رمان آبرویم را پس بده قسمت 16 - اینفو
طالع بینی

رمان آبرویم را پس بده قسمت 16

خدایا دل گیرم ..بیش از اون که فکرشو کنی پشیمونم ..پژمرده ام ..این روزها نه بوی تربت ونه زبری دستهای ساجده خانم ونه حتی اغوش گرم مامان شیرین هم نمیتونن ارومم کنن ..

دارم پرپر میزنم تو این درد بی درمان ..دارم له میشم زیر بار این حس ناجوانمردانه ی مادرانه ..که تو این روزها بدجوری تو وجودم سر به طغیان گذاشته ..

خدایا چه کنم ..؟ دلم تنگه اون لخته ی خونِ روح نداشته است ..بوی بارون میاد ودلم باز هم میترکه از این درد ..

خدایا مرهمی نداری برای این زخم تو سینه ..؟ بدجوری تو این لحظه های دل تنگی …به دستهای مهربونت ..به خدایی ووحدانیت احتیاج دارم ..

***

-ارکیده ..؟ چته ..؟چند روزه که تو خودتی ..

امید بود که طبق معمول با همون نگرانی های خاص برادرانه اش سوال پیچم میکرد ..

-دلم گرفته داداش ..

-میخوای یه چندروزی مرخصی بگیری بریم مسافرت ..؟

همون جور که سرم رو به شیشه ی ماشین چسبونده بودم گفتم ..

-نه باید برم سرکار ..کارهای نمایشگاه وکارخونه لنگ میمونه …

-پس خودت چی ..؟حال واحوالت خوب نیست ..

-اره خوب نیستم داداش …

-خب بگو چته ..؟

بی هوا ..بدون اونکه حتی فکر کنم ..حرف دلم رو زدم …

-بچه ام رو میخوام ..

چنان سکوتی جو ماشین رو گرفت که به سمت امید چرخیدم ..رگهای روی پیشونیش برجسته شده بود ودستهاش فرمون رو مشت کرده بود …

-ببخشید داداش ..نباید میگفتم ..

دوباره سرم رو تکیه دادم به شیشه ..یه قطره اشک از گونه ام سرازیر شد ..خدایا میبینی ..؟ دارم دق میکنم از این درد …پس کو ارامش خدائیت …؟

-ولی اون بچه که ..؟

زیر لب گفتم ..

-حرومزاده بود؟ ..مایه ی ابروریزی ..؟بچه ام بود داداش …پاره ی تنم …پدرش هرکی بود مهم نبود ..مهم این بود که من مادرش بودم ..مهم حس من به اون بچه است که تو این روزها بدجوری داره داغونم میکنه …

سکوت جواب تمام درد ودل هام بود …حرفی نداشت ..حرف حسابم جوابی نداشت ..حرف دلم …هیچ پاسخی نداشت ..

“امیرحافظ ”

حال ارکیده خوب نیست ..چند روزه که خوب نیست ..چند روزه که حس میکنم شونه هاش خمیده تر شده ..لبخندهاش پژمرده تر ..

دل نگرونشم …یه حسی بهم میگه که ارکیده ناراحته ..زجر میکشه ..غصه داره …

دلم میخواد بهش بگم… چته ..حرف بزن ..لب باز کن ..من حرف نگاهت رو نمیفهمم …معنی سکوتت رو نمیخونم ..ولی چاره ای ندارم ..

من واون غریبه ایم ..نامحرمیم ..هرچند که تو این روزها …بی جهت حس میکنم هردومون مال یه سیاره ایم ….مال یه دنیای خاص ..ولی به هرحال از دو جنس متفاوتیم …

باید سکوت کنم ..باید درجواب حواس پرتی هاش حرفی نزدم ..تنها کاری که از دستم برمیاد اینه که کارهاش رو بیشتر به دوش بگیرم ..

تا ارکیده راحت تر تو دنیای خودش غرق بشه ..تا راحت تربه دردی که هر روز بیشتر از دیروز داره تحلیلش میبره فکر کنه ..

این روزها فکرهای مختلف تو سرم چرخ میخوره ..ومهمترینشون ..طاها حسامیه ..وقتهایی که طاها دور وورش میگرده .اذیت میشم ..حرص میخورم .جوش میارم ..

خوشم نمیاد از این نزدیکی هاش ..از اون لبخند روی لبش ..که با دیدن ارکیده بازتر میشه ..از برق نگاهش میترسم ..

من هم مردم ..میدونم که پشت این چشمهای براق چی میگذره …میدونم که کی وچه جوری یه مرد این همه واله میشه ..

ولی اینها مهم نیست ..مهم درد ارکیده است که این روزها بدجوری مظلوم وگوشه گیرش کرده ..

خدایا یه کاری کن اروم بشه ..این جوری با این حالی که هرروزغمگین تر از قبل میشه دلم اتیش میگیره ..من به همون ارکیده ی سابق قانعم ..این ارکیده رو خودت درمان کن …

“ارکیده ”

بی اختیار به شکم نرگس خیره شده بودم ..به بچه ای که درحال رشد بود فکر میکردم …

دستم روی شکمم مشت شده بود …حواس زنانه ومادرانه ام بدجوری داشت خردم میکرد ..اگه بچه ام عمرش به دنیا بود ..الان سه ساله بود ..

حالا دیگه میتونست بدواِ…اسمم رو بگه ..دستش رو تو دستهام بذاره وغش غش برام بخنده ..میتونست من رو از محبت مادرانه سیراب کنه …

میتونست ..؟؟چونه ام لرزید ..خدایا ارکیده ات حسرت زده است ..داره این گوشه ی دنیا غمباد میگیره ..چه جوری با این درد کنار بیاد …؟

-ارکیده ..؟ارکیده کجایی پس تو ..؟

اشکم بی اراده چکید …چشم گرفتم از شکمش …که هرلحظه بهم میگفت هنوز هم داری میکشی …

هنوز هم به خاطر اون حماقتت باید تاوان بدی ..ومهمترین تاوان هم اون بچه ی سقط شده است ..این حسرت در دله …

-چته ارکیده ..؟چرا گریه میکنی ..؟

دستش رو دور شونه ام حلقه کرد ..بوی محبت مادری میداد این اغوش گرم ..خدایا منم میتونستم باشم …میتونستم عشق بدم به فرزندم ..به بچه ای که ممکن بود با بودنش خیلی چیزها تغیر کنه ..

بغض تو گلوم بیشتر شد ..اشکها هجوم اوردن به دریچه ی چشمهام …خدایا این چه حسیه ..که دست از دلم نمیکشه ..پس کی این داغ کهنه میشه ..؟

-الهی بگردم چته اخه …؟

اشکم رو با کف دست پاک کردم ..

-هیچی ..هیچی نیست ..

-اگه هیچی نیست پس چرا مثل ابر بهار گریه میکنی …؟

صدای مژگان باعث شد نرگس سر بلند کنه ..

-نرگس .کجا موندی ..؟ بیا وقت استراحت تموم شد ..

-اومدم ..

برگشت به سمتم ..

-ارکیده جان نمیخوای حرف بزنی ..؟

-حرفی ندارم نرگسی فقط دلم گرفته ..یکم که گریه کنم حالم رو به راه میشه ..

-اخه بدبختی اینه که روبه راه نمیشی الان نزدیک به دو هفته است که ناراحتی ..میخوای پیشت بمونم ..؟

-نه فقط اگه تونستی هوای مبتدی ها رو داشته باش تا من بیام …

نرگس که با چشمهای نگران رفت دیگه نتونستم بغضم رو مخفی کن …درد تلمبار شده تو دلم زیاد بود ..حسرت ها فراوون ….ولی این یکی جگرسوز ..

خدا بگم چیکارت کنه سپهر ..؟؟؟نفرینت کنم ..؟یا مثل ساجده خانم دعا ..؟ببین چه بلایی به سرقلب وروحم اوردی ..؟ببین من رو ….دارم از دست میرم از این غم …

(من اینجا بس دلم تنگ است

و هر سازی كه می بینم بد آهنگ است

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی برگشت بگذاریم

ببینیم آسمان هر كجا آیا همین رنگ است ؟)

“امیرحافظ ”

از اطاقم بیرون اومدم وبی اراده مثل این چند وقت به سمت اطاق مونتاژ رفتم ..کم کم داشتم به این نتیجه میرسیدم که فرار از ارکیده امکان ناپذیره ..

تا وقتی اون بود وجذبه ی اروم وجودش …من مثل یه ادم مسخ ومدهوش بی اراده به دنبالش جاری میشدم ..

تو استانه ی دراطاق سرک کشیدم ولی صندلی ارکیده خالی بود ..چشم چرخوندم بازهم نبود ..دلم به شور افتاد ..پس جز اینجا کجاست ..؟

اقای سیاحی با دیدنم جلو اومد ..

-چیزی میخوای امیرحافظ ..؟

-خانم نجفی رو ندیدید ..؟

-نه بعد از وقت استراحت ندیدمش …

-باشه ..

از سالن فاصله گرفتم …پس کجا بود ..؟ یعنی هنوز هم تو رختکن خانم هاست ..؟

قدم هام بی اراده به سمت رختکن خانم ها چرخید ..گوشهام رو تیز کردم ولی صدایی نبود ..

بدون اینکه بخوام بازهم جلوتر رفتم ….انگار نیروی ارکیده من رو به خودش جذب میکرد …

دستم رو گذاشتم رو دستگیره ی در که با صدای ضعیفی عقب کشیدم ..

سرم رو جلوتر بردم ..صدای هق هق خفیفی میومد ..وبدبختانه من این هق هق های اروم رو خوب میشناختم ..ارکیده بود ..

ولی چرا .؟چرا داشت گریه میکرد ..؟کسی اذیتش کرده بود ..؟ طاها حرفی زده بود ..؟نکنه دستش درد میکنه ..؟

ذهنم پراز سوال بود ..وهیچ جوابی براشون نداشتم ..بی اراده انگشتم رو بالا بردم ویه تقه به در زدم …

-خانم نجفی اونجائید ..؟

بلافاصله صدای خش دار ارکیده بهم ثابت کرد که اشتباه نکردم .. ارکیده است که داره هق هق گریه میکنه ..ارکیده است که معلوم نیست برای کدوم دردش گریه میکنه ..؟

-بله اقای رسولی ..؟

-چند لحظه تشریف میارید ..؟

همونجا پشت در منتظر شدم تا بیاد همینکه بیرون اومد با دیدن چشمهای سرخش اخمهام تو هم رفت ..نه… مثل اینکه این جوری نمیشه ..

هرچی من دست رو دست میزارم تا یکم اروم بشه ..انگار که هرروز بدتر از دیروزش میشه ..باید میفهمیدم دردش چیه که چند روزه مثل مرغ سرکنده داره بال بال میزنه ..

-بفرمائید تو اطاقم ..

وزودتر از ارکیده راه افتادم ..

-اقای رسولی مشکلی پیش اومده …؟

-نه ..

همون جور که با قدمهای بلند میرفتم ارکیده هم پشت سرم با شتاب میومد ..

-تو نمایشگاه اتفاقی افتاده ..؟

-نه …

با قدمهای تند ازش فاصله گرفتم ودم دراطاقم وایسادم تا بهم برسه ..

دروبازکردم که ارکیده با همون صورت وچشمهای سرخ با نگرانی وارد اطاق شد

در رو پشت سرم بستم وبا دست به صندلی اشاره کردم ..ارکیده دوباره با نگرانی پرسید ..

-نمیخواید بگید چی شده اقای رسولی ..؟

ارکیده که نشست جلوش ایستادم ودست به سینه شدم …

-این شمائید که باید بگید چی شده ..؟

ارکیده سربه زیر انداخت

-من متوجه ی منظورتون نمیشم ..

دستهام رو پشت صندلی که دقیقا روبه روی ارکیده بود گذاشتم وکمی به سمتش خم شدم ..

-خانم نجفی چه اتفاقی افتاده که دوهفته است نه حواستون به کاره نه به نمایشگاه ؟؟..چرا مدام فکرتون یه جای دیگه است ..؟

انگشتهای دستهای ارکیده شروع به لرزش کرد …دلم براش سوخت ..

-ببخشید اقای رسولی من این چند وقته حواسم سرجاش نیست ..سعی میکنم دیگه تکرار نشه ..

نفسم رو با حرص فوت کردم… نشستم رو صندلی وبه نرمی گفتم ..

-خانم نجفی خدا خودش میدونه که این حرفها رو به خاطر کار کارخونه یا نمایشگاه نمیزنم ..بلکه به خاطر خودتونه ..نمیدونم چه مشکلی براتون پیش اومده که تا این حد اذیتتون میکنه …

با یاد اوری ظلم هایی که سپهر درحق ارکیده کرده بود پرسیدم ..

-نکنه موضوع مربوط به همسر سابقتون باشه ..؟

ارکیده از میز وسط دستمال کاغذی برداشت واشکهایی که حالا بی امان میبارید رو پاک کرد ..

-نه نیست ..

-کسی حرفی بهتون زده؟ ..شاید با مونتاژ کارها مشکل دارید ..؟

دوباره به هق هق افتاد ..خاک بر سرت امیرحافظ ..اینکه بدتر شد …

-نه ..

حرفم رو مز مزه کردم ..نگران بودم شاید به خاطر کارهای قبلی من ناراحته ..

-شاید من ..کاری کردم ..یا حرفی زدم ..؟

هق زد ..

-نه ..

-خب اخه پس چی شده ..؟

بازهم تنها اشکهاش رو پاک کرد ولی اونقدر بغض تو گلوش زیاد بود که به ثانیه نکشید که صورتش دوباره خیس شد ..قلبم فشرده شد

-خانم نجفی حرف بزنید با گریه که چیزی حل نمیشه ..

اروم نمیشد …اونقدر غصه دار بود که حجم غصه هاش رو… من هم میتونستم درک میکردم ..بی اراده با درد گفتم

-به خاطر حرفهای منه نه؟ …به خاطر حرفهایی که قبلا زدم؟ ..حالا بچه ها دارن ازارتون میدن ..

-نه نیست ..

-چرا تقصیر از منه ..من باعث شدم تا تو کارخونه بهتون احترام نذارن ..من باعث شدم این همه حرف پشت سرتون باشه ..

-نه نه نیست ..

-پس چیه که این جوری دارید گریه میکنید .

بازهم سکوت ….

-حرف بزنید خانم نجفی… شما که من رو نصفه جون کردید

– دل تنگ بچه امم ..

یه لحظه کپ کردم… ارکیده که بچه نداشت ..یعنی اون جوری که شنیده بودم یه بچه داشت که همون چند سال پیش سقط کرده بود ..پس از چی حرف میزد ..؟.

-راستش من گیج شدم شما که بچه ای نداشتید .؟

یه دفعه ای ارکیده از جا پرید ومثل کسی که تازه فهمیده چی گفته با لکنت گفت .

-ب..بخشید ..راستش اقای رسولی من ..من اصلا نباید میگفتم ..

خواست به سمت در بره که جلوش ایستادم ..

-صبر کنید… کجا میرید با این حالتون ..؟

حال ارکیده بدترشده بود وحالا رنگ وروش به زردی میزد ..لبهاش کبود شده بود وهمین قلبم رو بدتر از قبل فشرده میکرد

-من اصلا ….نفهمیدم چی گفتم …ببخشید ..نباید شما رو درگیر مسائل خودم کنم ..

سعی کردم ارومش کنم ..این جور که پیش میرفت بعید نبود از حال بره ..

-صبر کنید خانم نجفی ..اگه نمیخواید حرفی بزنید عیبی نداره ..فقط یکم بنشینید اروم شید بعد برید …

با چنان نگاه مصممی جلوش ایستادم که ارکیده بالاجبار دوباره با بی حالی روی صندلی نشست واینبار با خیال راحت شروع به گریه کرد ..

هیچ کاری از دستم برنمیوند ..من اصلا نمیفهمیدم که ارکیده راجع به چی حرف میزنه ..

شاید تو این سه سال بچه دار شده ..سپهر ازش گرفتتش ..ولی تا اونجایی که من یادمه ..هیچ بچه ای وجود نداشت ..

هق هق های ارکیده دلم رو ریش میکرد .از این همه بی مصرف بودن خودم حالم بهم میخورد ..حتی زبونم نمیچرخید که دلداریش بدم ..که بهش بگم صبورباشه ..که اینقدر بی تابی نکنه ..

دستهام مشت شد وبرای اینکه واکنش غیر طیبیعی نشون ندم ازش فاصله گرفتم وجلوی پنجره قدی کارخونه وایسادم ..تا شاید یکم از تلاطم ارکیده کم بشه ..

نمیدونم چقدر گذشت ولی با کمتر شدن صدای گریه هاش… یه لیوان اب براش ریختم ودوباره رو به روش نشستم ..

-خانم نجفی بسه دیگه ..حالتون بد میشه ها ..

بازهم جوابم هق هق بود ..

-کاری از دست من برمیاد ..؟

-نه …کاری ازدست هیچ کس برنمیاد ..

-پس این همه گریه چه دردی رو دوا میکنه ..؟

-دلم رو که سبک میکنه ..

-والا این جوری که من میبینم شما هرروز حالتون بدتر میشه که بهتر نمیشه ..اگه این گریه ها دوای درد شما بود ..حداقل باید تا الان حالتون بهتر میشد ..

-پس چی کار کنم ؟گریه هم نکنم که دق میکنم ..

قلبم گرفت ..زیر لب زمزمه کردم (خدا نکنه )..اگه بلایی سر ارکیده میومد …؟؟حتی بهش فکر هم نمیکردم …

-ببینید خانمی نجفی اگه بعد از چند وقت تا حدی بهم اطمینان دارید لااقل مشکلتون روباهام درمیون بذارید تا شاید یه راه حلی پیدا کردیم .

-هیچ راه حلی نیست من باید بسوزم وبسازم ..

دیگه کم کم داشتم عصبانی میشدم ..چرا اینقدر نا امیدبود ؟…ارکیده ای که من تو این دوسال شناخته بودم خم به ابرو نمیاورد ..

-خانم نجفی یه سوال میکنم… ازتون خواهش میکنم حقیقت رو بگید ..ازکدوم بچه حرف میزنید ..؟

برای اولین بار ارکیده رودربایستی رو کنار گذاشت وحرف زد ..

-بچه ای که چند سال پیش از دست دادم ..

نفسم حبس شد ..درست حدس زده بودم ..منظورش همون بچه ای بود که به خاطر کتک های برادر وپدرش از دست داده بود ..زمزمه کردم ..

-چطوری بعد از چند سال به یادش افتادید …؟

-از همون اول هم به یادش بودم ..ولی به خودم دلداری میدادم که حقش نبود به دنیا بیاد ..که اگه بدنیا میومد شاید هزار تا بلای دیگه سرش میومد …

اینکه اگه میبود وفرزند ادمی مثل سپهر بود هیچ وقت خودم رو نمیبخشیدم …ولی الان ..

نمیدونم ..به خدا نمیدونم ..فقط میدونم دلم براش تنگ شده ..بدبختی اینجاست که میدونم جاش تو این دنیا نبود ..ولی شما بگید …چه جوری به دلم بقبولونم که خدا یه حکمتی داشته ..؟

سکوت کرده بودم ..میخواستم ارکیده تا جایی که میتونه درد ودل کنه تا شاید دردش سبکتر بشه …زار زد

-این گناهِ که دلم برای اون بچه تنگ شده ..؟اینکه دلم میخواست علارقم همه ی اون بدی ها بازهم بود ومن حالا مادر یه بچه ی سه ساله بودم …؟

هربچه ای رو که میبینم ..هرمادری رو که میبینم دلم اتیش میگیره ..ولی هیچ کس درکم نمیکنه …همه میگن خداروشکر کن که نموند …

ولی من نمیتونم اقای رسولی ..نمیتونم ساکت باشم …دارم غمباد میگیرم وهیچ کس دردم رو نمیفهمه ..

همه فکر میکنن بایدخوشحال باشم که از دست سپهر نجات پیدا کردم ولی من نمیتونم …به خدا نمیتونم شاکر باشم که حالا مادر نیستم ..که بچه ای ندارم تا تو بغلم بگیرمش ..که اینقدر تنهام …که اینقدر حسرت زده ام …

صدای های های گریه اش بلند شد …

-به خدا دیگه نمیتونم ….

(این روزها زیادی ساکت شده ام …

حرفهایم نمی دانم چرا به جای گلو ،

از چشمهایم بیرون می آیند !!)

“امیرحافظ”

ارکیده که بعد از کلی گریه وغصه رفت… حالم دگرگون شده بود ..درسته که بچه نداشتم ..درسته که حتی زندگی مشترک درستی هم نداشتم ..ولی تا حدی احساسات مادرانه ی ارکیده رو درک میکردم ..

بهش حق میدادم ..وقتی که مهر طلاق تو شناسنامه ات میخوره …وقتی میفهمی که یه زندگی مشترک به پایانش رسیده ..احساس پوچی میکنی ..

هرچی که داشته باشی ونداشته باشی مهم نیست ..مهم اینه که تو مهمترین مرحله ی زندگیت باختی واین یعنی شکست ..

یعنی چند پله سقوط ..یعنی بفهمی که بعد از کلی مشکل وسختی کاخ رویاهات فروریخته وتو همچنان اندر خم یک کوچه ای …

حس های سرکوب شده درارکیده روخوب درک میکردم ..من هم مثل ارکیده یک شکست خورده بودم ..طعم تلخ جدایی رو هنوز مزمزه میکردم ومیدونستم هیچوقت از این حس بد و مزخرف راحت نمیشم ..

دلم میخواست یه جوری درد ارکیده رو کمتر کنم ..یه جوری بار روی دوش رو سبک کنم ..ارکیده بیش از اون که به چشم میومد افسرده بود ..با یاد اوری جایی که بعضی وقتها حاج بابا بهش سر میزد چشمهام برق زد …

شاید… شاید میتونستم کمکش کنم ..شاید ..؟اره ..شاید بتونم ..

به سراغ دفترچه تلفنم رفتم وشماره گرفتم ..باید تمام سعیم روبرای اروم کردن ارکیده به کار میبردم ..این کمترین کاری بود که به جبران بدی هام میتونستم انجام بدم ..

“ارکیده ”

پنج دقیقه مونده به پایان ساعت کاری امیرحافظ پیغام داد که به دفترش برم …استرس گرفتم ..یعنی چی کارم داره ؟..

با اون حرفها وگریه های بی وقفه ام ..از امیرحافظ خجالت میکشیدم ..دستهام یخ کرده بود و …روی مواجه شدن با امیرحافظ رو نداشتم …

نه حالا که تمام حس های مادرانه ام رو که حتی برای مامان شیرین هم عقده گشایی نکرده بودم طبق طبق عرضه اش کرده بودم …

حالا که اون تب وتاب اولیه ام فروکش کرده بود تازه فهمیده بودم که چه حرفهایی گفتم وهرلحظه بیشتر از قبل شرمنده میشدم …اینکه چرا وبه خاطر چی با امیرحافظ دردودل کرده بودم هنوز برای خودم هم مبهم بود ..

اخر سر بعد ازکلی کلنجار رفتن با دل ودستم ..همراه بقیه از سالن خارج شدم وبه سمت اطاق امیرحافظ رفتم …خداکنه حرفی به روم نیاره

از همونجا میدیدم که داره با خانم نعمتی صحبت میکنه …چند قدم مونده بهشون ایستادم تا حرفهاشون تموم بشه ..

-خانم نعمتی حواستون به بسته بندی ها باشه ..دیروز چک کردم یکی دوتا دستگاه اشتباهی بسته بندی شده بود ..

-باشه اقای رسولی ..از این به بعد خودم کارها رو چک میکنم ..

-پس من دیگه سفارش نکنم ..دوست ندارم هیچ کدوم از محصولات اشتباهی بسته بندی بشه ودوباره به کارخونه برگردونن …

-چشم خیالتون راحت چک میکنم ..

خانم نعمتی که رفت ..با استرس پرسیدم ..

-با من کاری داشتید اقای رسولی ..؟

امیرحافظ بدون اینکه نگاهی هم به سمتم بندازه ..سر به زیرگفت ..

-بله فقط لطف کنید یه چند لحظه تو اطاق منتظر باشید تا من برگردم ..

بالاجبار وارد اطاق شدم…شیشه ی قدی اطاق امیرحافظ باعث شد بی اراده به سمت پنجره برم …از جایی که وایساده بودم به خوبی میتونستم کارکنها رو ببینم که دسته دسته به سمت خونه هاشون میرفتن ..

چه چشم انداز قشنگی داشت این اطاق ..جوری که تا چند لحظه من رو از حال وهوام بیرون اورد

با خلوت شدن کارخونه بازهم به یاد امیرحافظ افتادم …نمیدونستم چیکارم داره .. …یعنی راجع به کارخونه است ؟..شاید هم مونتاژکارها؟ .

.وای نه …من که تمام سعیم روکردم … نکنه بچه ها خرابکاری کردن؟ .شاید تو این چند روزه که حالم خوب نیست مونتاژها رو اشتباه زدن ..؟

حیاط کارخونه خالی از هرانسانی شده بود که با تک سرفه ای به سمت دربازِ اطاق برگشتم …امیرحافظ دم در وایساده بود ..دوباره اضطراب باعث شد دستهام رو تو هم گره بزنم .. ..

-ببخشید خانم نجفی طول کشید امروز میخواستم یکی دوساعت وقتتون رو بگیرم ..

-میشه بپرسم برای چی ..؟من باید برم …خونواده ام نگرانم میشن …

-جایی هست که میخوام نشونتون بدم …

-اقای رسولی جواب من رونمیدید؟ اتفاقی افتاده ؟..من کارم رو خوب انجام ندادم …؟

-نه چه اتفاقی؟ ..فقط اگه شما یکی دوساعت همراه من بیاید ممنون میشم .

-اخه به من هم بگید موضوع از چه قراره ..

-خودتون باید ببینید ..درضمن من با حاج بابا هماهنگ کردم که به خونواده اتون خبر بدن ..تا شما وسائلتون رو جمع کنید من هم اومدم …

هرچی پرسیدم امیرحافظ لام تا کام حرف نزد …به اجبار مجبور شدم از اطاق بیرون بیام …مثل اینکه جریان هیچ ربطی به خرابکاری من نداشت ..پس قضیه از چه قراره ؟ …من رو میخواد کجا ببره؟ …

یه لحظه یه حس بد تو دلم موج زد ..درسته که امیرحافظ سابق…. من رو خیلی اذیت میکرد ولی نگرانی الانم بی دلیل بود ..امیرحافظ هیچ وقت پاش رو از گلیمش درازتر نمیکرد ..

****

بعد از گذشت چند ماه از اون روزهای بد وتلخ …یه بار دیگه سوار ماشین امیرحافظ بودم که به محض استارت زدن ..نوای خوش نی واهنگ اروم وملایم علی رضا افتخاری تو ماشین پیچید …

(آه ای صبا . . .

چون تو مدهوشم من

خود فراموشم من

خانه بر دوشم من

خانه بر دوش)

نمیدونم چرا دوباره همون حس خوب وملایم قبلی تو دلم نشست ..استرسی که با همراه شدن با امیرحافظ رفت ودلم دوباره از جوش وجلا افتاد ..

حالا بعد از چند ماه … من فقیر نبودم وامیرحافظ غنی …حالا دیگه ارکیده ی بدبخت ورو سیاه گذشته نبودم ..امیرحافظ هم امیرحافظ گذشته نبود وهنوز برای من مجهول بود دلیل اون همه تغیر …دلیل این احترام بی شُبهه ..دلیل این همه مدارا ..

(من در پيش کو به کو افتادم

دل به عشقش دادم

حلقه در گوشم من

حلقه در گوش)

این همه نزدیکی که اصلا نمیدونم چرا وچه جوری از بین حس های منفی گذشته سر دراورده وباعث میشه امروز …بدون هیچ خجالتی از دردهای مادرانه ام براش صحبت کنم …

ازدردی که میدونم امیرحافظ هیچ وقت اون ها رو درک نمیکنه… ولی بازهم گوش میده ..سکوت میکنه …واجازه میده این کوه اتشفشان درونم رو خالی کنم …

حالا دیگه حس نجس بودن ندارم ..میدونم که خدا خیلی وقته ارکیده رو بخشیده ..میدونم که حالا میتونم امید داشته باشم به قبول کردن توبه هام ..

حالا دیگه صدای خنده ی خدا رو خوب میشنوم ..نوایی که بهم ثابت میکنه خدارحمان تر از تمام مردم زمینیه که هیچ وقت حرفها رو فراموش نمیکنن… اشتباهات رو …

(گر در کويش برسی برسان

اين پيام مرا

بی چراغ رويت

من ندارم ديگر

تاب اين شبهای سرد و خاموش

هرگز هرگز باور نکنم

عهد و پيمان ما شد فراموش)

علیرضا افتخاری میخوند ومن فکر میکردم به این حجم ارامش… به اینکه چرا با درد دل های صبحم دلم اینقدر صاف شده …چرا باید مردی مثل امیرحافظ …با اون نیش زبونش …حالا بشه مایه ی ارامش این دل قحطی زده از محبت های مادری …

تعجبم از این بود که ارکیده ی پرپر هیچ جا اروم نشد …نه سرسجاده ی ساجده خانم ..نه پیش سفره ی حاج رسولی ..نه حتی میون دستهای مهربون مامان شیرین ..

حالا امروز ..تو این لحظه ..تنها کسی که ازبین تمام بی رحم های دنیا قرعه به نامش افتاده بود ..دلم رو سبک کرده بود …یا ابولعجب داشت ..

نداشت ..؟

با کم شدن سرعت ماشین سربلند کردم وبا دیدن سر در ساختمون قلبم وایساد …چرا اینجا امیرحافظ ..؟چرا از بین این همه جا اینجا …؟چرا امیرحافظ؟

“امیرحافظ”

نگاهم به ارکیده خیره بود که داشت نوزاد شیش ماهه ای رو تو بغلش اروم میکرد ..جایی که میخواستم ارکیده رو برای اروم شدن دل وغم سنگینش ببرم شیرخوارگاه بود …

جایی که کلی بچه یتیم وبی سرپرست بدون عاطفه ومحبت مادری وپدری به امون خدا رها شده بودن ..هیچ وقت لحظه ای که چشمهای ارکیده با دیدن بچه ها پراز اشک شد از یاد نمیبرم ..

محبت دستهاش رو ….که کلی عشق به این نوزاد های بی کس تزریق میکرد ..هیچ جای دیگه ای ندیده بودم …ارکیده سرشار از عاطفه ی مادری بود وحالا با نوازش ها وبوسه ها ش این محبت رو ذره ذره فدای این بچه ها میکرد ..

ارکیده بچه رو به ارومی تاب میداد تا به خواب بره ..ومن بدون هیچ فکر یا حتی قدرت جا به جایی …خیره شده بودم به این سمبل مهرومحبت ..

به این فرشته ای که حالا ایمان اورده بودم بدجوری تو بین ادمهای سیاه اطرافم ..طیب وطاهر شده ..صیغل خورده وبراق ..درست مثل یه یاقوت …شفاف ودرخشنده ..

اشکی که روی گونه هاش چکید دلم رو به درد اورد ..با خودم فکر میکردم که اوردن ارکیده به اینجا ارومش میکنه ولی حالا میدیدم که داغش رو تازه کرده ..

دلم میسوخت …دلم برای این نعمت ها ورحمت های خدادادی و..ارکیده نجفی میسوخت ..

من درمقابل اینها واقعا خوشبخت بودم …خوشبخت تر از ارکیده ..خوشبخت تر از این بچه های معصوم که نه پدری تو زندگی داشتن تا تکیه گاهشون باشه ونه مادری مثل ارکیده که با عشق دست نوازش روی سرشون بکشه ..

اه عمیقی کشیدم ..ودل از عشق خالصانه ی ارکیده کَندم ..

خدایا شکرت ..حالا که حساب میکنم میبینم اونقدربهم لطف داشتی که تا حالا سایه ی شیرین حاج بابا وعزیز رو سرم باشه …

ممنونم ازت خدا به خاطر ارکیده ای که تو رو بی ریا وتزویر به من شناسوند …بی واسطه… فقط وفقط با محبت وانسانیت ..خدایا شکرت ..بابت این رحمت لایزالت ..

***

“ارکیده”

نگاهم رو امیرحافظ که سرانگشت کوچیک نوزادی رو در دست گرفته بود چرخید …

امیرحافظ رسولی ..نمیدونم با چه زبونی ازت تشکر کنم ..تا حالا زخم های زیادی ازت خوردم ولی این کارت چه مرهم خوبی برای دردهام بود ..

کاش میشد ازت تشکر کنم ..کاش میتونستم بگم با وجود همه ی بدی هات ….میتونم قسم بخورم که تو هم یه چشمه از محبت های ناب حاج بابا رو تو قلبت به امانت داری وبه خاطر همون روزنه های کوچیک عطوفت ازت ممنونم ..

به سرانگشتهای مردانه اش خیره شدم ..دلم سوخت …برای خودم .. برای بچه ها … حتی برای امیرحافظ ..

برای امیرحافظی که میدونستم بدجوری زخم خورده است ..شاید اون اوایل حتی شاید تا چند ماه قبل دلچرکین حرفهاش بودم ولی حالا ..حالا که میدونستم اون هم مثل من قربانی محبت دلش شده .

دیگه به چشم اون مرد سنگدل وقسی القلب گذشته بهش نگاه نمیکردم ..

سرانگشتهای کوچک نوزاد ..بی بهانه به انگشت امیرحافظ گره خورده بود ..بیچاره امیرحافظ …

وقتی به نفرتی که درپس هرکلمه اش بود فکر میکنم ..میبینم امیرحافظ هم سختی کشیده است ..وبه خاطر همین ناخواسته باهاش همدردی میکردم ..

اینکه هردو باخته بودیم وحالا اونقدر ویرون وداغون بودیم که هیچ مرهمی نمیتونست درد دلهامون رو کم کنه …

نمیدونم چه سرّی تو رفتن به اون شیرخوارگاه واون روز بود که دلم رو نرم کرد ..امیرحافظ دانسته وندانسته چنان لطفی درحقم کرد که هیچ جوری نمیتونستم جبرانش کنم ..

لمس نوزادانی بی نوازش ِدستهای مادرانه.. .دراغوش کشیدن بچه هایی بی مهر پدری …. یه دنیا ارامش ریخته شده در دلم ..همه وهمه به خاطر محبت امیرحافظ بود ..

نمیدونی این دراغوش کشیدن ها ..چه جوری ابی روی اتیش گداخته ی جگرم شد ..اینکه تمام حس سوخته ی مادرانه ام روبه بچه هایی عرضه کردم که مادرو پدری نداشتن …

که دست نوازشی روی سرشون نبود …که حتی سینه ای نبود که با همون چثه ی کوچیکشون بهش تکیه بدن وسر به اغوششون فرو ببرن ..

دلم با دیدنشون کباب شد ..من اینجا با بغلی از حس مادری پرپر میزدم واین بچه ها با کلی دل تنگی بزرگ میشدن ..بی درک حس وحال مادر وپدر داشتن ..

لمسشون کردم… به اغوش کشیدم وتمام محبت های تلمبار شده ی مادری ام رو عرضه اشون کردم ..تا اول از همه خودم اروم بشم تا این داغ تو سینه ام بالاخره سرد بشه …وبعد از اون هم دلهای کوچیکشون لبالب از محبت ناب مادری بشه …

امیرحافظ ..اگرچه لبهام بسته است …اگه چه هنوز دلچرکین زانو زدن جلوی قدمهاتم …ولی از ته دل ازت ممنونم ..

“امیرحافظ”

این روزها دارم کم کم باور میکنم که عشق هست …که خدا هست …که زندگی پراز نور ورنگ …

این روزها اسمون زندگیم ابی تر از همیشه است …حتی ابی تر از وقتی که ریحانه پا به زندگیم گذاشت …این روزها چشمم بی جهت دنبال چادر و سرانگشتهای ارکیده میدوئه …

این روزها نه میتونم ونه دلش رو دارم که چشم بگیرم ..که دیگه هیچ حجابی بین من واحساسم نمونده ..اینکه ارکیده شده سوای از همه ی ادمها ..اینکه وقتی کنارشم… از ترس گناه بیشتر حتی جرات سر بلند کردن ندارم …

اینکه میترسم با هرنگاهم اتشی تو دلم روشن کنم ..این روزها تسبیح ارکیده یه لحظه هم از بند بند انگشتهام رها نمیشه …با اینکه هر لمس دونه های تربت دلم رو گرم میکنه ولی نمیتونم حتی یک ثانیه هم ازش جدا بشم …

این روزها یه جورهایی حال وهوام بهاریه… یه وقتهایی تو برزخم ..یه وقتهایی تو بهشت …وقتهایی که بوی خوش ارکیده رو میبلعم واز معنی زیبای زندگی مست میشم …

ولحظه هایی که این مستی از سرم میپره وتازه میفهمم که کارم گناه ..که کارم اشتباه ..که بلعیدن بوی عطر تن ارکیده اشتباه محضه …

ولی فقط خود خداست که میدونه امیرحافظ دیگه هیچ اراده ای درمقابل ارکیده نجفی نداره …هیچ مقاومتی ..سد اون امیرحافظ مغرور با ملایمت دستهای پرمحبت ارکیده شکسته ودیگه نمیشه جلوی این حجم احساسات رو گرفت …

باید اعتراف کنم که تو این روزها بدجوری دچار سردرگمی شدم ..خدایا پناهم باش ..دارم تو حس محبت های ناب ارکیده غرق میشم ..خودت به دادم برس …

رفت …جلوی چشمهای گشاد شده از تعجبم سوار ماشین طاها شد ورفت …رفت ..واقعا ارکیده بود ..؟آره خودش بود ..

-نه بابا مگه میشه ارکیده سوار ماشین طاها بشه ..؟

-اره دیگه… خوبه خودت با جفت چشمهات دیدی ..

یه بار دیگه صحنه ای رو که دیده بودم با خودم مرور کردم ..بعد از ساعت کاری بود که سوار ماشین شدم ولی یه خیابون بالاتر از کارخونه بود که دیدم پژو اس دی طاها کنار خیابون ایستاد…

چشمم به گوشه ی خیابون افتاد ارکیده بود که با همون چادر ومقنعه روصندلی عقب ماشین نشست و رفت …

محال بود اشتباه کنم …شماره ی رند پلاک طاها چیزی نبود که از یادم بره ..

لبهای ازهم بازمونده ام رو بستم وبا کلافگی نگاهی به جای خالی ماشین طاها انداختم ..یعنی چی …؟اینکارها یعنی چی …؟یعنی ..؟

نیمه ی خوب وجودم به صدا دراومد ..

-امیرحافظ ..گوش کن ..گوش کن ..حق نداری مثل قبل برای خودت داستان سرایی کنی ..حق نداری یه طرفه به قاضی بری ..شاید اتفاقی دیدتش ..

دستهام مشت شد ..

-اتفاقی ..؟اون سری من خودم رو کشتم تا سوار ماشینم بشه نشد …خانم اژانس گرفت ورفت …سری بعد کلی نه ونو اورد که نخواد باهام بیاد ..حالا …این قدر راحت ..

-بس کن امیر حافظ .بهت گفتم حق نداری ..هنوز از دفعه ی قبل عبرت نگرفتی ..؟

غریدم ..

-حق دارم ..حق دارم ..دلیل از این موجه تر؟؟ ارکیده وطاها یه سر وسری …

-خفه شو .. هنوز نتونستی تاوان اون تهمت ها رو بدی ..حالا دوباره داری بهتون میزنی ؟..تو این مدت چقدر شرمنده شدی ؟..چقدر دوست داشتی جبران کنی؟ ..چند بار توبه کردی ..؟حالا که وقتش رسیدی باز زدی تو جاده خاکی …؟

-ولی اخه طاها ..هرکسی بود قبول داشتم که یه اتفاقه ..که حادثه است ..که هرچیزی هست غیر از این… ولی طاها ..طاهایی که عالم وادم میدونن یه حرف دیگه پشت نگاهشه چرا ..؟

-به تو ربطی نداره ..

دست مشت شده ام رو کوبیدم به فرمون ..

-داره ..دِ لعنتی… میدونی که داره ..

صدای نیمه ی خوب هم مثل من بالا رفت ..

-چه ربطی داره ..هان چه ربطی ..؟اون یه زن ازاده ..که حتی اگه بخواد با طاها هم رفت وامد کنه کسی نمیتونه بهش حرفی بزنه ..

خلاف نکرده .گناه هم نکرده .اصلا به تو چه ..؟ سر پیازی یا ته پیار ..بشین به رانندگیت برس..واینقدر تو زندگی این دختر سرک نکش ..

ولی نمیتونستم ..از عصبانیت بیش از حد سینه ام بالا وپائین میرفت ونفس هام سنگین شده بود ..کاش دنبالشون میرفتم .. کاش میفهمیدم کجا رفت ..

-یعنی طاها بردتش کافی شاپ …؟ یا رستوران ..؟شاید هم به خونه اش ..؟؟؟؟

-نه نه نه ..بس کن امیرحافظ …این راجیف چیه ..چرا تو ادم نمیشی .؟

چنگ انداختم تو موهام .اخه ارکیده چرا الان ..الانی که حاضربودم قسم بخورم تو پاک وطاهری همچین اتفاقی باید بیفته ..خدایا اینجا چه خبره ..؟ چرا ارکیده حتی حاضر نیست سوار ماشین من بشه بعد اونوقت به این راحتی ..

با عصبانیت انگشتم رو روی پلک خسته ی چشمهام کشیدم ودنده دادم ..

بدجوری گرگرفته بودم .یعنی از قبل با هم قرار داشتن؟ ..شاید هم کار هرروزشون بوده ..مگه تا حالا نشده که طاها به خاطر ارکیده دیر از کارخونه بره …؟

امیرحافظ خوب گذشته همچنان میخواست ارومم کنه ..که مبادا مثل گذشته خرابکاری کنم …

-خر نشو امیرحافظ ..داری باز گول میخوری ..تو هیچی ازش نمیدونی ..تو خبر نداری پشت این اتفاق چیه ..؟

دیگه قاطی کردم .

-چی رو باید بدونم ..من اون چیزی رو که میبینم باور میکنم ..ارکیده حتی به من اجازه ی نزدیک شدن هم نمیده ولی خیلی راحت سوار ماشین طاها میشه اون هم یه خیابون بالاتر از کارخونه…

-اخه عقلت کجا رفته امیرحافظ؟ ..خب بیچاره چی کار کنه ؟..بیاد جلوی کارخونه سوار ماشین طاها بشه که همه من جمله خود تو پشت سرش لُغُز بخونید ..؟

عاقل باش امیرحافظ ..ارکیده همچین کسی نیست ..شاید حسامی باشه ..ولی ارکیده نه ..

اما مگه حرف به گوش دلم میرفت ..من عصبانی بودم ..تحقیر شده وشکست خورده ..

اصلا نفهمیدم با اون حال خراب وفکر داغون چه جوری به خونه رسیدم ..ماشین رو همون دم در پارک کردم که نگاهم به تسبیح ارکیده که به ائینه ی ماشین اویز بود افتاد …

تو این مدت هرجا که میرفتم این تسبیح همراهم بود ..ارامش جسم وروحم بود .فقط خدا میدونست که وقتی دونه هاش رو تو دست میگرفتم وذکر میگفتم چقدر اروم میشدم واز حسی تلخی که راجع به ارکیده فکر میکردم رها میشدم ولی حالا ..

صحنه ی سوار شدن ارکیده برای بارهزارم جلوی چشمهام جون گرفت ..با نفرت به تسبیح نگاه کردم ..با نفرت ..دست خودم نبودم عصبانی بودم ..حقیر شده …خرد شده ..

تسبیح رو چنگ زدم واز ماشین بیاده شدم …با قدم های تند بالا رفتم ویه سلام زیر لبی به عزیز وفاطمه دادم ..خداروشکر که حاج بابا نبود ..به سمت اطاقم راه افتادم که عزیز صدام کرد ..

-امیرحافظ .

زیر لبی جواب دادم ..

-الان نه عزیزم ..الان نه ..حالم خوش نیست ..

رفتم تواطاقم ودر وپشت سرم قفل کردم

بی اراده شروع کردم به قدم زدن تو اطاق ..تسبیح توی دستم مثل یه گلوله داغ شده بود ..

ارکیده ..اخه چرا …؟چرا ..؟چرا من رو اینقدر خرد کردی ..؟ به خاطراون تهمت ها ؟..اون حرفها …؟ میخواستی بهم حالی کنی که هیچی نیستم ؟..

ولی من که هروقت پاداد سعی کردم ازت عذرخواهی کنم …من که همه جوره تو این چند وقت هوات رو داشتم …پس چرا ..؟چرا… خدایا چرا …؟

تسبیح ارکیده رو تو دستم فشردم وتو یه حرکت بی فکر به سمت پنجره رفتم ..اصلا نمیدونم چرا ….ولی پنجره رو بازکردم وبا ضرب تسبیح رو به وسط باغچه ی حیاط پرت کردم ..

-ازت متنفرم ارکیده ..ازت مت—ن—ف—ر—م

برگشتم به سمت سجاده ام که نگاهم به مفاتیح ارکیده افتاد ..چرا؟ چرا تو همه ی وجودم رخنه کردی که حالا با دیدن همچین صحنه ای این جوری زابراه بشم ؟..چرا داری دیونه ام میکنی ارکیده ..؟چـــــــرا ؟؟

مفاتیح رو برداشتم تا همون بلایی که سر تسبیح اوردم رو سرش بیارم …ولی ..

با دیدن جلد رنگ ورو رفته ی مفاتیح وکاغذهای مچاله شده اش ..بغض گلوم روگرفت …

-چرا دست از سرم برنمیداری …؟چرا با اینکه دیدمت ولی فکر میکنم همه اش یه بازیه ؟…یه بازی برای محک زدن دوباره ی من ..چرا فکر میکنم که باید بهت اطینان کنم ..؟

دستهام سست شد …سست شدم …نگاهم روی نوشته های کمرنگ کتاب میگردید ..تنها پناه من وارکیده همین مفاتیح کهنه بود ..

من از ته دل قبول داشتم که ارکیده هرکی بود من رو به سمت خدابرگردوند ..کاری کرد بعد از چند سال جدایی وقهر به خدا رجعت کنم ..

حق نداشتم ازش دلخور بشم ..حق نداشتم از این ریسمانی که بین من وخدا بود دلگیر باشم ..

حق نداشتم تو کارهاش شک کنم ..من احمق اجازه نداشتم رو پاکی ونجابت ارکیده حرفی بزنم …

چشمهام سوخت وقلبم تیر کشید ..کم کم داشتم شکست رو قبول میکردم ..باور میکردم که این حق ارکیده است ..که ارکیده حق انتخاب داره …

یه قطره اشک بی اجازه از گوشه ی چشمهام سرخورد وروی جلد کهنه ی مفاتیح چکید …قلبم درد گرفت ..دستی رو جلد مفاتیح کشیدم وزمزمه کردم ..

-باشه ارکیده ..باشه ..اگه تو این رو میخوای باشه ..به دیده منت ..تو حق داری ..

بغض گلوگیرم شد ..

-حق انتخاب ..حق اینکه شریکت رو خودت انتخاب کنی ..هرچند که دلم ازت گرفته …

هرچند که تازه داشتم به نورانیت وارامشت توی زندگیم عادت میکردم ولی این حق تو اِ که بین منِ روسیاه …با اون پیشینه ی بد و…طاها… پسری که همیشه هوات رو داشته ..طاها رو قبول کنی

باشه ارکیده جان ….هرچی تو بخوای ..هرچی تو بگی ..هرچی تو امرکنی …قبوله ..

تو فقط امر کن تا امیرحافظ پشیمون اجابت کنه …تا دل بده به خواسته ی دل تو …چون که تو بانوی قلب امیرحافظی …حالا دیگه اعتراف میکنم ارکیده ..که تو مریم مقدس منی ..

که زاده شدی برای سر براه کردن اون امیرحافظ سیاه دل …برای اشتی دادن اون مرد بد گذشته با خدا…

هرچی که باشی با تموم وجود اعتراف میکنم که تو تک ستاره ی قلب امیرحافظی ..از الان تا همیشه ..از الان تا ابد …تا خود قیامت …

مفاتیح رو بوسیدم ومثل همیشه گوشه ی سجاده ام گذاشتم ..باد ملایمی که از پنجره ی باز اطاق میوزید اشکهای روی صورتم رو خشک کرد ..ولی تو یه لحظه تمام بدنم یخ کرد …تسبیح ارکیده ..؟

اصلا نفهمیدم چه جوری کلید رو تو قفل چرخوندم واز جلوی چشمهای بهت زده ی عزیز گذشتم وخودم رو تو حیاط انداختم ..حیاط تاریک تر از همیشه جلوی چشمهام بود ..

کلید برق رو زدم ولی قسمت باغچه وسنگ فرش اطرافش هنوز تاریک بود ..سعی کردم تمرکز کنم ..زمزمه کردم

-کجا انداختیش امیرافظ ..؟

صحنه ی پرت شدن تسبیح به داخل باغچه جلوی چشمهام رژه میرفت ..با چند قدم بلند به سمت باغچه رفتم ..سرتا ته باغچه رو نگاه کردم ..چیزی معلوم نبود ..

-چی شده امیرحافظ ..؟

بی حوصله گفتم ..

-هیچی ..

-پس چی میخوای اونجا ..؟

-چیزی نمیخوام عزیزشما برو تو سرده ..

-حداقل یه لباس گرمتر میپوشیدی ..

-باشه عزیز الان میام ..

درورودی پشت عزیز بسته شد وبا چشم شروع کردم به گشتن تو باغچه … ولی نبود ..نگاهم به ریشه های درخت قطور وسط باغچه افتاد ..شاید لا به لای ریشه ها افتاده باشه یا حتی تو کوچه ..؟

وجب به وجب باغچه رو گشتم ..حتی لابه لای گلها رو ..نبود ..

تو کوچه سرک کشیدم ..تو جوی اب ..نبود ..پس کجاست ..خدایا پس کجاست ..؟

حس میکردم مایه ی حیاتم رو از دست دادم ..بی اختیار وسط باغچه تکیه دادم به تنه ی درخت واوار شدم …دلم گیر بود ..گیر اون دونه های تربت که حالا دستم از لمسشون کوتاه بود …

سربلند کردم ..مثل تمام این روزها ..خدا!! …دستم حتی از نوازش دونه های تسبیح تربت ارکیده هم خالی شد …

چشمهام سوخت ..به خریت خودم فکر میکردم که چه جوری این ریسمان محکم رو از دست دادم ..دل خور ودلگیر از دست خودم خیره شدم به نور ماه که از بین ابرهای تیره گه گاهی خودی نشون میداد ..

تو اون سوز وسرما …سرم رو تکیه دادم به تنه ی درخت وتو خودم جمع شدم ..نگاهم به قرص نیمه ی ماه بود که باد سردی وزید ابر تیره جلوی ماه رو گرفت

نگاهم رو از سقف اسمون کَندم وبه روی شاخه های مواج درخت چرخوندم که چشمم به دونه های تسبیح اویز از شاخه افتاد ..ناباور واروم بلند شدم ..

خودش بود ..تسبیح ارکیده …سرما تو وجودم رخنه کرد وسرتا به پا لرزیدم ..دستم رو بلند کردم ..رشته ی تسبیح مثل یه نشونه تو دستم نشست وبه ارومی از شاخه جدا شد ..

چشمهام پراز اشک شد ..مشتم جمع شد وارامش دوباره به قلبم سرازیر ..

حالا دیگه میتونستم با انتخاب ارکیده کنار بیام ..حالا دیگه میتونستم به خودم بقبولونم که ارکیده وطاها حق هم هستن …

یه قطره اشک بی اجازه از گوشه ی چشمم سرخورد دستهام از سرما به کبودی میزد وتسبیح ارکیده مثل اخرین تکه از ارامش قلب منجمد شده ام رو گرم میکرد .

.تسبیح رو بی اختیار روی چشمهام گذاشتم اشکهام سرازیر شد …قلمبم گنجایش این درد رو نداشت …حتی وقتی که از ریحانه هم بریدم تا این حد درد نکشیده بودم .. ..

بوی تربت توی مشامم پیچید ودستهام رو لرزوند …اخرین دیواری های مستحکم دور قلبم فروپاشید …خداحافظ ارکیده ی من …خداحافظ ناجی امیرحافظ ..

با تمام وجودم برات دعا میکنم که عاقبت بخیر باشی ..تو الهه ی قلب منی ..پس به جای من ….تو هم خوشبخت باش …..

 

“ارکیده”

تو ماشین حسامی نشسته بودم وبا گوشه ی چادرم بازی میکردم …یاد ظهر وساعت ناهاری افتادم که حسامی بهم گفته بود که شب مهمونشون هستیم وبه امید گفته که عصری من رو میرسونه ..

به قدری از شنیدن این حرف شوکه شدم که حد نداشت ..حتی باهام هماهنگ کرد که عصر یه خیابون بالاتر از کارخونه منتظرمه …

ای خدا یعنی چی ؟اخه امید چرا یه همچین کاری کرده ..؟اون که میدونه من چه اخلاقی پیدا کردم ..چرا باید یه همچین چیزی رو قبول کنه .؟

سرسری جواب طاها رو دادم وازش جدا شدم ..همین که چند قدم ازش دور شدم زنگ زدم به امید ..

-الو امید ..؟

-الو الو ..صدات نمیاد ارکیده ..

-الو داداش ..

-اهان بگو حالا خوب شد ..

-چرا به حسامی گفتی که باهاشون به خونشون میرم ..؟

-خودش گفت ..

-خب خودش بگه ..تو که دیگه اخلاق من دستت اومده ..من سوار ماشین مرد غریبه نمیشم ..

-چی میگی ارکیده؟ ..صدات قطع ووصل میشه طاها غریبه است ..؟اون که از خودی هم خودی تره ..

-خودی یا غریبه من این ادم رو نمیشناسم ..پس سوار ماشینش هم نمیشم ..اصلا خودم میرم …

-ارکیده من درست صدات رو ندارم ..عصری نمیتونم بیام دنبالت …تو یه سره با طاها برو خونشون ..منم میرم دنبال مامان وبابا ..

-امید ..

-ارکیده من بهش اطمینان دارم ..نگران نباش ..با تجربه ای که سر سپهر داشتم نمیذارم هرادمی پاش رو تو خونه زندگیمون بذاره ..من فعلا برم ..عصری میبینمت ..

گوشی که قطع شد با ناراحتی سری تکون دادم ..هیچ از این کار خوشم نمیومد ..یعنی مجبور بودم با طاها برم خونشون ؟..اصلا چرا باید برم ؟..

طاها دوست امیده …به من چه که شام دعوتشون کرده ؟..یه لحظه خواستم نرم ..به طاها بگم که من عصری کار دارم ونمیتونم برم …ولی بعدش با یاد اوری رفتار خوب مادرش خجالت کشیدم ..درست نبود …دعوت کرده بود باید میرفتم ..

با عصبانیت وارد اطاق رختکن شدم وبه خودم قول دادم تو اولین فرصت با امید صحبت کنم ..

حالا هم که تو ماشین حسامی نشسته بودم ونمیدونستم چرا وقتی کنارطاها بودم اینقدر معذب میشدم ..

خونه ی طاها حسامی ومادر پیرش یه حیاط کوچیک نقلی بود که سرجمع به هشتاد متر هم نمیرسید ..یه خونه ی قدیمی ساز اجری که فاصله ی زیادی بین در ورودی حیاط وپله های خونه نبود ..

به اجبار وبا سنگینی پشت سر طاها حرکت میکردم ..ولی تعارف های طاها بدتر عذابم میداد ..

-بفرمائید ارکیده خانم خوش اومدید ..صفا اوردید ..

دروبازکرد وازهمونجا صدا زد ..

-مادر؟؟ مادر؟ ارکیده خانم تشریف اوردن ..

لبخند خجلی روی لبهام نشست از این همه لطف ومحبت دستپاچه بودم ولی همینکه مادر طاها تو استانه ی در نمایان شد اضطراب من هم خوابید ..من این زن رو با تمام زبری دستهاش دوست داشتم …

-سلام ارکیده جان ..خوش اومدم دخترم بیا تو ..

-سلام ممنون ببخشید مزاحم شدم …

-چه مزاحمتی عزیزم خوشحالمون کردی ..بفرماتو ..مامان اینها تازه رسیدن ..

با دیدن مامان شیرین لبخند اسوده ای روی لبهام نشست ..دروغ نمیگم سختم بود که با طاها تنها باشم …به امید اخمی کردم وبه سنگینی جواب سلامش رو دادم ..

امید حق نداشت من رو تو این موقعیت قرار بده …من به حد کافی چوب اعتماد نابه جای خونواده ام رو خورده بودم ..دیگه گنجایشی برای اطمینان بیشتر نداشتم ..

مامان شیرین بهم اشاره کرد که تو اطاق میتونم لباسم رو عوض کنم ..بالاجبار قدم به اطاق طاها گذاشتم یه اطاق ساده ومعمولی ..نه گیتاری گوشه ی اطاق خودنمایی میکرد نه سیستم انچنانی رو میز کامپیوترش ..تنها چیزی که از ته دل من رو شیفته ی خودش کرد قاب خطاطی شده ی روی دیوار بود ..

(قحطی رفیق می اید نه هفت سال بلکه هفتصد سال

در سیلوی قلبم ذخیره و پنهانت می کنم

بگو کنعانیان منتظر نباشند

تقسیم شدنی نیستی

حتی اگر یعقوب بیاید)

یه تقه به در خورد وامید صدام زد ..

-ارکیده جان …

چادر سفیدم رو سرم انداختم ودروباز کردم ..وبی اعتنا به امید به سراغ وسائلم رفتم …

-چی شده ارکیده ..؟ چرا سر سنگینی ..؟

-از دستت دلخورم ..

-به خاطر طاها ..؟؟

-پس خودت میدونی ..میتونستی خودت بیایی سراغم یا اصلا ادرس بدی خودم بیام …

-حالا چرا ازدستم ناراحتی ؟من به طاها اطمینان دارم ..

-ولی من دیگه به هیچ کسی اطمینان ندارم …

امید با کلافگی دستی توی موهاش کشید ..

-ارکیده یه سری مسائل هست که خود طاها باید بهت بگه ..

-مثلا چه مسائلی ..؟

-یکم صبر کن ارکیده ..این قدرهم به طاها بد بین نباش ..

-من بد بین نیستم فقط سختمه ..فراموش که نکردی ..؟من چه ضربه ای از اعتماد نابه جا خوردم ..دیگه نمیخوام اون اتفاقها تکرار بشه ..

-ارکیده باور کن منم مثل توام ..منم دیگه نمیتونم به هرکسی اعتماد کنم ولی طاها فرق داره ..

-چه فرقی ؟چون همکارمه باید یه خیابون بالاتر از کارخونه سوار ماشینش بشم ..؟میدونی اگه کسی من رو دیده بود چقدر برام بد میشد ..؟

امید من یه زن مطلقه ام ..نه یه دختر هیجده ساله ..همینجوریش هم حرف پشت سرم زیاده …به خدا توان مقابله ی بیشتر رو ندارم ..

-باشه باشه .حق با تواِ..دیگه تکرار نمیشه ..

وبدون اینکه منتظر حرفم باشه ..از اطاق بیرون رفت ..نفسم رو به سنگینی بیرون فرستادم وچادرم رو رو سرم مرتب کردم ..

با کلافگی نگاهی به خودم تو ائینه انداختم وبی حوصله از اطاق بیرون اومدم ..مطمئنا امروز…. مهمونی کسل کننده ای در پیش داشتیم ..

***

برخلاف چیزی که فکر میکردم شام اون شب وصحبت هایی که پیش کشیده شد به قدری جالب ومهیج بود که حتی یه لحظه هم احساس کسالت نکردم …

صحبتهای عقیدتی ای که بین امید وطاها درگرفت ومن رو واقعا هیجان زده کرد ..

طاها علائق ونظریاتی داشت که بیش از حد باهاشون موافق بودم ..ازیه جهاتی ایدوئولوژی وجهان بینی هایی شبیه به هم داشتیم ..که همین هم باعث بحث های جالبی شد …

طاها حسامی واقعا مرد خوبی بود ..یک انسان فرهیخته وبی نهایت مودب یه جورهایی به امید حق میدادم که تا این حد بهش اطمینان داشته باشه ..

ولی مشکل اصلی اینجا بود که تا وقتی طاها ساده بود ..اروم بود وسر به زیر ..خوب بود وباهاش مشکلی نداشتم ولی وقتی اون نگاه خیره وسنگینش رو به سمتم مینداخت ..اونوقت بود که دیگه حتی نمیخواستم یه لحظه ی دیگه رو هم درکنارش سرکنم …

“امیرحافظ”

صبح فردا رو درحالی شروع کردم که حس میکردم هرلحظه به قتل گاهم نزدیک تر میشم ..با اینکه تمام شب گذشته مشق عشق نوشته بودم وتمرین کرده بودم که خودم رو برای مواجه با ارکیده وتصمیمش اماده کنم

ولی بازهم قدم هام یارای نزدیک شدن به کارخونه رو نداشت ..ومتاسفانه روز بدشانسیم بود ..چرا که ارکیده کمر به له کردن امیرحافظ شکست خورده بسته بود ..

داشتم مثل همیشه از پنجره ی قدی اومدن کارکنها رو میدیدم که با دیدن هیوندای امید وپشت بندش پیاده شدن ارکیده تمام وجودم چشم شد …

دستهام رو دور تسبیح ارکیده پیچیدم ..خدایا چه کنم به این قلب امیدوار؟ ..چه کنم با این جسمی که هرلحظه بیشتر از قبل به عشق ارکیده بال بال میزنه .؟

ولی کاخ رویاهام …سراب ارزوهام با دیدن پژوی اِس دی طاها که بعد از چند لحظه درست پشت سر ماشین امید وایساد خراب شد….نفس هام سنگین شد …

طاها با صورت باز از ماشین پیاده شد وارکیده با همون سر به زیری خاص خودش با طاها صحبت کرد ..قلبم محکم میکوبید ..

نه .. من طاقتش رو ندارم ..دروغ بود تمام ادعاهام ..من طاقت دیدن عشقم رو همراه رقیب نداشتم واز درون خرد میشدم ..ارکیده وطاها از امید خداحافظی کردن وهمزمان وارد کارخونه شدن ..

درسته که از هم جدا شدن ولی هرحرکتشون ..هر قدمی که برمیداشتن ..رو تکه خرده های قلب عاشق من بود …

دیگه طاقت نیاوردم وسرچرخوندم ..داشتم اعتراف میکردم که دل کندن از ارکیده مثل نوشیدن جام زهر تلخ ومرگ اور بود ..

ای کاش امید داشتم ..امید به اینکه شاید ارکیده من رو ببخشه ..وقبولم کنه… ولی حالا میفهمیدم که من احمق با کارها وحرفهام درمقابل طاها حسامی همیشه سر به راه… که جونش رو هم درراه ارکیده میداد …راه به جایی نداشتم .. ..

“ارکیده”

سه روزه که امیرحافظ عصبانیه …سه روزه که حتی جواب سلامم رو هم به سختی میده ..سه روزه که نمیدونم کدوم کارم باعث شده تا امیرحافظ حتی نیم نگاهی هم بهم نندازه ..

وقتی باهاش حرف میزنم ..حتی برای یه لحظه هم اخم هاش از هم باز نمیشن ونگاهش از رو زمین جدا نمیشه ..نمیدونم چه خطایی کردم که تا من رو میبینه راه کج میکنه واز مسیرم کنار میره ..

نمیفهمم ..هیچی نمیفهمم …مگه من چی کار کردم ؟..ما که بعد از اون مشکلات حالا به ارامش رسیده بودیم ..به یه همکاری مسالمت امیز ..یعنی دیگه مثل قبل بهم توهین نمیکرد …حتی با بردنم به شیرخوارگاه من رو مدیون خودش کرد ..

پس این کارها برای چیه؟ …..هرچی گذشته رو مرور میکنم هرچی فکر میکنم چیزی دستگیرم نمیشه ..اخه من چی کار کردم که امیرحافظ حتی از هم صحبتی با من هم روی گردان شده …

دلم بی اختیار شور میزنه ووقتی میبینمش ..استرس میگیرم ..میدونستم یه اتفاقی افتاده ..یه اتفاقی که امیرحافظ رو از این رو به اون رو کرده ..ولی چی …نمیدونم ..نمیفهمم ..درک نمیکنم ..

-ارکیده ..؟

-هوم ..؟

-هوم چیه دختر؟ ..بگو بله ..

یه لبخند باز زدم …

-بله عزیزم ..بفرما ..

-تو میدونی امیرحافظ چشه ..؟

(بازهم امیرحافظ ..؟چته امیرحافظ که عالم وادم از تغیر رفتارت خبر دار شدن ..؟)

چشمهام رو ریز کردم ..

-چی شده مگه نرگسی ..؟

-اوه چه دل خجسته ای داری تو …جریان چل چراغونی پارسال بود …خب معلومه دیگه حواسش پرته پرته …امروز دوساعت صداش کردم ولی حواستش نبود ..تو میدونی چه خبر شده ..؟

-نه والا خبر ندارم ..

نرگس ابروهاش رو چین داد

-من که فکر میکنم پای یه زن درمیونه ..

بند دلم پاره شد ..

-یه زن ..؟

-اره دیگه ..اگه یه مرد حواس پرت بشه واعصاب درست وحسابی نداشته باشه ودل به کار نده .یعنی یه زن حالش رو گرفته ..

لب گزیدم ..عین حقیقت بود ..این حالت رو خوب میشناختم ..وبچه گانه خودم رو به ندونستن زده بودم ..

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : abero
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 3.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 3.0   از  5 (1 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

دومین حرف کلمه amzt چیست?