پریچهر 8 - اینفو
طالع بینی

پریچهر 8

در اون قسمت فرگل رو می دیدم که در یک طرف باغ ایستاده بود و من طرف دیگه . داشتیم به طرف هم اومدیم ولی هر چه بیشتر راه می رفتیم از هم دورتر می شدیم.
از خواب پریدم. خیس عرق بودم. خیلی ترسیده بودم چند دقیقه ای که گذشت خنده ام گرفت. خوشحال بودم که فقط یک خواب بود هر چند که کمی دلم رو چرکین کرده بود!
بلند شدم و حمام کردم و به طبقه پایین رفتم. دلم می خواست با یکی حرف بزنم. لیلا حمام بود. زنگ زدم به هومن و بعد از سلام و این حرفها گفتم: پاشو بیا اینجا حوصله ام سر رفته لباسهات رو هم بیار از همین جا با هم بریم.
هومن- از حالا؟ ساعت هنوز شش نشده! طوی شده؟
من- آره نمی دونم چرا دلم شور می زنه!
هومن- باشه. الان می آم. چیزی نیست دفعه اول که می ری خواستگاری . چند بار که رفتی عادت می کنی!
چند دقیقه بعد هومن اومد و با هم نزدیک در روی نیمکت نشستیم. خوابم رو براش تعریف کردم.
هومن- دست بردار! اضطراب داشتی خوابیدی خواب چرت و پرت دیدی! یه ساعت دیگه همه رو فراموش می کنی. به ستاره خام می گم یه تنقیه ات بکنه خوب شی ! رو دل کردی!
خلاصه مرتب با من شوخی کرد تا کم کم آروم شدم. ساعت حدود هفت و نیم بود که پدرم لباس پوشیده پایین اومد و گفت: حاضر نشدید هنوز ؟دیر شد!
نیم ساعت بعد همگی تو سالن خونه اقای حکمت روی مبل ها نشسته بودیم و همه با هم مشغول تعارف کردن بودند. من فقط حواسم به فرگل بود. بقدری قشنگ شده بود که دلم نمی خواست ازش چشم بردارم. بعد از آوردن چای روی مبلی کنار من نشست. دقیقه ای صحبتهای متفرقه بین پدر و مادرم و خانم و آقای حکمت رد و بدل شد که فرخنده خانم گفت:
از هر چه بگذریم سخن دوست خوشتر است!
پدر- زنده باشی فرخنده خانم. پس بریم سر اصل مطلب. جناب حکمت این پسر من و این هم شما.اگه صلاح می دونید به غلامی قبولش کنید اگر هم نه که باز ما دوست و مخلص شماییم!
حکمت- پسر خودمه باور کنید بیشتر از فرگل نباشه کمتر دوستش ندارم!
مادرم- شما لطف دارید ممنون.
آقای حکمت- من فرهاد خان رو قبل از خارج رفتنش خوب می شناختم. بسیار مورد علاقه من بود. در این مدت که خارج از کشور بود کمی دلم شور می زد. همه اش می گفتم وقتی برگرده چقدر فرق کرده! شکر خدا دیدم آقا رفته آقاتر اومده!
تا اقای حکمت این رو گفت هومن محکم زد روی پاش! کسی بروی خودش نیاورد بعد هومن سرش رو به چپ و راست تکون داد این دفعه پدرم که فهمید هومن خیال داره چیزی بگه گفت: هومن خان انگار شما خیال دارید چیزی بگید؟
هومن- بله بله فرهاد واقعا پسر خوبیه! ای کاش تو این هفت هشت ساله درسش رو هم می خوند! خیلی هم بهش گفتم ولی خوب حق هم داشت.

گرفتاری زن خارجی و دو تا بچه مهلت نمی داد! کاش فرهاد جون اون جا ازدواج نمی کردی!
من- هومن باز شروع کردی؟ حالام وقت شوخیه؟؟خجالت بکش!
همه زدند زیر خنده.
فرخنده خانم- وا؟ مگه فرهاد خان اونجا زن گرفته؟
هومن- مادر زن جون دو تا هم بچه داره! اسم یکیشون ریچارد اون یکی سوزان!
فرخنده خانم- راست می گی هومن خان؟پس چرا نیاوردشون ایران. گناه دارن تنهایی تو ولایت غربت!
هومن- منتظر بود با فرگل خانم عروسی کنه بعدش بیاردشون که فرگل خانم بزرگشون کنن!
من- هومن بسه دیگه! یه دفعه همه باور می کنن! اصلا کی بتو گفت امروز اینجا بیای؟
این حرفها در حالی زده می شد که من عصبانی بودم ولی همه می خندیدند.
هومن- نترس این چیزهارو هیچ کس از تو باور نمی کنه! تو اگر از این کارها بلد بودی دلم نمی سوخت. فرگل خانم باهات قهر کرده بود گل می خریدی جای اینکه ببری به ایشون بدی می انداختی توی سطل!
من- هومن کافیه دیگه! اون هم برای این بود که خجالت می کشیدم.
فرخنده خانم- هومن خان راست می گی فرهاد خان زن داشته؟
همه از سادگی فرخنده خانم خندیدند.
لیلا- مامان هومن خان شوخی می کنه
فرخنده خانم- ذلیل نشی پسر! ترسیدم گفتم نکنه خود هومن هم زن و بچه داشته باشه!
هومن- نه فرخنده خانم زن ندارم یعنی زن اولم رو طلاق دادم بچه هام هم رفتن خدمت وظیفه یعنی سربازی . کاری به کار من ندارن. ماشاالله دیگه بزرگ شدن از آب و گل در اومدن!
مادرم- طفلک بچه ام تو این چند ساله چی کشیده از دست تو کشیده هومن؟
خنده ها که تموم شد پدرم گفت: خوب جناب حکمت جواب مارو ندادید.
آقای حکمت- فرگل کنیز شماست. اختیار دار شمایید.
مادرم- دخترمه. پس ایشالا به مبارکی و سلامتی.
همه دست زدند و به همدیگه تبریک گفتند. پدرم به من اشاره کرد. بلند شدم که دست آقای حکمت رو ببوسم که اجازه نداد و صورتم رو بوسید. فرگل هم مادرم رو بوسید.
آروم به هومن گفتم:
هومن به پدرم بگو که اجازه بگیرن از آقای حکمت من و فرگل بتونیم بیشتر با هم باشیم. یعنی بعضی از شبها شام بریم بیرون. از این حرفها دیگه!
هومن- چرا خودت نمی گی؟
من- خجالت می کشم. تو پررویی! تو بگو.
پدرم که متوجه شده بود گفت: هومن فرهاد چی می گه؟
هومن- می گه اگه اجازه بدید یه سیب پوست بکنه بخوره! غریبی می کنه!
دوباره همه خندیدند. با پا محکم به ساق پاش زدم.
هومن- می گه بابا اگه اجازه می دید فرگل خانم رو ور داره ببره خونه خودشون!
من- خجالت بکش هومن! من اینو گفتم؟
هومن- خب خودت زبون داری بگو دیگه. مترجم می خوای؟
همه گفتن خوب خودت بگو. لیلا گفت حرف بزن ببینن زبون داری!
خجالت و من من کردن گفتم: والله چه جوری بگم؟ البته ببخشید منظورم اینه که باید قبلا صحبت بشه! من هنوز حرف نزدم! دلم می خواست بتونم حرف بزنم بیرون!
این چند کلمه رو با جون کندن گفتم. همه ساکت شده بودند و به همدیگر نگاه می کردن. چشمم به فرگل افتاد که با نگاه متعجب منو نگاه می کرد. عرق کرده بودم. اونقدر هول شده بودم که دلم می خواست از اونجا فرار کنم. خوشبختانه هومن بدادم رسید.
هومن- خانمها آقایون! به ترجمه سخنرانی شیوا و بلیغ جناب مهندس فرهاد رادپور توجه بفرمایید! ترجمه متن:
اگه اجازه بدید گاهی بتونم با فرگل خانم شام یا ناهار یا صبحانه برم بیرون!
البته قسمتهایی از سخنرانی به علت بی معنی بودن حذف شد!
دوباره همه شروع به خندیدن کردند. به فرگل نگاه کردم با مهربونی به من لبخند می زد.
لیلا- هومن خان یاد بگیرید! اونقدر فرهاد با حجب و حیاست که حرف نمی تونه بزنه!
هومن- ببخشید بفرمایید فارسی بلد نیست حرف بزنه! اگه بنده نبودم که از حرفهای آقا فرهاد همه چیز دیگه ای استنباط می کردند. فکر می کردند آقا هنوز تصمیم نگرفته و شرط و شروط داره! نزیک بود خواستگاری بهم بخوره که!
من- من خیلی وقته تصمیم گرفتم نتونستم منظورم رو بگم!
هومن- فرهاد جون تو ناراحت نشو! زبون ترو من می فهمم بقیه رو گفتم! وگرنه من که با این زبون لال پتی تو سالهاست که آشنام!
آقای حکمت که می خندید اشکهاشو پاک کرد و گفت:
هیچ اشکالی نداره از نظر من شما دو نفر شدید و به همدیگه محرم. فقط اگه اجازه بدید اول چند روز یه عقد بکنیم عروسی باشه برای بعد از امتحانات.
فرهاد خان من مثل چشمهام به شما اعتماد دارم به دخترم هم همینطور. چهل ساله که با پدرت رفیقم. این مجلس هم که می بینی به حالت رعایت سنته! وگرنه ماها حرفامونو قبلا زدیم! شما هر وقت خواستی بیا دنبال همسرت ببرش بیرون.
هومن- اگه اعتماد هم نداشتین مهم نبود از این فرهاد آبی گرم نمی شه! طفلک بی خطره!
همه دوباره خندیدن و بعدش من تشکر کردم و آروم به هومن گفتم:
فردا جمعه اس. با لیلا و فرگل و هاله بریم شاه عبدالعظیم. دیدن پریچهر خانم ناهار هم می ریم بیرون.
هومن- خانم ها آقایون ترجمه لاتین متن فرانسه!
فرهاد خان بسیار تشکر می کنن ابراز خوشحالی. با اجازه شما فردا صبح زود ساعت 5 صبح آقا می خواهند ما رو به صرف کله پاچه در شهرری مفتخر فرمایند! تشریف فرمایی برای عموم آزاد است! از پذیرایی اطفال معذوریم!
پدر- می خواهین فردا برین شاه عبدالعظیم؟ ساعت 5 صبح؟
من- نخیر پدر این هومن اذیت می کنه. گفتم اگه اجازه بدید فردا با هومن و لیلا و هاله و فرگل خانم بریم.
بعد ناهار هم بریم بیرون. ساعت حدود 9-10 حرکت کنیم. البته اگه کس دیگه ای هم خواستند تشریف بیارن واقعا خوشحال میشیم.
پدر به شوخی گفت: پس ما هم همگی فردا با شما می آییم که شماها خوشحال بشید!
هومن- کار بسیار خوبی می کنید. حالا که اینطوره شما خودتون تشریف ببرید ما هم خودمون می ریم. این ماشین هایی که برای ماها خریدید چهر نفر بیشتر جا نمی گیره بخواهیم همه با هم بریم اتوبوس لازم داریم!
من- هومن این حرفها چیه؟ ببخشید خواهش می کنم همه تشریف بیارید
آقای حکمت خندید و گفت:
پسرم آقای ادپور شوخی کردند. شما جوونها با هم برید. ماها هم یه روز دیگه دسته جمعی با هم می ریم. اما حالا چطور شد که هوس شاه عبدالعظیم رو کردی؟
فرگل- پدر همون خانمی که فرهاد باهاشون اشنا شدن! بهتون قبلا گفته بودم.
آقای حکمت- اره آره یادم اومد. عجب سرنوشت عجیبی دارن این خانوم!
پدرم- اتفاقا می خواستم در همین مورد چیزی به شما بگم جناب حکمت. یعنی در دوران کودکی ما هم در همسایگی یه خانم پیری با همین سرنوشت حالا با کمی تفاوت وجود داشت. ولی اول یه موضوع دیگه ای هست که باید گفته بشه اگر اجازه بدید بگم.
آقای حکمت- اختیار دارید امر بفرمایید.
پدر- والله این لیلای ما هنوز جواب به این هومن خان نداده الان هم بهترین فرصته چون هومن باید با پدرش صحبت کنه حالا لیلا خانم بفرمایید که بالاخره در مورد هومن خان تصمیم گرفتی یا نه؟
لیلا سرش رو پایین انداخت و چیزی نگفت.
هومن- خدا از بزرگی کمتون نکنه جناب رادپور ولی خیل ممنون من دیگه منصرف شدم!
لیلا بلافاصله به هومن چپ چپ نگاه کرد.
هومن- غلط کردم! منظورم اینه که از بس شما جواب منو ندادید پیر شدم دیگه باید جواب رو به پسر من بدید !
مادرم- خب راست می گه! باید همین الان جواب بدی لیلا. می خواهیم ترتیب عقد و عروسی رو بدیم خیلی کار داره.!
لیلا سرش رو پایین انداخت و باز هم چیزی نگفت
پدر- خب دخترم بگو موافقی؟
لیلا- هر جور شما بزرگترها صلاح بدونید من حرفی ندارم.
همه دوباره دست زدیم و مبارک باد خوندیم.
پدرم و اقای حکمت بعد از اون مشغول صحبت با هم شدند و مادرم و فرخنده خانم و خانم حکمت هم همینطور. فرگل کنار من نشسته بود ولی لیلا طرف دیگه سالن بود که هومن آروم با دست بهش اشاره می کرد که پیش ما بیاد. لحظه ای بعد لیلا هم به ما پیوست من شروع کرده بودم به تعریف خلاصه داستان پریچهر خان برای فرگل. ده دقیقه ای طول کشید تا تقریبا فرگل رو در جریان گذاشتم.
فرگل- واقعا داستان عجیبیه! خیلی دلم می خواد ایشون رو ببینم.
من- فردا حاضر باش می ام دنبالت. با هم می ریم پیش پریچهر خانم.
هومن- ببخشید فرهاد خان! انگار قراره ما هم بیایم ها!
من- هومن بقدر کافی از دستت عصبانی هستم. بلند شو برو روی اون یکی مبل بشین
هومن- مگه چکار کردم؟
من- خجالت نکشیدی اون حرفهارو زدی؟ خوبه حالا همه تورو می شناسن وگرنه اگه باور می کردن چی؟ فرگل پاشو بریم اون طرف کارت دارم.
هومن- حالا دیگه من غریبه شدم؟
بلند شدیم و چند متر اون طرف تر نشستیم.
من- فرگل چرا امروز گفتی می ترسم؟
فرگل – با تو که هستم نمی ترسم. دلم می خواد فرهاد تو علاوه بر شوهر دوستم باشی.
من- مطمئن باش فرگل. من وقتی خارج از کشور بودم انواع و اقسام دخترها رو با ملیته های مختلف و چهره های مختلف دیدم. هیچ کدوم نتونستند نظرم رو جلب کنند. اما همون روز که تو رو دیدم دیگه نتونستم فراموشت کنم. فرگل بهت قول میدم که هیچ وقت تنهات نذارم حالا دلم می خواد که بدونم تو هم واقعا منو دوست داری؟
فرگل لحظه ای سکوت کرد و گفت: من هم واقعا فرهاد ترو دوست دارم. عکس ترو تقریبا سه سال پیش پدرت به من نشون داد. موقعی که عکست ور دیدم احساس عجیبی تو من ایجاد شد. ناخودآگاه به عکست خیره شده بودم پدرت داشت با من صحبت می کرد ولی من اصلا متوجه نبودم. بعد از چند لحظه پدرت صدام کرد تازه بخودم اومدم ازش عذرخواهی کردم. خیلی خجالت کشیدم. پدرت خندید و گفت عروس خودمی.
از همون روز به تمام خواستگارهام جواب منفی دادم. منتظرت بودم. فرهاد عاشقت شده بودم با دیدن عکست! باور کن من دختر سبکسری نبودم هیچ موقع! ولی اعتراف می کنم که با دیدن اون عکس تو رو شوهر خودم دیدم.
می ترسیدم! وقتی نبودی دائم منتظر بودم که درس تو تموم بشه و برگردی ایران. ولی وقتی اومدی می ترسیدم که از من خوشت نیاد! اون موقع رویایی که سه سال برای خودم درست کرده بودم خراب می شد. وقتی که اومدنت نزدیک شده بود خبردار شدم که همه فامیل برات نقشه کشیدن! مخصوصا شهره! خب دختر خاله ات بود و خوشگل و پولدار! تازه از حمایت ماردت هم برخوردار بود. از نظر مادی و اینکه شهره دختر خاله ات بود من امتیازی نداشتم. احتمال می دادم که برد با شهره باشه البته اگه حمل بر خودستایی نباشه می دونستم که من هم زیبا هستم. یعنی خواستگارهایی که داشتم تایید حرفمه. فرهاد تو وقتی به خواستگاری من اومدی وجود رقیب رو حس نکردی اما من چرا! شهره رقیب سر سختی بود! اون روز که زنگ زد کارخونه برای مهمونی یادته؟
داشتم دیوونه می شدم بعد از اینکه به خونه رسیدم از سردرد داشتم می مردم. کارم به دکتر کشید! اخه میگرن دارم بهت گفته باشم! شبی هم که تو با هومن به مهمونی رفتی احساس کردم که ترو از دست دادم!

شبی هم که تو با هومن به مهمونی رفتی احساس کردم که ترو از دست دادم! اما باز هم پدرت با آوردن دسته گلها بدادم رسید. آخه می دونی؟ یعنی باید بهت بگم! کار کردن من در کارخونه نظر پدرت بود!
البته وقتی این پیشنهاد رو به من کرد به ظاهر قبول نکردم ولی در باطن از خدا می خواستم! دلم نمی خواست که تو این بازی از شهره شکست بخورم!
اینها چیزهایی بود که تو باید می دونستی.
نگاهش کردم.
من- فرگل می دونستی چشمهات مثل نقاشی های مینیاتوره؟!
خندید و گفت:
چشمهام هر شکلی هست از سه سال پیش تا حالا و شاید از روزی که با دوچرخه من رو زمین زدی همینطور ایستادی و نگاهم کردی فقط ترو دیده!
وبلند شد و به طرف آشپزخونه رفت چیزی که گفت غرورم رو ، احساسم رو و قلبم رو ارضا کرد. در حالیکه می خندیدم چشمم به هومن افتاد
هومن- نیشت رو ببند! چی گفتی که دختره فرار کرده؟
من در حالی که می خندیدم گفتم- فضول حواست به کار خودت باشه!
از آشپزخونه کم کم وسایل شام رو به داخل سالن آوردند و روی میز چیدند. پدرم و آقای حکمت در حیاط بودندو بقیه تو آشپزخونه. بلند شدم و کنار در آشپزخونه ایستادم تا فرگل ظرفی چیزی می اورد از دستش می گرفتم و روی میز می گذاشتم و فرگل به من می خندید و من غرق لذت می شدم. خلاصه شام خورده شد و یکساعتی بعد به خونه برگشتیم. اصلا دلم نمی خواست که از فرگل جدا شم. زود به رختخواب رفتم که بخوابم تا فردا دنبالش برم. دلم می خواست تمام شب یکساعت بشه ویکساعت یک دقیقه و زود بگذره!
صبح ساعت 6 بود که از خواب بیدار شدم. دوش گرفتم و اصلاح کردم و لباس پوشیدم. تازه ساعت حدود 7 شده بود. پایین رفتم کسی بیدار نشده بود پس از خونه خارج شدم و به باغ رفتم . سیگاری روشن کردم و مشغول قدم زدن و فکر کردن شدم.به حرفهای فرگل فکر می کردم از لحظه ای که فهمیده بودم چقدر من رو دوست داره احساسم بهش چند برابر شده بود. فرگل رو مال خودم می دونستم. احساس مالکیت!

به هر ترتیب بود یکساعت دیگه ام گذشت. تلفن رو از جیبم در اوردم و با ترس و لرز شماره خونه فرگل رو گرفتم. یک زنگ زد خودش برداشت.
- سلام فرگل منتظرم بودی؟
- سلام از ساعت 7 منتظرت بودم.
من- کاش زنگ می زدم! فکر کردم خوابی. صبحانه خوردی؟
فرگل- هنوز نه تو خوردی؟
من- منم نه. برو صبحانه بخور بعد می آم دنبالت باشه؟
فرگل- باشه تو هم بخور منتظرتم فرهاد دیر نکن.
من- من از خدا می خوام الان بیام ولی چکنم باید منتظر هومن و لیلا بشم. الان به هومن زنگ می زنم و لیلا رو هم بیدار می کنم. خداحافظ.
فرگل- خداحافظ
نیم ساعت بعد هاله و هومن اومدند و ساعت تقریبا 9 در خونه فرگل بودیم. زنگ زدم.

آقای حکمت در رو باز کرد. سلام و علیک کردیم. دعوت کرد بریم تو خونه که عذر خواهی و تشکر کردیم. از پشت سر آقای حکمت فرگل با چادر مشکی ظاهر شد . چقدر چادر مشکی بهش می اومد! صورتش رو کادر کرده بود و چشمانش از فاصله دور هم زیبایی خودش رو نشون می داد. بلند قد و زیبا!
سلام کرد. ازش پرسیدم از کجا می دونستی که باید چادر سرت کنی؟
فرگل- دفعه اولم که نیست می رم اونجا!
خداحافظی کردیم و سوار شدیم. هومن تو راه اونقدر جوک و لطیفه تعریف کرد که راه به نظرمون نیومد.
رسیدیم . ماشین رو پارک کردم. وارد بازار شدیم. کمی که جلو رفتیم پریچهر خانم رو دیدم. نشسته بود و به طرف دهانه بازار نگاه می کرد. به محض اینکه چشمش به من افتاد خندید. همینطور که جلو رفتیم احساس کردیم که لیلا و هاله رو هم شناخت اما تا چشمش به فرگل افتاد آروم آروم از جاش بلند شد!
بهش رسیده بودیم. همگی سلام کردیم. متوجه نشد فقط به فرگل نگاه می کرد ما هم همونطور ایستاده بودیم که با صدای آروم ولی پرسوز و محکم گفت:
فلک سیاره بخت من اندر آسمان گم شد
همایونی، سهیلی داشتم اندر خزان گم شد
کشیدم تیر آهی از جگر، اما نشان گم شد
ز اندوه غمت در سینه راه فغان گم شد
ز بیداد لبت حرف و شکایت از میان گم شد.
من به چشمهای پریچهر خانم نگاه کردم. اصلا در این زمان نبود! دوباره گفت:
ظالم این چشمها رو کی به تو داده؟ بهت گفتن باهاشون فقط باید آدمها رو بکشی یا باهاشون نگاه هم می کنی؟
فرگل آروم جلو رفت و پریچهر خانم رو بغل کرد و بوسید.
پریچهر خانم- چرا می لرزی؟ این صورت و چشمهایی که خدا بتو داده که دیگه نباید ترسی از چیزی داشته باشی !
و دوباره فرگل رو بغل کرد و بوسید.
من- پریچهر خانم معرفی می کنم. فرگل اگه خدا بخواد تا چند وقت دیگه با هم ازدواج می کنیم.
پریچهر خانم- اسمت هم مثل خودت قشنگه! فرهاد مواظبش باش. خیلی! صاحب این چشمهای قشنگ دور از جون چشم زخم نخوره خوبه! خیلی تو چشمه!
بعد بلافاصله دنبال تخته گشت به در چوبی مغازه ای چند قدم اون طرفتر زد و برگشت و گفت: چشم من شور نیست ولی بعدا اسفند دود کن!
و دست فرگل رو گرفت و کنار خودش نشوند.
پریچهر خانم- بچه ها ببخشید سلام. سلام به روی ماه همتون. ولی تا این دختر رو دیدم یه حالی شدم! نمی تونم بگم چه حالی!
لیلا- پریچهر خانم چشمهای فرگل خیلی ها رو زخمی کرده! از فرهاد بپرسید بهتون می گه!
پریچهر خانم- دختر نمی دونم می فهمی یا نه؟ سالهاست که می شناسمت! سالهاست که با منی! هیچکدوم از ما از این حرفها سر در نمی آوردیم. همگی دور پریچهر خانم نشستیم.
پریچهر خانم- از یکساعت پیش منتظرتون بودم. چشمم به در بازار خشک شد! بعد رو به من کرد و گفت:
فرهاد خیلی خسته شدم! دلم خیلی گرفته! نمی دونم کی مجازاتم تموم می شه!
آروم در گوشش گفتم که اگه از بودن خانمها ناراحت می شه بریم که گفت نه.
هومن- پریچهر خانم از صبح اینجا هستید تا شب؟
پریچهر خانم- آره مادر این هم برای من شده یه محکومیت! باید صبر کنم تا ببینم کی سر می آد!
از صبح می نشینم اینجا مردم رو نگاه می کنم. می آن و می رن. بعضی ها که اصلا نگاهم نمی کنن. برای بعضی هاشون مثل یک جز لازم اینجا به نظر می آم. بعضی ها که از کنار من رد نمی شن راهشون رو عوض می کنند و از اون طرف دیگه می رن! زندگیم شده عین اخرت یزید!
یه بار یه دختر بچه پنج ساله اومد جلوم ایستاد و به من نگاه کرد. مادرش تا دید کشیدش کنار بردش اونطرف چنان کتکی بهش زد که دلم براش کباب شد. یاد خودم افتادم که وقتی بچه بودم مادرم می گفت دم در نری ها! این درویش ها که تو کوچه می گردند می دزدنت و می برن از تنت روغن می گیرن! من هم هنوز که هنوزه از دراویش می ترسم. حالا خودم شدم مثل اونها! تف به این روزگار!
یه روز ده تا کلفت و نوکر خدمت آدمو رو می کنن یه روز برای یه لقمه نون باید خدمت هر کسی رو کرد! دلم با این روزگار صاف نیست خیلی از دستش کوکم! وامونده یه روز به دل من نگشت تا بود بدبختی و بیچارگی کشیدم و یه آب خوش از گلوم پایین نرفت. حالا هم که شدم عین جذامی ها!
ولی خب خدا کریمه. تا دید دارم از بی کسی دق می کنم این فرهاد رو فرستاد تا من براش درد دل کنم می دونید گاهی وقتها خیلی دلم می خواست یه نفر بفهمه که من آدمم اینجا نشستم! دلم می خواد داد بزنم از این چرخ بپرسم چه دشمنی با من داره؟!
نفسی تازه کرد و گفت:
جوونی هام نتونستم غلطی بکنم حالا که دیگه نای راه رفتن ندارم به فکر سوال و جواب افتادم!
چرا باید یکی از بچگی تو ناز و نعمت باشه یکی تو ذلت؟
سرم رو پایین انداختم. سوال جالبی بود!
سیگاری روشن کرد و بعد گفت: شماها نمی دونید که بی کسی چه درد بی درمونیه! گاهی یه دفعه گریه ام می گیره دو تا قطره اشک که از چشام میاد اشکم خشک می شه. آخه آدم که پیر شد کیسه اشکش هم پیر میشه! دو قطره اشک پیر زن مثل یه سیله! بقیه اش هق هق خالیه!
یه روز یادمه شش سالم بود مادرم منو تو دامنش نشوند و همونطور که خرمن موهام رو که همه فر خالی بود با زحمت شونه می کرد وقتی با هر شونه گریه ام در می اومد و اشکها گوله گوله از چشام سرازیر می شد بهم می گفت: گریه نکن دخترم این مرواریدهارو هدر نده.
چند سال دیگه همین موهای قشنگ که الان باعث گریه ات شده همین چشمهای قشنگ که مثل ابر بهار گریه می کنن باعث می شن که از مشرق و مغرب برات شاهزاده ها صف بکشن! می شی خانم این خونه و عمارت و باغ!
ای بی صفت روزگار که خانم فلان خونه ام نشدم! از اون همه شاهزاده یه فرج اله بی غیرت تریاکی برام پیدا شد!
برگشتم فرگل رو نگاه کردم اشک مثل سیل از چشمهاش سرازیر بود. پریچهر خانم که متوجه فرگل شده بود گفت:
گیس گلابتون برای من گریه می کنی؟
و با دستهای چروکیده و لرزان اشکهای فرگل رو پاک کرد.
همگی متاثر شده بودیم.حرفی برای گفتن نبود. مدتی به سکوت گذشت پریچهر خانم سیگار دیگه ای روشن کرد من و هومن هم همین کار رو کردیم پکی زد و دودش رو تو هوا ول کرد و گفت:
زندگی من مثل همین دوده! همش پیچ و خم ! کج و معوج!
هیچ وقت نخواستم بد باشم. اما پدر و مادر و شوهر و روزگار دست به دست هم دادند و از من یه بدبخت بیچاره ساختن!
گفتم بعد از اینکه فرج اله و خواهر و مادرش ادب شدند سهراب خان من رو همراه خودش به خونه مون برد وقتی پامو تو خونه مون گذاشتم از خوشحالی نزدیک بود بال در بیارم. دیگه از دست اون مرتیکه دبنگ خلاص شده بودم دلم نمی خواست به این چند سال فکر کنم. همین که از زندان آزاد شده بودم جای شکر داشت.
یکی دو تا از کارگرهامون عوض شده بودند ولی بقیه همون قدیمی ها بودند. قدم زنان ته باغ رفتم و خودم رو به خونه درختی رسوندم. از نردباشن بالا رفتم و توی اتاقک نشستم به روزگاری فکر می کردم که با طاهر اینجا می نشستیم و سیگار می کشیدیم. به یاد اون روزها یه سیگار پیچیدم و روشن کردم. هر پکی که می زدم چشام سنگین تر می شد سیگار که تموم شد چرتم گرفت. دو سه ساعتی اونجا خوابیدم وقتی بیدار شدم که هوا گرگ و میش شده بود و یکی از خدمتکارها صدایم می کرد از درخت پایین اومدم تا به عمارت برسیم صد بار خمیازه کشیدم. آب از دماغم راه افتاده بود هر شب این موقع پای بساط تریاک می نشستم. خمار بودم. گور به گور بشی فرج اله!
اگه شماها بدونید چه حالی داشتم! تمام تنم درد می کرد حوصله هیچی رو نداشتم. می دونستم که پدرم این وقت ها از خونه بیرون می ره. دیگه نمی تونستم خودم رو نگه دارم. به طرف دیگه عمارت که برای من ممنوع بود حرکت کردم.
فکر کردم شاید اونجا بتونم کمی تریاک پیدا کنم. هنوز داخل عمارت نشده بودم که یه نفر صدام زد.
- آی دختر خانم اینجا چکار می کنی؟
من- ترو سنن مفتشی؟
- نه فتانه ام تو هم حتما پریچهری ؟
و بلند بلند خندید.
من- تو من رو از کجا می شناسی؟ اصلا کی هستی؟

فتانه – اول بگو اینجا چکار داری؟ مگه یادت رفته که نباید اون طرفی ها این طرف بیان؟
برو برو تا کسی ندیدت برو. بابات بفهمه هلاکت می کنه.
نگاهش کردم دختری هجده نوزده ساله بود. راست می گفت. اگر پدرم خبردار می شد تکه بزرگم گوشم بود برگشتم ولی هنوز چند قدم نرفته بودم که بدنم تیر کشید. خیلی خمار بودم داشتم از حال می رفتم دوباره برگشتم و ملتمسانه نگاهش کردم. وقتی نگاهم رو دید به طرفم اومد و پرسید: چته ؟ چکار داری؟ به من بگو.
نمی دونستم که چطوری بگم. خجالت می کشیدم. پس گفتم.
گوشم درد می کنه می خواستم اندازه یه نخود تریاک از بساط پدرم بردارم بمالم پشت گوشم آروم شه!!
قاه قاه خندید و گفت:
منو رنگ می کنی؟ من خودم قاپ قمار خونه ام! عملی ات کردن؟
سرم رو پایین انداختم که گفت: صبر کن.
رفت تو اتاق و دو دقیقه بعد بیرون اومد و یه خورده تریاک کف دستم گذاشت.
- بگیر آب از چک و چونه ات راه افتاده! با یه استکان چایی بخورش! بدون هیچ حرف و سخنی به طرف دیگه عمارت رفتم. یه چایی برای خودم ریختم و تریاک رو توش حل کردم و یه نفس خوردم. ده دقیقه بعد حالم جا اومد. کیفور شدم!
از اتاق که بیرون رفتم فتانه رو دیدم که بیست سی قدم اون طرفتر ایستاده. تا منو دید جلو اومد و گفت: خودتو ساختی؟
من- آره ممنون. حالم خیلی بد بود.
فتانه- تو دیگه چطوری تو این راه افتادی؟ تو که وضعت خوبه! تو دیگه چرا؟
دو تایی یه گوشه تاریک نشستیم که کسی متوجه ما نشه و بعد داستان زندگیم رو براش تعریف کردم. وقتی حرفام تموم شد گفت: چوب خدا صدا نداره! بالاخره خدا که انگشت نمی اندازه چشم کسی رو در بیاره! یه بلا اینطوری سر عزیزش می آره!
من- اگه منظورت از عزیز منم باید بگم که پدرم چندین ساله که قدغن کرده جلو چشماش پیدام نشه! دوم از اون گناه رو یکی دیگه کرده تقاصش رو یکی دیگه باید پس بده؟!
فتانه- راست می گی ها! من عقلم به این چیزها نمی رسه ولی تو می خوای چکار کنی؟ اگه بخوای هر شب یه ذره تریاک بخوری وضعیت از این که هست خراب تر می شه! حالا به دود تریاک معتادی چند وقت دیگه پاک عملی می شی
من- خب تو می گی چیکار کنم؟ چاره ام چیه؟
فتانه- یه شیشه بردار یه لول تریاک توش حل کن با آب! شب به شب یه قاشق ازش بخور جاش یه قاشق آب بریز یه ماهه ترکش می کنی.
یعنی یه ماه دیگه شیشه می شه آب خالی تو هم از سرت افتاده! تریاکش رو خودم برات جور می کنم
من- تو چرا پات اینجاها وا شده؟ کجایی هستی؟
آه بلندی کشید و گفت: پدر بی پولی بسوزه! اگه بابام اونقدر بیچاره و فقیر نبود الان من اینجا نبودم. از بدبختی بابام منو فروخت!
به چند؟ به پنج تا کیسه گندم. اهل وراینم. بابام رعیته. تا چشم باز کردم تو خاک و خل جون کندم. با این که همه اهل خونه کار می کردیم آخرش یه شکم سیر نون خالی نداشتیم بخوریم هر چی ما کار می کردیم گردن ارباب کلفت تر می شد. آخرش چند سال پیش یه روز همین سهراب خان اومد به ده ما. با بابام صحبت کرد منو به اسم کلفتی خرید و آورد اینجا.
کلفتی نمی کنم اما کاشکی می کردم! کاش تو همون ورامین می موندم و سر گرسنه زمین می گذاشتم و گذرم اینجا نمی افتاد! اینجا بیچاره شدم. خدا از این بابات نگذره. بدبختم کرد کارد به این شیکم بخوره که آواره ام کرد.
در دلم از داشتن چنین پدری ننگ داشتم. از فتانه خجالت کشیدم که دختر این پدر هستم.
من- چرا فرار نمی کنی؟ چرا برنمی گردی ده تون؟
فتانه- تو نون این کار رو هنوز نخوردی! غیرت و همت رو از آدم می گیره! بعدش اگر برگردم ده می آن دنبالم. فقط کافیه به بابام بگن تو اینجا چکار می کنم. آنی سرم رو می بره!
شروع کرد به گریه کردن. من هم همراهش گریه کردم وقتی هر دو آروم شدیم گفت:
وقتی من اینجا اومدم تو یکی دوسال بود که رفته بودی خونه شوهر. راستش رو بخوای اسم من کوکبه! همین طوری بهم می گن فتانه!
من- ناراحت نباش همون بلایی که پدرم سر تو آورد یکی دیگه هم همون وقتها سر من آورد!
در این چند سال شوهر داری خیر ندیدم. یه روز خوش نداشتم. حالا من چی صدات کنم؟ کوکب یا فتانه؟
- تو به من کوکب بگو. منو یاد روزهای خوش تو ده می اندازه!
و اینطوری بود که منو کوکب با هم آشنا شدیم. ک.کب با راهی که به من یاد داد من رو از اعتیاد نجات داد. یکسالی از اومدنم به خونه خودمون گذشت. مونس من این کوکب شده بود. غیر از شبهایی که سر کار می رفت بقیه شبها پیش هم بودیم. خیلی بهش انس گرفته بودم. چند وقتی بود که توی گوشم می خوند که با هم فرار کنیم من اون موقع تقریبا هجده سالم بود . موی بلند، قد بلند از همه مهمتر چشمهای قشنگ!
یه شب از توی یه کیسه که تو سینه اش پنهان کرده بود یه چنگه اسکناس نشونم داد و گفت:
اینا انعام هایی که مشتری ها به خودم دادن! مال خودمه بابات هم خبر نداره وگرنه ازم می گیره!
حالم از هر چی پول بود بهم خورد. از دیدن اون اسکناسها چندشم شد.
می گفت سربازهای خارجی بهش دادن! آخه اون وقت ها زمان جنگ جهانی بود و ایران رو اشغال کرده بودند . این سربازهای آمریکایی وانگلیسی و روسی تو خیابون راه می افتادند و به هر زنی یا دختری که می رسیدند بی بی ، بی بی می گفتند و پول نشون می دادند. چقدر زن و دختر رو اونا بدبخت کرده باشند خدا می دونه!
سربازهای امریکایی از همه بی بند و بارتر بودند. خیلی هاشون هم تریاکی شدن! توی اردوگاه و سرباز خونه هاشون تریاک راه پیدا کرده بود . خیل هم پول می دادند! می دونید ایران اون زمان اینطوری نبود که زن و دختر تو خیابونها پر باشه! تک و توک زنی رو می دیدید که توی خیابون قدم بزنه. خانواده ها به دخترها و زن هاشون سپرده بودن که از خونه بیرون نیان. سربازها خیلی حریص و پدر سوخته بودند. قانونی هم نبود که از مردم دفاع کنه. چند مرتبه هم پیش اومده بود که دخترها یا زنها رو به زور انداخته بودند توی ماشین و برده بودند. هر بلایی که دلشون می خواست سرشون آورده بعد کشته بودنشون! چه روزهایی بود! من و کوکب روزها همدیگه رو نمی دیدیم. پدرم خونه بود اگه می فهمید با شلاق سیاه و کبودمون می کرد. یه شب که توی تاریکی گوشه حیاط منتظر کوکب بودم تو زندگی من تاثیر زیادی گذاشت. نشسته بودم تا کوکب بیاد. دیر کرده بود. برام عجیب بود هیچوقت دیر نمی کرد. نیم ساعتی صبر کردم وقتی دیگه از اومدنش ناامید شده بودم و می خواستم به اتاقم برگردم سهراب خان و پدرم رو دیدم.از ترس نزدیک بود خودم رو خیس کنم! سابقه نداشت این وقت شب پدرم خونه باشه البته داشتند با هم همونطور که حرف می زدند بیرون می رفتند. نفسم رو تو سینه حبس کردم و به حرفاشون گوش دادم. خوشبختانه جایی که من نشسته بودم دید نداشت. پدرم داشت به سهراب خان می گفت که فلانی یه خانم خواسته می خواد جوون باشه! این کوکب رو باید بزک دوزک کرد و فروختش! فقط باید کمی قر و اطوار یادش داد که نره اونجا گند بزنه! تازگی هام داره پر رو می شه
بقیه حرفهاشون رو نشنیدم. دیگه از من دور شده بودند. فهمیدم چرا کوکب دیر کرده.

ده دقیقه بعد اومد تا رسید پرسید که پدرت داشت می اومد اینجا ترو که ندید؟ که ماجرا رو براش تعریف کردم. تا اسم طرف رو بردم شناختش گفت تو دربار شاه پست مهمی داره و حدود شصت ساله اشه! البته گفتم که پدرم برای دربار و شازده ها کار می کرد ولی این یکی خیال خریدن کوکب رو داشت. وقتی فهمید خیلی ناراحت شد. دو سه تا فحش به پدرم و اون درباریه داد بعد یکدفعه زد زیر گریه. کمی که آروم شد برام تعریف کرد که چند وقت پیش با یه پیرمرد آشنا شده که سرایدار یه خونه اس. آدم خوبیه. تعریف کرد که کارگر خونه اون پیرمرد ازش خوشش اومده و گفته اگه بتونی فرار کنی و پیش من بیای آب توبه سرت می ریزیم و عقدت می کنم!
طرف نوکر پسر یکی از همین کله گنده ها بوده که تازه از فرنگ برگشته بهش گفتم نکنه بهت دروغ گفته باشه و بلا ملا سرت بیاره که گفت مگه چی میشه؟
از این که هست بدتر نمیشه. حالا یه شب در میون با یه نفر می رم اگه فرار کنم آخرش اینه که همین کا رو بازم بکنم منتها با کسی که ازش خوشم می اد!
کوکب هر شب که از کار بر می گشت تعریف می کرد که با کی بوده و چه کارها کرده! اگه براتون اسم اون ادمها رو بگم باور نمی کنید! چه پدر سوخته هایی بودن! چقدر سختی کشیده بود این طفلک! دلم براش کباب می شه. بماند این سینه صندوقچه اسراره! فقط این رو بدونید که بعضی از بزرگون اون وقت ها ذاتا بیمار بودند و جنون داشتند.
بگذریم خلاصه کوکب یه دل نه صد دل عاشق این پسره شده بود. از این موضوع یکی دو روزی گذشت. یه شب که مثل همیشه من و کوکب مشغول صحبت با هم بودیم از پشت درخت صدایی شنیدیم. کوکب پرید پشت درخت و دست یکی از کلفت هامون رو گرفت و بیرون کشید. یه زن چهل و چهل و پنج ساله بود که تازه به خونه ما اومده بود. وقتی سرش داد زدیم که اونجا چیکار می کنه خیلی ترسید و به ما گفت که جریان قرارهای من و کوکب رو به پدرم می گه. کوکب یه سیلی تو گوشش زد و پرتش کرد زمین. اون هم بلند شد و فرار کرد. وقتی اون رفت کوکب به من گفت پریچهر چیکار می خوای بکنی؟ اگه این پدر سوخته به بابات بگه هم پدر تو در می اد هم من. من که خال ندارم زیر شلاق بابات کشته بشم همین الان بساطمو جمع می کنم و می رم. به تو هم می گم اگه دلت بخواد می تونی با من بیای. راستش خیلی ترسیده بودم شماها الان نمی فهمید که در اون زمان من چه حالی داشتم! الان دیگه اوضاع عوض شده پدر مادرهای این زمونه اسیر دست بچه هاشونن!
اگه پدرم می فهمید که با کوکب رابطه دارم کمترین کاری که می کرد این بود که گیس هامو می چید و با شلاق تکه تکه ام می کرد! خیلی وحشت کرده بودم با تمام اینها راضی نبودم که با کوکب فرار کنم. بهش گفتم کوکب هم اصرار نکرد فقط ادرس پسری رو که قرار بود پیشش بره به من داد و گفت اگه خواستی بیا اونجا. بعد خودش به اون طرف عمارت رفت و یه بقچه لباس و خرت و پرت پیچید و پیش من برگشت.
به من گفت که پریچهر من توی زندگی خیر ندیدم تا بود که تو خونه پدری از کله سحر تا شب عرق ریختم و روی زمین کار کردم و با یک لقمه نون هم راضی بودم اما روزگار نذاشت. چشم دیدن اون رو هم نداشت! بعدش هم که چند سال اینجا خودفروشی کردم که پولش رو هم یکی دیگه گرفت! حالا هم دارم میرم دنبال سرنوشت خودم شاید خدا بخواد و نجات پیدا کنم. خدا کنه این پسره غیرت داشته باشه و عقدم کنه و سر و سامون بگیریم. اگه دیدیم همدیگه رو که هیچی اگر هم ندیدیم که حلالم کن.
با گریه و زاری همدیگه رو بغل کردیم و خداحافظی .

کوکب هم با چشم گریون از خونه ما رفت.مدتی اونجا نشستم بحال خودم و کوکب گریه کردم. بعد تازه عقلم سرجاش اومد!
بلند شدم و رفتم سراغ خدمتکاره. صداش کردم از اتاقش اومد بیرون. بردمش یه گوشه و بهش گفتم پتیاره! گوش کن ببین چی می گم اگه یک کلمه به پدرم حرف زدی نزدی ها!
وگرنه به همه می گم مچت رو موقع دزدی گرفتم! هیچکس هم حرف ترو باور نمی کنه. نوکر و کلفتها هم طرف من رو ول نمی کننتا طرف ترو بگیرن! حالا به پدرم هر چی می خوای بگی بگو اما یادت باشه چی بهت گفتم.
بدبخت زد زیر گریه به التماس افتاد و گفت غلط کردم خانم وقتی دیدم تهدیدم اثر کرده یه گل سینه داشتم بدل بود دادم بهش که کلی ذوق کرد و رفت. جریان به خیر و خوشی تموم شد اما باعث شد که کوکب از خونه فرار کنه و بره دنبال سرنوشت خودش ! اون شب رو هیچ وقت یادم نمی ره که پدرم در مورد فروختن کوکب چه چیزهایی به سهراب خان گفت. ازش نفرت پیدا کردم. تا حالا از این و اون شنیده بودم که شغل پدرم چیه ولی اون شب از زبون خودش شنیدم. خدا نصیب نکنه! خیلی در د آوره که دختری چهره زشت زندگی رو در چهره پدرش ببینه!
اون شب شبی بود! تا صبح گریه کردم. به کوکب عادت کرده بودم. حالا دیگه برای چه کسی می تونستم درد دل کنم. دیگه صبح شده بود و افتاب وسط حیاط پهن! اما اصلا حوصله نداشتم که از جام بلد شم. همونطور تو رختخواب دراز کشیده بودم و فکر می کردم. نمی دونم چند ساعت همونطور در همون حالت بودم که در اتاق باز شد و بهجت خانم آشپزمون اومد تو. به احترامش بلند شدم. کنارم نشست و گفت : مریض شدی؟
هر چی منتظرت شدم برای ناشتایی بیای نیومدی. فکر کردم مریضی!
نمی دونم چرا یه دفعه چهره مادرم رو در چهره بهجت خانم دیدم . بغلش کردم و زار زار گریه کردم. خدا بیامرزش حالا مرده! ولی خیلی خانم بود. شروع کرد به ناز و نوازشم کردن و گفت: بمیرم برات یکی مثل ما فقیر فقرا بدبخته! یکی مثل تو که با داشتن پدر به این پولداری بیچاره اس!
سر درد و دلم باز شده بود. بهش گفتم بهجت خانم قربون این خدا برم انگار من رو یادش رفته! شما از بچگی منو می شناسید تا حالا آزارم به یه مورچه هم نرسیده. اما نمی دونم چرا هر چی سنگه واسه پای لنگه! نه از پدر شانس اوردم نه از مادر نه از خواهر و نه از شوهر! به چی دلم رو خوش کنم؟
جوونی و خوشگلیم داره مفت مفت تو این خونه هدر میشه یه بی شرفی هم پیدا نمیشه دست منو بگیره و عقدم کنه ببره سر یه خونه زندگی که یه لقمه نون بخورم خدارو شکر کنم! دوباره زدم زیر گریه. بهجت خانم نشست کنارم و گفت: قسمت رو نمیشه عوض کرد باید باهاش ساخت.
سرنوشت تو هم اینطوریه! قرار نیست همه خوشبخت بشن!
باز هم برو خدا رو شکر کن که وضعت خوبه بعضی ها که تو این شهر همین الان سر بی شام زمین می ذارن! بلند شو ناشکری نکن. تو از بیکاری بهونه می گیری. زن باید هنر داشته باشه. تو چه هنری داری؟ جز اینکه خدا بهت خوشگلی داده. باید یه کاری یاد بگیری اومدیم و پس فردا بابات نبود که به تو نون بده! اون وقت چکار می کنی؟
درست می گفت من هیچ کار درستی بلد نبودم همون آشپزی که بهجت خانم یادم داده بود تو خونه فرج اله باعث شده بود که کارهای سخت گردن من نیفته!
این بود که پرسیدم:
چکار باید بکنم بهجت خانم؟ شما بگید.
گفت باید یه جوری پدرت رو راضی کنی که برات اینجا یه دار قالی بر پا کنه. ابریشم و پشم و این چیزها رو بخره. من خودم بهت قالی بافی رو یاد می دم. هم سرت گرم می شه هم یه هنری یاد می گیری. حالا پاشو سر و صورتت رو بشور و توکل به خدا کن. خدا چاره سازه!
توی دلم یه جرقه امید زده شده بود. از همون روز کشیک کشیدم تا کی سهراب خان رو ببینم. با پدرم نمی تونستم حرف بزنم. اجازه پدرم برای برپا کردن یک دار قالی تو خونه حرفی و کاری بعید بود! یکبار یادم می اومد که مادرم اجازه این کا رو خواسته بود که با مخالفت شدید پدرم روبرو شده بود. پدرم ننگ داشت که زن و بچه اش قالی بافی کنن! عجب حکایتی بود. کار خودش ننگ نداشت انوقت یاد گرفتن یک هنر در نظرش خفت و خواری بود!
تمام امیدم رو به سهراب خان بسته بودم از سر اون قضیه که بهش خبر دادم که عالم تاج خانم توی غذای پدرم سم ریخته با من مهربون تر شده بود هر چند که از او هم به خاطر دست داشتن در شغل پدرم بدم اومده بود.
خلاصه پس فردای اون روز سهراب خان رو دیدم. سر راه ایستادم و بهش نگاه کردم تا من رو دید فهمید که کاری دارم. جلو اومد.
سهراب خان مردی قد بلند و چهار شونه با سبیل از بناگوش در رفته ای بود. چهره ای خشن و ترسناک داشت! بسیار کم حرف بود. خدمتکارها جرات نمی کردند پیش روش سر بلند کنند. من دختری بلند قد بودم اما با این حال سرم ب زحمت تا شونش می رسید. به چشمهاش نمی شد نگاه کرد! هر کدوم از دستهاش چهار تای دست من بود!
حالا حساب کنید وقتی جلوی من رسید چه حالی داشتم! زبونم بند اومده بود. پشیمون شده بودم سرم رو پایین انداختم و جرات حرف زدن نداشتم. همین طوری هم که نمی شد واستم و حرفی نزنم! دلم رو به دریا زدم و فقط گفتم یه دار قالی!
بهجت خانم می تونه بهم یاد بده! دیگه چیزی نگفتم. سهراب خان بدون اینکه حرفی بزنه رفت. تازه پشیمون شدم که چرا اسم اون پیرزن رو گفتم.
اگه می رفت و اون زن نازنین رو اذیت می کرد خودم رو نمی بخشیدم. با سرعت به طرف آشپزخونه رفتم . اون موقع به آشپزخونه مطبخ می گفتند. بهجت خانم تو مطبخ مشغول کار بود. دو تا هم وردست داشت. تا من رو دید به طرفم اومد و ازم پرسید چی شده؟ جریان رو براش تعریف کردم و زدم زیر گریه. من گریه می کردم او می خندید. قوت قلبی گرفتم گفت دخترم روزی رو خدا می ده! داده خدا رو هیچ کس نمی تونه بگیره. نترس نون پدرت چیزی به این پوست و استخوان من اضافه نکرده که چهار تا شلاقش ازم کم کنه! من رو نشوند روی سکو و مشغول آشپزی شد. با خودم گفتم تا یکی دو روز تنهاش نمی ذارم که اگر پدرم یا سهراب خان خواستند با شلاق بهجت خانم رو بزنن خودم رو سپر بلاش کنم.
تا ظهر که غذا رو پخت خبری نشد. بعد هم که به اتاقش رفت. دنبالش رفتم. اتاقهای خدمتکارها در طرف دیگه باغ بود. خدمتکارهای جوون هر دو نفر یک اتاق داشتند اما بهجت خانم که قدیمی بود به تنهایی یه اتاق داشت.
وقتی بهجت خانم دید که تنهاش نمی ذارم خندید و صورتم رو بوسید. شماها متوجه نیستید که من چی می گم. برای اینکه بفهمید پدرم در مورد تقصیر خدمتکارها چطوری بود یه جریان رو تعریف می کنم.
پدر من در شهر تقریبا پادشاهی می کرد. به واسطه شغلی که داشت همه دم کلفت هارو می شناخت و اونها هم هواشو داشتند! عادت داشت که همه جا تمیز و مرتب باشه یه روزکه داشت توی حیاط قدم می زد هفت هشت تا برگ توی استخر افتاده بود صدا کرد و باغبون اومد. ازش پرسید کی باید استخر رو تمیز می کرده؟ باغبون اسم یکی از نوکرها رو می گه طرف با ترس و لرز میاد جلو. پدرم وادارش کرد تمام برگها رو خورد! بیچاره شب دل درد گرفت.
اینو گفتم که بفهمید پدرم چقدر ترسناک بود!
انوقت حساب کنید که این آدم از هنر چه چیزی سرش می شد! قالی بافی رو کار زنهای کارگر و فقیر می دونست..
بگذریم تا شب خبری نشد. هر چی بهجت خانم اصرار کرد از اتاقش بیرون نرفتم. این خودش گناهی بزرگ برای من بود. اگر پدرم می فهمید که تو اتاق خدمتکارها پامو گذاشتم تنبیه می شدم!
در این لحظه پریچهر خانم سیگاری روشن کرد. پیرزن بدبخت با برگشتن به خاطراتش دوباره یاد زجر و شکنجه هاش می افتاد و درد می کشید! دقیقه ای خستگی در کرد و بعد شروع کرد:
جونم واسه تون بگه که شب شد. باز هم بهجت خانم رو ول نکردم. شب رو هم تو اتاقش خوابیدم. دلم نمی خواست که یه مو از سر این پیرزن کم بشه.
صبح بود که از سر و صدای توی باغ از خواب پریدم. خواب مونده بودم. بهجت خانم توی اتاق نبود. وحشت تمام جونم رو گرفته بود. دیر شده بود! صدای بهجت خانم رو شنیدم که داد می زد!
تصمیم خودم رو گرفتم. مثل ببر زخمی از اتاق بیرون پریدم. می خواستم به هر کسی که بهجت خانم رو می زنه حمله کنم. چه پدرم چه سهراب خان!
خون جلوی چشمهامو گرفته بود. دیگه برام هیچی فرق نداشت. فقط اینو می دونستم که باعث شده بودم که این یرزن بیچاره که یکبار من رو از دست عالم تاج خانم نجات داده بود و با یاد دادن آشپزی به من کارم رو تو خونه فرج اله آسون کرده بود و حالا هم می خواست هنر دیگه ای بهم یادبده زیر شلاق پدرم کشته بشه!
این اولین بار بود که در خودم این قدرت رو حس می کردم.
به محض اینکه از اتاق بیرون امدم انگار روی سرم اب یخ ریختند! چند نفر مشغول سوار کردن یک دار قالی بودند و بهجت خانم هم داشت سرشون داد می زد و دستور می داد که چکار بکنند! سهراب خان هم گوشه ای ایستاده بود و مثل همیشه بدون حرف و با چهره ای بی تفاوت نگاه می کرد. خوشحالی تمام وجودم رو گرفت. به طرفش رفتم و سلام کردم. سری تکون داد. ازش تشکر کردم راضی کردن پدرم به این زودی کار بزرگی بود. انگار منتظر بود تا شادی رو تو چهره من ببینه! با اومدن من رفت دم در لحظه ای که داشت از خونه از خارج می شد برگشت و منو نگاه کرد. لبخندی محو گوشه لبش داشت.
چند روزی کار سوار کردن و زه کشی دار طول کشید. تمام مدت در کنار دار قالی به دقت همه چیز رو نگاه می کردم و به خاطر می سپردم. با شوق و حرص حرکات کارگران رو دنبال می کردم و یاد می گرفتم. همه چیز اماده بود.
چند روز بعد آموزش من شروع شد. این پیرزن مهربون که تو قالی بافی هم مثل آشپزی استاد بود تمام ریزه کاری هارو به من یاد داد. اولین گره ای رو که به قالی زدم رو هرگز فراموش نمی کنم. پنجه ای استادانه و استعدادی عجیب! خود بهجت خانم دهانش از تعجب باز مانده بود. کلامی که او می گفت عینا روی زه های قالی توسط دست من انجام می شد . طوری که بعد از دو ساعت به من گفت دختر تو قالی باف از مادر زاییده شدهی!
تمام عشقم شده بود این قالی ! از طلوع صبح تا غروب شب یه کله پای دار بودم. خستگی نمی فهمیدم! به زور برای ناهار منو از کنار دار جدا می کردند. اولین نقشه ای که برای بافت داشتم ساده بود. سه ماه نکشید که قالیچه تموم شد. هر کسی نگاه می کرد باورش نمی شد که اولین کار من باشد.
دومی رو با ابریشم کار کردم گویا پدرم قالی اولی رو که بافته بودم دیده بود. اونم متعجب از کارم بود. یه روز که مشغول کار بودم ناگهان احساس کردم کسی داره منو نگاه می کنه.
پدرم بود! اصلا متوجه حضورش نشده بودم. بلند شدم و سلام کردم. جوابی نداد.فقط به قالی نگاه می کرد. لحظه ای بعد رفت.

وقتی مشغول بافتن بودم دنیای اطراف برام بی ارزش بود.
یکسالی گذشت. برای خودم استادی شده بودم. اولین نقشه رو بعد از یکسال تمرین خودم کشیدم. چند شب روی اون کار کرده بودم تا نیمه های شب نقش می زدم. وقتی بهجت خانم نقشه رو دید باور نمی کرد.
از اون به بعد نقشه قالی رو هم خودم می کشیدم. نقش می زدما!! نقش ترنج شکارگاه، مینیاتور خیام، نقش دل! نقش بی کسی!
تمام غم و غصه هام رو تو نقش تو رنگ و گره های قالی می بافتم و محکم گره می زدم!
حالا تو خونه چند دار سر پا بود. نقش سنتی قالیچه هارو شکسته بودم. نقش ها ور به دلخواه خودم می زدم. برای قالیچه هام اسم می گذاشتم. همه ابریشم خالص، همه دیوار کوب!
جمعشون که می کردی تو جیب جا می شد.
براشون اسم هایی مثل غم، تنهایی ، عشق و از این جور چیزها انتخاب می کردم. اسم یکی شون رو هم کوکب گذاشتم. قالیچه هام شروع نشده فروش می رفت! بیشترشون هم افسرهای خارجی می خریدند و به کشور خودشون می بردند. نقش هاشون همه تازه بود و تک!
قالیچه ها رو سهراب خان می برد و می فروخت. البته پولی به من نمی داد فقط همیشه مواد و لوازم قالی بافی آماده بود و کم و کسری نداشتم. برای پول کار نمی کردم. برام زندگی بود!
می بافتم که زنده باشم! زنده بودم که ببافم!
قالیچه ها که تموم می شد روحیه من هم قوی تر می شد. دیگه برام مهم نبود تو خونه چی می گذره. کی می آد کی می ره. مهم این بود که کسی مزاحم من نشه.
یه روز که پشت دار خسته شده بودم وقتی برای قدم زدن به باغ رفتم متوجه شدم که یک بزاز دوره گرد تو حیاط مشغول نشون دادن پارچه های خودش به خدمتکارهاست. بی اختیار محو تماشای این صحنه شدم بودم. در ذهنم این تصویر رو روی قالیچه ای رسم می کردم. بزاز که کردی حدودا سی و پنج ساله بود وقتی متوجه شد که بهش نگاه می کنم جلو اومد و پارچه های خودش رو به من نشون داد. بدون حرف پشتم رو بهش کردم و به اتاق رفتم. قالیچه ای که تو دست داشتم هنوز تموم نشده بود. از روزی که شروع به یاد گرفتن قالی بافی کرده بودم حدود پنج سال می گذشت. حالا زنی بیست و پنج ساله شده بودم در تمام طول زندگی فقط این پنج سال برام ارزش داشت. بقیه عمرم به پوچی گذشته بود. ولی حالا احساس می کردم که می تونم روی پای خودم بایستم.
شب که دست از کار کشیدم به اتاق خودم رفتم و سعی کردم که چهره مرد بزاز رو به تصویر بکشم.
تا اون موقع چنین نقشی نکشیده بودم ولی عجیب اینکه قلم تو دستم سبک و راحت حرکت کرد و روی صفحه کاغذ صحنه عرضه پارچه رو توسط بزاز رسم کرد. خودم باورم نمی شد! البته کار چند شب نبود ولی همون قدر هم خیلی برام اهمیت داشت.
روزها همونطور که مشغول بافتن بودم حواسم هم به در خونه بود تا کی مرد بزاز دوباره برای فروش جنس های خودش به خونه مون می اد. یک هفته ده روزی گذشت تا سر و کله اش پیدا شد. همونطور که مشغول نمایش پارچه هاش به خدمتکارها بود نگاهش می کردم. می خواستم تمام تصویر رو تو ذهنم ثبت و ضبط کنم تا بتونم نقش خودم رو بهتر بکشم.
از حرکاتش خنده ام گرفته بود. نگاه کردن من به او باعث شده بود که خیالاتی رو تو سرش بپرورونه!
گاهی وقتها بازی های این چرخ و فلک خیلی عجیبه! شما ببینید باید یک بزاز به خونه ما بیاد و من اونو ببینم و فکر بافت یک قالی در من ایجاد بشهف اون در اثر نگاههای من دچار اشتباه بشه و سرنوشت بازی جدیدی رو برام شروع کنه!
دردسرتون ندم. آقا بزازه هفته ای ، ده روزی یکبار به خونه ما سر می زد و به هوای فروش پارچه منو نگاه می کرد! من هم نقشش رو در حال فروش پارچه می کشیدم. دوماهی گذشت. نقش جدید تموم شد. بافت قالیچه قدیم هم تموم شد.
قالیچه جدید رو شروع کردم. با دقت می بافتم. دفعه اول بود که از تصویر ادم تو نقش استفاده می کردم.هر چه قالیچه بالاتر می اومد امیدوارتر می شدم. بزاز بیچاهر هم همینطور!
با اینکه تو این خونه کسی ازش چیزی نمی خرید باز هم خونه ما رو ول نمی کرد! ناراحت بودم که چرا باعث این سو تفاهم در او شده بودم ولی دست خودم نبود به محض دیدنش جرقه ای در ذهنم برای قالیچه بعدیم زده شده بود. اعتنایی به او نمی کردم اگر هم گاهی منتظر اومدنش بودم فقط به خاطر تصویر صورتش بود که دلم می خواست دقیق رو قالیچه ام کشیده بشه. رفت و امد او ادامه داشت و قالیچه هم مرتب بالا می اومد غافل از اینکه تمام این جریانات رو سهراب خان دورادور زیر نظر داشت!
شش ماهی گذشته بود که قالیچه تموم شد و صبر بزاز بیچاره هم همینطور! روزهای آخر بود که یکروز سهراب خان رو پشت سر خودم مشغول تماشای قالیچه دیدم.
بلند شدم و سلام کردم. سری تکون داد و مشغول تماشا شد. بعد لبخندی زد و رفت.
کار قالیچه تموم شده بود اما دلم نمی اومد که اونو از دار جدا کنم. می ترسیدم که سهراب خان به محض پایین اومدنش از دار به فکر فروش اون باشه. عاشق این قالیچه بودم البته من در اون فقط هنر خودم رو می دیدم. تعریف از خود نباشه کارم عالی بود.
تصویر مردی بزاز بود که چند طاقه پارچه رو روی دستش انداخته بود و داشت به چند زن نشون می داد و بقدری زنده بود که آدم خیال می کرد هر لحظه ممکنه دستش خسته بشه و پایین بیاد! دلم می خواست این یکی رو برای خودم نگه دارم.
همون شب وقتی که دنبال نقش دیگه ای می گشتم بهجت خانم پیشم اومد و خسته نباشید گفت.
مدتی به قالیچه روی دار نگاه کرد و گفت: الحق که استاد شدی! من که بیست سال تموم این کاره بودم و خیلی از قالی بافهای کار کشته رو دیدم ناخن کوچیکه تو هم نمی شن!
ازش خیلی تشکر کردم و گفتم که همه اینها رو از شما دارم. بعد از مدتی گفت پریچهر می خوام چیزی بهت بگم خوب گوش کن. می دونی که من بد تورو نمی خوام. تو مثل دختر خودمی . همیشه دلم خواسته که تو خوشبخت بشی. این چند وقته این امراله خان بزاز پاشنه در این خونه رو از جا برداشته! خاطرتومی خواد. تو که بی میل نیستی! اگه راضی هستی بگو که بیاد جلو. پسر بدی نیس. کاسبه. یه لقمه نون حلال در می آره با هم می خورید. البته هنر تو هم هست. مثل طلا می مونه! هر جا بری خریدار داره. من صلاح می دونم که قبول کنی بری سر خونه و زندگیت!
وقتی بهجت خانم این حرفهار رو زد خندیدم.
براش قضیه رو تعریف کردم اول باور نکرد که گفتم بهجت خانم من از هر چی مرده بدم می آد دارم اینجا راحت زندگی می کنم. تازه چند وقته که یه چیکه آب خوش داره از گلوم پایین می ره! بیکارم که خودم رو دستی دستی تو هچل بندازم؟!
هنوز بلاهایی که اون مرتیکه فرج اله سرم آورده بود یادم نرفته!
بعدش هم اونقدر نقشه تو سرم هست که بکشم و ببافم که تا صد سالگی وقت سر خاروندن هم ندارم. اگه هوسه، یه دفعه بسه!
بهجت خانم گفت گیرم راست می گی ولی زن بدون مرد تو این ملک نمی تونه زندگی کنه! رو آدم ننگ می بندن! همیشه هم که بابات نیست. از من بشنو! اوضاع و احوال پدرت زیاد خوب نیست! گویا مغضوب کله گنده ها شده! فکر خودت باش! باز هم فکر کن!
اینو گفت و رفت. نفهمیدم منظورش چیه. اونقدرم هم تو کارم غرق بودم که حرفهاش فکر نکردم. فرداش نزدیک ظهر بود سهراب خان پیشم اومد ترس برم داشت سلام کردم. یه گوشه نشست و به من هم اشاره کرد بنشینم. بعد از دقیقه ای گفت دختر تو خیلی سختی کشیدی. بچه بودی که بزرگت کردم. جای پدرت هستم. بد تورو هم نمی خوام. تا اونجایی هم که از دستم بر می اومده برات کردم فقط یه چیزی بهت می گم که باید پیش خودت بمونه! روزی که مادرت فرار کرد پدرت می خواست ترو بذاره یتیتم خونه! با زحمت جلشو گرفتم! اینو گفتم که بدونی همیشه به فکرت بودم. نمی دونم که از کار پدرت خبر داری یا نه؟ کاری هم به این کارها ندارم. خودم هم کارم همینه! اما تو نباید دیگه چوب ماهارو بخوری! زیر پای پدرت رو دارن خالی می کنن! امروز یا فردا نمی دونم. صلاحت در اینه که شوهر کنی و بری. با سنی که تو داری و یکبار هم شوهر کردی پسر چهارده ساله خواستگاریت نمی اد. شنیدم که به بهجت چی گفتی! اما اون ممه رو لولو برده!
 

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : parichehr
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 5.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 5.0   از  5 (0 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

آخرین حرف کلمه yuaxv چیست?