رمان آبرویم را پس بده قسمت 7 - اینفو
طالع بینی

رمان آبرویم را پس بده قسمت 7

-امیرحافظ …

-بله حاج خانم ..

-فردا عصربی کار مادر ..؟

-چطور مگه ..؟من بیکار هم نباشم برای شما همیشه وقت دارم ..

-قرار گذاشتم برای صحبت کردن با خونوادهءاقای ربیعی

بوی عطر بهار نارنج ریحانه دختر سربه زیر ومحجوب همسایه تو بینیم پیچید ..

ترس از رسوایی باعث شد سر به زیر بگم ..

-من کاری ندارم عزیز …

-خیل خب پس فردا عصری اماده باش که بریم ..دعا کن هرچی صلاح همون بشه ..

عزیز که رفت یک سره رفتم سراغ مهر وتسبیحم ..باید نماز میخوندم واز ته دل دعا میکردم تا نه تنها اون چیزی که من میخوام ..بلکه اون چیزی که به صلاحم هست سرراهم بگذاره …

قامت بستم والله اکبر گفتم ..از بزرگی ویکتائیش حرف زدم وحمد وستایشش کردم ..

اخر سر هم بعد از تشهد دوباره سجده کردم ودل دادم به مشیتش …به حکمی که برام مقدر کرده بود ..

به خدای بالای سرم اطمینان داشتم ..پس چشم بستم و به دنبال تقدیری که نا جوانمردانه برام رقم خورده بود به راه افتادم ..

(من خدایی دارم، که در این نزدیکی هاست

نه در آن بالاها

مهربان، خوب، قشنگ

چهره اش نورانیست

گهگاهی سخنی می گوید، با دل کوچک من، ساده تر از سخن ساده من

او مرا می فهمد)

تو مجلس خواستگاری به همراه فاطمه وحاج بابا وعزیز نشسته بودم …از وقتی که اومدیم حتی برای یک ثانیه هم چشم از کف اطاق نگرفته بودم وسر به زیر حرف بزرگترها رو گوش میدادم …

بابا که رشتهءکلام رو به دست گرفت ..ریحانه هم با یه سینی چایی وارد پذیرایی کوچیکشون شد ..

با توجه به موقعیت مالی خوبی که داشتیم شاید میشد گفت تفاوت زیادی از نظر مالی بین ما دو خونواده بود …

ولی خدا خودش میدونست که تنها چیزی که برای من وخونواده ام مهم نبود شرایط مالی خونوادهءمقابلمون بود ..

سینی چایی که جلوم گرفته شد ..بدون اینکه حتی نگاه زیر زیرکی ای به ریحانه بندازم سنگین ومقتدر یه فنجون برداشتم ..هرچند که بوی عطر بهار نارنج بیش از حد وسوسه کننده بود ..

با اجازهءپدرهامون برای صحبت های مقدماتی بلند شدیم ..ریحانه با همون چادر سفیدی که شیفتهءتک تک گلهای سرخ وعنابیش بودم جلوتر راه افتاد ودراطاق کوچیکی رو بازکرد ..

-بفرمائید امیراقا ..

همون جور سربه زیر وسنگین گفتم ..

-اول شما بفرمائید ..

ریحانه هم تعارف بیشتری نکرد و وارد اطاق شد …یه اطاق معمولی که دو تا کمد تک ویه میز توالت مندرس داشت ..بیش از حد ساده به نظر میرسید ..هرچند که حق داشتن

با وجود داشتن سه تا بچه اون هم تو یه خونهءشصت متری دیگه خبری از تخت و کامیپرتر وکتابخونهءشخصی نبود …

ریحانه به پشتی گوشهءاطاق اشاره کرد وبا خجالت گفت ..

-ببخشید دیگه بفرمائید ..

فکرهای جور واجور رو پس زدم وتکیه دادم به پشتی ..ریحانه هم با حفظ فاصله به پشتی دیگهءاطاق شیش متری تکیه داد

سعی کردم دست از سکوت بردارم تا بیشتر باهاش اشنا بشم ..حالا که قسمت من رو به این سمت کشیده بود وخواستهءدل وعقلم یکی بود باید از این فرصت نهایت استفاده رو میبردم .

تک سرفه ای کردم وگفتم

-خب اول شما شروع کنید یا بنده شروع کنم ..؟

-شما بفرمائید ..

با اعتماد به نفس وذکر خدای خودم شروع کردم ..

-همون جور که میدونید تو کارخونهءمونتاژ قطعات الکترونیک پدرم کار میکنم ..یه خواهر کوچیکتر از خودم دارم واز زندگیم هم راضیم ..از نظر دینی ادم معتقدی هستم البته نه افراط گرا

از هرچیزی درحد متعادل استفاده میکنم ..ودوست دارم که همسرم مثل شما حجاب مرتبی داشته باشه ولی اینکه بخوام اجبار کنم نه …هرکسی حق داره نوع پوشش رو درحد متعادل انتخاب کنه ..

به سمتش برگشتم وبرخلاف دقایق قبل تو صورتش نگاه کردم ..میخواستم عکس العملش رو موقع شنیدن این سوال که مهمترین سوال تو زندگیم بود بدونم ..

-ببخشید این سوال رو به این واضحی میپرسم ..شما نماز میخونید ..؟

ریحانه مکث چند ثانیه ای کرد که باعث شد من هم به فکر فرو برم .

-بله ..

نفس سنگینم رو بیرون دادم ..

-خب خداروشکر چون اگه غیر از این بود متاسفانه باید از حضورتون مرخص میشدم …من علاقهءزیادی به نماز ونزدیکی به خدای بالای سرم دارم ..اسوه وراهنمای من هم پدرم هستن ..خب حالا نوبت شماست …یکم از خودتون بگید ..

ریحانه مکثی کرد وبا همون تن صدای شیوا وظریفش که من رو هرلحظه بیشتر از قبل شیدا میکرد گفت .

-اسمم رو که میدونید بیست ودو سالمه ودیپلمه هستم ..شرایط مالیمون طوری نبود که بتونم درسم رو ادامه بدم ..

من هم مثل شما به دینی که دارم افتخار میکنم وامیدوارم اگه روزی این وصلت صورت بگیره همسر خوبی براتون باشم ..

لبخند گرمی روی لبهام نشست … این بار نگاهم رو با احتیاط روی صورتش که درحال صحبت کردن بود چرخوندم …

این گل خوش بوی زیبا …جای زیادی تو قلبم بازکرده بود ..

همون شب با بله دادن لفظی ریحانه ..حاج بابا صیغهءمحرمیتی بین من وریحانه خوند وقرار های بعدی رو به هفتهءاینده موکول کرد ..

انگار از اون شب به بعد همه چیز رو دور تند افتاد ..یک هفته با رفت وامد های من وریحانه گذشت وزودتر از اون که بتونم با قاطعیت بگم ریحانه رو شناختم تو یه محضر کوچیک با مهریهءسه دنگ از خونهءپدریم به عقد هم دراومدیم …

رابطهءمن وریحانه.. تنها دو هفته بعد از خواستگاریم رسما شروع شد …

من وریحانه محرم شدیم ..محرم دل ودین هم ..خوشحالی بیش از اندازه ای تمام وجودم رو گرفته بود ..ریحانه اولین جنس مونثی بود که محرم دلم شد وتاج سرم ..

روزهای اول به قدری برام دوست داشتنی ودرعین حال لطیف بود که از خوشی زیاد سر به اسمون ها میسائیدم وسجده برزمین میزدم

واز ته دل این مائدهءزمینی رو قدر میدونستم واز خدا به خاطر این لطفش سپاسگذار بودم ..

قرار عروسی برای شیش ماه بعد گذاشته شده بود تا خونوادهءریحانه بتونن جهیزیه اش رو فراهم کنن …

هرچند من اونقدر مسخ لطافت وملاحت ریحانه شده بودم که از ته دل میخواستم تمام این شیش ماه میشد یک شب ومن زودتر از سد اون یک شب میگذشتم تا به وصال یارم برسم ..

(چراغها را خاموش کن ، نور نمی خواهم …

نگاهم که می کنی برق نگاهت من را که هیـــــــــــچ ، تمام شب را مچاله می کند …)

واقعا که چقدر احمق بودم ..وخدا چقدر دوستم داشت که این شش ماه رو تو تقدیرم نوشته بود ..

یه وقتهایی سقف ارزوهای ادم اونقدر کوتاه میشه که اجازه نمیده بدی ها رو ببینی ..تلخی ها رو …واقعیت های نیمه عریان زندگی رو ..

روز اولی که بعد از عقد بیرون رفتیم هیچ وقت یادم نمیره ..ریحانه اونقدر پر شرم وحیا بود که حتی موقع صحبت کردن هم سرخ میشد

وحالا که من خیلی راحت میتونستم تو صورتش خیره بشم ونگاهم رو بین اجزای صورتش برگردونم میدیدم که قلبم تند تر از قبل میتپه .

تو زمین خشک وبایر دلم… ریحانه مثل یه سرو صنوبر قد کشید وریشه دوند وکم کم همه چیزم رو مال خودش میکرد…دل و…دین و..قلبم رو ..

تویه جای دنج تو حیاط باصفای رستوران نشسته بودیم وداشتیم ناهار میخوردیم .

-امیراقا …؟

سربلند کردم وبا لذت پرسیدم ..

-بهتر نیست باهام راحت تر صحبت کنی ؟..چند ساعت از عقدمون گذشته وتو هنوز من رو جمع میبندی ..

-خب اخه ..

-اصلا اسم کاملم رو میدونی ..؟

با شرم سر به زیر انداخت ..

-بله میدونم ..

-خب اسم کاملم چیه ..؟اخه همیشه بهم میگی امیر اقا

یه لبخند کوچیک زد وگفت ..

-امیرحافظ ..

-دیدی اسمم رو گفتی ..طلسم شکسته شد ..دیگه هیچ کاری نداره ریحانه خانـــــــــم …

به طعنهءدرحرفم خندید که گفتم ..

-خب حالا حرفت رو بزن ..

با تعجب گفت ..

-حرفم ..؟یادم رفت ..

دلم میخواست میتونستم تو بغلم بگیرمش …ولی دروغ چرا ..میترسیدم ..از این هیولایی که به تازگی تو وجودم به تب و تاب افتاده بود میترسیدم ..

ریحانه اونقدر شیرین بود که نگران بودم مبادا کار دست جفتمون بدم ..مخصوصا که حاج بابا شرفم رو گروه گرفته بود که تازمان ازدواج رسمی مون به ریحانه بیش از حد نزدیک نشم ..

ای خدا …کاش این شیش ماه زودتر میگذشت

-ریحانه ..؟

سربلند کرد ولقمه اش روقورت داد

-بله ..؟؟

-توقعاتت از من چیه؟ ..چی رو دوست داری ..از چی بدت میاد …؟

با سرچنگال تیکه های جوجه رو توی بشقابش بالا وپائین کرد …

-توقع انچنانی ندارم ..فقط اخلاق برام مهمه که شما دارید ..

-ولی من ازت توقع دارم …

با جدیدت تو صورتم خیره شد …منتظر بود تا براش از توقعاتی که میخوام تو زندگیمون رعایت کنه بگم …نگاهم تو نگاه مشکی ومعصومش چرخید ..

-بهم قول بده همیشه پشت وپناه هم باشیم ..وهر مشکلی که بود اول به خودم بگی …ریحانه من وتو دیگه دو نفر نیستیم ..بلکه ما یه خونواده هستیم ..

هرحرفی …سخنی ..مسئله ای باید تو خودمون حل بشه ..از هرکی ناراحت شدیم باید به همدیگه بگیم ..

ازت توقع دارم به من نه به عنوان یک مرد یا یک شوهر …بلکه به چشم یه همسر یا یه دوست نگاه کنی …

من وتو سالهای درازی روباید درکنار هم طی کنیم تو این راه خیلی اتفاقها میوفته ..قهر واشتی ها ..تفاوت نظرها ..اختلاف ها ..ولی قول بده هیچ وقت تنهام نذاری ..کنارم باشی وهمپای راهم ..

من هم از ته دل بهت قول میدم درهمهءموارد زندگیم با تو مثل یک شریک واقعی برخورد کنم ..هرچیزی که دارم در طبق اخلاص بذارم وپیشکشت کنم ..

با نیرویی که از قلبم سرازیر میشد دستش رو تو دستم گرفتم ..لذت وارامش قلبم رو پرکرد .

-همه چیز من مال تو …تو فقط هم پام باش …مرد ومردونه ..صاف وصادق ..دیگه هیچی ازت نمیخوام ..

لبخند ریحانه دلم رو اروم کرد ..مطمئنم کرد ..نرمی ولطافت دستهاش قلبم رو نوازش کرد ..

حالا میفهمم که تا به حال چه اشتباهی کردم که خودم رو از این منبع ارامش دور کرده بودم …

-مطمئن باش امیرحافظ ..بهت قول میدم که تو همهءمراحل زندگی کنارت باشم ..سنگ صبورت ..این رو از ته دلم بهت قول میدم ..

اون روز شیرینی وقوت قلبی به دلم سرازیر شد که تمام وجودم رو گرفت ..اینکه بعد از مدتها همپای راهم رو پیدا کردم ..

اینکه خدا بهترین مشیت رو سر راهم قرار داده …من مردونه وپا برجا به قولم عمل کردم ..اما ریحانه …؟ریحانه همپای راهم نبود …یا شریک درد هام ..

ریحانه یه نسل با من تفاوت داشت ..چیزی که بعد ها فهمیدم ..بعد از پا گذاشتن مینا به زندگیمون ..

***

-وای امیرحافظ چقدر اطاقت قشنگه …

یه لبخند به هیجانش زدم

-از اطاقم خوشت میاد ؟..دوستش داری ..؟

از کنار سجاده ام که گوشهءاطاق پهن بود گذشت وبه سراغ لب تابم رفت ..

-وای تو لب تاب داری ..؟

چنان با ذوق وهیجان این حرف رو زد که یه لحظه فکر کردم آپولو دارم وخودم خبر ندارم ..

شروع کرد به کار کردن با لب تاب …ناخواسته رفتم کنارش ..بوی خوش عطر تنش که بدون هیچ رایحهءمصنوعی ای دل انگیز بود.. قلبم رو به تپش انداخت …

بی اراده دستم رو به ارومی دور کمرش حلقه کردم …

ریحانه با احساس سرانگشت های من کمر راست کرد وبه سمتم برگشت ..

حالا فاصلهءصورتهامون با هم به قدری کم بود که نگاهم رو شیفته وار به دنبال اجزای صورتش میگردوند ..

دستش رو به ارومی بالا اورد وگونه ام رو به نرمی لمس کرد ..

-روزهای اول که دیدمت اونقدر مردونگی وجذبه تو وجودت بود که من رو میترسوند …با خودم میگفتم چقدر قرص ومحکم راه میره ..چقدر سنگین ومتین …

بعد از یه مدت عادتم شد که هرروز ساعت هفت صبح ..به حیاطتون خیره بشم تا تو بیایی وبرای چند لحظه ببینمت …

امیرحافظ تو اون روزها دیدنت وصحبت کردن باهات برام شده بود یه ارزو ..

بازوم رو دور کمرش محکمتر فشردم …قلبم با سرعت بیشتری میتپید …

سرانگشتش رو چونه ام حرکت داد

-بعد از یه ماه رویای صبح وشبم دیدن تو بود …امیرحافظ من عاشقت شده بودم ..عاشق اینکه وقتی در پارکینگ رو باز میکنی هیچ وقت سر بلند نمیکنی وکوچه رو دید نمیزنی …

اینکه اگه دختری از دم در رد میشد سرت رو پائین مینداختی وبه کارت میرسیدی …تو پاک بودی امیرحافظ …همین پاک بودنت هم دلم رو بُرد ..

خوشحالم که همسرت شدم ..خوشحالم که من رو تو زندگیت راه دادی ..تو تمام ارزوی این چند ماه ام بودی ..

اونقدر شیرینی اعترافش لذت بخش بود که بی اراده خم شدم وروی پیشونیش رو بوسه زدم …

کاش میفهمید که من هم همین حس رو داشتم …روزهایی که سنگینی نگاه پشت پنجرهءخونشون رو حس میکردم ودلم میخواست تنها یه بار ..فقط یه بار قانون خدا رو زیر پا بذارم وسربلند کنم تا نگاه خیرهءپشت پنجره رو شکار کنم ..

لبهام رو روی پیشونیش چسبوندم ودستهام رو دور کمرش حلقه کردم …ای کاش میدونست اون هم تمام ارزوی این روزهام شده ..

ای کاش میدونست که چقدر دارم خودداری میکنم تا نکنه پا از حریمم جلوتر بگذارم …

کاش میدونست که دوست داشتم الان تو خونهءخودمون بودیم ومیتونستم به راحتی اون جوری که شایسته اشه عشقم رو بهش نشون بدم ..

***

دوماه شیرین از زمان عقدمون گذشت ..دوماهی که من تازه معنی زندگی رو لمس کردم …

از وقتی که ریحانه روعقد کردم ومحرم هم شدیم تازه فهمیدم که ریحانهءمن گلی از بهشته ..گلی که خدا خواست تو زندگی ساکت وسوت وکور من وارد بشه ..

ریحانه رو جرعه جرعه شناختم ..اخلاقش رو ..محجوبیت بیش از اندازه اش رو ..حتی شرم وحیایی که دلم رو با خودش میبرد ..

بعد از دو ماه ریحانه تمام امال وارزوی من شده بود …تمام ذوق وشوق من برای زیستن ..برای حیات …

انگار که خدا من وریحانه رو خلق کرده بود که بعد از سالها بهم برسیم واز وجود هم سیراب بشینم ..

ریحانه گل بی نظیری بود که فقط یه خار داشت ..اعتماد بیش از حدش به هم جنس خودش ..

تقریبا دوماه ونیم از عقدمون گذشته بود که ریحانهءمن پله پله شروع به تغیر کرد …واین تغیر زمانی به وجود اومد که مینا قدم به زندگی ریحانه ام گذاشت ..

یه حوا نه از جنس حوای من …یه هم جنس نه از جنس ریحانهءمن ..بلکه یه دیو در جلد یک فرشته ..

****

روز اولی که مینا رو دیدم خوب یادمه ..اولین نقطهءشروع ویرانگی ریحانه ام رو …خوب یادمه اون روز رو ..انگار که تا ابد هم از یادم نمیره ..

-سلام ریحانه جان …

-سلام اقای خودم کجایی ..؟

-توراه ..اماده شو بیام دنبالت ..

-اِ چرا الان میگی؟ ..من مهمون دارم ..

با شیطنت پرسیدم ..

-مهمونتون واجب تره یا اقاتون ..؟

با ناز گفت

-خب اقامون ..

دلم ضعف رفت براش ..

-خب پس اماده شو که اقاتون داره میاد ..

داشتم باهاش شوخی میکردم وگرنه اهل زور گویی ومنم منم نبودم …خودش میدونست که با زبون خوش به خوبی میتونه رامم کنه …

-اقایی …

چشمهام خمار این محبت شد ..

-جان اقایی …؟

-دوستم اومده خونمون ..نمیشه که تنهاش بذارم ..یا بیرونش کنم …حالا نمیتونی بذاری برای یه وقت دیگه …

-کدوم دوستت خانمی ..؟

-مینا… نمیشناسیش ..تازه باهاش اشنا شدم ..وای امیرحافظ نمیدونی چه دختر خوبیه …تازه خیلی هم موفقه ..خونه …ماشین …کار..خوشگلی همه چی تمومه …

-اوه همچین میگی که انگار راجع به وزیری… وکیلی صحبت میکنی ..

-کم از وزیر ووکیل نیست ..این مینا خانم من …یکی از سهام دارهای کارخونهءپوشاکه ..

نمیدونم چرا هرچی با ریحانه بیشتر صحبت میکردم دلشوره ام بیشتر میشد ..من دوستهای اندک ریحانه رو میشناختم ..سلیقه اش دستم اومده بود

ولی این دختری که ریحانه با تمام وجود ازش حرف میزد به ریحانهءمن نمیخورد ..

برخلاف لحظات قبل خیلی جدی پرسیدم ..

-از کجا باهاش اشنا شدی ..؟

-تو استخر دیدمش .. تازه اومدن تو این محل ..با هم تا نزدیک خونه اومدیم که تعارفش کردم اون هم اومد بالا ..وای امیرحافظ تو نمیدونی تو عرض همین چند ساعت انگار یه عمره که میشناسمش ..

حرفهای ریحانه هرلحظه بیشتر از قبل نگرانم میکرد ..ذهن حسابگرم به کار افتاده بود ..دختری که همه اش چند ساعت با ریحانه اشنا شده به چه جراتی قدم تو خونه ای که حتی صاحبانش رو بیشتر از چند ساعت نمیشناسه گذاشته؟

معمولا این جور افراد از نظر من زیاد برای رفت وامد مناسب نبودن ..

-الو امیرحافظ قطع شد ..؟

-نه عزیزم حواسم به خیابون پرت شد ..

-پس قرار رو میندازی برای یه روز دیگه ..؟

مکثی کردم ..این دوست جدید ریحانه تمام ذهنم رو مشغول کرده بود وچیزی که بیشتر از دوست ریحانه ازش میترسیدم ساده دلی وزود باوری ریحانه ام بود ..که همیشه به همه کس خوش بین بود

-میخوای یه کار دیگه میکنیم …

-چه کاری ..؟

-من میام خونتون دوستت که رفت باهم میریم بیرون ..

مکثی که کرد به نظرم خوش ایند نبود ..

-باشه امیرجان منتظرتم ..دیر نکنی ها ..

-نه الان سرچهار راهتونم …تا پنج دقیقهءدیگه دم درم ..

گوشی رو قطع کردم وپشت چراغ وایسادم ..دلشورهءبدی اذیتم میکرد ..متاسفانه ساده دلی ریحانه بیش از حد بود وبه همه زود اطمینان میکرد ..

غافل از اینکه خیلی از افراد به دنبال پرکردن کیسه هاشون وکلاهبرداری از سرمردم بودن

اصلا از کجا معلوم برای دزدی نیومده؟ ..برای اینکه راه وچاه خونه رو یاد بگیره ویه شب ناغافل برای دزدی بیاد ..؟

باید ببینمش تا خیالم راحت بشه ..استرس بدی داشتم ..از ماشین پیاده شدم وزنگ رو زدم واز پله ها بالا رفتم ..

ریحانه باروی باز دم خونه منتظرم بود ..ازهمونجا تو دلم قربون صدقه اش رفتم ..ریحانهءمن عطر بهشت میداد …

-سلام خانمم ..

-سلام اقامون ..بفرماتو ..

-مرسی ..

به ارومی ازش پرسیدم ..

-مهمونت هنوز نرفته ..؟

-نه چطور مگه ..؟

-هیچی همین جوری پرسیدم …

پریسا خانم به استقبالم اومد ..

-سلام امیرجان ..

-سلام مادر …خوبید شما ..؟

-مرسی بیا بشین خوش اومدی ..

نشستم وبا نگاهم ریحانه رو که به سمت اطاقش میرفت بدرقه کردم ..ریحانه دستش رو رو دستگیره گذاشت ولی به سمتم چرخید ..ولبخند شیرینی زد که جوابش رو با لبخند دادم ..

همزمان که در باز شد ..دختر بدون حجابی با تاپ وموهای بسته تو چهارچوب در مشخص شد ..

سریع سرچرخوندم ولی حس میکردم نفس هام کند شده ..اصلا فکر نمیکردم دوست ریحانه تا این حد ولنگار باشه ..حتی مراعات نکرده بود که یه پوشش مناسب داشته باشه …

-بیا پسرم چایی رو تازه دم کردم ..

به سختی خودم رو کنترل کردم ..

-زحمتتون شد ..

-این چه حرفیه ..ساجده خانم وحاج اقا چطورن ..فاطمه جان چطوره ..

-الحمدلله همگی سلام میرسونن ..راستی مادر ..؟

-بله پسرم …

-این دوست ریحانه …همین دوستش که تو اطاقشه ..شما میشناسیدش ..؟

-نه ریحانه رفته بود استخر با هم اشنا شدن ..راستی دستت درد نکنه پسرم تو این چند وقته خوب زیر پروبال خونوادهءما رو گرفتی ..

از وقتی که دست اقا کریم رو بند کردید وضع زندگیمون بهتر شده ..از نظر مالی خیلی تحت فشار بودیم ..

بیچاره ریحانه ام به خاطر وضع مالیمون حتی نتونست دانشگاه بره ..خدا خیرت بده پسرم ..

-من که کاری نکردم مادر ..ریحانه وشما خیلی برام عزیزید ..

-لطف داری ..من واقعا از این وصلت خوشحالم ..ایشالله که به پای هم پیر بشید ..

-ایشالله سایهءشما واقا کریم صد سال بالا سر بچه هاتون باشه …

همون لحظه در باز شد وناخواسته نگاهم رو ریحانه ودختر پشت سرش افتاد ..

به احترام ریحانه ودوستش از جا بلند شدم ..با اینکه همون لحظه سرم رو پائین انداختم ولی طرح چهرهءدختر کاملا تو ذهنم موند …یه دختر معمولی بود ولی به خاطر ارایش چهره وتیپ ولباسش زیباتر به نظر میرسید .

سلامی گفت که زیر لب جوابش رو دادم ..

-بفرمائید خواهش میکنم ..

برگشت به سمت پریسا خانم وگفت ..

-ببخشید پریسا جون مزاحم شدم ..

-این حرفها چیه عزیزم ..خونهءخودته ..هرموقع دوست داشتی بیا قدمت سرچشم ..

با وجود اینکه از صمیم قلب هیچ تمایلی برای ادامهءدوستی ریحانه واین دختر نداشتم ولی تو اون لحظه به احترام پریسا خانم ونون ونمکی که سر سفرشون خورده بودم سکوت کردم وبا خودم عهد کرد حتما تو یه فرصت مناست با ریحانه حرف بزنم ..

مینا رفت وریحانه هم تو عرض بیست دقیقه اماده شد وهردو با هم از خونه زدیم بیرون ..

تو ماشین نمیدونستم که چه جوری سر صحبت رو بازکنم ..ولی مطمئن بودم که من اصلا نمیتونم با وجود همچین دختری تو زندگی همسرم کنار بیام ..

کسی که به فاصلهءچند ساعت اشنایی به خونشون میاد وخیلی راحت تو اطاق ریحانه لم میده وبراش مهم نیست که ادمهای بیرون با دیدن سرو وضعش چه طرز فکری راجع بهش دارن دوست خوبی برای همسر من نبود ..

اصلا چه جوری میتونست به خونوادهءریحانه اطمینان کنه ..؟از کجا معلوم که خونوادهءریحانه ادمهای خوبی بودن؟ ..

اخه اون دختر چه جوری میتونست به این راحتی اطمینان کنه وپا تو این خونه بزاره ؟

اصلا گیرم ریحانه دروغ گفته بود وچند تا مرد تو این خونه زندگی میکردن …واقعا که از همین الان معلوم بود چند مرده حلاجه ..

-ریحانه خانم ..؟

-جانم ..؟

-میشه یه خواهشی ازت بکنم .؟

-چه خواهشی ..؟

-این دوست جدیدت ..

-منظورت میناست ..؟

-اره همین مینا خانم …میشه ازت خواهش کنم که دیگه باهاش رابطه نداشته باشی ..؟

-چی ..؟چرا ..؟

-به نظرم دختر خوبی نیومد ..

-چی میگی امیرحافظ ..؟دختر به اون خوبی ..اینقدر راحت وصمیمی بود که تو عرض یه ساعت باهاش عیاق شدم ..وای نمیدونی امیرحافظ چه دختر موفقیه ..

میگفت تو یه شرکت هم سهام داره هم مدیر اجرائیه ..همسن منه ها ولی اینقدر تو زندگیش پیشرفت کرده که واقعا بهش غبطه میخورم ..من آس و پاس کجا واون کجا .

اصلا از حرفهایی که ریحانه میزد خوشم نمیومد …ریحانه حق نداشت خودش رو با اون دختر ولنگار مقایسه کنه ..

-اولا شما خانم منی …هرچی که من دارم مال تواِ ..دوما که شاید دروغ گفته باشه ..تو چرا حرفهاش رو باور کردی ..؟

ریحانه با ناراحتی نگاهی بهم انداخت ..

-وا خب چرا باید دروغ بگه ..؟چقدر بد بینی امیر حافظ …

-مردم دلیل های زیادی برای دروغ گفتن دارن ..

-ولی من با این حرفت موافق نیستم نه من مال ومنالی دارم نه اصل ونسبی که بخواد برای رسیدن به اونها با دروغ بهم نزدیک بشه ..

سکوت کردم وحرف دیگه ای نزدم ..جز این راهی نداشتم ..نمیتونستم تمام دلایلی که برام مهم بودن رو بهش بگم ..

نمیتونستم بگم به دختری که به این راحتی خودش رو در معرض دید دیگران میذاره وخیلی راحت با کسی که تنها چند ساعته باهاش اشنا شده صمیمی میشه وبدون هیچ شناختی به خونه اش میره نمیشه اعتماد کرد ..

نمیتونستم بگم حس مردانه ام آلارم های بدی راجع به این دختر میده ..اینکه اون دیدی که من به زندگی داشتم وریحانه نداشت

تو این چند سال بعد از مواجه شدن با کلی ادم …ادم شناس قابلی شده بودم .. وریحانه ساده تر از اون بود که متوجهءاین هشدارها بشه …

به اجبار سکوت کردم وترجیح دادم صبر کنم تا مینا دوست جدید ریحانه رو بیشتر بشناسم ..

خوشبینانه فکر میکردم ممکنه این دوستی موقت باشه وبعداز یه مدت ریحانه از این دوستی دست میکشه ..

برای فراموش کردن این دلخوری به سمتش چرخیدم ..

-خب خانم خانم ها حالا بگو کجا بریم ..؟

با لذت به سمتم برگشت ..به خیال خودش تونسته بود قانعم کنه ..وحالا چشمهاش از خوشی برق میزد ..

-هرجا اقامون بگه ..

-پس حداقل بگو چی میخوری ..؟

-هرچی اقامون بخوره ..

لپش رو کشیدم وگفتم ..

-ای شیرین زبون… پس احتمالا اگه اقاتون هوس یه دست کله پاچهءفرد اعلا رو کرده باشه شما باهاش مشکلی نداری نه ..؟

-اِ ..؟امیرحافظ حالم بد شد ..

صدای خنده ام بلند شد وریحانه با ناز صورتش رو برگردوند ..

-قربون خانم گلم برم من.. کی این وقت شب کله پارچه میخوره که مادومیش باشیم ؟..باهات شوخی کردم ریحانه ءمن ..بریم افتخاری …؟

لبهای ریحانه یه بار دیگه خندید ..

-بریم… سالاد های افتخاری معرکه است ..

با دلی خوش وفراموش کردن مشکلات پاروی پدال گاز گذاشتم وروندم به سمت رستوران

غافل از اینکه این کوتاه اومدن بی موقع …این سکوت بی معنی… باعث کلی مشکلات میشه که دراینده میتونه زندگی ها رو بپاشونه …همون جوری که زندگی من رو پاشوند …

***

با باز شدن پای مینا به زندگی ریحانه پس لرزه های اون شامل زندگی من هم شد …

توقعات کوچیک وبزرگ ریحانه بی هوا از میون پایه های رابطمون سر دراورد ..توقعاتی که گاهی اجرا کردنشون برام راحت بود وگاهی سخت ومشقت بار ..

اولین اونها کلاس های ورزشی وتفریحی ای بود که ریحانه بی صبرانه شروع به نام نویسی توهرکدوم کرد ..

برای هربرنامه ای شهریه ای جدا میخواست که بعد از تقریبا دو هفته دیدم درست نیست که هربار ریحانه مثل مواجب بگیرها دستش رو به سمتم دراز کنه …

به خاطر همین یه حساب پس انداز براش باز کردم وسعی کردم هفتگی پول واریز کنم تا مشکلی نداشته باشه ..

اقا کریم حقوق بالایی نداشت وهمون حقوق ناچیز هم کفاف خوش گذرونی های ریحانه ودوست مثلا صمیمیش مینا رو نمیداد …

تو این یک ماه زبونم مو دراورد از بس که با ریحانه صحبت کردم تا این رشتهءدوستی احمقانه رو که هرروز مستحکم تر از قبل میشد رو ببره ..ولی ریحانه حرف به گوشش نمیرفت ..

نه تهدید ..نه تشویق ..نه ملایمت وزبون خوش ..هیچ کدوم تاثیر گذار نبود ..مینا ناخونده اومد وصاحب دل وروح ریحانهءمن شد ..

حتی بعضی از وقتها میخواستم به سراغ مینا برم وخودم شخصا باهاش سنگهام رو وا بکنم ..

ولی میدونستم تا وقتی که ریحانه قانع نشه این رابطه گسسته نمیشه …

اوایل وقتی ازم خواست تا به کلاس های تفریحی بره زیاد برام عجیب نبود ..به ریحانه حق میدادم که هفته ای دو جلسه برای شنا یا اروبیک بره

ولی وقتی درکنار اینها کلاس زبان وخرج ومخارج کوه وسینما رفتن وخرید مانتو وشلوار مدروز هم اضافه شد ..دیدم نمیتونم از پس این همه ولخرجی ریحانه بربیام …

بارها وبارها گوشزد کردم که این مدل خرج کردن درست نیست …در شان همسر من نیست که با هر مد جدیدی.. تو پاساژها چرخ بزنه وتا ریال اخرپولش رو خرج وسائلی کنه که از نظر من هیچ ارزشی نداشتن …

درسته که خدارو شکر به حد نیاز به من وخونواده امون داده بود ولی من به زنی احتیاج داشتم که اگه یه روزی ازش میخواستم با نداری ودست تنگم بسازه همراهم میشد ونه نمی اورد ..

ولی انگار ریحانه برخلاف شخصیت در ذهنم بود ..ریحانه از اون کسایی بود که میگفت دم غنیمته ..

مشکل دیگه ای هم که تو این چند وقت به شدت ازارم میداد رابطهءبیش از حد صیمیانهءریحانه ومینا بود ..رابطه ای که کمرنگ نشده بود هیچ …بلکه هرروز مستحکم تر از قبل میشد ..

مینایی که حالا وقتی میدیدمش به هیچ وجه نمیتونستم وجودش رو درکنار ریحانه باور کنم ..

اگه ریحانه تا این حد ساده دل نبود شاید مشکلی نداشتم ولی متاسفانه هرروزی که میگذشت ریحانه بد تر از قبل از اون ریحانهءگذشته فاصله میگرفت وبه شخصیتی مثل مینا نزدیک تر میشد ..

اون روزی که باورم شد اثرات مخرب مینا خیلی بیشتر از اون چیزیه که فکر میکردم رو هیچ وقت فراموش نمیکنم …

ریحانه داشت تغیر میکرد واین تغیر رو زمانی دیدم که دیگه کار از کار گذشته بود ..ریحانهءمن جزئی از وجود مینا شده بود …

***

روز سه شنبه بود ومن برخلاف تمام روزها برای برداشتن مدارک به خونه رفته بودم ..

ساعت نزدیکی های یازده صبح بود وهیچ کس خونه نبود ..مامان طبق معمول برای کمک به خانم های مسن به اسایشگاه سالمندان رفته بود وفاطمه هم که دانشگاه بود ..

شناسنامهءخودم وکارت ملی وکپی هاشون روبرداشتم واز خونه زدم بیرون ..

همون جور که به سمت سرکوچه میرفتم از دور دو نفر رو که شباهت زیادی به ریحانه ومینا داشتن دیدم ..

تمام تعجبم از این بود که تنها تفاوت این دختر با ریحانهءمن چادری بود که به سر نداشت ..

دختری که کنار مینا راه میرفت لااقل از نظر ظاهروپوشش هیچ شباهتی به ریحانهءمن نداشت …

حداقل نه با اون مانتوی تنگ کوتاه واون شالی که ولنگارانه واز سر بی حوصلگی روی سر انداخته بود …

ماشین رو بی اراده کنار کوچه پارک کردم مینا ودختر بدون توجه به من از کنار کوچه رد شدن ودرنهایت آه از نهادم بلند شد ..

ریحانه بود ..زن من ..ولی این که دیگه ریحانهءمن نبود ..

این دختری که تا این حد ارایش کرده بود وجلف وزننده میخندید هیچ شباهتی به اون ریحانه ای که با هر قربون صدقه ام گونه هاش سرخ میشد وچشمهاش رو از شرم به زمین میدوخت نداشت ..

بی اراده از ماشین پیاده شدم ..هرلبخند وقه قه اش تیری بود که به قلبم فرو میرفت ..

من ادم خشکه مقدسی نبودم ..اما این وضع ریحانه برام عجیب بود ..

باور نداشتم چیزی رو که چشمهام میدید وعقلم حکم میکرد ..

ریحانه ومینا همچنان درحال بگو وبخند بودن دم در خونهءریحانه ایستاده بودن که مینا که به سمت من بود لحظه ای نگاهش به سمت من چرخید …

تو همون لحظه حس کردم رنگ از رخش پرید ..ومتعاقب اون ریحانه بود که به سمتم چرخید ..

تو یه لحظه دست ریحانه بالا رفت وشال رو پائین تر کشید وتمام موهاش رو پوشوند ..نا خواسته پوزخندی روی لبم نشست ..اون چیزی رو که نباید ببینم دیده بودم… دیگه پوشوندن موهاش تو این حالت اهمیتی نداشت ..

از خودم ..از زندگی بدم اومد ..من همچین ادمی نبودم ..من زنم رو محسور نکرده بودم ..که حالا ریحانه با دیدن من این جوری بترسه ورنگش عوض بشه ..من به نظرش …عقایدش احترام میذاشتم ..

اگه میخواست چادری نباشه ..باید بهم میگفت …از همون اول بهم میگفت …باید میگفت تا راحت تر تصمیم بگیرم ..شاید برام سخت بود ولی به نظرش احترام میذاشتم ..

این سیرت حاج بابا بود ..اولین قدم در راه رضای حق ..احترام به بنده هاش واطرافیانم مخصوصا همسر وفرزندان هرکسی بود

بهش که رسیدم با لکنت سلام کرد ..

-سَ..سلام ..

فقط سرتکون دادم حالم خیلی خراب بود …اعتمادزیادی که به ریحانه داشتم جلوی چشمهام پودر شده بود ..

مینا هم که با حضور من کاملا معذب شده بود واز اون خنده های عشوه گرانه اش دیگه خبری نبود زودی یه سلام- خداحافظی کوتاه کرد ورفت ..

به ارومی گفتم ..

-بیا ریحانه باید با هم حرف بزنیم ..

با همون رنگ وروی پریده که حتی از پشت خروارها لوازم ارایش هم میتونستم تشخیص بدم گفت ..

-ولی مامان ..نگرانم میشه …

کاملا مشخص بود که ازم میترسه ..سعی کردم با ارامش کارم رو پیش ببرم ..هرچند به قدری سرخورده شده بودم که از خودم وزندگیم بدم اومده بود ..

چند قدم بهش نزدیک شدم که ترسید وخودش رو به سمت درخونشون کشید ..بازهم پوزخندی روی لبهام نشست ..

از من میترسید …از منی که همیشه ودرهمه حال باهاش مهربون بودم میترسید ..

یعنی تو این چند ماه نفهمیده بود که من با مردهای دیگه فرق دارم .نفهمیده بود که هرچی باشم ….کتک زدن یه زن وازار جسمی یه زن تو مرام وقاموسم نیست …؟

به ارومی دستم رو دراز کردم وزنگ خونشون رو زدم ..

-بله ..

-سلام مادر …منم امیرحافظ ..

-سلام امیرجان ..خوبی ..؟چی شده این وقت روز خونه ای ..؟

از صدای دستپاچه اش حدس زدم که اون هم از این تغیر روش ریحانه خبر داره ..

-کاربرام پیش اومد

-حالا بیا تو مادر ..

-نه مزاحم نمیشم دارم ریحانه رو با خودم میبرم بیرون زنگ زدم نگران نباشید ..

صداش دستپاچه تر شد ..

-ریحانه ..؟ریحانه پیش شماست ..؟

-بله با اجازه اتون کارش دارم ..

دیگه فرصتی برای صحبت بیشتر به پریسا خانم ندادم وبه ارومی بازوی ریحانه رو گرفتم وبه سمت ماشین هدایت کردم ..

همین که نشستیم تو ماشین استارت زدم وراه افتادم ..زنگ زدم به حاج بابا وتو چند تا جمله به صورت خلاصه گفتم که برای یکی از دوستهام مشکلی پیش اومده ودارم میرم کمکش ..حاج بابا هم حرفی نزد وقبول کرد ..

تو تمام این مدت سکوت کردم وبه خودم اجازه دادم تا کمی اروم بشم ..عصبانی نبودم ..دیوونه هم نبودم ..فقط بیشتر از اون چیزی که فکر میکردم دلخور بودم ..شاید هم سرخورده …

انتظارو توقع این بی اعتمادی رو نداشتم …اگه بهم گفته بود …اگه میدونستم وحتی بدتر از این وضعیت هم میدیدمش… تا این حد دلخور نمیشدم ..

باید حرف میزدم باهاش… باید دلیل این تغیرات بد وناجور رو میپرسیدم ..هرچند که نپرسیده هم میدونستم که اینها تاثیرات همنشینی با دختری مثل میناست ..

هنوز چند دقیقه ای از قطع کردن تلفن نگذشته بود که بی هوا صدای هق هق ریحانه ماشین رو پرکرد ..

-ببخشید امیرحافظ ..اشتباه کردم ..

ماشین رو با کلافگی کنار زدم ونفس عمیقی کشیدم .. تو سکوت خیره شده بودم به خیابون خلوت وگوش سپردم به هق هق ریحانه …

اونقدر از دستش دلخور بودم که حتی صدای گریه اش هم نمیتونست حس دلخوریم رو کمرنگ کنه ..

-به خدا بار اولم بود ..

قلبم تیر کشید ..مطمئنا بار اولش نبود ..کسی که اون طور راحت شال رو رو سرش نگه میداشت بار اولش نبود …نخوردیم نون گندم اما دیدیم دست مردم …

ریحانه قطعا بار اولی نبود که با این سروشکل بیرون رفته ومعلوم نبود که تا حالا چند بار بدور از چشم من تیپ عوض کرده بود وبه هوای کلاس شنا وزبان از خونه بیرون رفته بود ..

واقعا تو یه لحظه غیرتم به جوش اومد وغریدم

-قسم نخور ریحانه ..قسم نخور ..هم تو وهم من میدونیم که بار اولت نیست ..

برگشتم به سمتش وادامه دادم ..

-به سوال من جواب بده ریحانه …من تا حالا بهت سخت گرفتم ..؟تو این مدت سه چهار ماهه کوتاهی کردم ..؟تا حالا محصورت کردم یا مجبورت کردم کاری رو که دوست نداری انجام بدی …؟

صدای گرفتهءریحانه دلم رو ریش کرد ..

-نه ..

با درد نالیدم ..

-پس چرا …چرا ازم مخفی کردی. …؟چرا از همون اول بهم نگفتی که دلت نمیخواد چادر سر کنی ..؟

چرا مثل احمقها گولم زدی که الان این حس بد رو نسبت به خودم ورفتارم داشته باشم …

میدونی که با این کارت چه توهینی به من وشعورم کردی …؟وقتی این جوری دزدانه در غیاب من با همچین تیپی بیرون میری احساس میکنم یه انسان بدوی وعقب افتاده وجاهل هستم که زنم از ترسش مجبور شده جلوش با چادر بگرده وپشت سرش با مانتو بیرون بره …

-ببخشید …تروخدا ببخشید ..

-ریحانه تو میفهمی با این کارت چی کار کردی ..؟به منی که همیشه سعی داشتم بهت احترام بذارم بی حرمتی کردی ..به منی که جز رضای دلت هیچ چیز دیگه ای برام مهم نبود ..

با اینکه سختم بود هرچی خواستی گفتم چشم …نه برای اینکه خُرده… بُرده ای باهات داشتم … بلکه میخواستم از ته دل از اینکه با من هستی خوشحال باشی …

نه تنها مالی… بلکه از همه لحاظ چه معنوی وچه مادی بهت رسیدم ..

چون میخواستم بهت ثابت کنم که خدا خدا کردن هام به زبون نیست ..به دلمه …به اعمالمه …به احترام …به شعور وفرهنگ زنم به عنوان یه انسانه …

ریحانه ازت توقع نداشتم ..اصلا ازت توقع نداشتم ..خردم کردی ..من رو …منِ مرد روبدجوری شکستی ..

با همون چشمهای اشکی که حالا به خاطر گریه واستفاده از لوازم ارایش سیاه وبد منظره به چشم میومد دستم رو گرفت ..

-توروخدا نگو امیرحافظ ..دلم میخواست یه بار با میل خودم بگردم ..دوست داشتم من هم مثل بقیه بودن رو تجربه کنم ..مثل دخترهای هم سن وسال خودم

وقتی دوستهام مسخره ام میکردن که شبیه به مامان بزرگ ها میگردم ..که امل وقدیمی هستم ناراحت میشدم ..

با ناراحتی چرخیدم به سمتش وبا عصبانیت دستم رو کشیدم بیرون .

-هیچ میدونی چی میگی ریحانه ..؟تو بیست ودوسالته ..دیگه یه دختر نوجون سیزده چهارده ساله نیستی که حرف ونظر دوستهات برات مهم باشه ..؟

-درسته ولی این من نبودم که چادر رو انتخاب کردم بابام بود که به اجباراز همون اول کاری کرد بدون قدرت تصمیم گیری چادر به سر کنم ..

با مکث برگشتم به سمتش ..هیچ از حرفهایی که میزد خوشم نمیومد ..من فکر میکردم ریحانه فهمیده تر از بقیهءدخترهاست ..

شاید هم عشق وعلاقهءبیش از حدم این فکر رو تو کله ام انداخته بود

ولی حالا میدیدم که نه تنها نوع پوشش رو اجبارا انتخاب کرده

بلکه به درجه ای رسیده که از اون پوشش زده شده وحالا میخواد سبک ونوع زندگی امثال مینا ودوستهاش رو امتحان کنه ..

-ریحانه ..عزیز دلم .. ازهمون اول هم تو جلسهءخواستگاری بهت گفتم که من به هرکسی برای انتخاب نوع پوشش حق میدم ..

البته درحدمعقول …اگه تو هم راضی نیستی که چادر به سر کنی با اینکه واقعا ناراحت میشم ولی بهت زور نمیگم ..حق انتخاب با خودته ..

ولی ازم نخواه کنار بایستم وشاهد باشم که ریحانهءمحجوب وسادهءمن تبدیل به این دختری که حتی نمیدونم چه لقبی براش بذارم بشه …

ریحانه …هم من… هم خودت …خوب میدونی که همهءاینها تاثیرات مخرب دوستی تو با میناست ..

با وجود گریه تشر زد ..

-امیرحافظ!!

-خوب میدونی که حرفهام عین حقیقته …ما سه ماه که به هم محرمیم ..وتو این یه ماهه که تو با مینا دوست شدی از این رو به اون رو شدی ..

اگه میخوای به دوستیت با مینا ادامه بدی ..دیگه حرفی نمیزنم ..چون یک ماهه که دارم بهت میگم ازش فاصله بگیروتو به حرفم گوش نمیدی ..ولی اینکه بخوای مثل اون باشی نه …نمیتونم ریحانه ..

-مگه اون چشه ..؟

با تعجب برگشتم به سمت ریحانه ..یعنی تا این حد بندهءمینا بود که این طور تغیر وضعیت بده ..حالا دیگه گریه نمیکرد …هق هق هم نمیکرد …بلکه داشت مثل یه ببر ماده از رابطه اش با مینا حمایت میکرد ..

-چشه ..؟یعنی نمیبینی که تو واون دوتا ادم متفاوتید ..؟تفاوتهای تو ومینا به چقدری زیاده که من حتی باورم نمیشه تو هنوز به دوستیت با مینا ادامه بدی …

ریحانه یه بار دیگه ازت خواهش میکنم ..این دوستی رو قطع کن ..کم کم داری عوض میشی…دیگه اون ریحانه ای که میشناختم نیستی …

ریحانه پرتوقع جواب داد ..

-یعنی اگه همون جور تو سری خور وکودن وپپه باقی میموندم خوب بود ..؟

-ریحانه …!!

با چنان ناراحتی ای اسمش رو بردم که سکوت کرد …کاش این علاقه ای که تو دلم این جوری ریشه دار شده بود.. نبود …کاش این همه دوستش نداشتم …کاش تک ستارهءدلم نبود تا بتونم به راحتی باهاش بحث کنم …

ولی حیف ..حیف که علاقهءمن به ریحانه اونقدر زیاد بود که باعث میشد خیلی از مشکلات رو نبینم …خیلی از تفاوت ها …وهمین تفاوت ها شد آفت زندگیمون ..شاید هم عشقمون ..

نفس عصبیم رو به زور بیرون فرستادم ..کم کم این بحث ها اونقدر فرسایشی شده بود که حس میکردم دیگه گنجایشش رو ندارم ..

-اگه از نظر تو دختری که حریم ها رو رعایت میکنه ومحرم ونامحرم سرش میشه وبا دیدن شرم وحیای وجودش لذت میبردی.. کودن وپپه به حساب میاد ..اره…

من اون دختر کودن رو به این دختری که حتی دیگه نمیشناسمش ترجیح میدم

ریحانه یه دفعه ای براشفت ..

-تو حق نداری بهم توهین کنی ..

-خودت میدونی که توهینی درکار نیست ..بذار واقعیت رو بهت بگم ریحانه… من به هیچ عنوان این تعقیرات نامعقول رو درست نمیدونم وترجیح میدم تو تمام رابطه ات با مینا رو قطع کنی ..

وبه روال همون دختر صاف وساده ای که به راحتی میتونستم محبت وعلاقه رو تو چشمهاش ببینم برگردی …یادمه همین چند وقت پیش بهم گفتی که یه روزی عاشق من بودی

سکوت ریحانه باعث شد ادامه بدم ..

-ریحانه باور کن هیچ کس تو دنیا تورو به اندازهءمن دوست نداره ..این من وتوئیم که باید تمام عمرمون رو کنار هم سرکنیم …امثال مینا توی زندگیمون میان ومیرن …پس نباید اجازه بدیم که وجودشون خدشه ای به رابطهءقشنگمون وارد کنه ..

خواهش میکنم ازت عوض نشو …همون ریحانهء معصوم گذشته بمون ..من تمام دنیام رو زیر پای همون ریحانه ای که بوی عطر بهار نارنج میداد میریزم ..

-یعنی میخوای اجبارم کنی که چادر سرکنم .؟

با ناراحتی نفس عمیقی کشیدم این طور که معلوم بود ریحانه قصد بازگشت به رفتار ومَنِش گذشته رو نداشت یا اگه هم داشت دیگه دوست نداشت چادر سرکنه …

اجبارا کوتاه اومدم ..دوست نداشتم نقش یه ادم عقب موندهء جاهل رو براش اجرا کنم .

من باید با پای دلم پیش میرفتم نه با قدرت وزور بازویی که خدا بهم داده بود تا بتونم دل ریحانه رو بدست بیارم ..

برگشتم به سمتش وصلح جویانه گفتم ..

-نه عزیز دلم ..اگه میبینی سختته لازم نیست چادر سرکنی ..چادر سرکردن حرمت داره ..قداست داره ..دوست ندارم مثل بعضی از دخترها که چادر رو فرمالیته برای ردشدن از یه سری محدودیت ها سر میکنن سرکنی ..

تو مختاری ریحانه …ولی بدون یه سری خط قرمز ها برام مهمه اونها رو رعایت کن وسعی کن دوباره با فکر به حجاب وچادر نگاه کنی ..مطمئنا چادر سرکردن به اون سختی ای که تو میگی نیست …

صدای خوشحال ریحانه تو ماشین پیچید ..

-اخ جون امیرحافظ ..مرسی مرسی ..تو نمیدونی چقدر برام سخت بود …

نفسش رو با رضایت وراحتی بیرون فرستاد ..

– تو اگه اجازه بدی بابا هم راضی میشه .. اخیش دیگه راحت شدم ..

با تاسف سری تکون دادم وخیره شدم به ماشین های عبوری …حرف من چیز دیگه ای بود ولی ریحانه نه تنها گوش نداده …بلکه فقط با تیکه برداری از رو حرفهای من به اون هدفی که میخواست رسید ..

نمیخواستم مهجور باشم ..وگرنه میتونستم به راحتی اب خوردن از قدرتم سواستفاده کنم ولی خودم هم میدونستم که اینکار هیچ دردی ازم دوا نمیکنه …

بااینکه سختم بود ..با اینکه اصلا نمیتونستم این ریحانه ای رو که هرروز به سمت مینا ومَنِشش متمایل تر میشه رو قبول کنم …ولی بازهم دندون رو جیگر گذاشتم وحرفی نزدم …

باید با حاج بابا حرف میزدم تا راهی پیش روم بذاره ..بعد از سه ماه محرم شدن حالا باور داشتم که ازاین ریحانه ءمتغیر میترسم

کنار میز حاج بابا که داشت کاغذ های روی میز رو دسته میکرد ایستادم وسینی چایی خوش عطر عزیز رو روی میز گذاشتم ..

-خسته نباشی حاج بابا

-مونده نباشی …چطوری باباجان ..؟

با بی حوصلگی روی صندلی کنار میز نشستم ..

-خوبم حاج بابا ..

حاج بابا از پشت شینهءعینک مطالعه اش بهم خیره شد ..به اجبار سرم رو پائین انداختم

-ولی من که فکر نمیکنم خوب باشی ..اتفاقی افتاده که از صبح که اومدی خونه …تو هَمی ..

-راستش حاج بابا خودتون میدونید که من چقدر براتون احترام قائلم ..از اون طرف خیلی وقتها مشکلات زیادی داشتم که با کمک شما حل شده …حالا اومدم تا هم باهاتون دردودل کنم …هم ازتون کمک بخوام ..

حاج بابا با اخم کمرنگی که روی پیشونیش نشسته بود سری تکون داد ومنتظر بهم خیره شد ..

-راستش ریحانه ..؟

حاج بابا با نگرانی پرسید

-ریحانه چی بابا ..؟اتفاقی افتاده ..حالش خوبه ..؟

-نمیدونم شاید اره… شاید هم نه …من وریحانه سه ماه که به عقد هم دراومدیم دوماه اول خوب بود ..یعنی عالی بود ..

حس میکردم ریحانه همونیه که میخوام …همونی که یه عمری از خدا میخواستم تا سرراهم قرار بده

ولی از ماه پیش که با دختری به اسم مینا اشنا شد ریحانه هم شروع به تغیر کرد ..

کم کم توقعاتش بالا رفت.. اخلاقش به مرور عوض شد ..خرج ومخارجش سرسام اور شده وخب یه جورهایی… از اون دختر ساده ومعصومی که من تو روزهای اول دیده بودم فاصله گرفته ..

راستش حاج بابا مینا دوست جدید ریحانه زیاد به نظرم دختر خوبی نمیرسه ..

-امیرحافظ بهتره راجع به مردم قضاوت نکنی …

-مجبورم حاج بابا ..ریحانه عوض شده ..خرج ومخارج کلاس و مانتو وروسری به کنار ..امروز دیدم که حتی دیگه چادر هم به سر نمیکنه ..

اخم پیشونی حاج بابا پررنگ تر شد ..

-از دوستش برام بگو ..

-چیزی رو که دیدم براتون میگم ..تقریبا یه ماه پیش ریحانه با این خانم تو استخر اشنا میشه ..وظرف یک ساعت چنان با هم صمیمی میشن که با ریحانه تا دم خونشون میره

وبعد از اون هم به تعارف ریحانه چند ساعتی رو مهمونشون میشه ..

خب از همینجا بود که من نظرم راجع به این خانم کمی منفی شد ..مطمئنا ادم با هردوستی ای پا به خونه زندگی اون شخص نمیذاره …

وقتی تو پذیرایی خونشون نشسته بودم ریحانه بی هوا دراطاق رو بازکرد وخب ..راستش اصلا حجاب مناسبی نداشت ..

شاید اگه ریحانه برادر ساده ای داشت خیلی راحت میتونست تحت تاثیر پوشش دوست ریحانه قرار بگیره ..

بعد از اون هرکاری کردم تا دوستی ریحانه واین خانم قطع بشه نشد که نشد ..

-چه جور دختریه …؟کس وکارش چیه ..؟

-این طور که ریحانه میگفت چند ساله که ازدواج کرده وحالا از همسرش جدا شده وبا مهریه ای که گرفته تونسته تو یه شرکت سهام دار بشه واز طرف دیگه مدیر اجرائیه اون شرکت هم به حساب بیاد …

ریحانه بیشتر به خاطر موفقیت وخوش سر زبونیش ومخصوصا تیپ ونوع زندگیش حاضر نیست از این خانم دست بکشه …

یه جورهایی اون رو الگوی خودش قرار داده وهرروز بیشتر از روز قبل کارهاش ورفتارش شبیه به اون خانم میشه ..

-حالا میخوای چی کار کنی بابا جان ..؟

-نمیدونم حاج بابا ..صبحی که ریحانه رو با اون مانتو و تیپ وقیافه دیدم حالم خیلی بد شد …اصلا توقع همچین پوششی رو نداشتم

-بد برخورد نکردی که ..؟

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : abero
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 2.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 2.0   از  5 (1 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

دومین حرف کلمه gdiuyr چیست?