رمان سفید برفی قسمت 8 - اینفو
طالع بینی

رمان سفید برفی قسمت 8


سعی می کرد ارومم کنه :
هیششششش اروم باش عزیزم .چی شده ؟حیف نیست چشمای قشنگت و اذیت می کنی؟ اروم باش گل گلی خانوم .هیچی نیست من اینجام نمی ذارم هیچ کس اذیتت کنه اروم باش .
هق هقم کم شده بود
مثل این بچه کوچولو ها هی دماغمو می کشیدم بالا
توهان اروم خندید
از جیبش یه دستمال دراورد و گرفت جلوی دماغم
با خنده گفت :
فین کن کوچولو
خندیدم
اروم فین کردم
توهان از جاش بلند شد و گفت :
الان بر می گردم
دو دیقه بعد با یه لیوان اب سرد اومد کنارم و گفت :
تا ته بخور
همه ی اب و سر کشیدم
توهان لیوان و ازم گرفت و گذاشت رو میز توالت
بعد با لحن جدی گفت :
خوب؟می شنوم
_چیو می شنوی؟
_دلیل اینکه گریه می کردی رو .
حالا چی بهش می گفتم ؟
می گفتم داشتم از حسودی دق می کردم ؟می گفتم بخاطر اینکه پیش شهرزاد بودی؟
_گلیا عصبانیم نکن بگو براچی داشتی گریه می کردی
_اوممممم .....خوبببببب ........خوب .......دلم برا مامانم تنگ شده
چی گفتم ؟
مامانم ؟
خیلی وقت بود که یادم رفته بود مادری هم داشتم
خیلی وقت بود که سره خاکش نرفته بودم
حتی اسمشم یادم رفته بود
توهان مهربون نگام کرد و گفت :
می خوای بری سره خاکش؟
بغض کردم
این دفعه واقعا برای مادرم ناراحت بودم
سرمو تکون دادم
توهان اومد جلو گونمو بوسید و گفت :
باشه عزیزم
می برمت سره خاکش
هفته ی دیگه می برمت خوبه؟
لبخند ارومی زدم و گفتم :
ممنون

توهان پیشونیمو بوسید و گفت :
حالا بگیر بخواب .دیشبم خوب نخوابیدی.منم میرم تو اتاقم باید پرونده ی یکی از مریضامو بخونم .خوب بخوابی
سریع از اتاقم رفت بیرون
سرمو گذاشتم رو بالشت
خوشحال بودم
دیگه احساس تنهایی نمی کردم
توهان چه مهربون شده بود
سرمو رو بالشت فشار دادم
ته دلم ضعف می رفت .اگه توهان نمی شنید و ابروم نمی رفت بلند بلند می خندیدم
خیلی خوابم میومد .چشمامو بستم
تو دلم از خدا خواستم خوشبختم کنه .
از خدا خواستم ...............توهانم تو این خوشبختی سهیم باشه
با فکر کردن به ارزوهای دورو درازم خوابم برد
...............
اروم تو جام نشستم .به ساعت نگاه کردم
8 صبح بود
اووووووووووووو چقدر خوابیده بودم .
از جام بلند شدم .حال نداشتم دستو رومو بشورم
با همون شکل و قیافه رفتم تو اشپزخونه
از چیزی که دیدم دهنم وا موند
توهان صبحونه درست کرده بود
هرچی که بخوای تو اون صبحونه پیدا میشد
ایول به توهان نون تازه هم گرفته بود ولی خودش کجاست
به دورو برم نگاه کردم .
نچ .خبری از اقا نبود که نبود
نشستم روی صندلی و شروع به خوردن کردم .مثل قحطی زده ها می خوردم
انگار تابحال تو عمرم غذا نخوردم
از فکر خودم خنده ام گرفت
یهو چشمم افتاد به یه تیکه کاغذ
سریع برداشتمش
دست خط توهان بود:
صبح بخیر گلیا
صبحانه ات رو کامل بخور
من میرم شرکت .گلیا بهتره نیای شرکت چون اگه از اونجا حتی رد بشی به خدا قسم می کشمت
خداحافظ
توهان
با خوندن پیغامش اشتهام کور شد
مرتیکه ی عوضی یه دیقه نمی ذاشت اروم باشما
منو تهدید می کنی؟
باشه نشونت می دم
رفتم تو اتاقم
کمد لباسامو باز کزدم
نمی دونستم نرگس برام چه لباسایی گذاشته .
با دقت به لباسا نگاه کردم
می خواستم توهان و حرص بدم .اصلا مگه اون کی بود که به من می گفت چیکار کنم چیکار نکنم؟
یه کت اسپرت مشکی که تابالای رونام بود و برداشتم با یه شلوار برمودای قهوه ای
با بوت های مشکی که نرگس تازه برام خریده بود
لباسامو عوض کردم
واووووووووووو
چی شدم .توهان منو اینطوری ببینه دیوونه میشه
رفتم سمت لوازم ارایش .می خواستم یه ارایشب بکنم که چشمای توهان از تعجب باز بمونه
تا دستم رفت سمت رژ قرمز
مثل همیشه وجدان احمقم اومد سراغم
گلیا؟
ها چته؟
خجالت نمی کشی ؟
براچی باید خجالت بکشم ؟
خانوم امیدی با این لباسایی که پوشیدی و ارایشی که می خوای بکنی می دونی چی میشی؟
اره که می دونم .جیگررررررر
نه .از نظر توهان می دونی چی میشی؟
نه نمی دونم .
یه زن خیابونی
ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یه نگاه تو ایینه بنداز
به خودم نگاه کردم
این من بودم ؟
من که همیشه سعی می کردم ساده باشم الان چرا اینطوری شده بودم ؟
جدی جدی شده بودم مثل این زنای خیابونی
دوباره رفتم سمت کمد
یه پاتوی کرم ,قهوه ای با شلوار لی مشکی و همون بوت ها پوشیدم
دوباره تو ایینه نگاه کردم این دفعه واقعا شده بودم گلیا
همون دختر خوشگل و ساده و شیک
همینطوری هم می تونستم توهان و عصبانی کنم

از خونه اومدم بیرون
سوار اژانس شدم و رفتم سمت شرکت
وقتی رسیدم پیاده شدم و رفتم داخل
اقای مجیدی
سرایداره شرکت اومد جلو با مهربونی گفت :
خوش اومدی دخترم
_ممنون اقای مجیدی
رفتم داخل شرکت
صدای پاشنه ی کفشم تو سالن می پیچید
دلشوره گرفته بودم .کاش نیومده بودم
اگه الان توهان سر برسه من سکته می کنم
خدایا چه غلطی کردما
رفتم سمت اتاق بهاره اینا
فرناز و بهاره و شهریار تو اتاق بودن
فرناز تا منو دید سریع اومد سمتمو گفت :
به به ببین کی اینجاست
بابا دختر کجایی تو
پارسال دوست امسال برو بابا
خندیدم .بهاره و فرناز و بغل کردم و بوسیدم
اروم برگشتم
شهریار داشت با یه لبخند عجیب نگام می کرد
اروم سرمو تکون دادم و گفتم :
سلام شهریار خان
از جاش پاشد و یه ذره خم شد و گفت :
سلام .خوب هستین ؟
دستشم اورده بود جلو
مونده بودم چیکار کنم .خدارو شکر بچه های شرکت نمی دونستن من و توهان ازدواج کردیم
خیلی بی ادبی بود اگه باهاش دست نمی دادم
دستمو بردم جلو .اروم باهاش دست دادم
صدای پای چند نفر می یومد
ترسیدم
مطمئن بودم یکی از اون ادما توهان
می خواستم دستمو از دست شهریار در بیارم
ولی مرتیکه ی بی شعور دستمو محکم چسبیده بود
انگار می دونست از چی می ترسم .انگار فهمیده بود توهان الان میاد
دستمو محکم تر فشار داد
اههههه لامصب ولم کن دیگه
در اتاق باز شد
یا خدا
بوی عطر توهان پیچید تو دماغم
از ترس نمی تونستم به توهان نگاه کنم
سرمو اروم اورد بالا
به توهان خیره شده
رگ گردنش زده بود بیرون .لیوان قهوه ای که تو دستش بود و محکم فشار می داد
چشماش دوباره قرمز شده بود
اهورا که کنارش ایستاده بود سریع اومد جلو وبا نگرانی گفت :
خانوم امیدی سلام .خانوم صابری کارتون داره میشه برید پیشش؟
با چشم و ابرو به توهان اشاره می کرد
با ترس سرمو تکون دادم و رفتم
از بغل توهان که رد می شدم
صدای نفسای عصبانیش و رو می شنیدم
رفتم تو اتاق توهان
از ترس نزدیک بود خودمو خیس کنم
یعد از 10 دیقه توهان اومد تو
در و با یه قدرتی بست که فکر کنم نزدیک بود در فرو بریزه
از جام بلند شدم
با ترس گفتم :
تو ............تو.....تو تو ...........توهان
انگشتشو گذاشت جلو دهنش و با صدای وحستناکی که به زور کنترلش می کرد گفت :
هیششششششش هیچی نگو
رفتم نزدیکش و گفتم :
توهان ب...بذار ......توضیح .......
حرفم تو دهنم ماسید
یه طرف صورتم می سوخت
توهان منو زده بود
باورم نمیشه
دستمو گذاشتم رو صورتم
هق هقم هر لحظه بلند تر می شد

خفه خون بگیر گلیا
نباید گریه کنی .نباید جلوی این عوضی گریه کنی
هق هقم و تو گلوم خفه کردم
نمی ذاشتم غرورمو له کنه
بهش نگاه کردم
تمام تنفری که ازش پیدا کره بودمو و ریختم تو چشمام
دستمو بردم بالا
با تمام قدرتی که داشتم خوابوندم تو گوشش
صدای پوزخندشو شنیدم
صورتم ذوق ذوق می کرد
می دونستم فردا جای سیلیش حتما کبود میشه
کیفمو برداشتم و رفتم سمت در
در باز کردم اروم جوری که بشنوه گفتم :
ازت متنفرم
درو محکم بستم و رفتم سمت محوطه
شهریار اونجا استاده بود
داشت تند تند سیگار می کشید
لعنتیییییییییی
همشش تقصیره اون
تا منو دید سریع اومد طرفم
چند لحظه به صورتم که مطمئن بودم داره کبود میشه نگاه کرد و زیر لب گفت:
عوضی
بعد شرمنده به چشمام نگاه کرد و گفت :
من ........من واقعا معذرت می خوام .باور کنین دست خودم نبود یه جور حس انتقام داشتم
من واقعا شرمنده ام
ای خدا
چرا من به این بشر اعتماد داشتم ؟
نمی دونم چرا دلم براش می سوخت
یه حسی بهم می گفت شهریار یه قربانیه
یکی درست عین توهان که اهو گند زده تو زندگیش
به چشمای عسلیش نگاه کردم
واقعا خوشتیپ و جذاب بود
چشمای عسلی درشت
دماغ کوچولو و باریک
لب های گوشتی و قلوه ای
موهای قهوه ای روشن
جذابیتش مثل توهان نبود ولی در حد خودش خوب تیکه ای بود
سرشو انداخت پایین با صدایی که بیشتر شبیه صدای پسر بچه ها بود گقت :
میشه ازتون یه خواهشی کنم ؟
_بفرمایین
_میشه لطفا افتخار بدید با من بیاید کافی شاپ ؟
_چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
_نه نه خواهش می کنم اشتباه برداشت نکنین من باید با شما حرف بزنم یه سری چیزایی که نمی دونین و من باید براتون بگم
_مثلا چه چیزایی؟
با غم بهم نگاه کرد .حاضرم قسم بخورم اگه تنها بود الان های های گریه می کرد
با صدایی که معلوم بود بغض داره گفت :
مثلا اهو
هیچ حرفی نزدم
دوباره با بغض گفت :
خانوم امیدی می دونم احتمالا چقدر از من بدتون میاد . می دونم توهان و تارا چه چیزایی درباره ی من بهتون گفتن ولی گلیا خانوم اونا یه طرفه به قاضی رفتن هیچوقت حرفای منو نشنیدن هیچوقت نفهمیدن منم گول اهو رو خوردم
حداقل شما به حرفام گوش بدین .
لبخند تلخی زدم و گفتم :
انگار دلتون می خواد سیاه و کبود بشم اره ؟صورتمو که می بینید
دوباره به صورتم نگاه کرد و گفت :
ببخشید .
_تقصیره شما نیست
_میشه به حرفام گوش بدید ؟
سرمو تکون دادم
خدایا تو وجود این پسر چی بود که ناخوداگاه بهش اعتماد داشتم
چشماش چی داشت که منو یاد پسر بچه های پاک و معصوم می نداخت؟
خوشحال شد . لبخندی زد و گفت :
ممنون . پس فردا بیاین سره چهارراه .یه وقت نیاین اینجا ها توهان هم منو می کشه هم شمارو
_باشه .فعلا تا نیومده خداحافظ
_ممنون .خداحافظ

رو مبل نشسته بودم
دو ساعت می شد که برگشته بودم خونه
صورتم ورم کرده بودو کبود شده بود
مرتیکه ی .................. .
صدای ماشینش اومد
سریع بلند شده و رفتم تو اتاقم
نمی خواستم ریخت نحسشو ببینم
رو صندلیم نشستم و خودمو مشغول کتاب خوندن نشون دادم
یهو در اتاق باز شد
بی تربیت خودش در نمی زنه به من میگه گاو
سرمو از رو کتاب بلند کردم و با عصبانیت گفتم :
ها ؟چته ؟چرا رم کردی؟
ازش می ترسیدم .تابحال هیچکس منو نزده بود ولی توهان.................
_گلیا حرف اخرمه به خدا به پیر به پیغمبر قسم اگه فقط یک باره دیگه......فقط یک بار دیگه از 10 قدمی شرکت رد بشی یا با اون مرتیکه ی الاغ زر زر کردی با کمربند می یوفتم به جونت
صدام خود به خود رفت بالا:
تو غلط می کنی .اصلا به تو چه ؟تو چیکاره ی منی ؟مگه نگفتی من و تو هیچ نسبتی باهم نداریم؟پس این مسخره بازیا یعنی چی؟
کور خوندی اقای را من هر غلطی بخوام می کنم .هرجا به خوام می رم با هر الاغیم که دوست داشته باشم حرف می زنم
دستش رفت بالا
ترسیدم.با اون هیکل منو فوت می کرد می یوفتادم چه برسه اینکه بخواد منو بزنه هنوز جای سیلی که بهم زد بود درد می کرد
سریع دستامو گذاشتم جلو صورتم ولی نزد
چشمامو باز کردم و بهش نگاه کردم .دستش تو هوا خشک شده بود
دستشو اروم اورد پایین
اروم از در اتاقم رفت بیرون .تو اخرین لحظه برگشت و گفت :
هر غلطی دلت می خواد بکن .من و باش که داشتم باور می کردم تو با بقیه اشون فرق داری
در و کوبید و رفت
خشک شدم
زانوام خم شد .رو زمین نشستم
یعنی چی؟
من با بقیه اشون فرق می کنم؟
خدایا
من یادم رفته براچی اینجام .مگه من به تارا قول ندادم که به داداشش می فهمونم که همه ی زنا مثل هم نیستن
من که با این کارام بدترش کردم .
اییییییی خداااااااااااااا .من چقدر احمقم
با ناراحتی خودمو کشوندم رو تخت
سرمو رو بالشت فشار دادم
کاش می شد بر می گشتم به عقب.به اون موقع ای که هنوز مامان زنده بود
چقدر دلم براش تنگ شده .
هیچی ازش یادم نمیاد .هیچی
فقط یه صدا .........یه لالایی..........یه اهنگ
چقدر دلم می خواست الان اینجا بود .سرمو می ذاشتم رو پاهاشو اون برام همون لالایی رو می خوند
تنها چیزی که ازش یادمه..............یه لالایی
با این فکرا خوابم برد .

داشتم از بیکاری می مردم
ساعت 1 ظهر بود
از صبح که بیدار شده بودم هیچ کاری نداشتم که انجام بدم
توهان که معلوم نبود روز جمعه ای کدوم گوری رفته
البته حق داشت
والا منم با یه خل و چلی مثل خودم تو یه خونه زندگی می کردم از دستش در می رفتم
واقعا مرض دارم
اخه دختره ی خر بگو براچی بلند شدی رفتی شرکت
مثلا می خواستی به توهان کمک کنیا .گند زدی به همه چیز
خودکاری که تو دستم بود و گاز گزفتم و بلند گفتم:
وایییییییی.اگه فردا که میرم پیش شهریار توهان بفهمه چی؟
_عیبی نداره .برو .به من ربطی نداره
خودکار از دهنم افتاد پایین
با ترس برگشتم عقب
توهان بود . همینطور که یا سوئیچ ماشینش بازی می کرد رفت سمت اتاقش
دم در اتاقش ایستاد و به ارومی گفت :
ببخشید که دیروز زدمت .دست خودم نبود .تو راست میگی من و تو هیچی نسبتی باهم نداریم به منم ربط نداره کجا میری یا با کی میری فقط لطفا دیگه شرکت نیا .خوشم نمیاد کثافت کاریاتو تو شرکت من انجام بدی.همین .شب بخیر
در اتاقشو باز کرد و رفت تو .
هنوز در و نبسته بود که برگشت و با پوزخند گفت:
اها راستی یادم رفت بگم .فردا بهت خوش بگذره
در اتاقش و کوبید و رفت تو
سره جام خشک شده بودم
نمی تونستم تکون بخورم .باور نمیشد
اگه از خدا نمی ترسیدم همین الان یه گلدون تو سره خودم می شکستم
رو مبل ولو شدم
خدایا چرا من و انقدر دیوونه افریدی؟
اخه دختره ی خل براچی بلند بلند حرف زدی
مگه دیوونه ای؟
اخه مگه ادم با خودشم بلند بلند حرف می زنه؟
داشت گریه ام می گرفت
خدایااااااااااااااا من چرا انقدر بدشانسم
دقیقا وقتی دارم با خودم بلند بلند حرف می زنم این باید از راه برسه
گوشیم زنگ خورد
با بی حالی بلند شدم و رفتم سمت اتاقم
گوشیم و برداشتم :
الو ؟
_سلام نا خواهر نامرد
خشایار بود .وایییییییییییییییییی .دلم براش یه ذره شده بود
_سلامممممممممممم داداشی جونم .خوبیییی؟
_خجالت بکش دختر 3 روزه رفتی خونه شوهر داداش ماداشم که نداری و ........اره؟
_خشایار خیلی بدی .
از اون خنده های مردونش کرد و گفت :
الهی داداش فدات بشه .خوبی عزیز دلم ؟توهان خوبه ؟
_مرسی داداشی .اره توهانم خوبه .سلام می رسونه
ارواح عمه ام.توهان کجا بود که سلامم برسونه
دوباره ادامه دادم :
راستی خشایار نرگس خوبه ؟برادرزاده ی عزیز من خوبه ؟
_والا برادر زاده ی عزیزت تو شکم من نیست که بدونم خوبه یا نه ولی نرگس خوبه خیلی هم سلام می رسونه
_سلامت باشه .
_مرسی عزیزم .گلی خانوم من دیگه یاید برم .خواهری جونم مواظب خودت باش .توهانم اذیت نکن که پس فردا برت گردونه همینجا .تازه از شرت راحت شدیم
_خشایاررررررررررررر
_قربونت بشم .ناراحت نشو .شوخی کردم .تو تاج سرمی .دیگه کاری نداری؟
_نه داداشی.راستی یه چیزی یادم رفت بهت بگم
_جانم .بگو
_دلم برات تنگ شده بود .خیلی دوست دارم داداشی
_برو وروجک .انقدر من و اذیت نکن .الان گریه ام می گیره ها.منم دوست دارم خواهر گلی .کاری نداری؟
_نه داداشی .مواظب خودت باش
_توام همینطور .خداحافظ
_خدافظ
گوشی قطع شد
ناراحت بودم .هم بابت توهان هم بابت اینکه دلم برا خشایار یه ذره شده بود
ای خدا .خودت کمکم کن

استرس داشتم
یعنی باید می رفتم ؟
شهریار منتظرت گلیا باید بری
ولی من شوهر دارم .با اینکه توهان شوهر واقعیم نیست ولی بازم من عذاب وجدان دارم
اخه احمق .توهان که دیروز شنید می خوای بری پیش شهریار تازه گفت به من چه
دیگه چه عذاب وجدانی؟
رفتم جلو کمدم
من باید می رفتم
به توهانم ربطی نداشت .خودشم اینو قبول کرده و گفته من که شوهرت نیستم
یه شلوار جین ساده پوشیدم با پالتوی قهوه ایم .نمی خواستم جلب توجه کنم
همینطوریش عذاب وجدان داشتم چه برسه به اینکه بخوام لباس ناجور بپوشم و هفتاد قلم ارایش کنم
شال قهوه ایمو سرم کردم و از خونه زدم برون
سوار اژانس شدم و رفتم سر چهاررایی که با شهریار قرار داشتم
چند دیقه ای بود که استاده بودم
یه GLX نقره ای جلوم نگه داشت .فکر کردم شهریار
رفتم جلو و در ماشینشو بازکردم و نشستم
سرمو برگردوندم که سلام کنم که یه صورت چندش اورو با یه لبخند وحشتناک دیدم
_سلام خانومی.حال شما؟ کجا تشریف می برید ؟
_ببخشید اقا .اشتباه گرفتم
خواستم پیاده شم که یهو مچ دستمو گرفت و کشید:
کجا خانوم خوشگله ؟من و تو باهم کار داریم
جیغ کشیدم :
ولم کن عوضی
_نچ نچ نچ خانوم به این خوشگلی که نباید بی ادب باشه .بیا ناز نکن خانومی قول می دم بهت خوش بگذره
داشت حالم بهم می خورد از بوی گند ادکلونش داشتم خفه می شدم
چند تا ضربه خورد به شیشه ی ماشین
پسره مجبور شد ولم کنه
شیشه رو داد پایین و گفت :
بفرمایید:
بیا پایین تا بگم
صدا اشنا بود
سرمو اوردم بالا .با دیدن شهریار نزدیک بود از خوشی غش کنم .
با چشماش داشت ازم سوال می کرد
حق داشت .من تو ماشیت این کثافت چیکار می کردم ؟
پسره رفت پایین
حاضرم قسم بخورم بیست سالشم نشده بود
اصلا فکر نمی کردم دعوا بهس.
قیافه ی شهریار برعکس توهان اصلا خشن نبود
پسره با پرویی تمام گفت:
ها ؟چته ؟چرا نگاه می کنی؟گفتی بیام پایین که نگام کنی؟
_نه گفتم بیای پاین که این کارو بکنم
با تمام قدرتش مشتشو حواله ی پسره کرد
پسره بدبخت برا چند دیقه نمی دونست چرا رو زمین افتاده
از دماغش خون می یومد
بلند شد و محکم مشتشو کوبید تو صورت شهریار
شهریار چند قدم عقب رقت
پسره نصف هیکل شهریارم نداشت
شهریار کج خندید و با سرعت یقه ی پسره رو گرفت و کشید
یا خدا
دعوا داشت بالا ی گرفت دوتا شریار می زد یکی پسره
داشتم از ترس خودمو خیس می کردم
سریع از ماشین پیاده شدم و رفتم طرفشون
مردم دورشونو گرفته بودم
به زور خودمو رسوندم به شهریار
الا موقع فکر کردم به عذاب وجدان و توهان نبود
بازوی شهریار گرفتم و داد کشیدم :
بسه .شهریار ولش کن
بهت می گم بسهههههههههههه
از کتک کاری دست بر داشتن
صورت هر دوشون زخمی بود ولی صورت پسره کلا داغون شده بود
سریع دست شهریارو کشیدم و بردمش یه طرف دیگه
پسره سریع سوار ماشینش شد و راه افتاد
بدترکیب احمق .حقش بود .به صورت شهریار نگاه کردم
لبمو گاز گزفتم .بچاره .بخاطر من اینزوری شده بود
یه دستمال از تو کیفم دراوردم و دادم دستش .گوشه ی لبش و پاک کرد و با صدای گرفته ای پرسید :
تو ماشین اون مرتیکه چیکار می کردی؟
هاااااااااا؟انگار سریع پسر خاله شدن تو خانواده ی راد ارثی بود .
اون از توهان
اینم از این که تا دیروز بهم می گفت شما الان میگه تو
خوبه والا

_فکر کردم ماشین شماست .سوار شده .برگشتم سلام کنم یهو اون اقا رو دیدم
_باشه .بفرمایید تو ماشین
به سانتافه ی ابی رنگی اشاره کزد
واوووووووو کلا خانوادگی پول دارن
شهریارم مثل توهان در و برام باز کرد .بازم کلا خانوادگی جنتلمنن
اروم نشستم .شهریارم کنارم نشست
سریع پاشو رو گاز فشار داد
خیلی تند می روند
با ترس خودمو به صندلی فشار دادم
نیم نگاهی بهم کرد و گفت:
ببخشید که انقدر تند می رونم .از شانس بد من توهان امروز همین جاها یه جلسه داره .
_لازم نیست نگران باشید .توهان می دونه من الان با شمام
زد رو ترمز
خدارو شکر تو یه خیابون خلوت ایستاده بود
تقریبا داد زد:
چییییییییی؟می دونه؟
خدایا چیکار باید می کردم
عقلم می گفت باید جریان ازدواج مصلحتی من و توهان رو به شهریار بگم
ولی عذاب وجدان لعنتیم می گفت اینطوری بدتر به توهان خیانت می کنم
باید انتخاب می کردم
عقلم یا احساسم.............................
سرمو برگردوندم طرف شهریار و گفتم :
بله می دونه .
_ولییییییی..............ولی این امکان پذیر نیست .توهان اگه ..اگه می دونست شما می خواین بیاین پیش من هم من هم شما رو می کشت
_شما قراره برا من سرگذشتتونو تعریف کنید.درباره ی اهو ........توهان ..........خودتون
منم عوضش یه چیزایی رو باتون تعریف می کنم .درباره ی خودم و توهان
_باشه .مشتاق شنیدنم
دوباره راه افتاد .10 دیقه بعد روبروی هم توی کافی شاپ نشسته بودیم
من نسکافه سفارش دادم و شهریارم قهوه با کیک
وقتی سفارشامونو اوردت رو کردم به شهریار و گفتم :
خوب؟ چی می خواستین بگین؟
_می خوام از اول شروع کنم .از اول اولش .از وقتی من و توهان از هم بدمون اومد
_سرو پا گوشم .بفرمایین
یه ذره از قهوه اشو مزه کرد و شروع کرد:
از وقتی یادمه از توهان بیزار بودم .نمی دونم چرا ولی از همون دیقه ای که دیدمش ازش بدم اومد.اونم همینطور بود از لحظه ی اول از من بدش می یومد
توهان 2 سال از من بزرگتره .من و اون تو یه مدرسه درس می خوندیم .من بچه ی خجالتی بودم .خیلی گوشه گیر و اروم .خیلی دوستای کمی داشتم شاید یک یا دو نفر . برعکس توهان .همه اونو می پرستیدن .مثل یه بت بود براشون.همیشه دور توهان پر از ادم بود .همه دوسش داشتن .توهان و دوستاش همیشه منو مسخره می کردن .اگه بگم اون روزی که توهان رفت امریکا بهترین روز زندگیم بود دروغ نگفتم .همه اون روز گریه می کردن ولی من از خوشحالی نمی دونستم چیکار کنم.4 سال گزشت من 18 سالم شده بود
زن عمو یه مهمونی ترتیب داده بود .مثل همیشه می خواستم نرم ولی بابا زورم کرد باهاشون برم.خلاصه رفتیم اونجا و................واویلا .از اون به بعد بدبختیام شروع شد.یه دخترو اونجا دیدم .یه دختره فوق العاده .چشمای مظلومش دیوونم می کرد.رفتم جلو .اولین بار بود که می خواستم با دختری به جز شهرزاد صحبت کنم.به تته پته افتاد بودم .
اروم خندید و ادامه داد:
اون قدر هول شده بودم که بجای اینکه به دختره بگم سلام گفتم الو .......
دختره از خنده غش کرده بود .اروم گفت سلام .منم خندیدم و گفتم معذرت می خوام سلام .دستشو اورد جلومو گفت خوشبختم اهو هستم

شروع کردیم به حرف زدن .یه سال از من کوچیکتر بود.می گفت تابحال با هیچ پسری دوست نبوده .وقتی اینو شنیدم خوشحال شدم .کاش بهم دروغ نمی گفت
خلاصه مهمونی تموم شد و اشنایی من و اهو شروع شد .یه سال بود باهم بودیم من 19 سالم بود و اون 18 سالش .واقعا عاشقش بودم.اونم می گفت عاشقمه .بعضی وقتا خیلی اذیتم می کرد.با کاراش با رفتارش با گرم گرفتنش با پسرای دیگه .وقتی می دیدم با پسری حتی احوال پرسی می کرد دلم می خواست بمیرم.دلم می خواست گلوی اون پسره رو بگیرم و با تمام زورم فشار بدم .اهو اصلا مراعات من و نمی کرد .روز به روز ازم دور تر میشد و من تحمل اینو نداشتم .وقتی بهش گفتم چرا ازم دور میشه گفت من می خوام ازاد باشم خوشم نمیاد مثل عزرائیل بالا سرم به ایستی و مواظب باشی که با پسری حرف نزنم .من دلم می خواد با تمام پسرا گرم بگیرم و راحت باشم .باور کن اگه اون قدر دوسش نداشتم همون جا حلق اویزش می کردم .ولی بازم این دل کوفتی طاقت نیاورد ...............قبول کردم .از اون به بعد شاهده عشق بازیاش با پسرای دیگه می شدم ولی دم نمی زدم .بهم می گفت عاشقمه بهم می گفت فقط برا تفریح اون پسرارو می خواد ولی من شوهرش میشم .من صاحبشم.من خرم باور می کردم .اذیت می شدم ولی بازم نمی تونستم جلوی عشقمو بگیرم.خلاصه دو سال گذشته بود .من همچنان عاشق اهو بودم ولی اون بازم..............شده بود 20 سالم .تو اون دوسال اهو رو مثل یه بت می پرستیدم ولی هیچوقت پامو از گیلیمم دراز تر نکرده بودم.به غیر از اینکه دستشو بگیرم هیچ تماس جسمیه دیگه ای باهاش داشتم
یه شب دعوتم کرد خونشون .باورم نمی شد .می گفت بابا مامانش رفتن کانادا .خونه تنهام.من اون موقع فقط به فکر این بودم که صورت قشنگشو ببینم و موهاشو ناز کنم .قسم می خورم هیچ فکره دیگه ای نمی کردم .شب شده بود .نمی تونستم خوشحالیه خودمو پنهان کنم .ساعت 9 اینا بود .راه افتادم .رفتم خونشون .درو که برام باز کرد یه حس بدی گرفتم .احساس می کردم یه اتفاق بدی قراره بی یوفته . رفتم تو خونه .هرچی اهو رو صدا می زدم جواب نمی داد .رفتم تو اتاقش اروم صداش کردم صداش از پشت سرم اومد سریع برگشتم
باور کن برا 1 دیقه نمی تونستم نفس بکشم .اب دهنمو به زور قورت دادم
اهو شده بود یه...................یه لباس خواب قرمز کوتاه پوشیده بود
اروم اومد طرفم و بغلم کرد .نمی تونستم جلوی خودمو بگیرم .یعنی هرکس دیگه ام که بود نمی تونست .انداختتم رو تخت و...............
همینطور به دهن شهریار زل زده بودم.منتظر بودم بقیه اشو بگه
به صورت کنجکاوم نگاه کرد و بلند خندید و گفت:
چیه ؟نکنه انتظار داری بقه اشم تعریف کنم؟
_اره خوب
بلند خندید و گفت :
نه بابا .انگار بدت نمیاد
تیه بار داستانشو مرور کردم .وای خاک بر سره من
خدایا من مطمئن نیستم 23 سالم باشه ها.بیشتر شبیه بچه 5 ساله ها می موندم
گونه هام ارغوانی شده بود .
_______________________

سرمو انداختم زیر .نمی دونستم چی بگم
اخه دختره ی..........یه ذره فکر کن بعد حرف بزن
شهریار همینطور می خندید
بالاخره که خنده اش قطع شد صداشو صاف کرد و گفت :
بیخیال .اگه می خوای تعریف کنم .ها؟
سرمو بیشتر فرو کردم تو گردنم
داشتم از خجالت می مردم
دوباره بلند خندید و گفت :
نه نه اون تیکه رو کلا بیخیال از صبحش می خوام بگم اجازه هست؟
این دفعه منم خنده ام گرفت .خداوکیلی سوتی بدی داده بودم
با صدایی که خجالت توش موج می زد گفتم :
خوب اگه دوست دارید ادامه بدید
اروم خندید و دوباره شروع کرد:
اون شب یکی از بهترین شبای زندگیم بوده و هست .درسته دیگه اهو ور دوست ندارم ولی هنوزم اون شب و جزو بهترین خاطراتم می بینم .اولش نمی خواستم این کارو بکنم .یعنی درسته تو یه خانواده ی ازاد بزرگ شده بودم ولی بازم یه چیزایی برام مهم بود .من خودمو شوهر اهو می دونستم .اهو هم از همین راه تحریکم کرد.می گفت وقتی تو شوهرمی خوب جسمم ماله تو دیگه .کم کم حرفاشو قبول کردم و............. . صبح که از خواب بلند شدم یه دیقه کپ کردم.نمی دونستم کجام .چرا چیزی تنم نیست یا وحشت اور ترینش چرا اهو بدون لباس تو بغل من بود.کم کم یادم اومد .تمام اتفاقات شب قبل و تو 10 دیقه ای که بیدار شده بودم صدهزارتا فحش به خودم دادم که چرا همچین غلطی کردم .وقتی اهو بیدار شد همه این چیزا از یادم رفت .دیگه برام مهم نبود .اهو مال من بود .پس مشکلی نداشت .
وقتی اهو از خواب بیدار شد فقط سه تا چیز برام مهم بود .
من ......اهو......عشقی که بهش داشتم و فکر می کردم اونم بهم داره
به هیچ چیز دیگه ای فکر نمی کردم .
این خوشی من فقط 1 هفته طول کشید .من احمق فکر می کردم حالا که اهو با من رابطه داشته دیگه سمت پسر دیگه ای نمیره .فقط مال منه.ولی اشتباه می کردم .اهو فقط 1 هفته مال من بود .بعدش دوباره همون اش و همون کاسه .یعنی بهتر که نشده بود هیچی بدترم شده بود .من دیوانه این راه و براش باز کرده بودم .اون دیگه چیزی نداشت که بخاطر از دست دادنش نگران باشه .اون دیگه یه زن بود . حاضرم قسم بخورم جلو چشمای من مست می کرد و ............. .
چند لحظه ساکت شد .یه سیگار از جیبش دراورد و گفت:
جازه هست یه سیگار بکشم؟
_اره من مشکلی ندارم .
چه دروغی گفتم .همیشه از سیگار متنفر بودم حالا میگم هیچ مشکلی ندارم .
معلوم بود عصبیه .تد تند سیگار می کشید.چه باحال .وقتی ناراحت و عصبیه سیگار می کشه .
ظرف دو دیقه سیگارش تموم شد. لبخند تلخی زد و گفت :
سیگارم یکی از یادگاری های اهو .از وقتی مشکلاتم با اون شروع شد سیگار کشیدن منم شروع شد
_اگه ناراحتتون میکنه یا براتون سخت می خواین ادامه ندید.
_نه نه .من عادت کردم به ناراحتی .هرروز این داستانو تو ذهنم مرور می کنم .حالا زیاد فرقی نداره که بخوام تو ذهنم مرورش کنم یا پیش شما بلند تعریفش کنم .
خوب این از این قسمت .یه سال گذشت .یه سال پر از بدبختی.یه سال پر از عذاب و ناراحتی.یه سال پر از دعوا و جنجال.تو اون یه سال 1 دیقه هم نبود که من و اهو دعوا نکنیم.اهو خیلی عوض شده بود یا بهتر بگم عوضی شده بودم .این اهو عشق من نبود .عشق من چشماش مظلوم بود نه پر از شرارت و کینه.تازه اول بدبختیام بود .منفور ترین ادم زندگیم قرار بود بیاد.توهان
واییییییییییی اگه بگم اون شب بدترین شب زندگیم بوده و هست دروغ نگفتم.
برگشت توهان..........مثل همیشه جذاب..........خیره شدن اهو بهش..........رقصیدن اهو و توهان .
دستاشو گذاشت رو صورتش .تازه می فهمیدم اهو از اونی که فکر می کردم بد تره .ولی هنوز یه چیزایی گنگ بود .این که برا قبل از ازدواج اهو و توهان .پس براچی تارا می گفت شهریار به توهان خیانت کرده ؟
اینطوری که من فهمیدم شهریار اون قدر ادم خوبی هست و وجدان داره که به یه زن متاهل به خصوص زن پسر عموش کاری نداشته باشه

همینطور به شهریار خیره شده بودم
سوالای جور واجور دور سرم می چرخیدن
شهریار دستاشو از رو صورتش بداشت و گفت :
معذرت می خوام .حالم خیلی بده
_من معذرت می خوام .لازم نیست ادامه بدید
با اینکه داشتم از فضولی می مردم ولی نمی خواستم اذیتش کنم
نمی دونم چرا بهش اعتماد کرده بودم .نمی دونم چرا مطمعن بودم دروغ نمیگه .شاید بخاطر اینکه چشماش صداقت و فریاد می زد.اره این چشما نمی تونستن دروغ بگن .
حالا می فهمم اهو شهریارم زجر داده .
شهریار دستشو جلو صورتم تکون داد و گفت:
الو.........
_سلام .شما ؟
شهریار یهو پخش شد رو صندلی. دستشو گذاشته بود رو شکمش و می خندید
انقدر خندید که اشک از چشماش اومد
کلا استاد گاف دادنم.اخه من به خودم چی بگم ؟واقعا نمی دونم
شهریار همینطور که می خندید گفت :
بابا تو دیگه کی هستی؟باورت میشه 4 ساله که اینطوری نخندیده بودم
واقعا دمت گرم
_ببخشید تو فکر بودم .نفهمیدم چی گفتم
_بله فهمیدم سه ساعت بود داشتم صدات می کردم
_بازم معذرت
داشت می خندید که یهو چشماش رو پشت سره من قفل شد
خنده از رو لبش محو شد
به یه جایی خیره شده بود .
نمی تونستم برگردمو ببینم به چی نگاه میکنه
این دفعه من دستمو جلوش تکون دادم
با حرکت دست من گفت:
وای
_چی شده شهریار خان؟مشکلی پیش اومده؟
یهو سرشو اورد پایین و تو چشمام نگاه کرد و گفت:
دیگه مطمعن شدم یه خبرایی هست .یه چیزایی این وسط هست که هیچ کس نمی دونه
_در رابطه با چی حرف می زنید؟
_یه دیقه برگرد پشت سرتو نگاه کن
اروم برگشتم .
کپ کردم .
یا پنج تن .این اینجا چیکار می کنه ؟
توهان با چشمای قرمز شده بهم خیره شده بود
چند تا اقای مسن هم کنارش بودن
همینطور که بهم خیره شده بود صندلی رو کشید بیرون نشست روش
با خشم نگام می کرد .احساس می کردم اگه الان دستش بهم برسه تیکه پارم میکنه
سریع برگستم سمت شهریار
خیلی اروم و ریلکس نشسته بود و قهوه اشو می خورد
با ترس نگاش کردم
لبخندی زد و گفت:
نترس مطمئن باش کاریت نداره
_مگه شما پیش گو هم هستین ؟
بلند خندید .از اون خنده های............
فهمیدم دلش می خواد توهان و اذیت کنه
اروم گفت :
نه پیش گو نیستم .ولی اگه توهان می خواست کاری بکنه همون اول که من و تورو باهم دید می زد هردومونو می کشت .تو این یه مورد خوب می شناسمش
حالا دیگه مطمئن شدم که یه کاسه ای زیره نیم کاسه است .وگرنه توهان مردی نیست که زنش و با بدترین دشمنش ببینه و فقط با عصبانیت بهشون زل بزنه
ابروهاشو داد بالا و ادامه داد:
اصلا به درک بذار انقدر نگاه کنه که بترکه .مگه نه عفت جون؟
این دفعه نوبت من بود که بلند بخندم
کلا ادم مریضی هستم من .با اینکه طعم کتکشو چشیده بودم .بازم دلم قیلی ویلی می رفت که اذیتش کنم
شهریار خنده ی بدجنسی کرد و گفت :
پایه ای؟
سرمو تند تند تکون دادم
شهریار از جاش بلند شد و دستشو اورد جلوم و گفت:
افتخار می دید مادمازل؟
سرم تند به علامت نه تکون دادم
نمی خواستم بهش دست بزنم .با اینکه شیطونیم گل کرده بود ولی اگه این کارو می کردم احساس خیانت کار بودن بهم دست می داد.به خصوص جلوی شوهرم
شهریار سرشو اورد کنارم گوشمو گفت:
دستمو بگیر خواهش می کنم.اگه نگیری هردومون جلو توهان ضایه می شیم .می دونم برات سخته ولی فرض کن منم داداشتم .
چشماشو اروم باز و بسته کرد
دستشو اروم گرفتم .خدارو شکر دستکش دستش بود
اینطوری حس عذاب وجدانم کمتر میشد
از جلوی توهان گذشتیم
شهریار بلند با خنده گفت:
عزیزم پس قراره سه روز دیگه رو یادت نره .خونه ی من
صدامو پر از لوندی کردم و گفتم:
باشه عزیزمممممم .یادم می مونه
لحظه ی اخر به توهان نگاه کردم
رگ گردنش زده بود بیرون .نبض پیشونیش تند تند می زد
انقدر بد نگام می کرد که نزدیک بود همونجا غش کنم
می دونستم کتک رو خوردم ولی بازم می ارزید به اذیت کردن این از خود راضی

با شهریار سوار ماشین شدیم
شهریار اروم می خندید
با اینکه از اذیت کردن توهان لذت برده بودم ولی عذاب وجدان بدی داشتم
شهریار راه افتاد
حرفی نمی زدیم .
داشتم به کاری که کردم فکر می کردم
کل ماجرا رو یه بار دیگه مرور کردم
یهو قلبم ریخت پایین
خدایا من چیکار کردیم ؟
خدایا این من بودم ؟من گلیام؟همون دختری که دستش به هیچ مردی جز طاها و خشایار نخورده بود؟
خدایا گند زدم
دیگه نمی خندیدم
چرا من همش یادم می رفت که باید به توهان کمک کنم نه اینکه بیشتر گند بزنم؟
با دستام پیشونیمو گرفتم
شهریار بلند خندید و گفت:
چیه؟پشیمون شدی نه؟می دونستم
با تعجب بهش نگاه کردم.این چی می گفت؟
دوباره خندید و گفت:
می دونی چرا این کارو کردم؟چون باید می دیدم که پشیمون میشی .
_یعنی چی؟منظورتون چیه؟
_ببینین من ادمی نیستم که بخاطر اذیت کردن پسر عموم رو زنش که می دونم از همه چی براش مهمتره دست بذارم
توهان واقعا متعصب .غیرتشم خیلی براش مهمه .تو رو تحریک کردم که دستمو بگیری تا ببینم بعدش پشیمون میشی.اگه پشیمون نمی شدی یعنی این که به توهان هیچی علاقه ای نداری.وقتی دیدم توهان من و تو ور باهم دیده ولی فقط با عصبانیت بهمون نگاه کرد نزدیک بود از تعجب شاخ در بیارم .
نمی دونم یه احساسی بهم میگه یه چیزی رو شما دوتا دارین مخفی می کنین .اگه دستتو گرفتم فقط می خواستم بدونم به توهان احساسی داری یا نه .همین .البته هنوزم مطمئنم یه چیزی رو قایم می کنین
به شهریار خیره شده بودم .چی می گفت؟یعنی چی؟من که به توهان احساسی ندارم .
خوب اینو که شهریار نمی دونه .
اره نمی دونه ولی اون میگه من توهان و دوست دارم .این .......این درست نیست
مطمئنی درست نیست؟
اره ..........اره که مطمئنم.من کمترین احساسی به توهان ندارم
پس چرا الان حس یه خیانت کارو داری؟
چرا عذاب وجدان داری؟
نمی دونم
گلیا ................به خودت دروغ نگو
تو توهان و دوست داری
دوست داری
دوست داری
دوست داری
دوست داری
خفه شو .لطفا خفه شو
یهو ماشین ایستاد
شهریار با تعجب بهم نگاه کرد و گفت:
چیزی شده؟
_نه نه.میشه منو برسونین خونه؟
_البته .فقط یه چیزی یه فاتحه بخون
_فاتحه ؟برای کی؟چرا؟
بلند خندید و گفت:
چون قراره برم شرکت .توهان منو نکشه خوبه
ترسیدم .نکنه بلایی سره شهریار بیاره ؟
شهریار با تجب و خنده نگاه کردو گفت:
ترسیدی؟بیخیال بابا من و توهان انقدر کتک کاری کردیم و توهان انقدر من و زده که دیگه عادت کردم .
داد کشیدم:
کتک کاری کردین؟
_اوهوم .صد دفعه .چیزه عادیه .سره اهو
_پوففففففففف
شهریار ساکت شد منم همینطور
سرمو به شیشه تکیه دادم.
شاید واقعا توهان و دوست دارم
شاید..............
__________________________________________________ _________
10 دیقه بعد رسیدیم
شهریار با مهربونی برگشت و گفت:
بازم بخاطر اینکه دستتونو گرفتم معذرت می خوام .باور کنید قصد بدی نداشتم .راستی من هنوز همه چیز و براتون تعریف نکردم ولی ترجیح می دم فعلا تا همین جا بدونید .بقیه ی داستانو به مرور زمان خودتون می فهمید.ممنون که وقت گذاشتید و به حرفام گوش دادید.خیلی وقت بود که این حرفا رو دلم مونده بود
_منم از شما ممنونم که برام تعریف کردید
اروم از ماشین پیاده شدم و سرمو از پنجره بدم توی ماشین و گفتم:
شهریار خان من هنوز خیلی سوال دارما
_حتما بعدا پاسخ گوی همه ی سوالاتون هستم الان بهتره برید خونه. فکر نکنم شب خیلی خوبی داشته باشید
_منظورتون چیه؟
_توهان
دوباره دلم رخت.
توهان و چیکار می کردم؟چجوری از دلش در می اوردم؟چه غلطی کردما
سرمو اروم تکون دادمو گفتم :
بازم ممنون خداحافظ
_مواظب خودتون و اون کله خر باشید.درسته بدترین دشمنمه ولی بازم پسر عمومه .خداحافظ
لبخندی زدم و دستمو به نشونه ی خداحافظ تکون دادم
بوق ارومی زد و رفت
در حیاط و باز کردم و رفتم تو
خداوکیلی حیاط خونه خیلی قشنگ بود
اگه توهان شوهر واقعیم بود و عاشق هم بودیم هر شب با هم می اومدیم اینجا وروی تاب ته حیاط می شستیم و کلی لذت می بردیم
اه بلندی کشیدم و رفتم سمت در خونه
واییییییییییییی.من چه احمقی ام ؟حالا چیکار کنم؟
کیلید خونه رو جا گذاشته بودم .
رو صندلیه کنار دیوار نشستم و به درو دیوار نگاه کردم
..........................
یه ساعت و خورده ای گذشته بود و من همینطوری نشسته بود
هوا هم سرد شده بود.اهههههههه لعنتی لباسمم نازک بود .
داشتم از از سرما می لرزیدم
صدای دندونام و می شنیدم
حوصله امم بدجوری سر رفته بود .حالا از شانس گوشیمم شارژ تموم کرده بود
پاهامو تو شکمم جکع کردم
خیلی سردم بود
یهو در حیاط باز شد و پرادوی توهان داخل حیاط شد
به هیچی فکر نمی کردم .برام مهم نبود توهان الان از دستم ناراحته یا نه
فقط اینو می دونستم که داشتم از سرما قندیل می بستم
توهان سریع ماشین و خامو ش کرد و اومد طرفم
با تعجب بهم نگاه کرد و گفت:
دختر اینجا چیکار می کنی
توان جواب دادن نداشتم
توهان جلو پام نشست و گفت:
چته ؟چرا می لرزی؟مگه چه مدت اینجایی؟
_تو ..............توها.........توها......
_دستشو گذاشت رو صورتم و با تعجب داد کشید:
چرا انقدر یخی؟براچی اینجا نشستی؟
بعد سریع بلند شد و کتشو دراورد و انداخت رو شونه هام و در و باز کرد

حتی حال اینکه از جام پاشمم نداشتم
هر لحظه نزدیک بود غش کنم
به زور از جام بلند شدم .هنوز کامل از صندلی جدا نشده بودم که یهو احساس سقوط کردم
تعادلم و از دست دادم
داشستم می اوفتادم ...........
قبل از اینکه سرم بخوره به زمین از زمین کنده شدم
احساس بی وزنی می کردم
برام مهم نبود الان تو بغل توهانم.فقط به این فکر می کردم که چقدر تنش داغه
سرمو چسبوندم به سینه ی گرمشو .....................دیگه چیزی فهمیدم
................
اروم لای چشمامو باز کردم
افتاب بدجوری می خورد تو چشمم
به دورو برم نگاه کردم
اینجا دیگه کجاست؟
چرا همه چی سفیده؟
شاید مردم ؟!
اره حتما اینجا هم بهشته.!!!!!!!!!!!!!
اهههههههههههه اگه من تو بهشتم پس این شیطان اینجا چه غلطی می کنه؟
اروم از جام بلند شدم و به توهان که عین مجسمه بهم خیره شده بود سلام کردم
فقط سرشو تکون داد
_صبح بخیر
بازم سرشو تکون داد
دوباره به دورو برم نگاه کردم .مثل دفترش همه چیز سفید بود
کاغذ دیواریا .تخت .مبل .همه سفید
بغیر از میز و صندلی که قهوه ای سوخته بودن با پارکت های چوبی قهوه ای بقیه چیزا از دم سفید بودن
دوباره به توهان نگاه کردم
هنوزم بهم خیره شده بود .
احساس می کردم دلش می خواد بکشتم
منم بهش خیره شدم
بعد از یه مدت با دلحن خیلی سردی گفت :
دیشب تو حیاط چه غلطی می کردی ؟
بیشعور.چرا فحش می داد؟
_با توامااااااااا.هوی
_کیلیدمو جا گذاشته بودم
_اها .خوب می گفتی شهریار بیاد دنبالت وبا هم می رفتین خونش تا 3 روز دیگه ام همونجا می موندی.
سرمو انداختم پایین.خجالت می کشیدم ازش .هرچی بگه حق داره .بد گند زده بودم.
_در هر صورت از این به بعد کیلیدتو جا نذار .حوصله نعش کشی ندارم
فقط بهش نگاه کردم
سرمو برگردوندمو به دیوار رو بروم خیره شدم
یه قسمت از دیوار با یه پارچه ی زخیم پنهان شده بود
با تعجب به قسمت پوشیده شده نگاه کردم
توهان با پوزخند گفت:
اگه خیلی دلت می خواد بدونی چی پشته پارچه ست می تونی بری ببینی
اروم از جام بلند شدم
شالم افتاده بود رو گردنم
رفتم سمت دیوار
پارچه رو گرفتم و کشیدم
بدترین چیز ممکن و دیدم ....................
..................اهو

ولی کاش فقط اهو بود
عکس یه بوسه بود .یه بوسه از اهو ...........
ولی اون توهان نبود .وای .باورم نمیشه .اون مرد شهریار بود
مردی که تو عکس داشت اهو رو می بوسید شهریار بود
برگشتم و به توهان خیره شدم
با لبخند مسخره ای به عکس نگاه می کرد
سرشو اروم تکون داد و گفت:
می دونی چرا این عکس و قاب کردم گذاشتم جلو تخت خوابم ؟
برای اینکه یادم بمونه به هیچ زنی اعتماد نکنم.برای اینکه یادم بمونه همتون مثل همین .می دونی وقتی دست شهریار گرفتی چه فکری کردم ؟فکر کردم چقدر شبیه اهویی .در ظاهر فرشته و پاک و معصوم در باطن شیطان صفت و شرور .
سرمو انداختم پایین نمی دونستم چی بگم .توهان راست می گفت .اشتباه خیلی بزرگی کرده بودم.
پوزخندی زد و اروم گفت:
توام مثل اونی
بهش نگاه کردم
اروم گفتم :
توهان.........

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : sefirbarfi
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 5.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 5.0   از  5 (0 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

آخرین حرف کلمه ohpwq چیست?