رمان سفید برفی قسمت 10 - اینفو
طالع بینی

رمان سفید برفی قسمت 10

 

برا اخرین بار به خودم توی ایینه نگاه کردم
یه کت دامن سبز پوشیده بودم که کاملا به چشمام می اومد
صندل های پاشنه بلند سفیدمم پام کرده بودم
رژ صورتی خیلی کمرنگ زده بودم با ریمل و سایه ی سفید
واقعا خوشگل شده بودم .
صدای توهان دوباره بلند شد:
دیر شد گلیا .بجنب
_اومدم دیگه .اومدم
مانتومو پوشیدمو رفتم سمت پارکینگ .
توهان کنار پرادو ایستاده بود .
خواستم یه ذره اذیتش کنم .اروم رفتم پشتش ایستادم و داد زدم :
اخ مامان مردمممم
سریع برگشت
تو چشماش استرس بود .
سرمو گرفته بودم عقب و قاه قاه می خندیدم .فکر کردم الان توهانم می خنده
ولی صدای خنده داش نیومد
نکنه ناراحت شده بود ؟سرمو اورد پایین
بهش نگاه کردم .زل زده بود بهم .لبخند کوچیکی کنج لبش بود
ابروهامو دادم بالا .تعجب کرده بودم .چرا اینطوری نگام می کرد .
با تعجب گفتم:
چیه؟ادم ندیدی؟
_اتفاقا ادم دیدم .یه سفید برفیه خوشگل ندیدم
گونه هام داغ شد .برا دومین بار بود که بهم می گفت سفید برفی
همیشه از اینکه اینطوری صدام کنن خوشم می اومد ولی توهان...........
یه جوره خاص می گفت سفید برفی .یه جوری که قلبم تالاپ می اوفتاد تو شکمم.
اروم لبخند زدم
اومد طرفم و دستامو گرفت تو دستاشو گفت:
می دونستی خیلی خوشگل شدی
با صدای ارومی گفتم:
ممنون
اروم به سر تا پام نگاه کرد . برق تحسینی که تو چشماش بود از هر لذتی برام بیشتر بود .دوباره به اندامم نگاه کرد .چند لحظه روی ساق پاهام مکث کرد و دوباره بهم نگاه کرد.
صورتشو اورد جلو .وای نه خدا .اگه این دفعه ببوستم سکته می کردم
لباشو گذاشت کنار لبم .
انگار فهمیده بود اگه لبامو ببوسه غش می کنم
رفت عقب و در و برام باز کردو گفت:
بفرمایید خانوم
اروم نشستم
سریع س.ار ماشین شد و راه افتاد
اروم صداش کردم :
توهان؟
_بله؟
ای کوفت و بله .می مردی بگی جانم .ایشششش بی لیاقت
_میشه یه اهنگ بذارم ؟
_اره.البته که میشه .هرچی می خوای بذار
_ممنون
سی دی رو از توی کیفم دراوردم و گذاشتم توی دستگاه
صدای خواننده بلند شد:

هنوزم واست سواله چرا خوب نمیشه دردم
خیلی مونده تا بفهمی من برات چی کار نکردم
خنده هات دووم ندارن، حس یه آدم نابود
از کجا رفت خنده ای که وقت رفتن رو لبات بود
حالا برگشتی چقدر دیر و چقدر دیر
حالا که سفید شدن موهام، دلم پیر
نمی دونستی بری می میره این عشق، تو بری خونه نفس گیره نفس گیر
حالا برگشتی چقدر دیر و چقدر دیر
حالا که سفید شدن موهام، دلم پیر
نمی دونستی بری می میره این عشق، تو بری خونه نفس گیره نفس گیر
بعد گریه های اون شب من یه حال و روز دیگم
خیلی وقته غصه هامو روبروی آینه میگم
مگه من چقدر صبورم، بذار باورم شه تقدیر
چرا برگشتی دوباره توی این خونه دلگیر
حالا برگشتی چقدر دیر و چقدر دیر
حالا که سفید شدن موهام، دلم پیر
نمی دونستی بری می میره این عشق، تو بری خونه نفس گیره نفس گیر…
عاشق این اهنگ بودم .به حد مرگ دوسش داشتم

سرمو تکیه دادم به پشتی صندلی و اهنگ و زمزمه کردم

به توهان نگاه کردم

خنده ی کجی رو لبش بود.
چشمامو بستم ودوباره شروع به زمزمه ی اهنگ کردم

 

 

 

 

رسیدم دم خونه .واییییی خدا چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود
یه سورنتو ی بنفش که احتمال می دادم برای تارا باشه دم در پارک بود
توهان ماشین و پارک کرد و پیاده شد .درو برام باز کرد .
باهم دیگه رفتیم سمت خونه
توهان زنگ درو زد
صدای نرگس از پشت ایفون اومد :
کیه؟
_مهمون نمی خوای صاحب خونه؟
نرگس بلند داد زد:
خشایار اشغالیه بیا برو اشغالارو بهش بده
من و توهان از خنده ریسه رفتیم
صدای خشایارو شنیدم:
نرگس اذیتشون نکن درو باز کن .هوا سرده سرما می خورن
نرگس بلند خندید و گفت:
بیاین بالا .درو برامون باز کرد
رفتیم تو
یه دفعه یه گله ادم ریختن تو حیاط و شروع کردن به دست زدن
اوووووووووو انگار اومده بودن عروسی .خوبه بابا .
سرمو این ور اون ور کردم الان هیچکس جز داداشم برام مهم نبود
نرگس داد زد :
گلیا اونی که دنبالش می گردی پشت سرمه
به خشایار خیره شدم
چقد دلم براش تنگ شده بود .
دویدم سمتش و خودمو انداختم تو بغلش .بغضم گرفته بود اگه یه روز خشایار نبود من می مردم
محکم بغلم کرده بود و به خودش فشارم می داد
بعد از 10 دیقه از بغلش اومدم بیرون و گفتم:
دلم برات تنگ شده بود داداشی .
_منم همینطور کوچولو
دوباره دست زدن شروع شد به دورو برم نگاه کردم
تنها کسایی که به نظرم اونجا اضافه می اومدن
عمو و زن عمو ی توهان بودن با دخترشون .شهریار نیومده بود .
تارا اومد سمتمو با لحن دلخوری گفت:
تحویل نمی گیری زن داداش؟!!!!!!
با مشت زدم تو بازوشو گفتم:
برو بابا دیوونه .
بعد محکم بغلش کردم و گفتم :
دلم برات تنگ شده بود .
_اره جون عمت .تو گفتی منم باور کردم
همنیطور اذز جون و بابایی و نرگس بغل کردم تا بالاخره به عموی توهان رسیدم
توهان با همه خوش و بش کرد و کنار من ایستاد
عموش مثل دفعه ی اول خیلی گرم باهام سلام علیک کرد
زن عموش که حتی حاضر نشد جواب سلاممو بده .فقط یه سر تکون داد
مونده بود اون دختره ی ..........که مطمئن بودم قراره دوباره به توهان اویزون بشه
اول خیلی سرد با من سلام احوال پرسی کرد بعد رفت سمت توهان و با عشوه و لوندی بهش سلام کرد
توهان حیلی عادی جوابشو داد
شهرزاد بد ضایه شده بود .می خواست یه جوری ماست مالیش کنه و بره تو بغل توهان که نتونستم تحمل کنم و خودمو انداختم بینشون و با لحن بدی گفت:
خیلی ممنون که تشریف اوردین خوشحالمون کردین .
بعد دست توهانم و گرفتم و به سمت در خونه کشیدم
ابر وهای توهان بالا رفته بود و لبخند کجی گنار لبش بود
ته دلم گفتم:
زهرمار
..................
یه ربع بودکه نشسته بودیم و حرف می زدیم
یهو زنگ در خورد .
با تعجب پرسیدم :
مگه کسه دبگه ای هم قراره بیاد
خشایار از جاش بلند شد و گفت :
بله .قرار بود بیاد که اومد
در و باز کرد و دوباره نشست

بلند گفتم:
خشایار اخه کی مثلا قرار بود بیاد؟
صدای طاها از پشت سرم بلند شد:
خیلی بی معرفتی گلیا .مثلا منم داداشتما
خنده رو لبم خشکید
مثل همیشه از دیدن طاها خوشحال نشدم .خیلی دلم می خواست الان اینجا نبود .با اینکه واقعا مثل خشایار بود برام ولی دلم نمی خواست اینجا بود .مطمئن بودم اونم منو دوست داره ول نه مثل خواهرش
طاها با همه خوش و بش کرد و اومد سمت توهان
با توهان خیلی گرم و دوستانه دست داد.ولی نه به من دست داد نه بغلم کرد
اینطوری خودمم راحت تر بودم
رفت کنار خشایار نشست شروع کرد به حرف زدن
بعد از 10 دیقه نرگس چایی اورد و به همه تعارف کرد
اذر جون بلند گفت:
بچه ها باید حتما یه مهمونی بیگیرین
توهن اروم پرسید:
ما باید مهمونی بگیریم؟چرا؟
اذر جون پاشو انداخت رو پاش و گفت:
وا.ناسلامتی شما تازه ازدواج کردین .باید برای این ازدواج یه جشنی چیزی بگیرین دیگه .
اذر جون با یه لحن خاصی حرف می زد .انگار اگه ما جشن می گرفتیم یه اتفاق خیلی مهم می افتاد. انگار خیلی هم برای این جشن هیجان داشت
توهان با خنده گفت:
اذی جون باز چه نقشه ای کشیدی؟من که شمارو می شناسم.از مهمونی و جشن زیاد خوشتون نمیاد مگر اینکه دلیل مهمی داشته باشه .حالا این دلیل مهم چیه؟خدا داند
شهرزاد با کلی ژست و عشوه پرید وسط حرفمون و گفت:
واااااااااا.توهاااااااان خوب جشن بگیر دیگه .چی میشه مگه؟کلی ام خوش می گذره
توهان اروم زیره لب طوری که فقط من بشنوم گفت:
مطمئن باش مهمونی هم بگیرم تورو دعوت نمی کنم
پقی زدم زیره خنده .توهان دستشو گرفت جلو دهنش و اروم خندید
شهرزاد نگاه ترسناکیبه من که داشتم می خندیدم کرد و چسبید به مامانش
تارا سریع اومد کنارم نشست و گفت:
خوب چه خبرا؟
_هیچ خبری نیست.شهر در امن و امان است
خندید و گفت:
شنیدم کتک خوردی؟
_از کی می خوام کتک بخورم؟
_از شوهر جانت
کف کردم .این از کجا می دونست ؟
اروم گفتم:
از کجا می دونی؟
_کلاغ خبر رسونده.
بهش نگاه کردم .
اروم خندید و گفت :
من که بهت گفته بودم دورو بر شهریار نرو

_ول کن تارا .حال و حوصله ندارم
تارا ایش و گفت و پاشد رفت
خندیدم .واقعا از منم بچه تر بود
همینطور ساکت نشسته بودم و به طاها و خشایار که باهم حرف می زدن نگاه می کردم که یهو گوشی توهان زنگ خورد
بهش نگاه کردم
گوشیشو سریع جواب داد :
_سلام .چی شده ؟
...............................................
_اهورا مثل ادم حرف بزن ببینم چش شده ؟
...............................................
_یا خدا.سریع امادش کنید .الان خودم و می رسونم
...............................................
صورت توهان بدجور نگران بود .حتما اتفاق بدی افتاده بود
توهان گوشیو قطع کرد و رو کر به بابایی و گفت:
بابا دوباره حالش بد شده .انگار داره تشنج می کنه
بابایی سریع از جاش بلند شد و گفت:
پس توهان وقت و تلف نکن .حاضر شو بریم
بعد از همه خدافظی کرد و رفت تو حیاط
هرکی یه چیزی می پرسید .
توهان بلند گفت:
ببخشید که نگرانتون کردم .یکی از بیمارام حالش بد شده .باید سریع خودمو برسونم بیمارستان
بعد رو کرد به من و گفت:
گلیا امشب خونه نرو .نمی خوام اونجا تنها باشی .فردا صبح خودم میام دنبالت .
سرمو به علامت باشه تکون دادم
توهان تند رفت سمت در .قبل از اینکه در و باز کنه برگشت سمتمو گفت:
گلیا دورو بر این پسره نرو .خوب؟
_کی رو میگی؟
_داداش جون خیالیتو میگم
فهمیدم منظورش طاهاست
چشم غره ای بهش رفتم گفتم:
برو دیگه
_خدافظ
_خدافظ.
بعد از 10 دیقه اذر جونم بلند شد و رو کرد به تارا و گفت:
تارا جان عزیزم حاضر شو ماهم دیگه بریم
خشایار رفت جلو و گفت:
کجا اخه اذر خانوم ؟بمونین حالا .اصلا شب بمونین.
_نه خشایار جان .ممنون پسرم .تارا فردا باید بره دانشگاه .منم خونه کار دارم
دیگه باید بریم .
خشایار یه کمی خم شد و گفت :
هرجور خودتون صلاح می دونید
تارا اوم دجلو بغلم کرد و گفت:
گلیا بعدا بهت زنگ می زنم کاره واجب دارم باهات
_باشه عزیزم.به سلامت .خدافظ
_خداحافظ
اذر جونم بغلم کرد و اروم پرسید:
با توهان خوشبختی دخترم؟
با اطمینان جواب دادم :
البته اذر جون .
_اگه یه وقت اذیتت کرد بگو تا پدرش و در بیارم
خندیدم و گفتم:
چشم اذر جون .ممنون
اذر جون بوسیدتم و با بقیه خدافظی کرد و رفت پیش تارا .
بعد از اینکه اذر جون و تارا رفتن
سریع رفتم تو اتاق خودم .
واییییییی چقدر دلم برا اینجا تنگ شده بود
یه دفعه در اتاقم باز شد و طاها سرشو اورد تو و گفت:
اجازه ی ورود دارم سفید برفی خانوم؟
بی اختیار یه قدم رفتم عقب و با صدای ارومی گفتم :
اره بیا تو
سرمو انداخته بودم پایین و به زمین نگاه می کردم
شالمو انداخته بودم رو تخت .
قبلا جلوی طاها برام مهم نبود که شال داشته باشم یا نه ولی الان ...........
دستشو گذاشت زیره چونمو سرمو اورد بالا
یه قدم دیگه رفتم عقب
نمی دونم چرا می ترسیدم
طاها با ناراحتی گفت:
گلیا من کاری کردم ؟چیزی گفتم که ناراحت شدی؟
_نه نه اصلا فقط شما ..........
پرید وسط حرفم و گفت:
چی؟از کی تا حالا شدم شما؟
راست می گفتم .همیشه اسمشو صدا می کردم .این اولین باری بود که بهش می گفتم شما
دستمو گرفت و اروم گفت:
میشه بشینی؟می خوام باهات حرف بزنم
نشستم رو تختم
اروم کنارم نشست و گفت:
خوب؟
_خوب چی؟
_دلیل این کارات چیه؟دلیل این حرفات؟هوم؟
_اقا طاها.........
داد کشید:
من طاهام .همیشه هم باید طاها بمونم .اقایی نداره .
از ترس خودمو چسبوندم به لبه ی تختم
باره اول بود که طاها سرم داد می زد
همیشه وقتی با خشایار دعوا می کردم می رفتم پیش طاها
اون میومد و با خشایار بحث می کرد که چرا دعوام کرده
ولی الان خودش داشت سرم داد می زد.
دوباره داد زد:
ها ؟چیه ؟از من بدت میاد؟چون گفتم عاشقم ازم بدت میاد؟اره ؟
با بغض گفتم :
نه به خدا
_پس چی ؟ها؟
اروم صداش زدم :
طاها ؟
_چیه ؟
_طاها اون زنی ............زنی که دوسش داری .............من .........منم ؟
دهن طاها از تعجب باز مونده بود .
سرمو گرفت بین دستاشو گفت:
چی میگی ؟ گلیا؟من عاشق توام .ولی مثل خواهرم.همیشه برام خواهر بودی .به خدا قسم حتی یک بارم جوره دیگه ای بهت نگاه نکردم
حرفاش و باور می کردم .می دونستم طاها دروغ نمیگه
اروم گفتم :
مرسی داداشی .
بلند خندید و گفت :
خیلی خری گلی .مگه من دیوونه ام عاشق تو بشم؟
بلند خندیدم .از اون خنده های شادم .خیلی خوشحال بودم .
زیره لب گفتم :
خدایا شکرت که طاها هنوزم داداشمه .
طاها خندید و گفت :
گلیا بیا بریم پایین
این دختر عموی توهان یه جوریه .می ترسم بره بگه من و تو نیم ساعت تو اتاق تنهاییم .اوه اوه اونوقت توهان چه فکرایی که نمی کنه
با مشت زد تو بازوشو گفتم :
نترس .توهان به من اعتماد داره {ارواح عمه ام }ولی محض احتیاط تو برو منم 10 دیقه دیگه می یام
_باشه عزیزم . من رفتم
_برو

بعد از 10 دیقه پاشدم و رفتم توی پذیرایی
شهرزاد با لحن مسخره ای گفت:
خوش گذشت گلیا جون ؟
سرمو به نشونه ی تاسف تکون دادم و هیچی نگفتم
رفتم کنار نرگس نشستم و شروع کردیم درباره ی بچه حرف زدن
همینطور حرف می زدیم که یهو عموی توهان بلند شد و گفت :
خوب خانوم پاشو بریم که ماهم دیگه کم کم رفع زحمت کنیم
خشایار از جاش پاشد و گفت:
اخه چرا داقای راد؟حداقل شام رو در خدمت بودیم
_نه خشایار خان .ممنون من الان بخاطر یکی از مشکلات کاریم باید برم شمال اول باید خانوم هارو برسونم خونه بعد خودم برم
خشایار دوباره گفت:
پس حداقل سمانه خانوم و شهرزاد خانوم و بذارین بمونن .
شهرزاد چشماش برق زد.مطمئن بودم نقشه ای داره .دختره ی ایکبیری .حالمو بهم می زد
بعد از کلی اصرار بالاخره قبول کردن که اینجا بمونن
یا خدا .خودت به دادم برس.
اقای راد رفت و اون دوتا مادر و دختر دوباره با افاده رو مبل نشستن
خدا امشب رو بخیر کنه
نرگس دوباره کنارم نشست و گفت:
عجب پروهایی هستن اینا دیگه .رو که رو نیست سنگ پای قزوین
_واقعا که رو دارن در حده بنز
نرگس بلند شد و رفت تو اشپزخونه
می خواستم برم کمکش که دلم بحال طاها سوخت
نیم خواستم با این دو تا خانوم مثلا محترم تنها باشه
خشایار رفته بود
یکی از پرونده هاشو مطالعه کن
رفتم کنار طاها نشستم
با لحن نگرانی گفت:
گلیا تا اونجایی که من فهمیدم توهان خیلی متعصب .درسته ؟
_اره درسته
_گلی اگه این دختره بره بهش بگه من و تو نیم ساعت تو یه اتاق تنها بودیم بدترین فکرا به ذهن توهان می رسه .
_میگی چیکار کنم؟
_من مطمئنم این دختره بالاخره زهر خودشو می ریزه .باید کاری کنی توهان باورش بشه من و تو مثل خواهر برادریم .بهتره قبل از اینکه اون بهش چرت و پرت بگه تو بهش بگی من و تو چیکار می کردیم.
_برم به توهان بگم من فکر می کردم تو من و دوست داری؟
چشم غره ای بهم رفت و گفت:
کودن منظورم اینه که بهش بگی داشتیم فقط حرف می زدیم .قبل از اینکه این دختر بهش بگه.
_اها باش .فردا صب که اومد بهش می گم
طاها از جاش پاشد و گفت :
خوب گلیا من دیگه باید برم .می دونی که خالم تنهاست .باز ممکنه حالش بد بشه .من می رم از خشایار خدافظی می کنم تو از طرفه من از نرگس خدافظی کن
بعد از جاش بلند شد رمت سمت شهرزاد اینت و گفت:
خوب خانوم های محترم خیلی از اشنایی با شما خوشحال شدم .ببخشید ولی باید برم.بازم میگم خیلی خوشحال شدم دیدمتون
شهرزاد خیلی گرم باهاش خدافظی کرد .
نزدیک بود بره تو بغل طاها . سمانه خانومم خیلی معمولی باهاش دست داد
نه بابا .پس اینا انگار فقط با من پدر کشتگی دارن
سرمو تکون دادم و رو مبل نشستم
طاها رفت پیش خشایار و بعد از خدافظی با اون یه بار دیگه اروم باهام حرف زد و بعد رفت.
همینطور به رفتنش نگاه می کردم
زندگیش بهتر از من نبود وی حداقل سایه ی پدر مادر بالای سرش بوده
پدرش که من و خشایار عمو محمد صداش می زدیم مرده خیلی خوب و زحمت کشی بود .کارگر ساختمون بود .
روزو شب کار می کرد تا بتونه خرج خودشو زن و بچه شو بده.

بعد از چند سال
یه روز که حواسش نبوده از بالای ساختمون می افته پایین و جا در جا می میره
از اون به بعد هم طاها کار می کرد هم مامانش
طاها به هر زور و ضربی بود درس می خوند
دلش می خواست دکتر بشه
ولی با مرگ مادرش اونم تو سن 16 سالگی همه ی نقشه هاش نقش بر اب شد
از داره دنیا یه خاله داشت که فلج بود
اوردتش تو خونه ی خودشو از اون به بعد هم خرج خودشو می داد هم خرج خالشو
من و خشایار خاله ی طاها رو خاله سحر صدا می زنیم
زن خوب و مهربونی بود فقط به قوله طاها بعضی وقتا دلقک می شد
عاشق خالش بود .جونشو براش می داد
متوجه اومدن نرگس شدم
از فکر و خیال در اومدم و به نرگس لبخند زدم
خندید و گفت :
اوا پس طاها کجاست ؟
_رفت .گفت ممکنه خاله سحر نگرانش بشه
_اها .
بعد روشو کرد سمت سمانه خانوم و شهرزاد با مهربونی گفت:
دیگه کم کم شام امادست .امیدوارم بپسندین
شهرزاد با کلی عشوه غرور گفت:
فکر نمی کنم .غذا هایی که ما می خوریم همه جزو بهترین غذا ها هست.چون ما بهترین اشپزهارو داریم.فکر نمی کنم انگش کوچیکه ی اونا هم بشین
.
سرخ شدن گوش های نرگس و حس کردم
هروقت عصبانی م شد اینطوری می شد.
اگه زورم بهشون می رسید چشمای جفتشونو از کاشه در می اوردم
دلم می خواست بهشون بگم از خونه ی داداش من گم بشن
ولی بخاطر توهان و اذر جون کوتاه اومدم و گفتم:
به سلامتی
......................
رو تختم دراز کشده بودم
یه یه ساعتی مشد که شام خورده بودیم
غذا از گلوم پایین نرفت .یه دم سرفه ام می گرفت
از بس که این زنیکه و دخترش به ما متلک می گفتن .از خشایار خجالت می کشیدم
واقعا جاب تاسف داشت که مجبور بودم بگم این خانوم یکی از فاملامونه

دلم می خواست
فک خودشو دختر عزیزشو بیارم پایین .واییییییی هرچی اقای راد و شهریار مهربون و اقان این دوتا بی شعور و بدجنسن
یه جوری به غذا ها نگاه می کردن انگار جلوشون سنگ گذاشته بودن
دلم می خواست خرخره شونو بجوم
سرمو گذاشتم رو بالشت
سعی می کردم به موضوع شام فکر نکنم چون از شدت عصبانیت نزدیک بود خودمو لت و پار کنم
بیچاره کسی که داماد اینا میشه
دلم می خواست هرچه زودتر توهان برگرده
اگه بگم لم براش تنگ نشده بود دروغ گفتم
چون داشتم له له دمی زدم که ببینمش
کم کم داشتم قبول می کردم که دوسش دارم و نمی تونمم کاری بکنم
ولی حاضر نبودم غرورمو برای توهان از دست بدم
همیشه به غرورم افتخار می کردم .دلم نمی خواست پیش مرده مغروری مثل توهان اعتراف کنم که دوسش دام
اگه این کاروم بکنم داغون میشم
به ساعتم نگاه کردم 12 بود .
خیلی خوابم می اومد .
سرمو به بالش بیستر فشار دادم و گفتم :
خدایا بابات همه چیز شکرت
دیگه هیچی نفهمیدم...............
با دصای خوردن یه چیزی به شیشه بیدار شدم
به پنجره ی اتاقم نگاه کردم .
یکی داشت اروم سنگ پرت می کرد به پنجره ام
رفتم سمت پنجره که داد و هوار کنم
که توهان دیدم
سریع پنجره رو باز کردم و گفتم:
دیوونه مگه مرض داری سنگ می زنی؟مگه زنگ و نمی بینی؟
_گلیا بدو حاضر شو .
_کجا می خوای بریم این وقت صبحی؟هنوز هوا کامل روشن نشده
_تو کاریت نباشه .حاضر شو
_توهان ؟
_بله ؟
_می خوایم بریم کله پاچه بخوریم ؟
_اره ............
_دلم می خواست از خوشحالی جیغ بکشم .کله پاچه دوست داشتم
سرمو از تو پنجره بردم بیرون و گفتم:
صبر کن بقیه هم بیدار کنم
تند گفت:
نه نه .گلیا به کسی یزی نگو.می خوام دوتایی بریم
می خوام دوتایی بریم
می خوام دوتایی بریم
این جمله تو گوشم زنگ می خوزد
جزو قشنگترین لحظه های زندگیم بود
سرمو تکون دادم و گفتم :
الا میام
سریع رفتم سکت کمدم.اینجا چند دست لباس برام بیشتر نمونده بود
یه پلیور پشمی صورتی پوشیم با کت اسپرت مشکیم و یه شلوار لی ابی کمرنگ
از این لباسا خوشم نمی اومد بخاطر همین نرگس نیاورده بودتشون تو خونه توهان
لباسارو پوشیدم و شالمم سرم کردم و بی سر و صدا رفتم دم در
توهان خندید و در ماشین و برام باز کرد و گفت:
بفرمایید مادمازل

نشستم تو ماشین .درو بست و خودشم سوار شد
خستگی از صورتش می بارید .
با حالت بامزه ای گفتم:
اخه گنده بک مگه تو گوشی نداری؟مثل عهد قجر سنگ پرت می کنه
خندید و گفت:
خواستم مرض بریزم .گفتم شیشه رو بشکنم چه حالی بده .ولی از شانس بده من زود بیدار شدی
صورتش و با دستم عقب دادم و گفتم:
بچه پرو
بلند خندید
انگار خستگی یادش رفته بود.
حالم خیلی بهتر شده بود .بخاطر دیشب ناراحت بودم ولی توهان ناراحتیمو از بین برد .
توهان جدی شد و گفت:
از دیشب چه خبر؟
_هیچی.بعد از اینکه تو و بابایی رفتین بقیه هم رفتن
_همه دیگه ؟
اروم زیره لب گفتم :
حسود بدبخت
_چیزی گفتی؟
_نه نه .اگه منظورت از همه طاهاست .بله 1ساعت بعد از تو رفت.
چپ چپ نگام کرد .با یه لبخند بانمک صاف نشستم و ابروهامو بالا بردم
بعد 10 دیقه زیر چشمی بهش نگاه کردم
لبخند ارومی رو لبش بود .
اروم صداش زد:
گلی؟
بدون اینکه بفهمم از دهنم پرید:
جانم؟
سرشو برگردوند طرفم .
با تعجب نگام می کرد
سرمو انداختم زیر و لبمو گاز گرفتم
_دیشب زن عموم و شهرزاد اونجا موندن؟
با خجالت گفتم:
اره
_لابد مخ خشایار و خوردن مگه نه؟
اروم خندیدم
_برا خنده نگفتما.باید ازخشایار عذر خواهی کنم .من اون دوتارو می شناسم .می دونم چقدر حرف مفت می زنن .حتما نرگس خانوم و خشایار و خیلی ناراحت کردن
بهش نگاه کردم .چقدر با شعور و فهمیده بود
همینطور بهش خیره شده بودم که یهو گفت:
بسه دیگه تموم شدم .جا برای کله پاچه هم نگه دار
با خونسردی تمام گفتم:
به تو نگاه نمی کردم که .الکی خودت و دست بالا نگیر .به اون پسری که تو اون پرشیا نشسته نگاه می کنم .خیلی جیگره
پسره رو اتفاقی دیده بودم .برای اینکه حرص توهان و در بیارم گفتم به اون نگاه می کردم
می دونستم بد عصبی شده
تا اومدم بگم شوخی کردم یه طرف صورتم سوخت .
دستمو گذاشتم رو صورتم .باورم نمیشد
توهان برای دومین بار من و زده بود.
مرتیکه ی .......
بهش نگاه کردم
با عصبانیت نفسش و داد بیرون و داد کشید :
این و زدم تا یادت باشه جلوی شوهرت از مرده دیگه ای حرف نزنی
ببین خانوم تو صاحاب داری.هروقت این یه سال تموم شد هر غلطی دلت خواست بکن .
حرفی نزدم .چیزی نداشتم که بگم .دوباره ازش بدم اومده بود
پشت چراغ قرمز استاده بود .
کیفمو برداشتم و در ماشین و باز کردم و از ماشین پیاده شدم .
بین ماشینا راه می رفتم
تحمل فضای ماشین توهان و نداشتم .
می دویدم و گریه می کردم
صدای چندتا بوق از پشت سرم اومد
فکر کردم توهان اومده دنبالم.برگشتم تا بهش بگم بره گم بشه
تا سرمو برگردوندم یه مزدای مشکی برام بوق زد و یه پسر از اون فشن مشن ها سرشو از از شیشه اورد بیرون و گفت:
برسونمتون خانمی
_گمشو .مرتیکه ی عوضی
_ای ای دختر .بی ادب نباش.بیا بالا ناز نکن .بدو ببینم .باید بریم چندتا از دوستامم سوار کنیم .اونطوری بهمون بیشتر خوش می گذره .
_نکبت .برو بابا
سریع رفتم اونور خیابون تا سوار تاکسی بشم و برم خونه ی خشایار
پسره دوباره اومد اون سمت و گفت:
بیست تومن خوبه؟نفری بیست تومن .خوبه ها .4 نفریم
مرتیکه ی کثافت .
بهش توجه ای نکردم و رفتم اون ورتر .
دوباره اومد جلومو گفت :
بابا بسه دیگه .سی تومن .بیا بالا بهت خوش می گذره .نفری سی تومن و تو خواباتم نمی بینی ها .
صدای داد توهان باعث شد که با ترس برگردم:
اون سی تومن و به کی می خوای بدی؟بیا بگو تا حالیت کنم
پسره خنده ای کرد و گفت:
برو بابا بچه سوسول .خره کی باشی ؟
دره ماشین و باز کرد و پسره رو کشید بیرون

داد کشید:
خوب می گفتی .به کی می خوای پول بدی.بگو تا زبونت و از حلقومت بیرون بکشم.
رفتم کنارشون و گفتم :
توهان ولش کن .بیا بریم
داد کشید :
گمشو تو ماشین
_توهان........
_بهت میگم برو تو ماشین
پسره از حواس پرتی توهان استفاده کرد و محکم با مشت کوبید تو صورتش
جیغ کشیدم
خدارو شکر صبح زود بود .خیابون تقریبا خلوت بود
ولی تک و توک مردم می اومدن طرفمون
توهان خون کنار لبش و پاک کرد و به سمت پسره حمله کرد
یقه اش و گرفت چند بار مشتش و رو صورت پسره خالی کرد
پسره افتاده بود رو زمین
سریع از جاش بلند شد و رفت سمت توهان
جیغ کشیدم :
توهان ترو خدا .ولش کن .
هق هقم بلند شده بود
به توهان التماس می کردم ولش کنه ولی........
یکی اون می زد یکی توهان .صورت هردوشون زخمی شده بود
بالاخره مردم تونستن به زور از هم جداشون کنن
دویدم سمت توهان
گوشه ی لبش پاره شده بود .پایین چشمشم کبود شده بود
لبم و گاز گرفتم و دستمو رو صورتش کشیدم
اشکام می ریخت رو صورتم
داد کشید:
گریه نکن .
_چشم .صبر کن صورتتو تمیز کنم .خونی شده
دستمو کشید و با صدای بلندی گفت:
برو تا ماشین .
_توهان نری دعوا کنیا
_گفتم برو .
_توهان بیا بریم .غلط کردم .بیا بریم .تروخدا .جان من بیا بریم ول کن .
با عصبانیت نگام کرد و دنبالم اومد و سوار ماشین شد
از تو کیفم دستمال دراوردم و گوشه ی لبش و تمیز کردم .
چقدر صورت قشنگش زخمی شده بود
به چشماش نگاه کردم .بهم خیره شده بود .
دستمال و رو لبش فشار دادم . اشکام بدون اختیار می ریخت رو صورتم
یهو روی صرتم خم شد و با حرص گفت:
گریه نکن لامصب .
_توها.........
لباش و گذاشت رو لبام و کمرم و محکم گرفت و به خودش فشارم داد
محکم لبام و می بوسید .
خدارو شکر خیابون شلوغ نبود و کسی نمی تونست مارو ببینه
لباش و از لبام کن و سرم و بین دستاش گرفت و فشار داد و گفت:
لعنتی براچی عصبانیم می کنی؟براچی کاری می کنی که سرت داد بزنم و بزنمت؟اخه احمق اگه نرسیده بودم می دونی اون مرتیکه ممکن بود چه بلایی سرت بیاره؟اخه براچی یه ذره فکر نمی کنی؟براچی دیوونم می کنی؟
________________________

با صدای لرزونی گفتم :
معذرت می خوام .ببخشید .فقط می خواستم باهات شوخی کنم وگرنه من اصلا اون پسره رو ندیدم .
دستش و کشید روی صورتم و گفت:
اذیتم نکن گلیا.من داغونم بیشتر داغونم نکن.
دوباره اشکام ریخت رو صورتم
محکم بغلم کرد و گفت:
ببخشید .قول میدم دیگه دست روت بلند نکنم فقط عصبانیم نکن.من می خوام باهات مهربون باشم ولی تو نمی ذاری .
-ببخشید
اشکامو با دستش پاک کرد و با صدای ارومی گفت:
دیگه ام جلو من گریه نکن .وقتی گریه می کنی شکل قورباغه میشی
با مشت زدم رو سینه اش.هردومون خندیدیم
صاف نشست و ماشین و روشن کرد .
اروم پرسیدم :
کجا میری؟
_کجا قرار بود برم؟
_بیخیال کله پاچه
_امکان نداره .خستم. گشنمم هست می خوام یه دلی از عزا دربیارم .
_بیا بریم خونه .اونجا صبحونه میخوری
_نه .من کله پاچه می خوام
_اههههههه لجباز
خندید و گفت:
بفرمایید رسیدیم .
_به همین زودی؟
_اره .پیاده شو دیگه
پیاده شدم و رفتم سمت توهان
دستمو گرفت و راه افتاد.
به صورتش نگاه کردم
بمیرم براش زخمی شده بود .البته پسره دیگه براش صورتی باقی نمونده بود ولی حقش بود .
وارد مغازه شدیم
بوی کله پاچه پیچید تو دماغم
خیلی وقت بود کله پاچه نخورده بودم
پشت میز نشستم .توهان رفت تا سفارش بده
بعد از 10 دیقه برگشت و گفت:
تا 5 دیقه دیگه برامون میارن
لبخندی زدم و گفتم :
باشه.
با یه تیکه نون شروع کردم به بازی کردن نمی دونستم چطوری باید بهش بگم
_توهان؟
سرش و اورد بالا و با مهربونی گفت:
بله؟
_ببین من می خوام یه چیزی بهت بگم اما باید قول بدی عصبانی نشی
همون موقغ غذامون و اوردن
توهان برام همه چیز سفارش داده بود .با لبخند نگاش کردم و گفتم:
ممنون.
سرشو تکون داد و گفت :
نوش جان .خوب چی می خواستی بگی؟
_راستش ..........راستش ببین توهان طاها درست عین داداشمه. تو که رفتی منم رفتم تو اتاقم ........
با صدای تقریبا بلند و عصبی گفت:
خفخ خون بگیر .
_توهان بذار من حرف.......
_گلیا دهنتو می بندی یا یه سیلی دیگه می خوای؟
_اخه ........
_چیه؟می خوای چی بگی؟می خوای چی تعریف کنی؟یه وقت نمی خوای تعریف کنی چطوری می بوسیدتت؟یا مثلا........
_بس کن توهان.بذار منم حرف بزنم .می خواستم بگم که بعدا برات سوءتفاهم نشه .فقط اومده بود باهام حرف بزنه.
پوزخندی زد و با حرص قاشقش و گذاشت دهنش
_توهان ؟
_ها؟
_ایشششش .بی ادب .می خواستم بگم می خوام یه مهمونی راه بندازم .می خوام به کاری که اذر جون گفت گوش بدم .
هیچی نگفت
_هوی توهان ؟؟؟؟؟؟
بازم حرف نزد
با عصبانیت گفتم:
بس کن دیگه .لال مونی گرفتی؟اخه احمق اگه من با طاها تو اتاق کاری می کردم که نمی یومدم به تو بگم
_____________________

با عصبانیت نگام کرد و گفت:
به من چه ؟ها؟مگه من شوهرتم ؟براچی به من توضیح میدی ؟
باورم نمی شد .انگار نه انگار که همین 10 دیقه پیش داشت بخاطر من دعوا می کرد.
سرمو به نشونه ی تاسف تکون دادم و شروع کردم به خوردن
تو ذهنم به خودم فحش می دادم که به این یالقوز توضیح می دادم
اصلا به این چه؟راست میگه دیگه
مگه واقعا شوهرم بود .براچی باید براش توضیح می دادم
خاک بر سره من .نکبت
بعد از 10 دیقه توهان پا شد و با حالت سردی گفت:
خوردی؟
با تعجب بهش نگاه کردم
چرا یهو اینطوری شده بود؟
انگار به یه بدبخت گدا گشنه غذا داده و الان می خواست تشکرش و بشنوه
دلم می خواست مخ نداشتش و منفجر کنم
مرتیکه ی بیشعور
هنوز غذامو نخورده بودم ولی از جام بلند شدم
نمی خواستم جلوش کم بیارم
سرمو بالا گرفتم و از در رفتم بیرون
سنگینی نگاه توهان و حس می کردم
ایول .دمم گرم
خوب حالش و گرفتم . لبخند گشادی رو صورتم بود و نمی تونستم جمعش کنم
رفتم سمت ماشین ولی یادم افتاد که می خوام حال توهان و بگیرم
تا اون باشه که الکی اذیتم نکنه.
راهمو کج کردم و رفتم سمت خیابون اصلی
دیگه خیابون شلوغ شده بود .
صدای توهان و از پشت سرم شنیدم
برگشتم .توی ماشین نشسته بود و دنبالم می اومد و صدام می کرد
صدام و متعجب کردم .و گفتم:
بفرمایید اقا ؟با من بودین؟
_گلیا این لوس بازی هارو در نیار حال و حوصله ندارم .بیا سوار شو
_اقا شما چی میگین؟لطفا مزاحم نشین
_گلیا اعصاب من و بهم نریز .گمشو بیا تو ماشین
_اقا مزاحم نشو .زنگ می زنم پلیس بیادا
قیافه ی متعجبش باعث می شد خنده ام بگیره
لبخندم و به زور جمع کردم و گفتم:
بفرمایین اقا .مزاحم نشین
_گلیا دیگه دای اون روی سگ من و بالا میاری ها .بهت میگم بیا بالا
همون دیقه سه تا پسر از کنارمون گذشتن
یکی از اون پسرا اومد جلو و گفت:
خانوم مزاحمه؟
به پسره نگاه کردم .
بدجوری دلم می خواست جواب حرفای توهان و پس بدم
اروم گفتم:
بله اقا .ایشون مزاحمم شدن
توهان از ماشین اومدپایین و گفت:
گلیا حرف مفت نزن .بیا برو سوار شو
پسره با عصبانیت رفت سمت توهان و یقه اش و گرفت و گفت:
چی میگی یارو؟چرا برا این خانوم مزاحمت ایجاد می کنی؟
توهان پسره رو هول داد و گفت:
اقا من شوهر این خانومم
داد کشیدم :
دروغ میگه اقا .مزاحمم شده
پسره به سمت توهان رفت و با مشت کوبید تو صورت توهان
توهان چند قدم عقب رفت و به پسره نگاه کرد و یه دفعه به سمتش رفت
محکم زد تو صورت پسره
دوستای پسره اومد جلو و ریختن رو سر توهان

یه نفر به سه نفر
واقعا نامردی بود .ولی داشتم از دعواشون لذت می بردم
زوره توهان به هر سه تای اونا اونم با این هیکلا نمی رسید
یکی توهان می زد سه تا اونا
صورتش داغون شده بود
دلم طاقت نیاورد .داشتم دیوونه می شدم
دویدم جلوشون و دادکشیدم:
اقا ولش کنین .ترو خدا ولش کنین
یکی شون دست از دعوا برداشت و گفت:
چی میگی خانوم ؟این اقا مزاحمت ایجاد کرده باید بکشیمش
_اقا ولش کنین .
همینطور کتک کاری می کردن
داد کشیدم:
اقا شوهرمه ولش کنین.ولش کنین تورو خدا .شوهرمه .التماستون میکنم .ولش کنین
یهو دست از کتک کاری کشیدن
پسرا با تعجب نگام می کردن
از دماغ توهان خون فواره می زد .تکیه اش و داد به ماشین
داد کشیدم :
اقا برین دیگه .شوهرمه
یکی شون داد کشید :
خانوم مچلمون کردی؟اون اول که مزاحمت بود؟
_اقا برو دیگه .غلط کردم دیگه .شوهرمه
پسرا یه نگاهی به توهان کردن و راهشونو کج مردن و رفتن
تند رفتم کنار توهان
از دهن و دماغش خون می اومد
یقه ی لباسش پاره شده بود
تند تند نفس می کشید
با گریه گفتم :
توهان.......تورو خدا .توهان غلط کردم .چت شده ؟
یه دفعه افتاد رو زمین
محکم زدم تو سرم و داد کشیدم :
توهان......مرگ من ؟چت شده ؟یا خدا .یا ابولفضل .توهان جان من .توهان جان غلط کردم چی شدی یهو؟
دستشو گذاشت رو صورتم و اروم گفت:
گل .....گلیا......ارو......باش .قرص......داشبورد ماشی.......گلی
سریع رفتم داخل ماشین .داشبورد و باز کردم .یه بسته قرص توش بود .
بدون اینکه بفهمم چه قرصی برداشتم و رفتم کنار توهان
با هق هق گفتم:
تو.......تو........توهان بیا .......قرص ها
یه قرص و از کاورش دراوردم و گذاشتم تو دهن توهان
اروم قورتش داد
هرکی از کنارمون می گذشت یه نگاه بهمون می کرد و با تعجب رد می شد
برام مهم نبود .گند زده بودم
من توهان و دوست داشتم ولی ............
خاک بر سره این عشق مسخره ام
نفس های توهان داشت عادی می شد
دستمو گذاشتم رو صورتش و با گریه گفتم:
توهانی .....خوبی ؟اره بهتری؟
_اره عزیزم .خوبم .میشه کمکم کنی برم تو ماشین
_اوهوم
پشت کمرش و گرفتم و اروم بلندش کردم .
داشتم له می شدم.

سعی می کرد خودش راه بره ولی نمی تونست
تمام سنگینیش افتاده بود رو من
به زور بردمش توی ماشین و درازش کردم
سریع پشت فرمون نشستم و رفتم سمت خیابون اصلی.
دغاشتم می مردم .خاک بر سره من کنن .
تو دلم هرچی فحش می تونستم به خودم دادم
هر دیقه یه نگاه به توهان می نداختم و دوباره به جلوم خیره می شدم
از استرس زیاد به نفس نفس افتاده بودم
نمی دونستم باید برم بیمارستان یا برم خونه
داشتم دیوونه می شدم
با صدای بلند گریه می کرد:
اهو.......اهو جان.........
پامو گذاشتم رو ترمز .برگشتم سمت توهان
به شدت عرق کرده بود .اهو گفتناش داشت دیوونم می کرد .
داد کشیدم :
توهان .اهو اینجا نیست .منم توهان .توهان منم گلیام
چشماشو یه کم باز کرد و زمزمه کرد:
گلیا......معذرت می خوام .......گلی ....دیگه ......
_اروم باش توهان الان میریم بیمارستان
_نه .........بیما .....نه .برو ........خونه ........برو
_ولی.......
_برو......
_باشه .باشه میرم خونه
سریع حرکت کردم سمت خونه
با سرعت 100 تا می رفتم .
داشتم می مردم از ترس
اگه توهان چیزیش می شد من می مردم
من دوسش داشتم .دیوونش بودم .من ........من .........عاشقش بودم
.کپ کردم .من اعتراف کرده بودم.
من عاشق توهان شده بودم .
صدای بوق یه ماشین باعث شد از توهم بیام بیرون
سریع ماشین و کشیدم کنار
صدای یارو تو گوشم می پیچید:
هوی خانوم عاشقی؟
عاشقم ؟
عاشقم؟
عاشقم؟
عاشقم ...........اره .....عاشق شدم
ناخوداگاه یه لبخند کوچیک رو لبم نشست
دوباره سرعتم و بیشتر کردم
بعد از 10 دیقه رسیدم دم در خونه
سریع در عقب ماشین و باز کردم و با صدای ارومی توهان و صدا کردم:
توهان .......توهان جونم پاشو .......پاشو کمکت کنم بریم تو خونه
نگاه کن خونه خودمون
پاشو ............پاشو عزیزم
دور شونه هاش و گرفتم و به زور بلندش کردم.
واقعا دیگه کمرم داشت می شکست
به زور بردمش تو خونه .
تا رسیدیم انداختمش رو مبل .
کمرم تقریبا له شده بود

کنارش نشستم
بدجوری عرق کرده بود .
نمی فهمیدم چش شده .داشت تو تب می سوخت .
کتش و دراوردم و دکمه های بولیزش و باز کردم
عضله های رو شکمش رو اعصابم دراز نشست می رفت
سعی می کردم به شکم و سینه ی عضلانیش نگاه نکنم
دستم و گذاشتم رو لباش
چقدر دوست داشتم بازم طعم لباشو بچشم
سرم و خم کردم رو صورتش و پیشونیش و اروم بوسیدم
داغ داغ بود .
سرمو گذاشتم رو سینه ی لختش
چقدر دلم می خواست این تکیه گاه برای من بود
چقدر دلم می خواست این دستا مال من بود
چقدر دلم می خواست تو ماشین بجای اهو من و صدا کنه
می دونستم اهو رو دیگه دوست نداره این از حرفاش معلوم بود ولی........
داشتم از حسادت می ترکیدم
به گرد پای اهو نمی رسیدم
نه از نظره ظاهر
نه از نظره عشوه و لوندی
نه از نظره...............
یه قطره اشک از چشمم ریخت رو شونه ی توهان
صدای توهان باعث شد که از جام بپرم:
اخه خل و چل ادم سرشو می ذاره رو سینه ی یه کسی که مریضه؟نمیگی سرما بخوری؟
_من ........من ............همین طور............اخه ......من ...اصلا
_خوب بابا نمی خواد ماست مالیش کنی.پاشو برو قرصای من و بیار .حالم خوب نیست
_توهان ؟
_بله؟
_معذرت می خوام .اون موقع عصبانی بودم .من نمی خواستم حالت بد بشه ولی..........ببخشید .
هیچی نگفت
سرمو اورد بالا که ببینم چرا جواب نمی ده که قیافه ی مهربون توهان و دیدم
لبخند ارومی رو لباش بود .
سرم و به نشونه ی چیه تکون دادم
بلند خندید و گفت:
پاشو برو قرصامو بیار .قلبم درد می کنه .بجنب دیگه دختر .داری خلم می کنی
_قرصات کجاست؟
_تو کشوی تختم .گلیا بجنب الان ایست قلبی می کنما
_ااااااا بی شعور این چه حرفیه ؟
_برووو دیگه
سریع از جام بلند شدم و رفتم تو اتاق توهان
رفتم سمت کشوش .سریع قرصاش و برداشتم .می خواستم از اتاق برم بیرون که چشمم به قاب عکس رو میز افتاد.
بی اختیار کشیده می شدم سمت میز
می خواستم ببینم عکس اهو توی اون قاب یا نه
جلوی میز ایستاده بودم و دستمو بردم سمت قاب عکس
سریع دستم و کشیدم عقب
می ترسیدم . از چیزی که قرار بود ببینم وحشت داشتم
به خودم اعتراف کرده بودم عاشق توهانم
اگه عکس اهو اونجا بود داغون می شدم

دستم و بردم سمت عکس
یه نفس عمیق کشیدم
انگار قرار بود کوه بکنم
تما شجاعتم و ریختم تو دستمو به زور قاب عکس و گرفتم تو دستم
تا می خواستم برعکسش کنم که ببینم عکس کیه صدای توهان باعث شد قاب از دستم بی افته :
فضولی کار خوبی نیستا
دستمو گرفتم جلو دهنم تا جیغ نکشم
شیشه های قای عکس پخش شده بود
تا خواستم برم جلو توهان داد کشید:
نیا.نیا ببینم .رو زمین شیشه ریخته.صبر کن جمشون کنم
اومد کنارم و قاب عکس و از رو زمین برداشت .عکس از بین شیشه خورده ها برداشت و قاب عکس و گذاشت رو میز
بهم نگاه مهربونی کرد و گفت:
می خواستی ببینی عکس کیه؟
بیا نگاه کن
عکس جلو گرفت
به عکس خیره شده بودم.یه عکس قدیمی از یه زن بور و سفید با چشمای ابی
صفت خوشگل براش کم بود .
دیوانه کننده زیبا بود .
دماغ قلمی لبای غنچه مانند و کوچولو .چشمای شهلا و خمار ابی رنگ
ادم فکر می کرد تو دریاست
این کی بود ؟تابحال زن به این زیبایی ندیده بودم
به توهان نگاه کردم

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : sefirbarfi
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 2.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 2.0   از  5 (1 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

چهارمین حرف کلمه pbdih چیست?