پریچهر 13 - اینفو
طالع بینی

پریچهر 13

من- خواهش می کنم آروم صحبت کنید. چیز مهمی نیست. پدرم بهتون می گن! شما سعی کنید خانم حکمت متوجه نشن. بعد از اینکه ما رفتیم به بهانه یه چیزی برید تو خیابون. پدرم سر کوچه تو ماشین نشسته. منتظر شماست.
بیچاره چهره غمگین من باعث شد به فکر عمیقی فرو بره. سرش رو پایین انداخته بود و فکر می کرد گاهی به صورت من نگاه می کرد که سخت گرفته بود و بیشتر باعث ترسیدنش می شد. چاره ای نبود باید کم کم آماده می شد که این حقیقت تلخ رو بفهمه!
فرگل حاضر شد و با هم رفتیم. لحظه اخر موقع خداحافظی نگاهی به پدر فرگل کردم. تا چند دقیقه دیگه چیزی رو می شنید که قلبش پاره پاره می شد. با فرگل به بیمارستان رفتیم. در راه سعی می کردم که نگاهم به صورتش نیفته .می ترسیدم نتونم خودم رو کنترل کنم. در بیمارستان دکتر قبلا ترتیب کارها رو داده بود بلافاصله به اتاق مخصوص رفتیم و نیم ساعت بعد تمام شد. دکتر گفت که فردا برای گرفتن جواب به دفترش بریم. سر درد رو بهانه کردم و فرگل رو به خونه رسوندم و خودم به خونه خودمون برگشتم. وارد که شدم پدر فرگل رو یعنی چیزی که از پدر فرگل باقی مونده بود دیدم. تا چشمش به من افتاد گفت:
فرهاد، فرهاد ! اینا که می گن راسته؟ حقیقت داره؟
نتونستم خودم رو نگه دارم. یه گوشه نشستم و با تلخی گریستم. هومن جلو اومد و گفت: فرهاد خودتو کنترل کن!
اشکهامو پاک کردم و گفتم: دکتر یواشکی به من گفت که یکساعت دیگه پیشش بریم.
پدر فرگل- اگه حقیقت داشته باشه من چه خاکی تو سرم کنم؟
و مثل یه بچه گریه می کرد و با دست به پیشونیش می زد. چه لحظه های گندی!
هر طوری بود یکساعت گذشت و همگی به بیمارستان رفتیم چهره دکتر گویای همه چیزهای زشت این دنیا بود. وقتی در دفترش نشستیم بعد از مدتی سکوت گفت: متاسفم!
من- دکتر یعنی همه چیز تموم شدش؟
دکتر- پسرم هیچ وقت نمی شه این حرف رو زد. خدایی هم هست.
گریه کردم. آروم گریه کردم. دکتر بلند شد و پیش من اومد و دستش رو روی شونه هایم گذاشت و گفت:
امیدت بخدا باشه خیلی مثل این موارد بوده که شفا پیدا کردن
هومن- ببخشید اقای دکتر الان تومور در چه وضعیه؟
دکتر – در حال رشد! اگر عمل نشه بسرعت تمام مغز رو می گیره و احتمال کما وجود داره. عملش هم کمی خطرناکه.
هومن- یعنی گذشته از خطر عمل جراحی ممکنه که این تومور رو خارج کنن و فرگل خوب بشه؟مثل اینکه اصلا یه همچین چیزی نبوده؟
دکتر مدتی مکث کرد و گفت: پیش خدا هیچ چیزی غیر ممکن نیست.
نگاهم به پدر فرگل افتاد. قلبش رو گرفته بود و چهره اش در هم رفته بود. بلند شدم و به طرفش رفتم که دکتر زنگ زد و پرستار رو خواست

فورا چند تا آمپول و قرص و این چیزها بهش دادن که بهتر شد. بعد از نیم ساعت، یک ساعت که خواستیم به خونه برگردیم دکتر گفت:
بهتره بگید که در سرش یه غده چربیه! اینطوری بهتره فقط هر کاری می کنید زودتر زیاد وقت ندارید!
هومن- اتفاقا خودمون هم تصمیم داشتیم یه همچین چیزی بهش بگیم.
من- آقای دکتر چقدر وقت داریم؟
دکتر نگاهی به من کرد و بعد از لحظه ای گفت: این نوع تومورها دیر خودشون رو نشون می دن ولی بعد از اینکه به این حالت رسیدند خیلی سریع رشد می کنند.
لحظه ای مکث کرد و بعد گفت:
حدود دوماه! حالا کمی دیرتر یا زودتر!
*************************
تو خونه ما نشسته بودیم. سینی چایی دست نخورده روی میز بود. از نگاه کردن به چشمان پدر فرگل اجتناب می کردم. دلش رو نداشتم که به چشمان پدری نگاه کنم که ثمره وجودش، نهال نورسش ، یه دونه دخترش تا دو ماه دیگه جلوش پرپر می زنه!
گریه هاشو در راه بیمارستان تا خونه کرده بود. حالا نوبت مات شدن و برگشتنبه خاطراتش بود!خاطاتی که حالا مثل عقزب ادم رو نیش می زنن!
سیگاری روشن کردم که پدر فرگل گفت:
فرهاد تو هم واقعا دوستش داشتی؟
نگاهی بهش کردم و لحظه ای بعد گفتم:
جناب حکمت چون شما پدر فرگل هستید فکر می کنید که بیشتر از من دوستش دارید؟
نتونستم خودم رو نگه دارم همونطور که اشک بی صدا از چشمهام سرازیر بود ادامه دادم:
فرگل یه رفیق برای منه. یه دوست. یه تصویر از عشق من!
فرگل خوابی که سالیان سال هر شب با من بوده ! همسفر من به رویا! فرگل گذشته من و آینده منه!
فرگل تولدی که خودم انتخاب کردم و با خواست خودم بود! به من نگید که عشق پدری یه چیز دیگه اس! چشمهای فرگل من رو از اون طرف دنیا اینجا آورد تا به خاک سیاه بشونه! رفیق نیمه راه من که می خواد تنهام بذاره! می خواد بهار رو ببره و منو تو پاییز تنها بذاره! فرگل اگه تنها دختر شماست نیمه دیگه من هم هست. نیمه ای که خیلی وقته دنبالش می گردم اگه احساس شما به فرگل محبت پدریه احساس من به اون عشقه! اگه شما اونو با دنیا عوض نمی کنید من هم فرگل رو با دنیا عوض نمی کنم من فقط فرگل رو می خوام.
ای وای که خوشبختی تو دستهام بود و گم شد!
دیگه از شدت گریه نتونستم ادامه بدم. هومن کنارم نشست و دستم رو گرفت. مدتی که به سکوت گذشت پدر فرگل در حالی که حتی نفس کشیدن براش مشکل بود گفت
پس تو این بدبختی نیستم! فرهاد، فرگل هم ترو از جونش بیشتر دوست داره. جونی که دو ماه دیگه بیشتر تو تنش نیست! آرزوی فرگل ازدواج با تو بود.
نذاشتم حرفش رو ادامه بده.
- چیزی فرق نکرده از خدا می خوام هر چه زودتر با فرگل ازدواج کنم.
سرش رو به طرف بالا گرفت و گفت:
خدایا ترو به عشق این دو تا جوون قسم می دم.کمکمون کن!
کسی حرفی نداشت که بزنه.
من- می خوام فرگل رو ببرم خارج. می خوام اونجا هم معاینه اش کنن.
باز هم کسی چیزی نگفت. مدتی به سکوت گذشت بعد پدر فرگل گفت:
فرهاد جان باید فرگل رو ببری بیرون از خونه. باید به مادرش جریان رو بگم باید بگم که گلش داره پر پر می شه!
و با این حرف درمانده گریست! مدتی بعد دوباره گفت:
چند بار که بردیمش دکتر همش به ما می گفتن که سردردهاش عصبیه!
پدرم- هیچ آزمایشی، عکسی چیزی ندادن؟
پدر فرگل- هیچی! دلم از این می سوزه که تا می گفت دکتر سرم درد می گیره می گفتن عصبیه! میگرنه.
پدرم- فرهاد برو اون بچه رو به یه بهانه از خونه ببر بیرون.
بلندش دم و صورتم رو شستم. راه افتادم. وقتی به خونه فرگل رسیدم و زنگ زدم خانم حکمت در رو باز کرد . فرگل خونه نبود برای خرید بیرون رفته بود. تلفنی با خونه خودمون صحبت کردم و به پدرم گفتم که فرگل نیست. قرار شد صبر کنیم تا فرگل برگرده و من ببرمش بیرون. تا خانم حکمت برام چای ریخت و من خوردم فرگل برگشت و وقتی منو دید گفت:
- سلام! تو که سرت درد می کرد چطور شد اومدی اینجا آقا موشه؟!
- حوصلم تو خونه سر رفت گفتم بیام دنبالت ناهار با هم بریم بیرون. (فرگل لحظه ای منو نگاه کرد و بعد گفت):
- بریم . من حاضرم.
وقتی تو ماشین نشستیم یه تلفن به خونه زدم به پدرم گفتم که من و فرگل ناهار داریم می ریم بیرون. دلتون شور نزنه! (منظورم این بود که بفهمن فرگل خونه نیست)
من- خوب کجا بریم؟
فرگل- من فعلا اشتها ندارم بریم پارک خلوت!
من- پارک خلوت؟ همونجا که کلاغ داره؟ دیگه از کلاغها نمی ترسی؟
فرگل- برو فرهاد جان. دیگه از کلاغ ها نمی ترسم. برو
حرکت کردم. یک ربع بعد رسیدیم. پیاده شدیم و وارد پارک شدیم. پارک خلوت بود خلوت تر از همیشه. روی یه نیمکت نشستیم.
فرگل- فرهاد دیگه از کلاغها خبری نیست!
من- آره. فکر می کنم رفتن ناهار بخورن!
فرگل- حرفهاشونو زدن! دیگه کاری با من ندارن!
من- هنوز تو فکر دیروزی؟
فرگل- فرهاد پاییز اومد! دیگه هم نمی ره!
من- چند ماه دیگه زمستون میشه بعدش هم بهار
فرگل- خوشحالم که بهار برای تو دوباره می آد!
نگاهش کردم.
فرگل- دستهات چی شده فرهاد؟
من- گفتم که آب جوش رادیاتور ریخت رو دستهام سوخت.
نگاهم کرد و خندید.
فرگل- چه مرد خوبیه این دکتر زرتاش!
من- آره مرد خوبیه. حالا چطور یاد اون افتادی؟
فرگل- رفته بودم پیشش. یکساعت پیش! گفت شماها قبلش اونجا بودید!
مات به فرگل نگاه کردم. سعی کردم خودم رو نبازم.
من- رفته بودی چکار؟
فرگل- شماها رفته بودید چکار؟ من هم برای همون رفتم.
مونده بودم چی بگم.
من- دکتر گفت ما اونجا بودیم؟!
فرگل- یه عمر به یادت بودم. همه جور تصویرت رو در ذهنم مجسم کردم. همیشه فکرم پیش تو بوده.! این چند سال آخر همیشه خودم رو همسر تو می دونستم! دیگه نمی تونی چیزی رو که تو فکرته از من پنهون کنی! تو فکر کردی متوجه نشدم که صبح چه حالی داشتی؟ فکر کردی نفهمیدم گریه کردی؟ فکر کردی که نفهمیدم سی تی اسکن اگر خراب بشه همونجا به آدم می گن و دوباره عکس می گیرن؟!
من- دکتر بهت چی گفته فرگل؟
فرگل- جریان یه تومور کوچولو رو گفت.
فقط نگاهش کردم. شاید داشت به من بلوف می زد!
من- اون فقط یه غده چربیه که هیچ چیز مهمی نیست.
نگاهم کرد و گفت:
آقا موشه دل نازکم! بازی تمومه! دکتر هم اولش همین رو می گفت بعد که باهاش صحبت کردم حقیقت رو بهم گفت در ضمن گفت که تو با این حال و روزت ممکنه سکته کنی! فرهاد برای من پاییز شد! دیگه بهاری وجود نداره!
دیگه نتونستم خودم رو نگه دارم. حرفی نه برای تسلی نه برای هیچ چیز دیگه وجود نداشت این بود که جلوی خودم رو ول کردم!
فرگل- فرهاد عزیزم این حق من بود که بدونم اینا رو باید تو به من می گفتی!
من- فرگل. فرگلم بخدا این بی انصافیه!
فرگل- نه عزیزم چه بی انصافی؟ من در تمام این مدت خوب زندگی کردم. تنها آرزوم داشتن تو بود. دلم می خواست که تو من رو بین همه انتخاب کنی که کردی.
من- من نمی دونم چی بگم!فقط! فرگل چرا اینطوری شد!
سرم رو در دستهام گرفته بودم و گریه می کردم. در مقابل فرگل خیلی آروم همه چیز رو قبول کرده بود.
فرگل- عزیزم تو نباید این کارهارو بکنی اگه دوستم داری باید آروم باشی!
من- فرگل می ریم خارج. اونجا عملت می کنن. حتما خوب می شی.
فرگل- من دلم نمی خواد خارج برم.پولش رو هم نداریم.
من- مگه من مردم؟ پس من چکارم؟
فرگل- می خوام چیزی ازت بخوام. فقط نباید حرفم رو زمین بندازی. باشه؟
من- هر چی تو بگی. هر چی تو بخوای.
فرگل- اول اینکه گریه نکن
من- دست خودم نیست. من جز تو کسی رو ندارم فرگل.
فرگل- چرا عزیزم تو زندگی رو داری! آینده رو داری!
من- من آینده رو نمی خوام.من تو رو می خوام.
فرگل- تو باید بری!
من- کجا برم؟ بگو برم.
فرگل- آفرین پسر خوب! باید بری دنبال زندگیت.
لحظه ای نگاهش کردم و دوباره در حالیکه با شدت زار می زدم گفتم:
فرگل ، فرگل ! این حرف چیه که می زنی!
فرگل- کار من تمومه فرهاد. دیگه راه ما از هم جداست. اینو جدی می گم تو باید بری! بعد از مدتی همه چیز رو فراموش می کنی.
فریاد زدم:
- فرگل!
فرگل- فرهاد پدر و مادرم نباید بدونن که من جریان رو فهمیدم.
نمی خوام ناراحت بشن. همین قدر که درد دارن براشون کافیه! تو هم برو! دیگه نیا دنبالم.حرفام جدیه فرهاد. دیگه تو زندگی برام چیزی تو این دنیا ارزش نداره!می فهمی چی می گم؟! دیگه کاری به من نداشته باش!برو! تو منو یاد مدت کوتاه زندگیم می اندازی و همین منو ناراحت می کنه! اگه تو ور نبینم راحت ترم! حالا من می رم فرهاد دیگه سراغم نیا!
با این حرف در بهت من بلند شد و رفت. درک می کردم چرا این حرفها رو می زنه آروم دنبالش راه افتادم و گریه کنون گفتم:
فرگل عزیزم دیگه هر چقدر بخوای برات از اون شعرها می خونم. دیگه از کسی خجالت نمی کشم! تو رو به خدا نرو. من جز تو کسی رو ندارم. تنهام نذار.
فرگل- برو فرهاد.این چند روز رو می خوام تنها باشم. گریه های تو منو یاد مردن می اندازه. نمی خوام به مرگ فکر کنم. برو!
من- دیگه گریه نمی کنم. قول می دم. دیگه می خندم. من بدون تو هیچی نیستم فرگل!
برگشت و نگاهم کرد.
فرگل- در این شرایط من تو فقط باعث زجر و ناراحتی منی !
وبعد رفت.
دیگه چیزی درونم باقی نمونده بود که به این دنیا وصلم کنه. از این دنیا بریدم!
به طرف خیابون رفتم یه ماشین از دور با سرعت اومد. پریدم!
صدای ترمز ماشین و جیغ فرگل رو شنیدم!
طنین اسم خودم بود که فرگل در گوشم می گفت!
***********************
چشمهامو که باز کردم روی تخت خوابیده بودم. یه کلینیک بود. فرگل بالای سرم نشسته بود و گریه می کرد. دو تا پسر جوون یه گوشه اتاق ایستاده بودند. دکتر هم بالای سرم بود.
دکتر- حالت خوبه پسرم؟
گریه کردم.
پرستار- دکتر انگار شوکه شده!
یکی از جوونها گفت: آقای دکتر بخدا خودش پرید جلو ماشین! ازش بپرسید تا بهوشه!
من- من خودم پریدم جلوی ماشین اونا! بذارید برن.
دکتر- چرا اینکارو کردی! پسرم؟چرا گریه می کنی؟
من- می خواستم برم! ولی انگار نشد!
دوباره اشک از چشمام سرازیر شد.سرم رو برگردوندم.
دکتر- شانس آوردی! خدا بهت رحم کرد!
من- شانس نیاوردم! خداوند لطفش رو از من دریغ کرد!
دکتر- در هر صورت من نمی دونم مشکلت چیه ولی خوشبختانه عکس از سرت چیزی نشون نداده ولی باید بیست و چهار ساعت تحت نظر باشی. فکر نکنم جاییت هم شکسته باشه. خدا خیلی بهت لطف داشته!
با لبخندی تلخ نگاهش کردم که رویش رو برگردوند.
دکتر- خانم به یکی از اقوام زنگ بزنید بیان دنبالتون.
بلند شدم. سرم منگ بود.
دکتر- شما نباید بلند شید! بخوابید
من- آقای دکتر خیلی ممنون از زحمات شما ولی این زندگی خودمه!
دکتر- من نمی تونم اجازه بدم شما از اینجا برید. مسئولیت داره.
من- مسئولیتش با خودم. کجا رو باید امضا کنم؟
بلندشدم و از تخت پایین اومدم و به فرگل نگاه کردم.
داشت آروم گریه می کرد.
من- بازم سعی خودم رو می کنم فرگل! ایندفعه شاید زودتر از تو برم!
دکتر مات به من نگاه می کرد. رو به جوونها کردم و گفتم:
شما برید بچه ها. ازتون معذرت می خوام.
پای چپم درد می کرد. فرگل جلو اومد و گفت:
تا آخرش با من بودی فرهادم! ببخش. تو در عشق پاکبازی! کاش زودتر اومده بودی!
من- ازدواج می کنیم فرگل.خدا بزرگه باشه.
نگاهی به من کرد و خندید و گفت: باشه.
**************************
بعد از اینکه فرگل رو به خونه رسوندم به خونه خودمون برگشتم. دل دیدن پدر و مادرش رو نداشتم. کار خدارو ببین ! یکی که نمی خواد بمیره داره می میره! اون موقع یکی می پره جلوی ماشین با اون سرعت حتی سرش هم نمی شکنه!
دوش گرفتم و خوابیدم. دیگه مغزم کار نمی کرد. به محض اینکه روی تختخواب افتادم از حال رفتم. اگر خداوند خواب را به ما ارزانی نکرده بود چه مصیبتی بود!
ساعت حدود هشت و نیم صبح بود که پدرم هراسون منو از خواب بیدار کرد. در عالم خواب و بیداری حرفهاشو درست متوجه نمی شدم. داشت می گفت که دکتر زرتاش تماس گرفته و گفته که متخصص مغز و اعصاب گفته اگه سریعا فرگل رو عمل کنیم به احتمال هفتاد درصد خوب می شه. از شادی پدرم رو چندین بار بوسیدم و لباس پوشیدم و به طرف خونه فرگل رفتم. پدرش در رو باز کرد پریدم و بوسیدمش.
پدر فرگل- چی شده خوش خبر باشی بحق خدا!
آروم جریان رو بهش گفتم. همونجا به زمین نشست و سجده کرد! گفتم جلوی فرگل به روی خودتون نیارید. فرگل خواب بود . بیدارش کردند. از اتاق بیرون اومد و سلام کرد.
من- فرگل جان لباس بپوش بریم خرید.
فرگل- اول بگو سالمی؟ طوریت نشده
من- چطور مگه؟
فرگل- دیروز! یادت رفته؟
من- آهان! نه خوبم. بدو برو حاضر شو.
فرگل- کجا؟
من- بریم بهت می گم.
تا فرگل رفت که لباس بپوشه به پدرش گفتم:
- جناب حکمت باید هر چه زودتر من و فرگل ازدواج کنیم. باید برای جراحی به خارج بریم. من احتمالا می تونم فرگل رو خیلی سریع با خودم ببرم. فقط باید خیلی سریع باشه.
مادر فرگل فقط من رو نگاه کرد. جرات نگاه کردن به چشماشو نداشتم.
من- باید هر چه زودتر برنامه عروسی رو جور کنیم.
حکمت- من آگهی فروش خونه رو می دم روزنامه
من- فروش خونه؟ برای چی؟
حکمت- برای مخارج فرگل! عملش، سفرش به خارج.
من- اگه فرگل قراره همسر من باشه اجازه بدید که مخارجش رو خودم بدم.
در همین موقع فرگل از اتاق بیرون اومد. دوتایی خداحافظی کردیم و بیرون رفتیم.تا سوار ماشین شدیم گفتم:
فرگل مژده! انگار خداوند فراموشمون نکرده! دکتر زرتاش زنگ زد گفته اگه سریع عمل بشه به امید خدا هفتاد درصد احتمال خوب شدنش هست!
از شادی پدرم رو چندین بار بوسیدم و لباس پوشیدم و به طرف خونه فرگل رفتم. پدرش در رو باز کرد پریدم و بوسیدمش.
پدر فرگل- چی شده خوش خبر باشی بحق خدا!
آروم جریان رو بهش گفتم. همونجا به زمین نشست و سجده کرد! گفتم جلوی فرگل به روی خودتون نیارید. فرگل خواب بود . بیدارش کردند. از اتاق بیرون اومد و سلام کرد.
من- فرگل جان لباس بپوش بریم خرید.
فرگل- اول بگو سالمی؟ طوریت نشده
من- چطور مگه؟
فرگل- دیروز! یادت رفته؟
من- آهان! نه خوبم. بدو برو حاضر شو.
فرگل- کجا؟
من- بریم بهت می گم.
تا فرگل رفت که لباس بپوشه به پدرش گفتم:
- جناب حکمت باید هر چه زودتر من و فرگل ازدواج کنیم. باید برای جراحی به خارج بریم. من احتمالا می تونم فرگل رو خیلی سریع با خودم ببرم. فقط باید خیلی سریع باشه.
مادر فرگل فقط من رو نگاه کرد. جرات نگاه کردن به چشماشو نداشتم.
من- باید هر چه زودتر برنامه عروسی رو جور کنیم.
حکمت- من آگهی فروش خونه رو می دم روزنامه
من- فروش خونه؟ برای چی؟
حکمت- برای مخارج فرگل! عملش، سفرش به خارج.
من- اگه فرگل قراره همسر من باشه اجازه بدید که مخارجش رو خودم بدم.
در همین موقع فرگل از اتاق بیرون اومد. دوتایی خداحافظی کردیم و بیرون رفتیم.تا سوار ماشین شدیم گفتم:
فرگل مژده! انگار خداوند فراموشمون نکرده! دکتر زرتاش زنگ زد گفته اگه سریع عمل بشه به امید خدا هفتاد درصد احتمال خوب شدنش هست!
فرگل خندید و گفت اینارو برای دل خوشی من می گی.
من- به خدا! به جون خودت نه! اومدم ببرمت خود دکتر بهت بگه. من خودم هم با دکتر صحبت نکردم. بخدا دروغ نمی گم!
فرگل مدتی من رو نگاه کرد و بعد گفت:
دکتر دقیقا چی گفته؟
حرکت کردم و همونطور که سریع به طرف بیمارستان می رفتم گفتم:
خواب بودم. یکدفعه پدرم با هیجان اومد بالا سرم و بیدارم کرد و گفت دکتر زرتاش تماس گرفته. رفته با متخصص مغز و اعصاب مشورت کرده اونا گفتن این تومور هنوز متاستاز نکرده یعنی ریشه ندونده. میشه عملش کرد.
فرگل- چطور قبلا با متخصص مشورت نکرده؟
من- نمی دونم. صبر کن تا از خودش بپرسیم.
خوشحال بودم. دلم نمی خواست این سوالها تو ذهنم بیاد. فقط دلم می خواست که حرف دکتر درست باشه و فرگل معالجه بشه. چند دقیقه بعد بیمارستان بودیم و یکراست به دفتر دکتر رفتیم. توی مطب مریض بود. صبر کردیم تا بیرون بیاد بعد دوتایی وارد دفتر دکتر شدیم تا مارو دید خوشحال بلند شد و به طرف ما اومد.دکتر- خوش اومدید! خوشحالم. خیلی خوشحالم. پدرت بهتون گفت؟من- بله دکتر فقط می خواستیم از زبون خودتون بشنویم.دکتر- بشینید. می دونید سی تی اسکن اولی واضح نبود
یه جلسه مشاوره تشکیل دادیم خوشبختانه نظر همه پزشکان مثبت بود. اگر سریع تحت عمل جراحی قرار بگیره من فکر می کنم به امید خدا مسئله حل بشه! فعلا این نسخه رو باید بگیری ومصرف کنی . قبلا دکتر صالح برات نوشته. فقط هرکاری که می کنید. هر جا که مایلید جراحی انجام بشه خیلی سریع.فرگل- دکتر آخه حرفهای قبلی شما! دکتر- دخترم من هم یه انسانم. با سوادی کم. احتمال اشتباه زیاد در کارم هست در ضمن تخصص من چیز دیگه اییه تو هم امیدوار باش حقیقت رو بهت گفتم.فرگل خندید. خنده ای که امید باعثش بود. در اون لحظه دکتر زرتاش رو به بشکل فرشته ها می دیدم. جلو رفتم و دکتر رو بوسیدم.دکتر- دخترم فرهاد خیلی دوست داره. قدرش رو بدون. خوشبخت بشید. مطمن باش دانشگاه رفتن فرزندتون رو هم می بینید! بهتون قول میدم. حرفامو باور کنید. فقط سریع!با دل شاد از بیمارستان بیرون اومدیم و به طرف خونه حرکت کردیمفرگل- فرهادنگاهش کردم.فرگل- خیلی دوست دارم!خندیدم وبا سرعت رانندگی کردم. جلوی خونه خودمون که رسیدم هومن و لیلا رسیدن. تا پیاده شدم هومن که تلفنی از جریان باخبر شده بود بغلم کرد و دوتایی گریه کردیم. لیلا و فرگل هم همین حال رو داشتند.تازه بعد از یکی دو دقیقه هومن متوجه شد که اون و لیلا جلوی فرگل نتونستن خودشون رو نگه دارند که بهشون گفتم فرگل از همه چیز باخبره!هومن رو فرستادم دنبال پدر و مادر فرگل و ما سه نفر وارد خونه شدیم.وقتی پدر و مادرم رو دیدیم اونها جلوی فرگل عکس العملی حاکی از خوشحالی نشون ندادند. به پدرم جریان رو گفتم. وقتی فهمید که فرگل از همه چیز خبر داره پدرم هم گریه کرد. مادرم فرگل رو بغل کرده بود و اشک می ریخت.پدر- خدارو شکر، خداروشکر. به امید خداوند که این غم به شادی بدل می شه.مادر- فرهاد برو دنبال آقا و خانم حکمتلیلا- هومن رفتهپدر- فقط دخترم باید خیلی سریع کارهارو روبراه کنیم.فرخنده خانم با گریه سینی چای رو آورد و بعد از اینکه اون رو روی میز گذاشت فرگل رو بغل کرد و هی بوسید و بعد رو به من کرد و گفت:فرهاد جون نذرها یادت نره! دیدی خدا مرادمون رو دادهمه خوشحال بودند. امیدی پس از ناامیدی!چند دقیقه بعد پدر و مادر فرگل هم آمدند. غوغایی بود! لحظه ای گریه و لحظه ای خنده! بعد از اینکه مدتی بدین صورت گذشت و التهاب اولیه تموم شد همه نشستند و شروع به برنامه ریزی کردیم. جواب آزمایش خون و بقیه چیزها آماده شده بود قرار بر این شد که پس فردا در محضر فعلا بصورت ساده عقد برگزار بشه تا ما بتونیم برای معالجه فرگل به خارج از کشور بریم.
با پرونده فرگل و پاسپورت او همراه خودش به سفارت کشوری که در اون تحصیل کردم مراجعه کردیم. به خاطر مدت هشت سالی که در اونجا اقامت داشتم و تحصیل می کردم بسیار همراهی کردند و ویزای فرگل درست شد. از همونجا با بیمارستانی در شهری که خودم اقامت داشتم تماس گرفتیم ترتیب بستری شدن فرگل رو دادیم. البته هزینه بسیار زیادی در بر داشت. چون پدر و مادر فرگل هم خواستند همراه ما باشند حتی با همراهی سفارت ممکن نشد. ناچار من و فرگل دوتایی برای دو روز بعد بلیط رزرو کردیم. پس فردای اون روز من و پدر و مادر و و فرگل و آقا و خانم حکمت همراه هومن و پدرش به محضر رفتیم. همه چیز سریع اتفاق افتاد. زمان سرعت گرفته بود و ما نباید از اون عقب می افتادیم وقتی صیغه عقد جاری شد و ما قباله رو امضا کردیم مادرم آروم گفت:چه آرزوها که برای عروسی شما داشتم.من- مادر! خواهش می کنم. حالا وقت این حرفها نیست.پدرم- ستاره آروم! می شنوند. به امید خدا که فرگل صحیح و سالم برگشت جشن عروسی مفصلی می گیریم. من و فرگل با ماشین من برگشتیم و بقیه هم دنبال ما بودند.من- باورم نمی شه که من و تو زن و شوهر شدیم.فرگل- خوشحالم فرهاد ولی اینطوری نمی خواستم.من- چه فرقی می کنه؟ مهم این بود که من و تو بهم برسیم.فرگل- درسته ولی هر دختری آرزو داره که لباس عروسی رو به تن کنه.من- تو که لباس عروسیت حاضره برمی گردیم می پوشی. تو جشن عروسی مون.فرگل- اگه برگردم!من- فرگل! قرار نشد که ناامید باشی. حرفهای دکتر زرتاش یادت رفت؟فرگل- تو می گی برمی گردیم؟ با هم؟من- بهت قول میدم که با هم برگردیم. من دلم خیلی خیلی روشنه.فرگل- یعنی من و تو می تونیم با هم زندگی کنیم؟من- من و تو سالهای سال با هم زندگی می کنیم. مطمئن باش. دیگه هم به این چیزها فکر نکن. به فردا فکر کن که با هم بطرف خارج پرواز می کنیم. مگه دلت نمی خواست بری خارج از کشور؟فرگل- چرا اما باز هم نه اینطوری!من- اونطوریش رو هم می بینی. وقتی به امید خدا جراحی شدی و حالت خوب شد همه جارو بهت نشون می دم. زود بر نمی گردیم. یه مدت اونجا دوتایی با هم می مونیم.فرگل- من فکر می کنم گرون قیمت ترین عروس بو.دم!چقد رخرج رفتن و عمل و بیمارستان می شه فرهاد؟من- به قیمت یه خنده ات!فرگل- اگه زنده موندم قول میدم همسر خوبی برات باشم! قول می دم که بعد از خدا، خدای من تو باشی! قول می دم فرهاد. تو هر بار عشق و دوستی و وفاداری رو به من یاد دادی! وقتی با تو هستم از مردن هم نمی ترسم!من- تو نمی میری. تو خوب می شی باور کن فرگل و تموم اینها برامون یه خاطره می شه. برای بچه مون تعریف می کنیم!به خونه رسیده بودیم.

وقتی وارد شدیم سالن پر از گل بود. صدای آهنگ مبارکباد رو از همه جا می شنیدیم. لیلا همه جارو گل بارون کرده بود. سوسن خانم و هاله با کمک فرخنده خانم تمام باغ رو آبپاشی کرده بودند. همه خوشحال بودیم. ناهار رو دور هم بودیم. هومن با اینکه دل و دماغ شوخی نداشت مجلس رو با شوخی هاش شاد و زیبا کرد. شام هم همگی به یک رستوران شیک رفتیم. جشن عروسی ما به این صورت برگزار شد! چیزی که اصلا فکرش رو نمی کردم. بعد از شام پدر و مادر فرگل به خونه خودشون رفتند و ما هم به خونه خودمون برگشتیم.دم در موقعی که از هومن خداحافظی می کردیم هومن گفت:فرهاد همه چیز درست می شه.من- هومن می ترسم.هومن- توکل به خدا کن.هر چی اون بخواد همون می شه.حالا برو فردا باید بریم فرودگاه.بعد از خداحافظی به خونه برگشتم و پس از اینکه با پدر و مادر و فرخنده خانم چایی خوردیم من و فرگل به اتاق من رفتیم. فرگل مدتی روی مبل نشست و من هم کنارش نشستم و نگاهش کردم.فرگل با خنده گفت:سالها آرزوی یه همچین روزی رو داشتم و حالا ازت خجالت می کشم!من- از من؟ برای چی؟فرگل- خودم هم نمی دونم.من- نکنه پشیمون شدیفرگل- من برای پشیمونی وقتی ندارم از اون گذشته وقتی کنار تو هستم احساس شجاعت می کنم.فرهاد ازت معذرت می خوام که به خاطر من باید همچین عروسی ای داشته باشی ولی خوب چه می شه کرد بدشانسی آوردی!من- اولا که این حرفهارو نزن من با عشق با تو ازدواج کردم و خوشحالم. خوشحالیم زمانی کامل می شه که تو خوب بشی. حالا یه سوالی ازت دارم فرگل:اون حرفهایی که اون روز توی پارک به من زدی راست بود؟خندید و گفت:نه می خواستم که تو دنبال زندگیت بری و خوشبخت بشی. لحظه ای که پریدی جلوی ماشین تمام درد اون تصادف رو من کشیدم. فرهاد دوست دارم. برای همیشه دوست دارم.من- من هم دوست دارم. دلم می خواست زمان متوقف میشد. دلم می خواست دیگه صبح نمی شد.فرگل- (بیا با هم تا ابد برویم) (پیش از اینکه صبح بدمد برویم) ( دست تا بدست هم داریم) ( پیش از آنکه غم رسد برویم)من- تا همه جا باهات می آم فرگلفرگل- دلم می خواد فقط تا اونجایی بیای که من میگم!من- هرجا که تو بگی.فرگل- فرهاد گوشه آسمون سفیدی می زنه انگار شب از دست رفت!من- هنوز نه!بیا با هم تا به شب برویم!****************************ساعت یازده صبح همه فرودگاه بودیم. پدرم منو کنار کشیدو گفت:فرهاد از هیچ چیز کوتاهی نکن.پول که به اندازه کافی داری. صورت حساب بیمارستان رو هم من اینجا پرداخت می کنم. محکم باش و قوی. تو باید به فرگل روحیه بدی. بخودت مسلط باش برو به امید خدا.من- برامون دعا کنید پدر. خداحافظ
خدا به همراهتون پسرم.به خدا سپردمتون.پدر فرگل جلو اومد و گفت:فرهاد، فرگل رو اول به خدا بعد به تو می سپرمش. می دونم چقدر دوستش داری.مواظبش باش. براش هم شوهر باش هم پدر! اونجا کلری کن که تنها نباشه. بخدا سپردمتون.تو دلم از خدا خواستم که رو سفید بشم و فرگل رو سالم و خوب به ایران برگردونم.هومن جلو اومد و گفت:فرهاد رسیدی تماس بگیر.حتما. منتظرم. یادت نره. مطمئن باش که همه چیز درست می شه. هر موقع دلت گرفت به این فکر کن که اینجا چندین دل نگران شماست. چندین دست به طرف آسمون دراز شده و براتون دعا می کنه.از چیزی نترس خدا یا عاشقاست.بوسیدمش و خداحافظی کردم. دست فرگل رو گرفتم و به داخل سالن ترانزیت رفتیم.چیزی به زمان پرواز نمونده بود. سوار هواپیما شدیم و روی صندلی های خودمون نشستیم و کمربندهامون رو بستیم.فرگل دستم رو گرفت و گفت:فرهاد وقتی می گن روح آدم از جسمش پرواز می کنه مثل همین پروازه؟دستش رو فشار دادم و گفتم:نه این پرواز مثل اون پروازی که من و تو باهاش به ایران برمی گردیم!فرگل- کاش فرهاد پیش دکتر زرتاش نرفته بودم! کاش دکتر به من در مورد این تومور چیزی نمی گفت! کاش اصلا از هیچ چیز خبر نداشتم!من- تو هیچ طوریت نمی شه. ما خیلی زود با هم برمی گردیم ایران و زندگیمون رو شروع می کنیم. بهت قول می دم.فرگل- فرهاد من تا حالا از پدر و مادرم دور نشده بودم. این اولین باره می ترسم!من- از هیچی نترس عزیزم ببین همه خوشحالن! همه دارن می خندن تو هم بخند. ترس سراغ کسانی که می خندن نمی آد. آدم تا وقتی می خنده ترس ازش فرار می کنه.فرگل- برام یه چیزی تعریف کن فرهاد. قصه بگو! یادمه وقتی کوچک بودم شبها که می ترسیدم پدرم برام قصه می گفت تا خوابم ببره انوقت دیگه نمی ترسیدم.در همین موقع هواپیما حرکت کرد. کم کم سرعتش زیاد شد و از زمین کنده شد. مرتب اوج می گرفت و بالا می رفت فرگل دست من رو محکم تر فشار می داد.من- یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود. روزی بود و روزگاری بود. پسری بود که همیشه دعا می کرد خدا دلش رو از غم و غصه نجات بده. از خدا می خواست که دلش رو با یه عشق پر کنه. شب و روز توی همین فکر بود. همیشه دعاش به درگاه خدا این بود که خدا یه دختر خوشگل سر راهش قرار بده و مهر اونو به دل اون دختر بندازه تا روحشون با هم یکی بشه و پسر قصه ما از تنهایی دربیاد اما سالیان سال بود که دعاهاش اثری نداشت و به آرزوش نمی رسید. خیلی احساس پوچی می کرد. دیگه براش همه چیز بی رنگ و عادی شده بود. دیگه همه چیز دلش رو زده بود. از هیچ چیز خوشحال نمی شد. همه روزها براش مثل هم شده بود
تا اینکه زد و یه شب توی خواب یه دختر خوشگل و قشنگ رو دید که بهش می خندید. به دختر گفت چی می شد اگه تو مال من می شدی؟!دختره بهش باز خندید.پسر تنهای قصه که کمی دل و جرات پیدا کرده بود دوباره گفت: می آی دلهامونو با هم یکی کنیم؟ دختر تو رویا گفت: برای اینکه دلها یکی بشه باید عاشق بود.پسر قصه گفت چی می شد اگه تو عاشق من بودی؟ من می تونم با عشق یه خونه بسازم به بزرگی آسمون ها! یه باغ براش درست کنم اندازه تموم جنگلهای دنیا! وسط باغش یه حوض می سازم اندازه تمام دریاها! اون وقت تو این حوض از عشق خودم می ریزم تا پر از ماهی های قشنگ بشه و همشون اسم ترو صدا کنن! دختر تو رویا خندید و گفت مگه می شه که تو با عشق اینکارهارو بکنی؟عشق هیچوقت تنها نمی آد. همیشه غم و عشق با همن! وقتی هم که غم بیاد نمی ذاره تو اون خونه باغ و حوض بسازی. پسر قصه ما گفت من سر غم رو با سنگ های همون خونه می شکونم. دختر رویا گفت اون وقت تموم سنگ های خونه رنگ خون می شن. پسر قصه گفت من با شاخه های درخت های باغ غم رو می زنم تا بره. دختر رویا گفت اون موقع از غم تمام برگهای باغ زرد می شن و می ریزن. پسر غصه گفت من غم رو توی حوض خفه می کنم تا دیگه مارو اذیت نکنه. دختر رویا گفت اون وقت آب حوض بوی غم می گیره و همه ماهی ها می میرن و دیگه نمی تونن اسم من رو صدا کنن!می دونی پسر قصه چی گفت؟برگشتم و فرگل رو نگاه کردم. خواب بود. چهره اش آروم شده بود. دیگه از ترس چند دقیقه قبل اثری در صورتش نبود.مونده بودم که پسر قصه چطوری غم رو از بین ببره!***********************تقریبا پرواز سه ساعت و نیم طول کشید تا رسیدیم. تموم این مدت رو فرگل خوابیده بود و تموم این مدت رو من به این فکر می کردم که چطور می شه! با این که سعی می کردم این فکر رو از خودم دور کنم نمی شد. ترس تمام وجودم رو گرفته بود.اگر فرگل طوری بشه من چه کنم؟! با غم فرگل چه کنم؟! با نبودن فرگل چه کنم؟!به صورتش نگاه کردم. معصوم و ساده خوابیده بود. بغض گلوم رو گرفت چیزی نمونده بود که گریه کنم اما سر خودم فریاد زدم که باید محکم باشم. نباید به این چیزها فکر کنم. در اثر تکون هواپیما موقع فرود فرگل وحشتزده بیدار شد.- فرهاد! چی شده؟ رسیدیم؟من- آره عزیزم رسیدیم.فرگل- من تموم این مدت خواب بودم؟ چقدر گذشته؟من- حدود چهار ساعت.فرگل- چطور خوابم برد؟بمیرم برات!تو حوصله ات سر رفت. چرا بیدارم نکردی؟من- من همین که تو کنارم بودی حوصلم سر نرفت.فرگل- فرهاد همه چیز درسته؟ویزامون درسته؟من- خیالت راحت باشه. همه چیز مرتبه.چند دقیقه بعد هواپیما ایستاد و درها باز شد و پیاده شدیم.
مراحل گمرکی خیلی زود انجام شد و بلافاصله با تاکسی به طرف بیمارستان حرکت کردیم.فرگل- فرهاد خدارو شکر که تو زبونت خوبه وگرنه چیکار می کردیم؟اینجا اگه آدم زبان بلد نباشه مثل لال ها می شه! تو حالا مطئن هستی که گم نمی شیم؟بهش خندیدم و گفتم:دختر من و هومن حدود هشت سال اینجا زندگی کردیم. تمام کوچه های اینجا رو مثل کف دستم می شناسم. صدتا آشنا اینجا دارم. بازم می ترسی؟فرگل در حالی که دستم رو فشار می داد گفت:می ترسم تنهام بذاری!من- عزیزم من همیشه پیش تو می مونم. نترسفرگل- نمیشه اول بریم یه هتلی، جایی بعد بریم بیمارستان؟من- نه. اول بریم بیمارستان.بعد یه تلفن به ایران بزنیم.فرگل- اگه منو بیمارستان نگه داشتن تو کجا می ری؟من- من جایی نمی رم.پیش تو می مونم. خیالت راحت باشه.چند دقیقه بعد به بیمارستان رسیدیم و به قسمت پذیرش رفتیم.ده دقیقه بیشتر طول نکشید.هزینه بیمارستان رو قبلا در ایران به حساب واریز کرده بودیم. در طبقه سوم یه اتاق برای فرگل آماده کردند.از پرستار خواهش کردم که ترتیبی بده که من هم با فرگل باشم که گفت طبق مقررات اکان نداره. می دونستم اگر فرگل بفهمه خیلی می ترسه و توی روحیه اش اثر بدی می ذاره. رفتم با دکتر صحبت کردم.بسیار مرد فهمیده ای بود. قبول کرد. یعه اتاق بزرگتر با دو تخت به ما دادند که با هم باشیم.بلافاصله فرگل بستری شد و شروع به آزمایش و عکسبرداری کردند.در تمام مراحل من پیش فرگل بودم هم به خاطر مسئله زبان و هم بخاطر اینکه بیمار احساس ترس نکنه!سه ساعت تمام طول کشید.پس از اون دکتر به من گفت که باید جلسه مشاوره ترتیب بده. در زمانی که با من صحبت می کرد خنده از لبش نمی افتاد. از زندگیمون پرسید وقتی فهمید دیروز ازدواج کردیم در چشماش غم رو دیدم! رو به فرگل کرد و مثل یک پدر تبریک گفت که من ترجمه کردم. بعد گفت اینطور که من نتیجه گرفتم چیز زیاد مهمی نیست. ممکنه که در ایران اشتباه تشخیص داده باشن! اول برایفرگل ترجمه کردم بعد از دکتر پرسیدم که این چیزی رو که گفت حقیقت بوده یا برای تقویت روحیه فرگل می گه.دکتر دستی به شانه من زد و گفت که همش حقیقت بوده. انگار خدا دنیا رو بهم داد.طوری شاد شدم که فرگل کاملا متوجه شد.فرگل- فرهاد انگار همه چیز درست می شه! از شادی که تو صورتت نشست فهمیدم!من- فرگل بخدا انگار تو ایران اشتباه تشخیص دادن!دکتر گفت البته این نظر منه باید صبر کرد که چند تا پزشک دیگه هم ظر خودشون رو بدن ولی شماها خیالتون راحت باشه. اجازه داد تا جلسه مشورتی انجام نشده از بیمارستان بریم! گفت فعلا برید با هم بگردید و اصلا نگران نباشید چون جای نگرانی نیست!
دلم می خواست که ببوسمش!دکتر بعد از خداحافظی رفت و چند دقیقه بعد پرستار با چند شاخه گل اومد و اونهارو به فرگل داد و گفت که از طرف دکتره بخاطر ازدواجمون!در ضمن گفت که هر جا که اتاق می گیریم شماره شو به اطلاع دفتر بیمارستان برسونیم.از خانم پرستار تشکر کردیم. وموقعی که می خواست بره برگشت و فرگل رو نگاه کرد و گفت: من یک عکس از یک تابلوی نقاشی دارم که توسط یک هنرمند نقاش ایرانی کشیده شده گفت البته این تابلو خیلی قدیمیه. تصویر یک دختر ایرانیه با چشمهای خیلی عجیب! این خانم درست مثل اون نقاشی هستند! موهاشون، چشمهاشون، صورتشون!برای فرگل ترجمه کردم.فرگل- ازشون بپرس حالا اون دختر با چشمهای عجیب، زشته عجیبه یا زیبای عجیب؟ایندفعه برای پرستار ترجمه کردم که گفت:- نه، نه. زیبای عجیب! درست مثل چشمهای شما! زیبا و پر از راز!ازش تشکر کردم و وقتی برای فرگل ترجمه کردم او هم تشکر کرد و خانم پرستار رو بوسید.آخرهای شب بود که از بیمارستان بیرون اومدیم. اول به یک هتل درجه یک رفتیم و اتاقی دو نفره گرفتیم و بعد از گذاشتن چمدانها در اتاق برای خوردن شام بیرون اومدیم.فرگل- فرهاد بیا پیاده بریم. چه هوای خوبی! چقدر همه جا تمیزه! موقعی که تازه رسیدیم اصلا توجهی به اطراف نداشتم ولی نگاه کن تمام ماشیبن ها تمیز و بدون دود هستن. چطوری اینجوری می شه؟! اصلا قابل مقایسه با تهران نیست.من- فرگل من خیلی خوشحالم. اونقدر خوشحالم که دلم می خواد فریاد بزنم و بلند بلند بخندم!فرگل- منم خوشحالم. بیشتر بخاطر اینکه تورو دارم! تویی که اونقدر خوبی! تویی که اونقدر وفاداری و پایبند به عشق!من- فرگل یه غم مثل سرطان به قلبم چنگ انداخته بود. این چند روز مرگ رو به چشم خودم دید! خداروشکر که همه چیز تموم شد. می دونی برام خیلی عجیب بود. یه عکس بگیرن و بگن تو سر یه نفر تومور وجود داره! کاش یه تلفن به ایران می زدیم و جریان رو می گفتیم.فرگل- مگه رسیدیم تلفن نکردی؟من- چرا. خوب باشه فردا می زنم.فرگل- من این چند روزه اصلا نتونستم غذا بخورم. الان هم حسابی گرسنه ام.من- اینجا یه رستوران هست که هم خیلی قشنگه هم غذاش عالیه.فرگل- خوب این هفت هشت ساله اینجا خوش گذروندین ها!من- بذار فردا کارهای بیمارستان که تموم شد یه ماه اینجا می مونیم و حسابی خستگی این چند روزه رو در می کنیم.فرگل- فرهاد قصه ای که تو هواپیما گفتی بقیه اش چی شد؟من- قصه!؟ از خودم در آوردم.فرگل- راست می گی؟ اما خیلی قشنگ بود. اونقدر خسته بودم که تا چشمهامو بستم خوابم برد. وای فرهاد خیلی خوشحالم! من هم دلم می خواد فریاد بزنم، بدوم، بخندم.
انگار دوباره به دنیا اومدم! اونجا چیه؟من- کلیسافرگل- بیا بریم تو! دلم می خواد از خداوند تشکر کنممن- بریم تو کلیسا؟ دختر ما مسلمونیم!فرگل- چه فرقی می کنه؟مگه اونجا به عنوان خونه خدا نیست؟من- خوب چرا ولی من تا حالا کلیسا نرفتم. رسم و رسومش رو بلد نیستم.فرگل- راز و نیاز کردن با خداوند نه رسم و رسوم می خواد نه زبان مخصوص و نه جای مخصوص! بیا بریم نترس.من- چه شجاع شدی فرگل!؟ آروم ندو! اینجا رد شدن از خیابون مقررات داره پلیس جریمه مون می کنه ها! اصلا شاید باز نباشهفرگل- در خونه خدا هیچوقت بسته نیست!به طرف کلیسا رفتیم. باز بود. وارد شدیم.آروم جلو رفتیم. روبرو قسمت محراب بود. مجسمه حضرت مسیح روبرو قرار داشت. در یک قسمت جعبه ای قرار داشت و در قسمت دیگه شمع.فرگل آروم گفت:فرهاد چند تا شمع بردار روشن کنیم. یه مقدار پول هم بنداز تو این جعبه.چند تا شمع برداشتم و یک اسکناس تو جعبه اعانه انداختم و جل رفتیم و در قسمتی دیگر شمعها رو روشن کردیم.فرگل- من توی فیلمها دیدم.انگار اینجا باید زانو بزنیم و دعا کنیم.من- حالا همین طوری هم دعا کنیم قبول می شه!فرگل- بیا زانو بزن اینجا خونه خداستدوتایی زانو زدیم و دیگه با هم صحبت نکردیم.جو روحانی ، اخلاص ما، شادی درونی مون باعث شد که از خود آزاد شیم گریه ام گرفت. سرم رو به طرف بالا گرفتم و چشمهامو بستم.خداوندا ببخش که به کلیسا برای دعا اومدیم. البته هم ایجا مقدسه هم مسجد خودمون ولی چون اینجا مسجد نبوده به کلیسا اومدیم خدای مهربون چیزی نمی تونم بگم فقط به فرمان تو تسلیمم.برگشتم و فرگل رو نگاه کردم.مثل ابر بهار گریه می کرد و با خداوند راز و نیاز. نور ده ها شمع به چهره اش افتاده بود و اونو زیباتر کرده بود. بقدری حالت روحانی صورتش گرفته بود که جا خوردم! گاهی سرش رو به طرف بالا می گرفت و گاهی روی دستهاش می گذاشت و زیر لب نیایش می کرد.ده دقیقه ای طول کشید تا از این حالت خارج شد. اشک هاشو پاک کرد و به من نگاه کرد. دستی به صورتم کشید و اشک های روی گونه ام رو پاک کرد و گفت:بخاطر من گریه کردی فرهاد؟!من- بخاطر شفای تو گریه کردم. حالا حاضری بریم؟فرگل- آره سبک شدم. خیلی برام لذت بخش بود.وقتی هر دو بلند شدیم از پشت یه نفر سلام کرد.برگشتیم. یه کشیش بود. هردو جواب دادیم. جلو اومد و بعد از زانو زدن به طرف محراب و صلیب کشیدن روی سینه به طرف ما برگشت و گفت:فرزندان من موقعی که وارد شدید ناخودآگاه متوجه شما شدم. آخه این وقت شب کم پیش می آد کسی برای دعا اینجا بیاد مگه اینکه مشکلی داشته باشه. وقتی هم جلو اومدید متوجه شدم که مثل ما به سینه صلیب نکشیدید.
البته قصد ندارم باعث ناراحتی شما بشم. دلم می خواد اگه کمکی از دستم بر می اد براتون انجام بدم. احساس می کنم که خارجی هستید می تونید به زبان ما تکلم کنید؟من- بله پدر! درست حدس زدید.هم خارجی هستیم هم مسیحی نیستیم. در ضمن مشکل هم داشتیم. همسرم مریض بود در کشور خودم به ما گفته بودند که تا دو ماه دیگه بیشتر زنده نیست. امروز بعدازظهر اینجا رسیدیم. یکی از دکترهای خوب اینجا بعد از آزمایش های زیاد به ما گفت که تشخیص اشتباه بوده. حالا برای شکر گزاری از خداوند یکتا به اینجا اومدیم. البته چون در این شهر مسجد نبود اینجا اومدیم.کشیش- خوشحالم که به اینجا اومدید. دین شما چیه و اهل کدوم کشورید؟من- مسلمان هستیم و اهل ایران.کشیش- مسلمان؟! به خانه خدا خوش اومدید! خوشحالم که خداوند رئ در این جا هم دیدید! البته همه جا خونه خداست.برای فرگل حرفهای کشیش رو ترجمه کردمفرگل- خونه اصلی خداوند در دل آدمهاست پدروقتی جمله فرگل رو برای پدر مقدس ترجمه کردم خندید و گفت:شما خانم فهمیده ای هستید. خدارو شکر می کنم که تشخیص پزشکان ایران اشتباه بوده. امیدوارم سالیان دراز با خوشی زندگی کنید اما دخترم بدون که مرگ پایان زندگی نیست! اگر قرار باشه کسی رو که چندین سال در یک سلول کوچک زندانی بوده به یک دنیای بزرگ و آزاد ببرند این نمی تونه اسمش تمام شدن یا مردن باشه برعکس تولدی دوباره اس!در هر صورت ا دیدن شما و سلامتی شما خوشحال شدم. براتون دعا می کنم.از کشیش مهربون خداحافظی کردیم و بیرون اومدیم.فرگل- فرهاد خیی عالی بود! کشیش راست می گفت هیچ چیز نمی تونه پایان باشه!مردن یه انسان، خشک شدن یه درخت، خوردن یه غذا، تموم شدن یه روز، کشتن یه گوسفند ، هیچکدوم پایان اونها نیست! شروع دیگه ای براشونه!من- فکر کنم گرسنه هستی فرگل! آدم گرسنه شروع به فلسفه بافی می کنه!فرگل- نه جدی می گم فرهاد! تو نگاه کن وقتی مثلا یه درخت خشک میشه بعدش چی میشه؟ چه اتفاقی می افته؟من- هیچی ! مامورهای شهرداری می آن و با اره می برنش و می اندازنش دور!فرگل- درسته اما بعدش! فقط تغییر ماهیت می ده! آخرش می شه نفت!من- درسته اما به عمر ما قد نمی ده از این نفت استفاده کنیم.فرگل- چون عمر ما کوتاهه! برای ما در زمان مثل چند دقیقه اس!من- فرگل خانم از صبح تا حالا چیزی نخوردم. مرتب فشار روحی هم داشتم. حالا اگه به این بحث علمی فلسفی ادامه بدی باید یک ساعت دیگه این مثال رو روی جنازه من عنوان کنی!خندید و گفت:این رستوران که گفتی کجاست؟خیلی مونده برسیم؟من- نه تو همین خیابون سمت راست.فرگل- چقدر مردم شاد و سرزنده ان!من- خوشن دیگه! چه غمی دارن؟!
فرگل- نه بالاخره هر کسی یه غمی داره. اینهام شاید البته بعضی شون غمگین باشن.من- اگه یه نفر رو با چهره غمگین دیدی و به من نشون دادی شام مهمون من هستی!فرگل- در هر صورت باید مهمون تو باشم چون خودم اصلا پولی ندارم.من- ای وای! فراموش کردم بهت پول بدم.از جیبم مقداری پول بیرون اوردم و به فرگل دادم.فرگل- نه نمی خوام. تو که هستی هر وقت خواستم ازت می گیرم.من- تعارف نکن. تو زن من هستی باید از من پول بگیری چرا خجالت می کشی بگیر بذار تو کیفت ممکنه لازمت بشه.فرگل- دست شما درد نکنه آقا فرهاد! خدا از بزرگی کمت نکنه!من- بیا تو که رسیدیم ببین چقدر قشنگه!فرگل- خیلی! حتما باید گرون باشه. بریم یه جایی که غذاهاش ارزون تر باشه.من- بیا تو از گرسنگی دارم می میرم. 
وارد رستوران شدیم و سفارش غذا دادیم و هر دو با اشتها خوردیم وقتی حسابی سیر شدیم گفتم:
خانم شب زنده دار ! می دونی ساعت چنده؟
فرگل- چنده؟
من- دو بعد از نیمه شب!
فرگل- عالیه! باید از هر دقیقه اش لذت ببرم! توقدر لحظه ها رو نمی دونی! من که از سفر مرگ برگشتم می دونم ثانیه ها چقدر قیمت دارن!
من- دیگه منو یاد اون وقتها نینداز. به اندازه کافی بدبختی کشیدیم. حالا پاشو بریم.
بلند شدیم و بعد از پرداخت صورتحساب بیرون اومدیم و با یک تاکسی به هتل برگشتیم وقتی وارد اتاقمون شدیم فرگل گفت:
فرهاد خیلی هتل قشنگیه! همه چیزش نو و تمیزه. چه حمام تمیز و قشنگی داره!
من- تا تو از اتاق و هتل تعریف می کنی من یه دوش بگیرم.
فرگل- برو . بعد من هم می خوام حمام کنم. می خوام تمام غصه هارو از تنم بشورم!
بهش خندیدم و به حمام رفتم.
نیم ساعت بعد هر دو اماده خواب بودیم تو رختخواب نشسته بودیم و صحبت می کردیم.
من- بذار یه تلفن بزنم برامون چایی بیارن
فرگل- خدارو خوش نمی اد این موقع شب مزاحم خدمتکارها بشیم.
من- دختر سرویس اینجا شبانه روزیه!
چند دقیقه بعد پیشخدمت با یه سینی پشت در بود. سینی رو ازش گرفتم و بهش انعام دادم. چشمهاش برق زد. انعام خوبی دادم. رادیو رو روشن کردم. موزیک ملایم و قشنگی پخش می شد. برای هردومون چایی ریختم.
فرگل- فرهاد باورم نمی شه! انگار همه این چیزهارو تو خواب می بینم . دیشب تا صبح بیدار بودم و فکر می کردم!
من- احتمالا امشب تا صبح می خوای بخوابی؟!
نگاهم کرد و خندید.
من- بیا چایی تو بخور
فرگل- بیار تو رختخواب می خوام اینجا بخورم! چراغهارو هم خاموش کن فقط آبازور رو روشن بذار!
من- اوووه!
فرگل-می خوام مثل فیلم های خارجی شاعرانه باشه آقا موشه!
من- بخدا فرگل اگه یه بار دیگه به من بگی آقا موشه ها...|!
فرگل- چیکار می کنی؟

من- هیچی |! می گم هر چقدر دلت می خواد بهم بگو آقا موشه!
فرگل- تو مرد منی! تو شوهر منی! تو شیر منی! تو امتحان خودت رو پس دادی ، عالی!( چراغهارو به جز یه آباژور خاموش کردم و چای رو به دستش دادم)
فرگل- امشب شب ماست! حالا می خواد صبح بشه یا نشه! دیگه فرقی نداره.
خندیدم و گفتم:
امیدوارم همیشه ترو خوشحال ببینم.
فرگل- پس قندت کو عروس خانم؟
من- باید ببخشید اینجا چایی رو با شکر می خورن ( براش شکر ریختم)
فرگل در حالیکه چای رو می خورد گفت:
چه با قند ف چه با شکر! همه چیز عالی و رویایه فرهاد!
هر دو در حالیکه به موسیقی گوش می کردیم چایی مون رو خوردیم.
فرگل- حالا دیگه اون آباژور رو هم خاموش کن!
*************************
صبح با صدای فرگل از خواب بیدار شدم. بالای سرم نشسته بود و بهم می خندید تا چشمم به صورتش افتاد دنیا به من خندید!
فرگل- پاشو تنبل خان از گرسنگی دارم تلف می شم
من- چقدر خوبه که با صدای تو از خواب بیدار بشم و اولین چیزی رو که می بینم صورت تو باشه!
فرگل- نیم ساعته که بالای سرت نشستم و نگاهت می کنم!
من- چرا بیدارم نکردی؟
فرگل- دلم می خواست همونطوری نگاهت کنم!
خندیدم و گفتم:
دلت می خواد صبحانه رو توی اتاق بخوریم یا بریم توی رستوران؟
فرگل- نه توی اتاق بخوریم می خوام با تو تنها باشم.
تلفن زدم و سفارش صبحانه رو دادم تا د.وش گرفتم صبحانه رو آوردند. دوتایی با هم پشت میز نشستیم و صبحانه رو با اشتها خوردیم.
فرگل- فرهاد نمی خوای منو ببری و شهر رو بهم نشون بدی؟
من- چرا نمی خوام؟ کارهاتو بکن بریم.
فرگل- خیلی دلم می خواد جاهای دیدنی اینجارو ببینم.
من- دلت نمی خواد کمی هم خرید کنی؟
فرگل- راستش چرا ولی خجالت کشیدم بگم.
من- عزیزم خجالت نداره. صبحانه ات که تموم شد لباس بپوش بریم.
در همین موقع تلفن زنگ زد. از بیمارستان بود دکتر از ما خواسته بود برای تعدادی آزمایش به بیمارستان بریم.
رنگ فرگل به طور محسوس پرید!
من- خودت رو ناراحت نکن یکی دو ساعت بیشتر طول نمی کشه.
لباس پوشیدیم و به بیمارستان رفتیم. دکتر با رویی گشاده جلو اومد و بعد از سلام گفت:
باید چند تا آزمایش دیگه هم انجام بدیم. متاسفم که برنامه تون رو خراب کردم.
فرگل همراه دو تا پرستار به طبقه بالا رفت وقتی با دکتر تنها شدیم دکتر گفت:
من واقعا متاسفم که مجبورم حقیقت رو به شما بگم.
من- دکتر مشکلی پیش اومده؟
دکتر- همون مشکل سابق! تومور داخل سر همسر شما!
من- ولی شما دیروز گفتید که
دکتر- بله نخواستم که قبل از این تومور ترس و نا امیدی شمارو از بین ببره! یعن همسر شمارو. اون دیروز به قدر ترسیده بود که با مردن فرقی نداشت.
من- دکتر من فکر کردم که همه چیز اشتباه بوده!
دکتر- ای کاش اینطور بود
دیگه نتونستم بایستم.پس همه چیز حقیقت داشت. به فرگل فکر کردم که امروز چه خیال ها برای خودش داشت! که فردا چه برنامه ها برای خودش درست کرده بود! که آینده رو مال خودش می دونست!
دکتر – باید صبور باشید. شما تنها تکیه گاه همسرتون هستید. خودتون رو کنترل کنید. ما و شما با کمک هم باید طوری رفتار کنیم که روحیه همسرتون از بین نره. شما باید به او بگید که توموری که در ایران تشخیص دادن فقط یه کیست چربی بوده که همون باعث سردرد می شده.
من- دکتر این تومور چقدر خطرناکه؟
دکتر- باز هم متاسفانه باید بگم خیلی. وقت زیادی نداریم. شما اجازه جراحی به ما می دید؟
من- ما برای همین کار اینجا آمدیم. مگه خطری داره؟
دکتر- متاسفانه بله.بقدری متاستاز زیاد و سریعه که باعث تعجب ما شده. احتمال داره که بدون هیچ علایمی تا چند روز دیگه بیمار فلج بشه!
من- دکتر آخه چطور امکان داره؟!
دکتر- این یک نوع نادر سرطانه!
من- دکتر خطر جراحی چیه؟
دکتر- خطر جراحی؟ پنجاه درصد خطر داره. باید تارهای نخ مانندی رو از روی مغز برداشت . خیلی مشکله! و خطرناک!
من- دکتر نمی دونم چی باید بگم. باید با پدر و مارد همسرم صحبت کنم.نمی تونم تنهایی تصمیم بگیرم. قدرتش رو ندارم اگر عمل نشه چی میشه دکتر؟
دکتر- اگه منظورتون اینه که چه مدت زنده می مونه باید بگم حدود یک ماه!تقریبا! اما در چند روز آینده معلوم نیست چه اتفاقی می افته!
من- نمی دونم چی بگم! من غافلگیر شدم!
دکتر- شما با هر کس می خواهید مشورت کنید. یکساعت آزمایشهای همسرتون طول می کشه ولی اگر قرار بود من تصمیم بگیرم حداقل این شانس رو به این دختر می دادم که شاید، دقت کنید، گفتم شاید بشه کاری کرد! یعنی سعی خودمون رو بکنیم. نظر من اینه که جراحی بشه. خیلی زود! علیرغم خطرهایی که وجود داره! وقت رو نباید تلف کرد! عجله کنید.
از بیمارستان خارج شدم و با ایران تماس گرفتم. با خونه فرگل آقای حکمت بود.
- آقای حکمت!
حکمت- فرهاد!سلام . خوبی پسرم؟
من- نمی دونم چکار کنم؟ تنهام! نمی تونم تصمیم بگیرم!
حکمت- پسرم خودت رو کنترل کن. چی شده؟ فرگل کجاست؟
من- بیمارستانه. دکتر گفته باید عمل بشه وگرنه تا یک ماه دیگه بیشتر زنده نیست. چه کنم؟
حکمت- فرهاد آروم باش. ما همه این مسئله رو می دونستیم. تو تنها کسی هستی که فرگل اونجا داره اگه تو هم سست باشی همه چیز خراب می شه!
من- دکتر به من گفته باید اجازه عمل رو بدم ولی من می ترسم!
و شروع به گریه کردم.مدتی حکمت چیزی نگفت. بعد از چند دقیقه گفت:
حالا آروم شدی؟ گوش کن فرهاد.
این آخرین شانس فرگله! اجازه بده.
من- دکتر گفته ممکنه زیر عمل تموم کنه.می فهمید؟!
حکمت مدتی سکوت کرد و بعد گفت:
فرهاد ما همه این رو می دونستیم دکتر زرتاش به ما گفته بود که فرگل تنهایی پیشش رفته و از موضوع باخبر شده! این برنامه رو ترتیب دادیم که فرگل امیدواری پیدا کنه! هم تو هم فرگل! حالا آروم باش. فهمیدی چی گفتم؟ ما تموم این چیزها رو می دونستیم!
جوابی نداشتم بدم.
حکمت- فرهاد! گوش می کنی؟
من- متوجه شدم. همه جیز رو!
حکمت- اجازه عمل رو بده. خواهش می کنم. تنها شانسیه که فرگل داره. اگه خدا بخواد شاید معجزه بشه!
من- من باید برم فرگل منتظره.
حکمت- برو پسرم. قوی باش. ما روی تو حساب می کنیم. برو به امید خدا. از طرف ما ببوسش .
ودیگه نتونست خودش رو نگه داره!
تلغن رو قطع کردم و به بیمارستان برگشتم.دکتر منتظر بود.
وتی داشتم ورقه رو امضا می کردم دستم می لرزید.صبر کردم. دکتر که متوجه شده بود گفت:
- این تنها راه ممکنه!
امضا کردم.
به اتاق فرگل برگشتم. باید خودم رو کنترل می کردم اگر فرگل من رو با حالتی عصبی و غمگین می دید حتما همه چیز رو می فهمید.
چند دقیقه بعد فرگل به اتاق برگشت و با دیدن من گفت:
فرهاد اتفاقی افتاده؟
من- نه چطور مگه؟
فرگل- دکتر به تو چیزی نگفته؟
من- اصلا! مگه قراره چیزی بگه؟
فرگل-نمی دونم فقط دلم شور می زنه.
من- بازم که ترسیدی خاله سوسکه! خوبه دکتر دیروز خیالت رو راحت کرد!
فرگل- می ترسم باز همه چیز خراب بشه.
من- ایندفعه دیگه چیزی خراب نمی شه. مطمئن باش.
در این موقع دکتر همراه یکی از همکارانش اومد و بعد از معرفی همکارش شروع به صحبت کرد.
- دخترم مشکل شما تومور نیست.قطعه ای از استخوان جمجمه رشد کرده و باعث می شه به مغز فشار بیاد. خیلی راحت و بسهولت می تونیم اوم قطعه رو بتراشیم. تمام مدت عمل شاید بیشتر از دو ساعت طول نکشه.
برای فرگل ترجمه کردم و در دل آرزو کردم که ای کاش همین طور بود. دکتر نقش خودش رو بقدری طبیعی بازی کرد که برای خودم هم تولید شک کرد.
فرگل- فرهاد بپرس اگر عمل نکنم چی می شه؟ اگر فقط این سردردها ادمه داشته باشه اصلا مهم نیست تحمل می کنم.
ترجمه کردم. دکتر جواب داد:
ممکنه در آینده این زائده رشد بکنه و تولید ضایعاتی روی مغز بکنه. اون موقع ممکنه مشکلاتی پیش بیاره در اون صورت باید جراحی کنید.حالا که چیز مهمی نیست بهتره همین جا این کار رو بکنید.
برای فرگل ترجمه کردم. با اکراه قبول کرد.
دکتر- نهراحت نباشید ظرف یک هفته از بیمارستان مرخص می شید خوب و سالم! بعد از اون دکتر دستور بستری شدن فرگل رو داد. قرار شد فردا صبح زود جراحی انجام بشه.
 

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : parichehr
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 5.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 5.0   از  5 (0 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

چهارمین حرف کلمه hvsvjk چیست?