رمان سفید برفی قسمت 11 - اینفو
طالع بینی

رمان سفید برفی قسمت 11


انگار از چشمام خوند چی میگم.
با صدای غمگینی گفت:
مادرمه .عکسش همیشه پیشمه .تو مطبم تو بیمارستان تو شرکت همه جا
من عاشقشم .یادم نمیاد .هیچی ازش یادم نمیاد ولی یه حسی بهم میگه دیوانه وار دوسش دارم
عکس برگردوند طرف خودش و به چهره ی مادرش لبخند قشنگی زد
دستش و کشید رو عکس.
روش و کرد به من و گفت:
نمی خوای قرصای من و بدی.قلبم بد درد می کنه ها
_اها بیا
قرصارو دادم بهش و پرسیدم :
چه بیماری داری؟
_تنگی دریچه ی قلبی
_اهاااااا.

_توهان ؟
_بله؟
_یه چیزی بپرسم؟
_بپرس
_اون کسی که اهو باهاش بهت خیانت کرد همونی که تو باغ بود و می شناختی؟
جوابی نداد
بهش نگاه کردم
بدون هیچ عکس العملی بهم خیره شده بود
_اگه می خوای........
_اره می شناختمش .
_یعنی اون یکی از اشناهاتون بود؟
پوزخندی زد و گفت:
اشنا؟جوک بامزه ای بود .اون کثافت برادرم بود
_چی؟
_من و اهورا و سیامک
سه تا دوست بودیم.سه تا بردار.سه تا رفیق که هیچ وقت از هم جدا نمی شدیم
من و اهورا امریکا به دنیا اومده بودیم .از اول باهم دوست بودیم .وقتی من اومدم ایران با سیامک اشنا شدم
یه پسر شر و شیطون که هیچ کس از دست کاراش ارامش نداشت
سه سال بعد اهورا اومد .اونم از سیامک خوشش اومده بود .از اون به بعد همیشه باهم بودیم .خیلی وجه اشتراکا داشتیم .اهورا از همون اول عاشق دختر خالش بود .از هممونم زودتر ازدواج کرد. تو سن 19 سالگی اومد امریکا و با دختر خالش عروسی کرد .
وقتی برگشتم اولین ادمی که رفتم پیشش سیامک بود.برا جشن دعوتش کردم ولی نیومد
بعد از 10 روز بهم نگ زد و گفت می خواد بره المان
گفت احتمالا دیگه بر نمی گرده
زیاد ناراحت نشدم .من المان خیلی می رفتم .اونجا کار داشتم
نشد برم فرودگاه .سامک رفت .من موندم و اهورا
با اهو ازدواج کردم .خوشبخت ترین مرد جهان بودم .هیچی کم نداشتم
برای کارم که رفتم المان می خواستم برم سیامک و ببینم
رفتم خونش.ولی کسی نبود .هرچی هم بهش زنگ می زدم بر نمی داشت
بیخیالش شدم
برگشتم ایران
بقیه ی ماجرا رو تارا برات تعریف کرده
فقط یه چیزو برات نگفته
اینکه اون مردی که تو باغ بود سیامک بود .
البته تارا نشناختتش .هیچ کس نفهمید اون کیه
چون قیافه اش خیلی عوض شده بود .فقط چشماش .منم از روی چشماش فهمیدم اون کیه.
یعنی دهنم اندازه ی غار باز مونده بود .ماشالله
دیگه اون اوج بدبختی بود .یه رفیق به ادم خیانت کنه؟وایییی
_گلی؟
_بله؟
_تو دوستی رفیقی چیزی نداری؟تو این مدت ندیدم به جز اون داداش جون خیالیت با کسی دوست باشی.
_نه از وقتی بچه بودم دوستی نداشتم .یعنی ادم اروم و گوشه گیری بودم .ترجیح می دادم تنها باشم

_توهان؟یه چیز دیگه بپرسم؟
_لطفا چرت و پرت نپرس اعصاب ندارم .
_تو از شهریار متنفری؟
_نه
_پس چرا این و میگی؟
_من ازش بدم میاد .به نظرم ادم بدیه .البته در مورد اهو ........خودم می دونم اهو مقصره همه ی این جریاناته ولی در کل من و شهریار از هم خوشمون نمیاد
_توهان؟
_باز چیه؟
_بیماری قلبیت ارثی؟
_اره .مامانمم همین بیماری رو داشت
_توهان میگم کی مهمونی بگیریم؟
_فرقی نداره هر موقع خواستی
_هفته ی دیگه ؟
_به نظرت کسی من و ب این صورت ببینه چی میگه ؟
اخ بمیرم الهی .لعنت به من .همش تقصیره من بود .راست می گفت
گوشه لبش زخم بود
پایین چشم چپش و رو پیشونیش کبود بود
سرم و انداختم پایین و گفتم:
من واقعا معذرت می خوام
_بیخیال
_ای وای خاک بر سرم
_چرا؟
_یادم رفت به خشایار خبر بدم .حتما الان کلی نگران شده
_خوب بدو برو زنگ بزن دیگه
_باشه .من رفتم
از اتاق اومدم بیرون از تلفن خونه شماره ی گوشی خشایارو گرفتم.
هنوز یه زنگ نخورده بود که صدای خشایار پیچید تو گوشم:
الو
_سلا داداشی
_خدا ذلیلت نکنه دختر مب دونی از صبحه چقدر نگرانت شدم ؟
_ببخشید داداش جونم .توهان اومد دنبالم اومدیم خونه دیگه .بعدشم یادم رفت
_خدا من و از دست تو بکشه
_خشی میام می زنم لت و پارت می کنم از این حرفا بزنی ها
_برو ببینم .برو می خوام برم پیش نرگس .
_باشه برو .خوششششش بگذره .خدافظ
_دیوونه ی کوچولو .خدافظ

همون موقع اذر جون زنگ زد
با شوق جواب دادم :
سلام اذر جون .خوب هستین؟
_سلام دخترم .خیلی ممنون .تو خوبی؟
_ممنون اذر جون .ای بد نیستم
_می دونی گلیا از سره صبح به دل شوره گرفتم هی فکر می کردم یه اتفاقی قراره بیفته .دیگه نتونستم جلوی خودم و بگیرم و زنگ زدم .حالا توهان خوبه؟
_اره اذر جون معلومه که خوبه .الانم تو دراز کشیده .فکر کنم خوابیده
_گلیا جان عزیزم میگم عیبی نداره من بیام اونجا ؟نمی دونم چرا دلم اینطوریه؟
_البته .قدمتون رو چشم .بفرمایید .
_باشه عزیزم پس من با تارا تا یه ساعت دیگه میایم اونجا .فعلا کاری نداری دخترم ؟
_زود بیاین پس .خدافظ
_خدافظ عزیزم
گوشی رو گذاشتم سره جاش .
توهان با صدای بلندی گفت :
خاک بر سرت کنن گلیا
_وا ؟چرا!!!؟
_اخه .........من چی بگم به تو ؟اینا الان بیان من و با این صورت ببینن که سکته می کنن
دستمو گرفتم جلو دهنم و گفتم:
وایییییییی راست میگی. اصلا حواسم نبود .حالا چیکار کنیم ؟
_هیچی باید خیلی طبیعی رفتار کنیم
_توهان یه دیقه بیا تو اشپز خونه
_چرا؟
_بیا تو
خودم جلوتر رفتم تو اشپز خونه و پشت سرم توهان اومد
قدم بهش نمی رسید .مجبور شدم رو پنجه ی پام بلند بشم
چونه ی محکمش و گرفتم تو دستم و خون خشک شده ی کنار لبش و با دستمال پاک کردم
یه پنبه برداشتم و بتادینیش کردم و گذاشتم رو صورت توهان
یهو دستش مشت شد .
فهمیدم دردش اومده .
اروم گفتم :
ببخشید الا ن تموم میشه .
پنبه رو برداشتم و انداختم تو سطل اشغال
هنوز یه دستم رو صورتش بود
بهش نگاه کردم و گفتم :
الان صورتت یه کم بهتر میشه
با مهربونی به چشمام نگاه کرد .
دستم و گرفت بین دستاش و بوسید .
سرش و اورد دم گوشم و گفت:
خیلی خیلی ممنون .
سریع به حالت دو رفتم تو سالن و داد کشیدم :
توهان بیا اینجا یه ذره اینجا رو مرتب کنیم .
_بیخیال گلی .کی حال تمیز کاری داره .
_تنبل .پس حداقل بیا بریم لباس بپوش
این و بخاطر تارا و اذر جون نگفتم .خودم داشتم دیوونه می شدم . دیگه نمی تونستم جلوی خودم و بگیرم
انگار فهمیده بود چه مرگمه .

با شیطنت نگام کرد و گفت :
لازم نیست .تارا و اذر جون عادت دارن من جلوشون اینطوری باشم . هیچ وقت جلو اونا بولیز نمی پوشم
بعد خودش و انداخت رو مبل و ادامه داد :
منم اینطوری راحت ترم
_توهان زشته .بیا بریم لباس بپوش
بلند خندید و گفت:
اااااااا؟زشته ؟مطمئنی؟
دیگه مونده بودم چیکار کنم .واقعا داشتم خل می شدم .چشمم که به عضله هاش می افتاد از خود بی خود می شدم .با صدای بلند و پر حرصی گفتم :
اصلا به درک .به من چه .ابروی تو میره.
دوباره بلند خندید ولی از جاش تکون نخورد
رو مبل نشستم .تمام سعی ام رو می کردم به بدنش نگاه نکنم ولی ناخوداگاه چشمم می رفت سمت شکمش
توهان صداش و نازک کرد و با عشوه گفت:
وایییییی چقدر شما هیز تشریف دارین .خوب خانوم محترم نباید چشم چرونی کنی .باید بیای با بابام صحبت کنی
از خنده غش کرده بودم .یه سیب از رو میز برداشتم و پرتاب کردم سمت توهان
سیب و رو هوا گرفت و ی گاز محکم زد .
همینطور بلند بلند می خندیدیم
که یهو از جاش بلند شود و گفت:
گلیا پاشو بیا تو اتاقم
_براچی بیام؟
_بیا کارت دارم
رفتم تو اتاقش . به میزش تکیه داده بود
_چرا گفتی بیام ؟
_بیا برا من لباس انتخاب کن .
_خوب برو خودت یه لباس بردار بپوش دیگه
_می خوام تو انتخاب کنی
با تعجب بهش نگاه می کردم .داشتم این کارش و تو ذهنم مرور می کردم .
_برو دیگه .
_با مکث رفتم سمت کمدش و شروع کردم به نگاه کردن لباساش
همه ی لباساش مارک دار بودن .فکر کنم قیمت هر بولیزش به اندازه ی کل لباسای من بود .
نمی دونستم کدوم و بر دارم
یکی از یکی باحال تر و شیک تر
_انتخاب کردی؟
_نه .من نمی دونم کدومش و باید .......
_گلی خانوم از هرکدوم خوشت میاد بر دارش بده به من
دوباره به لباساش نگاه کردم
یه بولیز سبز چمنی برداشتم و دادمش به توهان
با تعجب نگام کرد و گفت:
این و بپوشم ؟
_اره مگه عیبی داره ؟
خندید و گفت :
نه .راستش اون همیشه از این رنگ بدش می اومد
اون ؟اون کی بود ؟اها منظورش اهو بود .
پس یعنی اهو از رنگ چشمای من بدش می اومد
به جهنم .خلایق هرچه لایق
با عصبانیت گفتم :
خوب چیکار کنم ؟می خوای نپوشش به من چه؟
-من کی گفتم نمی پوشم ؟خیلی هم قشنگه .معلومه که می پوشمش

بولیز و پوشید
معرکه شده بود .هر لحظه بیشتر عاشقش می شدم
نمی تونستم جلوی خودم و بگیرم .
من عاشقش بودم .عاشق همه چیزش
عاشق صورتش عاشق رفتارش عاشق هیکلش
کاش الان می تونستم برم تو بغلش
بهش بگم دوست دارم . کاش......
احساسم تازه جوونه زده بود یه عشق کوچیک ولی.......
باید جلوی رشدش و می گرفتم .این احساس نباید رشد می کرد .
توهان من و دوست نداره و این یعنی نابود شدن من
من نمی تونستم زن اون باشم .اون هیچ وقت عاشق من نمیشد
پس باید این احساس کوچیک و ریشه کن کنم .
فعلا غرورم از همه ی این ها مهم تره
صدای زنگ در باعث شد از اتاق بیام بیرون و در و برای اذر جون و تارا باز کنم
بعد از 5 دیقه اومدن تو
با من روبوسی می کردن که توهان اومد تو سالن
اذر جون تا صورتش و دید داد کشید :
اییییی وایییی.خاک بر سرم .
کیفش از دستش افتاد و به سمت توهان شیرجه رفت
تارا همینطور با تعجب به صورت توهان نگاه می کرد
اذر جون می زد تو صورتش و می گفت:
عزیز دلم پسرم چت شده .چرا اینطوری شده
توهان خنده اش گرفته بود .با همون خنده سعی میکرد اذر جون و اروم کنه :
اذی جون .ارو بابا .چیزیم نیست که .بابا مادره من اروم باشه .اذی جون الان فشارت میره بالا ها اروم .......
بالاخره با حرفای توهان و کارای من و تارا اذر جون نشست رو مبل و اروم شد
رفتم تو اشپزخونه که یه شربت برا اذر جون بیارم .تارا هم دنبالم اومد
داشتم شربت می ریختم که با تعجب پرسید:
گلیا توهان چرا این شکلی شده ؟
_دعوا کرده .
_با کی؟
_با یه پسر .مزاحمم شده بود .
دلم نمی خواست جریان اون سه تا پسره رو تعریف کنم .می دونستم تقصیره من .پس ترجیح دادم چیزی نگم
_دروغ نگو گلیا
با تعجب نگاش کردم و گفتم :
چه دروغی دارم بگم ؟
_گلیا این کاره یه نفر نیست . توهان از پس یه نفر بر میاد . این کاره چند نفره.وگرنه توهان تو دعوا کردن استاده . این کاره یه نفر نمی تونه باشه
_ول کن تارا .بیا این شربت و بگیر............
_گلیا جواب من و بده .توهان چرا اینطوری شده ؟
_اهههه.بس کن دیگه .با سه تا پسر دعواش شد
_سه تا پسر مزاحم تو شدن ؟
_نخیر
_گلیا من دوستتم یا بهتر بگم خواهر شوهرت .......پوفففففف
خنده ام گرفت .
نتونستم جلوی خودم و بگیرم و با صدای بلند خندیدم
تارا هم خندید و گفت:
زقنبود .حالا اذیت نکن بگو چی شده دیگه
_هیچی بابا .صبح باهم رفتیم بیرون دعوامون شد منم بدون اون رفتم .دنبالم اومد .اون سه تا پسرم فکر کردن مزاحمه
_توام نشستی بر بر نگاه کردی .اره؟
_می دونی کلی ام کیف کردم
سریع دویدم سمت سالن و تارا هم دنبالم اومد
دوره خونه می دویدیم
اذر جون داد کشید:
بس کنین .این بچه بازی ها چیه ؟
به حرفش گوش ندادیم و همین طور می دویدیم که یهو توهان رفت جلوی تارا و جلوش ایستاد .نمی ذاشت تکون بخوره
نفسم بالا نمی اومد .توهان خدا خیرت بده
تارا با قهر گفت :
داداش اذیت نکن .برو بذار بگیرمش
_تو غلط می کنی زن من و بگیری .
_توهان برو کنار من باید این و بکشم .دارم از تو دفاع می کنم خره
توهان با یه حرکت تارا رو بلند کرد و گفت :
لازم نکرده
تارا جیغ می زد و می گفت :
داداشی .توهان من می ترسم بذارم زمین
من و اذر جون از خنده غش کرده بودیم
بالاخره تارا با لگدی که به پهلو ی توهان زد تونست بیاد پایین و کنار اذر جون نشست
رفتم تو اشپز خونه و این دفعه 4 تا لیوان شربت درست کردم و بردم برا بقیه و کنارشون نشستم
اذر جون گفت :
خوب بچه ها .تصمیم گرفتین؟
_درباره ی چی؟
_درباره ی اینکه کی مهمونی رو بگیرین
توهان با صدای ارومی گفت :
اخه خانوم محترم نه به داره نه به باره .
_همین که گفتم .باید یه مهمونی بگیرین
بلند گفتم :
اذر جون من کاملا موافقم .
توهان با تعجب بهم نگاه کرد و گفت :
ولی اخه.......
_دیگه ولی و اما و اگر نداره .حرف درست و گلیا زد .
_باشه اذی جون . چشم مهمونی می گیریم
_کی؟
_دو هفته دیگه
_امکان نداره .
_اخه براچی؟
_باید تا سه روزه اینده این مهمونی برگذار بشه
توهان با صدای بلندی گفت :
یعنی چی اخه ؟تا سه روزه دیگه .......
_توهان جان همین گلیا .ازت خواهش می کنم .
توهان با حرص به اذر جون نگاه می کرد .دستش و برد لای موهاش و هیچی نگفت .
_توهان .پسرم قبوله باشه؟
_نمی دونم والا .هرچی شما بگین .
من و تارا دست زدیم .واقعا خوشحال شدم .خیلی نیاز داشتم به یه مهمونی که حال و هوام عوض بشه
توهان چشماش و ریز کرده بود و به اذر جون نگاه می کرد
اذر جون خندید و گفت :
چیه ؟چرا اینطوری نگاه می کنی؟مگه جن دیدی؟
_نه ولی می دونم یه نقشه ای تو سره تونه .
_می دونی ؟تو راست میگی یه کاری می خوام بکنم که تو خوابم نمی بینی .
_خدا بخیر بگذرونه

در و باز کردم و اومدم پایین .
توهان دستم و گرفت و گفت :
بریم جوجو کوچولو؟
_اره بریم
_فقط گلی من و ورشکست نکنیا.
_حرف نزن .بریییییم
با توهان اومده بودیم خرید .فردا شب قرار بود مهمونی بگیریم.
شیرنی هارو سفارش داده بودیم میوه هارم خریده بودیم .فقط مونده بود لباس برای من و توهان .
جلوی یه بوتیک ایستادم .یه بولیز سفید و طلایی با یقه ی قایقی چشمم و گرفته بود .خیلی قشنگ بود .استیل قشنگی هم داشت
_توهان میگم این بولیزه خیلی قشنگه مگه نه ؟
جواب نداد . برگشتم تا ببینم چرا جواب نمیده که دیدم زل زده بولیز
_اهای توهان .؟!
سرش و به نشونه ی چیه تکون داد
_میگم این بولیزه قشنگ مگه نه ؟
_نه
تعجب کردم .انگار ناراحت بود.
_توهان این خوشگل نیست؟
_نه .اصلا قشنگ نیست
_چرا ؟
_کلا خوشت میاد بدنت و به همه نشون بدی مگه نه؟
بعد راه افتاد رفت سمت مغازه ی بعدی
دهنم باز مونده بود .این چی می گفت؟چرا یهو قاطی می کرد ؟
دوباره به بولیز نگاه کردم .
لبم و گاز گرفتم .توهان راست حق داشت .
بولیز خیلی تنگی بود .اگه تنم می کردمش کل بدنم دیده می شد
سریع رفتم کنار توهان و گفت :
خوب بابا .حواسم به تنگیش نبود .
چشم غره ای بهم رفت و دستم و گرفت تو دستش
بلند خندیدم و گفتم :
چرا تو اینطوری هستی؟چشم غره میری بعد دستم و می گیری!!!
اروم خندید و گفت :
دیگه پرو نشو .
دوباره خندیدم و به مغازه ها نگاه کردم .
از هیچی خوشم نمی اومد .اگه چیزی هم چشمم و می گرفت یا تنگ بود یا یقه اش باز بود یا کوتاه بود ...........داشتم دیوونه می شدم
صدای توهان باعث شد برگردم طرفش :
گلی این قشنگه؟
با تعجب به لباس نگاه کردم
یه پیرهن دکولته ی قرمز که قدش تا رونم بود و یه کمربند مشکی کوچیک داشت .
توهان به من می گفت اون بولیز و نپوشم اونوقت از این خوشش اومده بود
با دهن باز به توهان نگاه می کردم
دستم و کشید و بردتم داخل مغازه .
زن جوونی پشت میز نشسته بود . تا مارو دید سریع از جاش بلند شد و با صدای پر عشوه ای گفت :
بفرمایید ؟چیزی می خواین؟
توهان به ویترین اشاره کرد و گفت:
اون پیرهن دکولته ای که پشت ویترین هست و می خوام .
دختره با تعجب به من نگاه کرد و گفت :
برا ایشون می خواین ؟
_بله
_والا فکر نکنم سایز ایشون داشته باشیم .سایزتون چنده ؟
توهان بهم نگاه کرد .هنوز متعجب بودم .
باورم نمی شد که ........
_گلیا؟
_بله ؟
_سایزت چنده ؟
_سایزم ؟اها .38
دختره لباس و اورد و داد دست توهان
اه .اه . اه نکبت .برا توهان یه عشوه هایی می اومد که حالم و بهم می زد .دلم می خواست چشماش و از کاسه در بیارم .دختره ی عوضی
توهان لباس و داد دستم که برم بپوشمش :
گلیا بدو برو بپوشش .
_ولی ............
_اذیت نکن برو .
رفتم داخل اتاق پرو.لباسامو دراوردم و پیرهن و پوشیدم .
فیکس تنم بود .اندازه ی اندازه .
موهای بلندم و ریختم دوره شونه هام .خیلی قشنگ شده بودم .
رنگ سفیده پوستم با قرمزیه لباس ترکیب قشنگی رو به وجود اورده بود .
ولی لباس خیلی باز بود
پاهام کاملا در معرض دید بود . برجسته گی های بدنم کاملا مشخص بود.
لباس و از تنم دراوردم و لباسای خودم و پوشیدم .
از اتاق پرو اومدم بیرون .
توهان تا من و دید اومد طرفم و با شوق و ذوق بچگانه و با نمکی گفت :
اندازه بود ؟
_اره ..........ولی ......
لباس و از دستم گرفت و گذاشت رو میزه فروشنده و گفت :
حساب کنید لطفا.

توهان به من نگاه کرد و گفت :
چیز دیگه ای نمی خوای ؟
_نه .ممنون
توهان پول لباس و حساب کرد و جعبه ی لباس و برداشت و رفت سمت در بیرونی مغازه
پشت سرش راه افتادم که یهو با صدای دختره فروشنده ایستادم :
خیلی بی لیاقتی .
برگشتم و با تعجب بهش نگاه کردم :
ببخشید؟با من بودید؟
_اره با تو بودم .خیلی خیلی بی لیاقتی
چشمام از تعجب گرد شده بود .این چی می گفت ؟عجب پرویی بود .
_اونطوری نگاه نکن .دلیل داره که میگم بی لیاقتی.
صدای توهان بلند شد :
گلیا بیا دیگه .
_الان میام .یه دیقه صبر کن
دوباره به دختره نگاه کردم . چقدر پرو بود .انگار داره با دختر خالش حرف می زنه
با عصبانیت گفتم:
حرف دهنت و بفهم .
_دختره ی احمق وقتی ادم همچین شوهری داره انقدر بهش بی توجهی نمی کنه .
_اولا به تو چه ؟دوم از کجا معلوم شوهرمه ؟
_ببین من خودم تجربه کردم که دارم بهت میگم .در ضمن از اونجایی که حلقه دستش بود . اها برا این میگم بی لیاقتی که این بیچاره چشمش به دره اتاق پرو خشک شد که شاید در و باز کنی و یه لحظه ببینتت .
دهنم باز مونده بود .این دختره چی می گفت؟
دوباره ادامه داد :
حالا هم برو پیش شوهرت .ولی یادت باشه پسر به این خوبی رو ,رو هوا می زنن
اگه بخوای اینطوری رفتار کنی از دستت در میره .
_خدافظ .
لبخندی زد و گفت :
خدافظ
رفتم پیش توهان .هنوز تو فکره حرفای دختره بودم .
توهان دستش و جلوی صورتم تکون داد و گفت :
گلیا ؟کجایی؟
_ها ؟همین جا ؟
_دختره چی می گفت بهت؟
_راستش ..............می گفت که ...........اها در باره ی جنس لباس می گفت
ابرو های توهان بالا رفت . با تعجب بهم نگاه کرد و گفت :
خوب بریم باید منم لباس بخرم
دلم می خواست بپرسم این لباس و تو مهمونی بپوشم یعنی؟اخه مگه میشه؟توهان که گفته بود ........... .خل شده بودم

داشتم کت هارو نگاه می کردم
توهان گفته بود من انتخاب کنم .انگار از سلیقه ام خوشش اومده بود
نمی دونم چرا دلم نمی خواست تو این مهمونی کت و شلوار رسمی بپوشه
می خواستم اسپرت بپوشه .به نظرم خیلی بهش می اومد
بالاخره بعد از کلی گشتن یه بولیز طوسی کمرنگ نظرم و جلب کرد
به توهان دادمش تا بپوشدش
وقتی پروش کرد عالی شده بود .بولیز دقیقا رنگ چشماش بود .یه جیگری شده بود لنگه نداشت .
همون بولیز و برداشت با یه شلوار جین طوسی .
یه تیپ اسپرت .عالی بود
خرید توهانم تموم شده بود ولی من هنوز نمی دونستم چیکار باید بکنم .
اون لباس و که امکان نداشت توی مهمونی بپوشم ولی انگار توهان یادش رفته بود .
باهم سوار ماشین شدیم و رفتیم سمت خونه
ساعت 6 بود .
هنوز ناهار نخورده بودیم
از ساعت 1 اومده بودیم بیرون تا همین الانم داشتیم خرید می کردیم
تازه وقتی رفتیم خونه باید کلی برای فردا هم اماده بشم
به خصوص در مورد غذا . توهان می خواست از بیرون غذا بگیره ولی بهش گفتم خودم درست می کنم
داشت می رفت سمت خونه
ای خدا .من لباس و چیکار می کردم ؟
_توهان ؟
_بله؟
_من برا فردا چی بپوشم؟
_خوب معلومه لباس.
_نه منظورم اینه که همین پرهن قرمزه رو بپوشم دیگه اره ؟
چنان ترمز کرد که نزدیک بود با کله برم تو شیشه
رگ گردنش زده بود بیرون
دوباره چشماش داشت قرمز می شد
داد کشید :
تو غلط می کنی بخوای جلوی صد نفر اون لباس و بپوشی
_اخه توهان تو که ..........
_گلیه به مرگ مادرم قسم یک باره دیگه از این زر زر ها بکنی یجوری می زنمت صدا سگ بدی شیرفهم شد؟
_بابا خوب بذار منم حرفم و بزنم
_ها؟؟؟؟؟
_خوب تو که فقط همون یه پیرهن و خریدی من مجبورم همون و بپو..........
چونم و گرفت چسبوندتم به شیشه ی ماشین و گفت :
گلیا می بندی یا خودم ببندمش؟اخه بی شعور وقتی من میگم اون بولیز چسبون رو نپوش پس امکان نداره بذارم این پیرهن و جلو صد تا نره غول بپوشی
دوباره داشت گریه ام می گرفت . چونم درد گرفته بود
با صدای بغض داری گفتم:
اخه ..........من که لباس مجلسی ندارم .....دیگه ام وقت نمیشه .........
یهو چونم و ول کرد و جعبه ی لباس و از صندلی عقب برداشت
درش و باز کرد با حرص گفت :
من احمق این و برات خریدم که غافلگیر بشی فکر نمی کردم خانم می خواد اون لباس و جلو 50 تا مرد بپوشه
به لباسا نگاه کردم
یه کت و شلوار یاسی بود با یه صندل پاشنه 10 سانتی سفید.
پوشیده و شیک بود .با بهت به لباسا خیره شده بودم .
سرمو اوردم بالا و به توهان نگاه کردم .با عصبانیت بهم خیره شده بود .
بدون اختیار یه لبخند اروم نشست رو لبم
توهان کی وقت کرده بود اینا رو بخره؟
_خیلی ممنون .خیلی قشنگن.
_چیه ؟می خواستی اون لباس قرمزه رو بپوشی که ؟من ابله از اون خوشم اومده بود گفتم برات کادو بگیرم
_من نمی خوام اون و بپوشم .یعنی توام می گفتی نمی پوشیدمش ولی اخه نمی دونستم باید چی بپوشم .
با خشم بسته رو انداخت پشت ماشین و راه افتاد
________________

تو ایینه به خودم نگاه کردم .
واقعا خوشگل شده بودم .کت و شلوار یاسی رنگی که توهان برام خریده بود فوق العاده خوش دوخت بود استیل خوبی هم داشت .
یه ذره چسبون بود ولی جوری نبود که بدنم معلوم باشه
رژ گلبهی رو برداشتم و روی لبام مالیدم . سایه ی بنفش کمرنگی زدم و به مژه هام ریمل زدم .
واقعا عالی شده بودم . همیشه از این کار بدم می یومد ولی این دفعه دیگه دست خودم نبود
برای خودم به بوس فرستادم و چشمک زدم .
از اتاق اومدم بیرون .توهان داشت به کارگرا می گفت چیکار کنن .
رفتم سمتش و گفتم :
توهان؟ خوب شدم ؟
نیم نگاهی بهم کرد و گفت :
باید برگردی تو اتاقت .
_وا ؟اخه چرا؟
_برای اینکه یه چیزی رو جا گذاشتی.
_چی رو ؟
_مثلا شال روس سرتو.
_چی؟ شال بندازم سرم ؟
یجوری بهم نگاه کردکه نزدیک بود خودم و خیس کنم
_چیه ؟نکنه می خوای جلوی اون شهریار عوضی و اون مردای چشم چرون فامیل و دوستای من بدون روسری بیای ؟
_باورم نمی شد.این همه موهام و درست کرده بودم .ای خدا
من نمی فهمم مگه این ده سال تو امریکا نبوده پس چرا اینطوریه .
هلم داد سمت اتاق .
نشستم روی صندلی . بد خورده بود تو ذوقم
شال بنفش پر رنگم و از توی کمد برداشت و انداخت رو سرم .
می خواستم شال و رو سرم درست کنم که گفت :
دست نزن .بذار درستش کنم.
_نه بابا؟مگه بلدی؟
_بعله خانوم کوچولو .معلومه که بلدم
شال و دور سرم پیچوند و لبنانی بستش
خیلی بهم می یومد .صورتم و بیشتر نشون می داد
اروم تشکر کردم
خم شد و گونم و بوسید و زیره گوشم گفت :
خیلی خوشگل شدی جوجو . امشب زنای توی مجلس از حسادت می ترکن
سرمو انداختم پایین و خندیدم
این حرفاش و کاراش باعث میشد مور مورم بشه و قلبم برای چند ثانیه ضربان نداشته باشه .
دوباره زیره گوشم گفت :
راستی ببینم یکی زیادی بهت خیره شده می زنم همون وسط نصفش می کنم پس عشوه و لوندی ممنوع .
_____________________________

سرش و با دستم هل دادم عقب و گفتم:
برو دیگه پرو نشو
_شرط داره که برم .
_چه شرطی؟
_خوببببببب .......راستش شرطش اینه که ........
سریع محکم لبام و بوسید از اتاق رفت بیرون .
خنده ام گرفته بود .دستم و گذاشتم رو لبام .ای خدا نذار دیوونش بشم .بذار به اندازه ی یه وابستگیه ساده بمونه
دوباره رژ و مالیدم و شال و رو سرم مرتب کردم . صندل هارو پام کردم و از اتاق رفتم بیرون
صدای در اومد . اذر جون و تارا و بابایی بودن با خشایار و نرگس .
در و باز کردم .همه شون که اومدن داخل با من و توهان رو بوسی کردن و رفتن روی مبل ها نشستن
نرگس و تارا رفتن تو اشپزخونه که کمک کنن .
شاهکار کرده بودم .5 نوع غذای مختلف , سوپ های متنوع و دسر های جورواجور درست کرده بودم .
میوه ها و شیرنی هارو به بهترین شکل چیده بودم .همه چیز اماده بود
دلم می خواست همه خوششون بیاد . تو چشمای توهان برق رضایت و تحسین دیده میشد و همین برای من کافی بود .
طاها رو هم دعوت کرده بودم ولی نمی تونست بیاد .باید یه سفر می رفت شیراز .تارا اومد کنارم و گفت :
خسته ای؟
_نه بابا .خسته کجا بود؟خیلی هم کیف داد
_خام تو سرت .از کار کردن لذت می بری؟
_بیخیال تارا .میگم تو درباره ی این سوپرایز اذر جون چیزی می دونی؟
_نه به خدا .از اون روز مارو دیوانه کرده . هی میگه یه کاری می خوام بکنم خودتون تعجب کنید
_به قول توهان خدا بخیر کنه
_واقعا خدا بخیر کنه
زنگ در باعث شد برم سمت در .
اهورا خان و همسرش بود
در و باز کردم . توهان گرم و صمیمی رفت طرفشون و با خنده گفت :
چطوری نارفیق؟خبری ازت نیست
با هم مردونه دست دادن.
رفت طرف خانومه و باهاش دست داد و گفت :
شما چطورین دختر خاله ی دوست عزیزم ؟
دختره خندید و گفت :
مسخره بازی در نیار توهان .نمی خوای من و با این خانوم خوشگله اشنا کنی؟
_البته .سوگل این خانوم به قوله تو زیبا همسر بنده هستن گلیا
گلیا جان این دختره ی لوس ننر غر غرو هم زن داداش من هستن
باهم به توهان خندیدم .سوگل و بغل کردم .دختر خیلی خوب و با نمکی بود .
اهورا باهم احوال پرسی کرد و رفت کنار بابایی و خشایار نشست .
سوگل هم رفت کنار تارا و اذر جون نشست.
منم در و برای مهمونا باز می کردم .
اخر اذر جون صداش در اومد :
ای بابا گلیا در و باز بذار هر کی خواست میاد تو .لازم نیست توام هی بلند شی و بشینی .
_چشم اذر جون .
در بیرونی خونه رو باز گذاشتم و خودم نشستم کنار تارا و سوگل
صدای شهریار باعث شد از جام بلند شم :
سلام به همگی
همه سرا برگشت طرف اونا .توهان از جاش بلند شد و رفت سمت عموش و گرم سلام و علیک کرد .
شهرزاد که مثل همیشه بود ........
زن عموشم که کلا سلام کردن در فرهنگ لغتش معنی نمی داد انگار
شهریار خیلی گرم باهام احوال پرسی کرد و به چشم غره های توهانم اروم خندید.
دیگه همه اومده بودن . دوستای توهان فامیلاشون همه بودن ........
تارا صدای اهنگ و بلند کرد :

گلِ من عزیزم همه عشمو به پات میریزم
حالا که پیشمی حتی یه لحظه غم ندارم من
دلِ دیوونمو داری میبری بگو نگاهِ منو تو میخری
حالا که پیشمی هیچی تو دنیا کم ندارم من
تو که قشنگترینی توی شهرِ قصه هامی
توی ترانه های من همیشه همصدامی
گلِ قشنگ من بخند که خنده هات قشنگه
بذار فدای اون دلت بشم که آبی رنگه (۲)
.......
همه میدونن عزیزِ دلمی تو که شیطونی گلِ من یکمی
همیشه دوست دارم سر روی شونه هات بذارم من
دلِ دیوونمو داری میبری بگو نگاهِ منو تو میخری
حالا که پیشمی هیچی تو دنیا کم ندارم من
تو که قشنگترینی توی شهرِ قصه هامی
توی ترانه های من همیشه همصدامی
گلِ قشنگ من بخند که خنده هات قشنگه
بذار فدای اون دلت بشم که آبی رنگه

یهو صدای اهنگ کم شد .
به تارا نگاه کردم که ببینم چه خبره .اونم شونه هاشو انداخت بالا
یهو یه صدای نازک و پر از ناز و عشوه از پشت سرمون اومد :
عصر بخیر امیر خان .

توهان و اهورا از جاشون بلند شدن
توهان با تعجب زل زده بود به صاحب اون صدا
از جام بلند شدم و برگشتم طرف زنه که یهو ..........
انگار برق گرفتتم. ای اهو بود
صورتش و نمی تونستم فراموش کنم .همون زن توی عکسا بود
لبخند کجی روی لبش بود و خیره شده بود به توهان
همه ساکت شده بودند .بعضی ها هم که اهو رو نمی شناختن با تعجب با ما نگاه می کردن
اذر جون رفت طرف اهو و بلند گفت :
خیلی خوش اومدی اهو جان .
بعد رو کرد به ما و ادامه داد:
اینم مهمون ویژه ی من .اهو .
به توهان نگاه کردم .سرش و انداخته بود پایین .
اهورا با ارنج زد تو پهلوش
یهو سرش و اورد بالا با لحن کاملا معمولی گفت :
خیلی خوش اومدین .بفرمایید بشینین
اهو با همون خنده گفت :
ببخشید کجا می تونم لباسم و عوض کنم ؟
توهان یکی از خدمتکارا رو صدا کرد و گفت :
به ایشون راه نشون بده
خدمتکاره و اهو رفتن سمت اتاق مهمون .
توهان با خشم به اذر جون نگاه کرد
ولی اذر جون انگار اصلا پشیمون نبود
من خشکم زده بود .باورم نمیشد .ای خدا .
بغض کرده بودم
تارا اومد کنارم و گفت:
گلیا ؟
بغضم و قورت دادم و گفتم :
جانم تارا جان ؟
_به خدا من نمی دونستم این دختره می خواد بیاد اینجا ..........من ......
_بیخیال تارا .اومده که اومده .به جهنم
_گلیا شهریار کجاست؟
_یه ابمیوه ریخت رو پاش رفت دستشویی
_گلیا یه دیقه با من بیا
رفتیم طرف توهان
سرش و انداخته بود پایین .فکش منقبض شده بود
اروم صداش کردم :
توهان؟
سرش و اورد بالا و با صدای دورگه ای گفت :
بله ؟
تارا ادامه داد :
داداشی میری با شهریار حرف بزنی؟
_تارا چی میگی؟من برم؟
_داداشی تو که می دونی .تورو خدا
_ من خودم اعصاب ندارم حالا برم ........
_توهان بخاطر من .جان تارا .
_تارا قسم نده .
_اگه من و دوست داری
نمی فهمیدم این همه اصرار تارا برای چیه .اخر که شهریار اهو رو می دید
توهان دست کرد تو موهاش و گفت :
باشه .کجاست ؟
_دستشویی
_اومد میرم پیشش.
_مرسی داداشی .
_تارا تو می دونستی این می خواد بیاد ؟
_نه به خدا .
توهان نیم نگاهی به من کرد و دستم و گرفت .
تارا رفت کنار اذر جون . با ناراحتی داشت باهاش حرف می زد
توهان دستم و محکم فشار می داد
شهریار از دسشویی اومد بیرون
توهان دستم و ول کرد و سریع رفت پیشش.
بهشون خیره شدم
توهان داشت باهاش حرف می زد و هر لحظه صورت شهریار عصبانی تر میشد
بالاخره توهان ساکت شد و شهریار سرش و تکون داد .
توهان اومد طرفم و کنارم نشست
همه با هم حرف می زدن .انگار داشتن درباره ی این اهو حرف می زدن .
شهریار رفته بود تو حیاط . تارا پاشد که بره پیشش . توهان با عصبانیت بهش نگاه کرد و مجبورش کرد بشینه سره جاش
بعد از یه ربع خانوم تشریف اوردن
بابا این کی بود دیگه ؟خجالت نمی کشید
این لباسی که پوشیده بود بیشتر شبیه لباس خواب بود .
یه پیراهن مانند که بیشتر شبیه بولیز بود پوشیده بود .همه ی لباس همین بود .جنسشم از تور بود .قد لباس تا رون هاشم نمی رسید
جایی از بدنش نمونده بود که دیده نشه .
به توهان نگاه کردم . می خواستم ببینم به اهو نگاه میکنه یا نه .
سرش پایین بود .پوزخند بانمکی هم روی لباش بود .
اهو با چنان عشوه ای راه می رفت که همه ی مردا رو مجبور می کرد بهش نگاه کنن ولی توهان حتی یه نگاه کوچولو هم به اهو نکرد
یه. در باز شد
شهریار اومد تو ........
دست تارا یهو مشت شد
اهو همونجایی که بود ایستاد و به شهریار نگاه کرد .
نگاهش یجوری بود . شهریار بدون هیچی عکس العمل خاصی سلام کرد کنار اهورا نشست
همه باهم پچ پچ می کردن
اهورا بلند گفت :
اهو خانوم شنیدم ازدواج کردین . پس سیامک کجاست ؟
اهو با چنان نفرتی به اهورا نگاه کرد که انگار ارث پدرش و ازش طلب داشت
با همون صدای نازک گفت :
سیامک تو هتل مونده .ترجیح داد نیاد
توهان پقی زد زیره خنده. انگار حرف اهو براش جوک بوده

اهم با خشم گفت :
چیزه خنده داری گفتم ؟
اهورا هم خندید و گفت :
نخیر ما به شما نخندیدیم .
توهان دستش و گرفته بود جلو دهنش و همینطور می خندید .
اهورا زیره لب گفت :
زهره مار .خفه شو
به شهریار نگاه کردم .
سرش و انداخته بود پایین . معلوم بود خیلی ناراحت .
تارا یه جوره خاصی بهش نگاه می کرد . انگار نگرانش بود . انگار هی می خواست پاشه بره کنارش ولی جلوی خودش و می گرفت
دوباره به اهو نگاه کردم . دقیقا روبروی توهان نشسته بود .
پاهاش و انداخته بود رو هم با لوندی به توهان نگاه می کرد .
اگه بخاطر ابروم نبود همون دیقه می رفتم جلو و خفه اش می کردم
شهرزاد جلوی این دختره کم می اورد
از اون موقع به صورتش نگاه نکرده بودم .
خیره شدم به قیافه اش . ارایش غلیظی داشت .
سایه ی قهوه ای زده بود با رژ مسی .
توهان به صورتش خیره شده بود .
به چشماش نگاه کردم .اثری از عشق و محبت ندیدم
تنها چیزی که توی چشمای توهان موج می خورد تنفر بود
دستش و چنان مشت کرده بود که نزدیک بود استخوناش خورد بشه .
یکی از دوستای توهان پرید وسط نگاه کردن توهان و گفت :
توهان میگم بیارم ؟
توهان یه نگاه به من کرد و گفت :
اره بیار .
بعد بلند شد و کنار من ایستاد و دستش و گذاشت دوره کمرم
حرصم گرفت دوست نداشتم از من برای عصبی کردن اهو استفاده کنه
با عصبانیت گفتم :
میشه دستت و برداری؟
_نچ.
_دوستت چی قراره بیاره ؟
_شراب
دهنم باز موند .با تعجب بهش نگاه کردم و با تته پته گفت :
تو ...........تو شراب می .......می خوری ؟
_بله می خورم .
_اخه .......
_نترس من حد خودم و می دونم .اونقدر نمی خورم که هیچی حالیم نشه .
_من از این جور چیزا بدم میاد .
_چیکار کنم خوب؟
با عصبانیت دستش و پس زدم و رفتم توی اشپز خونه
اههههههه.مشروب خوردنش کم بود که اینم اضافه شد .
یه سری به غذا ها زدم .کاملا پخته بودن . خوب بود .حداقل به خودم افتخار می کردم که مهمونی رو خوب جمع و جور کردم
صدای اهنگ دباره بلند شده بود
یه 10 دیقه ای بود که تو اشپزخونه بودم
حوصله ام سر رفته بود . نمی خواستم برم بیرون ولی داشتم دیوونه می شدم از بیکاری
از اشپزخونه اومدم بیرون.
دهنم باز موند .بیشتر مردای مجلس و چندتا از زنا یه گیلاس شراب دستشون بود .
من و باش فک ر می کردم این گیلاس ها دکورن
توهان کنار اهورا نشسته بود .

و دستش یه گیلاس شراب بود .
اهو از جاش بلند شد و رفت طرف توهان و بلند گفت :
امیر خان میشه یه لیوان به منم بدین ؟
توهان نگاه نفرت انگیزی بهش کرد و یه گیلاس و پر کرد و داد دستش .
اهو خنده ی تحریک امیزی کرد و گفت :
به سلامتی ....
توهان خنده ی ارومی کرد و گفت :
به سلامتی
به شهریار نگاه کردم .
یه سیگار دستش بود و تند تند پک می زد . رفتم کنار تارا ایستادم
یه شهریار خیره شده بود .
حتی متجه نشد کنارش ایستاده بودم .
با ارنج زدم تو پهلوش که یهو با ترس برگشت عقب و گفت :
واییییی دیوانه .سکته ام دادی .
با شیطنت بهش نگاه کردم
_ها ؟چیه ؟چرا اینطوری نگاه می کنی؟
_میگم تارا بدجوری تو نخ بعضی ها هستیااااا
_گمشو .خل و چل.
_تارا چه خبره؟
_می خوای چه خبر باشه ؟
_می خوام خبرهای خوب خوب باشه.
_فعلا که خبرای خیلی بد هست .
_چرا؟
_درباره ی بیماری قلبی توهان چیزی می دونی؟
_اره .خودش گفته
_مشروب برا قلبش ضرر داره .
_همش تقصیره این زنیکه ی عوضی . اگه نیومده بود توهان امکان نداشت بخوره
از دست این کارای مامان .اخه بگو براچی این بی شعور و دعوت کردی .
_تو نگران توهانی یا شهریار؟
_گلیا میشه بی خیال بشی. نمی بینی اعصابش داغون شده ؟گلیا برو لیوان و از دستش بگیر . خوایی نکرده بلایی سرش میاد ها .
_تارا چه حرفایی می زنی ها. مگه داداش لجبازه شما به حرف من گوش میده؟
_گلیا برو .مرگه من .این حالش بد میشه .
سرم و با حرص تکون دادم و رفتم سمت توهان .
اروم صداش کردم :
توهان ؟
سرش و اورد بالا .چشماش داشت قرمز میشد .
_میشه بس کنی؟
_چی رو ؟
_خوردن این زهره ماری رو .
_نچ .
_توهان خواهش می کنم .
_گلیا کاری نکن وسط این مجلس سرت داد بزنم .
_به جهنم. انقدر بخور تا بمیری .
با عصبانیت رفتم توی دستشویی
صورتم داغ شده بود .خجالتم نمی کشید عوضی. رو که نبود سنگ پای قزوین بود .
یهو یاده اهو افتادم . نکنه داشت برا توهان عشوه می اومد .
اگه توهان بهش توجه می کرد چی؟
وای نه. اگه توهان دوباره عاشق اهو بشه من می میرم .
نه نه . اهو شوهر داره.توهان به یه زن شوهر دار نگاهم نمی کنی . مطمئنم .
از دستشویی اومدم بیرون .
یه دیقه کپ کردم . اشکم داشت سرازیر میشد .
چونم می لرزید
اهو و توهان داشتن می رقصیدن
قطره های درشت اشک رو صورتم می ریخت .
اذر جون سرش و چرخوند و من و دید .
سریع اومد کنارم و گفت :
گلیا جان از توهان ناراحت نشو .عزیزم اون الان هوشیار نیست نمی فهمه چیکار داره می کنه .
دسته اذر جون و پس زدم رفتم تو اتاقم و در و قفل گردم
رو تختم دراز کشیدم . داشتم می مردم . توهان خیلی کثافتی . توهان ازت بدم میاد .توهان خیلی نامردی
یکی در اتاقم و زد .
جواب ندادم .
صدای خشایار و تشخیص دادم :
گلی . گلیا خانوم .عزیزم در و باز کم . منم .خواهر کوچولو ی عزیزم بذار بیام پیشت
بلند شدم و در باز کردم .
سریع اومد تو و در و بست
به هق هق افتاده بودم .
خشایار اومد جلو و محکم بغلم کرد و گفت :
جانم .جانم عزیزکم .هیچی نیست .عزیزه دلم توهان مشروب خورده . الان نمی فهمه چیکار می کنه .نباید ازش دلخور بشی
سرم و رو سینه ی خشایار فشار دادم و هق هقم و تو گلوم خفه کردم .
_گلیا گوش کن .من اهو رو خوب می شناسم .اون ادم خوبی نیست . بیا . بیا تو سالن تا بهش ثابت کنی نمی تونه تورو شکست بده .
بیا اونجا و با شوهرت برقص . بذار بفهمه انگشت کوچیکه ی تو هم نمیشه .
باشه عزیزم؟
گل گلی خانوم جوواب بده دیگه .باشه؟
_باشه داداشی .
_افرین .الان من میرم توام سریع بیا
_چشم .

خشایار رفت . منم روی صندلی نشستم و شروع کردم به ارایش کردن .
نشونت می دم توهان خان .اگه تو می تونی هرکاری خواستی بکنی منم می تونم .
حالا ببین کاری می کنم به غلط کردن بیوفتی.
پاشدم و رفتم سمت کمدم .
یه شلوار لوله تفنگی مشکی پوشیدم با بولیز چسبون طلایی .
نمی خواستم کاری کنم که خودم کوچیک بشم . لباسام تنگ و چسبون بود ولی بدنم و نشون نمی داد . با همین لباسا توهان و دیوونه می کردم .
شال و از رو سرم برداشتم و موهای بلند فرم و دوره شونه هام ریختم
رژ طلایی کمرنگی زدم . تو ایینه به خودم نگاه کردم . برام مهم نبود توهان می خواد چه غلطی بکنه . من باید رو این ادمه مغرور و لجباز و کم می کردم.
لبخند مصنوعی زدم و از اتاق رفتم بیرون
توهان و اهو همچنان داشتن می رقصیدن .
راه افتادم سمت تارا .
یهو چشم توهان افتاد به من . برا یه لحظه مردمک چشمش تکون نخورد .
پوزخندی زدم و کناره تارا نشستم
تارا با چشمای گرد شده بهم خیره شده بود .
_ها ؟چیه ؟خوشگل ندیدی؟
_گلیا خیلی بد تلافی کردی .
_دلم خواست .
_گلیا توهان عصبانی بشه هیچ کاری نمی تونی بکنیا .
_به حهنم . مگه اون شوهر منه ؟ببین تارا من و توهان قرار گذاشتیم .از همین لحظه توهان کوچکترین دخالتی تو زندگی من بکنه دیگه یک ثانیه هم اینجا رو تحمل نمی کنم
تارا با تعجب بهم خیره شده بود .
اهو خنده ی مستانه ای کرد و از بغل توهان در اومد و رفت کناره کی از دوستای توهان نشست .
سرش و برگردوند و یه نگاه پر از تمسخر بهم کرد .
دوباره سرش و برگردوند با لوندی با دوست توهان حرف زد .
چند نفر اومدن جلو بهم پیشنهاد رقص دادن ولی بخاطر نگاه های تارا ردشون کردم .
یهو چشمم به خشایار خورد .
با ناراحتی سرش و تکون داد و زیره لب گفت:
کاره خوبی نکردی.
شونه هام و انداختم بالا .
سرم و انداختم پایین و با انگشتام بازی کردم .
سنگینی نگاه توهان و حس می کردم
پوزخندی زدم
با صدای یه مرد سرم و اوردم بالا:
سلام گلیا خانوم
به پسره نگاه کردم .موهای طلایی داشت با چشمای مشکی گیرا
جذاب بود .
دوباره ادامه داد :
من کیان هستم . دوست توهان
شناختمش .همونی بود که اون ور زاومد بود خونه پیشه توهان
توهان راست می گفت . اختیار نگاهش و نداشت. کل بدنم و زیر و رو کرد .
با خشم بهش چشم غره رفتم و گفت :
خوشبختم .خوب؟
_اجازه ی یه دور رقص و با شما می خوام .
تا خواستم جواب رد بدم صدای توهان ساکتم کرد :
کیان جان اگه اجازه بدی می خوام با زنم برقصم.
کیان رفت کنار و گفت :
خواهش می کنم .بفرمایید .
توهان اومد جلو دستش و دراز کرد .
دلم می خواست با کله برم تو صورتش . ولی ابروی خودم می بردم . به اجبار دستش و گرفتم.
با خشم کمرم و گرفت و فشار داد .
_هوی وحشی کمرم شکست ؟
_دقیاق می خوام بشکونمش که دیگه به نمایش نذاریش .
یه دستش و گذاشت رو موهام و موهام محکم کشید .
نتونستم تحمل کنم زیره لب ناله کردم
اینارم قیچی می کنم که یادت باشه نریزیشون بیرون .
_ولم کن عوضی . ازت متنفرم توهان
_چه جالب . منم از تو نفرت دارم

سالن خالی شده بود
همه نشسته بودم و من و توهان و نگاه می کردن .
توهان با نفرت عمیقی بهم نگاه می کرد
هیچی عشقی بهش نداشتم .
این اون توهانی که عاشقش شده بودم نبود .این یه مرد خشن بود که هیچ احساسی نداشت .من توهان خودم و می خواستم ولی قبلش باید از این اقای غیر محترم انتفام می گرفتم.
توهان با عصبانیت به موهام چنگ می زد .
تارا صدای اهنگ زیاد کرد
یه دفعه اروم شدم . بازم بدون اختیار نرم شدم
هر جمله ی اهنگ تو ذهنم می چرخید:

اگه بدونی من چقد دلم تنگ شده
همه ی دلخوشیم همین یه آهنگ شده
در نمیاری اشک من احساسی رو
بغل نمیکنی اون که نمیشناسی رو
اگه بدونی این روزا چقد داغونم
چقد مراقب وسایل این خونم
دعا کن اون روزای خوبمون برگرده
ببین ندیدنت چقد شکستم کرده
خستم کرده
اگه بدونی از این خونه میرم چی ؟
اگه بدونی من از غصه پیرم چی ؟
اگه بدونی عکساتو بغل کردم
اگه بدونی من دارم میمیرم چی ؟
اگه بمونی مشکلاتمون حل میشه
همه چی اینجا مثل روز اول میشه
اگه تو مثل سابق عاشق من بودی
برت میگردونم جایی که قبلا بودی
اگه بدونی از این خونه میرم چی ؟
اگه بدونی من از غصه پیرم چی ؟
اگه بدونی عکساتو بغل کردم
اگه بدونی من دارم میمیرم چی ؟
اهنگ خیلی قشنگی بود
یجورایی انگار اهنگ و درک نمی کردم ولی دوسش داشتم
سرم و اوردم بالا و به تواهن نگاه کردم
فشاره دستش رو کمرم کم شده بود . موهام و اروم تر نوازش می کرد
چشماش دیگه اون نفرت قبل و نداشت .
دوباره داشتم رام می شدم .
دستام و دور شونه هاش حلقه کردم .
هیچی نمی فهمیدم . نمی فهمیدم الان 100 نفر داشتن به ما نگاه می کردن فقط چشمای توهان بود .فقط توهان و می دیدم .
بازم عطرش دیوونم کرد . سرم و گذاشتم رو سینش و نفس عمیق کشیدم
دوباره به چشماش نگاه کردم .
دوباره داشت میشد همون توهان .همونی که عاشقش شده بودم .
نه نه .باید اول اذیتش می کردم بعد ......
دستش و پس زدم و گفتم :
بسه .داری پرو میشی .
خورد تو ذوقش . کاملا متوجه شدم .
خنده ی ارومی کنار لبم نشست .
رفتم توی اشپزخونه .
الان هرچی از توهان دوتر می شدم بهتر بود .
کارگرا غذا هارو به کشیده بودن تو ظرف و میز و اماده کرده بودن .
با خوشحالی به میز نگاه کردم . رفتم کناره مهمونا و بلند گفتم :
بفرمایید لطفا . شام اماده است

ذر جون با مهربونی گفت :
دستت درد نکنه گلیا جان .عالی بود دخترم .
_ممنون اذر جون .نوش جان .
یکی از دوستای توهان با صدای بلندی گفت :
خیلی خیلی ممنون گلیا خانوم .دست شما رو باید طلا گرفت .عالی .....
_مرسی .ممنون .انقدرم که میگین تعریفی نبود
صدای زنگ در باعث شد سریع برم سمت در .
خاله انجلا بود . در و باز کردم
تارا با تعجب به ساعتش نگاه کرد و گفت :
کیه این موقع؟
_خاله انجلا بود .
_واییییی .اخ جون .
توهان و تارا بلند شدن و اومدن کناره من تا از خاله استقبال کنن .
خاله اروم اروم اومد تو خونه .
توهان بغلش کرد و من و تارا باهاش احوال پرسی کردیم
خاله مثل اون روز مهربون ولی بداخلاق بود . می خندید ولی کلی به توهان تیکه می نداخت .
تا سرش و برگردوند چشمش افتاد به توهان .
لبخند رو لبش خشک شد .
شنیدم زیره لب گفت :
oh my god.این باورکردنی نیست.
بعد سرش و چرخوند و رو به تواهن گفت:
توهان این .......این اینجا چیکار می کنه ؟
_نمی دونم خاله جان .مامان دعوتش کرده .
_من این اذر و می کشم .
تارا پرید وسط حرفشون و گفت :
بیخیال خاله . به جهنم که اومده . بیاین بریم سره میز .
همه بلند شده بودن و یا خاله احوال پرسی می کردن .
تا اومدم برم و اشپزخونه دوباره زنگ در خورد .
از توی ایفون نگاه کردم . یه اقایی بود .نمی شناختمش . حتما از دوستای توهان بود دیگه . ولی چرا الان اومده بود ؟
شونه هام و انداختم بالا و جواب دادم :
کیه ؟

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : sefirbarfi
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 5.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 5.0   از  5 (0 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

اولین حرف کلمه yhdfta چیست?