پریچهر 2 - اینفو
طالع بینی

پریچهر 2


هومن- اخه منظورتون از دختر متجدد چیه؟
بهزاد- چه جوری بگم؟یعنی منو درک کنه، یعنی وقتی می خوام موزیک گوش بدم اونم گوش بده، وقتی می رقصم پابه پای من برقصه، اینطوری دیگه!
هومن- پس جنابعالی زن نمی خواهید رقاص می خواهید؟
سحر- مگه شما با رقص مخالفید هومن خان؟
سپیده- رقص برای زن، جزو لاینفک وجود!
شهره- با رقص احساسات و انرژی اضافه آزاد می شه. در ضمن یک نوع ورزشه!
هومن- چند نفر به یک نفر؟ضعیف گیر آوردین می چزونید؟
همه خندیدند.
هومن- من با رقص مخالف نیستم اما خانم خونه غیر از رقص باید کارهای دیگه ای هم بلد باشه یا نه؟زندگی که همه ش رقص نشد! مجسم کنید بهزاد خان از سرکار خسته برگشته خونه. در خونه رو باز می کنه می بینه خانم مشغول رقصیدنه!
می گه ناهار چی داریم؟خانم می گه داشتم می رقصیدم نرسیدم به ناهار. می گه خونه چرا کثیفه؟ خانم می گه بیا با هم قر بدیم نظافت چیه؟!
من- منظور هومن اینه که هر چیزی بجای خودش خوبه. رقص ، خونه داری،لطافت، انعطاف،همه چیز. اما مهمترین امتیاز برای هر کسی مخصوصا یک زن شوهردار خوب فکر کردن و پاکدامنی ولی چه اشکالی داره یک زن شوهر داره در خونه برقصه؟یکی از اشتباهات ما ایرانی ها اینه که به محض ازدواج چه دختر چه پسر تمام کارهایی رو که در زمان مجردی می کردیم قطع می کنیم. حالا اگه به این زن و مردها گفته بشه که چرا دیگه تو خونه به خودتون نمی رسید جواب می دن ما که شوهرمون رو کردیم یا زنمون رو گرفتیم! حالا مثلا در مورد خانمها می گم در زمان قبل از ازدواج یه دختر مرتب به خودش میرسه،ارایش می کنه، موهاشو درست می کنه،لباس شیک می پوشه، به خودش عطرهای خوشبو می زنه اما بعد از ازدواج کهنه ترین لباس رو برای استفاده تو خونه اختصاص می ده، عطرهاشو برای مهمونی نگه می داره، هر سه چهار روز یکبار حمام می کنه، موهاش همیشه چرب و بهم ریخته س، خلاصه طوری تغییر رویه می ده که شوهر بیچاره دیگه نمی تونه بین اون دختر قبل از ازدواج و این زن بعد از ازدواج یک نقطه اشتراک پیدا کنه. البته مرد هم همین طور.
هومن- فرهاد جان تمام این مشخصات که می گی در فرخنده خانم جمعه! معطل نکن!
سحر- خوشبختانه الان وضع خیلی فرق کرده. جوونها خیلی روشن شدن.
مهتاب- من دلم می خواد شوهرم شاعر باشه
هومن- اونوقت از کجا می آرید بخورید؟
مهتاب- خوب شعرهاشو چاپ می کنه.
هومن- مردم ندارند بخورند، کی میره کتاب شعر بخره؟اون کسانی که اهل کتاب و شعر و این حرفهان پول کتاب خریدن ندارند. اونهایی که پول خرید کتاب دارند اصلا اهل این حرفها نیستند.


شما خودتون بگید تا حالا دید یکبار پدرتون وقتی می آد خونه یه کتاب دستش باشه؟
فرانک- من دلم می خواد یه شوهر از طبقه کم درامد داشته باشم. یعنی فقیر باشه و از این نظر به من متکی باشه.
هومن- که هر روز ثروت خودتون رو بزنید تو سر اون بدبخت؟بفرمایید می خواهید ضعیف کشی کنید. در ضمن اگر دنبال فقیر می گردید یه سر تشریف ببرید شاه عبدالعظیم توی بازارش پر از فقیر و گداست.
من- فرانک خانم خیال شوهر کردن ندارند. دنبال یک برده می گردند.
دیگه بچه ها شروع به شوخی و خنده کرده بودند. اونها می گفتند و با جواب هومن می خندیدند. خلاصه هومن صد تا داوطلب ازدواج پیدا کرده بود.
سپیده- من کاری ندارم که شوهرم چه کاره باشه فقط باید منو برداره ببره تمام دنیارو بهم نشون بده.
هومن- معذرت می خوام پس شما ددری تشریف دارید. بهتره زن یه جهانگرد بشید یا حداقل با یکی از اینا که آژانس سیاحتی و توریستی دارند ازدواج کنید.
شهره- هومن خان به نظر شما من باید زن چه کسی بشم؟
هومن- والله چه عرض کنم؟ماشاالله خاله خانم اونقدر جذبه دارند که شوهر شما حتما باید دل شیر داشته باشه. به نظر من شما باید همسر یا هرکول بشید یا رستم دستان!
ونوس با خنده- هومن خان شوهر من باید چه کاره باشه؟
هومن- اول بفرمایید شما دختر آقای صدری هستید که تو شمال زمینها را قطعه قطعه می کنند؟
ونوس- بله پدرم جنگلهای شمال رو که بزرگ هستند تقسیم می کنن و شریک می شن و ویلا می سازن
هومن- پس شما باید همسر یک هیزم شکن بشید که اون درختهایی رو که پدرتون قطع می کنه بشکنه و تو بازار بفروشه!
وبدین ترتیب شب میهمانی به پایان رسید.
اون شب هومن خونه خودشون نرفت و پیش من موند. وقتی دوتایی تو اتاق من تنها شدیم هومن پرسید: فرهاد امشب از کدوم دخترها خوشت اومد؟ فکر کنم مادرت منتظره فردا بفرستدت خونه بخت!
من- شهره دختر بدی نیست. هم خیلی قشنگه هم دیگه شناخته شدس. چاق هم نیست، خوبه. من ازش بدم نیومد. ولی مشکل یکی پدرشه یکی اینکه دختر خاله منه. ممکنه از نظر ژنتیک مشکل داشته باشیم یعنی از نظر گروه خونی. پدرش هم از اون بازاری هاست که من ازشون نفرت دارم. محتکره! البته این به شهره ربطی نداره.
هومن- اگه با شهره ازدواج کنی پدرش می بردت بازار برات یه حجره باز می کنه. یه میز می ذاری و یه تلفن. روی میز هم یه قالیچه می اندازی و روی صندلی یک پوست گوسفند، همیشه هم یک دسته کلید می زنی به شیشه حجره و زیرش می نویسی یک دسته کلید پیدا شده( بنگاه صداقت)
اون وقت از اون طرف هر چی جنس مصرفی مردم بیچاره اس احتکار می کنی.
 


من- هومن تو چی؟از هیچکدوم خوشت نیومد؟خلاصه بگو مادرم برات دست بلند کنه.
هومن- بعضی هاشون بد نبودند یعنی قشنگ بودند ولی همه دنبال ظواهر زندگی هستن. یعنی اینطوری تربیت شدن.
من- هومن بخوابیم. دارم از خستگی می میرم.
هومن- آره زودتر بخوابم. ستاره خانم ساعت شش صبح آقا میاره یه کدوم ازدخترهای فامیل رو بزور بهت میده!
من- نه می خوام با پدرم صحبت کنم که من رو برای ازدواج تحت فشار نذارن
هومن- فرهاد لیلا توی خونه نمی آد؟
من- چرا یعنی دیشب به فکرش بودم. دلم می خواست برم دعوتش کنم ولی به دو علت نرفتم. اولاکه مادرش داشت در آشپزخونه کار می کرد ترسیدم یکدفعه یکی از این دخترها یه متلکی چیزی بگه دختره روحیه اش خراب بشه. دوم اینکه لیلا چادریه. با چادر هم حتما نمی اومد تو مهمونی
هومن- اگر دستم رسد بر چرخ گردون
از او پرسم که این چون است و اون چون؟
من- با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل
چرخ از من و تو هزار بار بیچاره تر است
هومن- شب بخیر خیام!!!!
من- شب بخیر صمد بهرنگی!
ساعت حدود نه صبح بود. من و هومن تازه از خواب بیدار شده بودیم و صبحانه تازه تمام شده بود که زنگ زدند. خواهر هومن بود(هاله)
من و هومن از اومدن خواهرش بسیار متعجب شدیم. آروم اومد و در سالن روی مبل نشست. غمگین به نظر می رسید و بی پناه.زیر لب سلام کرد.
هومن- چی شده هاله؟اینجا اومدی چیکار؟
هاله- تو وقتی کوچک بودی اینجا می آمدی چیکار؟حالا می آیی چیکار؟
هومن زهرخندی زد و گفت: اینجا به پناه می اومدم. برای فرار از اون خونه. برای فرار از دست مادر تو.
هاله- من هم به پناه اومدم. به این خونه. به برادرم!
من و هومن همدیگه رو با حیرت نگاه کردیم.
هومن- من و تو،هیچوقت خواهر و برادر نبودیم. من در زندگی خیلی تاوان تورو دادم هاله خانم!
هاله- هومن من می دونم که مادر تورو اذیت کرده. یعنی وقتی کوچک بودم متوجه نمی شدم ولی حالا چرا می فهمم ولی گناه من چیه؟ مگه من خواستم که زندگی تو اینطوری بشه؟مگه من باعث جدایی پدر از مادر تو شدم؟ اگر اونها بین من و تو تبعیض قائل می شدند گناه من بوده؟ هومن تو برادر بزرگ منی ، پدرمون یکیه، اینو قبول نداری؟
بعد از گفتن این حرفها شروع به گریه کرد. هومن سردرگم مونده بود که من گفتم
من- هومن تو تلافی غوره رو سر کوره در می آری؟تو در برابر خواهرت مسئولیت هایی داری یادت نره
پس از اینکه حرف من تمام شد، هومن بلند شد و خواهرش رو در آغوش گرفت.صدای گریه هاله بلندتر شد. قطره اشکی آرام از چشم هومن پایین چکید.
لحظاتی این صحته شورانگیز ادامه داشت تا در اثر نوازش هومن خواهرش آرام شد.
 


هومن: خوب خواهر حالا بگو چی شده؟کدوم ظالم اشک تو رو درآورده؟
هاله خندید و گفت- مادرم
حال نوبت خنده هومن بود: مادرت که اشک من رو هم زیاد در اورده!با تو چه کرده!

هاله- هومن می خواد منو به زور بده به پسر خاله ام، منوچهر
من- هاله خانم منوچهر پسر بدیه؟
هاله- نه ولی من از اول خوشم نمی آد. من می خوام فعلا تحصیل کنم . دانشگاه برم. حالا خیال ازدواج ندارم.
من- کلاس چندم هستید شما؟
هومن- امسال دیپلمش رو گرفته.
هاله- وقتی گفتم نمی خوام با منوچهر ازدواج کنم لج کردند و نمی ذارن تو کنکور شرکت کنم.
هومن- به به چشمم روشن! زیر گوش من چه دیکتاتوری راه انداختند! پاشو ، پاشو بریم ببینمحرف حسابشون چیه؟
بعد رو به من کرد و گفت: پاشو فرهاد تو هم بیا. یه دفعه دیدی کم اوردم تو زیر بغلم رو بگیر!
من- شاید صلاح نباشه من بیام
هومن- چرا بیا. اتفاقا صلاحه که تو باشی
حرکت کردیم و به فرخنده خانم گفتم اگر مادر و پدرم اومدن فقط بگه که من خونه هومن اینا هستم چند دقیقه بعد به خونه آنها رسیدیم و وارد خونه شدیم. خونه هومن هم بزرگ بود نه به بزرگی خونه ما ولی باغی نسبتا بزرگ داشت و ساختمانی دو طبقه ویلایی. به محض ورود سوسن خانم نامادری هومن جلو اومد و گفت: ا هومن جون تویی؟چرا دیشب نیومدی؟
من و هومن هر دو سلام کردیم و سوسن خانم جواب سلام مارو داد و با مهربانی به من تعارف کرد و این تا زمانی بود که هاله هنوز وارد خونه نشده بود. به محض ورود هاله سوسن خانم با لجن غضب الودی سوال کرد: کجا رفته بودی هاله؟
هومن دست هاله رو گرفت و پیش خودش نشوند و گفت: خواهرم پیش من بود، پیش برادرش!
سوسن خانم با حیرت زیاد که کم و بیش شادی نیز در چشمانش دیده می شد آرام روی مبل نشست و بدون حرف لحظاتی هومن و هاله رو نگاه کرد و بعد از یکی دوبار که به من نگاه کرد گفت: باورم نمی شه! شماها خواهر و برادر شدید؟ نه اینکه ناراحت باشم همیشه این رو از خدا می خواستم که روزی هاله رو به خواهری قبول کنی ولی برام خیلی عجیبه!
هومن- اگر شما و پدر اجازه می دادید خیلی زودتر از اینا خواهر و برادری ما خودش رو نشون می داد ولی متاسفانه با تبعیض هایی که بین من و هاله قایل می شدید روز به روز منو از او دور می کردید. بگذریم من اینجا نیومدم در این موارد صحبت کنم.
سوسن خانم هاله از طرف مادر با من تنی نیست ولی دختر شما که هست؟ پاره تنتون که هست؟ من برای آینده او نگرانم شما چرا نیستید؟ فکر نمی کنید که در اواخر قرن بیستم زمان اون رسیده که یک دختر تحصیل کرده حق داره برای سرنوشت خودش تصمیم بگیره؟
 


فکر نمی کنید که هر چند از اون بزرگتر هستید ولی ممکنه شما اشتباه بکنید؟
هر کسی ندونه فکر می کنه دارید هاله رو از سر خودتون باز می کنید !دلم می خواد بدونم منظورتون از این کار چیه؟
سوسن خانم- اجازه بده بگم چند تا چایی صغری خانم بیاره بعد صحبت کنیم. با گلوی خشک که نمیشه حرف زد!
و با این گفته در حال بلند شدن بود که هومن با لحنی محکم و آمرانه ولی آرام گفت: سوسن خانم خواهش می کنم بنشینید ما نه برای دید و بازدید اومدیم نه مهمانی.سوسن خانم کاملا جا خورده بود . دوباره نشست و گفت: هومن جان تو درست می گی ولی دلم می خواد بدونم منوچهر چه عیبی داره؟تو خودت منوچهر رو چند ساله ندیدی ولی در کودکی و تقریبا جوانی قبل از اینکه از ایران بری با اون آشنا بودی. تو بگو چطور پسریه؟
هومن- تا اونجا که من می دونم پسر بدی نیست. اما مسئله چیز دیگه ایه. موضوع اینه که هاله از منوچهر خوشش نمیاد. موضوع اینه که هاله اصلا نمی خواد ازدواج کنه!جالا چه منوچهر چه کس دیگه! سوسن خانم از شما انتظار نداشتم که اینطوری فکر کنید. شما تحصیلکرده اید بیسواد که نیستید؟
خوبه که زندگی من و مادرم جلوی چشم شماست!
بعد مدتی هومن سکوت کرد. که حتما زندگی خودش رو در لحظه ای مرور کرد. دوباره گفت: ازدواج مادر من هم اجباری بوده. مادرم پسر خاله اش رو دوست داشت که بخاطر پول یا هر چیز دیگه ای خانواده اش مجبورش کردن با پدرم ازدواج کنه. بدون عشق، بدون تفاهم، بدون آزادی در انتخاب. نتیجه اش هم من هستم. بدون مادر ، بدون محبت مادری ، بدون کودکی!
می دونید سوسن خانم هر بچه ای قسمتی از کودکیش لوس کردن و ناز کردنه که چی؟ که اینکه مادرش نازش رو بکشه، در آغوشش بگیره، نوازشش کنه. بعضی وقت ها دیدید که بچه ها بی خودی و بدون علت بهانه می گیرند؟همش بخاطر اینه که مادرشون ، پدرشون لوسشون کنه و دستی سر و گوششون بکشه. اینطوری یه کودک از نظر محبت ارضا می شه. من از این نعمت خدا که حق مسلم هر کودکه محروم بودم. درون من خلایی است که هیچوقت پر نشده. حالا دیگه گذشته. با تمام پول ها و قدرتهای این جهان زندگی منو به عقب برگردوند و این خلا رو پر کرد. اون زمان وقتی بزرگترها مادرم رو مجبور به ازدواج با پدرم می کردند خیال خوبی کردن به اون رو داشتند. به اصطلاح صلاحش رو می خواستند.
حالا شما که نمی خواهین هاله به سرنوشت مادر من دچار بشه؟! شوهر دادن یک دختر و تهیه جهیزیه تنها کافی نیست.
صحبت هومن در اینجا تموم شد و سرش را پایین انداخت. متاثر شده بودیم و باورنکردنی تر اینکه علاوه بر هاله سوسن خانم هم آرام گریه می کرد.
 



بعد از چند دقیقه سوسن خانم که اشکهاشو پاک کرده بود گفت: هومن جان من از اینکه تو نسبت به اینده هاله احساس نگرانی می کنی واقعا خوشحالم. خوشحالم از اینکه این جریان باعث شد که شما دو نفر احساس خواهر برادری بکنید. حالا دیگه اگه قرار باشد بمیرم هم خیالم راحته که هاله تنها نیست و برادرش مواظبشه!
هومن تو درست می گی من نباید به خاطر پول هاله رو وادار به ازدواج می کردم. اما نمی دونم چرا همیشه تا اسم خوشبختی به میان می آد اولین چیزی که در ذهن انسان نقش می بنده پوله! متاسفاته شاید ما زیادی در مسایل مادی غرق شده باشیم. خوشحالی بیشتر من از اینه که تو منو متوجه اشتباهم کردی. چشم هومن جون دیگه هاله رو مجبور به ازدواج نمی کنم. هرچی خدا بخواد همون می شه.
در این لحظه هومن از جا بلند شد رو به هاله کرد و گفت: هاله جون حالا برو با خیال راحت به درس و کنکور و دانشگاهت برس و دوباره به طرف سوسن خانم برگشت و گفت: ممنون سوسن خانم که با این قضیه خیلی روشن و خوب برخورد کردید. فعلا خداحافظ.
هاله هومن رو بغل کرد و گفت: هومن خدا رو شکر می کنم که برادری مثل تو دارم. چقدر خوب شد که تو به ایران برگشتی!
هومن- من هم خوشحالم از اینکه دیگه تنها نیستم و یک خواهر دارم که غم منو بخوره!
و وقتی که به طرف در خونه حرکت کرد سوسن خانم گفت: هومن خیلی دلم می خواست که من و تو هم در مورد گذشته و چیزهای دیگه با هم صحبت کنیم. من فکر نمی کردم تو این قدر منطقی باشی! هومن جون من دیگه طاقت ندارم که وقتی تو چشمان تو نگاه می کنم تصویر خودم رو به شکل یک عفریت زشت ببینم. وقتی که ما می تونیم مثل دو تا انسان کامل با هم حرف بزنیم چه اشکالی داره که یکبار آزمایش کنیم شاید این کدورت ها از بین بره؟ من می دونم که نمی تونم جای مادرت رو بگیرم ولی می شه که حداقل از هم متنفر نباشیم هر چند که خدا رو شاهد می گیرم که هیچ وقت از تو تنفر نداشتم. نمی گم اندازه هاله دوست داشتم ولی هیچوقت هم تورو زیادی ندونستم.
هومن به طرف سوسن خانم برگشت و پرسید: واقعا می خواهید حسابها رو در مورد گذشته صاف کنید؟ باشه من حاضرم (و روی مبل نشست)
من- اگر اجازه بدید بنده مرخص بشم. بودن من در اینجا درست نیست.
سوسن خانم- نه فرهاد خان شما مثل برادر هومن هستید و از تمام زندگی اون باخبرید اتفاقا من اصرار در بودن شما دارم.دلم می خواد مثل یک قاضی عادل به حرفهای من گوش بدید و قضاوت کنید.حتی اگر در مواردی من اشتباه کرده بودم خطاهام رو بگید تا برای خودم هم روشن بشه هرچند که تعدادی از این گناهان سالهاست که وجدانم رو آزار میده.
 



حالا اگه اجازه بدید یه چایی بخوریم تا کمی اعصابمون آروم بشه.
سوسن خانم دنبال آوردن چای به آشپزخونه رفت. هاله کنار هومن نشست و گفت هومن هر طوری که بشه من خواهر توام و با تو.
من و هومن از پاکی و بی آلایشی این دختر به وجد اومده بودیم و هومن او را نوازش کرد. چای در سکوت نوشیده شد. هر دو طرف خود را برای تلخی بازگشت به گذشته اماده می کردند. اضطراب این لحظه حتی به من هم سرایت کرده بود. پس سیگاری روشن کردم. هومن هم سیگاری روشن کرد.
سوسن خام- هومن جون اگر ممکنه یکی هم به من بده.
هومن سیگاری به طرف او گرفت و برایش روشن کرد و گفت: گفتید که نمی تونید جای مادرم منو بگیرید. درسته، اما نه اونطور که شما فکر می کنید چرا که من مادری نداشتم تا احساس مادرداری داشته باشم. پدر و مادرم این احساس رو از من گرفتند. هر کسی که مادری داشته و از دست داده، یعنی مثلا مادرش فوت شده حداقل با یادآوری این احساس و زنده کردن خاطره اون لذت می بره ولی من متاسفانه اصلا طعم شیرین این احساس رو درک نکردم!
سوسن خانم برای اینکه از جایی شروع کنیم دلم می خواد از اون حادثه که باعث شد بین من و شما و پدرم شکاف عمیقی ایجاد بشه. یادتون هست؟ دارم در مورد جریان دامن صحبت می کنم. شما اون روز به پدرم دروغ گفتید من حتی وقتی پدر آمد کل جریان رو فراموش کرده بودم ولی شما باعث شدید پدرم با شلاق منو بزنه. هر ضربه ای که میزد نه به بدن من که به روح من می خورد. چرا این کار رو کردید؟ چرا با احساسات یک کودک که مادر هم نداشت این طور بازی کردید؟ من اعتراف می کنم که از همون روز با خودم عهد کردم که در زمانی که به قدر کافی بزرگ شدم از شما انتقام بگیرم. حالا آن زمان رسیده. درد اون شلاقها رو در تمام روح و تنم حس می کنم. اون ضربات رو من نه از پدرم که از دست شما خوردم!نمی دونم یادتون هست یا نه؟ولی من گریه نکردم و همین باعث شد که پدرم منو بیشتر بزنه. این هم یادم هست که شما جلوی پدر رو می گرفتید اما پدر به طرز وحشیانه ای من رو می زد.
اون روز شما تونستید ترسی از خودتون تو دل یک کودک هفت هشت ساله بی مادر ایجاد کنید. ولی من حالا دیگه بزرگ شدم فکر می کنم نوبت من رسیده باشه. عمل اون روز شما خیلی غیر انسانی بود.
سوسن خانم در تمام این مدت سرش را پایین انداخته بود و گوش می داد. هاله با شنیدن این قصه اشک ریخت. من هم سیگار دوم رو روشن کردم.
سوسن خانم- هومن جون می دونم که من در نظر تو همیشه یک زن سنگدل و دروغگو جلوه کرده ام اما حالا حرفهای من رو هم گوش کن.
وقتی من با پدرت ازدواج کردم می دونستم یک پسر کوچک هم داره.
 


می دونستم پولدار هم هست. من هم یک دختر جوون بودم. من هم قشنگ بودم. اگر یادت نیست که چقدر زیبا و شاداب بودم فقط کافیه که به هاله نگاه کنی درست شکل آن زمان من. تصویری از من. با خودم عهد کرده بودم که پسر شوهرم رو مثل پسر خودم بدونم.
پدرت از ازدواج اولش خاطره تلخی داشت. به من اجازه نداده بود که حتی تنها خونه پدرو مادرم برم. شب قبل از اون حادثه با پدرت بگو مگو کرده بودم. مادرم چند روزی بود که مریض شده بود و خونه خوابیده بود. وقتی از پدرت خواستم که با هم به دیدن مادرم بریم گفت چند روز دیگه ،جمعه می ریم اونجا. میدونستم که اگر بدون اجازه پدرت از خونه بیرون برم اون به شدت عصبانی می شه. از مادرم هم که نمی تونستم دست بکشم! با این حال گفتم صبر می کنم. یعنی سرنوشت مادرت رو پیش چشمم مجسم کرده بودم. دلم نمی خواست این اتفاق برای من هم بیفته ولی همان صبح پدرم تلفن زد و گفت حال مادرم بدتر شده و از من خواست که به کمکش برم. دیگه نتونستم صبر کنم این بود که به خانه مادرم رفتم. اونجا مجبور شدم که مادرم رو به دکتر ببرم. رفتن و برگشتن من خیلی طول کشید. ترس تمام وجودم رو گرفته بود. ترس از اینکه تو در خونه تنها مونده بودی. وجدانم منو عذاب می داد اگر اتفاقی برای تو پیش می آمد هیچوقت خودم رو نمی بخشیدم. در ضمن جواب پدرت رو باید چی می دادم؟
در دل آرزو می کردم که کاش تو روا هم با خودم آورده بودم. گیج بودم،نمی دونستم چیکار باید بکنم!وقتی خلاصه با تمام نگرانی ها به خونه برگشتم و تو رو سالم دیدم و متوجه شدم که پدرت هنوز به خونه برنگشته از صمیم قلب خدارو شکر کردم. اما در همون لحظه تو من رو تهدید کردی. با چیزی که اونقدر ازش وحشت داشتم. با شنیدن تهدید تو سرنوشت مادرت رو برای خودم تکرار شده می دیدم. گفتم که من دلم نمی خواست پدرت منو طلاق بده. باید طوری عمل میکردم که تو نتونی علیه من هیچ حرفی بزنی. خیلی با خودم کلنجار رفتم ای کاش تو کمی بزرگتر بودی تا در آن شرایط می تونستم با تو صحبت کنم. آرزو می کردم که پدرت اینقدر منو محدود نکرده بود تا من مجبور نباشم بخاطر دیدن مادر مریضم دزدکی از خونه خارج بشم. ایکاش در اون زمان اونقدر آزادی داشتم تا ناچار به دروغ متوسل نشم. هومن جون ترس و عدم امنیت انسان رو به خیلی از کارها وادار می کنه. انسان رو در حالت دفاعی قرار می ده. من باید از آینده خودم، زندگیم دفاع می کردم یا نه؟ وقتی اون دروغ رو به پدرت گفتم، وقتی پدرت تو رو تنبیه می کرد، از خودم متنفر بودم.
 



بعد از اون هم همیشه در چشمان تو برق کینه و نفرت و انتقام را میدیدم و بیشتر می ترسیدم.دلم می خواد این رو هم بدونی که بعد از اینکه از ایران رفتی به پدرت حققت رو گفتم. حداقل پدرت از واقعیت جریان باخبر باشه. بعد از اون هم هربار سعی کردم که به تو نزدیک بشم تو اجازه ندادی. می دیدم که تو در خونه زجر می کشی مخصوصا بعد از به دنیا آمدن هاله.
هومن جون اعتراف می کنم وقتی هاله به دنیا امد توجه ما هم به طرف او جلب شد. تو اگر منطقی فکر کنی به من حق می دی که بچه خودم رو بیشتر از تو دوست داشته باشم!
این طور بهتر بود. در خارح از کشور همین که در این خونه نباشی هم برای تو بهتر بود هم برای من. هر دو ارامش داشتیم. ما زنها همیشه در حال ترس بودیم و به هنگام ترس به خیلی از حیله ها دست می زنیم. همانطور که هاله در مورد ترس از ازدواج به تو پناه آورد. من هم به حیله پناه آوردم. هومن در مورد جدایی پدر و مادرت هیچ نقشی نداشتم. من نمی خواستم که سرنوشت تو رو هاله هم داشته باشه. پس طبق غریزه از خودم و فزندم دفاع کردم. قبول کن که من به عنوان زن این خونه حق داشتن اختیاراتی را باید داشته باشم حالا هم خودم رو تبرئه نمی کنم. انتظار بخشش هم از تو ندارم. اما توقع دارم که در محکمه و دادگاه وجدان تو عادلانه محاکمه بشم. هومن جون یه دختر با هزار آرزو به خونه شوهر می ره. پدر تو پولدار بود و هست آیا من که حدود پانزده سال از او کوچکتر بودم نباید از یک تضمین برخوردار باشم؟ اینو به تو می گم من هم ارزو داشتم با مردی ازدواج کنم که حداکثر شش هفت سال از خودم بزرگتر باشه نه پانزده سال!!!
من حرفهام رو زدم. وجدان تو هر تصمیمی که درباره من بگیره با کمال میل قبول می کنم. پدرت چون فهمیده نسبت به تو کوتاهی کرده دائم در پی جبران گذشته هاست و من اعتراف می کنم که دشمنی تو با من برام بسیار خطرناکه. اما بدون که هر بار نسبت به تو ظلمی کردم فقط به خاطر ترس بوده نه کینه یا نفرت. فقط دفاع از آینده خودم و برای اینکه حسن نیت خودم رو بتو ثابت کنم باید بگم که تنها تضمین مادی که در این چند ساله داشتم همین سند این خونه بوده که اون هم پدرت از من یک وکالت بلاعزل رفته تا هر وقت خواست این خونه رو پس بگیره یعنی تو حالا در موقعیت قوت هستی و من ضعف. گفتم انتظار ندارم که تو من رو ببخشی ولی اینها رو گفتم تا کمی از نفرت تو نسبت به من کم بشه.
با تمام شدن حرفها سوسن خانم کلافه به دنبال چیزی می گشت تا هم سرش رو با اون گرم کنه تا هومن تصمیم خودش رو بگیره و هم ارامشی بهش بده پس بلند شدم



سیگاری بهش تعارف کردم که با لبخند حق شناسانه ای یکی برداشت.لحظه ای بعد هومن بدون کلامی خونه رو ترک کرد و رفت. سوسن خانم که منتظر جواب هومن بود مات و مبهوت به من نگاه کرد. در حالی که سیگارش رو روشن می کردم گفتم: هومن رو من می شناسم هر وقت که مردد و دودل می شه نمی تونه تصمیم بگیره، اینکار رو می کنه. ناراحت نباشید. خدا بزرگه هومن هم دل پاکی داره.
سوسن خانم- فرهاد خان من از گذشته واقعا متاسفم اینو به هومن بگید. بهش بگید که اگر در زندگی احساس امنیت می کردم از خدا می خواستم که پسری هم مثل هومن داشته باشم.
هاله- فرهاد خان خواهش می کنم مواظب برادرم باشید(وقتی از خونه هومن بیرون آمدم هومن رو دیدم که کنار خیابون ایستاده بود.)
من- رفیق انگار کوک کوکی؟
هومن- منتظر تو بودم بریم؟
من- کجا؟ کازینو، دیسکو، لوکال، بیلیارد؟ کجا؟
هومن خندید و گفت : نه بریم همین ابمیوه فروشی سر چهارراه یه آبمیوه بخوریم.
قدم زنان حرکت کردیم و سلانه سلانه طول خیابون رو طی می کردیم.
من- به چی فکر می کنی؟
هومن- به بدبختی هام! تو خودت می دونی چرا می پرسی؟
من- حالا می خواهی چیکار کنی؟حرفاشو که شنیدی؟
هومن- آره شنیدم همه ش منطقی بود. هر کس دیگه ای هم جای اون بود همین کار رو می کرد. بازم خدا پدرش رو بیامرزه که به جای خارج فرستادن من نگذاشت منو گدا خونه! اینا همه تقصیر پدر خودمه. راستش رو بخوای خودم هم چیکار باید بکنم.
من- بهترین راه اینه که تو و سوسن خانم و هاله دست به یکی کنید و بریزید سر پدرت.
به ابمیوه فروشی رسیدیم و بعد از خوردن یک آبمیوه دوباره به طرف خونه برگشتیم. وقتی نزدیک خونه ما رسیدیم هومن از من پرسید: تو اگر جای من بودی چیکار می کردی؟
من- به من کار نداشته باش مهم اینه که تو چه تصمیمی بگیری. در ضمن سوسن خانم به من گفت که به تو بگم واقعا به خاطر گذشته متاسفه. گفت اگه ترسش نبوده، آرزو داشته یک پسری مثل تو داشته باشه. ببین هومن، تلافی چی رو می خوای در بیاری؟و سر کی می خوای در بیاری؟ سوسن خانم الان حدود بیست ساله که زن پدر توست. جوونی شو تقریبا تو اون خونه گذاشته. فکر نکنم دستش به جایی بند باشه حالا اگه می خوای زورت رو به یه همچین آدمی برسونی خوب خودت می دونی! قبول دارم که در گذشته زیاد سختی کشیدی اما تمام سختی های تو تقصیر سوسن خانم نبوده. در هر صورت کاری کن که بعدا وجدانت آزارت نده. به قلبت رجوع کن.
هومن-کاری نداری فعلا؟
من- خیر مهندس. عرضی نیست. خدانگهدار.
و هومن خلاف جهت خونه شروع به حرکت کرد.
من- راه خونه تون رو هم گم کردی؟

هومن باخنده- نه گم نکردم. توی قلبم دیگه ازش کینه ای ندارم. میرم یه جعبه شیرینی بخرم دست خالی نرم خونه.راستش دیگه نمی خوام از کسی تو دلم نفرت و کینه داشته باشم. دوستی بهتره.
من- حالا لایق دوستی من شدی! یه جعبه هم بگیر برگشتی بده در خونه ما
تمام بعدازظهر رو خوابیدم. خوشحال بودم از اینکه این مشکل هومن حل شده، خیلی ساده. البته سختی هاش رو قبلا کشیده بود. عصری حدود ساعت 5 از خواب بیدار شدم و بعد از حمام کردن و اصلاح صورت پایین رفتم. موقعی که مشغول خوردن چای عصرانه بودم مادرم گفت که دخنر خاله ات قراره بیاد اینجا دنبال تو. می خواد با هم برین خرید.
من- مادر خریدهای من رو همیشه هومن انجام می داد. من حوصله خرید و این حرفها رو ندارم اونم تو این شهر شلوغ و آلوده!
مادر- چیه مادر تو خونه نشستی پاشو برو بیرون ببین چه خبره
من- مادر من دو روزه اومدم توی این دو روزه مگه چقدر خونه بودم؟
پدر- منظور مادرت اینه که پاشو برو سر خونه زندگیت!
من- یعنی داری بیرونم می کنید؟
مادر- نه مادر این چه حرفیه؟ دلم می خواد با زنت بیای خونه.
من- با کدوم زنم؟مگه برام زن گرفتید؟
پدر- نترس مادرت بیست روزه زن من شد. حالا گیریم سنی ازش گذشته و دستش کند شده فوق فوقش یه ماهه ترو حتما زن می ده!
زنگ زدند و فرخنده خانم در رو باز کرد. شهره بود. یه لباس شیک پوشیده بود و عطری بسیار خوش بو! باید بگم که خیلی زیبا شده بود.
شهره بعد از رسیدن و سلام و اجوالپرسی رو به من کرد و گفت: ساعت خواب آقا؟ چقدر می خوابی؟
من- شما از کجا می دونی که من خوابیده بودم؟
شهره- ماهواره مخابراتی من خیلی قوی یه! حالا پاشو بریم یه گشتی توی خیابون ها بزنیم.
من- که چی رو ببینیم؟ترافیک رو؟
شهره- نه میریم خرید. باید یاد بگیری چطوری خرید کنی.
من- دخترخاله، شهره خانم. من اصلا از خرید نفرت دارم. حوصله این کارها رو هم ندارم.
شهره- حالا پاشو بریم باشه خرید نمیریم.
من- بابا کار دارم. می خوام ببینم این هومن چه خاکی به سرش کرده!
شهره- برمی گردی می فهمی. روت می شه دختر خاله به این خوبی اومده دنبالت باهاش نری؟حیفت نمی اد؟
نگاهی به شهره کردم و خندیدم. راست می گفت حیف بود. پس بلند شدم و بعد از تعویض لباس با شهره راه افتادیم. ماشین شهره یک هوندای مدل بالا بود با کولر و پخش و موبایل روی داشبورت. خیلی شیک. هنوز در ماشین رو باز نکرده بود که هومن از دور پیداش شد. انگار موهاش رو آتش زده بودند
هومن- خب دختر خاله، پسر خاله کجا تشریف می برند؟چشم فرخنده خانم روشن!
شهره- سلام هومن خان. داشتیم می رفتیم خرید.

هومن با خنده- ا ، متخصص خرید را با خودتون می برید؟ جهت اطلاع سرکار باید بعرض برسونم که این طفل معصومی رو که دارید همراه خودتون می برید فرق جوراب رو با زیر شلوار نمی دونه! تمام خرید این شازده رو بنده انجام می دادم. بعد رو به من کرد و گفت:فرهاد جون شما برو خونه پیش بابا و مامان من خودم با شهره خانم می رم که یکدفعه این مغازه دارها سرشون رو کلاه نذارن!
شهره خندید و گفت- اختیار دارید هومن خان شما هم تشریف بیارید
من بدون اینکه شهره متوجه بشه به هومن که خیال اومدن نداشت اشاره کردم سوار بشه. هومن هم سریع رفت عقب ماشین نشست. شهره اصرار کرد که من رانندگی کنم که قبول نکردم. پس خودش پشت فرمان نشست و حرکت کرد. صدای پخش صوت رو زیاد کرد . در حال حرکت صحبت هم می کرد
شهره با صدای بلند- هنوز تصمیمی نگرفتی فرهاد؟
من تقریبا با فریاد- در مورد چی؟
شهره- کار. می خواهی کجا کار کنی؟
من در حالی که داد می زدم گفتم: من تازه دو روزه رسیدم. هنوز نه.
هومن با فریاد- صدای اون ضبط رو کم کن شهره خانم. صدا به صدا نمی رسه.
شهره- من مخصوصا دادم این پخش رو وصل کردن که صداش زیاد و بلند باشه. حالا شما می گید صداش رو کم کنم؟
من با فریاد – آخه صداش اونقدر زیاده که موزیک رو نمی شنویم!
در همین وقت یک ماشین پراید که دو تا جوون هفده هجده ساله داخل اون بودند با سرعت بسیار زیاد جلوی ما پیچید و از ما سبقت گرفت و رفت. شهره هم با سرعت زیاد سر در دنبال اونها گذاشت. داخل یک بزرگراه حرکت می کردیم. حدود صد و بیست سی کیلومتر سرعت ما بود و با ویراژهایی که شهره می داد من و هومن داخل ماشین به اینطرف و اونطرف پرتاب می شدیم. تمام ماشین ها با دیدن سرعت زیاد ما از جلومون کنار می رفتند.
هومن با فریاد- چی کار می کنی؟الان تصادف می کنیم!
من- بابا شهره چه خبرته؟
هومن- سرسام گرفتم خفش کن این وامونده رو
شهره با فریاد – باید خدمت این برسم. الان می گیرمشون!
هومن با فریاد- ذلیل بشی دختر، پرده گوشم پاره شد. فرهاد اون رو خفه کن.
من- بابا شهره ولشون کن برن
هومن- ول کن در بدرهارو بذار برن خبر مرگشون الان می رسیم قبرستون ها!
شهره- من باید اونا رو بگیرم
در همین موقع به چراغ راهنمایی نزدیک شدیم و شهره زد روی ترمز و ماشین با صدای مهیب کشیده شدن ترمز روی آسفالت لیز می خورد و به طرف ماشین جلویی می رفت که من فرمون رو به یک طرف چرخوندم. هومن بدبخت در اثر این ترمز به جلو پرت شد و تقریبا سوار من شده بود. خود شهره رنگش مثل گچ دیوار شده بود.
 



ماشین پراید اون دو تا جوون هم محکم خورد به حفاظ بزرگراه. من بلافاصله ضبط رو خاموش کرد.
هومن- آخ آخ آخ پدرم در اومد! تو اون روح پدرت صلوات. بیا پایین بیا پایین با این رانندگیت!نزدیک بود به ابدیت بپیوندیم ها!
فرهاد بپر پشت فرمون الان اونایی که ازشون سبقت گرفتیم و مردم تیکه تیکه مون می کنن ها!
شهره که قدرت حرکت نداشت. من سریع پیاده شدم و به شهره گفتم که اون طرف بشینه و خودم پشت فرمان نشستم و راه افتادم.
هومن- آخیش خدا امواتت رو رحمت کنه مرد! اعصابمون راحت شد.
بعد رو به شهره کرد و گفت: دختر کی به تو گواهینامه داده؟ این چه طرز رانندگی؟ شانس آوردی که موقع ترمز کردن ماشین و چیزی دور و برمون نبود! اگر می خوای تند بری یه روز بیا بریم اتوبان. اصلا نه همینجا. فرهاد یه نیش گاز بده این دختر خانم رانندگی رو ببینه کیف کنه!
شهره- نه تو رو خدا! من هنوز قلبم آروم نشده
هومن- می خواستی مارو ببری کفن برامون بخری؟اینو که بهشت زهرا خودش می ده!
نگاه کن ما تازه امروز بعد از اندی سال با خواهر و نامادریمون آشتی کردیم نزدیک بود دیدارمون به قیامت بیفته ها! اگه فرهاد یک لحظه دیرتر فرمون رو گرفته بود که بیچاره بودیم. شهره حالش جا اومده بود با ناراحتی گفت:چرا اینقدر شما منو سرزنش می کنید؟ حالا که طوری نشده؟
من- دختر خاله اخه این چه طرز رانندگی؟ من برای خودت می گم.
شهره- تقصیر این هومن خان. من رو هول کرد. فرهاد تو چرا سر من داد می زنی؟
در این موقع سر یک چهارراه پشت چراغ قرمز ایستاده بودیم. دیگه نتونستم لوس بازی این دختر را تحمل کنم ترمز دستی رو کشیدم و پیاده شدم. هومن هم پیاده شد.
من- شهره خانم آروم رانندگی کن و برو خونه. خداحافظ.
شهره- فرهاد ، فرهاد . برگرد کارت دارم.
من و هومن رسیده بودیم اون طرف خیابون. تا شهره خواست که از درون ترافیک خلاص بشهما سوار یک تاکسی دربست به طرف خونه حرکت کردیم.
هومن- دستت درد نکنه فرهاد. نجاتمون دادی جان تو هیچ کنترلی روی ماشین نداشت همینطوری شانسی بعضی از جاهارو رد می کرد.
من- معلوم نیست این پولهارو از کجا و چه طوری در می آرن ماشین می خرند و می اندازند زیر پای اینا! تا چند سال پیش همین خانم یعنی پدرش با موتور گازی می رفت بازار!
هومن- خوب معلومه دیگه،احتکار و زد و بند و کلاهبرداری،این طوری میشه دیگه!اینا فرها جون تازه بدوران رسیدن. مثل این پر شده تو تهران!
خدا رحم کرد که تو فرمون رو گرفتی این ور. اگه مستقیم می رفت زده بود پشت پراید! صدای ضبط رو بگو!گوشهاش سنگینه؟گلوم پاره شد از بس داد زدم.

فرهاد خر نشی یه وقت اینو بگیری. جوون مرگت می کنه. چه اتیشپاره ایه!
من- اما خوشگله! حیف که کمی لوس بارش آوردند و گرنه...
هومن- خدا این زلزله رو نصیب گرگ بیابون نکنه. چی چی خوشگله؟ چه فایده داره؟ تو همون فرخنده خانم رو بگیری بهتره.حداقل اینکه همیشهسالم می مونی . با این شهره سر زنده ب گور نمی بری!
****
دو روز بعد از این جریان قرار شد که با هومن به دیدن پریچهر خانمپیرزن مرموز شهر ری بریم. ساعت حدود 9 صبح هومن دنبال اومد و حرکت کردیم.
من- اوضاع احوال خونه در چه حاله؟هاله و سوسن خانم چطورند؟
هومن- خوبه. صلح برقرار شده. هاله هم دلش می خواست با من بیاد. گفتم باشه دفعه بعد.
من- خوب میآوردیش. براش پریچهر خانم خیلی باید جالب باشه! برگرد بیارش.
هومن- گفتم شاید تو خوشت نیاد!
من- نه بابا،چه کار با من داره هاله؟حالا که با هم اشتی کردید تو باید بیشتر بهش برسی.
هومن دور زد و به طرف خونه برگشتیم
هون دل سوسن خانم بدبخت اینقدر پر بود که نگو. بیچاره دنبال دو تا گوش می گشت درد دل کنه. می دونی؟اخلاق پدرم وقتی من نبودم خیلی بد شده بوده! حتما دچار عذاب وجدان شده بوده. مرتب به پر و پای اینها می پیچیده.
من- حتما خودش رو در مورد تو و شاید هم مادرت مسئول می دونه. هومن، پدرت هم خبر از مادرت نداره؟نمی دونه کجاست؟کجا نیست؟
هومن- من تا حالا که ازش چیزی نپرسیدم. می ترسم سوال کنم و بحث کشیده بشه به جاهای باریک. یه دفعه حرف و حدیثی پیش بیاد و حرمتش از بین بره. دلم براش می سوزه. یادمه وقتی از مادرم جدا شده بود تا مدتها یه گوشه می نشست و سیگار می کشید و مات به در و دیوار نگاه می کرد.
به خونه هومن اینا رسیدیم و هومن زنگ زد و به هاله گفت که اگه می خواد کارهاشو بکنه و بیاد.
هومن- هاله به سوسن خانم هم بگو اگه می خواد بیاد بریم. فقط چادر بردارید بدون چادر راه نمی دن.چادرهای اونجام تمیز نیست.
سوسن خانم از توی باغ داد زد: هومن جون چادر مشکی مو شستم چادر دیگه باشه راه نمی دن؟
هومن- چرا بابا، رنگش که مهم نیست! چادر ، چادر دیگه!بعد رو به من کرد و گفت:گناه داره بیچاره از صبح تا شب تو خونه س . این پدر من هم که صبح می ره آخر شب بر می گرده. نمی دونم زنی چیزی هم تو کارخونه گرفته؟
من- از پدر تو بعید نیست. یه دفعه می بینی صاحب دو سه تا خواهر و بردر دیگه هم شدی.
هومن سرش رو کرد تو خونه و داد زد
بابا چی کار می کنید؟ شب شد! بعد دوباره رو به من کرد و گفت: داشتم چی می گفتم؟
من- داد زدی گفتی شب شد.
هومن- بانمک به تو داشتم چی می گفتم؟آهان یادم اومد.

پدرم بعد از جدایی خیال ازدواج نداشت. صبر کرد شاید مادرم برگرده سر خونه و زندگیش. وقتی سال بعدش فهمید که مادرم ازدواج کرده مثل دیوونه ها شد. اون هم از لجش سال دیگه اش زن گرفت ( دوباره سرش رو کرد از لای در تو و داد زد) هاله، سوسن خانم. حنجره ام پاره شد بیاین دیگه!
که از اون طرف هاله جواب داد : امدیم . آمدیم.
خلاصه سوسن خانم و هاله دو تایی با چادر از خونه بیرون اومدند و پس از سلامو احوالپرسی با من سوار ماشین شدند و من و هومن هم جلو سوار شدیم و حرکت کردیم.
سوسن خانم- ممنون پسرم دلم پوسید تو این خونه.هومن با شنیدن کلمه پسرم برگشت و سوسن خانم رو نگاه کرد. سوسن خانم که هول شده بود گفت: هومن جون ناراحت شدی بهت گفتم پسرم؟
هومن دوباره خندید و گفت: نه سوسن خانم چرا ناراحت بشم؟من هم دلم می خواد یکی منو اینطوری صدا کنه!
تا حالا فقط اسم مادر رو توی شناسنامه ام داشتم! من هم دلم می خواد برای کسی بودن و نبودنم مهم باشه!من هم دلم می خواد اگه یه ساعت دیر برگشتم خونه یکی باشه که دلش برام شور بزنه! تا حالا فقط این فرهاد انیس و مونس بوده!
سوسنخانم- خدا منو مرگ بده. کاشکی زودتر عقل می کردم و با تو صحبت می کردم. اگه بدونی چقدر سالها پیش دلم می خواست تو پسرم بودی؟
و شروع به گریه کرد.
هومن- حالا هم زیاد دیر نشده!من خیلی تشنه مادر داشتن هستم. خوب من یادم نرفته یعنی بی انصافیه اگه بگم که شما به من نمی رسیدید. ولی خوب اونقدر درونم بغض و کینه داشتم که هیچکدام از کارهای شما ر نمی دیدم. حقیقت اینه که شما غیر از اون چند مورد در حق من کار بدی نکردید. در مورد رفتن من به خارج هم خودم دلم می خواست برم.چون فرهاد در حال رفتن بود و بدون اون من خیلی تنها می شدم.
من- بگذریم. سوسن خانم اگه مادر واقعی تو هم بود حتما چند بار کتک رو هم خودش بهت می زد و هم تدارک می دید که پدرت بزنه!در مورد خارج رفتنت هم اگر مادر خودت هم بود باید برای ادامه تحصیلات ازش جدا می شدی.زندگی با محبت بهتر می گذره تا با کینه!
بقیه را رو با صحبت های شاد و خوب طی کردیم و به شهرری رسیدیم و از طرف بازار وارد محوطه شاه عبدالعظیم شدیم.
سوسن خانم- مادر هومن اگه من کمی طول بدم عیبی نداره؟ دلم گرفته می خوام یه ساعتی برم تو حرم دلم باز شه. بعدش برم سر قبر فک و فامیل کمی طول می کشه.
هومن- نه برو مادر من. هر چقدر طول کشید ایرادی نداره ما هم اینجا کار داریم. فقط کارتون که تموم شد بیاین همین جا. دم همین در باشه؟
سوسن خانم- باشه مادر خداحافظ.
سوسن خانم رفت و موندیم من و هومن و هاله.

از توی بازارچه کمی میوه وشیرینی و مقداری گوشت و مرغ گرفتیم و به طرف دیگر بازارچه جایی که محل نشستن پریچهر خانم بود رفتیم. هاله برای دیدن پریچهر خانم بی تاب بود. از دور بساط پریچهر خانم به چشم می خورد. جلوتر رفتیم و سلام کردیم.پریچهر خانم چادرش رو روی صورتش کشیده بود. با شنیدن صدای ما ارام چادر را پس زد و با لبخند جواب سلام ما رو داد.
من- پریچهر خانم یه مهمون هم این بار با خودمون اوردیم. عیبی که نداره؟
پریچهر خانم- مهمون حبیب خداست. کی هست این دختر خانم خوشگل؟
هومن- خواهرمه پریچهر خانم. خیی دلش می خواست شما رو ببینه.
پریچهر خانم دست هاله رو گرفت و پیش خودش نشوند و به ما هم تعارف کرد که بنشینیم و دست کرد و از توی جیبش مقداری کشمش و نخودچی در اورد و تو دست هاله ریخت. مقداری هم به ما داد.همونطور که مشغول خوردن بودیم پرسید: فرهاد و هومن. درسته؟
من- فرهاد و هومن و هاله.
پریچهر خانم- فرهاد اون همه سنگ پا و لیف رو چیکار کردی؟
من- یادگاری نگه داشتم. یادبودی از مادربزرگ!
خندید و گفت: حالا حتما اومدی که قصه مادربزرگ رو بشنوی؟
هر سه تامون خندیدیم.
آرام از توی جیب جلیقه اش قوطی سیگار قنگش رو در آورد و سیگاری از توش برداشت که من براش فندک زدم.پکی محکم به سیگار زد و دودش رو به هوا فرستادو مثل قبل اون رو نگاه کرد.
من و هومن همدیگه رو نگاه کردیم. که بی مقدمه شروع کرد.
پریچهر خانم- پدرم مهاجر روس بود. عشق آباد روس. چکمه می پوشید تا زیر زانو، چرم اصل. همیشه خدا یک پارابلوم (هفت تیر) کمرش بود. یه اسب سفید سفید یکدست زیر پاش بود. اسبش رو از ما بچه هاش بیشتر دوست داشت. یادمه مهترمون که اسبهای پدرم رو نگهداری می کرد یه روز زین اسب رو طوری از پشت اسب کشیده بود که پشت اسب پدرم زخمی شده بود. سر همین خون راه انداخت پدرم. با شلاقش ان قدر اون بیچاره رو زد که داشت می مرد. یه هفته خوابید تا خوب شد. شلاق و صدای کوبیدن شلاق به چکمه علامت اومدن پدرم بود و زنگ خطری برای اهل خونه!

من و برادرم طاهر و خواهر بزرگترم پریوش از زن اول پدرم بودیم. پدرم قد بلند و خیلی خوش صورت بود و با سبیلی پر پشت و چشمانی روشن. خیلی جذبه داشت. خیلی ها اون موقع خاطرخواه پدرم بودن. خونه ما یه باغ بود که نه سر داشت و نه ته. پردرخت. اون قدر عصرها کلاغ روی این درخت ها بود که از صداشون سرسام می گرفتیم. طرف شمال این باغ یه عمارت کلاه فرنگی بود که دو قسمت بود. یک قسمت که مال ما بود ، ده دوازده تا اتاق توش بود. پنج دری و این چیزها!
کف همه شون قالی های کاشان و کرمان.

تمام خونه گچبری و آینه کاری! یه ایوون بزرگ داشتیم که جلوش یک استخر بود. پدرم داده بود بهار نارنج توی گلدونهای بزرگ کاشته بودند و وقتی جوونه می زد گلهاش رو که بعد میوه می شد می کردند تو شیشه های دست ساز که شیشه های مشروب پدرم بود. وقتی نارنجها بزرگ می شدند دیگه از توی شیشه ها در نمی آمدند و باغبان آنوقت شاخه متصل به میوه را قطع می کرد. می موند یک نارنج بزرگ داخل شیشه که هر کسی می اومد تعجب می کرد که این میوه رو چطوری کردند تو این شیشه! همه این گلدون ها رو دور تا دور ایوون چیده بود. تا ظهر که پدرم خواب بود. ظهر که بلند می شد مستخدم مخصوص خودش سهراب خان سینی بساط پدرم رو می برد به اتاقش.
سینی بساط پدرم ناهار بودو چند جور ترشی فصل و سبزی تازه که زمستانهاحتی باید پای غذای پدرم باشه که در گلخونه باغ عمل می آوردند و دو جور شربت خانگی و ماست و فلفل سبز و گردو.و پای اصلی بساط شیشه عرق پدرم که توش یک نارنج قل می خورد.
پدرم به محض بیدار شدن شروع به خوردن مشروب می کرد و تا آخر شب این برنامه ادامه داشت. یادم نمیاد یک بار پدرم رو در حال عادی دیده باشم همیشه مست بود.
جز سهراب خان که گویابا خود پدرم از بچگی بزرگ شده بود کسی حق نداشت به بساط یا لباس ف تختخواب و غذای پدرم دست بزنه. تو اون خونه دو باغبان و سه آشپز و چهار نفر خدمتکار در حال خدمت بودند. سهراب خان هم که فقط در خدمت پدرم بود.وسط این باغ یک نهر بزرگ آب جریان داشت که به استخر می ریخت و از طرف دیگر باغ خارج می شد. اینها همه مال این طرف عمارت بود. طرف دیگر عمارت هم تقریبا همین طور بود ولی ما هیچکدوم حق ورورد به اونجا رو نداشتیم و فقط سهراب خان و گاهی دو تا از خدمتکارها برای نظافت ب اون طرف می رفتند.اون طرف عمارت منطقه ممنوعه بود و برای لحظات خوشگذرانی پدرم.
پریوش خواهر بزرگترم رو ده سالگی به مرد سی و چند ساله شوهر داده بودند.فقط شانسی که اورده بود او را برداشته بود و با خودش به یکی از شهرستانها برده بود. من اون موقع 5 سالم بود و برادرم نه یا هشت ساله. اخر باغ یه درختی بود که اگر چهار تا مرد دستاشون رو بهم می گرفتند به دور تنه این درخت نمی رسید پدرم داده بود روی این درخت اتاقکی چوبی برای ما درست کرده بودند و با پله هایی از چوب مثل نردبان چسبیده به تنه درخت به زمین متصل بود. بهار و تایستان با برادرم طاهر اون بالا می رفتیم و دور از چشم بقیه سیگار می کشیدیم. اون موقع این جور سیگارها نبود با دست سیگار می پیچیدیم. من از پنج سالگی سیگار می کشیدم.


اون باغ و اون عمارت واستخر و همه در همون جایی یه که الان پارک... شده. خدا از سر تقصیرات پدرم بگذره اصلا به ما توجهی نداشت. پول رو می ریخت تو خونه و دیگه هیچی.گاه می شد که دو روز دو روز ما رو نمی دید. به مادرم که هیچ توجهی نداشت.اون آخری هام حتی جواب سلامش رو نمی داد.حالا این موقع مادرم چند سالش بود؟فوقش بیست و هشت سالش بود!
پدرم هر شبی دو شبی یکبار دست یکی از رفقاش رو می گرفت و می اورد خونه البته ما یواشکی از دور اون ها رو می دیدیم و صدای خنده های مستانه شون رو می شنیدیم. صبح هم سهراب خان یه پولی بهشون می داد و ردشون می کرد می رفتند دنبال کارشون!
خدا رحمت کنه پدر این سهراب خان رو! باز هم اون.
پدرم رو وادار کرده بود که برای ما معلم سرخونه بیاره. این سواد نم کشیده رو هم از اون داریم یعنی در واقع تمام کار رسیدگی به ما بچه ها و مادرم و خونه دست این سهراب خان بود. مباشر پدرم بود.خدا خودش رو هم رحمت کنه.تمام این مغازه های ... مال ما بود و کرایه هاشو سهراب خان جمع می کرد و به پدرم می داد. خدا رحمت کنه بردرم طاهر رو یه روز از بالای همون درخت سر خورد و افتاد پایین. سه روز نکشید تموم کرد. وقتی مرد فقط پدرم یه سر اومد بالای جنازه اش. یک نگاهی کرد و گفت ته باغ چالش کنن. نمی دونم اصلا در دلش عاطفه ای بود یا نه! خیلی به این موضوع فکر کردم که این چه جور ادمی بود بالاخره هم نفهمیدم. بعد از اینکه برادرم رو توی همون استخر غسل کردند و شستشو دادند ته باغ دفنش کردند.پدرم قدغن کرده بود که در خونه هیچ نوع عزاداری نکنیم! همون شب هم از خونه بیرون رفت و تا دو سه روز پیداش نشد. حالا کجا رفت و چرا رفت خدا می دون! حتما رفته بود و داغ برادرم طاهر رو با خودش برده بود.یه کارگز پیری داشتم گویا دلش واسه مادرم سوخته بود و از اون خونه فراری اش داده بود. حالا که فکر می کنم می بینم بیچاره حق داشت. مثل این بود که تو سن جوانی بیوه شده باشه. شب که پدرم اومد و سهراب خان بهش گفت پارابلوم شو کشید و به در و دیوار تیر انداخت. عربده ها می کشید که نگو. شلاق رو کشید و شروع کرد به زدن خدمتکارها حالا نزن کی بزن.بگذریم. یه نفر نبود که بهش بگه این شلاق ها رو باید توی سر خودت بزنی، ن شوهر داری که شوهرش طرفش نره چه انتظاری باید ازش داشت؟ قدیم ها مردها می گفتند زن چیمی خواد؟ یه لباس که تنش رو بپوشونه و یه لقمه نون که شکمش رو سیر کنه1 خلاصه خدا رو بنده نبودند وای به اینکه وضعشون هم از نظر مادی خوب بود دیگه هیچی !
دیگه توی خونه تا چند روز صدا از صدا در نمی اومد.

تا اون روز که پدرم روی خوشی به ما نشون نمی داد از ان به بعد سپرده بود که وقتی توی باغ قدم می زنه من جلوی چشماش نیام! فکر می کنم بخاطر این بود که نمی خواست یاد گناه مادرم و یا گناه خودش بیفته. حالا حساب کنید که یه دختر بچه پنج شش ساله بی مادر و تقریبا بی پدر یعنی معضرب پدر،چه حال و روزی پیدا می کنه. خدا رحمت کنه سهراب خان رو! اگه اون نبود که همون وقتها از بین رفته بودم. یادم می آد توی همون دوره یه روز رفتم تو صندوق خونه(انبار) به هوای قائوت!
شما نمی دونید قائوت چیه!فندق و پسته و بادامو چند چیز دیگه رو می کوبیدند ومثل ارد می کردند و با شکر می خوردند. خیلی خاصیت داشت. مادرم کوزه قائوت رو توی صندوقخونه می ذاشت و توی صندقخونه تاریک بود. یک کاسه پیدا کردم و دست کردم یه مشت از توش دراوردم و گذاشتم توی دهنم و شروع به خوردن کردم که یکدفعه دیدم دهنم و گلوم آتش گرفت. فریادم به اسمون بلند شد. خدمتکارها ریختند و من رو از اونجا بیرون اوردند و به سهراب خان خبر دادند.نگو من کوزه رو اشتباه گرفته بودم قائوت نبوده پودر نظافت بوده که مادرم اونجا گذاشته بود. خلاصه داشتم از درد و سوزش خفه می شدم.تمام دهان و گلوم زخم شده بود. سهراب خان همراه پدرم اومد. پدرم به محض رسیدن و آگاهی از جریان با لگد محکم زد توی شکم من! اگر سهراب خان نگرفته بودش حتما منو می کشت. سرتون رو درد نیارم. پدرم رو سهراب خان به زور برد و خودش برگشت و من رو بغل کرد و پیش یک حکیم برد. اون موقع به پزشک حکیم می گفتند و این حکیم مسلمون هم نبود. خلاصه پماد و ضماد و از این چیزها به من داد. تا یک هفته آش و سوپ با قاشق توی گلوی من می ریختند. اون موقع تازه درد بی مادری رو فهمیدم. شب های اول از درد و سوزش دیگه گریه نمی کردم نعره می زدم. تا صبح زوزه می کشیدم.دور و برم هیچ کس نبود جز یک خدمتکار که اون هم خوابیده بود. بالاخره روزها گذشت و کم کم خوب شدم البته تا دو ماهی صدام درست در نمی اومد ولی هر چی بود گذشت. شش هفت ماهی از فرار مادرم گذشته بود که یه روز پدرم طرفهای عصر بی موقع به خونه برگشت. پدرم هیچ وقت زودتر از نیمه شب به خونه نمی اومد. همه ترسیده بودیم. پدرم روی ایوون ایستاده بود و با دسته شلاق به چکمه هاش می زد. پشت سر پدرم یک زن قد بلند ایستاده بود. من کنار استخر بازی می کردم. پدرم با اشاره منو صدا کرد. وقتی با ترس و لرز به ایوان رفتم و جلوی پدرم ایستادم از ترس خودم رو خیس کردم. پدرم دید اما به روی خودش نیاورد. فقط گفت: پریچهر این از امروز مادر توئه و اشاره به اون زن کرد.

بعد رو به بقیه خدمتکارها کرد و گفت خانم از این به بعد اینه!
همین رو گفت و رفت. سهراب خان یه گوشه ایستاده بود و من رو نگاه می کرد. اون زن که بعدا فهمیدیم اسمش عالم تاج خانمه چادرش رو از سرش برداشت و به طرف من اومد. زیر بغل من رو گرفت و از پله ها پایین برد. لب استخر که رسید منو ول کرد توی آب. استخر پر لجن بود و گود. توی آب رفتن برای من مهم نبود اما با لباس و به اون وضع منو شوکه کرد مخصوصا که پاهام توی لجن گیر کرد. نور به قبرش بباره سهراب خان رو. بیچاره پرید تو آب و من رو گرفت. خیس آب شده بود. نفس من که دیگه در نمی اومد.وقتی با بدبختی منو از آب گرفت و بیرون آورد رو به عالم تاج خانم کرد و گفت: فکر نکنی که شدی خانم این خونه! اگه بخوای یه بار دیگه این طوری جفتک بندازی کاری باهات می کنم که چاروادارها هم پهن بارت نکنن. بعد به خدمتکارها دستور داد که لباس من رو عوض کنن و رفت. با این کارش هم از من حمایت کرد و هم به عالم تاج خانم فهموند که همه کاره خونه بعد از پدرم اونه. عالم تاج خانم هم با بلایی که سر من آورد می خواست حضور پر قدرتش رو تو خونه به خدمتکارها و من نشون بده!
در این موقع پریچهر خانم سیگاری روشن کرد و گفت: خسته شدم.این باشه واسه این سفر. من و هومن هم یکی یک سیگار روشن کردیم. حرفی برای گفتن نبود. به هومن اشاره کردم که بلند شه و بره که اون هم دست هاله رو گرفت و بعد از خداحافظی با پریچهر خانم رفت. من موندم و پریچهر خانم.
من- پریچهر خانم یه چیزی ازت می خوام . خواهش می کنم روم رو زمین نندازید! بعد میوه و شیرینی و گوشت و بقیه چیزها رو همراه با چند تا هزار تومنی جلوش گذاشتم و گفتم پریچهر خانم تو اینها گوشت و مرغ هم هست خراب نشه!
پریچهر خانم نگاهی به اون ها کرد و گفت: با این کار تو غرورم جریحه دار می شه!
من- من هم مثل پسرتون. نوه تون. تو رو به اون که می پرستید قسمتون می دم که دستم رو رد نکنید و دلم رو نشکنید!
اینو که گفتم پریچهر خانم، این پیرزن سختی کشیده با عزت،چادرش را روی صورتش کشید. از زیر چارد شونه هایش رو که در اثر گریه تکون می خورد. دیدم. معطل نکردم و با خداحافظی زیر لبی از اون جا دور شدم.
****
فردای اون روز تو باغ قدم می زدم که در باز شد و شهره وارد شد. از دور منو دید و به طرف من اومد و سلام کرد و گفت: من عاشق این باغ خونه شمام!
من- باغ که نیست باغچه است. باغ رو ما اصطلاحا می گیم.
شهره- در مقایسه با این خونه های تازه ساز که مثلا دویست و پنجاه متر کل زمینه و دویست و بیست مترش رو شهرداری مجوز زیر بنا میده می مونه سی چهل متر حیاط
 

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : parichehr
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 4.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 4.0   از  5 (1 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

دومین حرف کلمه azuwbo چیست?