام با من می رقصید و وقتی به شکمش نگاه کردم بخودم گفتم سال دیگه که ازدواج کنم حتما منم بار دار میشم و این ژست و‌قیافه های فریده رو برمیدارم خلاصه مامان واسه شام زرشک پلو با مرغ درست کرده بود یه کارگر هم آورده بود تا کمکش کنه .اونشب همه شامشون رو که خوردن با احساس رضایت از مهمونی از خونمون رفتن .تا همه پاشون رو از در بیرون گذاشتن خانم جون گفت آخیییی الهی شکر که رفتن قوم یأجوج مأجوج .ما همه خندیدیم خانم جون گفت منیژه به اینا رو مو ندی اندازه دونه های تسبیحن‌بزار برن فقط منوچل رو بگو بیا بقیه رو ول کن وای خدا خانم ….جون هیچوقت تلفظ اسم منوچهر از زبانش از یادم نمیره❤️


روزهای نامزد بازی من شروع شد منوچهر هرروز با موتور می اومد دنبالم ومیرفتیم میگشتیم
بهم میگفت ملیحه چادرت رو بردار با مانتو روسری باش اینطوری سختت میشه خدای نکرده چادرت میره لای چرخ موتور برام دردسر میشه میگفتم نه همه آقامو میشناسن برام حرف در میارن اونم با ناراحتی میگفت گور باباشون من مثل کوه پشتتم کی میخواد برات حرف دربیاره ! انقدر اخلاق منوچهر خوب بود که دلم میخواست هرچه زودتر ازدواج کنیم وبریم سر زندگی خودمون
از مهربونیاش که دیگه نگم براتون ! همه چی برام میخرید گاهی اوقات سر اینکه چیزی برام نخره بحثمون میشد میگفتم منوچهربرای چی انقدر ریخت وپاش میکنی بزار پولامون رو پس انداز کنیم برای پول پیش خونمون لازم داریم اونم میگفت فکرشو نکن خدا بزرگه درست میشه
طلعت خانم؛ خونه خودش دو طبقه بود و عروس شیشمی دختر خواهرش بود و مشخص بود که اونو یه جور دیگه ایی دوست داشت البته از حق نگذریم اونم انقدر دلسوزش بود که طیبه دخترش هم مثل اون نبود پس در نهایت ما باید میرفتیم مستأجری .
برادرشوهرام همشون خونه داشتن بجز یه دونه از اونها و منوچهر …تو اون سال که من سوم دبیرستان بودم مامانم خورد خورد برام جهیزیه میگرفت اینم بگم من خیلی جهیزیه آنچنانی نداشتم پدرم بقال بود ما وضع مالی خیلی خوبی نداشتیم اما الحمدالله محتاج هم نبودیم مامان وقتی میخواست برام رختخواب درست کنه خانم جون میگفت لحافدوز سر کوچمون رو صدا کن بیاد پنبه های تشک رو تو‌حیاط خودمون بزنه و آستر بکشه من خودم رویه هاشون رو‌میدوزم خانم جون خیلی ذوق داشت .برادرهامم که کاری ازشون نمی اومد فقط به فکر این بودن که آقام براشون لباس بخره و شادی کنن‌ ،بلاخره در عرض یکسال و دوسه ماه جهیزیه من آماده شد منم نزدیک امتحانهای دیپلمم بود منوچهر هم آماده شده بود که عروسیمون رو بگیریم طلعت خانم یکروز به خونمون اومد با خوشحالی گفت یه خونه واسه منوچهر پیدا کردم من با خوشحالی گفتم عه کجاست چه جوریه ؟ گفت ای دردت به جونم دختر تا تو نری ببینی که ما نمیگیریم نزدیک خونه خودمه در اصل همسایه خودمون میشی


منم خوشحال گفتم باشه عزیز جون‌با منوچهر میریم خونرو میبینیم چون دیگه خونه مامان پر از وسیله شده اینا هم جا ندارن که ؛طفلکا همین سه اتاقه با این همه وسیله ….
طلعت خانم گفت اصلا میدونی چیه پاشو باهم همین الان بریم خونه رو ببین؛
اصلا ببین می پسندی ؟بعد نگاهی به مامان انداخت و‌گفت منیژه خانم شما هم پاشو بریم خانم جون گفت آره منیژ تو هم برو‌این دختر جوونه اگه خوب نبود یکی دیگه پیدا کنن ،مامان بلند شد جوراب ساقه بلندش رو روی شلوارکش کشید و چادرش رو برداشت سرش کردو باهم دیگه سه تایی رفتیم
تا خونه ایی که طلعت خانم پیدا کرده بود رو ببینیم طلعت خانم اینا نسبتاً به ما نزدیک بودن تو کوچه خودشون که وارد شدیم طلعت خانم گفت اوناها اون خونه که درش طوسیه رو می بینی خونه همسایمونه بعد رفت در زد خانم صاحبخونه که درو باز کرد سلام علیک گرمی کرد و ما داخل شدیم وقتی رفتیم خونرو دیدیم یه کم تو ذوقم خورد یه خونه کوچیک که دو اتاق داشت با یه آشپز خونه وحمام و دستشویی که هر سه تاش تو حیاط بوداما کرایه اش خیلی ارزون بود ماهی پونزده هزار تومن بود و منوچهر بهم گفته بود که سعی کن خونه گرون نگیریم تا بتونیم خودمون زود صاحب خونه بشیم این حرفش تو گوشم مونده بود مامان وقتی خونرو دید با اشاره گفت نه خوب نیست بعد نگاهش که کردم گفت ایششش ..اما
بعدش که صاحبخونه اومد کنارمون و با ما صحبت کرد دلمون گرم شد یه خانم سی ساله بود با دوتا بچه یه دختر داشت یه پسر ،
پسرش تو بغلش بود گفت خوش اومدی دخترم طلعت خانم خیلی ازت تعریف میکرد خدایی تعریفی هم هستی ،بعد گفت منم زهرا هستم صاحب خونه که نه !دوست شمام ! بعد گفت منم صبح تا غروب با این دوتا بچه سرگرمم و تنها دوباره روکرد به طلعت خانم و گفت اسمش ملیحه جون بود دیگه ؟…طلعت هم‌گفت آره زهرا خانم جون دیدی چه عروس نازی دارم .همونجا منو مامان شیفته زهرا خانم شدیم خونه رو بی خیال شدیم گفتیم همینکه زهرا خانم آدم خوبیه برای ما کافیه
مامان گفت زهرا خانم جون دختر من خیلی مظلومه جون تو و جون ملیحه ..زهرا خانم گفت انقدر میگیم میخندیم که شما از یادش بری ، طلعت خانم گفت پس مبارکه ؟ پسندیدی؟ گفتم آره عزیزجون تا بچه نداریم خوبه دیگه گفت پس شما جهیزیه رو تا بیاری ما هم یه سالنی میگیریم و این شد که من اولین خونه ام رو انتخاب کردم و بعد از یکهفته جهیزیه ام رو به اون خونه بردم .راستش اون موقع سرویس خوابها با میز توالت وکمد سه تایی بود که تو اتاق عقبی چیدم یک مبل ظریف هم برای اتاق جلویی گرفته بودم که شد پذیرایی مون ❤️


یه یخچال معمولی داشتم با یه گاز از این ساده ها که کمد داشت و کمی هم لوازم آشپزخونه که اونا رو چیدم تو همون آشپز خونه اون طرف حیاط و براشون کلی ذوق داشتم برای من که پدرم یک بقال زحمتکش بود خیلی هم زیاد بود فریده هم با پسر شیطونش برای جهیزیه من اومده بود وهردومون خوشحال بودیم میگفتیم دیگه راحت باهم میریم میایم دیگه مامان و‌باباهامون نیستن که بخوان بهمون اجازه بدند و اختیارمون دست خودمونه اونروز که جهیزیه ام رو بردم زهرا خانم برامون چایی و میوه آورد گفت کمی خستگیتون رو از تن بیرون‌کنید نمیدونید برای جهیزیه جزیی من چه بهبه و چهچهی میکرد بعد میگفت ملیحه جون خدا کنه زودتر بیای تا باهم درد و دل کنیم منم سرم گرم بشه
آخه شوهر منم صبح میره غروب میاد
خونه زهرا خانم کوچیک بود ولی تمیز بود میگفت ما تازه تصمیم گرفتیم که این دو اتاق رو اجاره بدیم گفتیم یه کم کمک خرجمون بشه
چون ماهم تازه این خونرو خریدیم و قرض داریم
جهیزیه چیدنم تموم شد روز بعدش منو واسه اصلاح ابرو به یه آرایشگاه بردن که نزدیک خونه طلعت خانم بود ما انقدر صورت هامون دست نخورده بود که با یک اصلاح ابرو کلی تغییر میکردیم .
طلعت خانم یه اصطلاحی داشت که میگفت دختر های ما مثل کاسه نشُسته میمونن که با یه دست کشیدن به خودشون کلی برق می افتن و خیلی از اینکه عروساش دست به صورتشون نبُرده بودن خوشحال بود .خلاصه که یه سالن هم تو خیابون جمهوری برامون گرفته بودن و شب عروسیم منم مثل همه دخترا تو لباس عروس سفیدم خیلی قشنگ شده بودم .اینو نگفتم که منوچهر موتور تریل رو فروخت و یه موتور معمولی خرید تا کمک خرج مادرش تو عروسی باشه .شب عروسی منوچهر خیلی خوشحال بود و میگفت من از اینکه تو رو پیدا کردم و باهات ازدواج کردم خیلی خوشحالم وباید اینکار رو خیلی زودتر انجام میدادم تا زودتر خانواده سه نفرمون شکل بگیره گفتم اوه تو بفکر بچه ایی هیچی نشده ؟ میگفت بعله اونم یه پسر کاکل زری ،دیگه هر دومون تو سالن میرقصیدیم و‌خوش بودیم انگار تمام دنیا مال من بود و اون شب بهترین اتفاق زندگیم بود❤️


اما آخر شب که شد آقا ومامان و خانم جون بادو تا داداشام اومدن جلو که ازم خداحافظی کنن
یهو با دیدن چهره همشون بغضم‌گرفت اما نگذاشتم اشکم سرازیر بشه آقام جلو اومد و دستشو دور گردنم انداخت گفت ملیحه جان بابا داری میری گفتم آره آقاجان حلالم کن زحمت زیادی برام کشیدی تا اینو گفتم ؛بغض جفتمون ترکید تا حالا روم نشده بود آقام رو اینطوری بغل کنم چقدر ما قدیمیا حیا اضافه داشتیم خب چی میشد من تو اون سالها پدرمو بغل میکردم بوسش میکردم اما حیا باعث‌میشد که بوسش کنم مگر مناسبتی یا چیزی میشد .ما حتی پامونو جلو پدرمون دراز نمیکردیم خلاصه آقام رو بغل کردم حالا گریه نکن و کی گریه کن آقام دم گوشم گفت ملیحه جان تو منو حلال کن اگر تو خونه من نتونستی به آرزوهات برسی
گفتم آقا جانم من دیگه چی میخواستم آرامش داشتم راحتی داشتم درسم رو خوندم دیگه چی میخوام ! پدر منوچهر اومد و آقام رو از بغلم بیرون کشید گفت بابا بس کنید حسین آقا خونه من نزدیک خونه ملیحه جونه ،اصلا هر روز خودم میارمت خونمون و باهم میریم خونه ملیحه …
تازه داشتم آروم میشدم که مامان اومد خداحافظی کردو بعد خانم جون اومد اما حرفهای خانم جون دلمو آتیش زد گفت ملیحه جان انشاالله خوشبخت بشی چه روزهای خوبی در کنار هم بودیم اگر کاری کردم حرفی زدم منم ببخش شاید دیگه عمری نباشه که باهم باشیم .گریه ام بلند تر شد گفتم خانم جون خدا نکنه تو همیشه هستی این حرفو نزن
همون موقع طلعت خانم اومد گفت جیگر دخترتونو خون کردین انشاالله همگی فردا ناهار مهمون خودمین …خلاصه همگی رفتن و من با خانواده منوچهر به خونه جدیدم رفتی حالا دیگه باید با خانه داری و خونه خودم بودن اُنس میگرفتم .همه مارو همراهی کردن و در خونه کوچکم گذاشتنمون زهرا خانم با منتقل کوچکی اسپند دود کرد و طلعت خانم زیر پامون گوسفند کُشت و کم کم همه خداحافظی کنان رفتن و منو
منوچهر تنها موندیم نگاهی به خونمون کردم چقدر برام قشنگ بود اما یهو دلتنگ خانوادم شدم همینطوری روی مبل نشسته بودم که منوچهر گفت نکنه تا صبح میخوای همین طوری بشیینی
گفتم نه ! نمیدونم چرا اینطوری شدم
گفت ملیحه جان طبیعیه که تو سالها با پدر ومادرت زندگی کردی حالا اومدی خونه من بعد به شوخی گفت که اینجا اصلی ترین جای زندگیته ،من گفتم امیدوارم که اینطور باشه و اونشب من اولین شب زندگیم رو با منوچهر تجربه کردم ❤️


صبح با نور خورشید که مستقیم تو چشمام افتاده بود از خواب بلند شدم یهو قاطی کردم بخودم گفتم من کجام اینجا کجاست؟کم کم یادم افتادکه اینجام ،خونه خودمم ،یه نگاه به منوچهر کردم که تو خواب عمیق بود آروم پتو رو کنار زدم داشتم میرفتم تو حیاط دست و رویی بشورم‌که زهراخانم اومده بود پایین که بره دستشویی کنار حیاط ! من زود پیش دستی کردم و سلام دادم اونم تاچشمش بمن افتاد با خنده گفت سلام ملیحه جون ؛چه خبرا ؟ دیشب که اینجا تو خونه فسقلی بودی سختت نبود ؟ گفتم نه خداروشکر خوبه ! گفت امروز اولین روز زندگیته نمیخواد صبحانه درست کنی من براتون آماده میکنم
میخواستم بگم که نه زحمت نمیدم دیدم زنگ زدن
گفتم من میرم درو باز میکنم رفتم بسمت در ! در رو بازکردم دیدم مادرشوهرمه، با خوشرویی گفت سلام دختر قشنگم ؛بعد دیدم تو دستش یک مجمع یا همون سینی گرد بزرگی بود پر از خوراکی نون و پنیر گردو شیر و زیتون کره عسل ودر کنارش کاسه کوچک بود که توش کاچی با روغن حیوانی بود بعدبا چشمش اشاره به کاسه کردو گفت اینو خودت بخور عروس جان
خجالت کشیدم فقط گفتم دستت درد نکنه …
زهرا خانم سلام علیکی با طلعت خانم کردو گفت چرا شما زحمت کشیدی من هم میخواستم الان براش همه چی آماده کنم .طلعت خانم گفت الهی قربون دستات که تو انقدر مهربونی …
خلاصه من سینی رو‌ تو اتاق گذاشتم رفتم دست و رومو‌شستم ودیگه هرکی به خونه خودش رفت .منوچهر رو بیدارکردم گفتم پاشو تنبل اینجوری میخوای پول جمع کنی ؟ مرد اونه که صبح زود بلند بشه بره سر کار.اونم یهو‌پرید بغلم کرد و‌گفت اصلا نمیخوام برم میخوام بمونم تو خونه نمیرم سرکار بعد هی قلقلکم‌میداد صدای خندمون تا کجاها که نرفت گفتم تو رو خدا قلقلک نده صدامون میره بالا زهرا خانم میشنوه .صبحانه رو که خوردیم منوچهر رفت سرکار چون روز پاتختی بود وهمه اومدن خونه طلعت خانم که برام کادویی بیارن ،چقدر همه زدندو رقصیدن و شادی کردن خانم جون ومامان هم با فریده و خاله ام اومده بودن انقدر برام پتو و‌پارچ ولیوان و کاسه اوردن که تا سالها نیاز به هیچی نداشتم خانم جون با یه قیافه حق به جانب اومد جلو و گفت مَلی نَنه حالا اخلاقش خوب هست و من از خنده مرده بودم گفتم خانم‌جون بزار یکروز بشه بعد ❤️


مهمونا که رفتن انگار غم عالم دلمو گرفت شب که منوچهر اومد یدفه زدم زیر گریه . گفت وا ملیحه چرا اینجوری میکنی ؟ بعد شروع کرد به شوخی کردن و گفت یعنی من انقدر بدم که گریه میکنی ؟ گفتم نه بخدا یهو دلم تنگ شد ! دلتنگ خونه آقام
گفت خودم نوکرتم چرا اینطور میکنی ؟ پاشو بریم یه دور با موتور بزنیم بیایم تا غماتو فراموش کنی .
گفتم پیاده بریم حالا خوب نیس تو محل هی با موتور بریم بیایم .پاشدم چادرمو سرم کردم و با منوچهر رفتیم بیرون یک کم تو محل گشتیم اون هم از آینده میگفت هی میگفت اینجور میکنم اونجور میکنم منم میگفتم انشاالله ..
از فردای اونروز منوچهرسر کار میرفت ما انقدر پول نداشتیم که بخوایم ماه عسل بریم بخاطر همین بیخیال شدیم روزها میگذشتن من با زهرا خانم شدیم مثل دوتا خواهر درسته که اون از من نُه سال بزرگتر بود اما برام خواهرنداشته ام شده بود با هم هرروز تو حیاط قرار میزاشتیم میرفتیم می نشستیم سر پله تعریف میکردیم یا یه فرش پهن میکردیم تو حیاط بچه هاش بازی میکردن ماهم تعریف میکردیم
دیگه شده بودمحرم رازم ! شوهرش هم مر د بسیار خوبی بود مومن و با خدا !
یکی یکی بگم براتون از مادرشوهرم که زن بسیار خوبی بود فقط بخاطر ناراحتی قلبیش نمیتونست کار خونه بکنه و همون دختر خواهرش همه کارهاشو انجام میداد برادر شوهرهام همه آقا بودن و پدرشوهرمم مرد بی آزار و مهربونی بود با جاری هام هم که مثل خواهر بودیم خود منوچهر هم که عاشقم بود و بی امان کار میکرد تا ما بتونیم هرچه زودتر خونه بخریم واز این خونه بریم….
یعنی این آرزوی منوچهر بود صبح که میرفت تولیدی آخر شب بخونه می اومد و میگفت باید برات بهترین زندگی رو‌درست کنم .زمانیکه من عروس این خانواده شدم جاری کوچیکم مهین که دخترخاله منوچهر هم بود بارداربود بعدش خدا بهش یه پسر داد منوچهر که خیلی خوشحال بود میگفت من الان عمو شدم خوشحالم حالا تو فکرشو بکن اگه خودم بابا بشم چه حالی دارم منم میگفتم خدا بزرگه معلومه که ماهم بچه میاریم .از ازدواجمون یکسال گذشت اما من هنوز بچه ایی نیاورده بودم خیلی هم دوست داشتم که بچه دار بشم یکروز به زهرا خانم گفتم شما که تجربه دوتا بچه داری بنظرت من‌چرا بار دار نمیشم ؟ گفت ملیحه جون بهتره یه دکتر بری آخه من چی میتونم که به تو بگم ! فقط بهم گفت میخوای بری دکتر به خانواده همسرت چیزی نگو‌شاید زمان ببره اون وقت هی میخوان بگن چرا حامله نمیشی .منهم یکروز با منوچهر رفتیم دکتر و من همه چیز رو برای دکتر توضیح دادم اما دکتر گفت باید آزمایش بدین تا من دقیق بهتون بگم علتش چیه ❤️


همه آزمایشارو انجام دادیم من فقط به مامانم رازم رو‌گفته بودم مامان طفلک نگرانم بود میگفت مادر همش سر نماز دعات میکنم که خدا دامنت رو سبز کنه ،دیگه خدا میدونه روزی که رفتم آزمایشم‌رو‌گرفتم چه حالی بودم گفتم منوچهر من بیرون منتظر میمونم تو برو جوابشو بگیر نمیدونم چرا انقدر استرس دارم گفت باشه میرم اما فقط دعا کن وقتی جواب آزمایشامون رو میبریم پیش دکتر خبر خوبی بهمون بده که خوشحال بشیم منوچهر رفت اما وقتی جواب آزمایشامون تو‌دستش بود و برگشت پایین کمی کسل شده بود گفتم منوچهر چیه چرا هنوز دکتر ندیده تو ناراحتی ؟گفت آخه من به اون آقامسئول آزمایشگاه گفتم آقا این جواب آزمایش خواهرمه تو رو خداشما یه نگاهی بهش بنداز ببین چیه اونم گفت ببر پیش دکتر ولی با اصرار من گفت فکر نکنم بچه دار بشه ،من تااین حرفو‌شنیدم انگار سرم گیج رفتم یهو کنار خیابون نشستم گفتم وای منوچهریعنی….
گفت پاشو‌ سر پا بریم پیش دکتر حالا مگه اون دکتر بود ،در ضمن‌ ؛حالا گیرم بچه دار هم نشی مگه من‌تو رو بخاطر بچه ول میکنم میدونستم داره دلداریم میده ولی با قدمهای لرزون به سمت مطب راه افتادیم .وقتی وارد مطب شدیم کمی شلوغ بود بلاخره نوبتمون شد رفتیم تو اتاق ! دکتر تا برگه های آزمایش رو دید، هی ورق میزد و هی چشماشو ریز میکردبعد گفت ؛خب ملیحه خانم شما یک‌کم مشکل داری اما همسرت همه چیزش خوبه ! همون موقع دهنم خشک شده بود و اصلا نمیتونستم حرف بزنم.منوچهر گفت آقای دکتر مشکلش چیه ؟ گفت ایشون قطعا که نه .نمیگم صد درصد نازاست اما اگر احتمال بدیم که بچه دار بشن احتمالش یک در هزاره همونجا عرق سردی از پیشونیم پایین اومد بعد گفت نا امید نشین امیدتون بخدا باشه
منم دارو میدم شما تحت نظر باش تا ببینیم خدا چی میخواد از مطب که بیرون اومدیم شروع کردم گریه کردن
منوچهر گفت خجالت بکش دختر حالا مگه بچه تحفه اس گفتم آره خیلی ….تو نمیدونی آدم بعد از ازدواجش همه چشم امیدش به یه بچه اس که سرشو گرم کنه دوباره گفتم منوچهر این رسم روزگاره
زندگی بدون بچه جهنمه ❤️


انقدر توراه گریه کردم که خدا میدونه بعدیهو گفتم بریم خونه راجب زندگیمون یه تصمیم اساسی بگیریم .منوچهربا ناراحتی گفت مثلا چه تصمیمی ؟
منم خیلی رُک گفتم منوچهر مادرو پدر تو دلشون بچه میخواد .میخوان بچه تو رو تو بغلشون بگیرن جلو من فیلم بازی نکن تو خودت هم بچه دوست بودی یادته قبل از عقد میگفتی من‌پسر میخوام گفت بس کن ملیحه من هیچی نمیخوام گفتم اما من میخوام گفت چی ؟ گفتم طلاق ….منوچهر آنچنان عصبانی شد که دستشو بالا برد بزنه تو صورتم خودمو جمع کردم که گفت لا اله الا الله خجالت داره والا ؛میدونی چیه مَلی هرکس اومد خونه ما با لباس سفید میاد با کفن برمیگرده فهمیدی ؟ گفتم آره بابا فهمیدم و هردو‌در سکوت رفتیم خونه خودمون منوچهر دوباره گفت
از این موضوع با هیچکس صحبت نمیکنی من میرم داروهارو میگیرم میام تو هم استفاده میکنی تا ببینیم خدا چی میخواد .بعد محکم گفت شیر فهم شد ؟ گفتم آره ..منوچهر که رفت بغضم ترکید هی با خودم گفتم وگریه کردم چرا من انقدر بدبختم خدایا چرا من ؟ چرا منو امتحان کردی من از پسش برنمیام داشتم گریه میکردم زهرا خانم ضربه ایی به در زدو گفت ملیحه جان خونه ایی ؟ آروم گفتم آره بیا تو عزیزم من خونه ام
وقتی منو با اون حال و روز دید گفت خدا مرگم بده چی شده گفتم هیچی خاک برسرم شده ! چی میخواستی بشه .من بچه دارنمیشم ایراد هم از منه! گفت پاشو دختر به این زودی کم آوردی از قدرت خدا ناامید شدی .مگه من ولت میکنم انقدر خودم میبرمت این دکتر اون دکتر تا حامله بشی
گفتم وای زهرا خانم تمام جاریام بچه دارن حالا هفت تا جاری بچه دارن من بدبخت ندارم حالا چکار کنم گفت خدات بزرگه نگران نباش
منوچهر اومد کیسه داروها رو گذاشت جلوم گفت ملیحه از همین امروز مثل شام و ناهارت که واجبه و باید بخوری داروهاتو سر وقت میخوری خُب !!!
گفتم باشه بعد با ناراحتی گفت پاشو برو دهنت رو آب بکش ! تادیگه اون اسم کوفتی طلاق هم ازش دور بشه .با ناراحتی بلند شدم رفتم غذا درست کردم وبه زندگی تلخم ادامه دادم فردای اونروز به خونه مادرم رفتم و داستان بدبختیم رو به مادرم گفتم
مامان گفت ای قربونت فقط خانم‌جون نفهمه ❤️


مامان شروع کردبه دلداری دادن من‌گفت که عیب نداره کی از کار خدا خبر داره خدا به یه کسایی بعد بیست سال بچه داده تو که سنی نداری ،و‌از این حرفا خانم جون همش تو فکر اخلاق و رفتارمنوچهر تو خونه با من بود هی می پرسید ننه باهات خوبه ؟میگفتم خانم‌جون بخدا خوبه ،،بعد از چیزایی می پرسید که ربطی بمن نداشت .
مثلا مادر شوهرت با جاریات خوبه؟ پدرشوهرت چکار میکنه منم با خنده زورکی میگفتم وای خانم‌جون ول کن به زندگی این و اون چکار داری به چه درد ما میخوره،البته اونم پیر بود جایی که نداشت بره همش دوست داشت از این و‌اون خبر بگیره اونروز به مامان گفتم همه چیز بین خودمون بمونه تا ببینم خدا چی میخواد .دیگه هر روزم با فکر کردن به بچه شروع میشد که خدایا من کی بچه دارمیشم ؟
یکروز زهرا خانم اومد دنبالم گفت ملیحه یالا سریع آماده شو که یه دکتر خوب برات گیر آوردم میگن پنجه طلاست گفتم راست میگی گفت دختر دروغم چیه فقط بریم دکتر و زود برگردیم گفتم بچه هات چی گفت فکرشو کردم .بعد دوتا بچه هاش رو آماده کرد که ببره بزاره خونه خواهرش .ما تا از جلو خونه مادر شوهرم رد شدیم یهو طلعت خانم از در بیرون اومد و گفت عه بسلامتی دختر جان کجا میری ؟ گفتم والا داشتیم میرفتیم ….یهو زهرا خانم گفت داشتیم میرفتیم سینما یه فیلم برای بچه ها اومده من میخواستم بچه هامو ببرم گفتم ملیحه رو هم ببرم اونم گفت وا ملیحه جان !! تو اجازه از منوچهر گرفتی داری میری سینما؟ دهنم از ترس خشک شده بود گفتم آره اجازه دارم گفت خب برو ..اما تو اون خب برویی که گفت یه دنیا حرف بود با زهرا خانم رفتیم خونه خواهرش جلو در بچه هارو بهش داد وبعدش رفتیم دکتر …
حالا دلشوره داشتم نوبتمون دیر بود هی میگفتم زهرا خانم کی نوبتمون میشه ؟ زهرا خانم گفت ای بابا نترس اگه دیر رسیدیم میگم بچه هارو بردیم پارک تو کاریت نباشه اونش با من بلاخره نوبتمون شد وارد مطب شدیم و دکتر به زهرا خانم گفت بفرمایید مشکلتون چیه ؟ زهرا خانم گفت ببخشید خانم‌دکتر ایشون مریض هستن نه من ! ❤️


صدام میلرزید استرس داشتم تمام آزمایشارو‌گذاشتم جلو دکتر گفتم ببخشید من باردارنمیشدم رفتم یه دکتر دیگه و ایشون هم برام آزمایش نوشتن وبعد گفتن من بچه دار نمیشم اگرهم بشم خیلی سختتت …دکتر یه نگاهی به آزمایشام کردو گفت ببین دخترم همیشه معجزه هست تو نگران نباش من خیلی مریض مثل تو داشتم ،که بعد از چند سال بار دار شدند نا امید نباش بعدش من نسخه قبلی رو نشون دادم اونم گفت داروهات هم خوبه اما منم یه قرص دیگه اضافه میکنم و بعد گفت اینکارو بکن ..اینجوری کن و…در آخر گفت ناامید هم نباش کی میگه احتمالش اصلا نیس بار دار بشی فقط تو یک کم ضعیفی ..انقدر بهم امید داد که سر از پا نمیشناختم گفتم یعنی امیدی هست دکتر هم گفت همیشه امید هست ..انقدر خوشحال شده بودم که میخواستم صورت دکتر رو بوس کنم با یه شادی غیر قابل توصیف به خونه برگشتیم بچه ها رو از خونه خواهر زهرا خانم برداشتیم تا اومدم تو کوچه منوچهر رو دیدم که تو کوچه جلو در منتظرم بود دلم هُری ریخت گفتم وای زهرا خانم چکار کنم ؟
گفت کاریت نباشه وایسا کنار …فقط مدارک پزشکی و نسخه ات رو‌بده بمن .منم سریع از زیر چادرم همرو دادم زهرا خانم اونم گرفت زیر چادرش .تا رسیدم منوچهر گفت کجابودی ملیحه؟ سلام کردم گفتم با زهرا خانم بودم رفته بودیم !!!!زهرا خانم گفت آقا منوچهر جان سلام خوبی داداش ؟ اونم گفت سلام ممنون زهرا خانم‌بعد زهرا خانم گفت والا ما اول میخواستیم بریم سینما بعد گفتیم ولش کن مارو چه به سینما ! رفتیم خونه خواهرم نشستیم تعریف کردن که یهو دیدیم دیر شد دیگه سریع اومدیم بعد رو‌کرد به دخترش گفت مگه نه زینب جون (دختر زهراخانم زینب بود )بعد اونم گفت آره مامان کاش بیشتر میموندیم تا من بیشتر بازی میکردم زهرا خانم فوری با حرف زد تو دهن زینب و گفت خُوبه برو تو ببینم اگر هر روز بری خونه خاله ات سیر نمیشی ..من نفس عمیقی کشیدم یهو منوچهر گفت من از سینما خوشم نمیاد هیچ وقت نری زهرا خانم گفت نه بابا منم الکی گفتم ..خلاصه بخیر گذشت با منوچهر اومدم تو اتاق ،آروم گفت ملیحه هیچ وقت تنها سینما نرو من تا مامان بهم گفت زود اومدم خونه. بعدش گفت تو کی از من اجازه گرفتی ؟ که به مامانم گفته بودی اجاره دارم .گفتم منوچهر منم دلم تنگ بود الکی گفتم تو ببخش .اونم هیچی نگفت ولی من مونده بودم طلعت خانم کی گزارش رو داده بودمنوچهر تا رفت تو آشپز خونه چیزی بخوره لباسهای خونه رو پوشیدم و طوری وانمود کردم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده❤️


بلاخره اونروز بخیر گذشت منوچهر هم بی خیال شد زهرا خانم فردای اونروز اومد پایین مدارکای پزشکیم رو دادنسخه رو برداشت وگفت بده من برم قرصتو بگیرم بیام ،گویا خطرناکه باهم بریم تو بچه هامو نگهدارمن الان میرم میام .دختر پسرش رو‌بردم تو اتاق و با پسرش که کوچیک بود بازی میکردم گفتم ای خدا چی میشد این بچه الان بچه من بود منم به مراد دلم میرسیدم بی اختیار اشکم اومد بعد از نیمساعت زهرا خانم با قرص برگشت گفت بیا ملیحه جان اینم قرصت فعلا اینارو بخور ببین خدا چی میخواد مبادا ناامید بشیا فقط خدا !!!! بعد دست دخترو پسرش رو‌گرفت و رفت بالا ،من با خودم‌گفتم خدایا این زن فرشته اس چقدرمهربونه گفتم خدایا شکرت که من رو تو این خونه فرستادی من که خواهری ندارم از طرفی مامان خودش اسیر خانم جونه من چطوری برم و‌اونجا درد و دل کنم خانم جون خیلی حساس بود هر وقت میرفتم خونه مامان میگفت ملی ننه بچه مچه نداری ؟ و این سوأل بیشتر اعصابمو خورد میکرد دلم میخو‌است داد بزنم بگم بخدا اگه من بچه دار بشم خبرش رو تو بوق کرنا میکنم روزهای باهم بودن من با منوچهر بسرعت میگذشتن انقدر کار منوچهر خوب شد که ماشین خرید منوچهر به پاقدم و خونه خیلی اعتقاد داشت میگفت این خونه پاقدمش برای ما خوب بوده منوچهر دیگه عین یه مرد جا افتاده شده بودسرش شدیداً تو کارش بودخیلی پول جمع کرده بود.اما میگفت فعلا دوست ندارم از این خونه برم منم تا میگفت از اینجا بریم غم دنیا دلم رو‌میگرفت اخه من با زهرا خانم خیلی اُخت شده بودم یکروز غروب که رفتم خونه مادرشوهرم آقا جان درو باز کرد سلام کردم دیدم آقاجان خوشحال گفت خوش آمدی عروس جان بیا که تو این خونه امشب جشن داریم منم ساده گفتم تولدکیه ؟ گفت هنوز دنیا نیومده اما بزودی میاد یهو طلعت خانم گفت مَرد بزار بیاد تو بعد بگو انگار اجاق کورت روشن شده من یه چیزایی حس کردم اما نمیخواستم قبول کنم که عزیزجون گفت ماشاالله مهین حامله است و تا چهار ماه خودشم خبر نداشته انگار پاهام شل شدن
دستگیره در رو گرفتم شاید باورتون نشه اما وجودم پُر از حسادت شد نه به مهین به اون بچه توی شکمش! هیچکس درد منو نمی فهمید که من با دنیایی از حسرت زندگی میکنم بناچار وارد اتاق شدم وخیلی مصنوعی به مهین تبریک گفتم یهو عزیزجون گفت غصه نخور خدا دامن تو رو هم سبزمیکنه ❤️


آرام کنار اتاق نشستم آقاجان پسر بزرگ مهین رو بغل کردو‌گفت بیا ببینم‌بیا بغل آقا جان دیگه نری بغل مامان دلش درد میگیره ،
من‌عین شمع داشتم آب میشدم خجل یه گوشه نشسته بودم که عزیزجون گفت آقا جان بیا بریم بالا مهین هم میخواد شام درست کنه بزار با ملیحه تنها باشه تا آقاجان رفت بالا ؛ مهین گفت آخی رفتن بالا راحت شدم میخواستم برات تعریف بارداریم رو بکنم
منم‌با تظاهر گفتم آره بگو‌ببینم چی شد که باردار شدی ؟ گفت والا من اصلا روحمم خبر نداشت حالت تهوع داشتم حالم بد بود ولی بطور مرتب عادت ماهانه هم میشدم و هیچ وقت فکر نمیکردم حامله باشم بعد دکتر بهم شک کرد که شاید بار دار باشم و‌گفت برو اول آزمایش بار داری بده و بعدآزمایش های دیگه رو انجام بدیم و من فوراً آزمایش دادم که نا باورانه دیدم بار دارم بعد دستی به شکمش کشیدو گفت دکتر گفته هفته دیگه هم باید سونو گرافی بدی چون‌ وضعیتت اینطور بود باید بچه رو ببینم در چه حاله ! بعد گفت ملیحه ماهم مثل آدما دیگه یکبار پیش پیش میفهمیم چی میزایم و خنده ای بی منظور کرد
بعد یه نگاهی بمن انداخت و گفت ملیحه جان
چیه چرا رنگت پریده ؟ گفتم هیچی امروز یک‌کم حالم خوش نیس ! اونم بی منظور گفت ای شیطون نکنهههه! یعنی میخواست بگه حامله ام منم زود گفتم نه بابا این توالت دستشویی ما تو حیاطه بهم سرما زده .اونم‌خیلی مهربونانه گفت نمیدونم این منوچهراز اون خونه چی میخادبابا بگو بکَن برو از خونه ! مگه نمیبینه تو در عذابی
گفتم وای نه من عاشق زهرا خانمم اسمشم نیار
اونم دیگه هیچی نگفت و‌کلا سکوت کرد
مهین بی منظور حرف میزد ومهربون بود اما کلا برای من سنگین بود که بار دار نمیشم مهین داشت شام درست میکرد که من پاشدم، یهو گفت ملیحه جان کجا آبجی گفتم برم منم یه شامی درست کنم منوچهر الان میاد خونه.زود از جام بلند شدم وخداحافظی کردم ورفتم .انقدر خودم‌رو نگه داشتم تا از خونشون خارج بشم و اشکام نیان ،به محض اینکه وارد خونه شدم زدم زیر گریه بلند بلند گریه کردم که دیدم صدای ضربه به درمنو بخودم آورد تند تند اشکامو پاکردم گفتم کیه ؟ زهرا خانم گفت ملیحه جان طوری شده ؟ گفتم نه بیا تو .وقتی وارد اتاق شد مثل بچه ایی که مادرشو میبینه
میره بغلش پریدم تو بغل زهرا خانم .گفتم زهرا خانم مهین حامله اس با خونسردی گفت خُب باشه مگه چیه ؟ گفتم می پرسی مگه چیه ؟ اون دومیش رو هم آورد من بعد از دوسال هنوز خبری نیست
گفت زهرا جان صبر داشته باش تو هم حامله میشی .به جرأت می تونم‌ بگم دلداری های زهرا خانم منو دلگرم و امیدوار میکرد 


شاید خانواده منوچهر بی منظور حرفی رو بین خودشون میزدند اما من به خودم میگرفتم .
مهین بعد از مدتی بخاطر وضعیتش سونو گرافی داد
و همه فهمیدن که بچه اش پسره .
من هم خودم رو الکی خوشحال نشون میدادم و میگفتم آبجی مبارکت باشه اونم منو بوس میکردو میگفت انشاالله قسمت خودت بشه منم میگفتم وای نه زوده من حالا حالا بچه نمیخوام خودم
بچه ام ،امایکروز بخودم گفتم بیچاره تا کی میخوای خودتو گول بزنی و از حقیقت فرار کنی تودر اصل داری خودتو گول میزنی نه اونهارو ،چون خانواده منوچهر زرنگتر از این‌حرفا بودن که من ! ملیحه ! آدم بی سر زبون بخوام اونا رو گول بزنم
یکروز به منوچهر گفتم به خانواده ات بگو من بچه دار نمیشم اما منوچهر با دعوا و اخم گفت بیخود میکنی بگی به اونا چه ربطی داره زندگی خصوصیتو به کسی نگو گفتم تا کی میخوام پنهون کاری کنم ؟گفت تا هرجا که لازم باشه .روزها میگذشتن اما سخت! پسر دوم مهین به دنیا اومد وهمشون خوشحال بودند و همه دورش جمع میشدن و ساعتها هر وکِر میکردن برای منهم هیچ مشکلی تو زندگیم نبود اِلا بچه !
وارد سال سوم ازدواجم شدم یکروز منوچهر اومد خونه هوا سرد بود دید دستام قرمز شدن گفت ملیحه چرا دستات قرمزه گفتم زیر شیر حیاط یک تکه دستمال آشپزخونه داشتم اونو شستم گفت چرا نرفتی تو حموم با آبگرم بشوری گفتم نه خودم نرفتم ، گفت از اینجا میبرمت یه جا دیگه
تا راحت زندگی کنی گفتم وای نه من همین خونه کوچولو رو‌دوست دارم
گفت نه تو داری بخاطر من صبوری میکنی دیگه لزومی نداره دلت برای من بسوزه من وضع مالیم الان خیلی بهتر شده میتونم برات آپارتمان اجاره کنم گفتم من اینجا راضیم دلمم خوشه به زهرا خانم به بچه هاش عادت کردم دلم واسه رضا پسر شیرین زبونش تنگ میشه ! گفت بزار ببینم چه تصمیمی میخوام بگیرم
بعد گفت من با دوستم میخوایم یه مغازه بگیریم
هم خودمون تولید کنیم هم بفروشیم بعد با خوشحالی گفت میدونی چیه مَلی ما وضعمون خیلی خوب شده اما بین خودمون بمونه ❤️

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : malihe
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 5.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 5.0   از  5 (4 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

دومین حرف کلمه hfdkbw چیست?