رمان گندم قسمت 12 - اینفو
طالع بینی

رمان گندم قسمت 12

من وکامیار نگاهی به همدیگه کردیم وبعد کامیار درحالی که دست عباس اقاروگرفت ودنبال خودش کشید بهش گفت:

 

-زود اون درخت رونشون بده که بستگی مستقیم باادامه حیات بیل هوشمندت داره!

 

دوتایی باعباس اقاکه حسابی گیج شده بود رفتیم توباغ وعباس اقا بردمون دم یه درخت ویه جاشو بهمون نشون داد راست می گفت گندم سعی کرده بود یه قلب تیر خورده رو تنه درخت بکنه!

 

عباس اقا-اقااین یعنی چی؟گندم خانم چه ش شده؟

 

کامیار-چیزی نیس عباس اقا داره واسه دانشگاهش تحقیق می کنه!

 

بعدبهش گفت:

 

-عباس اقاچایی ت تیاره؟

 

عباس اقا-الان حاضر ش می کنم اقا کاری نداره که!

 

اینو گفت ورفت طرف خونه ش وقتی دوتایی تنها شدیم به کامیار گفتم:

 

-یعنی این همه راه اومده این قلب رورودرخت بکنه؟

 

کامیار-داره دنبال خاطراتش می گرده!

 

-یعنی چی؟

 

کامیار-یعنی اززمانی که فهمیده اینا پدر ومادر واقعی ش نیستن دلش نمی خواد زمان براش جلوبره!می خوادتو گذشته بمونه برای همین دنبال خاطراتش می گرده شایدم به پیداکردنش چیزی نمونده باشه!

 

-چطور؟

 

کامیار-آخه تواکثر خاطره هاش ماهام شرکت داشتیم مثل همون روزی که اینجابودیم وپرنده هه روپیداکردیم!فعلابیا بر یم تا ببینیم خدا چی می خواد

 

دوتایی رفتیم طرف باغ که عباس اقارسید بهمون وگفت:

 

-کجااقا؟چایی گذاشتم!

 

کامیارازتوجیبش چندتا اسکناس هزار تومنی دراورد وگذاشت تودست عباس اقا وگفت:

 

-عجله داریم عباس اقا،باشه برای دفعه بعد.جون تووجون اون بیل هوشمند!دفعه دیگه که اومدیم یه عکس یادگاری با هاش میندازیم فقط تروخدا زیاد ازش کار نکشین!

 

رفتیم سوار ماشین بشیم که عباس اقا اومد جلوتر وگفت:

 

-آقاکامیار اگه میشه به اقانگین اینجاازسوراخ راه اب،ازاین اسکارا می ان توباغ ماخودمون می کشیمشون!

 

کامیار خندید ودرحالی که ماشین روروشن می کرد گفت:

 

-عباس اقا اونایی روکه میگی موش ن!اسکاریه جایزه س!

 

اینو گفت وپاشو گذاشت روگاز وحرکت کردیم

 

اون روز وقتی رسیدیم خونه انقدر دوتایی خسته بودیم که یه راست رفتیم توخونه هامونو خوابیدیم.منکه برای ناهارم بیدارنشدم!

 

ساعت حدود شیش ونیم هفت بود که کامیاراومد پشت پنجره م وصدام کرد.

 

 

 

 

 

کامیار-ازحال رفتی؟

 

بلندشدم توجام نشستم

 

-آره خیلی خسته بودم

 

کامیار-پاشوبریم

 

-کجا؟

 

کامیار-جشن تولد لیدادیگه!

 

-اصلا حوصله شو ندارم

 

کامیار-پاشوبریم حوصله ت می آد سرجاش

 

-نه،توبرو

 

کامیار-بیازود برمی گردیم

 

-نه ممکنه گندم زنگ بزنه

 

کامیار-حالا گیرم گندم زنگ بزنه!به توچه مربوطه؟مگه توآسیابانی؟برن ننه وباباش فکر باشن!

 

-تروخدا سربه سرم نذار حوصله ندارم

 

کامیار-جدی نمی آی خوش می گذره ها!

 

-نه،توبرو

 

کامیار-ناهار خوردی؟

 

-نه

 

کامیار-حداقل بلند شو برویه چیزی بخور آهای زن عمو!زن عمو!

 

شروع کرد مادرم روصداکردن که دراتاقم واشد ومادرم اومد توونرسیده شروع کرد به غرغر کردن

 

کامیار-این ضعف می کنه ها!صبحونه م نخورده!

 

مادرم همونجور که غرغر می کرد رفت طرف آشپزخونه که کامیاربهم گفت:

 

-حواست باشه به کسی نگفتیم گندم فرار کرده!آقابزرگ گفت به همه بگیم گندم اونجاس ولی نمی خواد کسی روببینه حالا پاشوبرو یه چیزی بخور منم شب زود برمی گردم فعلا خداحافظ

 

اینو گفت ورفت منم بلند شدم ویه آبی به صورتم زدم ورفتم توآشپزخونه مادرم هنوز داشت غر می زد یه غرمی زد و یه سوال درمورد بازوم می کرد ویه سوال درمورد گندم!

 

تند ناهارم که ازظهر برام کنار گذاشته بود خوردم وبرگشتم تواتاقم وموبایلم روورداشتم وشماره موبایل کامیار روکه دست گنذم بود گرفتم خاموش بود چند بار گرفتم ولی هردفعه گفت که موبایل خاموشه

 

گرفتم نشستم رومبل م ورفتم توفکر هرچی فکر می کردم کمتر می فهمیدم بالاخره بلندشدم ورفتم یه دوش بگیرم که اعصابم کمی آروم بشه.

 

یه بیست دقیقه ای توحموم بودم وبعدش اومدم بیرون ولباساموپوشیدم ورفتم توباغ یه خرده ای تنهایی قدم زدم که یه مرتبه افرین ازپشت شمشادا پیچید جلوم جاخوردم!

 

آفرین-سلام

 

-سلام

 

آفرین-تنهایی؟

 

-آره...

 

آفرین-کامیارکجاس؟

 

-رفته بیرون

 

آفرین-کجا؟

 

-همیشه کجا میره؟

 

یه لحظه مکث کرد وبعد گفت:

 

-گندم چطوره؟

 

-همونجوری

 

آفرین-آروم ترنشده؟

 

-آروم شده اما خیلی غمگین

 

آفرین-حق داره.دلارام کار خیلی بدی کرد اما باید بدونی که همه ش ازعشق بود

 

فقط بهش نگاه کردم

 

آفرین-تومیدونی عشق چیه؟

 

-نمی دونم

 

آفرین-من میدونم خیلی دردناکه

 

-تاحالا فکر می کردم که شیرین وباشکوهه

 

آفرین-آره اما اگه دوطرفه باشه می تونم یه سوالی ازت بکنم؟

 

-آره اما خواهش می کنم سوالی نکن که نتونم جواب بدم.

 

یه نگاهی به من کرد وبعد بازوم روگرفت وگفت:

 

-قدم بزنیم؟

 

دوتایی آروم راه افتادیم

 

آفرین-توتاحالا عاشق شدی؟

 

دوباره نگاهش کردم وگفتم:

 

-خودت حتما بهتر میدونی؟

 

آفرین-مطمئنی که این عشقه؟

 

-نه!

 

آفرین-پس چی؟

 

-ببین آفرین من شاید فقط احساس عشق کرده باشم!

 

آفرین-یعنی...؟

 

-یعنی اینکه برای به وجود اومدن این کلمه وبه وقوع پیوستن ش خیلی ازمسائل منطقی وغیرمنطقی بایددخالت داشته باشن!

 

آفرین-مثل ساخته شدن یه ماشین!

 

بعدخندید

 

-آره!یه ماشین م باعشق ساخته میشه عشق سازنده ش!

 

آفرین-توهمه چیزو بافرمول های ریاضی وفیزیک وشیمی می سنجی؟

 

-هرچیزی فرمول خودشوداره!

 

آفرین-عشق م فرمول داره؟

 

-آره،امافرمول خودشه!

 

آفرین-مسئله جالب شد!می شه بگی فرمولش چیه؟شایددرکار کمک کنه!

 

رسیدیم زیر یه درخت بید همونجا واستادم ونگاهش کردم هنوز بازوم تودستش بود

 

-ببین آفرین این چیزی نیس که من بگم وتوام یاد بگیری ودرمورد خودت اجراش کنی

 

آفرین-خب نگو فقط روتخته سیاه بنویسش!

 

-تخته سیاه این کلاس چشمای کسی یه که دوستش داری!

 

یه نگاه باتعجب به من کرد وگفت:

 

-اصلا فکر نمی کردم که این پسر ساکت ومحبوب یه همچین احساساتی داشته باشه باید ترو بهتر شناخت!

 

اینو گفت وبازومو کمی محکمتر تودستش گرفت آروم خودمو کمی کشیدم کنار!

 

-توخودت چی؟توچه جوری عشق روفهمیدی؟

 

آفرین-باحس کردنش!حسی ازمیون صدهزار تاحس!

 

-باچه رنگی؟

 

آفرین-سرخ!مثل یه گل رز!

 

-چه عطری؟

 

آفرین-عطرغم!

 

-حتمام باطم گس تنهایی!

 

آفرین-شاید!

 

-وحتما تموم اینام توکامیارجمع شده؟

 

هیچی نگفت وفقط نگاهم کرد

 

-تردیدداری؟

 

آفرین-کامیارچی می گه؟

 

-قرار شد سوالی نکنی که نتونم جوابشو بدم!

 

آفرین-توام یه همچین سوالی ازمن کردی

 

-ولی توخودتی که ازت پرسیدم ومی تونی جواب بدی!

 

آفرین-این بستگی داره به کامیار.

 

-یعنی اگه کامیار ترو دوست داشته باشه توام دوستش داری!

 

آروم دستش روازبازوم جداکردم وگفتم:

 

-این عشق نیس!یه معادله س!یه موازنه!تودنبال یه عشق نیستی،تودنبال یه شوهری این منطق عشقه!

 

اینوگفتم وراه افتادم برم که گفت:

 

-خارج ازمنطق ش چیه؟

 

برگشتم ونگاهش کردم

 

-حسی باتمام حس ها!رنگی باتمام رنگ ها!عطری باتمام عطرها!وطعمی باتمامی طعم ها!نه گس،نه شیرین،نه تلخ،نه ترش!همه باهم ودرکنار هم!اگه اینطوری بهش نگاه کنی وبفهمی ش هیچ موقع،هیچ کدومش دلت رو نمی زنه!هر لحظه یه کدومش رودرک کنی!

 

آفرین-تمام اینا باهم وهمیشه شاد؟

 

-تمامش باهم!شادی وغم جزء ایناس!

 

آفرین-واقعا فکر می کنی اینطوریه؟

 

-من اینطوری دیدمش!

 

اینو گفتم وراه افتادم طرف خونه مون که وسط راه موبایلم زنگ زد.زود روشنش کردم

 

-الو!

 

گندم-همه عمر دیر بودیم-دیر دیدیم-دیر شنیدیم-دیر گفتیم و دیر فهمیدیم!

 

-وامروز دیر امدیم

 

گندم-شاید هرگز نیامدیم!

 

-برای توام قلب کشیدن رودرخت سخته؟

 

یه لحظه مکث کرد وبعدگفت:

 

-پس دیر امدیم

 

-جواب ندادی؟

 

گندم-شاید.دستام تمرین ندارن!

 

-دلت چی؟

 

گندم-اونم داره تمرین می کنه!

 

-تنهایی؟

 

گندم-اگه بتونه!

 

یه خرده ساکت شد وبعدگفت:

 

-زود باش سامان داره زمان میگذره!

 

-چه جوری؟باکدوم انصاف تو؟اگه خودت جای من بودی می تونستی؟

 

گندم-این فریاد هاازعشقه؟

 

-نه ازعصبانیته!

 

گندم-فقط؟

 

-وچیزهای دیگه!

 

گندم-که عشقم یکی ازاون چیز هاس؟

 

-آره!آره!آره!

 

گندم-پس زودتر بیا نذاربه دیر هابرسیم

 

-به کدوم نشونی؟به نشونی یه عشقه یه روزه؟

 

ساکت شد

 

-توباید برگردی گندم

 

گندم-به کجا؟

 

-پیش آدمایی که دوستت دارن!آدمایی که میونشون جات خالیه!آدمایی که تورو می خوان!

 

دوباره یه خرده ساکت شد وبعدگفت:

 

-توباید برم گردونی!امانه پیش اون آدما!

 

-مگه این آدما چی ن؟ایناکه همه ترودوست دارن تونمی دونی مادروپدرت چه حالی دارن تو...

 

نذاشت حرفم تموم بشه وگفت:

 

وقتی که سیم حکم کند،زرخداشود

 

وقتی دروغ،داورهرماجرا شود

 

وقتی هوا،هوای تنفس،هوای زیست

 

سرپوش مرگ برسر صدهاصداشود

 

وقتی درانتظار یکی پاره استخوان

 

هنگامه زجنبش دم ها به پاشود

 

وقتی به بوی سفره همسایه،مغزوعقل

 

بی اختیارمعده شود،اشتها شود

 

وقتی که سوسمارصفت پیش آفتاب

 

یک رنگ،رنگها شود ورنگها شود

 

وقتی که دامن شرف ونطفه گیر شوم

 

رجاله خیز گردد وپیتاره زاشود

 

بگذاردربزرگی این منجلاب یاس

 

دنیای من به کوچکی انزوا شود!!

 

یه لحظه دیگه ساکت شد وبعد گفت:

 

نذاردیر ها،دیر هاشود!

 

-الو!گندم!الو!

 

دیگه صدایی نیومد دلم می خواست این موبایلمو بکوبم زمین!اعصابم ریخته بود بهم!

 

راه افتادم طرف خونمون وازپنجره پریدم تو اتاقمو یه نوار گذاشتم ورفتم توفکر.توفکر این شعر.

 

می دونستم شعرمال سیمین بهبهانی یه امانمی فهمیدم چه ربطی به گندم داره!

 

چندین بار تودلم خوندمش هر چی بیشتر می خوندمش کمتر ربطش رومی فهمیدم نمی دونستم این بار بایدکجابرم! کاشکی الان کامیاراینجابود!اون حتما می فهمید منظور گندم چی بوده!

 

بلندشدم ویه ورق کاغذ بزرگ ورداشتم وشعررو باخط درشت روش نوشتم وباپونز زدمش به دیوار جلوی تختخوابم

 

وبعدرفتم رروتختم دراز کشیدم وبهش نگاه کردم صدای کامیار توگوشم بود داشت بهم می گفت که منطقی باشم بدون دخالت دادن احساساتم فکرکنم !

 

خودموگذاشتم جای کامیار وسعی کردم بادید واحساس ومنطق وآرامش اون کارکنم.

 

شعرجلوی چشمم بود ومرتب می خوندمش.ازاول تاآخر!دوباره ازاول تاآخر!دوباره ازاول تاآخر!شاید صدبار خوندمش!

 

به ادما فکر کردم!به درویی ها!چاپلوسی ها!

 

به آدمایی فکر کردم که تواین چند وقته همه چیزشونو به پول فروختن!

 

به ادمایی که تواین چندوقته،هرلحظه یه رنگ عوض کردن!به آدمایی که دل و زبونشون یکی نبوده!به ادمایی که برای گرفتن یه پست ومقام تملق صدنفرازخودشون بدترروگفتن!

 

دوباره خوندمش!صدباردیگه!ازاول تاآخر!دوباره ازاول تاآخر!انگار داشت یه پرده ازجلوچشمام کنارمی رفت وهمه چیز جلوچشمم روشن می شد!

 

داشت درمورد این آدما حرف می زد!اما این آدما که توزندگیش نقشی نداشتن!یعنی داشت ماهارو می گفت؟یاعمه و شوهرعمه رو؟اما اگه ماهارومی گفت یعنی می خواست بیاد اینجا؟

 

نه،ماهارونمی گفت.پس منظورش ازاین آدما کدوما بودن؟درسته که این روزا خیلی هااینطوری شدن اماچه دخالتی توزندگی گندم داشتن!؟حداقل به طور مستقیم دخالت نداشتن!

 

بلندشدم ویه سیگارروشن کردم ورفتم جلو کاغذی که که شعرروروش نوشته بودم،واستادم!یعنی منظورش به کی بود؟

 

مغزم داشت دیگه می ترکید!اومدم کاغذ روازرودیوار پاره کنم که یه مرتبه یادم افتاد که سال اول دانشگاه که بود یه بار سریه جریانی اسم گندم وچندتا دانشجوی دیگر رو رد کرده بودن بالا!یه نفرلوشون داده بود!چیزی نمونده بود که اخراجشون کنن وداشت کار به زندان واین چیزا می کشید که اقابزرگ دخالت کرد وچندنفررودید ومسئله حل شد!

 

یادم اومد که گندم اینا می دونستن اون کسی که خودشیرینی کرده ولوشون داده کیه!همیشه گندم می گفت که یه روزخدمتش می رسه!

 

زود یه تلفن زدم به کامیار موبایلش خاموش بود یادم افتاد که موبایلش دست گندمه!شماره اون یکی موبایلش روگرفتم چندتا زنگ زد تا ورداشت!

 

کامیار-الو،بفرمائین!

 

-الوکامیار!

 

کامیار-زود بگوکه گرفتارم پشیمون شدی می خوای بیای؟آدرس رویادداشت کن سه راه امین حضور،نرسیده به پل امیر بهادر،کوچه اعتماد السلطنه،منزل آقای جی جی باجی الممالک!یادداشت کردی؟

 

-لوس نشوکارت دارم!

 

کامیار-بیااینجاکارت روبگو!آدرس صحیح رویادداشت کن فرمانیه...

 

-کامیار کله ت گرمه؟

 

کامیار-این چیزایی که اینجامن دیدم وشنیدم وخوردم اگه توام می خوردی ومی دیدی ومی شنیدی خیلی جاهات آتیش می گرفت گوشی گوشی!

 

بعدانگار بایکی دیگه داشت حرف می زد!

 

کامیار-نه حاجی جون،دیگه بسه مه!ترکیدم ازبس که خوردم!مثل زهرارم می مونه وامونده چی هس این؟

 

-کامیار!کامیار!

 

کامیار-اِ زهرمار وکامیار!مگه نی بینی داریم تعارف تیکه پاره می کنیم؟

 

-حواست به من هس؟

 

کامیار-گوشی گوشی

 

دوباره بایکی دیگه شروع کرد حرف زدن!

 

کامیار-بابا می آم الآن!توبرو توایوون الآن منم می آم!ببین!ازاین یکی درشون برو اونور بابات اینا واستادن آ!

 

بلندداد زدم

 

-کامیار!!!!!!

 

کامیار-مرض!پرده گوشم پاره شد!چی می گی تو؟

 

-چه خبره اونجا؟صدا به صدا نمی رسه!

 

کامیار-چیزی نیس موزیک آوردن!بگوببینم چی شده؟

 

-شماره ژاکلین رومی خواستم!

 

کامیار-ژاکلین رومی خوای چیکار!پشوخودت تنها بیا!اینجاانقدرهس که به ژاکلین نمی رسه!فقط بیا!

 

-ژاکلین روکاردارم دیوونه!

 

کامیار-معدنش اینجاس آ بیا ازعمده فروشی خرید کن که تک فروشی اصلا به صرفه نیس!

 

-می گی یانه!

 

کامیار-به درک یادداشت کن!تقصیر منه که می خوام دستت روبذارم تودست وارد کننده ش!بنویس بدبخت گدای یه دونه یه دونه خر!آدم اگه چیزی می خواد بخره می ره ازیه فروشگاه عمده فروش! مصرف یه سالش روتهیه...

 

-می گی یااون روسگم دربیاد؟

 

کامیار-یادداشت کن بابا!گوشی گوشی!

 

دوباره شروع کرد بایکی حرف زدن!

 

کامیار-پسر عمومه!بجون تو!اسمش سامانه لیدا می شناستش!نه بابا اهل این جور جاها نیس!مرتاضه!الانم یه بادوم خرده وچله نشسته!روزی یه خرما می خوره ویه بادوم!بازوش اندازه این انگشت کوچیکه منه!آره،اهل دهلی نوئه!تو خود خود هند به دنیا اومده وتحصیلاتش رو تویکی ازمعابد چین به اتمام رسونده وبرگشته دوباره هند!الان سه سال ونیمه که تویه معبد گوشه نشینی اختیار کرده!اما اراده ای داره ها!هزار تا دختر یه گوشه واستاده باشن،نگاشون نمی کنه!یه الاغ تارک دنیایی که نگو!

 

-کامیار

 

کامیار-اِ داشتم بیوگرافی توواسه این خانما می گفتم!

 

-خجالت نمی کشی؟

 

کامیار-بده بهشون معرفیت کردم الان همه شون دارن راه می افتن بیان زیارتت!می گن آدم بااین خصوصیات اخلاقی حتما معجزه م میکنه!

 

-می گی یانه؟

 

کامیار-بنویست بابا!دویست و...

 

یادداشت کردم که گفت:

 

-می گم بلندشوبیااینجا هم بادوم هس هم مغز بادوم وهم...

 

تلفن روقطع کردم وشماره ژاکلین رو گرفتم خدایی شد که خودش تلفن روجواب داد

 

-الو سلام

 

ژاکلین-سلام بفرمائین

 

-من سامان هستم پسر دایی...

 

ژاکلین-حالتون چه طوره؟اتفاقا الان توفکرتون بودم!می خواستم یه زنگ بزنم خونه گندم اینا که...

 

-تلفن که نزدین؟

 

ژاکلین-هنوز نه چه طور مگه؟

 

-خواهش می کنم فعلا تلفن نکنین!پدرومادرش نمی دونن که ازخونه رفته!

 

ژاکلین-متوجه نمی شم!

 

-آخه گندم اومده بود خونه پدربزرگم ازاونجا گذاشته ورفته ماهام فعلا به پدرومادرش چیزی نگفتیم که نگران نشن!

 

ژاکلین-پس هنوز برنگشته؟

 

-هنوز نه!

 

ژاکلین-شمام پیداش نکردین؟

 

-نه تاحالا نتونستیم!

 

ژاکلین-ازش خبرندارین شاید پلیس...

 

-نه نه فعلا لزومی نداره تاحالا چندبار تلفنی باهاش حرف زدم

 

ژاکلین-چی میگه ؟چرابرنمیگرده؟

 

-فعلا ناراحت وعصبانیه ببخشین مزاحمتون شدم یه سوالی ازتون داشتم

 

ژاکلین-بفرمائین خواهش می کنم

 

-شمایادتون می آد سال اول دانشگاه رو؟

 

ژاکلین-چی ش رو؟

 

-همون مسئله اخراج واون چیزا!

 

ژاکلین-آره چطور مگه؟

 

-یادتونه یه نفر گندم اینا رولوداده بود؟

 

یه کمی مکث کرد وبعد گفت:

 

-یادمه!

 

-کی بود اون؟

 

ژاکلین-یه دختر بود یه دانشجو

 

-چرااینکاروکرد؟

 

ژاکلین-یه دختری بود که بدون کنکور وارد دانشگاه شده بود!هرخبری تودانشگاه می شد گزارش می داد ماهام بعدا فهمیدیم

 

-چه جور دختری بود؟

 

ژاکلین-ازهمین دخترادیگه،می دونین که؟ظاهرش یه جور بود باطنش یه جور دیگه!آشنای تمام پسرای دانشگاه!!!

 

-متوجه م اسمش چی بود؟

 

ژاکلین-چطور مگه؟

 

-فکر می کنم،البته این فقط یه فکره!شاید رفته باشه سراغ اون!

 

ژاکلین-سراغ اون برای چی؟

 

-شاید برای انتقام!

 

یه کمی سکوت کرد وبعدگفت:

 

-می دونین،پشت اون تودانشگاه خیلی گرم بود!خبرچین بوددیگه!

 

-الان کجاس هنوزم همونطوره؟

 

ژاکلین-آره فکر کنم البته یه خرده خودشو جمع وجور کرده

 

-می تونین اسم وادرسش روبهم بدین؟

 

ژاکلین-خودم ندارم اماسعی می کنم براتون پیداش کنم!

 

-خیلی خیلی ممنون ژاکلین خانم

 

ژاکلین-پیداش که کردم بهتون زنگ می زنم

 

-شماره مودارین؟

 

ژاکلین-دارم اما اگه دوباره بگین بهتره.

 

شماره موبایلم روبهش دادم وازش خداحافظی کردم دوباره روتخت دراز کشیدم وهمونجور که چشمم به شعررودیوار بود رفتم توفکر.

 

برام خیلی عجیب بود که چرا همه چی یه مرتبه اینجوری شد؟دلم می خواست می دونستم که الان گندم کجاس وداره چیکار می کنه؟دلم می خواست که این مسئله زودتر حل بشه وگندم برگرده خونه ولی چه جوری حل بشه؟وقتی پدروما درش پدرومادرش نیستن چه جوری حل بشه؟مگه اینکه گندم بتونه باوضع فعلی ش خودشو وفق بده!خداکنه ژاکلین زو دتر زنگ بزنه!اگه بتونم به موقع خودمو برسونم بهش چه قدر خوب میشه!اما ازکجا معلوم که درست حدس زده باشم؟

 

شاید اشتباه کرده باشم!اگه یه همچین فکری توکله ش نباشه چی؟

 

توهمین فکرا بودم که ازبیرون پنجره صداشنیدم بلندشدم وتوباغد رونگاه کردم که دیدم عمه وشوهر عمه م دارن می آن طرف خونه ما!خودمو زود کشیدم کنار!دلم نمی خواست باهاشون روبرو بشم ازیه طرف دلم براشون می سوخت وازطرف دیگه جرات روبرو شدن باهاشونونداشتم

 

یه خرده که گذشت صدای زنگ خونه مون اومد مادرم دررو براشون واکرد ویه کمی بعدمنو صداکرد بلندشدم وازاتا قم رفتم بیرون بیچاره ها تا منودیدن انگار خدادنیارو بهشون داده!یه خرده ازدست گندم عصبانی شدم که درمورد این پدرومادر اونجوری قضاوت می کنه درسته که پدرومادر واقعیش نبودن،اما شاید بیشتراز پدرومادر واقعی ش دوستش داشتن!

 

سلام کردم ورفتم جلو که یه مرتبه عمه م اومد جلو ومنو بغل کرد وزدزیر گریه!همچین گریه می کرد که منم گریه م گرفت!چشمای شوهر عمه م که سرخ سرخ بود اون بیچاره م انگارهمش درحال گریه بود!

 

خلاصه یه خرده که آرومتر شدن همگی نشستیم ومادرم برامون چایی آورد وعمه م گفت:

 

-چطوره بچه م؟

 

-چی بگم عمه جون؟حال جسمانیش خوبه اما روحی ش...

 

دوباره دوتایی شروع به گریه کردن مادرمم گریه ش گرفت!آروم بهش اشاره کردم که جلوی اینا خودشونگه داره!

 

دوباره یه خرده که گذشت عمه م گفت:

 

-عمه جون ترو جون مادرت یه کاری بکن که ماها یه دقیقه ببینیمش!فقط یه دقیقه!

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : gandom
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 5.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 5.0   از  5 (0 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

آخرین حرف کلمه psdfb چیست?