رمان سفید برفی قسمت 7 - اینفو
طالع بینی

رمان سفید برفی قسمت 7


_عیبی نداره
_گلیا ببین دارم باهات اتمام حجت می کنم .دورو بر شهریار نپلکد وگرنه پدری ازت در میارم که تو خوابم نبینی
عصبی شدم .حق نداشت به من دستور بده
با لحن مسخره ای گفتم:
اصلا به تو چه.تو چیکاره ی منی ؟من هرکاری دلم بخواد می کنم
ماشین و نگه داشت و گفت:
گلیا تو این یه مورد اصلا شوخی ندارم .وای به حالت اگه بشنوم یا ببینم دورو بر شهریار بودی.اونوقت کاری می کنم از به دنیا اومدنت پشیمون بشی
ازش می ترسیدم ولی قاطی کرده بودم.با صدای بلند تر از خودش داد زدم:
هویییییییی سر من داد نزنا .اگه قاطی کنم از توام بدترم .اقا ی مثلا روشن فکر عقده های زن قبلیت و سره من حق نداری خالی کنی. اون یه غلطی کرد قرار نیست منم مثل اون باشم.شما اشتباه می کنی.خیلی وقته از به دنیا اومدنم پشیمون شدم.خیلی وقته .چیه می خوای ثابت کنی منم مثل اون اهو جونتم ؟نخیر نیستم .من تابحال تو عمرم به غیر از خشایار و طاها با هیچ مرد دیگه هم کلام نشدم .اگرم می بینی الان به عنوان زنت تو ماشینم فقط و فقط بخاطر اینه که همیشه دوست داشتم درسم و ادامه بدم
فهمیدی اقای دکتر؟
بغضم شکسته بود .هق هق می کردم .نمی خواستم گریه کنم ولی نمی تونستم
از اینکه منم مثل اهو می دید متنفر بودم . فکری که دربارم می کرد برام مهم بود .نمی دونم چرا ولی مهم بود
سرمو به شیشه تکیه دادم .
مرتیکه ی بی فرهنگ حتی یه معذرت خواهی خشک و خالی هم نکرد
ماشین های مهمونا پشتمون بودن و بوق می زدن
سرم درد گرفته بود .زیر لب زمزمه کردم:
اه ساکت شین دیگه
توهان اروم گفت:
می خوای کاری کنم گممون کنن؟
فقط سرمو تکون دادم
_باشه
ماشین و به طرف راست برد یهو پیچوندش طرف چپ
نمی خواستم بخندم ولی از کارش خوشم اومده بود
اروم لبخندی زدم

اروم خندیدم
توهانم خندید و گفت:
ایول به خودم .
این دفعه بلند خندید و توهانم با من خندید
بعد از این که خوب خنده هامو کردم گفتم:
واقعا شاهکار بود .ایول .دمت گرم
_چاکریم
10 دقیقه ساکت بودیم .
داشتم از فضولی می مردم که بدونم خونه ی توهان کجاست .از تارا شنیده بودم توهان تنها زندگی می کنه ولی برای غذا خوردن و اینجور چیزا میره پیش اذر جون اینا
توهان بهم نگاه کرد و بلند خندید و گفت :
کوچولو می دونم می خوای یه سوالی بپرسی انقدر زور نزن بپرس
_خونت کجاست
لبخندی زد و گفت:
زعفرانیه
یعنی کفم برید.زعفرانیه .یا خدا
دوباره حوصله ام سر رفته بود .نمی دونم چرا توهان تو ماشین انقدر کم حرف میشد
توهان بهم نگاه کرد و گفت :
می خوای اهنگ مورد علاقه امو برات بذارم ؟
_حتما خارجیه نه؟
_نه
_اااااااااااااااا نمی دونم .بذار
_فقط تعجب نکن
_باشه
توهان ضبط ماشینو روشن کرد و یه سی دی توش گذاشت
صدای فرهاد تو ماشین پیچید:
يه شب مهتاب
ماه میآد تو خواب
منو میبره
کوچه به کوچه
باغ انگوری
باغ آلوچه،
دره به دره
صحرا به صحرا،
اون جا که شبا
پشت بيشهها
يه پری میآد
ترسون و لرزون
پاشو میذاره
تو آب چشمه
شونهمیکنه
موی پريشون...

يه شب مهتاب
ماه میآد تو خواب
منو میبره
ته اون دره
اونجا که شبا
يکه و تنها
تکدرخت بيد
شاد و پراميد
میکنه به ناز
دسشو دراز
که يه ستاره
بچکه مث
يه چيکه بارون
به جای ميوهش
سر يه شاخهش
بشه آويزون...

يه شب مهتاب
ماه میآد تو خواب
منو میبره
از توی زندون
مث شبپره
با خودش بيرون،
میبره اونجا
که شب سيا
تا دم سحر
شهيدای شهر
با فانوس خون
جار میکشن
تو خيابونا
سر ميدونا:
عمو يادگار!
مرد کينهدار!
مستی يا هشيار
خوابی يا بيدار؟

*

مست ايم و هشيار،
شهيدای شهر!
خواب ايم و بيدار،
شهيدای شهر!
آخرش يه شب
ماه میآد بيرون،
از سر اون کوه
بالای دره
روی اين ميدون
رد میشه خندون...

يه شب ماه میآد
يه شب ماه میآد
...
_واقعا اهنگ مورد علاقت اینه؟
_اره
_شاعرش شاعر مورد علاقه ی منه
_احمد شاملو؟؟؟؟؟
_اره
_ولی من فکر کردم تو فروغ فرخزاد و دوست داری؟
_با تعجب بهش نگاه کردم . اون از کجا می دونست؟
_اینجوری نگام نکن .روزه خواستگاری که اومدم تو اتاقت تو کتاب خونه ات پره کتابای فروغ فرخزاد بود
_اره خوب ولی من هردو ی اونارو خیلی دوست دارم
همیشه همه می دونستن برای کادوی تولدم یه دیوان شعر از همه چیز برام با ارزش تره
_عالیه
چند لحظه ساکت شدیم .توهان همینطور که می روند پرسید:
گلیا گواهینامه داری؟
_وا می خواستی نداشته باشم؟معلومه که دارم
_خوبه .افرین
_چه ماهی به دنیا اومدی توهان؟
_اول تو بگو
_خوب اول من پرسیدم
_خانوما مقدم ترن
_اوووووووووو چه با فرهنگ شدی یهو
_بگو دیگه
_اردیبهشت
بلند خندید و گفت:
جالبه به غیر از وزغ گاوم هستی{من از همه ی اردیبهشتیای عزیز عذر می خوام توهان یه ذره بی فرهنگ شما به دل نگیرین.من خودم اردیبهشتی هارو خیلی دوست دارم}
_اگه من گاوم تو چی هستی؟
با غرور نگام کرد و گفت:
شیررررررررر
_اه اه اه مغرور ساده لوح حسود {از همه ی مردادی های عزیز عذر می خوام اینا تربیت نشدن .بنده خودم مرداد به دنیا اومدم}
_از خداتم باشه
_فعلا که نیست

رسیدیم خونه
خونه که چه عرض کنم کاخ بود
حیاطش عالی بود .پر از گل و گیاه
هرچند دقیقه یه نفس عمیق می کشیدم
استخر کوچیکی که ابش یخ زده بود کنار پارکینگ بود
ساختمون خیلی بزرگی با سنگ های مشکی
خیلی خونه ی قشنگی بود
توهان در خونه رو باز کرد و گفت :
بفرمایید مادمازل
_اخی چقدر تازگی ها جنتلمن شدی
_بودم
_هه هه هه افاده ها طبق طبق ,سگ هام به دورش وق وق
بلند خندید و گفت:
بیخیال بابا
وارد خونه شدیم
این بشر چقدر خود شیفته بود
همه عکس گل و گیاه و طبیعت می زنن به در و دیوار خونشون
این عکسای خودشو زده .
ای وای بچم کمبود محبت داره
همه چی تو خونه کرم و قهوه ای بود
ست مبل و صندلی قهوه ای ,کاغذ دیواری کرم ,کابینت ها و میز و............. قهوه ای ,بشقاب ها و ظرف و ظروف کرم.پارکت ها یکی در میون کرم قهوه ای بود
همه چیزه خونه قشنگ بود
توهان به اتاقی اشاره کرد و گفت :
اتاق تو اینجاست
و اتاق من اونجا
با دستش ته راهرو رو نشون داد
اوه .خدارو شکر
اگه فکر های .......... به سرش زد .حداقل یه راه فرار دارم
برگشتم به سمتش و گفتم :
من خیلی گشنمه
با تعجب نگاه کرد و گفت:
بچه تو نصف منم نیستی .اون همه تو عروسی خوردی چزوری الان گشنته؟
_خوب گشنمه دیگه
_اشپزی بلدی؟
_معلومه بلدم .
یهو سرش و اورد بالا و به چشمای گرد شده بهم نگاه کرد
_ها ؟ادم ندیدی؟
_تو .............تو اشپزی بلدی؟
_اره خوب . مگه چیزه عجیبیه؟
_نه نه
من سرم درد می کنه .میرم بخوابم
_شب بخیر
_شب بخیر
توهان رفت.
رفتم سمت اشپزخونه و شروع کردم به گشت و گذار
ماشاالله تو همه ی کابینتاش پر بود از خوراکی های مختلف
یخچالم که دیگه می تونست همه افریقایی هارو سیر کنه
یه بسته چیپس برداشتم و روی مبل نشستم و شروع کردم به خوردم
گوشیمو از تو جیب شنل در اوردم
و روشنش کردم
اوووووووووووووووووووووو
نرگس غوغا کرده بود.
گلیا .خوش می گذره؟
گلیا.اگه مشکلی پیش اومد به من زنگ بزن
گلیا چند دست لباس خواب توپ تو کشوی کمدتونه
گلیا ........................
اه اه اه اه اه
حالا ببین چه فرایی که نمی کنه
حتما منو لختم تصور کرده
پقی زدم زیره خنده
دوری از خشایارداشت اذیتم می کرد
تو همین چند ساعت دلم براش تنگ شده بود .اخه من و چه به شوهر کردن
رفتم داخل اتاقم .
معلوم بود که برا من و توهان تدارک دیده بودنش
روی تخت دونفره ی مثلا من و توهان
پر از گل برگ های گل رز بود
اتاق پر از شمع کرده بودن
اوققققققق حالم بهم خورد.اخه این لوس بازیا یعنی چی؟
رفتم سمت کشوی کمد .بازش کردم
ناخوداگاه لبم و به دندون گرفتم .
اینا دیگه لباس خواب نبودن .اگه نمی پوشیدمشون سنگین تر بودم
خدا بگم چیکارت کنه نرگس
من حتی اگه عاشق توهانم بودم هیچ وقت حاضر نمی شدم همچین لباسی رو جلوش بپوشم
دوباره همون صدای لعنتی تو گوشم پیچید
یعنی تو از اون خوشت نمیاد ؟
دستم و گذاشتم رو گوشام
نه نه نه
من اصلا از توهان خوشم نمیاد
خیلی دروغ گو شدی گلیا
برو بابا
خودمو رو تخت انداختم و با خودم گفتم :
من ؟نه نه .از توهان خوشم نمیاد حتی یه ذره
بگیر بکپ بابا دروغ گو
سرم و گذاشتم رو بالشت و با همون لباس خوابم برد
______________________

به دور برم نگاه کردم .
اینجا کجاست ؟من اینجا چیکار می کنم؟چرا تو تختم نیستم؟
یهو نیم خیز شدم
همه چیز یادم اومد.توهان.............عروسی .....................لباس خواب...........وایییییییی
تن و بدنم خشک شده بود .لباسم که دیگه ..........بیخیال بعدا می دمش خشک شویی
به ساعتم نگاه کردم .ساعت 5 صبح بود
هوا هنوز گرگ و میش بود .موهام انقدر وز وزی شده بود که نگو
به زور سنجاق هایی که تو موهام بود دراوردم .سرم درد گرفته بود
رفتم تو پذیرایی .توهان رو مبل خوابش برده بود
تلوزیون هم روشن بود
وا این که رفته بود بخوابه .براچی برگشته بود ؟که TV نگاه کنه؟
مگه دیوونست؟ اصلا به توچه ؟مگه تو فضولی؟
روی میز جلوی توهان پر از سیگار بود
اوووووو پس اقا سیگارم میکشه
خاک تو سرت کنن توهان .مثلا دکتری ها
پاورچین پاورچین رفتم سمت اشپزخونه
اشپزخونه ی نقلی و کوچیکی بود و البته اوپن .
کتری رو گاز بود .برش داشتم .
لازم داشتم که چایی بخورم .می خواستم بعدش برم خرید
والا .مگه عیبی داشت ؟
شوهر پولدار کردن این خاصیت هارو هم داره دیگه
صدای توهان از پشت سرم باعث شد 2 متر از جا بپرم
_صبح بخیر
مرتیکه دیوانه ترسوندیم .داشتم سکته می کردم .نمی تونی مثل ادم سلام کنی؟
_ای بابا فقط سلام کردما .بدک نیست جوابمو بدی
_خوب.سلام صبح بخیر
شنیدم زیر لب گفت گودزیلا
سرمو اوردم بالا . داد زدم :
با من بودی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
_چیو با تو بودم ؟
_تو به من گفتی گودزیلا
_خوب هستی دیگه
پارچ ابی که رو میز ناهار خوری بود و برداشتم و گفتم:
من گودزیلام؟
_اره
_باشه دیگه .حالا این گودزیلا می خواد یه کاری بکنه
پوزخندی زد و گفت:
چیکار؟
_این کارو
پارچ و روش خالی کردم
شوک شده بود
شکل موش اب کشیده شده بود
بلند خندیدم و گفتم:
خداحافظ شوهر عزیز

رفتم تو اتاقم
رو تخت دراز کشیدم و بلند خندیدم
بیچاره توهان
قرار بود یه سال منو تحمل کنه
خدا به دادش برسه
از رو تخت بلند شدم و تو ایینه نگاه کردم
یا پیغمبر
توهان حق داشت بهم بگه گودزیلا
ریملم ریخته بود پایین چشمام . رژ لبم روی لپام پخش شده بود
همه ی صورتم اکلیلی بود
شکل دلقک شده بودم
سریع صورتمو با شیر پاکن تمیز کردم
باید می رفتم حموم ولی حال و حوصله اشو نداشتم
نمی دونستم باید چی بپوشم
هیچ لباسی جز اونایی که نرگس تو کشو گذاشته بود نداشتم
با همون لباس رفتم بیرون
توهان لباساشو عوض کرده بود و داشت با یه حوله موهاشو خشک می کرد
سلام کردم
سرشو اورد بالا با عصبانیت بهم نگاه کرد
از قیافش خندم گرفت .با همون خنده تو صورتم گفتم :
حقته
_روانی .سرما بخورم تقصیره تو
_به من چه ؟می خواستی نگی گودزیلام
_می خوای یه ایینه قدی تو اتاقت بذارم؟
_خفه لطفا
_ولم کن .اههههههه دیوونم کردی
_از همون اول بودی
_گلیا یه دیقه مسخره بازی در نیار کارت دارم
_خوب .می شنوم
_دیگه حق نداری بیای شرکت
با ناراحتی بهش نگاه کردم و گفتم:
یعنی چی؟ برا چی نیام؟
_برای اینکه زن منی .خوشم نمیاد جلوی اون عوضی رژه بری
از جام بلند شدم و داد زدم:
تو انگار باورت شده من راستی راستی زنتم اره؟ نه اقا من هر غلطی بخوام می کنم
چنان دادی زد که اگه بخاطر ابروم نبود همونجا خودمو خیس می کردم :
خفه خون بگیر .دو بار به روت خندیدم روتو زیاد نکن .همین که گفتم .وای به حالت اگه بشنوم سمت شرکت رفتی .بلایی به سرت می ارم که مرغای اسمون به حالت گریه کنن .فهمیدی یا نه؟
فقط سرمو تکون دادم
حالم خیلی بد بود .اگه ازش نمی ترسیدم جوابشو خوب می دادم
ولی حیف که...............
عوضی
دویدم تو اتاقم
هیچ وقت هیچکس اینطوری باهام حرف نزده بود
بلند بلند گریه می کردم
عوضی .به چه حقی به من دستور می داد؟
همینطور گریه می کردم که چشمم خورد به یه در کنار دیوار اتاق
تعجب کردم
چرا این در رو ندیده بودم؟
بلند شدم و رفتم سمت در
بازش کردم
وااااااااااااااای
شبیه یه گلخونه بود
پر پیچک و نرگس .یه بالکون کوچولو بود
ناراحتیم از بین رفت
از وقتی بچه بودم گل و گیاه و دارو درخت و دوست داشتم بخاطره همینم عاشق اسمم بودم
یه صندلی کوچیک کنار در بود
جون می داد برای کتاب خوندن .
تقه ای به در بالکون خورد
سریع برگشتم
توهان بود . دوباره ناراحتیم اومد سراغم .سرمو برگردوندم
اروم صدام کرد :
گلیا؟
صداش پشیمون بود ولی نمی تونستم خودمو راضی کنم ببخشمش
دوباره صدام کرد:
گلیا؟گل گلی خانم ؟از اینجا خوشت میاد؟
_به تو چه ؟شما برو داد بکش
_دوباره پرو شدیا
بهش نگاه کردم .می خندید .چال گونش..............وایییییییی .خل که بودم بدترم می کرد
بدون اینکه بخوام خندیدم
سریع اومد جلو و گفت:
دیدی؟دیدی ناراحت نیستی؟ منم بودم ناراحت نبودم.مگه میشه یه ادم شوهر به این خوشتیپی و ماهی داشته باش و ناراحت باشه؟
بلند خندیدم و گفتم :
خودشیفته ی عقده ایه بدبخت
هر دوتامون بلند می خندیدیم
با لذت بهم نگاه کرد
پشتشو چسبوند به نرده ها و گفت:
می دونی این چند روز که اومدی تو زندگیم انگار یادم رفته 32 سالمه .فکر می کنم هنوز همون پسر 20 ساله ی شاد و شیطونم
خنده اش تلخ شد . چشماش غمگین شد
بهم نگاه کرد با همون تلخی پرسید:
نگفتی از اینجا خوشت میاد؟
_اره خیلی .عالیه .فوق العاده قشنگه
_اینجا پناهگاه منه .هر موقع دلم می گیره میام اینجا
دوباره خندید .خیلی تلخ
ادامه داد:
اهو همیشه از اینجا متنفر بود

_مگه میشه ؟اینجا عالیه
_اهو همیشه به من می گفت خیلی احمقم که همچین جای مزخرفی رو دوست دارم.
می دونی دارم به حرفش پی می برم
_وااااااااا .یعنی به نظرت اینجا بده؟
_نه نه اصلا اینجا از نظر من یه تیکه از بهشت .
_پس چی میگی؟
_دارم پی می برم که احمقم .خیلی احمق
فقط بهش نگاه کردم .نمی دونستم چی باید بهش بگم
_می دونی گلیا تارا راست می گفت من بدجوری کور شده بود .بدجوری .
حال داری برات حرف بزنم؟
سرمو تکون دادم
خندید و شروع کرد:
من هیچوقت دلم نمی خواست دکتر بشم . می خواستم یکی بشم مثل مادرم یه موسیقی دان .بعده مرگ مامانم بابام هرچی راجب اون بودو اتیش زد فقط عکس عروسیشونو نگه داشت .هرروز و هرشب بهش خیره می شد بابام یه شبه پیر شده بود .
فقط 30 سالش بود ولی نصف موهاش سفید شده بود
خدا بابامو خیلی دوست داشت که فرشته ای مثل اذی جونو بهش داده
از همون اول از اذر جون خوشم میومد .مهربون بود .هرچی بابا می گفت جیک نمی زد . منو مثل بچه ی خودش بزرگ کرد
اون شبی که تارا به دنیا اومد از ذوق نمی دونستم چیکار کنم.یه ثانیه تنهاش نمی ذاشتم .یه بچه ی لوس دماغو
به اینجا که رسید بلند خندید
دوباره ادامه داد:
همیشه اخم می کرد و از همه چیز ناراضی بود .بهش می گفتم بچه ننه .اون روزا بهترین روزای عمرم بود ولی یهو ...................بوم
همه چیز داغون شد .
بابا می خواست مجبورم کنه برم امریکا درس بخونم .من زیره بار نمی رفتم
امکان نداشت .من نمی خواستم از تارا و اذر جون و حتی خوده بابا جدا بشم
ولفی بدتر از اینم می شد
بابا می خواست من پزشکی بخونم .واییییییی وحشتناک بود
با خنده بهم نگاه کرد و گفت:
گلیا می دونی من همیشه از چی می ترسیدم؟
_نه .از کجا بدونم ؟
_از خون
_ها؟مگه میشه؟
_اره میشه.وقتی وارد دانشگاه شدم .هر موقع که خون می دیدم حالم بد میشد.ولی کم کم عادت کردم.راستش اون روزا از بابا متنفر شده بودم .
اروم اروم از این شغل خوشم اومد .فهمیدم چه سودی می تونم از این کار ببرم .سوده مادی نه ها. اونقدر بهم می رسید که اگه کارم نمی کردم 100 نسل بعده منم می تونستن با راحتیه فراوون زندگی کنن.
اون موقع فهمیدم می تونم با این کار جون هزار نفرو نجات بدم .نمی دونم می دونی یا نه اما من از هیچ کوم از بیمارام پول نمی گیرم .البته بغیر از اونایی که دستشون زیادی به دهنشون می رسه.
بعد از 9 سال می خواستم به ارزوم برسم . مدرکمو با بالاترین نمره ها گرفته بودم .هیچ کاری نداشتم .باید بر می گشتم خونه .تارا رو 9 سال ندیده بودم همینطور اذر جونو فقط بابا یه چند باری اومده بود پیشم
برگشتم
اون شب و خوب یادمه .لحظه به لحظشو مثل یه فیلم 100 بار تو ذهنم مرور کردم
رقص ..............باز شدن در..............وارد شدن یه دختر فوق العاده .............اهو ...................و عشق

رفت سمت در
اروم قدم بر می داشت .
می فهمیدم نمی خواست چیزی بگه
با پرویی تمام گفتم:
هوی اقا عذر خواهی بلد نیستی
بلند خندید . بدون اینکه برگرده گفت:
اگه بلد بودم لقب کوه غرور رو نمی گرفتم .صبح بخیر .من می رم بخوابم
_صبح بخیر؟
_یه نگاه به اسمون کن
سرمو برگردوندم .هوا کاملا روشن بود .
به ساعتم نگاه کردم .8 صبح بود .وا کی این همه وقت گذشت ؟
ای وایییییییییی لباسام
سریع از بالکون اومدم بیرون و پریدم تو حال
تا اتاق توهان شیرجه زد
بدون اینکه در بزنم رفتم تو
یا خدا .از صحنه ای مه می دیدم دهنم کف کرده بود
فقط یه شلوارک تن توهان بود .
سریع برگشتم و گفتم:
ببخشید .نمی دونستم ...............
_عیب نداره گاوی دیگه
برگشتم .برام مهم نبود لخت هست یا نه
ولی تا چشمم به عضله های رو شکمش افتاد از خود بی خود شدم
پوست سفیدی داشت .سینه ی عضلانی و بی مو
وایییییییییییی.همیشه از مو های روی سینه ی مردا بدم میومد
توهان ............
با صدای پر از خنده گفت:
دم در بده بفرما تو
یه وقت تعارف نکنیا
خجالت کشیدم .سرمو انداختم پایین
_خوب بابا نمی خواد خجالت بکشی.برا چی عین گاو سرتو انداختی اومدس تو ؟
_نمی تونی مودب باشی ؟
_وقتی تو در اتاق و بدون اجازه باز می کنی منم نمی تونم با ادب باشم
_گفتم ببخشید دیگه
_خوب حالا چی می خوای ؟
_من لباس ندارم
_ها؟مگه با خودت نیاوردی ؟
_نه
_ولی خشایار که می گفت داده به نرگس خانوم بیاره
_اره خوب ولی.............
از جاش بلند شد و رفت سمت اتاقم
یا خدا .می خواست چیکار کنه ؟
توهان رفت جلو کشو .تا خواست بازش کنه داد کشیذم :
هویییییییییی .چیکار می کنی؟
_می خوام لباساتو بردارم
_اقا اصلا نمی خوام .پاشو برو بیرون
_برو بابا
در کشو رو باز کرد
پیا حضرت عباس
توهان با تعجب به لباسا نگاه می کرد
برگشت و به من خیره شد .اب دهنمو قورت دادم

_تو.............توهان ........من .....من
ار جاش بلند شد و سریع از کنارم رد شد
وای
چه گندی زده بودم .یعنی من دیگه روم نمیشه با این سلام علیک کنم .
یا ابولفضل یعنی با خودش چی فکر کرده؟
نکنه فکر می کنه از قصد بهش گفتم بیاد اینجا؟
ای خدا من چرا انقدر احمق و بد شانسم؟
خاک تو سر من
رو تخت دراز کشیدم
خوابم میومد .چشمشامو بستم
...........................
با نور خورشید که تو چشمم می زد بلند شدم
دستمو کش دادمو
به ساعتم نگاه کردم
3 بعد از ظهر بود
یهو نیم خیز شدم.یعنی من انقدر خوابیده بودم؟
از جام بلند شدم تا خواستم درو باز کنم و برم بیرون اتاق توهان اومد تو
بهش نگاه کردم .اتفاقای چند ساعت پیش یادم اومد .واااااااااای
توهان با خنده بهم نگاه کرد و گفت:
ساعت خواب.چه خبرته انقدر می خوابی ؟
چشمامو مالیدم و گفتم:
سلام .خسته بودم خوابیدم
_گلیا بجنب لباساتو عوض کن
_لباسامو عوض کنم ؟چرا ؟براچی؟
_نرگس خانوم از صبح 100 دفعه زنگ زد من هی گفتم خوابی دیگه بار اخر پاشد اومد
_الان نرگس اینجاست؟
_اره دیگه
_خوب برو کنار .می خوام برم پیشش
_با این لباس ؟
به لباسم نگاه کردم و گفتم :
مگه چشه .خوب لباس نداشتم مجبور بودم همینو بپوشم دیگه
_گلیا؟
_بله؟
_اخر خنگه خدا من و تو مثلا دسشب عروسیمون بوده
_خوب بوده که بوده
_گلیا خلی؟چته ؟چرا منگ می زنی؟ دیوانه دیشب شب اول مثلا زندگیه مشترکمون بوده ها
تازه گرفتم چی میگه
دوباره عین لبو سرخ شدم
بلنذ خندید و گفت:
نرگس خانوم برات چند دست لباس اورده گذاشتمشون تو همون کشو یکی از اونا رو بپوش .

توهان رفت
سریع رفتم سمت کمدم و لباسامو عوض کردم
خدارو شکر این دفعه لباس مثل ادم اورده بود
بولیز طوسیه استین بلند و یه دامن بلند طوسی پوشیدم و سریع رفتم تو پذیرایی
نرگس رو یکی از مبل ها نشسته بودو به خونه نگاه می کرد
داد زدم:
سلا و علیکم
بهم نگاه کرد و گفت:
خاک تو سرت شوهرم کردی هنوز ادم نشدی؟
_خفه بابا .توهان کو؟
_دلت برا اقاتون تنگ شده ؟
_دیوونه ای به خدا
_یهو اومد جلومو با کلی ذوق گفت:
خو گلیا .دیشب چی شد؟
_چی می خواستی بشه؟
_گلیا اذیت نکن بگو دیگه
_بابا به خدا هیچی
_اره جون عمت پس اون ملافه ماله من بود دیگه اره؟
_کدوم ملافه؟
_برو بابا تو خلی .اصلا نگو .ببین برات کاچی درست کردم .الانم دیگه باید برم خدافظ
اومد جلو و صورتمو بوسید و سریع رفت
اه انقدر حرف زدو سوال پیچم کرد که یادم رفت حال خشایارو بپرسم
حالا این توهان کجا رفت یهو
در یالن باز شد توهان اومد تو خونه
با ناراحتی بهش توپیدم:
کدوم گوری بودی ؟این نرگس داشت منو می کشت .داشت از دیشب سوال می کرد.
_خوب بابا چته؟رفتم برا جاب عالی نون تاره بگیرم .بیا خوبی کن .
_مگه تو خدمتکار نداری ؟یا یه کسی که این کارارو بکنه؟
_خوبه یادم انداختی هر سه شنبه یه خانومی میاد اینجا برای کارای خونه اسمش کبری خانوم ما صداش می زنیم ننه کبری
65 سالشه خیلی مهربونه یادت باشه باهاش مودب باشی
اها راستی خالمم هر جمعه میاد یه سری به اینجا می زنه
__________________________________

_واقعا ؟خاله انجلا هرجمعه میاد اینجا؟
فقط سرشو تکون داد
داشتم به خاله فکر می کردم که یهو چشمم به دست توهان خورد
زخم عمیقی رو کف دستش بود
با ترس به دستش خیره شدم و گفتم:
توهان دستت..............دستت چی شده؟
به دستش نگاه کردو گفت:
هیچی بابا .بریدمش
_خوب اینکه الان عفونت می کنه .بیا بریم برات پانسمانش کنم .
بی اختیار نگران شده بودم .نمی تونستم بی تفاوت باشم .
_چیزی نیست گلیا خودم روش چسب می زنم
_بهت میگم دنبالم بیا .زخمش خیلی عمیقه
_گلیا من دکترمااااااااااااا .خودم حالیمه
_اقای دکتر یا خودت با پای خودت دنبالم بیا یا به زور می برمت
خنده ام گرفت .اخه من یه سانت هم نمی تونستم اسن بوفالو رو تکون بدم بعد می خواستم مجبورش کنم
توهان با حالت بانمکی بهم نگاه کرد و گفت :
مامانی جونم دستم اوف شده بوسش کن خوب بشه
از خنده رو زمین نشستم .داشتم منفجر می شدم .فکر کنم صدای خنده ام تا 10 تا خونه اون ورتر می رفت
توهان با لذت بهم نگاه می کرد .اروم خندید و گفت:
اخه کوچولو تو چجوری می خوای منو مجبور کنی؟اگه من فوتت کنم که تو ولو میشی
همینطور که می خندیدم پرسیدم:
حالا دستتو با چی بریدی؟
_با اره برقی .خوب با چاقو دیگه
_دست پا چلفتی
_خانوم عزیز از قصد بریدم
_مگه خود زنی داری؟
_بعد من میگم خنگی بهت بر می خوره.می خواستم ملافه رو خونی کنم{بچه ها من خودم می دونم ملحفه است ولی اینطوری می نویسم که راحت تر باشه}
_خل و چل.مگه دیوونه ای که ملافه رو کثیف می کنی؟
دستاشو گذاشت رو صورتش و به حالت گریه گفت :
ای خداااااااااا من چه گناهی کردم که گیر این افتادم .اخه مغز فندقی منو تو دیشب شب اول ازدواجمون بوده .دو ساعت دیگه همه میان اینجا که حال تازه عروس و بپرسن و کمکش کنن .من ملافه ی خونی از کجا می خواستم پیدا کنم؟خوب باید دستمو می بریدم دیگه
وایییییییییییی.خاک بر سر من .
توهان راست میگه .من واقعا مغزم از فندقم کوچیک تره .
خودم یادم نبود .الانم که دوباره شکل لبو شده بودم .اهههههههههههه
با ناراحتی نگاش کردم و گفتم :
خوب لازم نبود دست خودتو ببری .یه کاریش می کردیم دیگه
پوزخند وحشتناکی زد و گفت:
عیب نداره .باره دوم که این کارو می کنم .دیگه دردشو حس نکردم
_باره دوم؟یعنی چی؟
فقط نگام کرد
یا خدا.نکنه منظورش این که ...........
نکنه اهو ...........

_اره .درسته .فکری که می کنی درسته .اهو دست خورده بود
دستمو جلوی دهنم گذاشتم .
باورم نمی شد
اروم زمزمه کردم :
مگه ..................مگه میشه؟
با همون لبخند کجی که کنار لبش بود گفت:
می خوای بشنوی؟
سرمو به نشونه ی اره تکون دادم
به صندلی تکیه داد و شروع کرد:
اون موقع که اهو قبول کرد باهام ازدواج کنه داشتم از خوشحالی بال در می اوردم
شب عروسیمون یکی از بهترین شبای عمرم بود
از خوشحالی یه جا بند نمی شدم
ولی اهو یجوری بود .می لرزید . نگران بود .انگار از یه چیزی می ترسید
وقتی به شهریار نگاه می کرد این ترسش بیشتر میشد
اون موقع نمی فهمیدم چرا باید بترسه .هی فکر می کردم فقط یه نگرانیه سادست که همه توی عروسیشون دارن
ولی نه ......اینطوری نبود
ببین گلیا من ادم پاک و زاهدی نبودم
تو امریکا با هزار تا دختر رابطه داشتم .
بخاطر همینم هست که از زنای اونجا خوشم نمیاد چون خیلی باز و راحتن
همیشه دلم می خواست با یه دختر پاک و معصوم ازدواج کنم
من اهو رو معصوم که هیچ فرشته می دونستم
فقط یادم رفته بود فرشته ها همشون خوب نیستن
بالاخره همه رفتن .من موندم و اهو
از پشت بغلش کردم .یهو شروع کرد به گریه کردن
نشوندمش رو کاناپه .سعی می کردم ارومش کنم ولی اروم نمی شد .
هق هق می کرد و اسممو صدا می کرد
کم کم اروم شد
ازش پرسیدم چرا اینطوری شده .چش شده
شروع کرد به حرف زدن
می گفت توهان می ذاری باهات حرف بزنم ؟می ذاری برات یه چیزایی رو تعریف کنم؟
بهش گفتم اره عزیزم تعریف کن
دوباره داشت گریش می گرفت با صدای لرزونی گفت قول بده عصبانی نشی قول بده بذاری همه چیزو برات تعریف کنم بعد حرف بزنی
قول دادم
شروع کرد
می گفت وقتی 18 سالش بوده یه بار رفته تولد دوستش .اونجا بیشتر شبیه یه پارتی بوده تا تولد برای اینکه دوستش ناراحت نشه .همونجا می مونه
یکم که گذشت یه پسری براش یه ابمیوه میاره
اونم همشو سر می کشه.بعد یه مدت سرش گیج میره و حالش بد میشه
بعد از اونو یادش نمیاد
صبح که بلتد میشه می بینه بدون لباس روی یه تخت خونیه
شروع می کنه به جیغ زدن
تا همین جاش که گفت قاطی کردم
سرش داد زدم بس کن
شروع کرد به گریه کردن .
حالم وحشتناک بود .احساس می کردم یکی داره گلومو با تمام قدرت فشار می ده
از خونه زدم بیرون .تا خوده صبح پیش اهورا بودم
با اینکه برام سخت بود ولی با خودم گفتم تقصیره اون دختره بدبخت نیست که
یه درصدم فکر نمی کردم اون عوضی داره بهم دروغ میگه
به اینجا که رسید دستشو مشت کرد و محکم کوبید رو میز
با ترس رفتم عقب.
باور کردنی نبود .نمی تونستم همچین چیزی رو هضم کنم .
اهو چه خصومتی با توهان داشته که این بلا هارو سرش اورده
بیچاره توهان .بهش حق می دم که به هیچ زنی اعتماد نمی کنه
صدای زنگ در اومد
سرمو گرفتم سمت توهان و با تعجب پرسیدم :
کیه ؟
_تارا و اذی جون و احتمالا چند نفر دیگه

توهان درو باز کرد
قبل از اینکه اذر جون اینا برسن از توهان پرسیدم :
توهان یه سوال دارم
_چیه ؟بپرس
_ببخشیدا ولی مگه عهد قجره که این خانوما بیاین ببینن من باکره بوده یا نه؟
_منم با این رسم مسخره موافق نیستم ولی مامان بزرگ بنده به کل عروساش دستور داده که هروقت پسراشون ازدواج کردن باید برن از بکر بودن دختر مطمئن بشن
صورتم درهم شد.چه رسم بیخودی بود .یعنی چی خوب؟
توهان به قیافه ی ناراحتم خندید و گفت:
بیخیال جوجو منم وقتی اولین بار اینو شنیدم تعجب کردم و بدم اومد ولی کم کم بیخیال شدم .رسم دیگه چیکار میشه کرد
همون لحظه اذر جونو و تارا اومدن .اخ خدارو شکر هیچ کس دیگه نبود
تارارو محکم بغل کردم و بوسیدم
بعدش صورت اذر جونو بوسیدم و اروم سلام کردم
اذر جون رو به توهان کرد و گفت:
توهان جان پسرم یه دیقه بیا
توهان چشمکی به من زد و دنبال اذر جون راه افتاد
تارا محکم کوبید تو بازوم و گفت:
خیلی نامردی به خدا
_وا !!!!!!!!!!!!چرا؟
_نکنه با داداش من اره ...............ها؟
_یعنی چی با داداشت اره؟
_گلیا!!!!!!!بعضی وقتا تیریپ خنگ بر می داریا .میگم نکنه .............
تازه فهمیدم چی میگه .دستمو بردم بالا و محکم کوبیدم تو سرش
_اخخخخخخخخ.دیوونه سنگ که نیست
_حقته تا تو باشی چرت و پرت نگی
_اصلا مگه من مکی ذارم داداشم با یه خلی مثل تو ازدواج کنه؟عمرا
_فعلا که ازدواج کرده
_از این ازدواجا که نه از اون یکی ازدواجا
سرمو به نشونه ی تاسف تکون دادم و هیچی نگفتم
تارا تازه نشسته بود که یهو اذر جون با نگرانی اومد پیشمون و گفت:
تارا بلند شو .بلند شو بریم
_کجا بریم مامان؟
_حال شهرزاد بد شده زن عموت زنگ زده بردنش بیمارستان بجنب بریم
_ایششش دختره ی کنه به من چه حالش بد شده ؟ننه بابا داره که .اونا ببرنش بیمارستان
اذر جون صورتش و چنگ زد و گفت:
خاک تو سرم کنن با این بچه بزرگ کردنم پاشو حاضر شو ببینم
_ن می یام.مامان زور نگو .وقتی ازشون بدم میاد براچی باید بیام
صدای توهان بلند شد:
تارا زود حاضر شو بجنب
_ولی داداش .........
_داداش و کوفت بهت میگم بجنب
صدای توهان داشت می رفت بالا
معلوم بود که تارا چقدر از توهان می ترسه و ازش حرف شنوی داره
تارا سرشو انداخت زیر و گفت :
چشم
سریع حاضر شد و کنار اذر جون ایستاد
توهان صورت اذر جونو بوسیدو گفت:
شما برین منم تا یه 1 ساعت 2 ساعت دیگه میام
_باشه پسرم .خداحافظ
منم از تارا و اذر جون خداحافظی کردم .
بالاخره رفتن
توهان نشست رو مبل و اه بلندی کشید
_ها ؟چته ؟چرا اه می کشی؟
_گلیا ؟یه خواهشی ازت کنم؟
_بگو ای توهان کبیر
خندید و گفت:
میشه از این به بعد به پر و پای همدیگه نپیچیم ؟اصلا من و تو هیچ کاری باهم نداریم باشه؟
فرض کن همسایه ایم که همدیگرو نمیشناسیم .باشه؟
_اخ جون عالیه

توهان بعد از شنیدن موافقت من رفت تو اتاقش
همینطوری نشسته بودمو به یه گوشه زل زدم
حوصله ام سر رفته بود .
توهان از اتاقش اومد بیرون
با ابولفضل
خدایا خودت منو از دست این نجات بده
اخه مرتیکه نمیگی با خودت یه دختر چشم و گوش بسته تو این خونه زندگی می کنه اینطوری لباس می پوشی دلش می خواد ؟
یه بولیز اسپرت چسبون طوسی پوشیده بود با شلوار لی مشکی با یه اور کت طوسی
وایییییییییی یقه ی بولیزشم که اگه باز نذاره کلا اسمون به زمین میاد
خدایا .عضله هاش چسبیده بود به بولیزش
ای کوفتت بشه اهو . خدا ازت نگذره اهو
می مردی زن این نمی شدی ؟خودم زنش می شدم قدرشم می دونستم
همین طوری به شکمش خیره شده بودم
صدای خنده ی توهان به خودم اوردتم
ای ذلیل بشی گلیا .الهی چشمات کور بشن .اخه ابله برا چی زل زدی به این؟ای خاک بر سرت گلیا
لبم و محکم گاز گرفتم .
توهان همین طور می خندید .
بالاخره که خندش بند اومد با صدایی که معلوم بود هر لحظه ممکنه از خنده بترکه گفت:
شصت پات نره تو چشت .
_هه هه هه بی مزه
_بابا بامزه انقدر پسر مردمو نگاه نکن .خوردیش. حالا هم من دارم میرم بیمارستان .
_خوب به سلامت .من و سننه؟
_هیچی خداحافظ
بدون اینکه جوابشو بدم رفتم تو اتاقم
نمی دونم چرا ناراحت بودم .یه حس بدی داشتم . توهان داشت می رفت پیش شهرزاد .خدایا من دارم حسادت می کنم ؟
نه نه اصلا امکان نداره .براچی باید حسادت کنم
ولش کن بابا بذار هر غلطی دلش می خواد بکنه .به من چه .والا
ولی ته دلم می دونستم دارم از حسادت منفجر میشم
برای اینکه سر خودمو گرم کنم رفتم تو اشپز خونه
باید برا ناهار یه فکری می کردم وگرنه از گشنگی تلف می شدم
روی صندلی نشستم و شروع کردم به فکر کردن
یعنی توهان چه غذایی دوست داره؟
ممکنه قیمه دوست داشته باشه؟
نه نه تو شب عروسی لب به قیمه نزد
خوب شاید خورشت بادمجون ؟
نه اینم فکر نمی کنم اخه تو قیمه ی شب عروسی بادمجونم بود.
اها فهمیدم .
توهان خورشت فسنجون دوست داره
اره
شب عروسی همش فسنجون خورد
سریع از جام بلند شده
یخچال و نگاه کردم همه ی موادی که برا خورشت فسنجون لازم بود و داشتم
شروع کردم به اشپزی کردن

ساعت 6 عصر بود
ولی هنوز توهان نیومده بود
من چقدر احمقم که نشستم برای این مرتیکه ناهار درست کردم
اعصابم داغون بود .فکر اینکه الان توهان داشت با شهرزاد دل می دادو قلوه می گرفت دیوونم می کرد
من چرا اینطوری شده بودم ؟
اصلا به من چه که اون کجاست داره با کدوم خری حرف می زنه؟
از رو صندلی بلند شدم و رفتم تو اتاقم
دلم برای خشایار تنگ شده بود .دلم می خواست الان کنارم بود بغلش می کردم بهش می گفتم
داداشی دوست دارم .می خوام پیش تو باشم .داداشی جونم دلم برات تنگ شده
به هق هق افتاده بودم .بلند بلند گریه می کردم
خودمم نمی دونستم چم شده
درسته خشایار و خیلی دوست دارم ولی قبلا هم یکی دوبار ازش دور شده بودم
الان احساس تنهایی می کردم
احساس می کردم هیچ کس و دارم .
احساس می کردم تکیه گاهم و از دست دادم
صدای گریم بلند تر شده بود
گلدون رو میز برداشتم و پرتابش کردم
با صدای وحشتناکی شکست
یهو در اتاقم باز شد
توهان با نگرانی بهم نگاه می کرد
سریع اومد جلوم نشست
با صدایی که نگرانی توش موج می زد گفت :
گلیا ؟خانومی؟چت شده ؟چرا گریه می کنی؟
صداش حالمو بدتر کرد هق هقم بلند تر شد
احتیاج داشتم بغلم کنه .احتیاج داشتم تو بغلش اروم بگیرم تا بفهمم تنها نیستم
انگار از چشمام خوند چی می خوام
دستشو انداخت پشت کمرم. محکم بغلم کرد

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : sefirbarfi
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 5.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 5.0   از  5 (0 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

سومین حرف کلمه lpyw چیست?