ملیحه 6 - اینفو
طالع بینی

ملیحه 6


محمد جوونی به تن نداشت پاهاش درد میکرد بعد دیدم دختر جوان و زیبایی برای وصل کردن سِرُم مجدد بالای سرمحمد اومد جواد غرق در نگاه پرستار بود روی سینه اش اتیکتی بود که اسم اون دختر رو نوشته بود آذر …دیدم !
بعد جواد با شیطنت گفت خانم یه چیزی بزن که این داداش ما درد احساس نکنه ! وهی خودشو لوس میکرد آذر هم با خنده میگفت داداش شما باید حالا حالا درد رو تحمل کنه چون پاش از چند جا شکسته ،محمد فقط خیره نگاه میکرد و میگفت آبجی پاهام داغونه ،منم میگفتم محمد جان باید تحمل کنی چاره ایی نیست جواد دلش میخواست با اون دختر ارتباط برقرار کنه اما اون در ظاهر اصلا محلی به جواد نمیداد
وقتی آذر از کنار تخت محمد دور شد گفتم جواد خیلی شیرین کاری درآوردی خبریه ؟ محمد با بیحالی گفت به خیالته این بیخودی بالای سر من وایساده ؟ از دیشب یکسره دنبال این دختره اس ! سه تایی خندیدیم و جواد گفت عه داداش خیلی بی رحمی از دیشب تا الان صدتا آمپول دادم بهت زده که درد نکشی اونوقت تو بمن تهمت میزنی؟
وای خدا دلم برای جرو بحثاشون ضعف میرفت یادگارهای پدرو مادرم ! همخون های خودم ! فقط آرزوم بود که این دوتا خوشبخت بشن و مثل من سیاه بخت نشن هرچند که هردو برادرهام با عشق میخواستن زندگیشون رو شروع کنن اما منوچهر عشق دروغی خودش رو بمن تحمیل کرد ومنو با حرفاش گول زد .این درد این غم تا اخر عمرم با من میموند .جوانیم که گذشت و خدا میدونست که در میانسالی چه بلایی میخواست سرم بیاد!!!!
اونروز که بیمارستان بودیم مثل همه روزها گذشت وقتی غروب به خونه برگشتم از تو خونمون بوی غذا می اومد با تعجب دیدم ثریا برامون خورشت درست کرده بود لباسهارو تو لباسشویی ریخته و تقریبا خونه رو تمیز کرده بعد گفتم ثریا جان خدا مرگم بده چرا شرمنده ام کردی ؟ گفت این حرفها چیه ملیحه تو الان شرایط خوبی نداری چه اشکالی داره منم مثل خواهر نداشته ات بدون ،بعد دیدم امیر حسین مشقاشو نوشته و من واقعا از اینهمه سلیقه بلاخره جا خورده بودم و همونجا فهمیدم که خدارو شکر خوب دختری برای محمد انتخاب کردیم .خلاصه بعد از چند روز محمد از بیمارستان مرخص شد
و محمد رو بخونه آوردیم و من شماره تلفن آذر رو به بهانه کارهای سِرُم و تزریق گرفتم تا در فرصتی مناسب باهاش تماس بگیرم 


الحق که جواد تو خونه هم از محمد مراقبت میکرد و هم منو از خیلی کارها که باعث خجالت هردومون میشد راحت کرده بود و گاهی بشوخی میگفت کاری با آذر خانم داشتین بگین من برم بیارمشون،منم میگفتم لازم نکرده اگر نیاز باشه خودم بهش میگم
بعد اومد گفت آبجی چطوری میگی ؟ گفتم بابا شماره تلفنش رو دارم ! ازش گرفتم یهو جواد بلند شد منو بغل کردو بوس کرد و گفت آخ آبجی باید اون دستهای قشنگت رو طلا گرفت چقدر آخه تو مهربونی ،و هی بوسم میکرد .دلم واسه برادرهام
می سوخت میخواستم به سر و سامون برسن و خودم بمونم با بدبختی های خودم ! همون روز اول ثریا با منیر خانم به دیدن محمد اومدن
بخدا که محمد انگار پاهاش دیگه درد نداشت انقدر خوشحال بود که خدا میدونه ،اونها هم انقدر مهربون بودن که خدا میدونه ..همونجا از منیر خانم عذر خواهی کردم و گفتم انشاالله در اولین فرصت به خواستگاری ثریا جان میایم بعد جواد همون موقع گفت خواستگاری چیه ؟ همین الان هرچی میخواین بگید دیگه گفتم ای وای جواد جان هر چیزی راه و رسمی داره بعد منیر خانم گفت عجله ایی نیست ما خیلی شرط و شروطی نداریم همینکه برادر شما آدم اهل ،و سر به راهیه برای ما کافیه ماهم خیلی کس و کار زیادی نداریم هروقت هم اومدین قدمتون سر چشم ..اونشب تا حدودی حرفهایی زده شد و همگی فهمیدیم که ثریا هم محمد رو دوست داره …دیگه مونده بود جواد که باید براش به خواستگاری آذر میرفتم .به جوادهم گفتم جواد جان بزار محمد یک کم بهتر بشه که بچه هارو بزاریم پیش محمد و بریم خواستگاری ،آخه همیشه درد من تنهایی بود و اینکه کسی رو نداشتم که بچه هام رو پیششون بزارم …
یکروز که تو خونه بودم و داشتم از محمد پرستاری میکردم دیدم تلفنم زنگ خورد مهین بود سلام وعلیکی کرد و از حال و احوالم پرسید ،گفت که برادرهای منوچهر نگران حال بچه هام هستن گفتم الحمدالله من مشکل مالی ندارم چون سهم ارث پدریمم گرفتم و نیازی به کمک ندارم بعد دیدم که انگار میخواد یه چیزی بهم بگه و هی دست دست میکنه گفتم مهین جان چیزی میخواستی بگی ؟
گفت نه چیز مهمی نبود خواستم بگم مرجان
حامله اس و منوچهر میخواد دوباره بابا بشه انقدر ناراحت شدم که نگو ! گفتم خُب این موضوع چه ربطی بمن داره ؟ گفت نه این بی معرفت بچه های خودش رو ول کرده یه سر نمیزنه اونوقت میخواد یه بچه دیگه هم بدنیا بیاره ماهم بخاطر همین به تو زنگ زدیم که ببینیم تو کم وکسر داری یانه ؟ گفتم مهین جان من گدایی هم کنم دستم رو جلو کسی دراز نمیکنم از دلسوزی شما هم ممنونم وقتی گوشی رو قطع کردم انقدر گریه کردم که خدا بدونه ❤️


خبر بارداری مرجان برام مثل یه درد بود پس چرا خدا به اون انقدر زود بچه داد کاش حداقل دیرتر بچه دار میشد تا دلم نمیسوخت هرچند که خدای منهم بزرگ بود گاهی حسادتم میشد خب این حس زنانه من بود
سعی کردم خودم رو بیخبال نشون بدم و اصلا فکر منوچهر رو از سرم بیرون کنم من فقط منتظر شنیدن خبر بدبختی از طرف منوچهر بودم و همین بیشتر منو عذاب میداد …دوسه ماه گذشت کم کم حال محمد رو به بهبودی رفت منو ثریا هم با امتحانی که از وزارت کاراز ما گرفتن بلاخره آرایشگر شناخته شدیم و بهمون مجوز کار کردن دادن به ثریا گفتم بعد از اینکه عروس ما شدی بیا یه جا یه آرایشگاه شریکی باز کنیم وحداقل از هنرمون استفاده کنیم و ثریا هم از پیشنهادم استقبال کرد .تو اینمدت به خونه آذر زنگ زدم و پیشنهاد خواستگاری رو دادم اونم گفت که باید فکرامو بکنم تا بهتون خبر بدم اما واقعا جواد دل آذر رو با شوخی هاش برده بود و خودشو تو دل آذر جا کرده بود ،منم چی میخواستم از این بهتر که دوتا برادرام تو یکشب دوماد بشن الحمدالله هر دو شون خونه داشتن و در یک ساختمان بودن منهم دستم باز بود و می تونستم با پولهای خودشون براشون یه عروسی کوچیک بگیرم بلاخره بعد از اینکه محمد خوب شد اول به خواستگاری ثریا رفتیم و چون ما بزرگی نداشتیم خودمون سه تا بخونه منیر خانم رفتیم و اونشب محمد تو کت شلوار سرمه ایی که به تن داشت از دید منِ خواهر می درخشید گفتم محمد تو رو خدا امشب دیر نکنی عجله برای اومدن نکنی گفت آبجی قول میدم سر ساعت شیش خونه باشم و همون هم شد ما با دسته گلی زیبا و یک کیک کوچیک بخونه ثریای مهربون رفتیم و با استقبال گرم منیر خانم روبرو شدیم همونجا گفتم اگر مادرو پدرم زنده بودن دیگه ما هیچ غمی نداشتیم و منیر خانم با دلداری بمن گفت ملیحه جان از اول بشریت تا الان کی پدر مادرش زنده موندن که مال شما بمونن ! دنیا تا دنیا بوده همین بوده ! تو رو خدا خودتون رو ناراحت نکنید امشب رو بدون غم بگذرونید و بزارید بهتون خوش بگذره ،بعد کمی مکث کردو آروم گفت اگر منو قبول دارید من جای مادر شما باشم چه فرقی میکنه ،منیر خانم واقعا مهربون بود و هیچ وقت بما بی احترامی نکرد و من با خوشحالی گفتم شما تاج سر ما هستین و من افتخار میکنم که شما جای مادرم باشید . اونشب منیرخانم هیچ چیز از ما نخواست گفت من مهر دخترم رو چهارده سکه میکنم و هرچی دوست داشتید براش بخریدمن که خدای نکرده کیسه برای دخترم ندوختم که پراز پولش کنم ! و جواد گفت به به ! به این مادر زن که انقدر فهمیده اس ،بعد به ثریا گفت زنداداش کیک رو بیاربخوریم ❤️


ثریا بلند شد وکیک رو بین ما تفسیم کرد و اونشب محمد انگشتر ظریقی برای ثریا خریده بود که اونو تو دست ثریا کردو همون شب ثریا و محمد نامزد شدن .وقتی ما میخواستیم به خونمون برگردیم من به منیر خانم گفتم من ازتون یه خواهشی دارم گفت بگو‌عزیزم من سراپا گوشم منم گفتم ما برای خواستگاری جواد واقعا به شما نیاز داریم تو رو خدا برای جواد مادری کنید منکه سنی ندارم شما جای مادرمون باشید بعد منیر خانم گفت به دیده منت
چراکه نه معلومه که میام و همونجا گفتم پس هفته آینده هم برای جوادجان باهم به خواستگاری میریم ! چند روزی گذشت من به منیر خانم زنگ زدم و‌گفتم که همراه ما بخونه آذر بیاد اونم پذیرفت بعد زنگ زدم خانواده آذر و گفتم که ما میخوایم به خونتون بیایم اونروز جواد ومحمد مثل ماه شده بودن و ما بهمراه ثریا و منیر خانم که انگار حکم مادرمون رو داشت بخواستگاری آذر رفتیم
خانواده آذز مثل مادر ثریا خیلی خودمونی و خاکی نبودن یک کم ارتباط گرفتن باهاشون سخت بود وقتی وارد خونشون شدیم منیر خانم بمن گفت ملیحه جان برای صحبت کردن زیاد سختت نباشه من خودم صحبت میکنم و خلاصه که منیرخانم همه چیز رو خیلی قشنگ براشون توضیح داد و اونها هم یک کم بعد صحبتهای منیرخانم نرمتر شدند اما متاسفانه اونها مهر زیاد خواستن وگفتن ما صد سکه مهر میکنیم و جواد هم با جون و دل پذیرفت .منهم تنها حرفی که زدم گفتم برادرای من خانم های خودشون رو پیدا کردن و ما از هردو خانواده خواهش میکنیم که در یک شب عروسی کنید تا بمن هم که یک زن تنها هستم فشار کاری نیاد .هر دوشون موافقت کردن اما مادر آذر فاطمه خانم با لحن بدی بمن گفت شما چرا طلاق گرفتی ؟تا اومدم لب باز کنم منیرخانم گفت فاطمه خانم امروز جای این حرفا نیست ملیحه جان امروز اومدن برای برادرشون خواستگاری حیفه که با یاد آوری گذشته روزشون روتلخ کنیم ! همونجا نفس عمیقی کشیدم و تو دلم گفتم آخ که چقدر یک بزرگ میتونه تو حرف زدن تاثیر گذارباشه و از این بابت خدا رو شکر کردم
اونروز هم همه چی بخوبی گذشت .با پولیکه در دستم بود هردو زن برادرم رو به بازار بردم و خریدی نسبتا خوب براب هردو‌کردم اما توقع آذر بیشتر از ثریا بودو همین کار منو اذیت میکرد به ثریا گفتم خواهر جون هرچه دلت میخواد خرید کن چرا ملاحظه میکنی ؟ اما ثریا در جوابم گفت هیچکس با مهر زیاد و خرید زیاد خوشبخت نشده و من دلگرم میشدم و میگفتم میتونه همسر خوبی برای محمد باشه بعد از گذشت تقریبا سه چهار ماه و در سال هفتادو سه در یکشب قشنگ دوتا برادرام دوماد شدند❤️


شب عروسی، جواد خیلی شیطنت میکرد و آذرهمش در حال رقصیدن و شلوغ کردن بود اما ثریا آروم بود و‌خیلی افتاده حال تر بود آخر شب هر دو‌برادرام رو بخونه خودشون بردیم و زندگیشونو رو در کنار همسرهای دلخواهشون شروع کردن موقع
خدا حافظی محمد دستشو‌دور گردنم انداخت ازم تشکر کرد و آرام آرام گریه کرد و‌گفت آبجی خیلی برامون زحمت کشیدی هم پدر بودی هم مادر و هم خواهر !!! گفتم عزیزخواهر من هر کاری کردم بخاطر خوشبختی شما بود امیدوارم زندگی خوبی در کنار همسرانتون آغاز کنین بعد جواد اومد دستمو بوسید سرمو‌بوسید و‌اونم قدردانی کرد و گفت آبجی فکر نکنی ولت میکنیم ما همیشه بیادتیم و حواسمون بهت هست گفتم برید خدا پشت پناهتون ..همگی بخونه های خودشون رفتن و من با دوتا بچه هام هم بخونه خودمون رفتیم منیر خانم با مهربونی گفت ملیحه جان بیا امشب بریم خونه ما ،امشب به تو خیلی سخت میگذره گفتم منیر خانم جان من باید یک عمر تنها باشم این چه حرفیه ! گفت نه انشا الله تو رو هم سرو سامون میدیم گفتم وای اسمشم نیارید برای من همه چی تموم شده من فقط به عشق این بچه هام زنده ام
خلاصه شب که بخونه رسیدم جای خالی برادرهام خیلی اذیتم میکرد بخونه ایی اومدم که دیگه هیچکس توش نبود وقتی امیرحسین و سانازخوابیدن شب تو اتاق خودم انقدر گریه کردم که نگو .از بدبختیهام و از تنهاییهام پیش خدا گله کردم کاش حداقل شونه گرم پدرو مادرم بود که روی اونها تکیه میدادم و درد های بی کسیم رو با اونا تقسیم میکردم …
شب در عالم خواب مامان منیژ و آقاجان رو‌دیدم هردو با هم با سبد گلی به دیدنم اومدن مامان گفت ملیحه جان امشب به دیدنت اومدیم تا تنها نباشی بچه هام رو‌تو بغلشون گرفته بودن من به مامان میگفتم مامان تو رو خدا پیشم بمون تنهام نزاری ها
بخدا خسته ام گفت نه دخترم تنهات نمیزارم دیگه همیشه کنارتم وقتی از خواب پریدم دوباره گریه ام گرفته بود آرام آرام بحال خودم گریه میکردم ..
ولی باید قوی بودم و بچه هام رو بزرگ میکردم چون خودم این کاررو قبول کرده بودم .
بعد از یکهفته که از عروسی بچه ها گذشته بود ثریا به خونمون اومد دیگه بمن ملیحه نمیگفت با مهربونی خاصی که داشت بهم میگفت آبجی …
بعد گفت آبجی موافقی آرایشگاهی که گفتی رو راه اندازی کنیم ؟ گفتم باشه ثریا جان اما محمد موافقه ؟ گفت آره من خودم باهاش صحبت کردم اونم حرفی نداره گفتم پس میریم یه مغازه کوچیک همین سمت خودمون میگیریم چون من باید امیر حسین رو ببرم بزارم مدرسه و ساناز هم پیش خودمون باشه .ثریا در جوابم گفت آبجی من حرفی ندارم❤️

تو هرکجا که باشی چون محمد از تو خاطرش جمع هست کاری بمن نداره و اجازه نمیخواد بگیرم..
من از ارث پدریم که پول داشتم و محمد هم که خودش پول داشت اول یک دکان کوچک تقریبا نزدیک خونه هامون اجاره کردیم بعدهم با ثریا رفتیم خیابان منوچهری و کلی لوازم آرایشگاهی خریدیم و چند روزی مشغول تمیز کردن و چیدن آرایشگاه شدیم ،واز بچه هام هم که دیگه راحت بودم هر دو شون رو پیش خودم نگهمیداشتم البته امیر حسین بعد از مدرسه می اومد و مشقاشو همونجا می نوشت ساناز رو هم که با دفتر نقاشی و این چیزها سرگرمش میکردم و خیلی عاقل بود. روزها تقریبا ثریا از صبح کنارم بود تا غروب و هردومون عصر که آرایشگاه رو می بستیم به خونه و زندگیمون میرسیدیم روزهای اول مشتری نداشتیم
من به ثریا گفتم بیا شب ها تو ورقه های کوچیک خدماتی که میخواهیم انجام بدیم رو روی کاغذ بنویسیم و به کاسبهای محل بدیم که بدند به مشتریهای هاشون وهمینکار رو کردیم و کم کم برامون مشتری اومد و ماهم از این طریق پول در می آوردیم و خیلی خوشحال بودیم دیگه طوری شد که بعد از شیش ماه حسابی کارمون راه افتاده بود و غروب که به خونه می رفتیم جونی واسه کار خونه نداشتیم
رمز موفقیت ما هم این بودکه از همه ارزونتر میگرفتیم و همه هم بدنبال کار خوب و ارزون بودن
شبها من هم غذای ناهار فردام رو درست میکردم هم به درس و مشق امیر حسین می رسیدم وهم نظافت خونه بودخلاصه که خیلی روم فشار بود دوست نداشتم که کم وکسری تو زندگیم داشته باشم یا احساس ضعف داشته باشم
مهین جاریم همیشه با من در تماس بود یکروز بهم گفت میخوام بیام آرایشگاهتون و کارهاییکه میخوام بدم غریبه انجام بده ،بدم به تو که یه پولی هم گیر شما بیاد و قرارگذاشت یکروز بیاد آرایشگاه .روزیکه مهین اومد چنان دستش رو‌دور گردنم انداخته بود و بوسم میکرد که ثریا احساس میکرداز فامیل خودی باشه بعد گفتم ثریاجان این خانم جاری سابقم هست‌ ! بعد مهین گفت تو انقدر خانم و بی آزاری که همه در مقابل تو احساس امنیت و آرامش میکنن .
بعد روی صندلی مخصوص اصلاح و ابرو نشست و گفت ملی جان خودت اصلاحم کن تا باهم بیشتر حرف بزنیم .تو همون فاصله گفت خبر داری خدا به منوچهر یه پسر داده ؟گفتم نه از کجا بدونم گفت و اینکه مرجان داره سر ناساز گاری باهاش میزاره ؟گفتم چطور ؟ گفت دختره زیادی خرج میکنه و منوچهر از دستش کبابه گفتم به جهنم ‌! بعد درادامه گفتم من نفرینش کردم و از خدا خواستم تمام اموالی رو که من جمع کردم رو از دست بدند منتظرم ببینم که منوچهر به زمین گرم بخوره❤️


مهین گفت ملیحه جان این اتفاق خیلی دور نیست این زن و شوهر باهم خیلی کَل کَل دارند گفتم منم به امید اون روز هستم چون من با منوچهر مشکلی نداشتم واین دختر یکباره به زندگی ما وارد شد و زندگی منو خراب کرد اونم گفت ملیحه جان صبور باش .مهین اونروز بیشتر از اونی که باید پول میداد
بهم پول داد هرچه گفتم این بار مهمون من باش
قبول نکرد بعد از رفتن مهین نمیدونم چرا دوباره یه حس حسادتی بهم دست داد یه حس کنجکاوی که میخواستم دوباره مرجان رو‌ببینم دلم نمیخواست از
مهین سوال کنم اما دوست داشتم بدونم الان چکار میکنه! فردای اونروز که میخواستم بیام‌سر کار گفتم بچه هارو به ثریا بسپرم و برم ببینم که منوچهر چکار میکنه نمیدونم چرا اینکار رو کردم صبح که میخواستم مغازه رو باز کنم اول امیرحسین رو مدرسه گذاشتم بعد ساناز رو به ثریا سپردم و الکی گفتم ثریا جان من امروز جایی کار دارم میرم ولی زود برمیگردم اون هم بدون چون چرا گفت باشه برو اما زود بیا ! سریع یه تاکسی گرفتم وبسمت مغازه منوچهر براه افتادم ضربان قلبم تند شده بودبا اضطراب به اطرافم نگاه میکردم بخودم میگفتم راستی من اینجا چکار دارم بلاخره به مقصد رسیدم رومو محکم گرفتم تا شناخته نشم کم کم به پشت شیشه مغازه رسیدم دیدم پسرشون رو تو کالسکه گذاشته بودن و بستری گرم براش فراهم کرده بودن بعد دیدم مرجان با موهای رنگ و مش شده با آرایشی ملایم تو‌ مغازه میچرخید اما منوچهر نبود بیشتر خیره شدم دیدم چه مانتو شیکی تو تنش بود گفتم خب چرا من اینطور نبودم و نیستم
اصلا این چادر روی سر من چیکار میکنه ؟
باید منهم فکری بحال خودم بکنم شاید ایراد از من بود که منوچهر منو‌پس زد ! باید یه کاری میکردم
بعد از کمی خیره شدن به مرجان دوباره به مغازه ام برگشتم تمام طول راه در فکر بودم حالا اینهمه پول داشتم باید برای خودم کاری میکردم بخودم میرسیدم حداقل مهین که منو می دید باز خوب بود البته این افکارم شاید بخاطر جوانیم بودو میخواستم که تمام اون فکرهارو عملی کنم با خودم میگفتم نمیدونم کارم درسته یاغلط اما باید انجامش میدادم .وقتی به مغازه رسیدم ثریا با ناراحتی گفت وای ملیحه کجا بودی میدونی چند نفر اومدن و دیدن تو نیستی رفتن گفتم ثریا جان قول میدم دیگه تنهات نزارم ❤️


اونروز تموم‌روز رو به این فکر میکردم که چطوری یه آدم امروزی بشم گاهی فکر میکردم در حق خودم ظلم کردم همش در حال نقشه کشیدن بودم
ثریا گفت ملیحه جان طوری شده ؟ از وقتی رفتی و اومدی یه آدم دیگه شدی ! گفتم نه طوری نیست یه کم سرم درد میکنه ….اونشب بخونه که رفتم تمام ذهنم در گیر این کاری بود که میخواستم انجام بدم
آره !!! بد کردم ، شاید به خودم ظلم کردم تصمیمم رو قطعی کردم گفتم فردا همه چی رو عملی میکنم صبح امیر حسین رو که مدرسه گذاشتم رفتم یه مانتو شیک خریدم بعد با ساناز رفتم آرایشگاه گفتم ثریا جان امروز میخوام چیزی رو باهات در میون بزارم گفت بگو ملیحه جان من دو روزه منتظرم‌
من اگر تو رو‌نشناسم به درد جرز لای دیوار میخورم
گفتم ببین من همچین تصمیمی گرفتم و شروع کردم به گفتن تصمیمم …ثریا همینطور گوش میداد بعد گفت ملیحه جان تو سالها با این شکل و قیافه تو محل گشتی حالامیخوای یهو اینطور تغییر قیافه بدی بنظرت بد نیست ؟ گفتم نه حس میکنم اگه مثل مرجان بودم این اتفاقات تو زندگیم نمی افتاد ! کمی مکث کرد و گفت باشه هر طور مایلی ..منم گفتم بهتره شروع کنی موهامو اول رنگ کنی بعد یک مش نود درصد هم برام بزنی ..نگاهی بهم کرد بعد پیش بند رو روی سینه ام بست و شروع کرد به رنگ زدن موهام ! بعد شروع کرد به نصیحت کردن من گفت ملیحه جان یهو تغییر نکن برات بده اما من ،گوشم بدهکار نبود موهامو که رنگ کرد بعدش شروع کرد با فویل موهامو مش کردن موهام بلند بود بعد از مش موهام‌ شروع کردم به اصلاح ابرو و رنگ کردن ابرو هام گفتم سشوار رو بیار موهامم سشوار کن و حسابی بخودم رسیدم رفتم جلو آینه خط چشمی کشیدم و ریمل زدم و ثریا فقط بمن خیره خیره نگاه میکرد مانتو جدیدم رو موقع رفتن پوشیدم و شال شُلی روی سرم انداختم و دست دوتا بچه هام رو گرفتم و برای اولین بار با چهره ی آراسته بخونمون رفتم تمام اهالی محل نگاهم میکردن اما برام مهم نبود باید خودی نشون میدادم امیرحسین با دیدنم گفت مامان چرا حاضر شدی میخو‌ای عروسی بری ؟ گفتم نه من نمیتونم آرایش داشته باشم ؟ و اونم دیگه حرفی نزد حالا ساناز که خوب و بد رو میفهمید نگاهم میکرد ولی جرأت اعتراض کردن نداشت ❤️


از اون‌روز ببعد رسیدگی بخودم شد کار همیشگی و روز مره گیم میخواستم خودی نشون بدم .یکشب محمد و‌ثریا گفتن ما میخوایم شام‌بیایم خونتون ! منم گفتم قدمتون رو چشمم خوشحال میشم که بیاین بعد به ثریا گفتم ثریا جان من امروز کمی زودتر بخونه میرم تا کارهای شام رو انجام بدم دست بچه هام‌ گرفتم و بسمت مغازه های اطراف خونه رفتم خریدهای شب رو انجام دادم و بخونه اومدم همینکه رسیدم جواد هم زنگ زد و گفت آبجی ما هم شب به خونتون میایم گفتم قدم تو هم رو‌چشمم اونشب غذای خوبی پختم ومنتظر برادرها شدم دوباره آرایشی کردم و گفتم بزار منو‌با این چهره ببینن و با این چهره آشنا بشن ،دیگه تمام پولهامو خرج خودم میکردم از جمع کردن پول دلزده شده بودم در آمدم عالی شده بود چون هم کار من هم کار ثریا عالی بود برای بچه هام لباس میخریدم اسباب بازی میخریدم تا خلا پدر رو حس نکنن .به تصمیمی که گرفته بودم خوشبین بودم میگفتم کارم درسته و اشتباه نمیکنم شب شد و برادرهام با هم رسیدن یکیشون شیرینی آورده بود با میوه یکیشون هم برای خونه ام خرید کرده بود. گفتم اینکارها چیه مگه من خودم دست وپا ندارم که شماها انقدر زحمت کشیدین
بعد جواد گفت نه بابا کور شه هر کی نبینه تو چقدرتغییر کردی آبجی جونم کاملا مشهوده بعد محمد با خجالت بهم گفت نه خواهر جون ما به تو ایمان داریم اما یک کم از این تغییرات ناراحتیم آخه یکدفعه خیلی یهویی تغییر کردی ! منم با یه ناراحتی خاصی تو صورتم گفتم آخه داداشای گلم چرا همیشه ملیحه رو عقب مونده میخواین دوست ندارین ببین ملیحه از پخمه گی در اومده ؟
اما چهره برادرا اینو نمیگفتن! خوشایندشون نبود
گفتم قربونتون برم بزارید یه کم اینجوری باشم تا ببینم چه نتیجه ایی از اینکار میگیرم همشون ساکت شدند ثریا اما غمگین بود ثریا مثل خودم بود مثل گذشته ام ! بعد باهم به آشپزخونه رفتیم
گفت ملیحه جان کسی از اینکه تو مانتو بپوشی ناراحت نیست چه اشکالی داره که حجاب پوشیده داشته باشی و مانتویی باشی حجاب که به چادر نیست اما تو شوهر نداری و این تغییر یهویی بازتاب یهویی هم داره باز اگر شوهرت بود میگفتن شوهرش دوست داره اما الان یک کم بده ،قبول داری ؟
امامن فهمیدم که اومدن اونا بخونه من همچین بی دلیل هم نبوده اونا روشون نمیشده چیزی بهم بگن
اونشب جواد ومحمد تو خودشون بودن شاید حق داشتن از حرف مردم می ترسیدن اما من هدفم چیز دیگه ایی بود …راستش رو بگم ؟؟؟؟
میخواستم منوچهر منو ببینه ! اصلا به گوشش برسه که من اینطوری شدم ببینم بازتاب این حرکتم براش چیه ؟ نمیدونم کارم غلط بود یانه ؟ ❤️

اونشب فضای خونه سنگین بود جوادشوخ طبع ناراحت بود ‌ زیاد صحبتی نکرد گاهی ازدور وقتی چشمم به صورت برادرام می افتاد می دیدم که دارن باهم آروم صحبت میکنن منطورشون رو‌نمی فهمیدم شام رو‌که خوردیم آذر اومد تو آشپز خونه و گفت ملیحه جان من کاری ندارما اما
جواد غصه میخوره میدونی چرا ؟ میگه نکنه مردم برات حرف در بیارن و پشت سر خواهرمون حرف بزنن .. اما من خیلی ناراحت گفتم یعنی چی مردم چی میخوان فکر کنن ؟مگر من چکار کردم ؟آذر گفت نه ملیحه جان شاید من نتونستم منظورم رو خوب بهت برسونم ببین ملیحه جان فکر کنم پدرت انسان مظلو م و آبرو داری بوده جواد از این ناراحته میگه نکنه فکر بدی روی تو بکنن بعدهمینطور که با دستاش ور میرفت و انگار با ناخوناش هی گلهای قالی رو خالی میکردو پرزهاشو اینور اونور میکرد گفت ؛آخه!!! بزار شوهر کنی بعد !!!
منم عصبانی گفتم هیچی دیگه یهو همتون بگین من خر*اب شدم دیگه !!
گفت وای نه غلط بکنیم اصلا بمن چه
اینا هی بمن گفتن تو باهاش صحبت کن حالا که خودت میخوای اینطور باشی ما هم حرفی نداریم
ثریا در همون حین گفت قربونت برم ملیحه جون از ما ناراحت نشو اما کمی آهسته تر شروع کن یهو زدی سیم آخر بخدا که محمدم ناراحته !! گفتم بزارید خودم باشم حتما دلیلی واسه این کارم دارم اجازه بدین خودم به اینجایی که الان شما فکر میکنید برسم .سرتون رو‌درد نیارم همشون ناراحت بودن از من ! از آبروشون میترسیدن اونشب اونها حریف روی من نشدن و بعد از شام طفلک ها به خونشون رفتن و من هم به زندگی بی بند بار خودم ادامه دادم کم کم مانتوهام کوتاهتر شد و شالم شُلتر .میخواستم به منوچهر ثابت کنم که منم می تونم بی بند و بار باشم مثل مرجان …
یکروز دست بچه هام رو گرفتم وبسمت مغازه منوچهر رفتم خدا خدا میکردم که منوچهر باشه و منو ببینه نزدیک مغازه که شدم با اعتماد بنفسی بالا قدم هارو برداشتم و بسمت مغازه رفتم اتفاقا منوچهر منو دید یک نگاه معنی داری بهم کرد منم گفتم بچه ها این بابای بی غیرتتونه که شما رو ول کرد رفت منوچهر نگاه با حسرتی به بچه هاش انداخت بعد با لحن بدی گفت اما فکر کنم از من بی غیرت تر هم وجود داره و اون تو هستی که به این وضع افتادی ناگهان تمام تنم یخ کرد و لرزش بدی به بدنم افتاد ..رنگم مثل گچ شد گفتم مگر تو دنبال این تیپ زن نبودی خب اینم من !!٫ ببین همونی شدم که تو میخواستی اما تو مارو ول کردی و رفتی
گفت برو خجالت بکش این دختری که اینکارها رو کرد فقط زندگی منو نابود کرد تو بمون بچه هاتو بزرگ کن بیشتر از این نابودشون نکن ،❤️


منوچهر گفت برو خجالت بکش این دختری که اینکارها رو کرد فقط زندگی منو نابود کرد تو بمون بچه هاتو بزرگ کن بیشتر از این نابودشون نکن ،بعد دیدم اشک تو چشماش حلقه زد .با این حرفش دنیا رو سرم خراب شد من به دنبال چیزی بودم که از نظر منوچهر زندگیش رو نابود کرده بود بعد چشمم تو مغازه اش افتاد اون دختر با همون تیپ افتضاح تو مغازه اش میچرخید گفتم به ایشون هم از این توصیه ها میکنی ؟ گفت اینو ولش کن …
امیر حسین هاج و واج بین ما گیر کرده بود ونگاهم میکرد ساناز دستش تو دست من بود امانگاهش بسمت پدری بود که رهاشون کرده بود و رفته بود فورا دست بچه هام رو گرفتم و داشتم از محل کار منوچهر دور میشدم که
منوچهر فریاد زد و گفت مَلی ! آهای با توأم !!خوب گوش کن این راهی که تو رفتی تهش هیچی نیست
من رفتم چوبشم خوردم بد جوری هم خوردم !اما تو نرو ! خواهش میکنم !!!آینده بچه هارو خراب نکن
بگذار زیر دست مادری چون تو بزرگ بشن ،نه پدر نالایقی مثل من ! هرچه بود گذشت از نظر تو هم من همونم که میگی ولی بزار بچه هات به همراه خودت و زیر دست محمد و جواد بزرگ بشن …
با لحن تند اما واقعا بی منظور گفتم عه حالا که خودت رفتی عشق و حالت رو کردی یک زن رو بدبخت کردی پدرو مادرم رو کُشتی پدر و مادرت رو از بین بردی تازه به صرافت افتادی ؟
نه منوچهر من هم باید برم ! تا تهش باید برم
بعد ببینم خبری نیست بیام به تو بگم ! بگم منم تا تهش رفتم خبری نبود …یهو اشکام اومد ..
بعد منوچهر گفت منوچهر یک گو*هی خورد دیگه ولش کن ولش کن بعد با التماس گفت مَلی نکن !خواهش میکنم !!!این بازی رو ادامه نده ،بخودت به بچه هات ظلم نکن بعد منم از منوچهر دور شدم هق هق گریه امونم نمیداد ..همه در رابطه با من فکرشون غلط بود من تو دلم این نبود که بخوام خیانت به خانواده ام بکنم میدونستم که آقاجان آبرو داشت حجاب من حجابی در شأن خانواده خودم ویک آدم آبرو دار نبود. بد جوری زدم به سیم آخر ،
وگرنه آدم بی حجاب هم مثل من نبود خودم میدونستم کارم غلطه ! آرایش آنچنانی وافتضاح ….
سریع به خونه برگشتم بچه ها طفلکا از کارهای من مونده بودن فوری به دستشویی رفتم به صورتم نگاه کردم از خودم بدم اومد …بخودم گفتم خاک برسرت کنن ملیحه تو واقعا دختر منیژه و آقا جانی ؟؟
وای اگر خانم جان زنده بود بمن چی میگفت کسی که تا صدای اذان رو می شنید وضو میگرفت و نماز میخوند ؟ سریع صورتم رو شستم
صورتی که انگار نقاشی شده بود تا آرایش
امیرحسین گفت مامان من مشق دارم باید بنویسم
نگاهی به چهره معصومش کردم گفتم بنویس مادر جان ❤️


امیر حسین گفت مامان من مشق دارم باید بنویسم
نگاهی به چهره معصومش کردم گفتم بنویس مادر جان ! بنویس از همه چی بنویس بعد با گریه گفتم از نجابت بنویس از نجابت یک زن !!! اصلا از مادر بنویس وزار زار گریه کردم …امیر حسین مات و‌مبهوت مانده بود نمیدونست به مادر بیچاره اش چی بگه ،امیر حسین مشقاشو نوشت بعد بچه ها سرگرم بازی شدن !اما من غرق در کارهای خودم شدم بلند شدم یه قیچی آوردم و مانتوهای کوتاهم رو از وسط قیچی کردم شالها ر‌و هم همینطور میدونید چرا ؟ ازشون بدم می اومد دلم نمیخواست به کسی بدم که باعث‌گناه بشم بعد رفتم مانتوهای سری اولم رو که بلند بودن آوردم همرو اتو کردم و به جالباسی زدم شاید باورتون نشه
و بهم بخندین اما رفتم حموم و غسل توبه کردم
آخه خودم از نیت خودم خبر داشتم میخواستم گند بزنم به زندگی منوچهر ! با خدای خودم عهد کردم هرگز منو از راه راست دور نکن !!! منتظر بودم که زود بخوابم و این شب زود تموم بشه صبح بشه امیر حسین رو به مدرسه ببرم و با ساناز به بهشت زهرا برم و همینکارم کردم صبح زنگ زدم به ثریا ! سلام علیک کردم بعدگفتم ثریا جان امروز من تا ظهر ممکنه نیام آرایشگاه ! اونم با نگرانی گفت ملیحه جان کجا میخوای بری؟ گفتم نترس میخوام برم سر خاک آقاجان اما میام و همه چی رو برات تعریف میکنم ،بعد یه مانتو بلند تنم کردم و روسریم رو کلیپس زدم تا تار مویی از سرم بیرون نباشه بعد یه تاکسی دربست گرفتم ومستقیم رفتم
سر قبر آقاجانم ! انقدر گریه کردم که خدا میدونه بعد هی به آقاجانم میگفتم بابا چقدر زجر کشیدی دختر بی حیات اینکارها رو کرد غلط کردم بابا منو ببخش ،عقده داشتم از منوچهر کینه داشتم مبادا منو نبخشی آخه تو همچین دختری نداشتی بعد با شرمندگی سر خاک مامان منیژ رفتم و با مامان هم درد و دلی کردم و بعد به سمت آرایشگاه براه افتادم
حالا انگار سبک شده بودم دیگه نمیخواستم هیچ وقت دست از پا خطا کنم میخواستم زودتر به آرایشگاه برسم و همه درد دلامو به ثریا بگم ❤️


وقتی به آرایشگاه رسیدم ثریا با دیدنم جا خورد
گفت ملیحه جان چیزی شده ؟ گفتم نه عزیزم هیچی نشده حالمم خیلی خوبه هیچ وقت بخوبی امروز نبودم .فوراً یه چایی برام ریخت و گفت بیا بشین ببینم چی میخواستی برام بگی ،منم از سیر تا پیاز اتفاقاتی که برام افتاده بود رو تعریف کردم
ثریا فقط گوش میداد بعد که حرفام رسید به اینکه رفتم سر مزار آقاجان و مامان زدم زیر گریه !!ثریا هم بامن گریه کردو گفت ملیحه جان خیلی خوشحالم که خودت به اشتباهت پی بردی ،هیچ وقت مانتو پوشیدن و آرایش ملایم کردن نه جُرم بود نه گناه ! چه اشکالی داره که الان تو چادر نپوشی و راحتتر بتونی دست بچه هات رو بگیری ببری ،بیاری
اما تو راهت غلط بود !کارت اشتباه بود .محمد و جواد غصه میخوردن اون آرایش با اون حجم در شأن تو نبود مگه آدم میاد بخاطر اشتباه دیگران خودش رو اونجور بد نام کنه که همه تو خیابون چپ چپ نگاهت کنن؛الانم خدارو شکر که خودت فهمیدی حالا هم پاشو یه آبی به صورتت بزن و به زندگی سالم خودت ادامه بده .حرفهای ثریا دلمو آروم کرد درست مثل دختر بچه ایی شده بودم که میخواست از پرتگاهی ‌پایین بیفته و یه نفر اونو از مرگ حتمی نجات داده باشه …خودم از نگاه کاسبها و اهالی محل میفهمیدم که راه درست روانتخاب کردم
روزها میگذشتن خبر بارداری ثریا و عمه شدنم قشنگترین خبر دنیا بود یکروز که تو آرایشگاه بودم
مهین به مغازه ام اومد تا منو دید گفت ملیحه جان دنیا چقدر میتونه کوچیک باشه منوچهر همه سرمایه زندگیش رو از دست داد و مرجان بخاک سیاه نشوندش گفتم شاید خوشحال بشی که بیام بهت این خبر رو بدم بعد روی صندلی نشست و گفت مرجان تمام مغازه و اجناسش رو به باد داد بسکه ولخرجی کرد تازه خونه رو هم بنام خودش زد
و داره مثل شیر رو زندگی منوچهر میتازه بعد هم منوچهر با چکهای برگشت خورده مواجه شده نمیدونی چه روزگار سیاهی به هم زده ! یک لحظه روی صندلی نشستم و به حرفای مهین فکر کردم چقدر زمین گرده! اما من انتظار بیشتر از این رو داشتم تا خدا به منوچهر نشون بده که با من بی گناه چکار کرد ودوتا بچه رو چطور ول کرد و چسبید به دختری که اصلا شناختی ازش نداشت ❤️


مهین گفت منوچهر و مرجان همش با هم دعوا دارن همش اختلاف دارند
یک لحظه باهم نمیسازن با ماهم که رفت و آمد آنچنانی نداره برادرها ها هم که تردش کردن گاهی اوقات میاد خونه ما یک کم جلو در می ایسته و ‌میره اونم چون من دختر خاله اش هستم یه سر میاد ناله میزنه و میره …اونشب از خدا خواستم ضربه ایی که اون زن بمن زد به منوچهر هم برنه تا بفهمهه که چقدر زندگیمو تباه کرده ..اما برای زندگی خودم یه تصمیم دیگه گرفتم اولین تصمیمم این بود که دیگه هیچوقت ازدواج نکنم و تصمیم بعدی هم این بود که دوتا بچه هام رو طوری تربیت کنم طوری بار بیارم که باعث‌افتخارم بشن و هیچ جوره براشون کم نزارم تا به درجات عالی برسند و دیگه خودمو وارد بازی های بچگانه برای زندگی دیگران نکنم …
روزها گذشتن ،همه چی بخوبی پیش میرفت کارو کاسبی منو ثریا بهتر و بهتر شد ثریا اولین فرزندش رو که دختر بود بدنیا آورد دختری خوشگل مثل خودش !! محمد روی پاهاش بند نبود منیر خانم مامان ثریا هم مثل پروانه دورشون میچرخید
ثریا اسم دخترش رو ساره گذاشت منکه عاشق دخترش بودم راه میرفتم میگفتم آخ که ثریا عروس قشنگم رو بدنیا آوردی ثریا هم میگفت ؛آخه ملیحه دخترم رو به کی بدم از تو بهتر و باهم غش غش میخندیدیم .دیگه کم کم به زندگیم عادت کرده بودم به اینکه دیگه هیچکس نمیتونه منو آزارم بده
آذر تمایلی به بچه آوردن نداشت چون کار میکرد و سختش بود ..
یکروز یاد زهرا خانم افتادم چقدر دوستش داشتم چقدر دلم براش تنگ شده بود
تصمیم گرفتم یکروز برم خونشون رو پیدا کنم برم پیشش و خاطرات گذشته رو دوباره تکرار کنم
خیلی وقت بود که ندیده بودمش بخاطر داشتم که شماره تلفنش رو داشتم عصر کمی زودتر بخونه رفتم بعد رفتم تو دفتر تلفنم گشتم و شماره تلفنش رو پیدا کردم و بهش زنگ زدم تا گفتم سلام زهرا خانم ،فوری صدامو شناخت گفت وای ملیحه جان تویی ؟با خوشحالی گفتم آره عزیزم خودمم ! تا اومد حرف بزنه گفتم ببین من همین الان میخوام بیام اونجا ؛دست امیرحسین و ساناز رو گرفتم و بسمت خونه زهرا خانم براه افتادیم ❤️


خونه زهرا خانم همون خونه جدیدش بود یه آپارتمان تمیز و قشنگ دست بچه هامو گرفتم ورفتم اونجا چقدر دلم براش تنگ شده بود تا منو دید سلام علیک کرد گفت وای ملیحه هزار ماشاالله چقدر بچه هات بزرگ‌شدن امیرحسین رو تو بغلش گرفت و بوسش میکرد وبعد ساناز رو بغل کردگفت ملیحه اینکه بچه هات بزرگ شدن میدونی یعنی چی ؟ من گفتم نه والا گفت یعنی من پیر شدم که اینا بزرگ شدن گفتم وای نه هزار ماشاالله شما همون بودی که هستی بعد دیدم ماشاالله بچه های زهرا خانم برای خودشون یه پسر و دختر بزرگی شدند حتی میگفت برای زینب خواستگار میاد .
آخ که چقدر این زن رو دوست داشتم
چه خاطراتی باهاش داشتم می تونم بگم بهترین روزهای زندگیم تو همون دو تا اتاق کوچیک اتفاق افتاد بخودم گفتم هیچ جای بزرگی تضمین خوشبختی نیست
بعد بچه ها رفتن یک گوشه و با آتاری بازی کردن و منو زهرا خانم تنهاشدیم و من طبق معمول همه درد دلام رو براش کردم از همه چی گفتم از تصمیم غلطم در مورد خودم گفتم گفت ملیحه جان چقدر خوشحالم که به غلط نیفتادی میدونی چرا؟ چون تو دختر اون زن مردی بودی که با آبرو و شرافت تو رو بزرگ کرده بودن اوناییکه انقدر مظلوم بودن و پدرت که انقدر مرد آبرو داری بود، حالا تو میخواستی بخاطر منوچهر بی ارزش این بلا رو سر خودت بیاری
اونروز خیلی نصیحتم کرد و بهم گفت اگر یه مرد خوبی که اونم زندگیش مثل قبل خودت بود یا اینکه زنش فوت شده بود و به خواستگاریت اومد رو برای خودت انتخاب کن و برو زندگی کن بزار تو لحظات پیری تنها نمونی
اما من گفتم هیچ وقت دلم به یه مرد دیگه راضی نمیشه چون از همشون میترسم که دوباره بلای
دیگه ایی با یه شکل دیگه سرم بیارن ،همون موقع زهرا خانم گفت به انگشتهای دستت نگاه کن؟ ببین یه اندازه هستن ؟ من سکوت کردم بعد گفت عزیزم هیچکس شبیه هم نیس حتی خداوند انگشتهای دست رو یک شکل نیافریده ،اما من دلم به هیچ وجه راضی نمیشد که کس دیگه ای رو تو زندگیم راه بدم
خلاصه که اونروز در کنار زهرا خانم خیلی بهمون خوش گذشت بهم گفت ملیحه امروز که هیچی اما دفعه بعد با خبر های خوب به خونمون بیا !!!
من از خونه زهرا خانم که اومدم بیرون یه جوری بودم انگار خاطرات قدیم یه جورایی برام تداعی شد و دلم از دست زمانه و قدیم گرفت ،گاهی زمانه سر ناسازگاری با آدمها داشت بخودم گفتم کاش منهم هیچ وقت منوچهر رو نمی دیدیدم و هیچ وقت سر راه من بیچاره سبز نمیشد تا بخواد فقط جوانی منو ازم بگیره و با دوتا بچه دربدرم کنه !
راستی کاش ما انقدر رو حکمت خدا پافشاری نکنیمو بزاریم هرچه صلاحمونه همونطور پیش بره ❤️

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : malihe
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 5.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 5.0   از  5 (0 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

سومین حرف کلمه gfgwi چیست?