رمان سفید برفی قسمت 9 - اینفو
طالع بینی

رمان سفید برفی قسمت 9


_ساکت باش.فقط ساکت باش
نمی تونستم بذارم اینطوری درباره ام فکر کنه.اره درسته عاشقش نبودم ولی ازش خوشم میومد.اینو دیگه قبول کردم .باید کاری کنم که فک نکنه منم مثل اهو خیانت کارو پستم
قبل از اینکه دهنمو باز کنم تا حرف بزنم گفت:
لازم نیست چیزی بگی.بهتره بری لباساتو جمع کنی.از همین حالا بری خونه شهریار خیلی بیشتر بهت خوش می گذره
دیگه زدم به سیم اخر
دلم نمی خواست همچین فکرایی بکنه
داد کشیدم :
من هیچ جایی نمی رم
برگشت و با صدایی بلند تر از صدای من گفت:
تو غلط کردی همون موقع گفتی میری.من به جهنم اون مشتری های لعنتی می دونستن توی احمق زن منی .درسته شوهر واقعیت نیستم ولی دلیل نمیشه هر غلطی دلت می خواد بکنی. فعلا اسمت تو شناسناممه.مطمئن باش عاشق چشم ابروتم نیستم که روت تعصب داشته باشم .هر قبرستونی می خوای بری برو به سلامت ولی یادت باشه وقتی رفتی دیگه برنگرد .حالاهم از جلو چمشمام گمشو که حالم از هرزه هایی مثل تو بهم می خوره .
چونم می لرزید .داشت به من می گفت هرزه.حالم از خودم بهم می خورد.توهان راست می گفت .من واقعا غلط اضافی کرده بودم
سریع از اتاقش اومدم بیرون رفتم تو اتاق خودم
رو تخت نشستم پاهامو بغل کردم
صدام در نمی اومد ولی گرمای اشکامو رو صورتم حس می کردم
خدایا من چه گناهی کردم که باید این همه عذاب بکشم؟
من که از همون اول ارزوم بود زودتر بزرگ بشم تا بتونم شوهر کنم و از اون جهنمی که بابام برامون ساخته بود فرار کنم
اخه من و چه به ازدواج صوری؟
من که الان دارم بیشتر از قبل عذاب می کشم
مامان......
کاش اینجا بودی.کاش می تونستم باهات حرف بزنم .کاش بغلم می کردی و می گفتی اروم باش دخترم .من پیشتم .من مواظبتم .
چقد دلم برا لالایی هات تنگ شده
همینطور که گرسه می کردم با صدایی که بغض توش خود نمایی می کرد زمزمه کرم:

*لالالالا گل نازم

* تويي سرو سرافرازم

* تويي سرو و تويي كاجم

* تويي افسر، تويي تاجم

 

* لالالالا گل نرگس

* نباشم دور، ِز تو هرگز

* هميشه در برم باشي
* چو تاجي بر سرم باشي

*لالالالا گل مريم

* چه گويم از غم و دردم
*غم من در دلم پنهان

* بيا اينجا بشو مهمان

* لالالالا گل مينا
* بخواب آروم ،گل بابا

* بابا رفته ، سفر كرده
* الهي زودي برگرده

 

* لالالالا گل شب بو

* نگاهت مي كند جادو

* ببينم چشم شهلايت

* به زير آن كمان ابرو

 

* لالالالا گل پونه

*انار كردم واسَت دونه

* انار سرخ ِ ياقوتي

* بخوراي گل، نگير بونه

 

*لالالالا گل صدپر

* نشه هرگز گلم پرپر

* بمون با من گل خندان

* نبينم چشم ِ تو گريان

 

* لالالالا گل لاله

* ميريم فردا خونه خاله

* نديدم خاله جانت را

* الان چندين و چن ساله

 

* لالالالا گلم خوابيد

* به رويش نورِ مَه تابيد

* لالالالا گلم زيباست

* براي من ، همه دنياست .

لالا لالا بخواب اروم .
صدای هق هقم بلند شد
چیکار می کردم؟خدایا خودت یه راهی جلو پام بذار .خودت کاری کن که بتونم توهان راضی کنم من مثل اهو نیستم.
خدایا همیشه دستمو گرفتی ,همیشه بلندم کردی ,همیشه یار غم و غصه هام بودی پس این یه بار م رومو زمین ننداز .ان یه بارم دستمو بگیر
خودت کمکم کن خدا جونم.
بلند شدم و تو ایینه نگاه کردم
باید یه کاری بکنم.من گلیام.می تونم هرکاری بکنم.
افرین سفید برفی .حرکت کن .تو باید دل شاهزاده رو نرم کنی هرچند که اون شاهزاده ماله تو نباشه.پس پیش به سوی موفقیت

احساس گشنگی می کردم
دلم بد ضعف می رفت .اروم از اتاقم اومدم بیرون و به دورو برم نگاه کردم
توهان رفته بود
لب و لوچه ام اویزون شد .برا چی رفته بود اخه؟می خواستم برم براش توضیح بدم
بیخیال .الان یه ناهار خوشمزه می پزم و ظهر از دلش در میارم
با اینکه دلم از گشنگی قار و قور می کرد به یه لیوان چایی راضی شدم تا عوضش ظهر زیاد بخورم
همیشه همه می گفتن لازانیا های من معرکه میشه
حالا امتحان می کنم ببینم توهان خوشش میاد یا نه
مواد لازم و اماده کردم و شروع کردم به درست کردن لازانیا
.............
همه کارامو کرده بودم .سالاد درست کرده بودم.لازانیا اماده بود که بره تو فر ژله هارو هم گذاشته بودم تو یخچال که ببنده .
هرکاری می تونستم کردم که سفره ای که می خواستم بندازم رنگین تر شه
ساعت 12 بود
تا لازانیا می پخت می شد 1 و توهانم بر می گشت
با همین فکر لازانیا رو گذاشتم رو فر و روی صندلی ولو شدم
اخ .چقدر کار کرده بودم .یادم نمیاد تابحال انقدر زحمت کشیده باشم
ماشاالله نرگس اچار فرانسه بود .همه کارو اون انجام می داد
یه دفعه گوشیم زنگ خورد
فکر کردم نرگس .زیر لب گفتم:
چه حلال زاده
گوشیو برداشتم و با لحن با نمکی گفتم:
الو .بفرمایید.
_سلام نارفیق .بابا صد رحمت به خشایار .باز یه حالی از ما می پرسه تو که اصلا یادت نمی اوفته من زنده ام یا مرده
جیغ کشیدم:
واییییییییی طاها .اخ دیوونه چقدر دلم برات تنگ شده بود
_اره .اگه دلت تنگ شده بود که یه زنگ می زدی
_طاها جونی به خدا من مقصر نیستم .باور کن این چندوقت انقدر سرم شلوغ بوده که ..........
_بله.بله می دونم.خدایا از این زنا نصیب ماهم بکن .بابا شوهر ذلیل خجالت بکش شوهر کردی یادت رفت یه اقای خوشتیپی به اسم طاها وجود داره؟
_بچه پرو .خوشتیپ.......اوهو........دیگه چی؟اعتماد به نفس کاذب داریا
_اگه اعتماد به نفس کاذب بود که همه دخترا برام له له نمی زدن
_ما که ندیدیم.
_پاشو یه روز بیا دانشگاه تا ببینی.
_خوب بابا قبول.خوب یکی از همینا رو بگیر دیگه .دیگه داری می ترشی هااااا
30 سالته .
باز صداش غمگین شد .همیشه همینطور بود هروقت بحث عشق و عاشقی پیش می اومد طاها عوض میشد.از اون پسره شیطون و بازیگوش یه طاهای اروم و ساکت درست میشد
به هیچ کسم نمی گفت چشه .به خصوص به من و خشایار .همیشه هروقت باهاش در رابطه با این موضوع حرف می زدم
پا میشد می رفت یا بحث عوض می کرد .انگار می ترسید رازش برملا بشه .
اروم صداش کردم:
طاها ........؟!
_جان طاها .بگو عزیزم
_فردا صبح بیا مخفیگاه.
_چرا اخه؟اونجا چیکار داری؟
_سوال نپرس فقط بیا .
_اخه توهان خان چی؟به اون می خوای بگی کله سحر کجا می خوای بری؟
_حالا یه کاریش می کنم
_گلیا حق نداری بهش دروغ بگی.
_اگه دروغ نگم چی بگم؟
_گلیا بار اخریه که می گم تو حق نداری به شوهرت دروغ بگی.این کار درست عین خیانت منم نمی خوام بخاطره من رابطه ی شما بد بشه .
_طاها تو داداشم.............
_اره عزیزم .داداشتم .توام خواهر منی ولی توهان ممکنه یه فکر دیگه بکنه .
حالا هم برو شب بهت زنگ می زنم ببینم چی میشه .کاری نداری سفید برفی خانوم؟
خندیدم و گفت:
طاها خیلی دوست دارم اندازه ی خشایار.
_منم دوست دارم سفید برفی .حالا برو .خدافظ
_خدافظ داداش طاها جونم
__________________________

نمی دونستم چیکار باید بکنم
باید می رفتم پیش طاها ولی ...........
توهان چیکار کنم؟
امکان نداره بهش دروغ بگم
ولی اگه راستشم بگم که کارو بدتر می کنم.
ولی ترجیح می دم بهش راستشو بگم اینطوری اگه از من بدشم بیاد بازم من عذاب وجدان ندارم که مخفی کاریم مثل خیانته
اره .راستشو میگم.
بوی لازانیا کل اشپز خونه رو برداشته بود
خداکنه توهان خوشش بیاد .
گلیا خیلی خلی.
وا چرا؟
خوب اگه نیاد چی؟
یعنی ممکنه توهان نیاد خونه؟
پ ن پ .می خوای با اون شاهکارت پاشه بیاد قربون صدقتم بره ؟
بلند داد کشیدم :
نه .حتما میاد
صدای توهان از پشت سرم باعث شد دومتر بپرم هوا:
از تیمارستان در رفتی اره؟
دستمو گذاشتم رو قلبم و گفتم:
چته ؟سکته کردم خوب
لبخند کجی زد و به فر نگاه کرد
بعد اروم رفت سمت اتاقش و گفت:
من میرم بخوابم .عصر بخیر
نه.نباید این فرصت و از دست بدم
اروم صداش کردم :
توهان.........
بدون اینکه برگرده گفت:
بله؟
_ناهار خوردی؟
_نه
_گشنت نیست؟
سرشو برگردوند طرفمو گفت:
دارم از گشنگی تلف میشم
_لازانیا دوست داری؟
اروم پلک زد
لبخندی زدم و گفت:
بیا ناهار بخوریم .مثل دوتا دوست .
برگشت و اروم اومد سمت اشپزخونه
صندلی و کشید کنار و روش نشست
منم نشستم و گفتم :
میشه تا قبل از اینکه غذا حاضر بشه باهات حرف بزنم؟
نفس عمیقی کشید و گفت:
می شنوم
لطفا وسط حرفم جفتک ننداز باشه
بلند خندید .از اون خنده های قشنگش.از اونایی که دوست داشتم چال گونش و ببوسم.
_خنده هات تموم شد؟اجازه دارم حرف بزنم؟
_بفرمایید خانوم
_من نه با شهریار خان دوستم نه باهاش رابطه ای دارم .اون روزم..........
_گلیا.........
_توهان.قول دادی وسط حرفم نپری .بذار حرفمو بزنم بعد هرچی می خوای بگو
با عصبانیت نگام کرد و گفت:
بگو
_اون روز می خواست راجب خودش ,اهو و تو حرف بزنه .اون اخرم تقصیره خودم بود نه ایشون .من ..........من بهش اعتماد دارم .هرچقدرم تو و دیگران ازش بد بگین من بازم به نظرم شهریار خان ادم خوبیه .درسته اشتباه کرده ولی اونم دقیقا اشتباه تورو کرده .اونم عاشق همونی شده که تو عاشقش شده بودی .پس گناه تو و شهریار درست مثل همه.اره درسته من اشتباه کردم .نباید دستشو می گرفتم.کار واقعا بدی کردم.ولی حالا پاش ایستادم .معذرت می خوام
هینطور خیره نگام می کرد
دیگه نمی دونستم باید چی بگم
توهان صورتشو جمع کرد و گفت:
حالا میشه ناهار بخوریم؟خیلی گشنمه
بهش خیره شدم .با لبخند کوچیکی نگام می کرد .
سریع از جام بلند شدم و لازانیا رو از تو فر دراوردم

توهان با اشتها می خورد
کاملا مشخص بود چقدر گشنشه .واییییییییی خدا حتما خوشش اومده که انقدر قشنگ می خوره
با اینکه گشنش بود ولی بازم شیک غذا می خورد .اروم و اهسته
همینطور بهش نگاه می کردم که یه دفعه گفت:
من و نخور غذاتو بخور
غذا پرید تو گلوم
همینطور سرفه می کردم .برام یه لیوان اب ریخت و داد دستم
اب و سر کشیدم
با لبخند نگام کرد و گفت:
عادت داری لقمه های دیگران و بشموری؟اخه دختر خوب اینطوری که تو به ادم نگاه می کنی غذا از گلوم پایین نمیره که
سرم و انداختم پایین.ای الهی بمیری گلیا .هی باید خودتو جلو این ضایه کنی؟
خندید و دوباره مشغول خوردن شد
حالا وقتش بود.باید قضیه ی طاها رو بهش می گفتم
_توهان....؟
_بله ؟
_من فردا صبح ساعت 5 یا 6 می خوام برم یه جایی
چنگالی که دستش بود و گذاشت کنار بشقابش و بهم خیره شد
نمی فهمیدم چشه .ناراحته؟عصبانیه؟مثل یه مجسمه بهم خیره شده بود
دوباره گفتم:
میرم پهلو یکی از دوستام
همینطور که بهم زل زده بود گفت:
کله سحر میری پیش یکی از دوستات؟
_اره
_اها .میگم احتمالا اول اسم دوستت «ش»نیست؟
فهمیدم منظورش شهریار .ای خدا این چرا انقدر شکاکه؟
با عصبانیت کنم:
نخیر نیست
_چه جالب.
اهههههه فکر میکنه دروغ میگم .با صدای عصبی گفتم :
دوستم که میرم پیشش طاهاست
چشماشو ریز کرد .یهو شروع کرد به دست زدن .
وا خله ها.این چرا اینطوری می کنه؟
خنده ی عصبی کرد و گفت:
بابا ماشالله تو اخرشی دیگه .جلوی مثلا شوهرش داره میگه می خوام برم پهلو دوست پسرم.
جیغ کشیدم :
هااااااااا؟دوست پسر؟
از جاش بلند شد و رفت سمت در بیرون
داد کشیدم :
ده اخه الاغ اگه من می خواستم برم پهلو دوست پسرم که نمی اومدم به تو بگم .طاها همون پسرست که شب عروسی بغلش کردم .بهم می گفت سفید برفی.دوست من و خشایاره.مثل برادرم می مونه
برگشت.نگاهش باز ترسناک شده بود
با قدمای بلند خودشو رسوند بهم
تقریبا خودشو چسبونده بود به من ولی از جا تکون نخوردم
همینطور تو چشماش نگاه می کرد
چشمای نقره ایش از عصبانیت برق می زد
گرمای نفساش می خورد به صورتم و باعث میشد مورمورم بشه
چونمو گرفت تو دستش و محکم فشار داد و گفت:
فکر می کنی من خرم ؟اره؟
چرا فکر کردی می تونی با یه ناهار خرم کنی؟
بچه جون با کی داری بازی می کنی؟با کسی که یه زمانی عاشق بوده .من تمام این دروغات و از حفظم.ها؟چیه؟فکر کردی انقدر خرم ؟
همینطور بهش خیره شده بودم و داد کشیدم:
اره خری.خری که راست و دروغ و از هم تشخیص نمی دی.خری که منم مثل اون زن عوضیت می بینی.خری که فکر می کنی با داشتن این حلقه تو دستم می رم دنبال یه مرد دیگه.
اره شوهرم نیستی.ولی به قول خودت اسمم تو شناسنامته.همون اسم حرمت داره .من اون قدر نفهم نیستم که این حرمت و بشکنم
طاها همیشه مثل خشایار بوده برام .برام مهم نیست باور می کنی یا نه .من حقیقت و گفتم.هرجور می خوای فکر کن.
سرمو کشیدم کنار و از کنارش گذشتم .
دم در اتاقم ایستادم و قبل از اینکه وارد اتاقم بشم گفتم:
ناهارم نوش جانت.فقط می خواستم بهت حالی کنم من اون ادمی که فکر میکنی نیستم.
در اتاق و کوبیدم و رو تختم نشستم

به ساعتم نگاه کردم .دقیقا پنج و نیم بود .
از بس عصبانی بودم فقط دو ساعت خوابیده بودم
نمی دونستم چیکار باید بکنم.
می دونستم اگه توهان و راضی نکنم که طاها فقط برادرمه به شکی که داشت دامن می زنم .حالا موندم چه غلطی باید بکنم
دوباره جلو ایینه ایستادم .پالتوی شیری رنگی رو که نرگس برام خریده بود و پوشیده بودم با یه شلوار جین یخی و چکمه های بلندم
حتی همون برق لب ساده ی همیشگی رو هم نزده بودم .اصلا دلم نمی خواست توهان و عصبانی کنم .لباسامم نه کوتاه بود نه تنگ .
شال پشمی سفیدم و سرم کردم و بدون هیچ حرفی رفتم سمت اتاق توهان
جلوی اتاقش ایستادم .دستمو اوردم بالا که در بزنم ولی...........
اگه خواب باشه چی؟
نه بابا .توهان سحر خیزه .سره ساعت 5 بیدار میشه
دلم اشوب بود.واقعا مونده بودم که چیکار کنم.
دستمو بردم بالا و در زدم
به ثانیه نکشید که صدای توهان اومد:
بیا تو .......
اهههههههههه.انگار داره با کلفتش حرف می زنه.بچه پروو
رفتم داخل اتاقش با صدایی که هیجان توش مشخص بود گفتم:
صبح بخیر
بجای اینکه جوابمو بده به سر تا پام نگاه کرد و با خونسردی بهم خیره شد
_میشه لطفا حاضر بشی؟
پرونده ای که دستش بود و انداخت رو میز و گفت:
برای چی باید حاضر بشم؟
_برای اینکه منو برسونی
_بله؟مگه من رانندتم؟
_نخیر.مثلا شوهرمی.خیر سرت وظیفته برسونیم.در ضمن می خوام بیای اونجا که بعدا بهم تهمت نزنی
_من وقت این مسخره بازیارو ندارم.شما هم بهتره برین به قرارتون برسین .یه وقت دیر میکنی طاها خان نگرا میشن.
این دیگه داره حال منو بهم می زنه.دیگه شورشو دراورده .
رفتم سمت کمد اتاقش و یه بولیز سفید با ژاکت قهوه ای و شلوار جین مشکی دراوردم و انداختم رو تخت و با عصبانیت گفتم :
همین الان اینا رو بپوش.من حال ندارم بهم تهمت بزنی.ترجیح می دم بهت بگم کدوم گوری میرم.
حالا زود باش اینارو بپوش
از اتاقش اومدم بیرون و روی مبل نشستم .
اره .کار درست همینه .باید تو اون مخ نداشتش فرو کنم من با هیچ خری دوست نیستم
10 دیقه بعد اومد بیرون .مثل همیشه خوشتیپ ولی نکبت اون لباسایی رو که من گذاشته بودم بیرون و نپوشیده بود
یه بولیز بافتنی ابی پوشیده بود با شلوار پارچه ای مشکی و کفشای اسپرت سفید
سوئیچش دستش بود .کاملا مشخص بود دوست داره بره و ببینه من می خوام کجا برم
بدون هیچ حرفی رفتم سمت در
جلوی پرادو ایستادم و دستمو دراز کردم
توهان با تعجب نگام کرد و گفت :
ها ؟چیه؟چذا مثل گداها دستتو دراز کردی؟
_سوئیچ و بده.
_چی؟می خوای رانندگی کنی؟
_اگه مشکلی نداره بله
_برو بابا من هنوز جوونم نمی خوام به این زودیا بمیرم
_اخه ..........تو که راه و بلد نیستی .بده به من
_سوئیچ و گذاشت تو دستمو گفت :
گلیا مرگ من مثل ادم رانندگی کنیا .حال و حوصله بیمارستان ندارم
_برو بابا
...................
1 ساعت تو راه بودیم تا بالاخره رسیدیم
مخفیگاه من و خشایار و طاها که البته یه خرابه ی خیلی باحال بود
بیرون از شهر بود .با کمک خشایار و طاها یه کوچولو درستش کرده بودیم ولی بازم خرابه به حساب می اومد.از وقتی بچه بودیم این جا مخفیگاهمون بود
با توهان رفتیم سمت مخفیگاه که توهان پرسید:
اینجا دیگه کجاست؟
_فقط دنبالم بیا
اروم رفتیم تو خرابه .طاها رو بلند صدا زدم:
طاها................طاها ....کجایی؟
_سلام عرض شد
سریع برگشتم وطاها جلوی خرابه ایستاده بود و به توهان خیره شده بود.
به ارومی گفت:
به به اقا توهان.خیلی خوش اومدین.فکر نمی کردم شماهم بیاین وگرنه براتون گاوی گوسفندی چیزی قوربونی می کردم.
خیلی عادی باهم دست دادن

توهان رو کرد به من و با ناراحتی که نمی فهمیدم از چیه گفت:
گلیا من سرم خیلی درد میکنه.عصرم عمل دارم .میرم تو ماشین دراز بکشم
بعد رو طاها کرد و گفت:
از دیدنتون خوشحال شدم.ببخشید .حالم زیاد خوب
طاها با مهربونی جواب داد:
خواهش می کنم .برید.راحت باشید.
توهان با یه ببخشید از خرابه ها رفت بیرون
وا این که خوب بود.اصلا به من چه؟شونه هامو بالا انداختم و برگشتم سمت طاها
می خواستم برم بغلش کنم که یهو خودشو کشید عقب و با اشاره بهم فهموند که نرم
با تعجب بهش نگاه کردم
بعد از 10 دیقه گفت:
عجب شوهر حسودی داریا
_وا.چرا؟
_واقعا نفهمیدی 10 دیقه پشت اون دیوار ایستاده بود که ببین منو بغل می کنی یا نه؟
_دروغ میگی؟واقعا توهان .......
_اره بابا .چقدرم از دیدنم خوشحال شده .
_حتما خوشحال شده که گفته دیگه
_گلیا تو خری یا خودتو زدی به خریت؟اخمشو ندیدی؟فک منقبض شدشو ؟رگ های گردنشو ؟واقعا ندیدی؟
_نه والا
_خدایا غلط کردم گفتم یکی مثل این برا من پیدا بشه.اخه زن انقدر بی خیال؟
با مشت کوبیدم رو بازوشو گفتم:
گمشو ببینم
_من واقعا شرمنده ام .ببخشید مزاحم شدم.من گم شدم میشه بگین پاسگاه پلیس کجاست؟
بلند خندیدم و گفتم:
دیوونه ی زنجیری
باهم نشستیم روی زمین
به صورت قشنگش نگاه کردم
مردونه و جذاب
چشمای مشکی درشت و کشیده با مژه های بلند و پر
دماغ صاف و کشیده که بر اثر برخورد با توپ بسکتبال یه خورده کج شده بود
لب های نازک و کوچولو
_هوییییییییییییییی
_چته؟مگه داری با گاوت حرف می زنی که هوی می کنی؟
_بابا یه ذره حیا هم خوب چیزیه والا.5 روزم از اذرواجت نگذشته چشمت منو گرفته؟اره؟
_طاها قرص توهم زدی؟یا مثلا قرص اعتماد به نفس؟
خندید و گفت:
شوخی کردم.خوب؟
_خوب به جمالت
_نه منظورم اینه که براچی گفتی بیام اینجا
یهو جدی شدم .باید می فهمیدم تو دل طاها چی می گذره .اون داداشم بود همیشه همه چیزشو بهم می گفت .پس الانم باید بگه
_طاها؟
_جان؟
_می خوام ازت یه سوالایی بپرسم.
_من امادم قربان
_طاها من خواهرتم مگه نه؟
_اره عزیز دلم تو خواهرمی
_طاها تابحال عاشق شدی؟
یه دفعه لبخند رو لبش خشک شد .
_برا چی همچین سوالی می پرسی؟
_چون خواهرتم دلم می خواد داداشم انقدر بهم اعتماد داشته باشه که راز دلش و بهم بگه
_داداشت به تو اعتماد داره.به خودش اعتماد نداره .داداشت یه خره به تمام معناست.یه خره عوضی که عاشق .....عاشق یه زن......
دیگه حرف نزد .
صورتش گرفتم تو دستم .چشمای قشنگش خیس بود
_بگو طاها.بگو...........عاشق کی؟عاشق کی شدی که اینطوریت کرده؟عاشق کی شدی که دیوونت کرده؟

خودشو کشید کنارو گفت :
بس کن گلیا.بس کن.من نباید بهش فکر کنم .نباید
_چرا؟اون عاشقت نیست
_گلیا ازت خواهش می کنم بس کن
_بهم بگو .بگو .اون زن عاشقت نیست؟
داد کشید:
اون زن لعنتی صاحب داره.اون .........اون مال یه ادم دیگست
خشکم زد.باورم نمی شد
یعنی طاها عاشق یه زن متاهل ؟وای نه
دستاشو گذاشت رو صورتش .
به خودش بدو بیراه می گفت:
احمق بیشعور .کثافت عوضی.برا چی زر زر کردی؟
نمی تونستم تحمل کنم که ناراحت باشه
صداش کردم :
طاها .طاها جونی.داداشی .منو نگاه کن
برگشت طرفم
سرشو انداخت پایین.انگار خجالت می کشید بهم نگاه کنه.
دولاره صداش کردم:
طاها؟داداش جونم.نمی خوای خواهرتو نگاه کنی؟
سرشو گرفت بالا
باورم نمی شد ........این.....این طاها بود که داشت گریه می کرد .
رفتم جلوش .دستمو دراز کردم و اشکای رو گونش و پاک کردم
دستامو گرفت
برد سمت لباش و بوسیدشون و گفت:
خواهری جونم.گل گلی جونم.خانوم کوچولو.سفید برفی شیطون .قول بده به هیچ کس هیچی نگی.به هیچ کس.
_حتی به خشایار ؟
_حتی به خشایار.گلیا این یه رازه بین من و تو .
_باشه داداشی.ولی .....ولی طاها بهم بگو عاشق کی هستی.
سرشو تکون داد و گفتم:
نه .........نباید بگم..........اگه بگم ازم متنفر میشی.
_چرا؟چرا باید ازت متنفر شم؟
_گلیا برو .برو شوهرت منتظرته .برو .فقط دعا کن.دعا کن فکرش از ذهن و قلبم بره بیرون .دعا کن بهش فکر نکنم.دعا کن به ناموس یکی دیگه نگاه نکنم
حالا هم برو .فقط برو
می دونستم می خواد تنها باشه .
دستمو براش تکون دادم و گفتم:
داداشی یادت باشه من همیشه هواتو دارم .خداحافظ
لبخندی زد و سرشو انداخت پایین
رفتم تو ماشین
توهان خواب بود .چقدر قشنگ می خوابید.عین بچه ها .پا ک و معصوم .
چی میشد تو عاشقم بودی منم عاشقت بودم؟چی میشد یه زن و شوهر واقعی می بودیم؟
ناخوداگاه سرم رفت جلو .دلم می خواست لباشو ببوسم ولی هنوز اون قدر خل نشده بودم
سرمو دوباره بردم عقب
ولی ........داشتم دیوونه می شدم
دوباره رو صورتش خم شدم
سرمو بردم نزدیک لباش..........اروم و کوتاه کنار لباش و بوسیدم و دوباره برگشتم سره جام
حس می کردم اروم شده .به توهان خیره شدم.نفس عمیقی کشیدم و راه افتادم

رسیدیم در خونه.
توی پارکینگ ماشین و پارک کردم .می خواستم برم بیرون
که یادم افتاد توهان خوابه
اروم صداش کردم:
توهان......
سریع بیدار شد
وا چه خوابش سبکه.
همینطور بهش نگاه می کردم که یهو خم شد و گوشه ی لبم و بوسید
یه دیقه کپ کردم .
توهان خیلی شاد و سرحال از ماشیت پیاده شد و رفت داخل خونه
همینطور به روبروم خیره مونده بودم
یه دفعه به خودم اومدم و با عصبانیت گفتم:
عوضی.براچی منو بوسید
با خشم رفتم تو خونه به مبل تکیه داده بود و منو نگاه می کرد
رفتم جلوش و داد زدم:
به چه حقی منو بوسیدی عوضی؟
خیلی خونسرد و اروم گفت:
هرچی عوض داره گله نداره.منم به همون حقی که تو منو بوسیدی بوسیدمت
خشک شدم
این .........این از کجا فهمید من ...........
خنده ی بلندی کرد و رفت سمت اتاقش و گفتم:
گلیا یادت باشه اگه یه وقت خواستی یه اقایی رو ببوسی اول مطمئن شو کاملا خوابه .اها و در ضمن مطمئن شو خوابش سنگینه.
دوباره بلند خندید و رفت تو اتاقش
یعنی دلم می خواست سرمو بکوبم تو دیوار
نه نه اول سره توهان می گرفتم با گوشت کوب له می کردم بعد سره خودمو می زدم تو دیوار
خدایااااااااااااااااااااا ااا.یعنی بدبخت تر و احمق تر از من جایی پیدا میشه؟
دلم می خواست خودمو دار بزنم
با حرص رفتم تو اتاقم و در با شدت کوبیدم بهم
رو تختم افتادم و سرمو گرفتم بین دستام
یهو توهان یادم رفت صورت مردونه ی طاها اومد جلو چشمم
یه پسر خوشتیپ و خوشگل با وضع مالی متوسط.استاد دانشگاه بود .فوق لیسانس روانشناسی داشت.
راست می گفت.دانشجو های دخترش براش سرو دست می شکستن
یهو خم شدم .نکنه طاها عاشق.............عاشق من ؟
نه .یا خدا نه

نه .نباید اینطوری باشه نباید طاها عاشق من باشه .نه .یا خدا خودت کاری کن که فکر اون زن از سرش بره بیرون چه من باشم چه هرکس دیگه ای
سرمو گرفتم بین دستام .حالم بد بود.احتیاج به یه شادی داشتم .به یه خوشحالی.به یه خبر خوب .
یهو صدای در اومد . از جام بلند شدم و رفتم تو سالن .ساعت 8 صبح بود .یعنی کی می تونست باشه؟!
رفتم سمت ایفون .یه اقایی بود .همسن و سال توهان بود
تا می خواستم بگم کیه
توهان اومد تو سالن و با دست بهم اشاره کرد که جواب ندم
گوشیو اروم گذاشتم سره جاشو گفتم:
چرا جواب ندم؟
اومد طرف ایفون و گفت :
چون دوسته منه .
_خوب باشه .منم میام ازش پذیرایی می کنم و میرم.
چشم غره ی وحشتناکی بهم رفت و بلند گفت:
پاشو برو تو اتاقت تا نگفتمم بیرون نیا.
_وا.براچی؟
داد کشید:
پاشو برو دیگه .حتما باید بزنمت تا بفهمی چی میگم؟
از تعجب خشکم زده بود .این که تا دو دیقه پیش حالش بد بود .
بغض کردم .نه به یه ساعت پیشش که بوسیدتم نه به الان که داره سرم داد میزنه
دوباره داد کشید:
ده برو دیگه
نباید جلوش گریه می کردم
سریع رفتم سمت اتاقم و رو تختم افتادم
برای این که جیغ نزنم با مشت های محکم بالشتمو می زدم
داغی اشکام و رو گونه هام حس می کردم
بالاخره که خسته شدم
بالشت و بغل کردم و به هق هق افتادم .
بیشعور.براچی سرم داد کشید؟
من که کاریش نداشتم
از خداشم باشه من از دوستش پذیرایی کنم
دوباره اون صدای لعنتی بلند شد.
تو ؟!گلیا بس کن .خودت می دون چرا توهان نمی خواست تو جلو دوستش بیای
من از کجا باید بدونم؟
گلیا؟من و خر فرض کردی یا خودتو؟تو خوب می دونی که توهان شرمش میاد تورو به عنوان زنش معرفی کنه
خفه شو.مگه من چمه؟از خداشم هست
گلیا یه نگاه به خودت بنداز.یه نگاه به توهان بنداز .فرقی نمی بینی؟
یعنی چی؟
گلیا تو انگار یادت رفته کی هستی.تو بچه ی یه معتاد الکلی که معلوم نیست
........
خفه شو .ازت خواهش می کنم خفه شو
مگه دروغ میگم.گلیا خونه ی توهان تو زعفرانیست خونه ی تو کجاست؟بابای اون یکی از دکترای معروف ایران بابای تو کیه؟لباسایی که توهان می پوشه همه از بهترین مارکای دنیاست لباسای تو چی؟اون تو امریکا درس خونده تو کجا درس خوندی؟اون تو یه خونه ی 1000 متری زندگی کرده تو کجا زندگی می کردی؟اون هرشب صد نوع غذا جلوش بوده تو بغیر از نون و پنیر چیزه دیگه ای می خوردی؟
ناله کردم:
خفه شو.تروخدا ساکت شو
گلیا سره خودتو شیره نمال.تو عکس اهو رو دیدی.تو کجا و اون کجا؟
لباسای اون کجا و تو کجا؟عشوه های اون کجا و تو کجا؟و از همه مهمتر خوشگلیه اون کجا و قیافه ی تو کجا؟
داری به چی دل می بندی گلیا؟به مردی که می دونی ماله تو نیست؟
نکنه واقعا فکر کردی سفید برفی هستی؟
یه سفید برفیه خوشبخت که قراره شاهزاده بیاد دنبالش و ببوستش ؟اون شاهزاده هم توهان اره؟
صدای خنده های بلندی تو سرم می پیچید .
هق هقم بلندو بلند تر میشد.
در اتاقم یه دفعه باز شد.

وهان بود
نمی خواستم گریه کنم ولی نمی تونستم
سریع اومد جلوم .ترسیده بود .انگار فکر کرده بود اتفاقی برام افتاده
داد کشید :
چته ؟چی شده ؟چرا گریه میکنی؟
دادش باعث شد بیشتر گریم بگیره
می لرزیدم و گریه می کردم
این دفعه اروم تر گفت:
گلیا؟گلیا جان چته ؟ده لامصب حرف بزن ببینم چه مرگته
صداش استرس داشت .می ترسید چیزیم شده باشه
تنها کلماتی که تونستم بگم چندتا حرف بی معنی بود
می خواستم بگم بغلم کن.می خواستم بگم بگو که اون صدای لعنتی چرت می گفت.می خواستم بهم بگه منم مثل اهو خوشگل و خوبم.می خواستم بگه که از بودن من خجالت نمیکشه
داد کشید :
حرف بزن لعنتی. چت؟کسی اذیتت کرده ؟با کسی حرف زدی؟
_توه.......توهان.......توهان ......
_جانم؟جان توهان؟چی شده خانوم کوچولو ؟چت شده؟
یه نفس عمیق کشیدم .هق هقمو خفه کردم
از جام بلند شدمو داد کشیدم:
از اتاق من برو بیرون
با تعجب نگام می کرد
دوباره داد زدم :
گمشو بیرون
اومد طرفم .خواست بازومو بگیره که جیغ کشیدم:
به من دست نزن.به خدا دستت بهم بخوره خودمو می کشم
اروم گفت:
گلیا ؟گلیا چی شده؟چرا اینطوری شدی؟
_به تو هیچ ربطی نداره .گمشو.برو به دوستت برس .نترس نمیام جلوش که ابروت و ببرم؟
صورتش درهم رفت .دوباره با صدای ارومی گفت:
چی میگی گلیا؟چرا باید ابرومو ببری؟من فقط...........
وسط حرفش پریدم و گفتم:
چیه؟شرمت میشه بگی زنم دختر علی تریاکیه؟شرمت میشه بگی هر یه شب درمیون گشنه می خوابیده؟شرمت میشه بگی .........
داد کشید :
بس کن.این شرو ورا چیه میگی؟
_شرو ور نیست.عین حقیقته.شرمت میشه مگه نه؟خیلی بد میشه اگه دوستات بفهمن زنت تو پایین ترین نقطه ی شهر زندگی می کرده؟برات افت داره بفهمن برای اینکه به داداشش کمک کنه سره کوچه ادامس می فروخته؟شرمت میشه بفهمن بخاطر این که پول نداشتن براش عروسک بخرن خودش با گل و کاه برا خودش عروسک درست می کرده؟
همینطور بهم خیره شده بود.انگار سر در نمی اورد چی میگم
دوباره داد کشیدم:
چیه؟تابحال ادم بدبخت ندیدی؟والا حق داری.حق داری چون همیشه تو سفرتون کباب بوقلمون مرغ بریون و هزار کوفتو زهرماره دیگه بوده.حق داری چون شبا رو بالشت پر قو می خوابیدی .حق داری چون تفریحتون کم کمش رفتن به دبی و ترکیه بوده.ولی من چی؟من که تو کل بچگیم غیر از نون و پنیر هیچی نخوردم .من که بعضی شبا بخاطر این که خشایار یخ نکنه پتومو می نداختم روشو خودم تا صبح می لرزیدم .من که بزرگترین تفریحم این بوده که با بچه های کوچه مون یه قل دو قل بازی کنم .شرمت میشه مگه نه؟
شرمت میشه از دوستات پذیرایی کنم اره؟

اومد جلوم .دستامو گرفت
جیغ کشیدم :
ولم کن.ولم کن عوضی.ازت بدم میاد .ازت بدم میاد
با مشت محکم می کوبوندم تو سینش
همینطور تیستاده بود.انگار منتظر بود خالی بشم
دیگه نا نداشتم.کلی زده بودمش ولی اروم نشده بودم .دستامو انداختم کنار ولی همچنان هق هق می کردم
محکم بغلم کرد .
انقدر محکم که استخونام صدا می داد.
سرمو رو سینش فشار می دادم.
دستشو گذاشت رو سرمو موهامو اروم نوازش کرد
سرمو اورد بالا .به چشماش نگاه کردم .
با این که سرد و خشن بود ولی چشماش .............چشماش پر از مهربونی بود .پر از ارامش.پر از محبت
همینطور بهش نگاه می کردم .اونم همینطور .نگاهشو از رو چشمام برداشت و کل صورتم و بر انداز کرد
به لبام که رسید..........اب دهنشو قورت داد .همینطور به لبام خیره شده بود .نگاهش از رو لبام رفت رو چشمامو دوباره برگشت رو لبام
سرشو اروم اورد نزدیک صورتم
نفس های عمیقشو حس می کردم
ضربان قلبم تند شده بود
بازم بوی عطرش دیوونم کرده بود.
نفساش می خورد به صورتم و باعث می شد اروم بلرزم
فاصله ها کم تر شد............
بهم نزدیک تر شد...............
به خودش فشارم داد............
دستشو رو گودی کمرم گذاشت و به خودش نزدیکم کرد.............
سرشو اروم کج کرد.............
فاصله به صفر رسید...............
............................
لباش رو لبام بود .به قدری داغ بودن که احساس می کردم لبام داره اتیش میگیره
دستای سردمو تو دستای گرمش گرفت و لبامو اروم بوسید.................
________________________________

احساس می کردم قلبم داره از جاش کنده میشه
یه حس خاصی داشتم .یه حس خوب و بد
اگه خجالت نمی کشیدم دستامو دور کمر توهان حلقه می کردم و منم همراهیش می کردم
صدای نفسای بلند خودمو می شنیدم
توهان اروم عقب کشید
به چشمام نگاه کرد .انگار داشت می گفت معذرت می خوام
اروم سرشو اورد دم گوشم و با صدای گرفته ای گفت:
من اگه گفتم نیا جلوی دوستم برای این بود که کیان اختیار چشماشو نداره .یهو دیدی زل زده بهت.منم که می دونی قاطی کنم هیچی نمی تونه جلومو بگیره .نمی خواستم باهاش دعوا کنم .همین
اروم لاله ی گوشمو بوسید و از اتاق رفت بیرون
صداش از پشت در اومد:
گلیا اگه کاری کردم که باعث شده ناراحت بشی معذرت می خوام.
فهمیدم منظورش بوسه ای که هنوزم جاش لبامو می سوزوند
روی تخت نشستم .
ولی مگه من ناراحت بود ؟
نه اصلا .من از بوسه ی توهان لذت برده بودم .دستمو کشیدم رو لبام
هنوزم داغی لبای توهان روش بود .
همیشه دوست داشتم اولین کسی که لبامو می بوسه عشقم باشه .
ولی...............
مگه توهان عشقمه؟
نه نیست...............
نه نه ....................هست
تو ایینه یه خودم نگاه کردم .
اگه توهان عشقم نیست براچی وقتی من و بوسید هلش ندادم ؟
براچی از بوسه اش لذت بردم؟
براچی............
سرمو تکون دادم.توهان مال من نبود .هیچوقتم مال من نمی شد
اون قلبش جایی برای من نداره.اره .منم عاشقش نیستم یه وابستگیه بچگانه ست .
من نباید بخاطر کسی مثل توهان غرورمو می شکستم .
اره .این درسته .به خودم تو ایینه لبخندی زدم و دوباره رو تختم خوابیدم .
..........................
به کمر پیچ و تابی دادم و از جام بلند شدم .چشمامو مالیدم و اروم از اتاق رفتم بیرون
هوا تاریک بود .فقط نور اباژور توی راهرو روشن بود
به ساعتم نگاه کردم .سه ی نصفه شب بود
خدا براچی من و خرس قطبی نیا فریده؟من در تعجبم
از ساعت 9 صبح تا همین الان یه کله خوابیدم .ماشاالله.
پاورچین پاورچین رفتم سمت اشپزخونه .
چراغ و روشن کردم و رفتم سمت یخچال
یه بطری اب بیرون اوردم و یه نفس سر کشیدم
دلم از گشنگی ضعف می رفت
هوس کتلت کرده بودم .وایییییی کتلتای نرگس عالی بودن .
نرگس..........!چقدر دلم برای نرگس و خشایار تنگ شده
فکر اینکه قراره عمه بشم لبخند گشادی اورد رو صورتم
دستمو گذاشتم رو شکمم .چقدر دلم می خواست این حسو تجربه کنم ولی............
بیخیال بابا
یه بسته کیک از توی کابینت برداشتم و نشتم پشت میز .با ولع کیک و می خوردم و.چقدر گشنم بود .اخ خدا شکرت
یه دفعه صدای در حیاط اومد
یه متر از جام پریدم .قلبم دیوانه وار می کوبید
نکنه دزد اومده؟

خودمو چسبوندم به کابینت
واقعا داشتم از ترس سکته می کردم .
به دورو برم نگاه کردم که یه وسیله ای برای دفاع از خودم گیر بیارم .ولی هیچی نبود
یهو یاده توهان افتادم .توهان مگه خونه نیست؟
خدا جون خودت کمکم کن
صدای در سالن و شنیدم .
صدای قدم های محکم یه ادم .احتمالا مرد بود .
یا خدا .نکنه بلایی سرم بیاره .اونوقت من بیچاره میشم
صدای قدم هاش هر لحظه بهم نزدیک تر میشد
خودمو اماده کرده بودم که با تمام توانم جیغ بکشم
چشمامو بستم .واقعا وحشت کرده بودم
یهو احساس کردم یکی صورتم و لمس کرد
هرچی قدرت داشتم ریختم تو صدام و جیغ کشیدم
یه دفعه برق روشن شد
توهان با چشمای نگران بهم نگاه می کرد
صورتم و گرفت تو دستش و سعی می کرد ارومم کنه:
هیششششش اروم باش گلیا.گلیا نترس .گلیا منم .توهانم.گلیا اروم باشه
نمی تونستم جلوی خودمو بگیرم
همینطور جیغ می کشیدم
یهو لباش و گذاشت رو لبام .برای دومین بار بوسیدتم
صدام تو گلوم خفه شد
اروم رفت عقب
نفس نفس می زدم .گلوم درد گرفته بود .دستمو گذاشتم رو قلبم .احساس می کردم همین الان می ایسته
دستاشو گذاشت دور سرم و موهام عقب داد و گفت:
هیششششششش هیچی نیست .اروم باش.منم .توهانم .
سرمو گذاشت رو سینش و فشارم داد
از خداخواسته رفتم تو بغلش .واقعا الان بهش احتیاج داشتم
غرورم برام مهم نبود .فقط این مهم بود که الان به توهان احتیاج دارم
گریم نگرفته بود ولی هق هق می کردم
با صدای بلندی گفتم:
براچی اینطوری اومدی خونه ؟نمیگی من سکته می کنم ؟نمیگی از ترس می میرم ؟اصلا این وقت شب کجا بودی ؟
_ببخشید عزیزم.فکر کردم خوابی .صبح که توخوابیدی بهت یه ارام بخش زدم.
احتیاج به استراحت داشتی.
فکر نمی کردم حالاحالاها بیدار شی.
صبح که بهت گفتم .عمل داشتم .عملمم خیلی طولانی بود . تا همین 1 ساعت پیش تو بیمارستان بودم .حال مریض خیلی بد بود
اروم ازش جدا شدم .سرمو انداختم پایین
واقعا نمی تونستم بهش نگاه کنم
ازش خجالت می کشیدم
اون دو دفعه من و بوسیده بود .نمی دونم باز با چه رویی رفتم بغلش.
دستشو گذاشت زیره چونم و سرمو اورد بالا
لبخند مهربونی زد .
خستگی از صورتش می بارید .معلوم بود که عمل خیلی سختی داشته
با همون لبخند گفت:
خوب گل گلی خانوم یه چایی به ما میدی؟به خدا دارم از خستگی می میرم
با صدای خش دارو ارومی گفتم:
اره .برو تو اتاقت برات میارم
_مرسی جوجو کوچولو
بهش لبخندی زدم .
اروم رفت سمت اتاقش
تازه به تیپش دقت کردم
یه کت و شلوار طوسیه براق پوشیده بود با کروات خاکستری
خیلی بهش می اومد
یبخند ارومی زدم و رفتم تا چایی دم کنم

فنجون چایی رو توی سینی گذاشتم و رفتم سمت اتاق توهان
در زدم
جواب نداد
اروم درو باز کردم و رفتم تو اتاقش .رو تختش خوابیده بود
با همون لباسا .یه پرونده رو سینش افتاده بود
معلوم بود داشت پرونده رو می خونده
اروم برگای لای پرونده رو برداشتم و لای پوشش گذاشتم و روی میز انداختمشون
کروات توهانو به سختی از گردنش باز کردم .اروم لحاف و روش کشیدم و از اتاق اومدم بیرون .
روی مبل نشستم و چایی رو خوردم.به در اتاق توهان خیره شدم .خیلی دلم می خواست برم و یه بار دیگه توهان و نگاه کنم
موقع خواب خیلی بانمک میشد
نمی تونستم جلوی خودمو بگیرم .سریع پاشدم و اروم رفتم تو اتاقش
کنار تختش نشستم و به صورتش نگاه کردم
اروم دستمو بردم طرف صورتشو با پشت دست نوازشش کردم
سریع دستمو کشیدم عقب .نمی خواستم بیدار بشه
به دورو بر اتاق نگاه کردم
اتاق خوشگلی داشت
اروم از جام پاشدم .اگه به من فضول بود که کشو هاشم می گشتم
برای اینکه فضولیم گل نکنه سریع از اتاق اومدم بیرون
..........
نیم ساعت بود نشسته بودم رو مبل .حوصله ام سر رفته بود
ای لعنت به این شانس.خوابمم نمی اومد.
توجه هم به نه راهرو جلب شد
تابحال اونجا نرفته بودم .یعنی به نظرم اونجا یه محوطه ی ممنوعه بود
توهان با نگاهش بهم هشدار داده بود اونجا نرم .
داشتم دیوونه میشدم.هرجوری شده باید می رفتم و می دیدم اونجا چه خبره
اروم از جام بلند شدم
از دم اتاق توهان گذشتم .
راهروی کوتاهی بود
اخر راهرو یه پلکان بود. از پله ها پایین رفتم
تهش می خورد به یه در .اروم درو باز کردم
تاریک تاریک بود .ترسیده بودم .مثل خونه ی ارواح بود
اروم چراغ و روشن کردم .
وای................از چیزی که جلو روم دیدم تعجب کردم .
مثل یه انباری بود .
یه انباری پر از عکسای بزرگ از اهو
رو تمام دیوارای اتاق عکس اهو چسبیده بود .
پوزخند تلخی زدم .خوشبحال اهو .چقدر توهان دوسش داشته .
احتمالا قبلا تمام ان عکسا به درو دیوار خونه وصل بوده
به یکی از عکسا خیره شدم .جذابیت اهو واقعا نفس گیر بود
به قول تارا یه اهوی واقعی بود
مخصوصا چشماش .چشمای کشیده و خمار میشی.واقعا من که زن بودمو تحریک می کرد چه برسه به شهریار و توهان و............
نمی دونم چرا بغضم گرفته بود.من حتی انگشت کوچیکه ی اهو هم نمیشدم .
سریع از اتاق اومد بیرون و از پله ها اومدم بالا
رفتم تو اتاقم .
رو تختم دراز کشیدم .نباید گریه می کردم .نباید .
اصلا اهو به من چه؟من و سننه؟
جلو ایینه نشستم .دلم برا شعرای فروغ تنگ شده بود
سرمو رو میز گذاشتم و اروم زمزمه کردم:

در دو چشمش گناه می خنديد
بر رخش نور ماه می خنديد
در گذرگاه آن لبان خموش
شعله ئی بی پناه می خنديد
شرمناك و پر از نيازی گنگ
با نگاهی كه رنگ مستی داشت
در دو چشمش نگاه كردم و گفت:
بايد از عشق حاصلی برداشت

سايه ئی روی سايه ئی خم شد
در نهانگاه رازپرور شب
نفسی روی گونه ئی لغزيد
بوسه ئی شعله زد ميان دو لب
چقدر شعرش به حال الان می خورد.
بوسه توهان............
وای خدا دارم دیوونه میشم

یه قطره اشک از چشمم ریخت
هروقت به فروغ و شعراش فکر می کردم احساساتی می شدم
صدای موبایلم باعث شد از جام بلند شم
سریع گوشیمو از روی تخت برداشتم .طاها بود .
نوشته بود :
سلام سفید برفی .بیداری؟
جواب دادم:
به به اقا طاهای گل .بله که بیدارم
_چطوری دختر؟
_خوببببببب
_از این خوبی که تو نوشتی معلومه امشب خیلی بهت خوش گذشته ها!!!!!!!!!
_طاها دستم بهت برسه خفت می کنم
_برو بچه برو بگو بزرگترت بیاد
_طاها قهر می کنم هااااااا.!!!!!!!!!!!!
می دونستم طاها رو قهر کردن من حساس .یه بار وقتی بچه بودیم باهاش قهر کردم بعد یه هفته به غلط کردن افتاده بود
سریع جواب داد:
_نه نه ببخشید.اشتباه کردم .شما خودت سروری بانو
لبخندی که رو لبم نشسته بود یه دفعه خشک شد
بازم اون عذاب وجدان لعنتی اومد سراغم
قبلا مطمئن بودم طاها درست عین داداشمه ولی الان.............
الان حس می کنم اون من و دوست داره .همین که باهاش حرف می زدم باعث می شد احساس خیانت بکنم.خیانت به توهان..............
طاها نوشت:
چی شد بانو؟بنده رو عفو کردین؟
_طاها ؟
_جان طاها عزیزم؟
_طاها زنی که عاشقشی کیه؟
ده دیقه جواب نداد .فهمیدم عصبی شده .
بعد از یه ربع گفت:
گلیا بس کن .من خرم .من نمی فهمم .توام هی می خوای یادم بیاری ؟
بابا به خدا به پیر به پیغمبر قسم از خودم متنفرم .متنفرم که به یه زن صاحاب دار چشم دارم .به کسی که ادعا می کنم عین..........
بس کن گلیا.بس کن
دیگه مطمئن شده بودم اون زن منم .یعنی طاها منو دوست داشت.وای خدا .نه
هیچ جوابی نداشتم که بدم.
دوباره طاها گفت:
گلیا حالم بده .میرم بخوابم .شب بخیر
_شب بخیر
گوشیو انداختم کنارم .سرمو بین دستام گرفتم .داشتم دیوونه می شدم .خدایا کاش فکرم اشتباه باشه .کاش .........
............
چشمامو باز کردم .
ماشاالله خرس قطبی ام رد کردم .دوباره خوابیده بودم
از جام بلند شدم .حداقل خوبیش این بود که خیلی سرحال بودم.
دستمو بردم لای موهام و مرتبشون کردم .
از اتاق اومدم بیرون یه راست رفتم سمت اشپرخونه .داشتم از گشنگی می مردم.
توهان پشت میز ناهار خوری نشسته بود .تا منو دید لبخندی زد و گفت:
سلام .صبح بخیر
خمیازه ای کشیدم و با صدای خواب الودی گفتم:
صبح........بخیر
_ببخشید که دیشب خوابم برد .خیلی خسته بودم
دوباره یه خمیازه کشیدم و دستمو به علامت باشه تکون دادم
_چایی می خوری؟
سرمو به علامت اره تکون دادم
_گلیا می دونستی شکل موش کور شدی؟
بدون اینکه بفهمم چی میگه سرمو تکون دادم
یه دفعه صدای قهقهه ی توهان بلند شد
تازه فهمیدم چی گفته .چشمام و سریع باز کردم و عصبانیت گفتم :
زهرمار.رو اب بخندی .سره تخته بشورنت الهی
یه قلپ از چاییشو خورد و گفت:
حذرص نخور گل گلی خانوم .پوستت چروک میشه
_دیوونهههههههههههه
:چاکری
هردوتامون خندیدم
یه چایی برای خودم ریختمو نشستم پشت میز
بعد از 10 دیقه توهان گفت:
راستی گلیا برا شب حاضر شو.قراره بریم خونه خشایار اینا .اذی جون اینا هم میان
_وا؟براچی؟
_برای اینکه پاگشامون کنن .
_اها .
خنده ی ارومی کرد و گفت:
منم الان میرم مطب .تو تا عصر ساعت 5 , 6 حاضر باش
_باشه .برو به سلامت .
کیف سامسونت چرمیشو برداشت و اومد سمتم
روی صورتم خم شدو گونمو بوسیدو گفت:
خدافظ سفید برفی........

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : sefirbarfi
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 4.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 4.0   از  5 (1 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

آخرین حرف کلمه vtea چیست?