پریچهر 14 - اینفو
طالع بینی

پریچهر 14

پرستار فرگل رو با خودش به اتاقی که قبلا برای ما در نظر گرفته بودند، برد. بعد از رفتن فرگل دکتر گفت:
بعد از ناهار برای اینکه آروم باشه دستور تزریق مسکن دادم. شب هم همینطور. شما باید فقط بهش روحیه بدید به خودتون هم همینطور نباید نا امید بود.
چند دقیقه بعد پرستار خبر داد که می تونم به اتاق برم. وقتی وارد اتاق شدم فرگل با یک لباس سفید قشنگ روی تخت خوابیده بود.
فرگل- این هم لباس عروسی!
من-چقدر رنگ سفید بهت می آد فرگل!
فرگل- گردشمون هم خراب شد.
من- یه هفته دیگه! چه فرقی می کنه.
فرگل- با ایران تماس گرفتی؟
من- نه بذار برم به پرستار بگم از همین جا تلفن بزنیم.
از اتاق بیرون اومدم و از بیرون دوباره با ایران تماس گرفتم. چند دقیقه ای طول کشید تا تماس برقرار شد. خود آقای حکمت بود. جریان رو بهش گفتم ازش خواستم وقتی خود فرگل تلفن زد طوری وانمود کنه که هیچی نمی دونه و به فرگل نگه که من قبلا با او صحبت کردم. بعد از خداحافظی با اتاق برگشتم.
من- اجازه گرفتم. هزینه تلفن روی صورت حساب منظور می شه. اگر می خواهی تلفن کن. بهشون خبر بده. حالا دیگه خیالمون راحته! بذار اونهام خیالشون راحت بشه.
فرگل- بهشون چی بگم؟
من- حقیقت رو! هر چی دکتر گفت.
خودم شماره ایران رو گرفتم. بعد از یکی دو بار شماره گیری تماس برقرار شد.
من- الو. جناب حکمت! سلام
حکمت- سلام خودم هستم.
من- حالتون چطوره؟ خبر خوش دارم!
حکمت- سکوت!
من- شکرخدا نتیجه آزمایشها معلوم شد تمام اون چیزها اشتباه بود! اصلا موضوع تومور منتفیه!
حکمت گریه می کرد. من با هیجانی ساختگی صحبت می کردم تا فرگل شک نکنه.
من- بله، بله! خودم هم اول باور نمی کردم! خواهش می کنم شما این خبر رو به پدر و مادرم وهومن و لیلا بدید بگید خیالشون راحت باشه.
دکتر گفته یه زائده استخوانیه! کمی به مغز فشار می آره! می خوان فردا جراحی کنن و اون قسمت رو بتراشن. چیز مهمی نیست. یه جراحی ساده! اصلا خودتون با فرگل صحبت کنید گوشی .
تلفن رو به فرگل دادم و گفتم:
از خوشحالی دارن گریه می کنن بیچاره ها چی کشیدن این چند وقته!
فرگل تلفن رو گرفت و شروع به صحبت کرد.
گوشه ای ایستادم و همونطور که فرگل رو نگاه می کردم آروم گریه کردم دیگه دست خودم نبود. نمی تونستم اشکهامو کنترل کنم. فرگل بعد از آقای حکمت با مادرش صحبت کرد. هم صحبت می کرد ، هم گریه!
بعد از چند دقیقه به مادرش گفت که پول تلفن زیاد می شه بهش اشاره کردم که فکر این چیزها نباشه ولی فرگل خداحافظی کرد و تلفن رو قطع کرد. لحظه ای به من نگاه کرد و بعد گفت:
تو چرا گریه می کنی؟
من- داشتم فکر می کردم که اگر واقعا تشخیص دکتر درست بود و تو سرت تومور داشتی من چکار می کردم؟!
فرگل- باید تسلیم خواست خدا می شدی. تو و خانوادت از هیچ چیز کوتاهی نکردید من واقعا مدیون شماها هستم. اگر عمری برام باقی موند حتما جبران می کنم فرهاد.
من- تو به هیچ کس مدیون نیستی ولی به امید خدا وقتی خوب شدی حتما جبران کن!
فرگل- جبران کارهای تو خیلی مشکله ولی سعی خودم رو می کنم.
من- شوخی کردم دختر!
در همین موقع ناهار آوردند و دوتایی مشغول خوردن شدیم. هیچ اشتها نداشتم ولی مجبور بودم برای حفظ ظاهر هم که شده با اشتها تموم غذامو بخورم و تموم کنم! فرگل در چهره من بسیار دقیق می شد. می دونست که اگر مسئله ای باشه من نمی تونم خودم رو کنترل کنم. وقتی غذا تموم شد بشقاب من رو نگاه کرد و گفت:
چه با اشتها خوردی؟
من- هنوز گرسنه ام! تو چرا غذاتو تموم نکردی؟
فرگل- زیاد اشتها ندارم بیا تو بخور!
مجبور شدم بقیه غذای فرگل رو هم به زور بخورم عجیب اینکه همین عمل اعتماد فرگل رو جلب کرد و برای اولین بار بعد از ورود به بیمارستان خندید. نیم ساعت بعد پرستار یه تزریق انجام داد و گفت:
شما باید استراحت کنید. باید برای فردا قوی و سرحال باشید. خواهش می کنم بخوابید.
وقتی رفت فرگل پرسید:
این چی بود به من زد؟
من- مسکن! گفت که باید بخوابی
فرگل- شیطون اگه خوابم برد نری بیرون و یاد دوران مجردیت بیفتی ها!
من- اتفاقا خیال داشتم وقتی تو خوابی یه سری به رفقای قدیمی بزنم. از بیمارستان که مرخص شدی حتما باید با اونها آشنا بشی. چندتاشون همین جا ازدواج کردن. زن خارجی گرفتن! حتما از بعضی هاشون خوشت می آد. بچه های خوبی هستن.
فرگل- شوخی کردم فرهاد. اگه خوابم برد تو برو.اینجا حوصلت سر می ره. برو یکی دو ساعت خستگی در کن. روحیه ات هم عوض می شه.
من- مگه روحیه ام بده؟
فرگل خندید و گفت: شکر خدا نه. از اشتهات معلوم بود. یادمه قبل از ازدواجمون موقعی که باهات سر مهمونی شهره قهر کرده بودم و تو ناراحت بودی اصلا غذا نمی خوردی!
من- باور کن فرگل هنوز کاملا سیر نشدم! غذای اینجا خیلی کمه!
فرگل- برو رستوران یه چیزی بخور.
من- عصری می رم. تو فعلا استراحت کن.
فرگل- باشه چون خوابم هم گرفته. انگار دارو اثر کرد.
چند دقیقه بعد فرگل خوابش برد و من نیم ساعتی بالای سرش نشستم و فکر کردم. بعد از اتاق بیرون رفتم و به پرستار گفتم که اگر فرگل بیدار شد بهش بگه که من از بیمارستان بیرون رفتم. می خواستم وانمود کنه هیچ مسئله ای فکرم رو مشغول نکرده تا خیال فرگل هم راحت بشه! ولی غم توی گلوم چنگ انداخته بود و داشت خفه ام می کرد.

به طبقه پایین رفتم و یه گوشه نشستم. گریه ام گرفته بود. بلند شدم و به باغ بیمارستان رفتم و یه گوشه خلوت پیدا کردم و نشستم به گریه کردن.
ترس تمام وجودم رو گرفته بود. ترس از دست دادن فرگل! ترس تنها شدن. هیچ عشقی رو بی وجود رقیب نمی شناختم. متاسفانه رقیب عشق من مرگ بود! رقیبی که بسیار قدرتمند با من به مبارزه پرداخته بود! دلم حتی از اسمش آشوب می شد.
یکساعتی که گذشت سری به فرگل زدم. خواب بود. آروم بیرون اومدم و به باغ برگشتم. دقیقه ها مثل سال برایم می گذشت. هیچ کاری از دستم ساخته نبود و این زجرم می داد. صدای فرگل ، چهره فرگل، نگاه فرگل یه لحظه منو رها نمی کرد. گاهی فکر می کردم باید تمام حقیقت رو بهش بگم! ولی دوباره منصرف می شدم. یاد ترس اون از مرگ دیوانه ام می کردم. کاش من جای او بودم.
خوشحال بودم از اینکه فعلا خوابیده و غصه نمی خوره. خودم هم چشمهامو بستم شاید بتونم مدتی بخوابم اما با اضطراب و غمی که یک لحظه ولم نمی کرد خواب سراغم نمی اومد. در همین افکار بودم که یکی سلام کرد برگشتم و متوجه یک پرستار شدم که با یه فنجون کنارم ایستاده بود. دختری همسن و سال فرگل بود بهش سلام کردم.
پرستار- براتون قهوه آوردم. اجازه می دید کنارتون بنشینم؟
بلند شدم و تعارف کردم و نشست.
پرستار- اسم من ماریاست. من واقعا از بابت همسرتون متاسفم. یعنی تمام پرسنل بخش از این مسئله متاسف هستند و آرزوی سلامتی ایشون رو می کنند.می دونید همسر شما خیلی زیباست! در صورت ایشون حالتی وجود داره که هر کی یکبار این صورت رو می بینه تحت تاثیر قرار می گیره!
من- اسم من هم فرهاده. از آشنایی شما خوشبختم. تشکر به خاطر لطف شما نسبت به همسرم و تشکر به خاطر قهوه، ممنون که فکر من بودید. از طرف من از همه همکاراتون تشکر کنید. اینجا همه نسبت به ما لطف دارن.
ماریا- شما خیلی عالی به زبان ما صحبت می کنید. حتی به زحمت می شه لهجه رو در زبان شما فهمید! می شه گفت اصلا لهجه ندارید. خیلی جالبه!
من- من تحصیلاتم رو در این کشور در همین شهر تموم کردم. بخاطر همین خوب صحبت می کنم.
ماریا- چه جالب! با همسرتون که اینجا آشنا نشدید؟ چون شنیدم که ایشون به زبان ما آشنایی ندارند.
من- من با همسرم، فرگل، در ایران آشنا شدم.
ماریا- ببخش که سوال کردم. اگر مزاحم هستم لطفا بگو. احساس کردم که خیلی تنها هستید این بود که اینجا اومدم.
من- نه شما اصلا مزاحم نیستید. برعکس خیلی لطف کردید. راستش خیلی غمگین هستم.
ماریا- کاملا حق دارید. اما هنوز اتفاقی نیفتاده. شما باید به لطف خداوند امیدوار باشید.

من- هستم، اما اگر برای همسرم اتفاق بدی بیفته نمی دونم چکار باید بکنم!
ماریا- شما برای تنهایی خودتون غمگین هستید! یعنی از تنها شدن می ترسید!
من- هم این مسئله و هم بخاطرفرگل. اون خیلی جوونه!
ماریا- من امیدوارم که ایشون حالشون بزودی خوب بشه و جراحی با موفقیت انجام بشه ولی در هر صورت شما نباید خودتون رو از بین ببرید! زندگی برای شما تموم نشده! من فکر نمی کنم که همسرتون هم راضی باشه که شما اینقدر زجر بکشید!
من- حرف شما کاملا منطقیه اما ما شرقی هستیم!
خندید و گفت:
درسته شما شرقی ها تابع احساساتتون هستید و این به شما خیلی لطمه می زنه.
من- شما می دونید که یک شرقی با احساساتش زنده اس!
ماریا- کاملا! شما اینجا دوستی ، آشنایی ندارید؟
من- چرا خیلی زیاد! اما اگه قرار باشه بدون همسرم باشه باز تنهام! کسی نمی تونه جای فرگل رو در قلب من بگیره. این عادلانه نیست! ما فقط چند روزه با هم ازدواج کردیم! فرگل هنوز از زندگی چیزی نفهمیده! م با دیدن فرگل زندگی رو دیدم! نمی خوام اونو از دست بدم.
بی اختیار اشک از چشمام سرازیر شد. دستم رو جلوی صورتم گرفتم. لحظه ای بعد ماریا بلند شد و گفت: متاسفم، و رفت.
باز با خودم و غم فرگل تنها شدم. سیگاری روشن کردم و به فردا فکر کردم.
***************************
ساعت حدود 6 بعداز ظهر بود که فرگل بیدار شده بود. پرستارها به من خبر دادند. صبر کردم تا یک ربع گذشت بعد سراغش رفتم. تا منو دید گفت:
بیرون رفته بودی؟
من- آره خوب خوابیدی؟
فرگل- آره. کجا رفته بودی؟ پرستار گفت از بیمارستان بیرون رفتی.
من- رفتمی به یکی از دوستان سر زدم. وقتی جریان رو بهش گفتم هم خوشحال شد و هم ناراحت. می خواست بیاد اینجا. نذاشتم. در هر صورت دعوتت کردند برای شام البته بعد از اینکه از بیمارستان مرخص شدی.
فرگل- اینجا حوصله ام سر رفته فرهاد ! کاش می شد بریم هتل.
من- هتل با این جا چه فرقی می کنه؟! هر چی اونجا داره اینجام داره. می خوای تلویزیون رو برات روشن کنم؟
فرگل- نه. بیا بشین پیشم و برام حرف بزن.
کنارش نشستم و پرسیدم:
چی بگم؟ از چی برات حرف بزنم؟
فرگل- از آینده!
بغض گلوم رو گرفت.می فهمیدم منظورش چیه. باید طوری باهاش حرف می زدم که شک از دلش بیرون بره.
من- راستش یه حرفایی دارم! البته بعدا باهات صحبت می کنم. حالا وقتش نیست.
فرگل- نه بگو. حالا بگو.
من- در مورد زندگیمون. راستش داشتم فکر می کردم که حالا که اینجا اومدیم همین جا بمونیم و زندگی کنیم البته اگه تو راضی باشی. فقط مسئله دوری از پدر و مادرت مشکل سازه! من که عادت کردم!
فرگل- ولی من ایران رو دوست دارم.
اینجا رو فقط دلم می خواست ببینم! برای زندگی ترجیح می دم تو ایران باشم.
من- ببین فرگل درسته الان وقت این حرفا نیست ول خودت خواستی. من در ایران توی این چند وقت هیچ کاری نتونستم بکنم. یعنی چطوری بگم! هنوز نون خور پدرم هستم! حتی اگر برگردیم ایران یا باید تو خونه پدرم زندگی کنیم یا اینکه پدرم برام یه جایی رو بخره! این برای من سخته!
ولی اینجا دستم بازه! می تونم خیلی کارها بکنم از اون گذشته همه آرزوشونه که بتونن بیان اینجا زندگی کنن!
فرگل- من آرزو ندارم که بیام اینجا زندگی کنم!!
من- دیدی عصبانی شدی! برات خوب نیست.
فرگل- معذرت می خوام فرهاد. من مطیع توام. هر چیز که تو بخوای من هم راحتم.
من- نه تو چون می خوای به خیال خودت کارهای من رو جبران کنی این حرف رو می زنی دلم می خواد نظر خودتو بگی .
فرگل- بذار فردا تموم بشه بعد صحبت می کینم.
من- پس معلومه راضی نیستی.
در همین موقع دکتر همراه یک پرستار وارد اتاق شدند.
دکتر- سلام حالتون چطوره؟ شما چرا تو تختخواب هستید؟!
من همه رو ترجمه کردم.
فرگل- شما گفتید دکتر که استراحت کنم!
دکتر خندید و گفت:
شما هم این حرف من رو یک شانس ناخواسته حساب کردید و گرفتید خوابیدید!
فردا عمل شما دو ساعت بیشتر طول نمی کشه الان هم بلند شید تا شام رو نیاوردند به حیاط بیمارستان برید و حسابی راه برید چون بعد از جراحی حداقل تا یک هفته اجازه ایکه از تختخواب پایین بیایید ندارید پس امشب خوب راه برید و لذت ببرید!
فرگل تا این حرفها رو براش ترجمه کردم از تخت پایین اومد و با خنده گفت:
من حاضرم!
دکتر خندید و گفت:
البته اگر بدن شما قوی باشه شاید بعد از پنج روز اجازه حرکت بهتون بدیم موفق باشید.
دکتر بعد از گفتن این حرف از اتاق خارج شد.
من- یه چیزی تنت کن سرما نخوری
چند دقیقه بعد دوتایی به باغ بزرگ بیمارستان رفتیم. رفتار همه پرسنل بیمارستان گرم و صمیمی بود.
فرگل- چقدر اینها با ما مهربون هستن! با رفتارشون نمی ذارن آدم احساس غربت بکنه، خوب فرهاد خان بقیه حرفاتو بزن.
من- بذار تو جراحی بشی بعد مفصل با هم صحبت می کنیم.
فرگل- چه هوایی فرهاد! مثل هوای شمال خودمونه
مدتی دوتایی در سکوت قدم زدیم. بعد از چند دقیقه فرگل گفت:
می دونی فرهاد؟ من تو زندگی آرزوی خیلی چیزها رو داشتم. این خونه ای که توش زندگی می کنیم ارث پدری پدرم بوده. پدرم یه دبیر ساده بود با درآمدی محدود. متاسفانه خونه ما جایی قرار داشت که آدمهای اونجا اکثرا متمول بودند. نمی گم ما فقیر بودیم اما پولدار هم نبودیم. یعنی حقوق یک دبیر به زحمت تکافوی زندگیمون رو می کرد! مخصوصا این چند سال آخر!

من سعی می کردم که تا اونجا که امکان داره از پدرم خواسته ای نداشته باشم. زیاد درس می خوندم که در دانشگاه سراسری قبول بشم تا هزینه آنچنانی برای پدرم نداشته باشد! غذاهامون همه ساده بود. لباسم ساده بود. دو سال یکبار بزور می تونستیم یه مسافرت بریم تازه از تهران غذای اون چند روز رو می بردیم که خرجمون کمتر بشه. من عاشق مطالعه بودم. از هر چیزی می زدم تا بتونم پول خرید کتاب رو جور کنم.پدرم عزت نفس داشت. همیشه به من می گفت که اگه پول می خوام از جیبش بردارم ولی من همیشه شرم از نداری رو تو چشماش می خوندم!
پدرم چند وقت پیش ماشینش رو فروخت . فهمیدی؟ می دونی برای چی؟
ظاهرا گفت که دیگه چون نمی تونه پشت ماشین بشینه اونو فروخته! اما حقیقتش این بود که با پولش برای من جهیزیه تهیه کرد. همیشه تو خونه ما یک چیزی لنگ بود. پدرم میوه رو همیشه از بازار روز می خرید. هر دفعه می رفت عصبانی برمی گشت. علتش رو ما می فهمیدیم اما به روش نمی آوردیم. متاسفم که باید وضع زندگی یه دبیر این مملکت اینطوری باشه!
پدرهای همه دوستانم پولدار بودند. ه لباسهایی می پوشیدند! چه کفشها، چقدر طلا و جواهر به خودشون آویزون می کردند! آرزوی همه اینا به دل من بود!
پدر و مادرم هم خوب این چیزها رو می فهمیدند!می فهمیدند و زجر می کشیدند. چند بار پدرم خواست خونه مونو بفروشه و یه آپارتمان کوچک جاش بخره و بقیه پولشو بزنه به زخمهای زندگیمون که من و مادرم نذاشتیم. پدرم عاشق این خونه بود. من هم همینطور. اینا رو گفتم که کمی با زندگی من آشنا بشی!
من- حالا دیگه همه چیز گذشته! به امید خدا از بیمارستان که مرخص شدی خودم برات یه زندگی عالی جور می کنم کاری می کنم که دیگه هیچ آرزویی تو دلت نمونه!
فرگل- تو اینکار رو کردی! می دونی؟ما کمبودهای مادی زندگیمون رو با چیزهای معنوی پر می کردیم! با محبت! تو این چند وقته با عشق همه آرزوهای من رو برآورده کردی! حالام که با این هزینه زیاد که تو و پدرت برای آوردن من به اینجا متقبل شدید آرزوهای مادی رو هم در من ارضا کردید! ازت ممنونم. دلم می خواست از پدر و مادرت هم تشکر می کردم!
من- اینقدر خودت رو معذب نکن!
فرگل- فرهاد من ترو خیلی دوست دارم.اینو همیشه بدون!
من- من هم همینطور.تو هم همیشه بدون!
فرگل- من برای تو خیلی زحمت درست کردم. باید منو ببخشی فرهاد.
من – این حرفا چیه فرگل؟
فرگل- سردم شد.سرم هم درد گرفته.
من- بریم تو بیمارستان. هوا کمی سرد شده
به طر بیمارستان حرکت کردیم.وارد بیمارستان که شدیم فرگل نگاهی به در و دیوار کرد و گفت:
نمی دونم باز هم می تونم از این بیمارستان بیرون برم یا نه؟!
من- چرا نتونی؟!
فرگل- مثل اینکه در و دیوار اینجا دارن منو می خورن فرهاد!
من- اینا همه به خاطر اینه که فردا قرار جراحی بشی! اضطراب داری!
با هم به اتاق رفتیم و چند دقیقه بعد شام آوردند. طبق معمول فرگل شام خیلی کم خورد و بالاجبار هم غذای خودم رو خوردم و هم غذای فرگل رو !
من- دلت برای ایران تنگ شده؟
فرگل- خیلی! غربت اینجا منو آزار می ده.
من- فردا که عمل تموم شد زنگ می زنم بیست سی تا ایرانی بیان عیادتت! دیگه احساس غربت نمی کنی.
در این زمان فرگل چشمهاشو بست و سرش رو به طرف آسمون گرفت !
سکوت کردم. مدت یک ربع با خدا راز و نیاز کرد. گریه می کرد و چیزهایی زیر لب می گفت. سخت بخودم فشار آوردم تا بغضم نترکه!
نگاهش می کردم و درون خودم اشک می ریختم. چنان با صداقت دعا می کرد که دلم خون شد. بعد از اینکه دعاش تموم شد اشکهاشو پاک کرد و به طرف من برگشت و گفت:
فرهاد اگر اتفاقی برای من افتاد اجازه نده اینجا بمونم! منو هر جور هست با خودت ببر! می دونم خیلی سخته اما این آخرین آرزویی که دارم!
من- دست بردار فرگل!داری خودت رو لوس می کنی!می خوای نازت رو بکشم؟!
فرگل مدتی به من نگاه کرد و بعد گفت:
نه فرهاد، نمی دونم چرا همش فکر می کنم که فردا شب رو نمی بینم! می دونی خودم هم خسته شدم! دلم می خواد تکلیفم معلوم بشه.
من- اینا همه بخاطر احساس غربته! اعصابت ضعیف شده!
فرگل- فرهاد باید به من قول بدی که اگر اتفاقی برای من افتاد بلایی سر خودت نیاری. باید به زندگیت ادامه بدی و عاشق بشی، ازدواج کنی، بچه دار بشی! باور کن نصفه غصه های من به خاطر توئه! همش نگران تو هستم!
تو باید بدونی که بعد از من زندگی تموم نمی شه!من هر جا که باشم تو رو دوست دارم و برات نگرانم!عشق ما کوتاه بود! اما بدون که چندین سال تو رو دوست داشتم! شاید از بچگی!از همون روز که سوار دوچرخه ات شدم!
فرهاد اگه خوب شدم که خودم هستم اگر زنده نموندم باید قول بدی که برای خودت یه فرگل دیگه پیدا کنی!اجازه نده روح من زجر بکشه! من تو رو شاد و خوشحال می خوام! طقت ناراحتی تورو ندارم.
فرهاد، فرهاد دلم خیلی گرفته!کاش پدر و مادرم هم اینجا بودند.کاش پدرم بود که برام حرف بزنه و مثل قدیمها ترس و غصه رو از دلم بیرون کنه!اینجا هیچی ندارم! من خاکم رو می خوام!من خونه مونو می خوام!
و شروع به گریه کرد.
حالا موقعی بود که جای پدرش رو هم پر کنم.کنارش نشستم و گفتم:عزیزم،قشنگم چرا گریه می کنی؟حیف از این مرواریدها نیست که اینجوری هدرشون می دی؟!آروم باش می خوای دلم رو برات از تو سینه در بیارم تا ببینی که اندازه همه اونهایی که دلت براشون تنگ شده دوستت دارم؟!
ببین شب چقدر قشنگه! ببین ستاره ها بهت چشمک می زنن!
من پروانه توام که دورت می گردم! تو که راضی نبودی ناراحتی منو ببینی ! پس چرا این حرفها رو می زنی؟چرا به فردا و فرداها فکر نمی کنی که من و تو با هم از دست غم فرار می کنیم!
امشب هم یه شبه مثل دیشب! مثل شبهای دیگه! باز هم صبح می شه، باز هم خورشید در می آد غم ها رو آب می کنه و می بره. ببین اگر قرار بود اتفاقی برای تو بیفته من اینجوری آروم بودم؟! تو هیچ طوریت نمی شه بهت قول می دم. قول می دم که بعد از فردا سالیان سال با هم به خوبی و خوشی زندگی می کنیم. من و تو با هم!
حالا اشکهاتو پاک کن و بخند تا دنیا بهت بخنده!
سرش رو بلند کرد و گفت:
کاش هنوز بچه بودم! کاش تو عالم بچگی می مردم!چه خوشی از روزگار دیدم؟! تا درس بود که باید خودم رو می کشتم تا بهترین باشم که پول پدرم که با بدبختی به دست می آورد حروم نشه!
از خونه به مدرسه! از مدرسه به خونه! توی راه سرم رو بلند نمی کردم نکنه مردم پشت سرم حرف در بیارن! چه آرزوهایی که نداشتم!
همیشه با خودم می گفتم وقتی بزرگ شدم و ازدواج کردم چه کارها که نمی کنم!
آرزو داشتم وقتی شوهرم از سرکار خسته و ناراحت برگشت خونه ، وقتی غم دنیا تو دلش سنگینی کرد، باهاش حرف بزنم، خستگی رو از تنش در کنم. براش چایی بیارم! بهش امید بدم! پشتش باشم تا احساس تنهایی نکنه!
حالا اسیر این شب شدم! حالا این شوهرمه که باید به من امید بده!
آرزو داشتم بچه دار شم و بچه مو بزرگ کنم! آرزو داشتم یه خونه گرم و پر از محبت برای شوهر و بچه ام درست کنم! فرهاد من نمی خوام بمیرم! فرهاد من هنوز به هیچکدوم از آرزوهام نرسیدم!
من باید به تو نشون می دادم که می تونم خوشبختت کنم! تو باید می دیدی که من می تونم برات همسر خوبی باشم! فرهاد این زمانی که به من دادن خیلی کم بود!
در همین موقع برگشتم و دکتر رو در چهار چوب در دیدم. با غم فرگل رو نگاه می کرد. بلافاصله حالت چهره اش عوض شد و وارد اتاق شد.
دکتر – چه اتفاقی افتاده که شهرزاد قصه گو داره گریه می کنه؟
ترجمه کردم.
فرگل- شهرزاد خیلی غمگینه دکتر!
دکتر- چرا؟ می ترسه دیگه قصه ای برای گفتن نداشته باشه و شاه خشمگین دستور قتلش رو بده؟ می ترسه دیگه خورشید فردا رو نبینه؟
فرگل به من نگاه کرد و گفت:
یکی از غصه های من اینه! دلم نمی خواد تنهاش بذارم!
دکتر- قرار نیست تنها بمونه! حداکثر برای سه ساعت تنها می مونه بعد تو هم برمی گردی پیشش! اینا همه طبیعیه! تو حالت افسردگی پیدا کردی و همه چیز برات وحشتناک جلوه می کنه الان می گم بهت تزریق کنن.

قول بهت می دم که فردا شب خوشحال و خندان روی این تخت خوابیده باشی و به فکرهای امشب بخندی!
دکتر بعد از این حرف اتاق رو ترک کرد و چند دقیقه بعد پرستار با یک سرنگ وارد شد و به فرگل دارویی تزریق کرد.
فرگل- فرهاد اگه خوابم برد تو هرجا خواستی برو. اینجا حوصله ات سر می ره. منو ببخش که با حرفهام ناراحتت کردم.
من- گذاشتم حرفهاتو بزنی که سبک بشی وگرنه هیچ دلیلی برای نگرانی وجود نداره! حرفهای دکتر رو که شنیدی!؟
فرگل- شاید! شاید من حساس شدم!
تلویزیون رو روشن کردم .چند دقیقه نگاه کرد و بعد گفت:
فرهاد خاموشش کن. وقت این چیزهارو ندارم! داره خوابم می گیره می خوام با صدای تو ، با حرفهای تو خوابم ببره!
تلویزیون رو خاموش کردم و کنارش نشستم و گفتم:
بخواب عزیزم.راحت بخواب.هیچ چیز اونقدر که فکر می کنی سخت و ترسناک نیست! من پیشت می مونم. تنهات نمی ذارم! من همیشه با توام!
تو همسر خوب و مهربون و قشنگ من هستی و همیشه می مونی! من و تو چه روزهایی رو با هم غروب می کینم و بعد دوتایی تو شب تو تاریکی یاد امشب می افتیم و می خندیم!
قرار نیست که خوب ها برن و بدها بمونن! ببین تو قصه ها اگر چه غم ها خودشون رو بزرگ نشون می دن اما شادی ها از دور دورها می آن و غم هارو از بین می برن! ما الان تو شب هستیم اما قرار نیست که شب همیشه جاودانه باشه! فردا خورشید مثل همیشه طلوع می کنه، تاریکی ها تموم می شن. ببین اینجا هیچ کلاغی نیست!
اینجا پر از پرنده های قشنگ و آزاده! بهت قول میدم دوتایی با هم برگردیم ایران. برگردیم به خاک خودمون که دوستش داری! تو باید بهم نشون بدی که چه زن خوبی برام می شی!
بخواب عزیزم . شب کوتاهه!
بخواب عزیزم تو باز هم می خندی! من باز هم می خندم!گریه ها تموم می شه! من و تو برای خودمون یه خونه درست می کینم که از در و دیوارش محبت و شادی بباره! اون وقت تو تموم این شادی ها رو دسته می کنی و تو گلدون می زاری! تمام این محبت هارو تو یه ظرف می زاری و وقتی من اومدم جلوم می آری تا از خستگی از تنم بیرون بره!بخواب عزیزم من دنیا رو با تو می خوام! زندگی با تو زندگیه!حیاط خونه ام با اسم تو رنگ و عطر می گیره! روز با خنده تو برام شروع می شه!
دیگه بغض در گلوم شکست و با قطره های اشک فرو ریخت.
خواب در چشمهای قشنگ همسرم نشسته بود.
بلند شدم و چراغ رو خاموش کردم فقط چراغ کم نوری روشن بود که نور ملایمی به صورت فرگل می تابید.بالای سرش نشستم و نگاهش کردم.دلم نمی خواست به چیزی فکر کنم فقط نگاهش کردم.بقدر صد سال نگاهش کردم. تمام صورت زیبا و قشنگش رو که در خواب حالت معصومانه عجیبی پیدا کرده بود به خاطرم سپردم.

ساعتها نگاهش کردم. چشمهای قشنگش، صورت ظریف مینیاتوری که دست خالق با زبردستی آفریده بود. به اعماق دلم چنگ می زد.
خدایا نخواه که این چشمها برای همیشه بسته بشن!
نگاهش کردم. با دلم نگاهش کردم.
حالت ترس به درونم نفوذ کرده بود. من هم تنها بودم. غم و اندوه مثل دیواری سترگ دور تا دورم رو گرفته بود. دلم داشت می ترکید! ای کاش می شد که همین الان دست فرگل رو می گرفتم و از اینجا می بردم! کاش می شد با هم جایی بریم که غم نشونیش رو بلد نبود!
کاش می شد که با هم جایی بریم که زمان در اون جا معنی نداشته باشه! کاش می شد که دست فرگل رو می گرفتم و با هم جایی می رفتیم که هیچ ساعتی نبود! از پنجره به آسمون نگاه کردم. تاریکی از گوشه آسمون داشت فرار می کرد! تمام شب رو به فرگل نگاه کرده بودم!
سرم رو روی تخت فرگل کنار دستش گذاشتم و چشمهامو بستم. این شب هم از دست رفت!
بیصدا گریه می کردم که فرگل بیدار نشه. دلم نمی خواست حالا که اینقدر راحت خوابیده بود بیدارش کنم تا ترس دوباره به جونش بیفته!
دست نوازشی رو روی سرم حس کردم. فکر کردم فرگل بیدار شده!
برگشتم و نگاه کردم. هومن بود!
نگاهش کردم. خودش بود! بغلش کردم.
هومن- نبینم رفیق تنها باشی!
من- خیلی تنهام رفیق! چرا خبر نکردی که می آی؟
هومن- نمی خواستم این جا تنها باشی . حالش چطوره؟ روحیه اش چطوره؟
من- خراب! مثل خودم
هومن- کی عملش می کنن؟
من- فردا!
نگاهی به آسمون کردم و گفتم:
یعنی دیگه وقتشه! فردا شد!
هومن- خدا بزرگه فرهاد!
من- چقدر خوب شد تو اومدی! داشتم از غصه می مردم.
هومن- آروم باش. تو هر چه از دستت برمی اومد انجام دادی. دیگه باید دید سرنوشت چی برای این دختر رقم زده!
من- اگه فرگل طوریش بشه هومن نابود می شم!
هومن- به دلت بد نیار. هنوز طوری نشده. آینده رو هم خدا می دونه.
من- هومن بخدا حیفه که فرگل طوریش بشه!
هومن- بسه دیگه. گریه نکن. برو بگیر بخواب داغون شدی! من بالای سرش هستم تو برو بگیر یه ساعت بخواب.
من- دلم نمی آد ولش کنم! نمی خوام تنهاش بذارم. بهش قول دادم. طاقت دل کندن ازش رو ندارم. می ترسم یه ساعت بخوابم و از دستم بره!
هومن- این چیزها نه دست منه نه دست تو! روزگار از این بازی ها زیاد داره!
من- اگه دستم و زورم به روزگار می رسید که همه رو از ظلمش راحت می کردم!
هومن- تو خسته ای . برو بخواب.
من- بخت رو می بینی رفیق؟ تا از یک گل خوشم اومد پژمرده شد!
هومن- هنوز چیزی معلوم نیست فرهاد!
من- هومن چرا باید ما آدمها به کسی دل ببندیم؟ چرا خدا دوست داشتن رو تو ما بوجود آورد؟ اگر دوست نداشتیم دل بریدن هم سخت نبود؟
هومن- اگه عشق و دوست داشتن نبود دنیا دیگه ارزش نداشت!
من- حالا هم ارزش نداره. ببین فرگل رو! این دنیا چی بهش داده؟
هومن- نمی دونم چی جوابت رو بدم
من- جوابی نیست که بدی! این دختر معصوم جواب ماست! تا یکی دو ساعت دیگه سرنوشتش معلوم می شه! سرنوشت من هم معلوم می شه!
حیف از این همه زیبایی نیست که بره زیر خاک؟!
هومن- نفوس بد نزن. به امید خدا همه چیز درست می شه. دنیارو چه دیدی؟ یه سیب رو می اندازی هوا هزار تا چرخ می خوره تا دوباره تو دستت بیاد! شاید همه چیز اونطوری شد که تو خواستی!
من- کسی برای من پیغامی چیزی نداده؟
هومن- نه کسی حرفی برای گفتن نداشت فقط پدر فرگل گفت که بهت بگم هر چی که شد ازت ممنونه! بیجاره شده یه پوست واستخون!
مادرش حالت جنون پیدا کرده! خیلی بهشون سخت می گذره اگه می شد که بیان اینجا بازم خوب بود. هر کاری تو سفارت کردم نشد!
من- اینم از اون سیب که گفتی از هزار تا چرخ نهصد تاش علیه ماست!
امشب فرگل می گفت کاش پدر و مادرش پیشش بودند. دلم آتش گرفت! هومن ترو خدا براش دعا کن!
هومن- کار همه ما دعا بود. پدر و مادرت خودت، من ، لیلا، خلاصه همه فقط دعا می کردیم. تو هم بهتره از این حالت بیرون بیای. هر لحظه ممکنه فرگل بیدار بشه. من میرم پایین تو سالن می شینم. اگه بفهمه من از ایران اومدم ممکنه شک کنه و بترسه . تو هم بهش نگو من اومدم. فقط یادت نره قبل از عمل یه تماس با ایران بگیری.
من- باشه تو برو.
هومن به طبقه پایین رفت. نیم ساعت بعد فرگل بیدار شد و تا من رو دید خندید.
- کی بیدار شدی فرهاد؟
من- یکساعتی هست که بیدار شدم. خوب می خوابی فرگل خانم!
فرگل- آخه این دارو رو که به من تزریق می کنن انگار به یه دنیای دیگه می رم!
من- حالا حالت چطوره؟
فرگل- من که وضعم معلومه! خودت چطوری؟
من- عالی! به امید خدا تا چند ساعت دیگه تو هم راحت می شی و دیگه خیال همه مون راحت می شه. من با یه دکتر دیگه هم صحبت کردم اونم می گفت جراحی تو مثل عمل یه آپاندیس می مونه، به همین سادگی!
فرگل نگاهم کرد و خندید و گفت:
شاید هم همینطور باشه که تو می گی.
بعد بلند شد و صورتش رو شست و دوباره روی تخت برگشت.
من-هومن تلفن زد.می خواست حالت رو بپرسه.کاش تو هم یه تلفن به ایران می زدی بیچاره ها نگران هستند!
فرگل-بدم نمیاد که با پدر و مادرم صحبت کنم.
تلفن رو برداشتم و ایران رو گرفتم و گوشی رو به فرگل دادم و گفتم:
هر چقدر دلت می خواد حرف بزن خواهش می کنم فکر پولش رو نکن باشه؟
فرگل-باشه اما چند دقیقه بیشتر طول نمی کشه. حرفی باقی نمونده!
من- من بیرون هستم. راحت حرف بزن.
از اتاق بیرون اومدم و کناری ایستادم.
صدای فرگل رو می شنیدم.
- الو پدر! سلام . منم فرگل
- خوبم ، شما چطورید؟ مامان چطوره؟
- فرهاد اینجاست کارش دارید؟
- نه تازه از خواب بلند شدم. شاید تا یکی دو ساعت دیگه عملم کنن.
- ممنون پدر دیگه جز قبول سرنوشت چاره ای نیست.
- ممنون فرهاد و دکترهام همین رو می گن. پدر! می خواستم چیزی بهتون بگم. پدر خیلی دوستتون دارم. همیشه دوستتون داشتم و براتون احترام قایل بودم. شما باعث افتخارم بودید. پدر برام دعا کنید. پدر یادتونه هر وقت می ترسیدم برام قصه می گفتید؟ تو این مدت بجای شما فرهاد اینکار رو کرد! فرهاد این چند وقته خیلی مواظب من بوده و برام زحمت کشیده! اگر من یعنی اگر اتفاقی برای من افتاد مواظب فرهاد باشید اون یکبار به خاطر من نزدیک بود کشته بشه! متوجه هستید. من می فهمم خیلی ناراحته اما به روی خودش نمی آره. پدر من فرهاد رو خیلی دوست دارم مواظبش باشید.
- ممنون پدر. پدر اگر گاهی کاری کردم که باعث ناراحتی شما شدم منو ببخشید!
دوستتون دارم پدر! خداحافظ!
- سلام مامان. چطورید؟
- من خوبم.
- بله تا یکی دو ساعت دیگه.
- بله فرهاد هم اینجاست . سلام می رسونه. مادر! دوستتون دارم. اگه تو این مدت گاهی اذیتتون کردم منو ببخشید.
- نه همین طوری می گم.
- نه هیچ مسئله ای پیش نیومده. شما خودتون رو ناراحت نکنید.
- چشم مواظب خودم هستم.می گم تا عمل تموم شد فرهاد با شما تماس بگیره.
- مامان خواهش می کنم گریه نکنید.
- نه، نه همه چیز اینجا خوبه.
- باشه چشم لطفا گوشی رو بدید به پدر.
- چشم خیالتون راحت باشه خداحافظ
- دوباره سلام پدر
- پدر مواظب مامان هم باشید.مواظب خودتون هم باشید.
- نه بخدا چیزی نشده. همین طوری می گم.
- چشم می گم بلافاصله تماس بگیره.
- چشم دیگه کاری ندارید پدر؟
- خداحافظ پدر! دوستتون دارم.
- می دونم پدر. به خاطر همه چیز ممنون! خداحافظ.
تلفن رو قطع کرد. چند دقیقه بعد منو صدا کرد وقتی رفتم تو متوجه شدم که گریه کرده.
من- گرسنه ات نیست؟
فرگل- نه خسته ام!
من- از چی؟ مگه کاری کردی؟
فرگل- نه اما خسته ام!
در همین موقع پرستار همراه دکتر وارد شدند.
دکتر- سلام. صبح بخیر. امروز دختر زیبای شرقی حالش چطوره؟!
ترجمه کردم.
فرگل- خوب، خسته، آماده!
دکتر- عالیه! خستگی هم فقط بخاطر اضطرابه!ساعت الان 7 صبحه درست تا ساعت ده نهایتا تو دیگه با خیال راحت تو همین اتاق خوابیدی!دو سه ساعت بعد آروم آروم بهوش می آی و اولین چیزی رو که می بینی چهره شوهر عاشق خودته!
و حدود یک هفته بعد دو تایی دست همدیگه رو می گیرید و خوب و سالم از این جا بیرون می رید.!البته باید اجازه بدید که با هم یه عکس یادگاری بگیریم!
دلم می خواد به عنوان یادبود اونو داشته باشم. قبوله؟
فرگل- قبلا به خاطر همه چیز ازتون تشکر می کنم دکتر . از همه! قبوله!
دکتر- خوب شما نباید صبحانه بخورید. حالا حاضرید؟
فرگل- بله دکتر حاضرم.
دکتر- عالیه! الان چند نفر می آن تا شما رو به اتاق عمل هدایت کنن. اونجا همه چیز آماده اس. همه پرسنل اتاق عمل در خدمت پرنسس ایرانی هستند!
بعد دکتر رو به من کرد و گفت:
شما هم نگران نباشید. قول می دم همه چیز درست و مرتب به پایان برسه
من هم از دکتر تشکر کردم بعد دکتر رفت و چند نفر برای بردن فرگل با یه تخت چرخدار اومدند. پاهام قدرت حرکت نداشت. خودم رو دنبال فرگل می کشوندم!
در تمام طول راه اتاق تا سالن جراحی فرگل منو نگاه می کرد و چشم از من بر نمی داشت! جلوی در سالن اشاره کرد تا نگرش دارند. همه ایستادند. رو به من کرد و گفت:
فرهاد از اولین بار که دیدمت عاشقت شدم و دوستت داشتم! منو به خاطر همه چیز ببخش! یادت نره چه قولهایی به من دادی! مواظب خودت باش! فرهاد نذار من اینجا تو غربت بمونم. منو هر طور که بود با خودت برگردون ایران! خداحافظ عزیزم!
بعد در حالیکه هنوز نگاهش به من بود اشاره کرد تا حرکت کنند. نتونستم هیچ حرفی بزنم. حتی یک کلمه! اگر دهان باز می کردم فقط ناله ازم شنیده می شد! سرم رو به دیوار گذشتم و گریه کردم!
دست هومن رو روی شانه ام حس کردم برگشتم و دیدم که او هم گریه می کنه!
به در سالن جراحی نگاه کردم. فرگل الان چه حالی داشت؟!
هومن- بیا بریم بیرون اونجا بهتره.
من- تا عمل تموم نشه از اینجا تکون نمی خورم!
هومن- به ایران تلفن زدی؟
من- آره خود فرگل حرف زد.
هومن- حالا دیگه باید دعا کنیم. بیا بشین حالا چند ساعت طول داره.
روی نیمکتی کنار در سالن جراحی نشستیم.
هومن- سرت رو بذار رو شونه من بخواب. یکساعت هم بخوابی خوبه.
نگاهش کردم.
هومن- می دونی لیلا چی می گفت؟ می گفت که وقتی تو و من از ایران رفتیم چند روز بعد فرگل و پدرش اومدن خونه شما. فرگل توی باغ بوده که لیلا اونو می بینه و با هم آشنا می شن. بعد از اینکه مدتی با هم حرف می زنن و صمیمی می شن فرگل به لیلا می گه که یه روز در همین جایی که الان ایستاده فرهاد با دوچرخه اونو زمین زده! خلاصه بعد از چندبار که همدیگه رو می بینن و خیلی با هم جور شده بودند فرگل به لیلا می گه که تو رو دوست داره! می گه از همون روز که پاشو تو خونه شما گذاشته مهر تو به دلش افتاده!
برام خیلی عجیبه! سرنوشت چه بازی ها داره!
من- سرنوشت فعلا تیغش رو برای من و این دختر طفل معصوم تیز کرده!
هومن- نه فرهاد اینطوری هام نیست. این قدر بدبین نباش

هومن- نه فرهاد اینطوری هام نیست. این قدر بدبین نباش تو دنیا خیلی چیزهای مثبت هم وجود داره. باید اونهارو هم دید.
من- اگه فرگل از این در سالم بیرون نیاد برای من هیچ چیز مثبتی تو دنیا وجود نداره!
هومن- به امید خدا سالم بیرون می آد. دم در سالن جراحی چی بهت گفت؟
من- طفل معصوم داشت از من به خاطر همه چیز عذرخواهی می کرد!
هومن که تحت تاثیر قرار گرفته بود گفت:
فرهاد بخدا دعا می کردم که ای کاش این مرض به جون من می افتاد و فرگل سالم می شد!( و سرش رو به طرف دیگه برگردوند تا من اشکش رو نبینم!)
من- چه فرقی داشت؟ اون موقع غم تو بود که آزارم می داد!
هومن- کاش همون شهره رو می گرفتی! حالا دیگه اینطوری نبود!
من- نه! اینها چیزی در مقابل عشق فرگل نیست! یادته وقتی فرگل رو تو کارخونه دیدم چه حالی داشتم؟ انگار صدسال بود که با هم بودیم!
نه من راضی ام از اینکه فرگل رو دیدم! فرگل به من عشق رو یاد داد! تو خود عاشق لیلایی! شاید بفهمی من چی می گم. کسی که یکبار واقعا عاشق شد برای همیشه دلش به اون عشق گرمه!
هومن- ان شا الله حالش خوب می شه و همه از این غم نجات پیدا می کینم.
من- می دونی هومن؟ چشمهای فرگل مثل یک طلسم تمام زندگیم رو اسیر خودش کرده!
از لحظه ای که دیدمش خودم رو باختم! یعنی می شه که یکبار دیگه اون چشمها باز بشه و من رو نگاه کنه؟! اگه فرگل خوب بشه دیگه هیچ غمی تو این دنیا ندارم. همین که فرگل باشه برام کافیه!
تو این مدت که فرگل رو شناختم متوجه شدم که در تمام مدت خوابش رو می دیدم! باور می کنی هومن؟! همیشه تو خواب چشمهای فرگل بود که می دیدم!
حالا ببین! فاصله مون از همدیگه یکدر یا دو در بیشتر نیست اما انگار بین ما هزار کیلومتر کویر خشک و بی آب و علف نشسته! هیچ چیز مثل انتظار سخت نیست! اونم انتظاری که معلوم نیست آخرش چی می شه. دلم می خواست چسمهامو می بستم و باز می کردم و می دیدم همه این چیزها به خواب بوده! سرم رو به پشتی نیمکت تکیه دادم و چشمهامو بستم شاید واقعا همه اینها یه خواب باشه!
*****************
با یه صدا، یه صدای پر از غم چشمهامو باز کردم. هومن آروم صدام می کرد. از جا پریدم.
- ساعت چنده؟ اصلا نفهمیدم چطور شد!
هومن- حدود یازده فرهاد.
من- خوابم برد. چرا بیدارم نکردی؟نمی خواستم بخوابم!خبری نشد؟
هومن سرش رو پایین انداخت. برگشتم به در سالن جراحی نگاه کردم. در بسته بود. به گوشه راهرو کنار پله ها نگاه کردم. دکتر با لباس اتاق عمل روی پله ها نشسته بود!

برگشتم به هومن نگاه کردم که همچنان سرش پایین بود. آروم و با ترس به طرف دکتر حرکت کردم.

وقتی روبروش رسیدم از جا بلند شد و نگاهم کرد. بعد از لحظه ای زیر لب گفت:
متاسفم! همه چیز تموم شد!
برگشتم و به هومن که کنارم ایستاده بود نگاه کردم. از چشمهاش اشک سرازیر بود.
من- فرگل مرد؟!تموم شد؟!
هومن سرش رو پایین انداخت.
من- دیدی هومن نباید می خوابیدم!
سقوط کردم! از درون از پرتگاه عمیق غم! تمام شعورم فرو ریخت و من هم همراه اون فرو ریختم. حسی در دستهایم وجود نداشت تا به تکیه گاهی خودم رو بند کنم! سرم به جایی خورد و بیهوش شدم. زمانی که چشم باز کردم خودم رو روی تخت توی اتاقی دیدم. از جا پریدم که هومن منو محکم گرفت.
من- کجاست؟ فرگل کجاست؟
هومن-چه فرقی می کنه؟
من- از اینجا که نبردنش؟!
هومن- نه همین جاست. بخواب زخمت تازه جوش خورده!
دست به سرم کشیدم. کنار پیشونیم شکسته بود.
من- می خوام برم پیش فرگل!
هومن- بگیر بخواب فرهاد وگرنه می گم یه آمپول دیگه بهت بزنن که 24 ساعت بخوابی ها!
نگاهش کردم.
هومن- وضع قلبت خوب نیست فرهاد. می فهمی ؟!
دوباره سعی کردم بلند شم. هومن در حالیکه سعی می کرد جلوی منو بگیره زنگ اخبار رو فشار داد. چند ثانیه بعد یک پرستار همراه یک مرد وارد اتاق شدند و بلافاصله دارویی به من تزریق کردند که یک دقیقه بعد همه چیز در نظرم تار شد و چشمهام بسته شد.
**************************
چشمهامو باز کردم. این دفعه دیگه تو بیمارستان نبودم. یه جایی بودم که همه جا سبز بود. تا چشم کار می کرد درخت بود و سبزه و گل. به هر جا که نگاه می کردم نور بود. صدای زمزمه آب همراه با آواز پرنده ها به گوشم می رسید. بوی مطبوعی به مشامم می خورد هیچ جای آشنایی به نظرم نمی اومد. کنار درختی نشستم بغضم گرفته بود. سرم رو بین زانوهام گرفتم و گریه کردم.
- ببین سرت رو چکار کردی؟!
سرم رو بلند کردم.
من- فرگل!!
- همونطور که بهم قول داده بودی همه چیز درست شد!
من- تو خوب شدی؟!
- مگه تو به من قول ندادی؟
من- اینجا کجاست؟
- می خوای من زجر بکشم؟
من- بیا بریم فرگل!
- کجا؟
من- برگردیم!
- که چی بشه؟برگردم که اسیر بشم؟!
من- هومن نمی ذاره بیام پیش تو!
- تو نمی تونی پیش من بیای!
من چرا؟ مگه تو کجایی؟
- من باید برم فرهاد! قولت یادت نره! آزارم نده! تو هم برو فرهاد!
من- نمی ذارم بری!
- تو نمی تونی کاری بکنی!
من- بیا می ریم پیش بهترین دکترها! هر چقدر پولش بشه مهم نیست!
- اینجا این حرفهارو نزن! صدام می کنن! قولت یادت نره! من آزادم! راحتم!
من- فرگل! فرگل! نرو!
چشمهامو باز کردم. روی تخت تو اتاقی در بیمارستان بودم.
هومن کنارم روی یک صندلی خوابیده بود. آروم و بی صدا بلند شدم. سرم هنوز گیج بود.
از اتاق بیرون رفتم و به طرف سالن جراحی حرکت کردم.پشت در هیچکس نبود.در راهرو هم کسی نبود.وارد سالن جراحی شدم.چندین اتاق عمل بود. یکی یکی داخل همه شون رو دیدم. خالی بود. فرگل تو هیچکدوم نبود! از سالن خارج شدم. بیرون روی پله ها نشستم. سرم رو میون دستهام گرفتم.
- فرهاد اینجا چکار می کنی؟!
من-ماریا!
ماریا- تو نباید از جات بلند می شدی فرهاد.
من- ماریا می خوام فرگل رو ببینم.
ماریا- او اینجا نیست. از این جا بردنش.
من- ماریا خواهش می کنم! من باید فرگل رو ببینم.
ماریا- فرهاد تو دچار حمله شدید عصبی شدی! ممکنه دفعه دیگه شانس نیاری!
من- قول می دم که طوری نشه! خواهش می کنم ماریا!
ماریا- می دونی اگر بفهمن منو اخراج می کنن!
من- می دونم برات مشکله اما بخاطر احترام عشق اینکارو بکن!
مدتی منو نگاه کرد و بعد گفت:
باید قول بدی که خودت رو کنترل کنی!
من- قول می دم. قسم می خورم.
ماریا- آروم دنبالم بیا.
حرکت کردیم. همه جا دنبال ماریا می رفتم. راهروها به نظرم طولانی می اومد. نمی فهیمدم کجا هستیم یا کجا می ریم تا بالاخره ماریا جلوی یه در ایستاد.
- فرهاد قول دادی! حالا بیا تو اما خودت رو کنترل کن!
وارد شدیم. سردخونه بود. ماریا به طرف یکی از قفسه ها رفت و کشویی رو بیرون کشید. اول خودش نگاه کرد بعد به من اشاره کرد که جلو برم. وقتی کنار کشو که به صورت جعبه ای دراز بود رسیدم چهره زیبای فرگل رو دیدم که انگار به خواب خوشی فرو رفته!
چشمان زیبا و قشنگش بسته بود و تبسمی خفیف گوشه لبش بود. موهای بلند و قشنگش دورش ریخته بود. انگار همین الان برای عروسی آرایش شده بود!چنگک غم گلوم رو گرفت بی صدا بدون اینکه چشمهامو ببندم نگاهش کردم و گریه کردم.مژه های بلند و قشنگش رو انگار دست نقاش زبردستی به بهترین شکل کشیده بود. آروم اینجا خوابیده بود و تمام غم دنیا ر برای من گذاشته بود! باورم نمی شد که فرگلم مرده باشه! طوری زنده به نظر می رسید که حس می کردم ممکنه هر لحظه چشماشو باز کنه و به روم بخنده و بگه" سلام فرهاد"
ماریا آروم روی فرگل رو انداخت و کشو رو سرجاش قرار داد و رو به من گفت:
بریم فرهاد. متاسفم!واقعا متاسفم!
صدای فرگل تو گشوم پیچید! همه اون چیزهایی که تو خواب بهم گفته بود.
با پاهایی سست و لرزان دنبال ماریا حرکت کردم. به اتاق خودم برگشتم. وقتی بدنم رو روی صندلی رها کردم هومن از خواب پرید.
- فرهاد باز بلند شدی؟
من- من خوبم. شلوغش نکن!
هومن- دکتر گفته باید استراحت کنی!
من- آروم!آروم صحبت کن! من چیزیم نیست.
هومن- بیا بگیر رو تخت بخواب.تو نباید حرکت کنی.
من- الان از پیش فرگل می آم!
هومن نگاهم کرد.
من- تو خواب بودی رفتم دیدمش.
هومن- با کی رفتی؟ کی بردت؟
من- آروم خوابیده بود. مثل گل خوابیده بود! انگار نه انگار که مرده بود! باورم نمی شه که مرده! مثل دیشب بود که تو این اتاق روی این تخت خوابیده بود!
هومن- دو شب پیش!
نگاهش کردم.
هومن- فرگل دو روز پیش فوت کرد!
باز هم نگاهش کردم.
هومن- تو دو شبه که اینجا تو این اتاق خوابیدی! دو روز پیش وقتی فرگل اونطوری شد تو از حال رفتی و سرت به نرده ها خورد و شکست. شوکه شدی.
به طرف پنجره رفتم و پرسیدم:
ساعت چنده؟
هومن- یازده شب.
من- چکار کردی؟ به ایران خبر دادی؟
هومن- آره به پدرت تلفن کردم. همون موقع یعنی یکساعت بعدش. گفتم پدرت آروم آروم به پدر و مادر فرگل خبر بده.
من- فردا باید برگردیم! می تونیم؟
هومن- می خوای با خودت ببریش ایران؟
من- حتما
هومن- بهتر نیست همین جا دفن بشه؟
نگاهش کردم.
هومن- یعنی می گم چه فرقی می کنه؟ ایران باشه نه برای تو خوبه نه برای پدر ومادرش!
من- من و فرگل با هم برمی گردیم ایران، هرجور که باشه! بهش قول دادم!
هومن- اگه ایران دفنش کنی برات فراموش کردنش خیلی مشکل تره!
من- همین که گفتم! قرار هم نیست چیزی فراموش بشه! فردا می ریم دنبال کارها تا اجازه بردنشو به ایران بگیریم.
هومن نگاهی به من کرد و گفت:
فرهاد منظورم راحتی تو بود! خودم کارهاشو کردم. اگه بخوای فردا می تونیم سه تایی با هم برگردیم ایران!همه چیز مرتبه!
نگاهش کردم. دیگه نتونستم خودم رو نگه دارم. بغلش کردم و بغض رو که داشت خفه ام می کرد همراه اشک رها کردم!
من- اونقدر هومن غم تو دلمه که تمام خوشی های عالم نمی تونه نصفش رو درمون کنه!
هومن- می دونم رفیق! دل من هم خونه! چی فکر کردی؟ دارم آتیش می گیرم!
من- هومن همه چیزم خاک شد!خراب فرگل شدم!
هومن- حق داری! کاش کور می شدم و این روز رو نمی دیدم فرهاد.
من- با چه رویی برگردم ایران؟ چه طوری تو صورت پدر و مادر فرگل نگاه کنم؟ چی بهشون بگم؟ اگه به فرگل قول نداده بودم نه اونو برمی گردوندم نه خودم برمی گشتم! هومن من همه چیزم رو باختم! دلم شکست! نتونستم کاری براش بکنم. تو چشمهاش می دیدم که از من کمک می خواد اما من نتونسم کمکش کنم.فقط گولش زدم! همش بهش گفتم که چیزیت نیست! عمل می کنی خوب می شی! با هم برمی گردیم و زندگیمون رو شروع می کنیم. بخدا ازش خجالت می کشم همش بهش دروغ گفتم و اون طفل معصوم هم باور می کرد.
هومن- گریه نکن فرهاد. ترو خدا بسه. اون خدابیامرز هم راضی نیست تو اینقدر خودت رو آزار بدی!
من- خدابیامرز! چقدر راحت!
هومن- چی بگم؟! چی بگم فرهاد؟!

من- منکه اصلا باور نمی کنم دیگه فرگل نیست چه برسه بگم خدابیامرز! چقدر آسون همه چیز تموم میشه!
هومن- از دهنم پرید فرهاد! ولی چی بگم؟
من- مهم نیست. خودتو ناراحت نکن.
هومن- پاشو فرهاد کمی بخوابیم. فردا خیلی کار داریم. پرواز هم ساعت دو صبحه. باید زود بیدار شیم.
من- دکتر نگفت چطور اینطور شد؟
هومن- ول کن فرهاد جون1 دیگه چه فرقی می کنه؟
من- برای من فرق می کنه. دلم می خواد همه چیز رو بدونم.
هومن- اصلا کار به عمل جراحی نکشیده!
من- یعنی چی؟
هومن- وقتی طفل معصوم رو بیهوش می کنن می ره تو کما! اون مدت هم داشتن سعی می کردن شاید از این حالت بیرونش بیارن!
مدتی نگاهش کردم.
من- پس جراحی هم نشد؟!
هومن- تو همون کما رفته! طاقت بیهوشی رو نداشته.
من- ای داد بیداد! چه ظلمی به فرگل کردم!
هومن- فرقی نداشت! دکتر می گفت احتمال داشته تا چند روز دیگه یا فلج بشه یا حافظه شو از دست بده. دوست داشتی فرگل، فرگلی که اون قدردوستش داشتی علیل بشه و یه گوشه بیفته؟ اون موقع دلت راضی می شد؟
من- تو بگیر بخواب هومن. حداقل فردا تو سرحال باشی.
هومن- تو می خوای چکار کنی؟
من- نمی دونم. ولی نمی تونم بخوابم. می خوام برم بیرون تو باغ بیمارستان.
هومن- منم می آم.
من- نه می خوام تنها باشم. تو بخواب.
راه افتادم و از اتاق بیرون رفتم. جز چند نفر کسی رو در راهروها ندیدم. از چند راهرو گذشتم. پله هارو پیدا کردم. پایین رفتم و به سمت راست پیچیدم. درست اومده بودم! روی در تابلوی سردخونه ورود ممنوع رو شناختم!
هومن از صبح زود بیدار شده بود و دنبال کارها بود. البته ترتیب کارهارو قبلا داده بود. ساعت 9 تو فرودگاه بودیم. قرار بود با یه پرواز خارجی به ایران برگردیم.من- تابوت رو تو قسمت بار می ذارن؟هومن- آره انگار سردخونه دارن.من- با ایران تماس گرفتی؟هومن- آره خیالت راحت. همه چیز درست و مرتبه!من- مرتب و درست اون موقع بود که فرگل رو سالم می رسوندم ایران!هومن- خودت رو این قدر عذاب نده. تو که مقصر نیستی!من- خودت دیدی که تابوت رو بردن داخل هواپیما؟هومن- آره مطمئن باش. من- کاش سوال می کردی ببینی اجازه می دن من برم اونجا تو قسمت بار؟هومن- اولا اجازه نمی دن. ثانیا گیرم اجازه دادن تا چند ساعت دیگه چی؟ وقتی رسیدیم ایران و رفتیم بهشت زهرا چی؟ وقتی دفنش کردن چی؟ اونجا می خوای چکار کنی؟ تو که دیشب تا صبح پیش فرگل بودی!نگاهش کردم و بی اختیار اشک از چشمانم سرازیر شد.من- نمی دونستم می تونی اینقدر سنگدل باشی!هومن- سنگدل نیستم قربون اون اشکهات برم! اگه قرار باشه پر به پر تو بدم که باید جنازه تو ببریم ایران!من- کاش اینطور می شد!
هومن- این چیزها رو می گی و این کارهایی که می کنی فرگل از هیچکدوم راضی نیست! پاشو بریم سوار شیم. صدا کردن.سوار هواپیما شدیم و هواپیما بدون تاخیر آماده پرواز شد.من- یادمه موقعی که داشتیم با فرگل از ایران می اومدیم اینجا موقع پرواز طفل معصوم خیلی ترسید. دستم رو گرفته بود می گفت وقتی کوچک بوده هر وقت می ترسیده پدرش براش قصه می گفته تا خوابش ببره! از من خواست همین کار رو بکنم تا شروع به قصه گفتن کردم خوابید.هومن- بمیرم برای دل پدر و مادرش! همه فرودگاه جمع می شن که مسافرشون از سفر برگرده! اون وقت اون بیچاره ها واسه بردن چی باید بیان فرودگاه!من- هومن ترو خدا یه کاری بکن! الان هم وقت پروازه! فرگل تنها می ترسه!هومن- آخه قربونت برم چکار کنم؟ می خوای بری پیش تابوت بشینی؟با حلقه اشک در چشم نگاهش کردم.هومن- باشه خیلی خب می رم ببینم چکار می شه کرد!چند دقیقه بعد برگشت و گفت:پاشو اجازه دادن! انگار هر چی می خوام شما دوتا رو از هم جدا کنم نمی شه!بلندش دم و همراه هومن و یک مهماندار به قسمت بار رفتیم.میهماندار- داخل سردخونه فکر نکنم بتونید بمونید.خیلی سرده!هومن- اگه سردمون شد می آییم بیرون. متشکرم. ممنون از همکاریتون!مهماندار- البته موقع اوج گیری مسئله ای پیش نمیاد ولی محکم بنشینید.هومن- خب حالا راضی شدی؟من- ممنون برادر!هومن بغلم کرد و منو بوسید.هومن- بشین همین کنار. هواپیما بلند می شه سرت به تابوت نخوره.دستم رو روی تابوت گذاشتم.من- من اینجام فرگل!نترس! دیدی بالاخره با هم برگشتیم ایران! عزیزم تا اونجا که بتونم تنهات نمی ذارم تا به ایران برسیم و تو رو به پدر و مادرت برسونم!هومن فقط نگاهم می کرد.من- هومن فکر نکن دیوانه شدم! یعنی امیدوارم درک کنی که کاری که می کنم برای چیه!هومن- مگه می خوای چکار کنی؟ نکنه می خوای در تابوت رو باز کنی؟! پلمپ شده!من- می خوام برای فرگل قصه بگم!هواپیما داره بلند می شه!می ترسه!زیر نگاه ناباور هومن دستم رو روی تابوت گذاشتم.- یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود!فرگل قشنگم می خوام برات قصه غم رو بگم! غمی که تو برای من گذاشتی و رفتی! بقیه اون قصه رو حالا می تونم برات بگم!************************
فرودگاه خلوت بود. تنها پروازی بود که در اون ساعت در مهرآباد به زمین نشسته بود. مراحل ورودی سریع انجام شد و تابوت از همونجا داخل آمبولانس یک شرکت خصوصی قرار گرفت و خودم کنارش نشستم. هومن به سالن رفت و همراه بقیه که تقریبا همه اقوام فرگل و خودم و هومن بودند بیرون از فرودگاه به ما ملحق شدند. آمبولانس گوشه ای ایستاده بود تا بقیه برسن.

کنار تابوت نشسته بودم و نمی دونستم چطوری باید با پدر و مادر فرگل روبرو بشم که در باز شد.پدر فرگل بود!- ممنون فرهاد جون! ممنون که دخترم رو برگردوندی!من- طعنه می زنید آقای حکمت؟! نمک روی زخم می پاشید؟!سرم رو روی تابوت گذاشتم و گفتم:فرگل کاش بودی! دیگه طاقت ندارم!حکمت- بریده باشه زبونی که اینکار رو بکنه ! پسرم می دونیم تو اونجا چی کشیدی! من مدیون تو هستم! کاری نموند که تو نکرده باشی!سرم رو بلند کردم و نگاهش کردم و بغضم ترکید.- شرمنده ام! نتونستم سالم برش گردونم! امانت داری نکردم!حکمت- این چه حرفیه می زنی؟ خواست خدا این بود!هومن- فرهاد دیگه بیا بیرون! حالا دیگه رسیدیم ایران!من- نه! بگو حرکت کنه. من همین جا هستم.در حالی که در ماشین رو می بستم دیدم که پدر فرگل دستش رو جلوی صورتش گرفت و شنیدم هومن هر چی دلش می خواست به روزگار می گفت!نیم ساعت بعد بهشت زهرا بودیم. ماشین جلوی سالن شست و شوی اموات نگه داشت. چند دقیقه بعد همه رسیدن. وقتی می خواستن تابوت رو به داخل ساختمان ببرند جلوشون رو گرفتم و با خشم نگاهشون کردم طوری که مامورین عقب رفتند! هومن که این منظره رو دید جلو پرید و گفت:چیه فرهاد ؟! اینجا می خوای چکار کنی؟شروع به گریه کرد و همونطور با گریه گفت:اینجا که دیگه تو رو راه نمی دن! اینجا برات چکار کنم؟ می خوای تابوت و فرگل رو برداریم با خودمون ببریم خونه؟!برگشتم و به دور و برم نگاه کردم. همه با گریه به من نگاه می کردند!هومن- بگو دیگه؟ بگو چکار کنم؟ بخدا قسم هر کاری بگی برات می کنم!پدر فرگل با گریه جلو اومد و گفت:پسرم حالا دیگه بسپرش دست من! اجازه بده که به آرامش برسه! اینطوری آزار می کشه! یاد حرف فرگل افتادم که تو خواب به من گفت!هومن و چند تا از اقوام من رو به کناری بردند و تابوت فرگل به داخل حمل شد. همه به طرف دیگه سالن رفتند و خانمها وارد شدند و ما بیرون موندیم. صدای شیون مادر فرگل و لیلا رو چند دقیقه بعد شنیدم که از تمام دیوارها عبور کرد و بیرون رسید! فرگل رو به داخل سالن پشت شیشه های قسمت شست شو آورده بودند!هومن- بیا بریم اون طرف فرهاد، سر صدای گریه زنها اعصابت رو خرابت می کنه.من- همونطور که گفت شد!هومن- چی؟من- فرگل! دیگه براش بهار نشد. تو خزون موند!هومن- بیا بریم اونطرف.به طرف دیگه ای رفتیم. تا اون موقع از نگاه کردن به چشمان پدر و مادرم شرم داشتم. می ترسیدم با پدرم صحبت کنم. می ترسیدم در چشمانش سرزنش فرزند رو ببینم! گوشه ای روی سکو نشستم و سرم رو پایین انداختم که شنیدم پدرم اسمم رو صدا کرد.- فرهادبلند شدم و همانطور که سرم پایین بود جلوی پدرم ایستادم.
چرا سرت پایینه پسر؟مگه کار بدی کردی؟ مگه کوتاهی کردی؟!من- نه پدر اما کاری هم نتونستم براش بکنم.پدرم- همون که تا آخر در کنارش محکم ایستاده بودی کار بزرگی بوده سرم رو بلند کردم و به چشمان پدرم نگاه کردم.پدرم- زندگی دست خداونده پسرم نه دست من و تو!من- پدر خیلی تنها شدم!خیلی دوستش داشتم!پدرم- همه دوستش داشتیم ولی باید به خواست خداوند تسلیم بود.من- براش خیلی زود بود پدر! برای من هم خیلی زود بود که با این غم آشنا بشم!پدرم- باید به خودت مسلط باشی. فکر این مرد رو بکن! حکمت وضعش خیلی بده!برگشتم و به آقای حکمت نگاه کردم. به دیوار تکیه داده بود و چشماشو بسته بود. صدسال پیرتر بنظر می رسد. آروم به طرفش حرکت کردم و وقتی مقابلش رسیدم گفتم:عاشق شما بود!چشماشو باز کرد و نگاهم کرد و لحظه ای بعد در حالیکه اشکهاشو پاک می کرد گفت:و عاشق تو!من- برام خیلی مشکله که قبول کنم فرگل دیگه نیست.نگاهی به سالن شست و شو کرد و گفت:تا چند دقیقه دیگه همه مون باید قبول کنیم!من- کاش زودتر دیده بودمش !- خیلی دلش می خواست با تو ازدواج کنه فرهاد! من از چشماش می خوندم! ممنونم فرهاد که آخرین آرزوش رو برآورده کردی!من- آرزوی خودم هم بود!ولی حالا چکار کنم؟- خاطره ها نمی میرن!من- فقط خاطره؟!- مگه چیز دیگه ای هم برامون مونده؟من- ولی اینا خیلی کمه!صدای شیون بلند شد.هومن- وقتشه! آوردنش بیرون!به چشمان پدر فرگل نگاه کردم. دستش رو روی شونه ام گذاشت و گفت:بریم این قسمت آخر رو هم تموم کنیم!وقتی برای خواندن نماز صف کشیده بودیم یاد شبی افتادم که با فرگل در کلیسا بدرگاه خداوند دعا می کردیم!هومن کنارم ایستاده بود. بازوم رو محکم گرفته بود. نماز که تموم شد چشمهام به چشمهای مادر فرگل افتاد. سرم رو پایین انداختم. صورتش در اثر چنگهایی که زده بود خونین بود.- فرهاد، فرگل ات رفت!نشست. لیلا بود!- فرهاد عروس قشنگت رفت!موهام رو تو چنگم گرفته بودم و زار می زدم!- فرهاد! اون چشمهای قشنگ بسته شد! گریه کن! زار بزن!حق داری!دیگه از اشک چیزی تو چشمهام باقی نمونده بود.هومن- ای بابا! لیلا بس کن! حالا چه وقته زبون گرفتنه؟! این بچه رو با بدخبت آروم کردیم! فکر پدر و مادر اون خدابیامرز رو بکن! آقایون کمک کنین جنازه رو بذارین تو ماشین!لحظه ای بعد در ماشین بسته شد و حرکت کرد.هومن منو به دنبال خودش می کشید. همه چیز در نظرم محو و گنگ بود. چند دقیقه بعد کنار گودالی ایستاده بودیم و شخصی مشغول نوحه خوانی بود. به بسته ای که روزی زیباترین دختر روی زمین بود نگاه کردم. کیسه ای سفید با دو سر گره زده و طاق شالی روی اون!

یعنی این فرگل منه؟!لحظه ای بعد فرگل، فرگلی که حتی وقت خواب می ترسید به دست قبرکن به داخل گودال فرو رفت و خاک اونو بلعید! جلوتر رفتم. به همین سادگی همه چیز تموم شد!هومن- می خوای برای آخرین بار ببینیش؟نگاهش کردم.هومن- اگه بخوای می تونی بری توی قبر رو صورتش رو باز کنی!آروم به داخل قبر رفتم.قبرکن- بپا بردار! گوده! می افتی پایین خودم باز می کنم.هومن- شوهرشه! خودش می خواد روشو باز کنه. شما برو کنار.از کنار مرد قبر کن پایین رفتم و روی جسم بی روح فرگل خم شدم. دلم نمی اومد به کفن فرگل دست بزنم! از خودم خجالت می کشیدم!هومن- فرهاد نمی تونی بگم خود قبرکن باز کنهشروع کردم.قبرکن- برادر نامحرم بره کنار! گناه داره!باز شد! وقتی پارچه سفید رو کنار زدم فرگل رو با همه زیبایی دیدم که با چشمان قشنگش منو نگاه می کنه و لبخند می زنه.- سلام! کی بیدار شدی!دوباره نگاهش کردم.این بار چشمانش بسته بود اما هنوز لبخند از لبانش محو نشده بود!قبرکن- بابا می گم بذارین خودم روشو باز کنم ! این بیچاره حالش بد شد! کمک کنید بیاریدش بیرون!من- بخدا زنده اس!فرگل زنده اس!صدای صلوات تو گوشم پیچید. کسی به حرفهای من گوش نمی کرد و بزور از قبر بیرونم کشیدن.من- هومن داشت با من حرف می زد!قبرکن- خیالاتی شدی برادر!من- هومن یه کاری بکن!فرگل زنده اس! پدر!فرگل زنده اس!دکتر زرتاش- آقا اجازه بدید من پزشک هستمقبرکن- برادر این حرفها چیه؟! شما که با کمالاتین چرا این حرفو می زنین؟زرتاش- اشکالی نداره چون شک ایجاد شده من باید ایشون رو معاینه کنم.قبرکن- صاحب اختیارید بفرمایید.دقیقه ای بعد دکتر اول به طرف پدرم و بعد به طرف من نگاهی مایوسانه کرد و در حالیکه قطره اشکی گوشه چشماش می درخشید سری تکون داد و از قبر بیرون اومد.قبرکن- خودتون ملتفت شدید؟ حالا ما کارمون رو بکنیم؟آقا تلقین بخون.و آخرین قصه برای فرگل گفته شد! قصه ای نه از زبان من و نه از زبان پدرش!به یاد دارم که قبرکن به طرف من اومد و گفت:پسرم بیا این رو بگیر و دو تا بیل خاک تو قبر اون خدابیامرز بریز و بیل رو به طرف من گرفت! چیزی در درونم به حرکتم در اومد. حال تهوع به من دست داد. بخاطر می آرم که هومن بیل رو به طرفی پرت کرد و دست منو گرفت و کشون کشون از اون جا دور کرد. ساعتی بعد که به اونجا برگشتیم اثری از کسی نبود. نه از جماعتی که برای تدفین فرگل اومده بودند نه از قبر کن پیر و نه از فرگل!دیگر فرگلی وجود نداشت! دیگر برای من هم گلی نرویید!بعد از چله فرگل به یاد پریچهر خانم افتادم.دلم می خواست اونو ببینم و از غم خودم، از فرگل، از تنها شدنم براش بگم.

وقتی به اونجا رفتم محل بساطش رو خالی دیدم. از مغازه بغلی سراغش رو گرفتم. متاسفاته فهمیدم که دو هفته قبل از اون زندگی محنت بار خلاص شده بود!پیش مرد مغازه دار نامه ای برای من به امانت گذاشته بود.- فرهاد پسرم.زمانی تو این نامه رو می خونی که من دیگه نیستم. مدتها با دلشوره به انتطارت نشستم که نیومدی امیدوارم که مسئله مهمی برات پیش نیومده باشه. می دونم که دیر یا زود به سراغم می آیی.حالم چندان خوب نیست و امیدوارم که هر چه زودتر به جگر گوشه ام بپیوندم.خواهش که از تو دارم اینکه به همون اتاقی که دفعه آخر منو به اونجا رسوندی برو. کف اتاق زیر زیلو در کوچکیه که زیر اون یک صندوق خانه کوچک است. از پله ها پایین برو داخل یک جعبه چوبی یک قالیچه و یک قوطی سیگار و چند عکس می بینی. قوطی سیگار رو برای تو به یادگاری گذاشته ام. با عکسها هر چه خواستی بکن و اما قالیچه! اونو بفروش و با پولش هر چقدر که شد به جایی کمک کن که صرف تعلیم و تربیت کودکانی بشه که بضاعت دانش آموزی ندارند. این بهترین خیر و خیرات برای منه که هر چی کشیدم از نادانی و جهالت بود.امیدوارم با فرگل قشنگ و زیبا خوشبخت بشی. گاهی یاد من بکن.خدانگهدارپریچهر.با دلی شکسته به اتاق پریچهر خانم رفتم و همونطور که نشونی داده بود قالیچه و عکسها و قوطی سیگار رو پیدا کردم و طبق وصیتش قالیچه رو به مبلغ بسیار بالایی فروختم و همونطور که خواسته بود پولش رو به مصرف رسوندم.عکسها رو یادگاری برداشتم. سه عکس از دوران جوانی پریچهر خانم بود. کهنه و زرد شده! اما تو اون سه عکس چشمهای فرگل رو دیدم!عکسهایی که انگار از فرگل در پنجاه سال پیش گرفته شده بود!امروز هفت سال از پژمردن گل زیبای من می گذره.هنوز تو خزون موندم! هنوز زمان نتونسته خاطره فرگلم رو حتی در ذهنم کمرنگ کنه. بعد از چله فرگل آقای حکمت در اثر سکته قلبی فوت کرد و شش ماه بعد از اون مادر فرگل هم فوت کرد.من موندم و خاطره ای کوتاه از عشقی کوتاه تر!سرگذشت من هم مانند پریچهر خانم این شد که اسیر شب دنبال کورسویی بگردم. ساعتها کنار قبر فرگل می نشینم و چشم به سنگ گورش می دوزم.به لحظاتی می اندیشم که چه کوتاه در کنارش گذشت.بیاد لحظه ای که از من خواست تا اون شعر رو براش بخونم.شعری که دیگر حتی یک کلمه اش رو به یاد ندارم!پایان

م.مودب پور

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : parichehr
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 5.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 5.0   از  5 (1 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

سومین حرف کلمه voal چیست?