رمان سفید برفی قسمت 14 - اینفو
طالع بینی

رمان سفید برفی قسمت 14

 

با یه لحن صمیمی می گفت امیر که انگار با دوست پسرش حرف می زنه! توهان لبخندی زد و گفت:

- بهتر نیست یه آقا پشت امیر اضافه کنی؟ فکر نکنم سیامک این صمیمیت رو دوست داشته باشه!

قشنگ معلوم بود که حال آهو گرفته شده. یه قدم رفت سمت توهان و گفت:

- خب بهتره دیگه من برم.

- آره، واقعا کار خوبی می کنی. خوشحال می شم زحمت رو کم کنی!

- داری منو بیرون می کنی؟

- دقیقا همین قصد رو دارم. از خونه ی من برو بیرون!

دهن آهو از تعجب باز مونده بود. ناخوداگاه لبخند کوچکی روی لبم نشست. با صدایی که معلوم بود تعجب کرده گفت:

- ببخشید؟ چی گفتی؟

- کر شدی؟ یه دکتر برو! گفتم از خونه ی من گمشو بیرون، هری!

نفس تندی کشید و با صدای عصبی گفت:

- به چه حقی با من این طوری حرف می زنی؟

- اینجا خونه ی منه، با هرکسی هم خودم تصمیم می گیرم چه طوری برخورد کنم. لیاقتت بیشتر از این نیست! حالا از خونه ی من برو بیرون. در ضمن، یادت باشه هیچ وقت دور زن من نگردی.

- می بینم که این زنیکه ی دهاتی روت اثر گذاشته!

با سه تا قدم بلند خودش رو رسوند به آهو و گفت:

- اگه جرات داری یه بار دیگه حرفت رو تکرار کن.

آهو یه قدم رفت عقب و گفت:

- خلایق هر چه لایق!

با قدم های تند رفت سمت در و داد کشید:

- خاک بر سر بی لیاقتت کنن.

هم زمان در رو کوبید و رفت. با تعجب به در خیره شدم. همگی قاطی داشتن! توهان با لبخند کج بهم نگاه می کرد. بهش نگاه کردم و گفتم:

- دمت گرم!

بلند خندید و گفت:

- حاضری؟

- آره، بریم.

در رو باز کرد و گفت:

- بفرمایید.

 

رفتم توی حیاط. واو، خدایا کف کردم! عجب آدم پررویی بود. واقعا از توهان خوشم اومد، گل کاشت! دمش گرم.

 

 

باورم نمیشد و

این کی بود که جلوی من ایستاده بود؟

این نرگس بود ؟

نه امکان نداشت .

این زن داداش من نبود . این کی بود که جلوی من ایستاده ؟

چشمای مشکیش پف کرده بود .

زیره چشماش به حدی گود رفته بود که ......

استخون های گونش زده بود بیرون .

نصف اون چیزی که بود شده .

بقا صدای خش داری گفت:

دیدی گلیا؟دیدی بچه ام یتیم شد؟

دیدی سایه بالا سرم تنهام گذاشت؟گلیا دیدی داداشت نامردی کرد

اشکام ریخت رو صورتم.

نرگس اومد طرفم و بغلم کرد .

_گلیا ؟گلیا جونم .خواهری دیدی بدبخت شدیم ؟گلیا بچه ام بی پدر شد .

گلیا

محکم بغلش کردم و گفتم :

جانم نرگس . نرگسی منم بدبخت شدم . منم بی پناه شدم . دیگه به کی بگم داداشی؟سرم و رو شونه ی کی بذارم و گریه کنم ؟نرگس دیگه برای کی مسخره بازی دربیارم ؟

باهم گریه می کردیم و حرف می زدیم .

انگار تازه سره دلم باز شده بود .

تازه داشت غمم جون می گرفت .

تازه می فهمیدم خشایار رفت یعنی چی .

صدای طاها باعث شد از بغل نرگس بیام بیرون :

سلام .

برگشتم سمتش .

توهان به ماشین تکیه داده بود و بهم انگاه می کرد .

با گریه رفتم سمت طاها و بغلش کردم و گفتم :

طاها دیدی بی داداش شدم ؟طاها یادته قول داده بدیم همیشه پیش هم بمونیم ؟

خشایار نامردی کرد .زد زیره قولش .

طاها دیگه جز تو کی رو دارم . داداش طاها بدون خشایار چیکار کنم ؟

طاها بازوهام و گرفت و گفت :

هیشششش اروم باش خواهرم . اروم باش .

دستم و گرفت و گفت :

بیا .بیا کمک کن با نرگس بریم تو .

به توهان نگاه کردم .نمی اومد ؟

با صدای بندی گفت :

طاها مواظب گلیا باش . مم مریض دارم باید برم بیمارستان .

بعد رو کرد به من و ادامه داد :

شب میام دنبالت .

از همه خداحافظی کرد و سوار ماشین شد و رفت .

بازوی نرگس و گرفتم و کمکش کردم تا بریم تو خونه .

چقدر دلم برا اینجا تنگ شده بود .

برا خونه ای که با طاها و خشایار توش بازی می کردیم . برای حیاطی که توش کباب درست می کدریم.

برای شوخی های خشایار .برای خنده های نرگس

برای هیجان طاها .

خدایا کاش هنوز بچه بودم .

کاش بچه بودم و گرسنگی می کشیدم تا اینکه ببینم داداشم و بردی

کاش بچه بودم و از سرما یخ م یزدم تا اینکه نرگس و با این وضع می دیدم

کاش بچه بودم و بی پول ولی طاها رو انقدر اروم و ناراحت حس نمی کردم

خدایا کاش........

 

 

به عکس روی دیوار خیره شده بودم .

به داداشم که داشت می خندید .

چقدر اون روز خوشحال بود .

روزه تولدش.

یه عکس سه نفره از من و نرگس و خشایار .

چقدر دلم برای اون روزا تنگ شده.

نرگس سرش و گذاشته بود رو شونم و اروم گریه می کرد .

می خواستم ارومش کنم ولی........

یه نفر باید من و اروم می کرد . خودم داشتم گریه می کردم .

طاها با سینی چایی اومد طرفم و رو به نرگس گفت :

نرگس؟خانومی پاشو .قرصات و نخوردیا.پاشو ببینم .

نرگس با هق هق گفت:

ولم کن طاها . نمی خوام بخورم . نمی خوام . می خوام بمیرم .

همزمان با گریه رو شکمش می کوبید .

سریع دستاش و گرفتم و گفتم :

چه غلطی می کنی روانی .نکن . نکن نرگس .به خدا خشایار راضی نیست که انقدر خودت و اذیت کنی . نکن .

صدای گریه ی نرگس بلند شد .

دستاش و دوره شونه هام حلقه کرد .

بلند بلند زار می زد .محکم بغلش کرده بودم و گریه می کردم .

ای خدا ببین باهامون چیکار کردی.

طاها اومد طرفمون و دستای نرگس و گرفت و گفت :

پاشو عزیزم .پاشو .بیا بریم قرصات و بخور بعد بخواب . بیا .

لبخند کوچیکی برای دلگرمی نرگس زدم و گفتم:

پاشو نرگس .پاشو استراحت کن .

_گلیا نرو .پیشم بمون .

_باشه .به شرطی که بری استراحت کنیا.

_باشه میرم.ولی قول بده نری.

_نمیرم .حالا برو استراحت کن .

نرگس از جاش بلند شد و با کمک طاها رفت تو اتاق.

پاهام و تو شکمم جمع کرد و سرم و به شونم تکیه دادم .

صدای طاها تو گوشم پیچید :

حالت خوبه گلیا ؟

پوزخندی زدم و گفتم :

اره عالیم . بهتر از این نمیشم .اصلا دارم تو خوشبختی دست و پا می زنم .

داداشم مرده چیزی نیست که .نرگس اینجوری شده مهم نیست خوب میشه .خودم داغونم عیبی نداره بابا به جهنم و....

_بس کن گلیا .

_بس کن بس کن بس کن .ای خدا چرا من و نمیکشی راحتم نمی کنی؟

طاها داد زد :

خفه شو . احمق می دونی اگه تو نباشی چی میشه ؟

همین نرگسی که می بینی فقط به امید تو و بچه اش زنده مونده .

اصلا خوده من .اگه تو نباشی دیگه به کی بگم خواهری ؟دیگه با کی دردودل کنم ؟

توهان چی؟ می دونی چقدر عذاب میکشه ؟

توهان ؟اره ارواح عمه اش .اون از خداش من بمیرم و از شرم خلاص بشه .

طاها کنارم نشست و با بعض گفت :

گلیا؟

_جانم ؟

_حوصله داری باهات حرف بزنم ؟

_چی می خوای بگی؟

_یه قصه . قصه ی یه عشق .

_تو این موقعیت ؟

_اره .همین الان . چو.ن دیگه خسته شدم . چون دیگه طاقت ندارم تو خودم بریزم . چون دیگه بریدم .

_بگو زاها .شاید اینطوری یه دیقه از فکر خشایار دربیام .

_یه قولی بده .قول بده تا اخره قصه گوش کنی و بعد حرف بزنی .

_قول میدم .

سرش و انداخت پایین و شروع کرد

 

 

_ گلیا به نظرت یه بچه ی 14 ساله می تونه عاشق بشه ؟

_فکر نکنم .یعنی بچه ای به اون سن از عشق و دوست داشتن چی می فهمه ؟

_این داستانی که تعریف می کنم مربوط به یه بچه ی 14 سالت . یه عشق بچگانه ولی بزرگ .اماده ای تا بشنوی؟

_اره .می خوام بدونم این بچه چطوری عاشق شده .

_پس خوب گوش کن . یه پسر 14 ساله با دوستاش تو کوچه بازی می کرده . یه دفعه یه

وانت میاد تو کوچه .یه خانواده ای قرار بود تو یکی از خونه های اون کوچه زندگی کنن .

حتما همونا بودن دیگه .

یه دختر 10 ,11 ساله از پشت وانت می پره پایین .

بچه هایی که تو کوچه بودن به بازیشون ادامه میدن ولی چشم پسره رو دختره خیره می مونه .

قلبش پسره محکم میزنه .بلند بلند .

حس می کرد همین الان که قلبش از دهنش بزنه بیرون .

خدایا این چه حسی بود .پسره نمی فهمه . بچه ی 14 ساله چه می دونه عاشق شدن یعنی چی؟

این پسر یه رفیق فابریک داشت. یه رفیقی که از برادر بهش نزدیک تر بود .

یه رفیقی که حاضر بود جونش و برای اون یکی بده .

10 سال گذشت .

تو این 10 سال پسره فهمید این حس چیه .فهمید از همون نگاه اول دلش لرزیده .فهمید عاشق شده .

ولی جرئت نکرد به زبون بیاره .ترسید دختره هیچ حسی بهش نداشته باشه .ترسید مسخرش کنه .

حتی به دوستشم این راز و نگفت .یه روز بالاخره جرئتش و جمع کرد . با خودش گفت این که نمیشه من تا اخره عمرم به دختره نگم چه حسی بهش دارم .

یا قبول میکنه یا نه. هرچه بادا باد.

ته دلش به خودش امیدواری می داد که دختره صد در صد قبول میکنه .

حداقل امیدش و داشت .

ولی نمی خواست اول بره سراغ دختره . بهتر دید اول با دوستش مشورت کنه .

می خواست بعد از 10 سال رازش و فاش کنه .

وقتی رفت پیش دوستش قبلاز اینکه بتونه حرفی بزنه داغون شد .

دنیا رو سرش خراب شد .

می دونی چرا ؟

چون رفیقش بهش گفته بود که عاشق همون دختر شده .

گفت می خواد از دختره خواستگاری کنه .

گفت دختره رو خوشبخت میکنه .

پسره نابود شد . شکست ولی حرف نزد .نمی خواست خوشی دوستش و خراب کنه .

دوستش با دختره ازدواج کرد .

علی موند و حوضش.

پسره تنها شد .داغون تر از قبل شد .

ولی این که نمیشد باید زندگی می کرد .شکست خورده بود ولی باید ادامه می داد .

سعی کرد عشق دختر و تو قلبش بکشه .

سعی کرد نابودش کنه .

ولی نمی شد .

ریشه ی عشقش خیلی قوی بود .

 

تصمیم گرفت حالا که نمی تونه عشق رو ریشه کن کنه حداقل جلوی رشدش رو بگیره. به خاطر همین روی عشقش خاک ریخت تا خاموش بشه. عشقش هیچوقت خاموش نشد ولی شعله هاش کمتر شد. از اون به بعد دختر رو به چشم خواهرش نگاه کرد. براش سخت بود ولی سعی می کرد! خب تموم شد، نظرت چیه؟ به طاها نگاه می کردم. چی داشت می گفت؟ چرا این قصه برام این قدر آشنا بود؟ چرا حس می کردم می دونم دختره کیه؟ چرا دلم نمی خواست اون چیزی که فکر می کنم حقیقت داشته باشه؟ با صدای خش داری گفتم: - طاها؟ - جانم خواهری؟ - بگو این چیزی که توی فکرمه اشتباهه! بگو دارم اشتباه می کنم! - اون چیزی که داره تو ذهنت می چرخه حقیقت محضه. نه، نه، نه، نه! اشتباه بود. اون پسر طاها نبوده، می دونم که طاها نبوده. - گلیا سعی نکن خودت داستان رو بپیچونی. این داستان عشق منه. تو خوب می دونی عشقم کیه. از جام بلند شدم و آروم رفتم سمت طاها. این امکان نداشت، این غیر ممکن بود! داد کشیدم: - خیلی پستی طاها، خیلی عوضی هستی. فقط نگاهم کرد. دستای مشت شدم رو به سینش می زدم و داد می کشیدم: - کثافت، حالم ازت به هم می خوره! تو به زن خشایار چشم داشتی؟ تو عاشق نرگس بودی. ازت متنفرم طاها. محکم به سینش می زدم و گریه می کردم. خدا این دیگه چه بدبختیه؟ خدا چرا بهم رحم نمی کنی؟ ضجه می زدم و به سینه ی طاها می کوبیدم. دستام رو گرفت و داد کشید: - بس کن گلیا. - خفه شو، خفه شو کثافت. تو به زن داداش من... فریاد کشید: - لامذهب بفهم! می دونی چقدر برام سخت بود. می دونی شب عروسیشون حس مرگ داشتم؟ می دونی اون شب تا صبح به خونه ی خشایار زل زده بودم؟ می دونی چه حسی داشتم وقتی فکر می کردم زنی که عاشقشم الان زن بهترین دوستمه؟ می فهمی؟ اون روزی که بهم گفت عاشق نرگس شده تمام دنیا رو سرم خراب شد. حالیته چی می گم؟ فکر کردی شونزده سال ساکت موندن کم دردیه؟ من فقط چهارده سالم بود! الان سی سالمه و هنوزم همون عشق رو دارم. تو تمام این مدت یه دفعه به نرگس نگاه کردم. همیشه حس کردم خواهرمه. همیشه گفتم زن برادرمه. دستم رو بردم بالا و محکم کوبیدم به صورت طاها. با صدای آرومی گفتم: - حالم ازت بهم می خوره. هوای خونه داشت خفم می کرد. نمی تونستم درست نفس بکشم. سریع رفتم بیرون. بغضم شکست. با سرعت می دویدم سمت خیابون. باورم نمی شد! اشکام رو صورتم می ریخت. خشایار، داداشی، طاها داداشم بود! اون به زن تو چشم داشت! خدا!

 

 

دستم و برای اولین تاکسی که می یومد بلند کردم و داد زدم :

دربست ؟

سوار شدم .

بلند بلند هق هق می کردم و دماغم و بالا می کشیدم .

راننده بسته ی دستمال و جلوم گرفت و گفت :

بفرمایید ابجی

_ممنون .

چشمام و پاک کردم و با صدای خش داری گفتم:

کرایتون چقدر میشه ؟

_قابل شوما رو نداره .

_بفرمایید لطفا .

_ما خودتون و می خوایم چه نیازی به پول هست .

با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم :

منظورتون چیه اقا ؟

_ یه چند تا از رفیقامم هستن .بریم خونه ؟

داد کشیدم :

نگه دار عوضی .اشغال کثافت .نگه دار .

_خوب خانوم چرا عصبی میشی؟یه پیشنهاد بود .

_خفه شو عوضی .نگه دار بهت میگم .

ماشین و نگه داشت .

سریع پیاده شدم و رفتم تو پیاده رو .

مرده دنبال اومد و گفت :

هوی خانوم کرایت ؟

_عجب عوضی هستی تو دیگه .کرایه هم می خوای؟

داد زد :

ای مردم ببینین چطوری تو روزه روشن می خواد پولم و هاپولی کنه .

تا خواستم داد بکشم صدای توهان باعث شد سریع برگردم :

چه خبره اینجا .

با تعجب بهش نگاه می کردم .اینجا چیکار می کرد .

اومد سمتون و رو به یارو کرد و گفت :

چته ؟چرا هوار میکشی؟

_اقا می خواد پولم و بالا بکشه .

توهان با تعجب بهم نگاه کرد .

با صدای خش داری گفتم :

مرتیکه عوضی به من میگه بریم خونه ؟چند تا از دوستامم هستن .

رگ گردن توهان بیرون زد .

با عصبانیت به مرده که نصف خودشم نبود نگاه کرد و خواست به طرفش حمله کنه که سریع پریدم جلوش و داد کشیدم :

ول کن توهان .حالم بده .بیا بریم .

می خواست به زور پسم بزنه تا به مرده برسه .

دوباره گفتم :

توهان جان گلیا بیا بریم .حالم بده به خدا .

مرده از ترس پا به فرار گذاشت .

اشکام تند تند رو صورتم می ریخت .

با عصبانیت دستم و گرفت و گفت :

اینجا چه غلطی میکنی؟ مگه نگفتم دنبالت میام ؟

_توهان به خدا حال و حوصله ندارم اذیتم نکن .

در ماشینش و باز کرد و تقریبا هلم داد تو .

داد کشیدم :

چته روانی ؟

سوار ماشین شد و گفت :

تو خیابون چیکار می کردی ها ؟مگه من خر نگفتم میام دنبالت .

_نمی تونستم اونجا بمونم .

_به جهنم .باید حتما سوار ماشین این یابو می شدی؟

تازه به این نتیجه رسیده بودم که وقتی توهان عصبانی میشه از این چاله میدونی ها هم بی ادب تر میشه .

داد کشیدم :

بسه دیگه .هی هیچی نمی گم .مگه از قصد سوار شدم ؟

تاکسی بود سوار شدم .چیکار می کردم ؟

دهنش بسته شد .

والا .مگه تقصیره من بود .

دوبارهباده طاها افتادم .

عوضی.

همیشه جای داداشم بود نگو اقا .......

 

 

بلند بلند گریه می کردم. خدایا این چه بختیِ که من دارم؟ خدایا طاها... طاها داداشم بود! طاها از خشایار بهم نزدیک تر بود. خدایا!

توهان ماشین رو نگه داشت، دستم رو گرفت و گفت:

- گلیا چت شده؟ از اون وقتی که سوار ماشین شدی یه دم داری گریه می کنی! چیزی شده؟ اتفاقی برای کسی افتاده؟ نرگس خانوم خوبه؟

نرگس؟ بیچاره نرگس! خدایا نکنه. اونا چند روزه باهم تنهان. نکنه... سرم رو تند تکون دادم. نه، نه! به پاکی طاها قسم می خوردم. من طاها رو می شناختم.

فریاد توهان باعث شد چهارستون بدنم بلرزه:

- می گم چه مرگته؟

به یه تکیه گاه احتیاج داشتم. حتی اگه توهان نمی خواست، من بهش احتیاج داشتم. نزدیکش شدم و سرم رو روی سینش گذاشتم. می تونستم بفهمم داره از تعجب شاخ در میاره. بوی عطرش رو می بلعیدم. خدایا کمکم کن!

همراهیم کرد و گفت:

- گلیا چی شده؟ بگو به من، بگو!

- توهان... طاها...

هق هق گریم نمی ذاشت بیشتر از این حرف بزنم. توهان بازوهام رو گرفت و با صدای بلندی گفت:

- چی؟ طاها چی؟ لامذهب حرف بزن! اون عوضی باهات چه کار کرده؟

وای نه! الان فکرش می رفت سمت...

- نه نه، توهان اشتباه فکر نکن. آروم باش تا برات تعریف کنم.

- بجنب بگو.

- طاها نرگس رو دوست داره.

نفسش رو با صدا بیرون داد و گفت:

- از اون موقع برای این گریه می کردی؟

- از نظر تو چیز عادیه؟

- از نظر من اصلا مهم نیست.

- یعنی چی؟ چی می گی توهان؟

- گلیا نرگس خانوم یه زن جوون و خوش قیافست. طاها از بچگی عاشقش بوده! تو نمی تونی مجبورش کنی دست از عشقش که حالا بعد از سال ها می تونه به دستش بیاره بکشه.

- تو... تو از کجا می دونی؟ از کجا می دونی طاها از بچگی...

- خشایار برام تعریف کرد.

- توهان چرا چرت می گی؟ تو می گی خشایار برات تعریف کرده؟

- آره. گلیا من و خشایار دوستای صمیمی بودیم! یه روز دیدم داره به یه عکس نگاه می کنه. فکر کردم عکس همسرشه. خواستم سر به سرش بذارم. گفتم اوو نگاهش کن، به چی این طوری زل زدی آقا خشایار؟ گفت به داداشم. به داداشی که در حقش نامردی کردم. تعجب کردم! خشایار که ته همه ی مردا بود می گفت در حق بهترین دوستش که طاها باشه نامردی کرده. خیلی تعجب داشت. گفت می خواد باهام درد و دل کنه. قبول کردم تا باهاش حرف بزنم. وقتی شروع کرد تعجبم بیشتر شد و هرچی ادامه می داد بیشتر و بیشتر تعجب می کردم. می گفت از بچگی می دونست طاها نرگس رو دوست داره. نگاه های عاشقانش رو روی نرگس می دیده. می گفت همیشه و همیشه می دونست طاها دیوانه وار عاشق نرگس بوده، از همون روز اول می دونست. ولی یه اتفاق بد افتاد. دل خودشم پیش اون دختر گیر کرد. نمی تونست کسی رو که دوست داره به راحتی به طاها ببخشه. اون روز فقط خشایار حرف زد و من گوش کردم. برای اولین بار دیدم که گریه کرد. می گفت اگه یه روز طاها از گناهش نگذره چه کار کنه! گلیا طاها خیلی عذاب کشیده. یه ذره بهش فکر کن. عشق تمام زندگیت با بهترین دوستت ازدواج کنه، وحشتناکه گلیا!

با چشمای گرد به توهان نگاه می کردم. چونم می لرزید. طاها؟ داداشی؟ خشایار چه طور تونستی؟ خشایار تو که همیشه عاشق طاها بودی. طاها ببخش!

 

 

تو دلم غوغایی بود .

من نمی فهمیدم باید طرف کی باشم .طرف داداشم یا طرف طاها .

داشتم به مرز جنون می رسیدم .

طاها یا خشایار؟

نباید براساس احساس عمل می کردم .

اره درسته نرگس زن خشایار بوده ولی طاها که بعد از ازدواج اون ها عاشقش نشده .

تو دلم حق به طاها دادم ولی .......

ای خدا هروقت طاها و نرگس و جلوی چشمام می اوردم تصویر خشایار ازارم می داد .

احساس می کردم دارم بهش خیانت می کنم .

ای بمیری گلیا که از دست تمام این احساسای مختلف راحت بشی

با کیلید توی دستم بازی می کردم و می رفتم سمت خونه .

چهار هفته از مرگ خشایار گذشته بود ولی هنوزم قلبم از نبودش درد می کرد .

نمی تونستم قبول کنم که دیگه نیست .

تنها کسی که داشتم دیگه نیست .

نفس عمیقی کشیدم و اروم زمزمه کردم :

خشایار کاش پیشم بودی.بهت خیلی احتیاج دارم .

رسیدم دم خونه .

داشتم از خستگی تلف می شدم .

در خونه رو باز کردم و تا خواستم برم تو صدای اشنایی باعث شد برگردم :

سلام خانوم.

ترسیدم .برای یه لحظه وحشت کردم .

نمی دونستم چرا انقدر از این بشر می ترسم .

یجوری بود .یجور که اصلا خوشم نمی یومد

 

 

با ترس و استرس جوا دادم:

سلام.اینجا چیکار می کنید ؟

_اومدم خانوم زیبایی مثل شما رو ببینم .

از تعریفش خوشم نیومد بیشتر مور مورم شد .

چشماش برق می زد .انگار نقشه ای تو کله اش بود .

_خوب فرمایش؟

_نمیشه اجازه بدین بیام تو ؟

این دفعه واقعا ترسیدم .

بذارم بیاد تو ؟اخه.........

توهان که خونه نبود . نمی خواستم باهاش تنها باشم .

همه چیز از مغزم رفته بود بیرون .

تنها چیزی که تو ذهنمه چشمای براقش بود .

خدایا به امید خودت .

_بفرمایید خواهش می کنم .

با لبخند کوچیکی وارد خونه شد و با قدمای اهسته رفت سمت در ورودی.

پشت سرش اروم می رفتم .

واقعا می ترسیدم .

نکنه ..............

دستام و تو هم می پیچیدم .

داشتم سکته می کردم .

باید به توهان خبر می دادم تا بیاد . بدون اون واقعا وحشت داشتم .

روی مبل چرمی نشست و با یه لبخند جذاب گفت :

می خوام باهاتون حرف بزنم البته با اجازه .

_صبر کنید من برم براتون چایی بیارم .

سریع قبل از اینکه حرفی بزنه رفتم تو اشپزخونه .

گوشیم و از کیفم دراوردم و سریع شماره ی توهان و گرفتم .

تا یه بوق خورد جواب داد .

قبل از اینکه حرفی بزنه گفتم :

توهان سیامک اینجاست بیا .

 

 

_چی؟

_بیا توهان .خداحافظ.

سریع گوشی و قطع کردم و چای ساز و روشن کردم .

با ترس رفتم پیش سیامک .

هنوز همون لبخند ترسناک ولی جذابش روی صورتش بود .

واقعا ترسناک بود .

می ترسیدم .

تاخونای بلندم و توی دستم فشار می دادم .

چند لحظه به دستم نگاه کرد و یه دفعه بلند خندید .

وا .دیونه .چرا اینطوری می کرد.

با صدایی که خنده توش موج می زد گفت :

ببین من لولوخورخوره نیستم .کاری باهات ندارم فقط قراره حرف بزنیم .

حرف بزنیم و با یه لحن خاصی گفت .

صداش بدنم و مورمور می کرد .

تمام جرئتم و جمع کردم و گفتم :

همسر محترمتونم اومده بودن تا باهام حرف بزنن ولی هرچی از دهنشون دراومد باره من کردن.

_خوب پس خوشحال باش؟

_خوشحال باشم که بهم توهین کرده ؟

_خوشحال باش چون اهو بدجور بهت حسادت میکنه .هروقت کسی رو از خودش سرتر حس میکنه سعی میکنه غرورش رو خدشه دار کنه .

_خوب ؟شما هم اومدین همین کارو بکنید ؟

ازوم از جاش بلند شد و با قدمای کوتاه اومد سمتم .

دقیقا جلوم ایستاد و گفت :

نه .اومدم بگم اهو حق داره .تو خیلی ازش سرتری.

قلبم داشت از دهنم در می اومد ولی تمون نخوردم .

نمی خواستم بفهمه ترسیدم .

توهان بیا .تورو جدت بیا .

سرش و خم کرد و نزدیک صورتم اومد .

نه دیگه داشت خیلی پرو میشد .

یه قدم عقب رفتم و گفتم :

حد خودتون رو فراموش نکنید

 

یکی از دستاش رو توی جیبش کرد و گفت:

- اگه فراموش کنم چی؟

جوابی نداشتم که بهش بدم. حداقل دو برابر من هیکل داشت.

دستش رو گذاشت روی چونم و گفت:

- می دونستی خیلی زیبایی؟

صورتم رو کنار کشیدم و داد زدم:

- به من دست نزن کثافت.

- اگه دست بزنم؟

- بد می بینی.

- دلم می خواد دست بزنم.

و منو به سمت خودش کشید.

جیغ زدم:

- ولم کن پست فطرت! ولم کن! گمشو، گشمو بیرون!

بلند خندید و گفت:

- اگه این طوری جیغ بزنی خودت اذیت می شی، پس بهتره آروم باشی خانوم خانوما.

داد زدم:

- توهـــان! توهان بیــــا!

- دختر خوب شوهر جونت اینجا نیست، پس الکی خودت رو خسته نکن. بذار هم به من خوش بگذره هم به تو!

اشکم سرازیر شده بود. این قدر جیغ زده بودم که صدام در نمی اومد.

سرش رو پایین آورد و گفت:

- من از توهان قدرتمندترم، مطمئن باش!

حالم داشت بهم می خورد، حس می کردم می خوام بالا بیارم.

دستش رفت سمت شالم و از سرم کشیدش.

برای یه ثانیه از من جدا شد و گفت:

- دیدی داره بهت خوش می گذره؟

با صدای بغض داری گفتم:

- تو رو خدا اذیتم نکن، ولم کن. من که کاری به تو ندارم. تو رو خدا!

- می دونستی تو از آهو خیلی برام جذاب تری؟ تو یه حالت دخترونه و معصومی داری که بدجوری جذبم می کنه.

- ولم کن. جان مادرت ولم کن!

- تازه اولشه!

 

دیگه نفسم بالا نمی اومد.

توهان بیا! التماست می کنم بیا! تا آخر عمر کنیزیت رو می کنم، فقط بیا!

دیگه نا نداشتم تا دست و پا بزنم. حتی تلاشی هم برای فرار نمی کردم. چه قدر من احمقم که راهش دادم توی خونه. داداشی دارم میام پیشت، مامان دیگه امیدی ندارم! مطمئنم می میرم، من نمی تونستم زیر این حیوون دووم بیارم.

یه دفعه خوشحال شدم. حداقل می رفتم پیش مامانم و خشایار. نفس نمی کشیدم.

هلم داد روی مبل. نمی تونستم نفس بکشم. توی ریه هام هیچ هوایی نبود.

هیکل گندش رو بلند کرد و گفت:

- آفرین دختر خوب آروم باش. بهمون خوش می گذره!

قطره ی اشکم چکید رو گونم. حس می کردم آخرین لحظه های زندگیمه و دیگه چیزی برام باقی نمونده بود.

دستم رو برای بار آخر مشت کردم و ته دلم گفتم:

- اگه نجات پیدا می کردم برای توهان می جنگیدم، ولی...

یک دفعه سنگینی سیامک از روم برداشته شد، چشمام تار می دید.

صدای داد توهان توی گوشم زنگ می خورد:

- کثـــــافت!

صدای قهقهه ی سیامک رو شنیدم:

- دیدی آقای راد. این زنت هم من رو به تو ترجیح داد!

یه دفعه همه چیز آروم شد. هیچی نمی دیدم، هیچی نمی شنیدم، همه چی تموم شده بود!

 

نور آفتاب توی صورتم می خورد. چشمام رو جمع کردم و به دور و برم نگاه کردم. کجا بودم؟

یه دفعه همه چیز اومد توی ذهنم و مثل یه فیلم جلوی چشمم بود. یاد سیامک که میفتادم حالم بهم می خورد. چی شده بود؟ توهان کجاست؟

از جام بلند شدم و رفتم سمت در اتاق. دستگیره رو فشار دادم، ولی چرا قفل بود؟!

تند تند دستگیره رو تکون می دادم. لعنتی این چرا این طوری شده بود؟ سریع رفتم سمت در بالکن که اون هم باز نمی شد. چرا هر دوتا در قفل بودن؟

کم کم داشتم می ترسیدم. با تعجب به سینی غذایی که روی میز آرایشم بود، نگاه کردم. این جا چه خبره؟

محکم به در زدم و توهان رو صدا زدم، هیچ صدایی نمی اومد. ضربان قلبم بالا رفته بود. نکنه سیامک بلایی سر توهان آورده بود؟ وای نه!

داد زدم:

- توهان! توهان بیا در رو باز کن، توهان!

سرم رو گرفتم بین دست هام. سیامک خدا لعنتت کنه، امیدوارم به خاک سیاه بشینی. سریع به لباس هام نگاه کردم. همون بلوز قبلی تنم بود؛ پس حتما توهان تنم کرده و یک کمی خیالم راحت شد که توهان حالش خوبه.

نکنه توهان بلایی سر سیامک آورده باشه؟ وای نه! کلانتری، دادگاه، زندان! گلیا چرا چرت می گی؟

سرم رو گذاشتم روی زانوهام و گفتم:

- خدایا دستت درد نکنه. می گم خدا من که دارم تو خوشبختی غرق می زنم، پس لطف کن یه دقیقه این همه خوشبختی رو از من بگیر بده به یکی دیگه! بابا مگه من فقط تو این دنیا هستم. کاش حداقل نرگس پیشم بود یا طاها. یه نفر که باهاش حرف می زدم. یه نفر که...

صبر کن ببینم. سیامک قبل از این که بی هوش بشم یه چیزی گفت، چی گفت؟

دیدی این زنت هم من رو به تو ترجیح داد، دیدی این زنت هم من رو به تو ترجیح داد، دیدی این زنت هم من رو به تو ترجیح داد!

یه دفعه از جام بلند شدم. این جمله چه مفهومی داشت؟ یعنی ممکنه... ممکنه سیامک از همون اول از توهان بدش اومده باشه؟ ممکنه آهو رو هم مجبور کرده باشه؟ نه، اگه مجبورش کرده بود که...

این تیکه ها به هم نمی خورد. تارا باید می اومد پیشم. من باید از این راز سر درمی آوردم و باید می فهمیدم چرا سیامک دلش می خواست من رو آزار بده؛ من رو آزار بده، یا بهتر بگم توهان رو!

محکم به در کوبیدم و داد کشیدم:

- یکی این در رو باز کنه! باز کنید. توهان بیا در رو باز کن. توهان در قفل شده. توها...

در قفل شده یا قفلش کردن؟ به سوراخ کلید نگاه کردم، کلید روش نبود. کی قفلش کرده بود؟

از پشت پنجره به غروب خورشید نگاه می کردم. گرسنه بودم، ولی این قدر فکرم مشغول بود که نمی تونستم چیزی بخورم.
صدای در خونه رو شنیدم.

سریع رفتم سمت در و داد کشیدم:

- کمک! کمک! توهان، من این جا گیر کردم. آهای!

در اتاق یه دفعه باز شد. رفتم عقب و با تعجب به چشمای طوسی خاله که با ناراحتی بهم خیره شده بود نگاه کردم.

- خاله آنجلا؟ این جا چه کار می کنید؟

با صدای آرومی گفت:

- چه کار کردی گلیا؟ با توهان چه کار کردی؟ تو خونه ی خودش با سیامک بودی؟

داد کشیدم:

- چی؟ خاله چی می گین؟

- سیامک به توهان گفته که تو مدت هاست باهاش رابطه داری. سیامک گفت که شما عاشق همین و می خواین دست...

- بس کنین خاله. من اگه همچین کاری قرار بود بکنم به توهان زنگ نمی زدم. خاله به خدا...

- گلیا هیچی نگو، من از چشمات می فهمم تو چی می خوای بگی. می فهمم که راست می گی و تو باید توهان رو راضی کنی. اگه اون راضی نشه خیلی برات بد می شه گلیا! از صبح اومد پیشم و گفت که بیام اینجا. گفت اگه در اتاق رو باز کنم...

- توهان در رو قفل کرده بود؟

- آره، ولی من که می دونم تو راست می گی.

- خاله؟

- بله گلیا جان؟

- خاله آخه من قبل از این که اون عوضی اذیتم کنه به توهان زنگ...

- گلیا، توهان وقتی اسم خیانت رو می شنوه منطق یادش می ره. یادش می ره که باید همه چیز رو در نظر بگیره. فقط عصبی می شه، فقط اون چیزی رو که دیده قبول می کنه! می دونی چی دیده؟ دیده یه مرد که ازش نفرت داره، داره به زنش نزدیک شده. این برای توهان یعنی مرگ! حالا بیا بیرون، بریم یه چیزی بخوریم.

- نه، نمیام!

- آخه چرا؟

- مگه توهان نگفته نباید در اتاق رو باز کنین؟ مگه نگفته من حق ندارم بیام بیرون؟ باشه پس نمیام. من بی گناهم، پس ثابت می کنم ربطی به من نداره.

ته دلم زمزمه کردم:

- حتی اگه توهان شوهر واقعیم نباشه!

- گل...

- خاله لطفا برید بیرون و در رو قفل کنید. من باید به توهان ثابت کنم. من به تارا قول دادم کمک کنم، نه این که وضع رو خراب تر از این بکنم.

- چه قولی؟

- بعدا شاید بفهمید. پس الان در رو قفل کنید و به توهان هم نگید من و شما باهم حرف زدیم.

خاله پیشونیم رو بوسید و گفت:

- از ته دل آهو و سیامک رو نفرین کردم. نفرین کردم تا خدا جوابشون رو بده.

سریع از اتاق بیرون رفت و در رو بست.

سرم رو گرفتم بالا و آروم گفتم:

- شاید خیلی عذاب کشیده باشم، ولی حداقل می خوام به قولی که به خودم دادم عمل کنم. من می خوام بجنگم، برای عشقم بجنگم!

 

 

ساعت از 10 شب گذشته بود .

صدای شکمم و می شنیدم . گشنه ام بود ولی حتی فکر غذا خوردنم به سرم نمی زد .

واقعا من مونده بودم تا این کار خدا .

اخه بگو خدایا خداوندا چرا به این بشر اندازه ی ببخشیدا خر عقل ندادی؟

اخه من به این زنگ زدم . چرا فکر میکنه داشتم از بوسه های نفرت انگیز سیامک لذت می بردم؟

دستم و گرفتم جلوی صورتم و به حالت گریه بلند گفتم :

ای خدا چرا من و نمیکشی ؟

خاله اومد دم در و با صدای بلند و نگرانی گفت :

گلیا جان خوبی؟اتفاقی افتاده ؟

با صدای بغض داری گفتم :

اره خاله خوبم .

_عزیزم من باید برم ولی نمی دونم با تو ....

_خاله برین نگران نباشین .

_گلیا تو توهان و درست نمیشناسی .اون الان از هیولا بدتره

_خاله برین . من می تونم ارومش کنم.تنها باشیم بهتره . برین .

_باشه . پس اگه اتفاقی افتاد حتما به من بگیا .

_چشم . برین . ممنون .

سرم و گذاشتم رو پاهام و چشمام و بستم .

کم کم داشت خوابم می گرفت .

نمی خواستم بخوابم ولی ........

................

با صدای کوبیده شدن در از جام پریدم

گردنم به شدت درد می کرد .

بدنم خشک شده بود .

به ساعتم نگاه کردم .

یه ربع به دو.

دستگیره ی در و فشار دادم .

قفل بود .....

ای خدا .........

حتما توهان بود دیگه .

باید نقشه ام و شروع می کردم .

به زور از جام بلند شدم و محکم روی در کوبیدم .

صدای مشتام توی سکوتی که بود می پیچید.

با پام کوبیدم روی در و داد کشیدم :

در و باز کن توهان . باز کن احمق . بذار باهم حرف بزنیم .

توهان اذیت نکن .

در و باز کن بی مغز .

یه دفعه صدای چرخیدن کلید و شنیدم .

از ترس دو سه قدم عقب رفتم .

توهان با ارامش خاصی در و باز کرد .

اروم صداش کردم :

تو ......توهان .

چشماش قرمز بود .

ولی مثل همیشه نبود .

انگار حالش خوب نبود .

یه قدم اومد سمتم .

دوباره صداش کردم :

توهان .توهان بذار حرف بزنیم .توهان من که ....

دستش و گذاشت رو لبش و گفت :

هیییییش هیچی نگو . هیچی نمی خوام بشنوم .

فقط خفه شو .

_تو......

داد کشید :

خفه شو .

 

 

سرم رو انداختم پایین. خدایا کمکم کن راضیش کنم.

بغضم رو قورت دادم و گفتم:

- خفه نمی شم. دیگه نمی خوام خفه بشم، می خوام حرف بزنم، می خوام از خودم از پاکیم از نجابتم دفاع کنم. برای چی باید خفه بشم؟ اصلا تو می فهمی چی می گی؟ من اگه می خواستم با اون مرتیکه ی نکبت باشم که زنگ نمی زدم به تو که پاشی بیای من رو نجاتم بدی.

- آره، این هم نقشه بود. می خواستی من رو خر کنی؛ منم که کلا احمقم و نمی فهمم! فکر کردی نفهمیدم می خواستی اعتمادم رو جلب کنی تا با اون مرتیکه هر غلطی که می خوای بکنی؟ گاگولم نه؟ نمی فهمم آره؟

- توهان چی می گی؟ این چرت و پرت ها رو از کجا آوردی؟ کی این ها رو توی مغزت پر کرده؟

اومد طرفم و گفت:

- اگه دروغه ثابت کن!

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : sefirbarfi
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 5.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 5.0   از  5 (0 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

آخرین حرف کلمه ztxw چیست?