پریچهر 5 - اینفو
طالع بینی

پریچهر 5

هومن- دنده اتومات! کولر دار! صفر کیلومتر! نوک مدادی!
وبعد در خونه رو باز کرد و یک ماشین دوو آخرین مدل رو به ما نشون داد.
من و پدرم هر دو به قدری خوشحال شدیم که اگر اون ماشین رو به من داده بودند اینقدر شاد نمی شدم. شکر خدا پدر هومن براش خریده بود. این می تونست که جبران قسمتی از گذشته رو برای هومن بکنه. امیدوار شدم که روابط این دو نفر کمی بهبود پیدا کرده باشه.
پدر- دیدی هومن پدرت به فکر توست؟ دیدی دوستت داره؟! تو هم گذشته هارو فراموش کن.
آدم می تونه قسمتی از کرده های بد خودش رو با محبت جبران کنه!
هومن در ماشین رو برای من باز کرد و گفت: مهندس تشریف بیارید سوار شید کارخونه دیر می شه!
و سوییچ ماشین رو به طرف من گرفت که گفتم خودش رانندگی کنه و بعد از خداحافظی از پدر هر دو سوار شدیم و حرکت کردیم.
هومن- از امشب می آرم می ذارمش خونه شما! یه سوییچ یدک هم به تو می دم هر وقت خواستی سوار شو!
من- می خوام چیکار؟قربانت. ماشین پدر هست. هر موقع هم خواستم زنگ می زنم می آی دنبالم. هر جا می ریم با هم می ریم دیگه! ببین هومن پدرت ادم بدی نیست. دوستت داره. می خواد با تو دوست باشه.
هومن- اونطوری هام نیست که می گی !اولا چون ماشین خودش رو می بردم مجبور بود برام بخره. بعدش هم من کی گفتم پدرم آدم بدیه؟ اون موقع که باید به فکر من باشه گذشت. منو بیچاره کرد. حالا می خواد کمی جبران کنه.
من- ابلیس کی گذاشت که ما بندگی کنیم!چ
هومن با خنده- آقای ابلیس رفیقمونه! کاری داری بگو بهش بگم برات انجام بده. خیلی بچه مردیه این ابلیس! می خوای شکلشو ببینی؟ یه عکس دو نفره یادگاری با هم داریم!
هومن تو کی ادم می شی؟ این همه تحصیل هم تورو درست نکرد.
هومن- من تحصیل نکردم که ادم بشم! می خواستم مهندس بشم که شدم! ادم باید بخواد ادم بشه تا بشه! حالا می آی به جای کارخونه بریم سینما (به عادت دوران دبیرستان که با هم از این کارها می کردیم) خندیدم و دوتایی برگشتیم به خاطرات دبیرستان و اون موقع ها. و تا رسیدن به کارخونه با این یادآوری ها گفتیم و خندیدیم. کارخونه پدر من و هومن تقریبا در یک منطقه بود. با فاصله بیست دقیقه یک ربع.
وقتی از هومن جدا شدم و وارد کارخونه شدم بعد از سلام و احوالپرسی با کارگران و کارمندان وقتی وارد دفتر شدم دختر خانمی و دیدم که روی مبل دفتر بیرون نشسته و روسریش رو به خاطر گرما از سرش برداشته و روی شانه هاش انداخته. موهای بلند و مشکی و تمام فر! تا صدای در رو شنید زود روسری رو سرش کرد و بلند شد.
سلام ببخشید اینجا هوای خیلی گرم بود! پوزش می خوام.

من- سلام حالتون چطوره؟بفرمایید خواهش می کنم.
کولر رو روشن کردم.
من- اینجا چون کسی نیست کولر رو روشن نمی کنیم. باید کسی که شمار و راهنمایی کرده این کاررو انجام میداد. بنشینید خواهش می کنم.
- ببخشید خودم رو معرفی نکردم. من فرگل حکمت هستم. پدرم دوست پدرتونه. قرار بود برای کار خدمتتون برسم. نمی دونم پدرتون در مورد من با شما صحبت کردند یا خیر؟
من- البته خانم حکنت. همین امروز صبح به من گفتند. خیلی خوش آمدید. پدرتون چطورند؟
حکمت- خیلی ممنون سلام رسوندند.
من- خانم حکمت اینجا دفتر کار شماست. اگر چیزی کم و کسری داره بفرمایید تهیه کنیم.
حکمت- ببخشید من دفعه اولی یه که می خوام شروع به کار کنم. نمی دونم از کجا باید شروع کنم.
من- ناراحت نباشید. خود من هم چند روزی بیشتر نیست که مشغول کار شدم. کم کم هر دو یاد می گیریم. شنیدم شما دانشجو هستید . درسته؟
- بله سال دوم کامپیوتر. قراره نیمه وقت اینجا کار کنم.
من که لحظاتی در صورت فرگل حکمت دنبال یک خاطره می گشتم ناگهان با شادی گفتم: فرگل شمایید؟ و هر دو شروع به خندیدن کردیم.
من- یادتونه با دوچرخه شمارو زمین زدم؟ پاتون زخم شد! خیلی گریه کردید.
آقای حکمت چطورند؟ چکار می کنند؟هنوز تدریس می کنند؟
فرگل- خوبند. بازنشسته شدن فکر نمی کردم من رو یادتون باشه! چون من فقط یکبار با پدرم منزل شما اومده بودم.
فرگل دختر یک دبیر ادبیات دوست پدرم بود. یکبار همراه پدرش به منزل ما اومده بود که وقتی پدران ما مشغول صحبت کردن بودند من اون رو سوار دوچرخه خودم کرده بودم که هر دو با هم زمین خوردیم و پای فرگل زخمی شد که خیلی گریه کرد. اون موقع من خودم دوازده سال داشتم و فرگل جدود 6 سال یا 7 سال داشت. بعد از اون روز دیگه ندیده بودمش. اون روز که گریه می کرد اونقدر از دستش عصبانی شده بودم که نگو. ول نمی کرد. اونقدر گریه کرد که پدرم و پدرش بیرون اومدند و پدرم منو دعوا کرد. صورت زیبایی داشت. چشم و ابرو مشکی با چشمانی کشیده و کلاسیک ایرانی قدیم. چشماش طوری بود که ذهن ادم رو دنبال خودش می برد. مثل تصاویر مینیاتور که در کتاب حافظ می کشیدند. زیبا و گیرا و قد بلند.
یه جوری بود که وقتی نگاهش می کردی دیگه نمی تونستی نگاهت رو از صورتش برداری!
فرگل- خوب حالا من چکار کنم؟
بخودم اومدم انگار مدتی بی اختیار مشغول نگاه کردن به او بودم.
من- هیچی بنشینید پشت اون میز فعلا با کامپیوتر کمی بازی کنید تا بعد. کار خودش جور می شه!
به دفتر خودم رفتم اما چهره گیرای فرگل از پیش چشمام محو نمی شد. نمی دونم چرا هی دلم می خواست برم با این دختر حرف بزنم!

یادم افتاد که طرز کار با تلفن مرکزی رو به او یاد ندادم از خدا خواسته بلند شدم و به دفتر او رفتم.
من- فرگل خانم یادم رفت بهتون طرز کار با این تلفن رو یاد بدم. ببخشید من روی آشنایی قبلی شمارو به اسم کوچیکتان صدا کردم البته جلوی دیگران حتما با نام خانوادگی شمارو صدا می کنم. اشکالی که نداره؟ اینطوری کار بهتر پیش می ره. شما هم هرطوری که راحت هستید من رو صدا کنید.
خندید و گفت- پس من هم همین کارو می کنم.
طرز کار تلفن رو به او یاد دادم و به اتاق خودم برگشتم. خواستم مشغول کار بشم ولی نمی شد. عجب بدبختی بود. اصلا حواسم جمع نمی شد!
به خودم نهیب زدم که خجالت بکش! چرا اینطوری شدی؟ ولی بازهم چهره مینیاتوری و ظریف فرگل منو ول نمی کرد. هر بار که نگاهش می کردم چیز زیباتری در چهره اش می دیدم. خلاصه هر طوری بود تا ساعت 1 خودم رو مشغول کردم. وقت ناهار بود . همه حدود ساعت 1 دست از کار می کشیدند. بیورن رفتم و به فرگل گفتم: فرگل خانم وقت ناهاره. سلف سرویس کارخونه شماره اش اونجا نوشته. زنگ بزنید براتون غذا بیارن دفتر.
فرگل- خیلی ممنون خودم غذا اوردم.
به دفترم برگشتم. من چون تا ساعت 2 بیشتر در کارخونه کار نمی کردم صبر می کردم تا ناهار رو تو خونه بخورم. بعد از چند دقیقه فرگل در زد و وارد شد و پرسید: شما ناهار نمی خورید؟
من به او علت نخوردن ناهار رو گفتم. بیرون رفت و چند دقیقه بعد از غذای خودش قسمتی را برای من اورد.
من- خیلی ممنون فرگل خانم. آخه برای خودتون غذا کم می آد.
فرگل- من اشتها ندارم. غذا هم زیاده تازه قراره من نیمه وقت کار کنم.
من- منزلتون کجاست؟
فرگل- نزدیک شما هستیم.البته یه خونه کوچک و قدیمی. ارثیه پدر پدرم.
من- متاسفانه من ماشین ندارم که شما رو با خودم برسونم وگرنه در خدمتتون بودم.
کمی مکث کرد و گفت: معذرت می خوام فرهاد خان من اجازه ندارم با شما یا کس دیگه ای به خونه برگردم!
صورتش از خجالت سرخ شد و از دفتر بیرون رفت.
غذایی رو که فرگل آورده بود خوردم. خیلی به من مزه داد. اصلا این غذا یک جور خاصی بود. تازه غذا رو تموم کرده بودم که در زدند و پدرم همراه آقای حکمت وارد شدند. بلند شدم وخیلی گرم با آقای جکمت سلام و احوالپرسی کردم. در همین وقت پدرم سوییچ ماشینی رو به طرف من گرفت و گفت: فرهاد یه ماشین برات خریدم بیرون کارخونه اس! فردا قبل از اینکه بیای کارخونه برو محضر سندش رو بنامت کن.
دیگه نزدیک بود از خوشحالی بال در بیاورم. پولدار بودن هم عالمی داره! البته ما پولدار بودیم ولی در خونه ما همه چیز روی حساب بود نه افراط!
در حالی که به طرف بیرون می رفتم پدر فریاد زد: فرهاد یه ب ام و است اشتباه نگیری! وقتی بیرون از کارخونه رسیدم و ماشین رو دیدم از شوق نزدیک بود سکته کنم.
یک ب ام و آخرین مدل بود. صفر صفر. رنگ ماشین هومن! در اون لحظه از صمیم قلب از خداوند خواستم که آرزوی همه رو برآورده کنه. به دفتر برگشتم تا خواستم از پدر تشکر کنم و ببوسمش اشاره کرد که این کار رو نکنم. پس فقط با نگاهی قدرشناس نگاهش کردم.
پدر- فرهاد، فرگل رو شناختی؟یادت هست؟
من- لحظه اول که نه! ولی چند دقیقه بعد چرا. البته من ایشون رو یکبار بیشتر ندیده بودم. متاسفانه اون بار از من خاطره خوبی نباید داشته باشند! البته من هم بخاطر ایشون کمی تنبیه شدم.
پدر و آقای جکمت خندیدند.
پدر- فرهاد من سالهاست جناب حکمت رو می شناسم. ارادت قبلی نسبت به ایشون دارم. فرگل رو هم می شناسم. دختر بسیار نجیب و خوبیه. می خواستم بدونی! (متوجه منظور پدرم شدم با این کار می خواست نظر خودش رو در مورد فرگل به من بگه ولی چرا؟برام عجیب بود!)
پدر- فرگل جان ، عمو شما از اینجا ساعت 2 چطوری می ری خونه؟ ساعت 2 که سرویس نداریم؟ از اینجا هم راه ماشین خور به شهر نداره؟
فرگل- عموجان اومدنی خوبه. سرراسته می آم.اما خوب برگشتن باید کمی پیاده برم تا به خیابون اصلی برسم. مهم نیست میرم.
پدرم رو به آقای حکمت کرد و گفت: جناب حکمت اگر صلاح می دونید و به من و پسرم اعتماد دارید اجازه بدید فرهاد موقع برگشتن فرگل جون رو به خونه برسونه؟
آقای حکمت- اختیار دارید جناب رادپور.فرهاد خان مثل پسر خودمه. هرجور صلاح بدونید.
پدر- فرهاد خان از امروز وقت برگشتن فرگل خانم رو ببر خونه بعد برو خونه خودمون فقط حواستو جمع کن خلاف نری! البته می دونم تو همیشه مقررات رو رعایت می کردی!!!( سرم رو پایین انداختم. حرف پدر کاملا روشن بود. در عین سادگی سراسر معنی!) دوباره رو به آقای حکمت کرد و گفت: اگر اجازه بدید بچه ها برن؟ شما که با من هستید؟
من- ولی پدر شما که ماشین ندارید؟
پدر- شماها برید من و جناب حکمت با سرویس کارخونه برمی گردیم.بسلامت.
در دل اونقدر پدرم رو دعا کردم.
بعد از خداحافظی با فرگل بیرون اومدیم. بیرون کارخونه در ماشین رو براش باز کردم و سوار شد. ماشین رو روشن کردم و حرکت.عجب ماشینی!
کمی که جلوتر رفتیم متوجه یک نوار داخل پخش صوت ماشین شدم. پخش رو روشن کردم و کمی هم سرعت ماشین رو زیاد! بی اختیار دستپاچه و خام از فرگل سوال کردم: فرگل خانم شما نامزد دارید؟
فرگل- فرهاد خان یادتون رفت؟ پدرتون سفارش کرد طبق مقررات رفتار کنید!

 

لحظه ای مکث کرد و دوباره گفت: سرعت شما مجاز نیست!
تازه متوجه حرف دوپهلوی فرگل شدم. پخش رو خاموش کردم و سرعتم رو کم. بعد زیر لبی گفتم: ببخشید منظوری نداشتم!
نیم ساعت بعد رسیدیم. فرگل آدرس خونه خودشون رو به من داد وقتی به اونجا رسیدیم تشکر کرد و پیاده شد. بلافاصله گفتم: فرگل خانم اگه مایل باشید می تونم صح دنبالتون بیام باهم بریم کارخونه؟
فرگل- ممنون نه خودم می رم.خدانگهدار.
حرکت کردم و یکراست رفتم خونه. دوش گرفتم و یه تلفن به هومن زدم و جریان ماشین رو براش تعریف کردم و ازش خواستم زود بیاد خونه ما.
تند تند ناهارم رو خوردم البته خیلی کم چون اشتها نداشتم. ده دقیقه بعد هومن رسید.
هومن- مبارکه ، مبارکه، مبارک. به به عجب ماشینی!
اینها رو از توی حیاط با فریاد می گفت. خودم رو بهش رسوندم و بردمش تو ماشین.
هومن- چی شده فرهاد؟چرا این جوری شده؟!
من- باز تو دست من رو خوندی؟
هومن- برو تو اینه خودت رو نگاه کن مثل اینه که مالاریا رفته باشی!
جریان رو برای هومن تعریف کردم. کلی خندید و حسابی شاد شد و گفت: آفرین به این پدر! بارک اله آقای رادپور! خوشم اومد. اصلا فکر نمی کردم اینقدر زرنگ باشه!
وقتی جریان تند رفتن و پخش صوت و سوالی که از فرگل کردم رو برای هومن گفتم حسابی سرحال اومد و گفت: آفرین خوشم اومد، معلومه که خانواده داره! خودت فرهاد مقایسه کن. شهره با سرعت و صدای نوار زیاد! فرگل سرعت کم، نوار خاموش!
خیلی دلم می خواد این فرگل خانم رو ببینم.
من- کاری نداره عصری یه سر می برمت دم خونشون. نزدیکه.
در همین موقع در باز شد و لیلا از دانشگاه اومد خونه. هومن از دور که لیلا رو دید از ماشین پیاده شد. وقتی لیلا نزدیک رسید هومن سلام کرد.
لیلا- سلام هومن خان، سلام فرهاد.
من- سلام خسته نباشی. لیلا قشنگه؟ پدر خریده.
لیلا- واقعا شیکه! خیلی! مبارکت باشه.
من- هر موقع خواستی جایی بری بگو باشه؟
لیلا- حتما داداش!
من- در ضمن پدر هومن هم براش یه دوو صفر خریده. اونم خیلی قشنگه.
لیلا- مبارکشون باشه.
هومن- مبارک شما باشه! یعنی مبارکم باشه! ولی کاش پدرم یه جیپ یا لندرور برام می خرید. راحتتر بودم. دست دوم هم بود عیبی نداشت.
من- دیوانه چرا؟ ماشین به این شیکی! عقل از سرت پریده؟
هومن- آخه اونا توی بیابون و صحرا بهتر حرکت می کنن! (منظورش این بود که مثل مجنون بزنه به بیابون ها)
لیلا- فعلا خداحافظ. امتحان دارم. چند تا!
من با خنده- لیلا، لیلا صبر کن کارت دارم. گوش کن لیلا تو این آقای حکمت رو می شناسی؟
لیلا غش کرد از خنده.
هومن- خدا منو بکشه ان شاالله! برای این آقای حکمت!
لیلا چپ چپ به هومن نگاه کرد و بعد پرسید:
آقای حکمت رو یا فرگل خانم رو؟
من- چه فرق می کنه؟ هردوشون. حالا بگو ببینم چطور دختریه این فرگل خانم؟ یعنی نجیبه؟ پاکه؟ خوبه؟
لیلا- پاک مثل آب چشمه ها! نجیب مثل چشمان اسب! خوب مثل باران بهار! و پس از گفتن این جملات شعر گونه با خنده از ما دور شد.
هومن- بمیرم برای این چشم اسب! بگردم این اب چشمه رو!( در همین موقع باغبونمون مش رجب درحال آب دادن گلها و چمنها اشتباها شلنگ آب رو روی ما گرفت و هر دو خیس شدیم و هومن بلند بلند گفت: وا بمونه این باران بهار!
که لیلا جمله آخر رو شنید و برگشت و ا ز ته دل خندید.
هومن- قربونت مش رجب! آب روشنایی هست اما کافیه ما دیگه روشن روشن شدیم. سرش رو بگیر اون ور.
من- هومن قاطی کردی؟ اینا چیه می گی؟ حالا دختره فکر می کنه دیوونه شدی.
عصری برای اینکه به ظاهر خونه فرگل رو نشون هومن بدم ولی در باطن بی اختیار به اون طرف کشیده می شدم. به طرف خونه آقای حکمت، با ماشین خودم حرکت کردیم.
هومن- توی همین کوچه س؟ مطمئنی؟
من- آره بابا از آخر کوچه خونه هفتم در طوسی. یه خونه آجری دو طبقه س. قدیمی ساز. پنجره هاش از این کرکره های چوبی داره. دم خونه شون پر شمشاد و یک تیر چراغ برق هم کنار خونه شونه. پارکینگ ندارند. دو طبقه تقریبا همکف. سه تا پله می خوره می ره تو خونه. زیاد بزرگ نیست کل خونه حدود سیصد متره.
هومن- اشپزخونه دستشویی اش چطوره؟
من خالی از ذهن در حالی که حواسم به آخر کوچه بود گفتم: احتمالا یکی از پنجره های تو خیابون آشپزخونه اس.
بعد تازه متوجه شدم که هومن داره مسخره ام می کنه. پس با خنده به هومن نگاه کردم.
هومن- خوب می فرمودید مهندس! نقشه 2000/1 خونه خدمت شماست؟!
مرد حسابی بیست و شش هفت سالته هنوز پلاک خونه تونو بلد نیستی! تا اشپزخونه آقای حکمت رو با یک نظر ارزیابی کردی؟
در همین وقت به خونه فرگل رسیدیم. عجیب بود. داشت باغچه های دم خونه رو آب می داد. تا متوجه من شد بلافاصله به درون خونه برگشت من هم با سرعت از اون جا دور شدم. که هومن با خنده ای شاد و مهربان پرسید:
خودش بود؟
با خنده جواب مثبت دادم!
چند دقیقه بعد به خونه خودمون رسیدیم. پیاده شدیم و داخل باغ رفتیم و روی یک نیمکت نشستیم.
من- هومن من این همه دختر تو خارج دیدم. اکثرا خوشگل بودن. تا حالا تو عمرم این حالت نشده بودم. برای خودم خیلی عجیبه. از موقعی که فرگل رو دیدم یه احساسی پیدا کردم. انگار یه چیزی گم کردم.
هومن- چشم و ابروی دختر ایرونی یه چیز دیگه اس! انگار رفیق، اگر غلط نکرده باشم، عشق خاکت کرد!
این فرگل خانم باید خیلی قشنگ باشه که در جا شیکارت کرده! دست مریزاد!
من- نه ! اینطوری نیست! باید خوددار باشم نمی شه که یه نفر از راه برسه و سر ادم هر بلایی که دلش می خواد بیاره! من باید مطمئن بشم که احساسم واقعیه. اما هومن سر از کار پدرم در نیاوردم. اون حرفهایی که زد! منظورش چی بود؟
هومن- شازده گاوت زائید!( و به پشت سرم اشاره کرد)
شهره بود. با یک مانتو خیلی شیک. به طرف ما می آمد. بعد از سلام و احوالپرسی گفت:
شهره- فرهاد فردا شب آماده باش. یعنی هر دوتای شما آماده باشید. می آم دنبالتون.
من- چه خبره؟
شهره- یادت رفت؟ میهمانی! حدود ساعت 8 میام دنبالت. هومن خان شما هم آماده باشید. اونجا دختر خوشگل زیاده! شاید قسمت شمام اونجا باشه!
هومن- دست شما درد نکنه. اگر قسمت منو از هر جا بیارن بهم بدن،وضعم خوب میشه! یعنی یه حرمسرا راه می اندازم!
شهره- اوووم! چه اشتهایی! حالا شما اولیش رو بگیر ببین از عهده اش بر میای!
در هر صورت فعلا خداحافظ تا فردا شب. همه دخترها منتظرند تو رو ببینن فرهاد!
شهره رفت و من و هومن همدیگه رو نگاه کردیم. هومن رو نمی دونم ولی من اصلا حوصله نداشتم. کاش قول نداده بودم.
هومن- خدا شانس بده! از در و دیوار برات نعمت می باره! یکی توی کارخونه یکی دختر خاله! حتما هفت هشت تا هم توی میهمونی فردا منتظرند کازانوا رو ببیینند! اونوقت من بدبخت عرضه ندارم یه زن بگیرم که از بچگی هم با من همبازی بوده!
مهره مار داری فرهاد؟ بترکه چه خبرته!
من- جز یکی بقیه ارزونی تو! برو هر کدومو که دلت می خواد بگیر. مبارکت باشه.فعلا هم برو می خوام بخوابم. خسته ام. فردا کلی کار تو کارخونه دارم
هومن- من که می دونم چرا می خوای بخوابی! می خوای زودتر صبح بشه سوت کارخونه رو بزنن. سر کار بری به کارها رسیدگی کنی! ( ان شاالله فردا فرگل کار داشته باشه نیاد. ببینم بازهم توی کارخونه کار داری یا نه!
من- گم شو. فردا اول باید برم محضر سند ماشین رو بنام کنم. شاید هم فردا اصلا نرسیدم برم کارخونه!
هومن- کو شی اگه دروغ بگی! تو تا سرت رو بذاری روی متکا خواب فردا توی کارخونه رو می بینی! با دسته کورها طرفی؟
خداحافظی کردیم و به خونه رفتم و چون اشتها نداشتم شام نخوردم. از پدر و مادر بخاطر ماشین تشکر کردم. خواستم برم بخوابم که پدر پرسید مگه شام نمی خوری؟که گفتم اشتها ندارم.
پدرم خندید و شب بخیر گفت.
صبح زودتر بیدار شدم و بعد حمام و اصلاح و صبحانه به محضر رفتم. یک ساعتی طول کشید بعد به طرف کارخونه حرکت کردم. عجله داشتم زودتر برسم.
به محض رسیدن به طبقه بالا به دفتر رفتم و وارد شدم.

فرگل پشت میز نشسته بود. خیالم راحت شد. دعای هومن اجابت نشده بود! بلند شد و سلام کرد که جواب دادم.
من- خوبید فرگل خانم؟ جناب حکمت چطورند؟
همونطور که صجبت می کردم به چهره فرگل دقیق شدم. کوچکترین آرایشی نداشت حتی دست به ابروهاش هم نزده بود! ساده ساده! برعکس شهره که مثل یک زن کامل آرایش می کرد.
فرگل- فرهاد خان یه تلفن داشتید. گفتم شما نیستید گفتند دوباره تماس می گیرند. نیم ساعت دیگه. نامزدتون بود!
من- خیلی ممنون (بعد با تعجب ) چی من بود؟نامزدم؟!
فرگل- بله می خواستند در مورد مهمونی امشب باهاتون صحبت کنند. گفتند مهمونی امشب تغییر کرده یعنی به فردا موکول شده! اسمشون رو هم گفتند شهره خانم. ( من لحظه ای فرگل را نگاه کردم. از صورت و چهره اش نمی شد چیزی رو خوند. بی تفاوت به نظر می رسید. همین مسئله ناراحتی منو تشدید می کرد. اگر حتی کمی عصبانی بود حداقل به احساسش نسبت به خودم پی می بردم. حرفی برای گفتن نداشتم. فقط آروم گفتم: من نامزد ندارم! و به دفتر خودم رفتم.
خودم رو با کار سرگرم کردم.ولی فکرم فقط دنبال این بود که به چه صورت به فرگل ثابت کنم که شهره دروغ گفته. حدود یکساعت بعد فرگل بوسیله آیفون تلفن به من اطلاع داد که شهره پشت خط منتظر منه. مخصوصا بلند شدم و به دفتر فرگل رفتم و از همون جا با شهره صحبت کردم. بعد از سلام و احوالپرسی شهره گفت: فرهاد تلفن زدم که بهت بگم مهمونی امشب نیست فرداشبه، عیبی نداره؟
من دکمه رو زدم که صدا از آیفون پخش بشه که فرگل هم بشنوه.
من- نه عیب نداره فقط شهره چرا خودت رو نامزد من معرفی کردی؟
شهره- همینطوری. اومدم بگم دخترخالتم گفتم نامزدشم. مگه چیزی شده؟
من- نه چیزی نشده. به من گفتند نامزدت تلفن کرده تعجب کردم این چه نامزدیه که خودم ازش خبر ندارم!
شهره- حالا مگه بده که من نامزدت باشم؟
من- ترجیح می دم شما دختر خالم باشی. امشب هم چون اصرار کردی به این مهمونی می خواستم بیام ولی یادت نره شهره جان ما قبلا در مورد این مسلئه صحبت کردیم.
شهره باخنده- باشه. یادمه. فردا شب می آم دنبالت.خداحافظ.
تلفن رو قطع کردم و به فرگل نگاه کردم. خیلی آروم نشسته بود و خونسرد منو نگاه می کرد. بعد یک پرونده رو به طرفم گرفت و گفت: درخواست وام کردند.شما باید موافقت کنید. لطفا این پرونده رو مطالعه کنید.
پرونده رو از دستش گرفتم و به دفتر خودم رفتم.. حسابی در مقابل این دختر خلع سلاح شده بودم از خودم لجم گرفته بود تصمیم گرفتم دیگه باهاش کاری نداشته باشم. مشغول کار شدم زمان به سرعت گذشت و ساعت یک بعدازظهر شد و وقت ناهار.
چند دقیقه بعد در زدند و فرگل با یک ساندویچ و یک لیوان وارد شد.
فرگل – بفرمایید فرهاد خان. ساندویچ کتلت این هم نوشابه.
همون طور بی تفاوت بود. اصلا نمی شد از رفتارش چیزی حدس زد. یعنی وقتی حتی غذا هم برای من آورد مثل این بود که یک پرونده برایم آورده! دیگه کفرم در امده بود.
من- خیلی ممنون فرگل خانم. عرض کرده بودم که! من چون تا ساعت 2 بیشتر اینجا نیستم ناهار نمی خورم. در هر صورت خیلی ممنون.
خیلی آروم ساندویچ و لیوان نوشابه رو که روی میز گذاشته بود برداشت و به طرف در رفت. موقعی که داشت خارج می شد آروم گفت: خودم پخته بودم.
رفت و در رو بست. مدت پنج دقیقه صبر کردم. اما دلم طاقت نیاورد که دست پخت فرگل رو نخورم. نمی خواستم ناراحتش کنم. بلند شدم و به دفتر فرگل رفتم. ساندویچ و نوشابه روی میزش بود. خودش هم همینطوری پشت میز نشسته بود. اون هم انگار اشتهاش از بین رفته بود.
من- خیلی ممنون. گرسنه ام شد.
و ساندویچ رو برداشتم و به دفتر خودم برگشتم و با عصبانیت مشغول خوردن شدم. بدم نیومد! خیلی خوشمزه بود حس کنجکاویم تحریک شد. از لای در نگاه کردم او هم مشغول خوردن غذا شده بود!
ساعت حدود 2 بود که پدرم وارد دفتر شد. پشت سرش هم فرگل. بلند شدم و سلام کردم.
پدر- خوبی؟ کارها چه طور پیش می ره؟با فرگل خانم راحت کار می کنی؟
من- نه پدر! یعنی نخیر، مشکلی نداریم!
فرگل خندید پدر هم همین طور. دو سه تا پرونده رو که باید پدرم می دید بهش نشون دادم و دستورات لازم رو گرفتم که پدرم گفت: دیروز فرگل رو راحت رسوندی؟
من- بله، ماشین نو، کولر دار، خنک خنک! نذاشتم آب تو دلشون تکون بخوره.
پدر- فرهاد خانه ماشین نو و کولر و این چیزها رو به رخ فرگل نکش! این فرگل خانم ما خواستگار داره همه میلیاردر! دو سه تاشون رو هم خودت احتمالا می شناسی. حالا نمی خوام اسمهاشون رو بگم. خلاصه فرگل دنبال پول نیست.یعنی این دختر مثل پدرش دنبال معنویات هستند. خداوند هم این دختر رو به چنان سلاح دفاعی تهاجمی مجهز کرده که هر چی پسر پولداره خواستگارشه!
من- به خدا من منظوری نداشتم! پدر شما که من رو می شناسید من هیچوقت اینطوری نبودم (خلاصه خیلی هول شده بودم)
پدرم با خنده- خیلی خوب، حالا هول نشو. کارهاتو بکن برو پدر فرگل دلش شور می افته.
سرم رو پایین انداختم و بعد از خداحافظی از پدرم رو به فرگل کردم و گفتم: بفرمایید فرگل خانم در خدمتم.
دوتایی از کارخونه خارج شدیم و سوار ماشین به طرف خونه حرکت کردیم. خجالت زده بودم شرم داشتم که به چشمان فرگل نگاه کنم. دلم نمی خواست در مورد من اینطوری فکر کنه.
پس گفتم: فرگل خانم باور کنید منظور من اون چیزی نبود که پدرم گفت! من فقط می خواستم به پدرم بگم خیلی مواظب شما بودم!
فرگل با لبخند گفت: فرهاد خان پدرتون شوخی می کرد خودتون رو ناراحت نکنید من متوجه منظور شما شدم.
من- خیلی ممنون اما پدرم در مورد سلاح اعطایی خداوند به شما شوخی نمی کرد.
دقیقا درست می گفت و مطمئن هستم در مورد خواستگارهاتون هم همینطور!
فرگل فقط گوش می کرد و به جلو خیره شده بود و جوابی نمی داد. من دوباره شروع کردم: در مورد دختر خالم هم باید بگم که ایشون نامزد من نیست. امشب هم به اصرار او مجبور شدم که به یک مهمونی برم که خوب انگار موکول به فردا شب شد.
باز هم ساکت نشسته بود و به جلو نگاه می کرد. اونقدر عصبانی شده بودم که دلم می خواست از ماشین بیرون بپرم! اون از کوچکی که اونقدر گریه کرد تا همه فهمیدند که من باعث زمین خوردنش شدم این از حالا که اصلا حرف نمی زد!
من هم تلافی سکوتش رو درآوردم.پام رو روی گاز گذاشتم و با سرعت در اتوبان رانندگی کردم. تقریبا اتوبان خلوت بود. سرعت من خیلی خیلی زیاد شده بود اما باز هم فرگل چیزی نمی گفت مثل قبل نشسته بود و به جلو نگاه می کرد. فکر می کردم با تند رفتن من حداقل ازم می خواد که آروم رانندگی کنم ولی همچنان ساکت بود. دیگه من هم حرفی نزدم. کمی بعد رسیدیم دیگه واقعا تصمیم گرفته بودم که کاری باهاش نداشته باشم. اگر تمایلی به من داشت حتما به یک صورت ابراز می کرد ولی بی تفاوتی این دختر گویای چیز دیگری بود. نمی خواستم باعث ناراحتی او بشوم. من از پافشاری بی جا نفرت داشتم. روبروی منزلشون ایستادم و گفتم: به جناب حکمت سلام برسونید.
فرگل پیاده شد ولی قبل از اینکه در ماشین رو ببنده گفت: می خواستم فردا شب یه سر بیام دیدن لیلا خواهش می کنم بهش بگید. خداحافظ ( در رو بست و رفت. نمی تونستم بفهمم که آیا اومدنش برای دیدن لیلا یک تصمیم قبلی بوده یا اینکه وقتی فهمید قراره فردا شب من و شهره به مهمونی بریم این حرف رو زد. یکراست پیش هومن رفتم مشغول خوردن ناهار بود به منم گفت که سر میز بنشینم و ناهار بخورم)
من- نه اشتها ندارم. فرگل ساندویچ کتلت آورده بود خوردم تو برو غذاتو بخور.
هومن- حالا اونقدر اونجا تو کارخونه غذا بخور تا صدای مادرت درآد! می دونی که ستاره خانم نسبت به خورد و خوراک تو وسواس داره؟ حالا می گه این منشی کیه می خواد بچمو قر بزنه! حالا بگو ببینم چی شده؟
تمام جریان رو براش تعریف کردم.
هومن- باور کن فرهاد این هند جگرخوار شهره رو می گم! تا دیده که یه دخترتلفن رو برداشته مخصوصا گفته من نامزدشم.

هم به طرف برسونه که تو نامزد داری هم ی محکی زده ببینه تو چی می گی ! اما تو هم خوب گفتی. غلط نکنم این فرگل خانم هم مخصوصا فردا شب رو انتخاب کرده ببینه تو با شهره به مهمونی می ری یا نه! فکر کنم دست این لیلا پدر صلواتی هم تو کاره! حالا مهمونی فردا شب رو چیکار می کنی؟
من- نه، نمی م. به شهره زنگ می زنم می گم کار دارم نمی تونم بیام. برو تو ناهارت سرد می شه.فعلا خداحافظ
به خونه اومدم و بعد از حمام کردن دو ساعتی خوابیدم. بعد تلفنی به شهره گفتم که فردا شب نمی تونم با او به مهمونی برم. گفتم باید خونه باشم. کمی ناراحت شد ولی چون خودش برنامه رو عوض کرده بود چیزی نگفت.
سراغ لیلا رفتم که تازه از حموم در اومده بود. از پشت در اتاقش اروم باهاش صحبت کردم.
- لیلا لباس تنت هست؟ باهات کار دارم.
لیلا- چی کار داری؟ صبر کن. طوری شده؟
من- کارهاتو بکن بعد بهت می گم. نمی تونم که از اینجا فریاد بزنم!
دو دقیقه بعد لباس پوشید و از من خواست که وارد اتاقش بشم.
لیلا- چی شده؟ کلافه ای! اتفاق بدی افتاده؟ بگو دیگه!
من- فرگل گفت فردا شب می خواد بیاد یه سری به تو بزنه. گفت بهت بگم.
لیلا- چرا خودش تلفن نزد؟ تنها می اد؟ اما نه اون از این کارها نمی کنه! باشه خودم بهش زنگ می زنم ولی اینکه مسئله ای نبود که تو اینقدر ناراحت بشی! حتما مسئله دیگه ای در کاره. خوب بشین با هم حرف بزنیم.
نشستم و کمی فکر کردم و بعد گفتم: لیلا چند وقته که فرگل رو می شناسی؟ اونها اینجا رفت و امد دارند؟ اصلا فرگل نامزدی چیزی داره؟چطور دختریه؟
لیلا شروع به خندیدن کرد و گفت: بالاخره چشمهای فرگل کار خودش رو کرد! فکر کنم با تیر مژگان بلندش و کمان ابروی قشنگش تیر بارونت کرده! آره؟
خندیدم و هیچی نگفتم.
لیلا- نترس من با توام.خیالت راحت باشه. فرگل خیلی خانمه، نجیب و خوب. خیلی هم خواستگار داره همه پولدار! یکیشون هم از اقوام خودتونه! اما به کسی تا حالا جواب نداده یعنی نامزد و این چیزها نداره.
پس دلت رو دادی به فرگل! اما اگه به امید خدا جور بشه شانس آوردی! دیدم که ستاره خانم می گفت یکی دو روزه از کارخونه که می آی اشتها نداری غذا بخوری!
من- نه بابا اونطوری نیست که فکر می کنی! ظهرها فرگل برای من هم غذا می آره!
لیلا- راست می گی !؟ پس مبارکه. چون فرگل از این کارها برای هیچ کس نکرده و نمی کنه! البته اگر این وصلت صورت بگیره اون هم شانس اورده چون برادر من هم تو پسرها تکه!آخه من یه چیزهایی از تو براش تعریف کردم.
من- تورو خدا لیلا بگو چی گفتی بهش؟ اون چی گفته؟

در حالی که منو به بیرون اتاق هل می داد موهاش رو به من نشون داد و گفت: نمی بینی از حموم در اومدم موهام هنوز خیسه! سرما می خورم. برو بعد بهت می گم.
بیرون اومدم. کمی امیدوار شده بودم.
شب گذشت و به امید روزی تازه سر به بالین گذاشتم. در خواب ساعت ها سریع می گذرند!
صبح که بلند شدم پدرم گفت که باید برای بعضی از کارها و امور کارخونه به یکی دو جا سر بزنم. به ناچار بعد از صبحانه و حمام دنبال انجام اون ها رفتم و خلاصه ساعت دوازده بود که به کارخونه رسیدم. بعد از خوش و بش با بچه های کارخونه به دفترم رفتم.
- سلام فرگل خانم. حالتون چطوره؟پیغام شما رو به لیلا دادم. فرگل- خیلی ممنون بهم زنگ زد. شما چرا اینقدر دیر کردید؟
من- چند جا باید می رفتم. مربوط به کارخونه بود. خوب همه چیز مرتبه؟
فرگل- همه چیز درسته خیالتون راحت باشه.
به دفترم رفتم و مشغول کار شدم. ساعتی بعد بود که سوت ناهار کشیده شد. چند دقیقه بعد طبق معمول فرگل با یک بشقاب برنج و یک کاسه کوچک قشنگ خورشت و کمی سبزی تو یه ظرف دیگه وارد شد.
من- آخه فرگل خان اینطوری که نمیشه. دائم شما زحمت می کشید و من رو شرمنده می کنید. دستپخت خودتونه. به به چه عطری داره. دستتون درد نکنه.
فرگل به دفتر خودش رفت و من با خوشحالی و اشتها مشغول خوردن شدم. هنوز دو تا قاشق نخورده بودم که از بیرون صدای هومن رو شنیدم.
هومن- سلام عرض کردم خانم حکمت. بابا چطورند؟ مامان چطورند؟خسته نباشید.
به به به موقع رسیدم مادر زنم دوستم داره. غذا می خورید؟
من- فرگل خانم معرفی می کنم ایشون هومن خان دوست من هستند.
فرگل- خوشبختم. حدس زدم. حالتون چطوره؟
هومن- ممنون ممنون. بنده هم خوشبختم. حالا غذا چی هست؟
و یکراست به دفتر من رفت و مستقیم سر غذای من! در همون حال به فرگل گفت: حق داره طفلک این فرهاد ما، در مورد چشمای شما می گه!
فرگل با لبخند- فرهاد خان در مورد چشمهای من چی فرمودند؟!
من- هومن حواست کجاست؟چی می گی؟ من چی به تو گفتم؟
حسابی هول شده بودم و سعی می کردم جلوی حرف زدن هومن رو بگیرم.
هومن رو به فرگل کرد و گفت:هیچی می گفتند با این چشمهاشون با دقت مواظب برنامه های کامپیوتر هستند!
نفسی کشیدم و یک چشم غره به هومن رفتم.
هومن- اینا چیه می خوری؟ نکنه چیز خورت کنن! باور کنید فرگل خانم تو این هفت هشت ساله نذاشتم یه ادامس از دست کسی بگیره!
دوباره نگاهی به خورشت کرد و گفت: این چرا رنگش اینطوریه؟( یه قاشق خورد و گفت) اینکه هنوز قووم نیومده! ( بعد یک قاشق دیگر هم خورد) واخ واخ چقدر هم شوره! بعد شروع کرد با برنج خورشت رو خوردن.

من- هومن، فرگل خانم هنوز اخلاق شمارو نمی دونن چیه، مراعات کن!
هومن- خوب ندونن. مگه می خوان با من زندگی کنن؟برنجتون هم که بگی نگی ته گرفته! سبزی ها شسته شدست یا آب مال کردید؟ و با این حرفها تمام پلو خورشت رو و با سبزی خورد و تهش رو پاک پاک کرد.
هومن- الهی شکر، فرگل خانم دستتون درد نکنه. عالی بود. همه چیزش به اندازه و جا افتاده! اگه این حرفارو نمی زدم این فرهاد نمی ذاشت لب به این غذا بزنم.
فرهاد جون تو هم برو خونه غذا بخور وگرنه ستاره خانم می گه بچه مو جادو کردن!
من و فرگل فقط می خندیدم.
هومن- فرگل خانم چرا اینقدر این طفلک فرهاد رو می چزونید؟چرا با این چیزها اذیتش می کنید؟ حدا رو خوش می اد؟
من- هومن! باز شروع کردی؟ اصلا کی به تو گفت امروز بیای اینجا؟
فرگل – من با چه چزها فرهاد خان رو ناراحت کردم؟
هومن- چه می دونم! با این پرونده ها و همین چیزها دیگه! طفلک م گفت پرونده پشت پرونده! نامه پشت نامه!
فرگل همین طور می خندید بعد لحظه ای گفت: من تعجب می کنم که هومن خان با زبونشون چطور تا حالا نتونستن لیلا رو رام کنن؟
هومنم که داشت آب می خورد ناگهان با شنیدن اسم لیلا به سرفه افتاد و گفت: آخ اخ!مدینه گفتی کردی کبابم! فرگل خانم تورو خدا با این لیلا کمی صحبت کنید که این قدر چشم سفیدی نکنه! من از بس که دنبالش تو بیابونها گشتم! لاستیک های ماشین پنچر شد!
من- خوب حرفاتو زدِی؟ برو که الان پدرم می آد!
هومن- خوب حساب ما چقدر شد؟ یه خورشت داشتیم و پلو! با سبزی اضافه، چقدر بدم؟
هومن رفت و چند دقیقه بعد پدرم اومد و بعد از اینکه گزارش کار روزانه رو بهش دادم با فرگل از پدر خداحافظی کردیم و بیرون اومدیم.
تو ماشین وقتی به طرف خونه در حرکت بودیم به فرگل گفتم:
فرگل خانم اگر هومن حرفی زد که باعث ناراختی شما شده عذر می خوام. عادتشه! شوخی می کنه هر چند که غذای شما آنقدر خوشمزه بود که تمامش رو خورد!
فرگل با خنده گفت: نه چیزی نگفت. پسر خوبیه. امیدوارم که لیلا هم با ازدواج با اون راضی بشه و هر دو خوشبخت بشن. فرهاد خان هومن مادر نداره؟
من- وقتی که خیلی کوچک بوده پدر و مادرش از هم جدا شدند. از این بابت خیلی سختی کشیده.
دیگه تا خونه صحبتی نکردیم.وقتی جلوی خونه شون رسیدم موقع پیاده شدن گفت: فکر نکنم شمارو امشب ببینم گویا قراره با دخترخاله تون به یک مهمونی برید؟
من- خیر تلفن زدم و قرار امشب رو کنسل کردم.
فرگل- چرا؟ حیف بود! اگر می رفتید حتما بهتون خوش می گذشت.
من- راسش رو بخواهید حوصله نداشتم برم دیدم تو خونه بمونم بهتره.
دیگه چیزی نگفت و خداحافظی کرد و رفت.

مستقیم به خونه امدم و امروز با اشتها ناهار خوردم و رفتم دو ساعتی خوابیدم. بعد حمام و اصلاح و یک دست لباس خوب پوشیدم و پایین اومدم.
لیلا- چه خبره؟ اووم چه بوی ادکلنی!!!
من- لیلا، فرگل ساعت چند قراره بیاد؟
لیلا- مگه نگفتم بهت؟ زنگ زد عذرخواهی کرد گفت امروز نمی تونه بیاد.
من- اا چرا؟ توروخدا راست می گی؟
خندید و گفت: شوخی کردم غروب می ان دیگه!
یک ربع بعد هومن هم اومد.
هومن- سلام لیلا خانم. حالتون چطوره؟چه خبرها؟
لیلا- سلام هومن خان. ممنون خوبم. اگر منظورتون از خبر امتحاناته منه هنوز تموم نشده.
هومن- خیلی عجیبه! تمام دانشگاهها تعطیل شدن! چه طور شما هنوز امتحان دارید؟ ( لیلا دنبال کارهای خودش رفت و من و هومن داخل باغ مشغول قدم زدن شدیم.)
من- هومن اگر امشب لوس بازی در بیاری من می دونم و تو! خجالت نکشیدی امروز تمام غذاهای منو خوردی؟
هومن- تمام غذاها! همچین می گی تمام غذاها انگا سه پرس غذا بوده! چهار تا قاشق غذا بود که منم خوردم اما دستش درد نکنه خیلی خوشمزه بود! فرهاد فردا تعطیله خیال نداری یه سری به پریچهر خانم بزنیم؟
من- مگه فردا تعطیله؟ ای دل غافل پس کارخونه هم تعطیله! اصلا حواسم نبود.
هومن- چه کارکن شدی! واقعا اگر کشور چند تا ادم کاری مثل تو داشته باشه سر یک سال آباد آباد می شه! حالا تو اگر ناراحتی فردا برو کارخونه.
من- اگه گذاشتم لیلا امشب با تو یک کلمه حرف بزنه. تو باید تنبیه بشی.
راستی هومن اگر لیلا با فرگل رفتند توی اتاق لیلا چکار کنیم؟
هومن- غصه نخور من به هوای یه چیزی می رم تو اتاقشون. دو سه تا سوسک می اندازم اونجا. حتما فرار می کنند و می آن بیرون! اما باید مواظب باش نفهمن من سوسکا رو بردم اونجا وگرنه لیلا باهام سر قوز می افته.
من- آفرین! خیالت راحت باشه من سرشون رو گرم می کنم نمی فهمند.
هر دو خندیدیم . نیم ساعتی با هم صحبت کردیم که در خونه باز شد از این طرف باغ فرگل و اقای حکمت رو دیدیم که وارد شدند.
من- هومن بدو بریم جلو سلام کنیم.
هومن- چته؟ چرا دست و پاتو گم کردی؟هول نشو. خودتو بگیر!همینطوری آروم بریم جلو. کاریت نباشه. وانمود کن که داشتیم از خونه می رفتیم بیرون.
نزدیک پله ها بهشون رسیدیم. هر دو سلام کردیم. با مادر فرگل آشنا شدیم. هومن هم با آقای حکمت اشنا شد.
هومن- قران از آشنایی با شما بسیار خوشوقتم.چه سعادتی ! به به!
آقای حکمت- بنده هم به همچنین. بیرون تشریف می برید؟
هومن- بنده خیر. این فرهاد خان جایی کار داشت می خواست بره من در خدمتتون هستم. بفرمایید خواهش می کنم.
من که غافلگیر شده بودم

بلافاصله گفتم: نخیر می خواستم برم ماشین رو بیارم تو!
هومن- فرهاد جان آقای حکمت که غریبه نیستند می رن پیش آقای رادپور. تو برو به کارت برس. خودتو معذب نکن! برو شهره خانم منتظره!
دیگه اصلا نمی دونستم چی بگم.مستاصل به فرگل نگاه کردم. دلم می خواست کله هومن رو بکنم. که فرگل به دادم رسید.
فرگل- پدر این هومن خان خیلی سر به سر فرهاد خان می ذارن. شوخی می کنند.
من- خیلی ممنون فرگل خانم. من امروز مخصوصا قرار مهمونی رو کنسل کردم که در خدمت شما باشم!
هومن اروم گفت- ای هالو بند رو آب دادی؟!
همه شنیدند و زدند زیر خنده.
آقای حکمت که از این برنامه حسابی شنگول شده بود گفت: تا حالا یه همچین استقبال خوب و گرمی از من نشده بود. بریم تو بچه ها.
شکر خدا بخیر گذشت. خانواده حکمت از جلو و من و هومن از پشت سرشون حرکت کردیم که من محکم یک لگد به پای هومن زدم و متعاقب آن صدای آخ هومن بلند شد. در همین موقع صدای پدرم اومد.
- هومن چی شد؟ صدای چی بود؟
هومن- چیزی نبود آقای رادپور.صدای قلب فرهاد بود!
همه دوباره خندیدند. سلام و احوالپرسی و خوش و بش شروع شد. همین طور که داخل سالن می رفتیم آروم به هومن گفتم: مگه قرار نشد شوخی نکنی؟ اگه گذاشتم با لیلا حرف بزنی!
هومن- باز من رو تهدید کردی؟ اون دفعه هم این رو گفتی خدمتت رسیدم. باز هم تهدید کن تا جلوی خانواده حکمت کاری کنم که بهت دختر ندن!
من- باشه هومن جون تروخدا مسخره بازی در نیار. آبرومون می ره ها!
همه روی مبل نشستند. هومن هم رفت تقریبا کنار لیلا نشست. من هم روبروی فرگل نشستم تا مجلس کمی ساکت شد هومن به لیلا گفت: لیلا خانم امتحانات شما تموم نشد؟
لیلا- شما که یک ساعت پیش این سوال رو کردید!
هومن- نه گفتم شاید تموم شده حواستون نیست. فرگل خانم خواهش می کنم در مورد تاریخ پایان امتحانات با لیلا خانم کمی صحبت کنید!
بعد یک سیب برداشت و مشغول پوست کندن شد.
این دفعه خود لیلا هم خنده اش گرفت.
آقای حکمت- پسرم مگه تاریخ پایان امتحانات دست فرگل و لیلاست که با هم صحبت کنند؟
هومن در حالی که سیب رو پوست می کند گفت: جناب حکمت این خانمها اگر بخوان تاریخ کنکور سراسری رو هم تغییر می دن!
پدرم خندید و گفت: جناب حکمت این هومن خان ما مدتی از این لیلا خانم ما خواستگاری کرده لیلا خانم هم جواب رو موکول به پایان امتحانات کرده اینه که هومن مثل اینکه خودش امتحان داره منتظره که کی تمام بشه و لیلا جواب بده!
حکمت- به به مبارکه بسلامتی! هومن خان باید مارو هم دعوت کنید.
هومن- اختیار دارید حتما. کی از شما بهتر؟
خلاصه صحبت گل انداخت.

بعد از مدتی مادر و فرخنده خانم و مادر فرگل سه تایی مشغول صحبت شدند و پدرم و آقای حکمت هم همینطور.
لیلا برای پذیرایی بلند شد و به آشپزخونه رفت. فرگل هم به دنبال لیلا.
هومن- فرهاد پاشو بریم کمک کنیم. بدو برو یه سینی چایی بیار تا من هم ترتیب میوه و شیرینی رو بدم. و با این بهانه هر دو به کمک لیلا و فرگل رفتیم. لیلا چای ریخته بود و توی سینی گذاشته بود که هومن برداشت و به داخل سالن برد و به همه تعارف کرد و من هم ترتیب میوه و شیرینی رو دادم. لیلا و فرگل هم تو آشپزخونه پشت میز نشسته بودند و صحبت می کردند. هومن به من اشاره کرد که به آشپزخونه بریم. به محض ورود به آشپزخونه هومن گفت:ببخشید کاری ندارید دیگه؟
لیلا- نه ممنون کاری دیگه نیست!
هومن- تعارف نکنید تا ننشستم و دستم به کاره بفرمایید.
لیلا- نه خواهش می کنم بفرمایید خیلی ممنون از کمکمتون
هومن در حالی که روی یکی دیگه از صندلی های آشپزخونه کنار لیلا می نشست گفت: آخیش خسته شدم فرهاد جون تو هم همونجا بشین یه خستگی در کنیم!
لیلا با تعجب- اینجا؟؟؟!
هومن- خوب فرهاد حون روی اون یکی صندلی بشین!
که من هم معطل نکردم و نشستم ولی حسابی از خجالت سرخ شده بودم. از پررویی هومن هر دو خنده شون گرفته بود.
هومن- لیلا خانم پاشم ظرفهارو بشورم؟
لیلا- کدوم ظرفها؟ هنوز که ظرفی کثیف نشده!
هومن- واقعا کار این خانمها خیلی مشکله!لیلا خانم بلند شم گردگیری کنم؟
فرگل به خنده- خوش بحال همسرتون هومن خان. حتما توی خونه بهش خیلی کمک می کنید؟
هومن رو به لیلا کرد و گفت: لیلا خانم با شما هستند. می فرمایند خوش بحالتون.
لیلا چپ چپ به هومن نگاه کرد.
هومنم- ما خانوادگی اینطوری هستیم.همه ش به زنهامون تو خونه کمک می کنیم. بابام اونقدر تو کارهای خونه به مادرم کمک کرد که بالاخره مادرم طلاق گرفت و رفت!
لیلا از خنده غش کرد.
هومن- خانمها می دونستند که فرهاد قهوه خیلی عالی درست می کنه؟ فرهاد بپر چند تا قهوه درست کن خانمها ببیند چقدر هنرمندی!
بلند شدم و شروع به تهیه قهوه کردم.
هومن- فرهاد جون سر نره، حواستو بده به کارت! چرا همه اش این ورو نگاه می کنی؟ فتیله اش رو بکش پایین!
من دوباره به هومن چشم غره رفتم.
فرگل- این فرهاد خان خیلی مظلومند! هر چی می گید اصلا جواب نمی دند.
من با این حرف فرگل گل از گلم شکفت. ته دلم قند آب کردند! یه نگاه به فرگل کردم و خندیدم.
هومن- حالا من شدم ظالم این فرهاد شد مظلوم؟ خدا شانس بده! حق داری فرهاد خان بخندی! اگر یه خانم به این خوشگلی هم از من حمایت می کرد من هم می خندیدم ولی چکنم که دست ما کوتاه و خرما بر نخیل است!
حالا حواست رو به کارت بده و این قدر هم فرگل خانم رو نگاه نکن
در همین موقع قهوه سررفت و گاز خاموش شد.
هومن- عیبی نداره. هول نشو! آخه می دونید این دفعه اول که برای فرهاد خواستگار می آد! دست و پاشو گم کرده.
در همین موقع فرگل از جا بلند شد و به طرف من اومد و گفت: بدین من درست کنم فرهاد خان.
هومن- کوفتت بشه فرهاد خان! شانس رو ببین! فرهاد بیا با هم یک بلیط بخت آزمایی بخریم!
خلاصه من و فرگل کمک کردیم تا قهوه آماده شد. و بعد چهار تایی دور میز نشستیم.
هومن- دستتون درد نکنه. خیلی ممنون. حالا بنشینیم قهوه بخوریم در مورد عروسی و ازدواج و این حرفها صحبت کنیم!
فرگل و لیلا خندیدند. من از پررویی هومن تعجب می کردم.
فرگل – خوب هومن خان شما از چه تیپ دختری خوشتون میاد؟ یعنی چه جوری دختری رو برای ازدواج در نظر دارید؟
هومن- یه دختر زشت ایکبیری یه بد ترکیب!
لیلا بهش چشم غره رفت
هومن- خانم این حرفها که مراحل اولیه قضیه اس! کار من که از این حرفها گذشته! من انتخابم رو کردم خواستگاری هم کردم و جواب مثبت هم گرفتم و فقط مونده تتمه امتحانات! این سوال هارو بهتر از این فرهاد ننه مرده بکنید!
من- هومن خجالت بکش!
هومن- ببخشید خاله مرده!
دوباره همه خندیدند. خود من هم خندم گرفت. بعد لیلا گفت:
لیلا- شما هومن خان خودتون بریدید و دوختید! زیادی خیال پردازی کردید!
هومن- یعنی می خواهین بفرمایین که زن من نمی شین؟
لیلا- من خیلی فکر کردم. به این نتیجه رسیدم که شما از زندگی منفی من قصد استفاده بر علیه پدرتون رو دارید! یعنی با این کار می خواهید از ایشون انتقام بگیرید.
صحبت جدی شده بود. من و فرگل ساکت شدیم. لیلا این زمان رو برای حرف زدن با هومن انتخاب کرده بود. هومن بعد از لحظه ای سکوت گفت: لیلا خانم زندگی منفی تر از زندگی من سراغ دارید؟ شما پدرتون فوت شده ولی از محبت مادر بهره بردید. می دونید این مادره که بدون خجالت به فرزندش محبت می کنه. یعنی بغلش می کنه، نوازش می کنه، می بوسدش! پدر دورادور یه محبت نیم بندی داره! نه اینکه بی محبت! منظورم اینه که نمی تونه محبت و مهر خودش رو علنی بروز بده.
مخصوصا که از همسرش جدا شده باشه! یعنی خودش یه کسی رو می خواد که خودش رو دلداری بده! تازه شما آقای رادپور رو داشتید که تقریبا جای پدر رو براتون بگیره. این فرهاد هم که تکلیفش معلومه. همه چیز در زندگی داشته. می مونه من! منی که آرزوی یه نوازش مادر به دلم مونده!
لیلا خانم هر دست نوازشی که مادر سر فرزندش می کشه یک میلیون تومن ارزش معنوی داره حالا حساب کنید ببینید که من چقدر ضرر کردم!
پول که نمی تونه جای محبت رو بگیره! دنیایی از پول پدرم داشت ولی چه فایده که دل من شکست. دل خودش هم شکست. حالا بعد از سالیان سال یه نفر رو پیدا کردم که می تونم دوستش داشته باشم این دفعه باید ضرر چی رو بدم؟ این دفعه چه گناهی کردم که باید تقاص پس بدم؟
سر جدایی پدر و مادرم از هم بی گناه چندین سال زجر کشیدم. این بار هم به گناه پولداری پدرم من باید تاوان پس بدم؟
بعد از این حرفها هومن که خیلی کلافه شده بود بلند شد و از آشپزخونه بیرون رفت.
همگی تحت تاثیر قرار گرفته بودیم بعد از لحظه ای به لیلا گفتم: هومن تونست تو رو قانع کنه؟ حرفهای قشنگی زد!
اشک در چشمان لیلا حلقه زده بود.
من- لیلا جون تحت تاثیر احساسات کاذب قرار نگیر. یعنی مواظب باش از روی ترحم تصمیم نگیری. اگه دوستش داری باهاش ازدواج کن. اگر هم دوستش نداری راحت بهش بگو.
لیلا- باور نمی کردم اینقدر حساس باشه! اصلا بهش نمی اد!
من- بهت قبلا گفته بودم دل هومن مثل شیشه س! به ظاهرش نیگا نکن.
لیلا- کجا رفت؟ یعنی تو فرهاد صلاح می دونی برم دنبالش؟
من- چون هومن رو می شناسم اگه دوستش داری من صلاح می دونم تا هر کجا رفت دنبالش بری!
لیلا اشکهاشو پاک کرد و خندید و دنبال هومن رفت.
فرگل که خیلی تحت تاثیر این صحنه قرار گرفته بود مدتی منو نگاه کرد. من سرم رو پایین انداختم. خجالت کشیدم.
فرگل – خوب با لیلا صحبت کردید. باعث شدید از تردید راحت بشه.
من- فرگل خانم شما با روپوش و روسری تو کارخونه یه جور دیگه ای هستید!
خندید و گفت: زشت می شم؟
من- نه اصلا. خیلی هم بهتون می آد! در هر دو صورت...
نذاشت جمله ام تموم بشه...
فرگل- حالا نتیجه کار این دو تا چی میشه؟
من- عروسی . به امید خدا.
فرگل- اگر این طور بشه عالیه. من خیلی خوشحال می شم.
من- فرگل خانم می خواستم از اون روز عذرخواهی کنم. اون روز خیلی تند رانندگی کردم یعنی ببخشید اگر تند رفتم و باعث ناراحتی شما شدم.
فرگل- برعکس، شما علاوه بر اینکه تند نمی رید خیلی هم کند حرکت می کنید!
من با تعجب- خانم من اون روز نزدیک به دویست کیلومتر سرعت داشتم.!
فرگل فقط خندید.
لحظه ای بعد متوجه منظور فرگل شدم و گفتم: ای وای! من چقدر ابلهم!
لحظه ای مکث کردم و بعد خودم ا اماده کردم و پرسیدم: فرگل خانم شما نامزد ندارید؟
فرگل- فعلا نه.
من- خیال ازدواج ندارید؟
فرگل-باید دید چی پیش می آد!
من- فرگل خانم امتحانات شما تموم شده؟
فرگل- هنوز نه. چند تا مونده.
در همین وقت مادرم گفت بچه ها نمی آیید پیش ما؟ حوصله مون سر رفت!
چیزی نمونده بود که حرف دلم رو بهش بزنم حیف موقعیت از دست رفت.
فردا صبح ساعت هشت و نیم بود که هومن از در حیاط وارد اتاق من شد و من رو بیدار کرد و بعد از شستن صورت پایین رفتیم. صبحانه خوردم و با ماشین من دوتایی به طرف شهرری حرکت کردیم. تو راه از هومن پرسیدم:
من- دیشب فرصت نشد نه از تو نه از لیلا بپرسم. بگو ببینم چی شد؟ لیلا چی گفت؟
هومن- چیزی نشد. لیلا از من خواست تا آخر امتحاناتش صبر کنم. یعنی بهش وقت بدم.
من- خوب اونم حق داره. صحبت یک عمر زندگیه! باید بهش فرصت بدی.
هومن- توچکار کردی؟ حتما مثل ماست نشستی و فرگل رو نگاه کردی!
من- نه بابا داشتم حرف می زدم که یه دفعه مادرم صدامون کرد
هومن- می خواهی بگم لیلا باهاش صحبت کنه؟
من خندیدم و گفتمک کل اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی! برادر من تو اگر بیل زنی باغچه خودتو بیل بزن!
هومن- فکر کنم اگر جای من و تو این مش رجب باغبون دست بکار شده بود تا حالا باغچه هردومون رو بیل زده بود! تو که وضعت خوبه من رو بگو که اگر پدرم بفهمه می خوام لیلا رو بگیرم بیرونم می کنه.
من- عیبیی نداره بیرونت کرد بیا خونه ما.بشو داماد سرخونه! دیگه شب و روز پیش هم هستیم.
هومن- اما فرهاد این پدرت هم خیلی زرنگه! این فرگل رو از همون روزی که تو توی خونه تون با دوچرخه زدیش زمین برای تو نشون کرده بود. الحق هم سلیقه خوبی داشته! ماشاالله جای خواهرم باشه به چشم خواهر برادری خیلی دختر خوشگل و قشنگیه! با وقاره! خانمه! اصلا یه حالت بخصوصی داره!
این بدرد تو می خوره نه اون شهره! اولین ایراد شهره این که جلفه، سبکه! بعدش این که لوسه. عقلش درست رشد نکرده.
به امید خدا اگر جور شه با فرگل ازدواج کنی عالی میشه
من- می دونی هومن؟ فرگل سر سفره پدر مادرش نون حلال خورده! ممکنه بگی این حرفها قدیمی و خاله زنکی ! ولی من به این حرفها ایمان دارم.
پدر فرگل یه دبیر بازنشسته س. به زن و بچه اش نون یک کار انسانی و شرافتمندانه داده خوردن! حالا اگر چه این کار درامدش کمه اما شرف داره به صد میلیارد پول پدر شهره که معلوم نیست از چه راهی بدست می آره!
می دونی هومن؟ چند روز پیش یه مسئله ای پیش اومد. یعنی وقتی روز اول رفتم کارخونه وقتی پدرم داشت در مورد اونجا من رو توجیه می کرد و قسمتهای مختلف رو به من نشون می داد توی دفتر به یکی از کشوهای میز که درش قفل بود اشاره کرد و گفت که تو این مدارک مالیات و این چیزهاس که مربوط به کارخونه نیست. درش رو باز نکن که قاطی چیزهای دیگه نشه. فرداشکه من خودم تنها اومدم کارخونه کنجکاو شدم و در اون کشو رو باز کردم. می دونی توش چی بود؟
هومن- حتما یه سر بریده! یا مدارک و اسناد جاسوسی!

من با خنده- گم شو هومن!
من- فهمیدم عکس چند تا از دوست دخترهای آقای رادپور!
من- باز چرت و پرت گفتی؟اصلا برات نمی گم توش چی بود.
هومن- نه تروخدا بگو. شوخی کردم.
من- توش پر قبض و رسید و این چیزها بود مربوط به شاید بیشتر از ده تا موسسه و صندوقهای خیریه و اسایشگاه و پروشگاه و این جور چیزها! همه اونها رو هم که خوندم نام پرداخت کننده پدرم بود. مبالغ همه شون بالا!
اگه بدونی چقدر خوشحال شدم! تا حالا یک کلمه تو خونه از پدرم در مورد این چیزها نشنیده بودم حتی داخل یک پرونده اسم چندتا دانشجو هم بود. البته به رمز!
یکی شون دانشجوی پزشکی بود. یکی شون حقوق، یکی شون متالوزی . خلاصه چندتا بودن! باعث افتخار بود که پدرم این کارها رو کرده! خرج تحصیل شون رو می ده!
توی کارخونه اگر بدونی چقدر کارگرها پدرم رو دوست دارن!
اصلا احتیاجی نیست بالا سرشون بایستی که کار بکنن! طوری فعالیت می کنن که انگار کار مال خودشونه!
هومن- پدر تو دست خیر داره! توی محله خیلی ها ازش تعریف می کنن البته من در مورد پدر خودم به یک همچین اسنادی دست پیدا نکردم ولی تو کارخونه ما هم برنامه همین طوره. روز اول هم پدرم به من گفت که سر به سر کارگرا نذارم! کلی نصیحتم کرد که رفتارم با زیر دست ها خوب باشه! البته بهش اصلا نمی آد از این کارها بکنه!
من هومن نمی خواستم بهت بگم. ولی حالا که این حرف رو زدی گوش کن یک پرونده دیگه تو کشو بود که روش نوشته بود شرکت خودم و سینایی. یعنی پدر تو می دونی شرکت چی بود؟
هومن- شرکت استثمار آدم های هالو با مسئولیت محدود!
من- تو اصلا عادت کردی که مسخره باشی! بنده خدا یه چی می گن، صندوق خیریه اس!
هومن- راست می گی؟
من- به جان تو. این دفعه اومدی بهت نشون می دم. نری حالا یه چیزی به پدرت بگی ها! پدرت ادم خوبیه، پدرهای ما پولدار هستند اما این پول ها با پول احتکار و دزدی و پدر سوختگی فرق می کنه!
هومن- خوشحالم کردی! با این چیزهایی که تو گفتی با نظر تخفیف به پرونده اش نگاه می کنم!
تقریبا رسیده بودیم . ماشین رو پارک کردیم و از در بازار وارد شدیم. پریچهر خانم طبق معمول همونجا نشسته بود اما خواب. تصمیم گرفتی که اول زیارت و این کارها رو بکنیم بعد سراغش بریم. پس به طرف قبور رفتیم. نیم ساعتی طول کشید. برگشتنی چند تا بستنی خریدیم و اومدیم پیش پریچهر خانم. هنوز خواب بود. کنارش نشستیم و سیگارها رو روشن کردیم. نمی دونم از بوی دود سیگار بود یا اینکه احساس کرد کسی پیشش نشسته که یکی دو دقیقه بعد چادرش رو از روی صورتش کنار زد و ماهارو دید. خندید. هردو سلام کردیم. جواب داد.
 

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : parichehr
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 2.50/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 2.5   از  5 (4 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

سومین حرف کلمه hmmpg چیست?