ملیحه 5 - اینفو
طالع بینی

ملیحه 5


سال هفتاد بود که مامان مُرد حالا من زنی سی ساله بی مادر و بی شوهر با دوتا بچه و دوتا برادر با زندگی داغون و پدری که انگار دیگه در این دنیا نبود افسرده شده بودم
نمیدونستم از زندگیم چی میخوام اصلا کجای این زندگی قرار دارم ،منوچهر یکبار هم بسراغم نیومد
تا اینکه بعد از مدتی دوباره پیغام برام اومد که بیا تکلیفت رو معلوم کن ، منهم تصمیم گرفتم برم مغازه و با این دختر تکلیفم رو روشن کنم اقلا ببینم آخه این دختر کیه؟ چیه ؟
بعد بخودم گفتم بعد از چله مامان میرم آخه مادر از دست داده بودم و چهره ام افسرده بود
نمیخواستم آشفته برم .
مهین بهم زنگ زد گفت ملیحه این منوچهر عجب رویی داره میگه به ملیحه زنگ بزن بگو زیاد کشش نده بگو‌بیاد تکلیفش رو معلوم کنه گفتم بهش بگو‌تکلیفم معلومه همون کارها که گفتم انجام بده منم میام طلاقمو میگیرم
مهین طلفک با مِن مِن گفت مَلی جان آخه این دختره گفته اگه خونه نداشته باشی من زنت نمیشم ! گفتم عه اون زنش نمیشه من با دوتا بچه آلاخون والاخون بشم ؟ بعد گفت الهی خیر نبینه ،اما ملیحه برادرها همه متفق القول گفتن بعد از این دیگه با ما قطع رابطه کن و هیچوقت پاتو تو خونه های ما نزار ،گفتم خب چی گفت ؟اونم باشرمندگی گفت متاسفانه گفته نه نمیام آخه مرجان گفته اونجا نمیریم و با کسی رفت و آمد نمیکنیم …
دلم خیلی گرفت به مهین گفتم بهش بگو بعد از چله مامان میام و‌کارو تموم میکنم. از اون ببعد دیگه من تو خونه مامان بودم همه کارهای خونه و بچه هارو انجام میدادم شب که میشد غذا درست میکردم وهممون دور چراغ علاالدین می نشستیم تا گرم بشیم و مثل پروانه دور برادرهام میچرخیدم محمددیگه بزرگ شده بود یک پسر بیست و پنج ساله بود یکشب آقاجون بهم گفت ملیحه تا من زنده ام بگرد یه دختر واسه محمد پیدا کن و بعد از چله مامانت دست اینم بند کنیم و من در فکر بودم که خدایا این بچه میخواد گیر کی بیفته ،خدا وکیلی خیلی محمد مظلوم بود ❤️


چهل روز از نبود مامان گذشت حالا بماند که در نبود برادرا من و آقاجان چقدر گریه میکردیم بلاخره این دنیا انقدر بی رحمه که با بود و نبود همه میگذره
چله مامان هم گذشت چندروزی از چله گذشت مهین اومد خونمون یکسری لباس برام آورد و گفت ملیحه جان تو کسی رو نداری که تو رو از عزا دربیاره بیا ببرمت صورتت رو اصلاح کن نمیخواد این شکلی بمونی تو هم جوونی ! بعد منو به یک آرایشگاه برد همش تو دلم میگفتم خدا کنه منوچهر از خر شیطون پایین بیاد ومنم بخاطر بچه هام ببخشمش تا آقاجانم غصه نخوره اما برعکس باز سرو کله منوچهر پیدا شد که بیا تکلیفت رو روشن کن باخودم گفتم نمیشه باید برم ! برم تا باهاش سنگامو وا بکَنم یکروز گفتم آقاجان میتونی دو ساعتی بچه هارو نگه داری تا من برم مغازه منوچهر زود میام ،گفت آره ظهر که میام برای ناهار تو برو و من میدونستم که منوچهر مغازه اش رو نمی بنده و یکسره بازه ..اونروز بلند شدم و بهترین لباس و مانتوم رو پوشیدم ته آرایشی کردم چادرم رو سرم کردم وبچه هام رو به آقاجان سپردم با قدمهای لرزون به سمت مغازه رفتم توی راه با خودم هزار فکر کردم چی بگم چی نگم .ولی جلو مغازه که رسیدم بدنم شروع کرد به لرزیدن ! انگار تمام سرمای دنیا تو وجودم رفته بود بخودم میگفتم ملیحه محکم باش چرا اینطور میکنی اونهم یه زنه از جنس خودت فقط خائنه پس برو جلو و نترس قدم هام رو محکم کردم وارد مغازه شدم دخترکی ریزه با قدی متوسط که فُکلش رو بیرون گذاشته بود و ته آرایشی داشت گفت بله خانم چی لازم دارید من می تونم کمکتون کنم ؟
چیزی میخواین ؟نگاهم به نگاهش گره خورد با غیض گفتم بله !!!زندگیمو میخوام میتونی بمن برگردونی یازده سال جوانیمو که به پای این پسر ریختم میخوام می تونی بهم بدیش ؟ کمی خودش رو جمع و جور کرد و گفت شما!!! شما گفتم آره من زنشم زن منوچهرم خجالت نمیکشی دو‌ساله زندگی منو جهنم کردی میدونی این عشق چه تاوانی داشت ؟سه نفر رو کشتی سه نفر رو هم بدبخت کردی به خیالت تو خوشبخت میشی ؟ گفت بمن چه مربوطه این چیزایی که شما میگید بهش میگن تقدیر من که توش دخیل نیستم گفتم کدوم تقدیر مادرای ماها دق کردن ما آبرو داریم برامون سنگین تموم شدالانم اومدم بگم گورتو گم کن از زندگی من گمشو بیرون ،تا اینوگفتم گفت اونکه باید گم بشه شمایی نه من ،منوچهر عاشق منه منم برای عشقم میجنگم
با شنیدن این حرفش یهو دیوونه شدم بسمتش رفتم و حسابی کتکش زدم هردو مون با هم گلاویز شدیم هر چی لباس جلو دستم بود به اینور و اونور پرت کردم دستم رو دور گردنش انداختم ‌فشار میدادم ❤️

اونهم ازخجالتم در می اومد و با قدرت باور نکردنی منو میزد با صدای جیغ های ما مغازه های مجاور به کمک اومدن تا مارو از هم جدا کنن دیگه بفکر آبرو نبودم فریاد میزدم یا ایهاالناس این کثافت اومده تا زندگیمو خراب کنه،تمام صورتم رو چنگ زده بود گرمی خون روی صورتم رو حس میکردم که یه خانم فروشنده از مغازه بغلی اومد گفت بس کنید بس کنید تو رو خدا دعوا نکنید بی حال روی زمین نشسته بودم پشتم به اون دختره بود بعدداشتم با گریه میگفتم زندگیمو خراب کرده باعث مرگ سه نفر شده که یهو دیدم از پشت چیزی محکم به پس سرم کوبیده شد و همزمان اون خانم گفت یا امام زمان نزنی !! دیگه هیچی نفهمیدم وقتی بهوش اومدم روی تخت بیمارستان بودم سُرم بهم وصل بود و منوچهر بالای سرم بود تا چشمم رو باز کردم اون خانم گفت الهی شکر بهوش اومد با دیدن سُرم به دستم گفتم من کجام اینجا کجاست .منوچهر گفت خدا ورت داره زن ! بیمارستانی ! این چه کاری بود کردی اومدی آبرو ریزی با یه دختری که ازت چندسال کوچیکتره .یک ریز داشت میگفت
هی گفت ! گفت هی دفاع کرد دلم میخواست بمیرم
دیگه نمیخواستم زنده باشم دست اون خانم رو گرفتم گفتم ببخشید خانم به پدر من یه زنگ بزنید بهش بگید من فشارم افتاده بیمارستانم ! طوری نگی که هول بشه آخه بابام خبر نداره من اینجام .شماره رو‌نوشتم دادم بهش تا اون زن دور شد منوچهر گفت تو فکر کردی من با تو میمونم ؟ من تو رو طلاق میدم خیالت راحت
من فکرامو کردم .دستم رو روی صورتم گذاشتم گفتم از جلو چشمام گمشو ،اشکام بی اختیار می اومدپوست صورتم بخاطر شوری اشکم کز کز میکرد گفتم منهم آماده ام همونی که بهت گفتم مهریه ! خونه ! حق و حقوقم !!!
گفت برو بابا بهت میدم دیگه ،یهو یاد مادرم افتادم ازته دلم گریه کردم که چقدر دوست داشت من زندگیم حفظ بشه ؛اما چه کنم نشد .
گفتم منوچهر امیدوارم روزی که پشیمون بشی سمت من نیای
و اما نفرین بعدیم اینه ؛هرچی که با من بدست آوردی با این دختراز دست بدی به خواری و خفت بیفتی گفت آره آره تو راست میگی اصلا هرچی تو بگی همون میشه ،نگاهی به سُرمم انداختم آخراش بود به اصرار پرستار عکسی از سر گردنم انداختن
و در آخر گفتن بیهوشی من بخاطر ضربه ای بوده
که اون دختر به سرم زده و مشکلی ندارم بعد پرستار گفت اگر شکایتی از اون خانم دارید می تونید پیگیری کنید منوچهر فورا گفت نه نه هیچ گونه شکایتی نداریم ،خانم مغازه دار گفت به پدرتون اطلاع دادم خیلی نگران شدند بهتره زودتر بخونه بریدوقتی از روی تخت پایین اومدم سرم گیج میرفت ❤️

دستم رو از تخت گرفتم و پایین اومدم پرستار گفت
آقا زیر بغل خانمت رو بگیر الان حال خوشی نداره ممکنه زمین بخوره منوچهر گفت بله مواظبم بعد گوشه آستینم رو گرفت که مثلا کمکم کنه ،با دستم هُلی به دستش دادم گفتم نمیخواد کمکم کنی به کمک نامردی مثل تو نیاز ندارم بلند شدم که برم سرم مدام گیج میرفت
به زور خودم رو کنترل کردم تا جلو در بیمارستان که اومدم منوچهر گفت یادت باشه دادگاه بعدی راحت طلاقت و میگیری میری ،از حرصم یه تف رو زمین انداختم و گفتم واقعا تف به روت از تو بیشرف تر ندیده بودم آرام آرام از پله ها پایین رفتم و با زحمت تاکسی گرفتم تا خودم رو بخونه برسونم رفتنِ من پنج شیش ساعت طول کشیده بود وقتی رسیدم نگاهی به کیفم انداختم یادم رفته بود کلیدم رو بردارم زنگ در حیاط رو زدم صدای گریه بچه هام می اومد فریاد میزدم آقاجان آقاجان در رو باز کن اما کسی درو باز نمیکرد
گریه های ساناز شدید تر شد با پام به در لگد میزدم
بدنم درد میکرد صورتم میسوخت یکدفعه یاد محمد افتادم بدو بدو بسمت مغازه دویدم
هراسون گفتم محمد کلیدت رو بهم بده زود ‌باش ! تا صورتم رو دیدگفت یا علی چی شده ؟ گفتم هیچی بعدا توضیح میدم کلید رو گرفتم تمام مسیر رو دویدم با دستی لرزان کلید به در انداختم
امیر حسین و ساناز انقدر گریه کرده بودن که آب بینی شون راه گرفته بود بغلشون کردم بوسشون کردم به امیر حسین گفتم بابایی کو گفت خوابیده
هراسون داخل اتاق رفتم دیدم آقاجان وسط اتاق افتاده تکونش دادم آقاجان چرا اینجا خوابیدی؟ جوابمو نداد فریاد زدم آقا جان ! آقا ! اما ساکت بود روش رو برگردوندم دیدم صورتش سیاه و کبود شده جیغ زدم یاامام رضا چی شده ؟ فوری زنگ زدم اورژانس و یعد زنگ زدم محمد هراسون گفتم داداش بیا که آقاجان حالش بهم خورده ،نگاهی به آشپزخونه انداختم چیزی نخورده بود ساناز از بغلم پایین نمی اومد بچه هام انقدر تنها مونده بودن و ترسیده بودن که از من یک لحظه جدا نمیشدن پزشک اورژانس سر رسید گفتم آقا من خونه نبودم وقتی برگشتم پدرم رو با این وضعیت دیدم اما دوستم باهاش حدود یک ساعت پیش تماس گرفته بود تا اون موقع سالم بود ؛اون آقادکتر با آرامش گفت فکر میکنم سکته کرده باشن بهتره ببریمش بیمارستان تا اونجا تشخیص بهتری داده بشه اما به احتمال زیاد سکته کردن ! انگار دنیا رو سرم خراب شد دیگه طاقت نداشتم ،بچه هامو بغل کردم و با اورژانس به بیمارستان رفتم.امان از بی کسی 🥺


میخواستم برم تو ماشین آمبولانس سوار بشم که اون آقا گفت خانم شما نمیتونی با ما بیای گفتم آقا بزارید کنار آقا جانم بشینم گفت خانم با دوتا بچه که نمیشه گفتم پس چکار کنم ؟
گفت با تاکسی بیا بعد آقاجان رو روی برانکارد گذاشتن من گفتم منم باشه خودم‌میام داشتم صحبت میکردم که دیدم محمد اومد با گریه گفتم محمد جان آقا جان سکته کرده گفت یا امام حسین مبادا آقا طوریش بشه ؟
گفتم بدو‌تاکسی بگیریم بریم بیمارستان !
تمام مسیر گریه کردم و اشک ریختم دیگه طاقت نداشتم بدن خودم درد میکرد سَرم ،گردنم همه گرفته بود به بیمارستان که رسیدیم بچه ها رو به محمد دادم گفتم تو رو قسم به روح مامان بزار من برم بالای سرش تو بمون پایین پیش بچه ها !
محمد مکثی کرد گفت باشه خواهر تو برو
بسرعت خودم رو به بخش رسوندم بعد دکتر تا آقاجان رو معاینه کرد گفت ایشون ناراحتی قلبی داشتن ؟ گفتم نه فقط مادرم فوت کرده بود وخیلی غصه میخورد آخه خیلی دوستش داشت و بهش وابسته بود …یک ریز داشتم چرت وپرت میگفتم یکی نبودبگه اینا چیه داری میگی ! دکتر گفت خیلی خوب آروم باش بعد نگاهی به صورتم انداخت و گفت صورتت چی شده ؟ با خجالت گفتم دعوا کردم گفت با کی ؟ گفتم با یه دختر که زندگیمو گرفته یهو دکتر گفت شما خودت هم احتیاج به یک دکتر داری ،پریشونی ،ناراحتی
گفتم من به جهنم از آقاجانم بگین بلاخره بعد از کلی عکس و آزمایش گفت متاسفانه پدرت هم سکته قلبی کردن هم مغزی …گفتم مگه میشه ؟ گفت فعلا که شده و خیلی روزهای سختی در انتظارشه
چون ممکنه بعدها بدنش لمس بشه ممکنه کنترل ادرار نداشته باشه و…..
یهو سرم گیج رفت حالم بد شد دکتر گفت ببینم همراه نداری ؟ گفتم داداشم پایینه ،گفت بگو‌بیاد بالا ببینم گفتم بچه های منو نگهداشته گفت ای بابا ، تو نیاز به یه سُرم داری …خلاصه آقا جان به بخش آی سی یو رفت و من در اورژانس بستری شدم سِرم بهم وصل کردند و محمد بیچاره با این دوتا بچه دربدر شده بود تمام مدت گریه میکردم
خدایا مگر ملیحه چقدر طاقت داره؟ غم چه کسی رو باید میخوردم ؟ زندگیم ؟مادرم ؟ پدرم ؟
خلاصه بعد از یکهفته آقاجان از بیمارستان مرخص شد البته آقاجان که چه عرض کنم یک تکه گوشت بی حرکت ؛نه حرف میزد نه راه می تونست بره و
هیچ حرکتی نداشت آقا جان رو بخونه آوردم رختخوابی پهن کردم و خوابوندمش رو تشک وشروع کردم به پرستاری از پدری که فقط نگاه میکرد در همون روزهای تلخ نامه احضاریه دادگاه برام اومددیگه مقاومت نمیکردم یه پیغام به مهین دادم گفتم مهین جان من آماده ام گفت ملیحه فهمیدی چی شده ؟ منوچهر اومده ارث پدریش رو خواسته ❤️


وقتی مهین این حرفو زد یکه خوردم گفتم مهین میدونی چرا اومده دنبال ارث پدریش ؟ گفت نه والا
گفتم بخاطر اینکه اون پول رو میخواد بده بمن و زنش رو برداره ببره سر خونه زندگی من ،
گفت واقعا راست میگی ها ،چرا به عقل ما نرسید
گفتم در هرحال دیگه نایی برای جنگیدن ندارم
مرده شور قیافه اش رو ببرن نمیخوام ریختش رو ببینم .گفت ملیحه تو واقعا تک بودی بی آزار بودی اما تو خیال میکنی اون دختر مثل تو میشه؟
گفتم میشه یانمیشه اش رو‌ خدا میدونه ولی من دیگه نمیخوام با هاش بجنگم چقدر خودمو‌سبک کنم من میخواستم زندگی کنم که نشد ..بعد‌گفتم کم مونده بود که کشته هم بشم آخه بخاطر کی ؟ مهین در آخر گفت اما ملیحه مارو فراموش نکنی من و تمام جاری ها همیشه تو رو‌دوست داشتیم با توهم مشکل نداشتیم به ما سر بزن از حال و احوالاتت بما خبر بده .روزها گذشتن زخم های ظاهری صورتم خوب شدن اما زخم های قلبم فقط کهنه و ناسور میشدن کم کم خودم خوب شدم و آقاجان مثل شمع جلو چشمام آب میشد روز دادگاه که شد گفتم آقاجان من دارم میرم دادگاه بچه هامم میبرم به محمد میگم میاد پیشت نگران نباشی زود برمیگردم فقط نگاهم میکرد و نگاه مظلومش دلم رو آتیش میزد .به راستی چرا انقدر پدرو مادرم مظلوم بودن ؟ اونروز منوچهر با خوشحالی به دادگاه اومد با دیدن بچه هام نه تنها خوشحال نشد بلکه با غر گفت کسی خونه نبود اینارو‌پیشش بزاری ؟ گفتم نه به لطف شما مادرم مُرد پدرم هم داره میمیره
آه !!! نمیخوام زیاد سرتون رو‌درد بیارم انقدر بگم که منوچهر مهین بیچاره رواز اون خونه دربدر کرده بود و خانه پدری رو فروخته بودن سهمش رو گرفته بود و تعهد داد که برای ما آپارتمان کوچکی بخره مهریه ام رو ماهی یک سکه بده و خرجی هم بهمون بده و بدون چون چرا بچه هارو هم بمن داد .قاضی بمن گفت شما با این شرایط راضی هستین گفتم بله !
بلاخره منوچهر بعد از تهیه کردن یک آپارتمان شصت متری برای ما و گرفتن لوازم خونه ام ازش جدا شدم
اونروز در دل منوچهر غوغا بود از شادی تو پوست خودش نمیگنجید فقط گفتم من منتظرم بدبختیت رو ببینم و اونروز رو ببینم که بمن رو آوردی و من محلت نمیرارم .منوچهر در جوابم با خنده گفت شتر در خواب بیند پنبه دانه…وما برای همیشه از هم جدا شدیم ❤️


آپارتمانی که منوچهر برای ما تهیه کرد نزدیک خونه پدریم بود گاهی آقاجان رو به محمد میسپردم و وسایل های خونه خودم رو مرتب میکردم و زندگیم رو می چیدم دوباره فورا برمیگشتم خونه آقاجان یکروز دیدم آقاجان با چشمهای اشکی بهم نگاه میکنه گفتم بمیرم برات چیه ؟ اما فقط نگاهم میکرد گفتم فکر نکنی تنهات میزارم ! من همینجا هستم نوکر دست به سینه تو .
مبادا احساس دلتنگی کنی از شر اون مرد خائن هم خلاص شدم حالا خودم هستم و خودم .بعد اشکهاشو با دستمال کاغذی پاک میکردم قشنگ میفهمیدم که ترس داره من ولش کنم وبرم .تو اون روزها با مهین در تماس بودم همشون غصه منو وبی کسیم رو میخوردن اما من خدا رو داشتم برادر های منوچهر همیشه بمن تلفن میزدن و میگفتن کم کسری داشتی بما بگو اما من هرگز ازشون چیزی نخواستم .خودم پیش آقاجان بودم محمد تو مغازه کار میکرد و خرج هممون رو میدادالحمدالله هیچوقت کم نمی آوردیم و من پولهاییکه منوچهر بعنوان خرجی به بچه ها میداد براشون تو بانک میزاشتم و میگفتم وقتی بچه هام بزرگ بشن خرج دارن اونوفت برم از کی بگیرم .بعد از دو ماه از طلاقمون آقا منوچهر ازدواج کرد و جالب بود که عروسی هم گرفته بود چون مرجان دختر بوده و آرزو داشته لباس عروس بپوشه .بله مرجان بر سر زندگی حاضرو آماده من اومد فقط وسیله ها نو شده بودن و همه چی سر جای خودش بود شبی که منوچهر عروسیش بود من در کنار پدر بیمارم و دوتا بچه هام بودم وتا صبح به بخت بدم گریه میکردم به بختی که چرا اینطور شد اما دو باره دلم رو راضی میکردم که تقاص پس میدن
بلاخره من هم زن بودم حس حسادت داشتم آقاجان دیگه کاملا ضعیف شده بود و جوونی برتن نداشت همیشه غذاهاش رو‌میکس میکردم وبصورت رقیق شده بهش میدادم اما نمی تونست غذا بخوره
یکروز جمعه بود که به سر وضع آقام رسیدگی کردم همیشه با کمک محمد و جواد به حمام میبردیمش لباسهاشو عوض میکردم ومراقبش بودم اونروز هم تمام اینکارهارو براش انجام دادم بهش گفتم برای ناهارت هم ماهیچه درست کردم باید بخوری
و مظلومانه نگاهم میکرد سرگرم غذا درست کردن بودم وقتی آماده شد گفتم محمد بیا غذا رو‌ببر بده آقا بخوره اما محمد گفت ملیحه انگار آقاجان خوابش برده دلم فکر بد کرد زود اومدم تو اتاق دیدم راست میگه خوابیده رفتم آروم گفتم آقا جان پاشو غذات رو بخورهرچی صداش کردم بیدار نشد دستشو گرفتم که دیدم خیلی سرده
فریاد زدم آقا جان آقاجان صدامو میشنوی ؟ دیدم دستاش سرده، سرد ِسرد ! بلند هوار زدم محمددددد آقاجانم مُرده ! محمد بر سر زنان وارد اتاق شد 😢

و بغل جنازه آقام انقدر گریه کرد که از حال رفت
جواد هم گریه میکرد من دستای آقام رو می بوسیدم
بدنش رو بوس میکردم بو میکردم هنوزموهای سرش بوی شامپو میداد دیگه کسی رو نداشتم فریاد میزدم آقاجان چطور دلت اومد منو تنها بزاری بی وفا ! این ملیحه بدبخت که بجز تو کسی رو نداشت تو هم فقط بفکر همسرت بودی و نتونستی دوریش رو تحمل کنی ؟ پس من چی ؟ امیرحسین و ساناز گریه میکردن ؛به راستی ما چرا انقدر بی کس بودیم
پاهای لاغر اقاجانم رو مالش میدادم جواد روی پاهاش افتاده بود گفتم جواد جان بلند شو آقاجانمون دردش میاد ..محمد سریع به اورژانس زنگ زد بااومدنشون هر سه تامون مثل مات ماتی ها فقط نگاه میکردیم آقای دکتر گفت تسلیت میگم ایشون فوت کردن و برگه فوتی برای آقام صادر کرد و‌گفت جنازه رو به بیمارستان و سردخانه منتقل میکنیم تا فردا بخاک بسپارید به همین راحتی پدرم هم از دنیا رفت و فردای اونروز محمد با کمک رفقاش آقا جانم رو بخاک سپرد و من در میان اقوامیکه سالی یکبار هم نمی دیدمشون گریه میکردم و اونها هم دلداریم میدادن اما اونها چه میفهمیدن که من الان چقدر نیاز شدید به پدرو مادرم داشتم من الان میخواستم مامانم بالای سرم بود و دلداریم میداد الان دوست داشتم آقاجانم مثل شیر بالای سرم بود و‌دست نوازش به سر پسر و دخترم میکشید اونها پدر نداشتن از محبت پدرو مادر من هم محروم شدن …
روزهای سخت تنهایی من شروع شده بود خانواده منوچهر همشون برای شب هفت آقاجان به مسجد اومدن بعد از پایان مراسم عکس آقاجان زیر بغلم بود و داشتم به بیرون مسجد میرفتم که برادرهای منوچهر بهم تسلیت گفتن بعد با شرمندگی گفتن ملیحه روزهای سختی رو در پیش رو داری رو کمک ما حساب کن بچه های تو بچه ما ها هم هستن
اما من میگفتم داداشای خوبم من از پس زندگیم بر میام نگران حالم نباشید هر کدام با ناراحتی گفتن میدونیم برادر ما به تو بد کرده اما ما که نمردیم و هنوز غیرت مردانه داریم با مهین در تماس بودم
گاهی از روی حسادت یا از روی فضولی میخواستم بدونم منوچهر الان چکار میکنه و خیلی صریح میگفتم از منوچهر نامرد چه خبر ؟ اونم میگفت والا ما با زنش که رابطه نداریم خودشم رویی که بخواد بیاد اینجا نداره مخصوصا ما که دربدر شدیم خونه خاله رو فروخت و بیچارمون کرد ،منم تاکید میکردم که تو رو خدا اگه زندگیشون طوری شد بمنم بگو میگفت حتما بهت خبر میدم ..
ماهها گذشتن و من افسرده تر میشدم محمد مغازه آقام رو می چرخوند اما دلش به این کار نبود یکروز بهم گفت آبجی بیا انحصاروراثت کنیم ❤️

و تکلیف خودمونو روشن کنیم جواد هم بزرگ شده منم سرو سامون بگیرم و هرکسی بره سر زندگی خودش! اولش دلم گرفت اما وقتی شب باخودم خلوتی داشتم دیدم واقعا راست میگه یعنی که چی ؟من تو خونه اینا چی میخوام که چی بشه ؟من باید برم سر زندگیم باید به وصیت آقاجان عمل میکردم که گفت دست و‌بال محمد رو‌یه جا بند کن بزار بره سر زندگی خودش .از فردای اونروز افتادم دنبال کارهای انحصار وراثت خیلی دوندگی داشت اما بلاخره همه چی مشخص شد بعد یکروز با محمد رفتیم دفتر املاک ؛خونه و مغازه رو گذاشتیم برای فروش …
تمام اجناس مغازه اول فروخته شد و‌پولها همه می اومد تو حساب من ! بعدش مغازه فروش رفت و کم کم برای خونه پدریمون مشتری می اومد هر بار که مشتری می اومد خونه رو می دید دلم بشدت میگرفت تمام خاطرات کودکی و نوجوانی و جوانیم در این خونه گذشته بود .یاد وخاطرات خانم جون و مامان منیژه یا آقام دلمو‌آتیش میزد اون خونه ی سه اتاقه که هزاران خاطره برای ما داشت به یک باره خاطراتش برامون مدفون میشد ،بلاخره مشتری خونه هم از راه رسید و‌باید کم کم خونه پدریمون رو هم از دست میدادیم برادرهام بزرگ شده بودن
چاره ایی نبود باید اونها هم تشکیل خانواده میدادن ،محمد یکروز بهم گفت ملیحه از وسایلای مامان هرچی دلت میخواد بردار نه به درد من میخورن نه بدرد جواد ،اما من گفتم همرو براتون با اقلامیکه برای یک داماد لازمه معاوضه میکنم و خودم بفکرتون هستم بعد محمد با ناامیدی گفت ملیحه حالا ما تا ازدواج کنیم کجا بریم ؟ گفتم مگر من مُردم پس خونه من چیه ،همگی میریم اونجا ! با خوشحالی بوسه ایی بر سرم زد و‌گفت خدا رو شکر که ما تو رو داریم دیگه از اون ببعد همگی به خونه من رفتیم و من لوازمهای مامان رو فروختم و برای برادرهام وسیله جور کردم
ما برای همیشه با خاطرات کودکیمون و خانه پدریمون و محلمون خداحافظی کردیم و بخونه خودم اومدیم .من سرگرم بچه داری وخانه داری بودم دلم میخواست منم خودمو سرگرم کنم تصمیم گرفتم که به کلاس آرایشگری برم چون دیگه کاری ازم نمی اومد با دوتا بچه مونده بودم .سال هفتادو دو‌بود که دیگه امیر حسین به کلاس اول میرفت و‌ساناز رو میتونستم با خودم به کلاس ببرم رفتم یه آرایشگاه نزدیک خونمون بود که آموزش هم میدادن من تمام مشکلاتم رو به خانمی که مدیر اونجا بود گفتم اونم با مهربونی پذیرفت که ساناز رو با خودم ببرم هرچند که هیچکس اجازه نداشت بچه بیاره اما اون خانم در حقم لطف کرد❤️

و بچه ام رو پذیرا شد ، ساناز دختر خوبی بود به حرفم گوش میکرد منم بهش گفته بودم که باید ساکت باشی وگرنه مارو تو آموزشگاه راه نمیدن .بلاخره آموزش آرایشگری رو شروع کردم و ساناز هم با خودم می بردم بچه ام گاهی چنان ساکت بود که خودم شک میکردم اونجا هست یا نه ویکی دو بار صداش میزدم که ببینم دسته گلی به آب نده .اما می دیدم روی همون صندلی ساکت نشسته و با عروسکش بازی میکنه و منهم با خیال راحت آموزش میدیدم در اونجا با دختری به نام ثریا دوست شدم خیلی دختر با ادب و مهربونی بود ،یه دختر بیست ساله بود که پدرش رو تازه از دست داده بود یه جورایی همدرد بودیم اونم داشت آرایشگری یاد میگرفت تا کمک خرج مادرش باشه طوری شده بود که روزها با هم پیاده بسمت خونمون میرفتیم و با هم صحبت میکردیم اونهم سه چهار تا کوچه اونورتر از خونه ما خونشون بود منهم ازبی کسی و دلتنگی تمام اتفاقات زندگیم رو براش تعریف کرده بودم گاهی دلداریم میداد و گاهی دلجویی میکردیه روز محمد اتفاقی تو کوچه منوثریا رو‌تو کوچه دید وقتی اومدم خونه با عجله پرسید آبجی ملیحه این دختره کی بود؟ تو میشناسیش ؟
گفت هااااا چی شده گلوت پیشش گیر کرد ؟ بعد خندید و گفتم آره با همدیگه تو آرایشگاه کار آموزیم ! گفت چه جالب بعد با مِن و مِن گفت ملیحه جان ببین می تونی بیشتر بشناسیش و تحقیق کنی آخه ! منم ازش بدم نیومد ..
بعد گفتم محمد جان صبر کن من بیشتر بشناسمش بعد خودم پا پیش میزارم و میرم جلو ..
دیگه محمد خیلی خوشحال شد از اونروزمحمد بیصبرانه منتظر بود تا من شناختم را روی ثریا بیشتر کنم منم به بهانه تمرین کردن کم کم پام رو تو خونه ثریا باز کردم یک زندگی معمولی داشتن خیلی ساده در حد خودمون با مادری نسبتاًجوان و یک برادر کوچیکتر از خودش و خیلی زود پدرشون رو از دست داده بودن ،انقدر در حال رفت و آمد بودم که خوب اون خانواده رو بشناسم و کلاهی که منوچهر سر من گذاشت کسی سر محمد نزاره
وروز به روز می فهمیدم که چقدر این خانواده خوب و مهربونن تا اینکه یکروز به ثریا جریان محمد رو‌گفتم اونم که حسابی خجالتی بود گفت من واقعا نمیدونم چی بگم باید با مادرم مشورت کنم
من بهش گفتم پس شما مشورتت رو با مادرت بکن اگر مادرت راضی بود من با محمد به خواستگاریت بیایم ❤️


تو دلم غوغا بود که مبادا ثریا جواب منفی بده
اون شب که به ثریا این‌حرفو زده بودم بعد از کلاس آرایشگریم که‌دیگه نزدیک آخراش هم بود وقتیکه به خونه اومدم گفتم شا‌م مورد علاقه محمد رو درست کنم و بشینیم راجب آینده اش صحبت کنیم گفتم منکه پول محمد رو توی بانک گذاشتم بیایم هردو باهم بریم یه آپارتمان کوچک براش بخریم که زندگیش رو توخونه خودش شروع کنه و نخواد هی از این خونه به اون خونه بره و اسباب کشی کنه اتفاقا محمد اونشب زود به خونه اومد و حرفامون رو با هم زدیم اونم قبول کرد که اینکارو انجام بدیم و وسایلایی که براش خریده بودم رو به خونه جدید ببرم با هم عهد کردیم که از فردای اونروز دنبال خونه باشیم و همینکار رو کردیم انقدر گشتیم تا
یه آپارتمان نوساز کوچیک پیدا کردیم و جالب بود که دو طبقه برای فروش گذاشته بودن و من برای هردوبرادرم با سهم ارث‌‌پدریشون دوتا آ‌پارتمان رو خریدم چقدر خوشحال بودم که تونسته بودم براشون سر پناهی تهیه کنم و بعد از دوهفته آپارتمانها رو‌تحویل گرفتیم و با کمک برادرهام هم نظافت خونه هارو انجام دادیم وهم وسایلا شون رو داخل آپارتمان ها گذاشتم خیلی براشون شادی میکردم شبهاکه نماز میخوندم باپدرو‌مادرم حرف میزدم و میگفتم آقاجان دارم کاری رو میکنم که شما ازم خواسته بودین پس دعا کنید که برادرهام خوشبخت بشن و‌ زندگیشون مثل من نشه .
من وقتی از خونه بچه ها خیالم راحت شد یکروز غروب چادرم رو سرم کردم و به خونه ثریا رفتم تا جواب آره یا نه رو از ثریا بشنوم هرچه به خونه ثریا نزدیکتر میشدم انگار نفسم به سختی بالا می اومد بلاخره زنگ درشون رو زدم و منتظر بودم تا مادر ثریا بیاد و در رو باز کنه و اونروز خود ثریا در رو باز کرد ،تا منو دید سلام کردو گفت ملیحه جان بفرمایید تو! منم گفتم ثریا جانِ من بگو‌ببینم جوابتون چیه ؟ منکه با تو این حرفها رو ندارم ،ثریا با لبخند گفت فکر کنم مامان هم حرفی نداره فوری دستم رو‌دور گردنش انداختم و دو‌سه تا بوسش کردم گفتم بیا بریم که منم برات سورپرایز دارم و دوتایی با هم وارد اتاق شدیم مادرثریا منیره خانم خیلی زن خوبی بود وبا روی باز از من پذیرایی کرد و در آخر گفت ملیحه جان تو رو خدا من از شما خیالم راحته اما برادرت هم بخوبی خودت هست ؟ گفتم من انگشت کوچیکه محمد هم نمیشم
گفت باشه انشاالله که خیره ،گفتم منیرخانم جون ما تو اینمدت که نیامدیم برای جواب دنبال خونه کوچک برای محمد بودیم و من با سهم ارثشون براشون خونه خریدم و وسیله هم مقداری گذاشتم دیگه خیالت راحت باشه ،طفلک منیرخانم خنده ای کرد و گفت توکل برخدا❤️

منم گفتم پس ما آخر هفته با محمد خدمتتون میرسیم بسرعت بخونه اومدم و خبر خواستگاری رو به محمد دادم این پسر بقدری خوشحال شد که خدا میدونه فوری رفت وسط هال یه قر ریزی داد و‌گفت آخ جون ما هم میریم قاطی خروسا آخه میدونی چیه آبجی زن که نیستم بگم برم قاطی مرغا …هردومون از ته دل خندیدیم اما به ثانیه نرسید که دلمون برای آقاجون و مامان منیژ تنگ شدهردو‌مون اشک بی صدایی ریختیم بعد گفتم محمد چطوری بدون اونها بریم خواستگاری این چه بلایی بود که سرمون اومد مگر ما چند سالمونه ؟ یهودلم لرزید گفتم وای خدایا شکرت ! راضیم به رضای تو یعنی نمی خواستم نا شکری کنم محمد در یک شرکت خصوصی دست به کار شده بود و یه موتور برای رفت و آمدش خریده بود بهم گفت آبجی بعدازدواجم یه ماشین هم میخرم که همه چی جور بشه .دیگه کم کم به پنجشنبه نزدیک شده بودیم صبح روز پنجشنبه رفتم کوچه مهران برای امیر حسین و ساناز لباس بخرم یهو از دور چشمم به مغازه منوچهر افتاد
دلم هُری ریخت از دور دیدم منوچهر و اون دخترک بی همه چیز دارن با هم خوش وبش میکنن دلم آشوب شد گفتم خدایا چطور این دختر اومد زندگی منو صاحب شد حالا که من نه پدر دارم نه مادر باید در کنار شوهرم می بودم نه اینکه تنها باشم بعد فکرم رفت به اینکه محمد و جواد هم بخوان ازدواج کنن و از پیش من برن اونوقت من چکار کنم ،و این حقیقت تلخی بود که دیر یا زود اتفاق می افتاد با خودم گفتم اون موقع من باید چه کنم این دختر چی داشت که من نداشتم ؟ بعد ظاهر اون دختر رو دیدم با مانتو روسری و آرایش آنچنانی ،بخودم گفتم اگر منوچهر این مدل زن دوست داشت چرا بمن نگفت ! افکارم بقدری زیاد شدند که از کاری که داشتم غافل شدم
بخودم گفتم برم خریدم رو بکنم تا دیر نشده و بخونه برگردم تقریبا هممون آماده بودیم تا محمد از سر کار بیاد که به خواستگاری بریم
البته از همه منظورم همون منو جواد و بچه هام بودیم بعد به ساعت نگاه کردم قرارمون ساعت هفت بود و‌منو جواد چشم براه محمد بودیم ساعت شیش و نیم رو رد کرده بود و نزدیک هفت شده بودیم اما از محمد خبری نبودجواد مثل همه پسرهای بی حوصله گفت آبجی میدونی چیه ؟ من اصلاً نمیام بچه هات رو هم بزار پیش من ! اصلا منو چه به خواستگاری ؛منم گفتم جواد جان ما تقریبا چون مطمئنیم هر دوتا شون همدیگه رو پسندیدن میگم تو هم بیا بریم وگرنه اگر غریبه بودن و یا ندیده نشناخته بودن تو رو نمیبردم .بعد هم الان مهم محمده که نیست ❤️


ساعت از هفت گذشت محمد نیومد دلم شور میزد گفتم اگر محمد کاری داشت بمن زنگ میزد و میگفت من دیرتر میام پس چرا تلفن نزد لااقل باید بمن اطلاع بده که من دیر میام
خون خونم رو داشت میخورد مگه میشه انقدر محمد بی خیال باشه دیگه طاقتم تموم‌شد به ساناز گفتم بشین با عروسکات بازی کن و به امیر حسین هم گفتم بشین مشقاتو بنویس
مبادا از جاتون تکون بخورید تا من برم ببینم دایی محمد کجاست با جواد رفتیم سرکوچه و از دوست رفیقاش پرسیدیم شما محمد رو ندیدین ؟ همه اظهار بی اطلاعی کردن اما یه دوست داشت که اسمش مسعود بود تقریبا همه چیز محمد رو میدونست و باهاش صمیمی بود اونروز دیدم مسعود از ته خیابون داره با موتورش میاد سریع جلوش دویدم گفتم آقا مسعود صبر کنید زود ترمز کردو گفت چی شده آبجی ؟ گفتم تو رو قران محمد دیر کرده دارم میمیرم شما قطعاًباید بدونی که امروز میخواستیم براش بریم خواستگاری ! گفت بله در جریانم !گفتم تو رو خدا برید دنبالش بگردین من دستم کوتاهه نمیدونم کجاها برم گفت باشه آبجی پس بگید جواد با من بیاد گفتم باشه اما آقا مسعود ! گفت بله گفتم فقط تو رو خدا …اما حرفم رو‌خوردم گفتم بمنم خبر بدین من تو خونه منتظرم گفت چشم آبجی حتما ،و با جواد رفتند …میخواستم بگم اگه خبر بدی شنیدی من دیگه طاقت ندارما …بعد فوراً به عقلم رسید که به ثریا خبر بدم تمام کوچه هارو مثل دیوانه ها می دویدم تا بخونه ثریا رسیدم زنگ در رو که زدم ثریا از پشت در گفت اومدم ! اما من با دیدن ثریا نتونستم اشکمو کنترل کنم الهی بمیرم ثریا حاضر و آماده چادر صورتی خوش رنگش رو‌سر کرده بود و با صورت سفید و شبیه ماهش گفت چی شده ملیحه جون ! گفتم ثریا جان محمد دیر کرده دارم میمیرم
اونم با خجالت گفت یعنی چه اتفاقی براش افتاده گفتم بخدا نمیدونم فقط از منیر خانم عذر خواهی کن هر وقت اومد ما میایم فقط!!
تو رو قران دعا کن که برادرم چیزی نشده باشه بخدا دیگه طاقت ندارم بچه هارو میدم منوچهرو خودمو میکشم …گفت وای تو رو خدا از این حرفها نزن دلمو آتیش زدی بعد بسرعت بسمت خونه رفتم و عین یه جوجه میلرزیدم یه نگاه به صورت امیر حسین انداختم یه نگاه بصورت ساناز بعد گفتم بمیرم براتون شما رو چه کنم اما قطعا دیگه طاقت ندارم ! ساعتها گذشتن دیگه نابود شده بودم که ناگهان زنگ تلفن منو بخودم آورد گوشی رو بسرعت برداشتم صدای آقامسعود بود گفت سلام آبجی محمد رو پیدا کردم گفتم خُب کجاست گفت بیا بیمارستان سینا محمد تصادف کرده همونجا از حال رفتم !!!❤️


نمیدونم‌چطور شد چقدر گذشت اما با صدای گریه بچه هام بخودم اومدم..بمیرم برای بی کسی بچه هام ،برای خودم …سرم گیج میرفت لباس بچه هامو‌تنشون کردم و یه آژانس گرفتم و‌بسمت بیمارستان براه افتادم .تا جلو بیمارستان رسیدم جواد اومد جلو گفت آبجی نترس چیزیش نشده پاش شکسته گفتم تو چرا نیومدی دنبالم ؟ فکر نکردی من بدبخت بچه هارو چکار کنم گفت بخدا ما هم دنبال محمد از این بیمارستان به اون بیمارستان بودیم گفتم خیلی خب بچه هارو نگهدار تا من برم پیش محمد . بچه ها روبهش دادم گفت آبجی باید بری بخش مردان و ….گفتم باشه
با هرقدم که میرفتم ترسم بیشتر میشد که نکنه بمن دروغ گفته باشن تا با کمک پرسنل بالای سر محمد رسیدم سرش رو باند بسته بودن و به پاش آتل وصل کرده بودن گفتن محمد ؛آروم سرش رو برگردوند گفت آبجی دیدی چه بلایی سرم اومد گفتم الهی خواهرت بمیره نصفه عمرم کردی بعد زدم زیر گریه گفتم بگو‌ببینم چی شد که این اتفاق افتاد گفت رفتم گل فروشی یه سبد گل کوچیک گرفتم تا برای ثریا ببریم سوار موتور شدم گل رو روی پام گذاشتم بعد همینطور که به سمت خونه می اومدم یه ماشین از یه کوچه اومد بیرون و شانس منه بدبخت محکم کوبیده شد به مو تور من ! من فقط دیدم رو هوا هستم و هیچی به دستم نیست گلم پرت شد یه طرف خودمم به سمت دیگه پرت شدم و اون آقا منو آورد بیمارستان و الانم که اینجام با پای شکسته که میگن فردا عمل میشم ،گفتم آخ محمد نیمه عمر شدم هردومون گریه کردیم به بخت بَدمون به بی کسی مون ،محمد میگفت کاش حداقل آقاجان بود تو بچه هاتو میزاشتی پیشش !
گفتم محمد دیگه دلمو آتیش نزن یهو یاد حرف های صبحم افتادم که داشتم نکِو نال میکردم گفتم خدایا غلط کردم خدایا من دیگه شکایتی ندارم اشکامو با گوشه چادرم پاک کردم بعد محکم جلو محمد ایستادم گفتم عزیز دل خواهر خوب میشی من بخدای خودم ایمان دارم که دستمونو ول نمیکنه اونم اشکش روی بالشتش افتاد و گفت آبجی راستی به ثریا خبر بدی که من خوبم بعد با خجالت گفت بگو نکنه فراموشم کنه من خوب میشما …
گفتم آره بابا میدونم که خوب میشی الانم میرم بهش میگم چه اتفاقی افتاده .بعد با خنده توأم باگریه گفت بگو شوهر نکنی تا من بیام و هردو با هم خندیدیم ،من از محمد خداحافظی کردم جواد پیش محمد موند تا فردا صبح محمد رو عمل کنن و منم بسمت خونه ثریا براه افتادم ❤️


بسرعت با تاکسی بسمت خونه ثریا رفتم میدونستم دیر وقته اما گفتم شاید نگران باشه زنگ درشون رو زدم خود ثریا درو باز کرد گفتم ثریا جان ببخش میدونم دیروقته اما محمد اینطوری شده و …همه ماجرا رو گفتم بعد ثریا گفت چه کار خوبی کردی
منو مامان تا الان بیدار بودیم و نگران حال محمد آقا بودیم منم گفتم راستی یه پیغام هم محمد بهت داده اونم بگم و برم وقتی پیغام محمد رو گفتم خنده از ته دل و خوشحالی کرد و گفت نه دیگه وقتی آدم به کسی بعله گفت یعنی برده و بنده اون شخص میشه
اون لحظه از ته دلم برای محمد خوشحال شدم حس کردم هر دو بهم علاقه دارند و بهم میان و یاد بدبختی خودم افتادم بهش گفتم خدارو شکر که از الان بهم پایبندین ،فقط یه موضوع هست که بگم
گفت جانم بگو گفتم تو رو‌خدا این علاقه ها ثانیه ایی و لحظه ایی نباشه ؛نمیدونم چرا از حرف خودم خجالت کشیدم اما براستی که مثل عقده ایی ها بودم فکر میکردم همه مثل منوچهرهستن ثریا در جوابم گفت وای ملیحه جون این چه حرفیه مگر زندگی شوخیه که آدم در لحظه براش تصمیم بگیره !
سرم رو‌پایین انداختم خداحافظی کردم و با بچه ها بسمت خونه براه افتادم ساناز خوابش برده بود امیر حسین رو به زور میکشیدم و بلاخره به خونه رسیدیم این تنهایی ها زجرم میداد .فردای اونروز جواد بهم زنگ زد گفت ملیحه میخوان محمد رو به اتاق عمل ببرن گفتم جواد بعد از عملش تو بیا خونه پیش بچه ها تا من برم بیمارستان گفت باشه حتما ! ساعتها گذشتن اما جواد نیومد
دیگه نمیخواستم بچه هام رو بیمارستان ببرم درمونده بودم ناراحت بودم که فکری به سرم زد گفتم میرم رو میندازم به ثریا و میگم بیاد بچه هامو نگهداره چون جواد خیلی بی خیال بود دلم شور میزد بناچار سراغ ثریا رفتم گفتم ثریا جان میدونم که خیلی پر رو‌هستم اما میشه بیای و بچه هامو نگهداری تامن برم بیمارستان ؟
آخه از محمد خبری ندارم ،گفت با کمال میل ملیحه جان این‌چه حرفیه ! فوراً به اتاق رفت با مادرش مشورت کرد و چادرش رو سرش کرد و باهم بخونه برگشتیم ازش تشکر کردم و به بیمارستان رفتم جواد تامنو دید گفت آبجی بخدا
بخدا همین الان میخواستم بهت زنگ بزنم والا حالش خوبه …گفتم بسه دیگه کارهات رو توجیه نکن که برات دارم بعد هردو‌باهم پیش محمد رفتیم
محمد عمل شده بود اونروز حال خوشی نداشت
ولی همونجا به یه چیز دیگه پی بردم !!!!اونجا بود که فهمیدم بعله آقا جواد هم عاشق پرستار محمد آقا شده ،مدتی بالای سر محمد بودم هرچند که کمی گیج بود اما پرسید بچه ها کجان؟ گفتم پیش زنداداش عزیزم❤️

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : malihe
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 5.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 5.0   از  5 (1 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

آخرین حرف کلمه mkxv چیست?