رمان تب داغ گناه 4 - اینفو
طالع بینی

رمان تب داغ گناه 4

وقتی داشت از اتاق می رفت بیرون یه لحظه به آرمین نگاه کردو بعد رفت هنوز�ممنون
بیچاره تو شک همون مچ گری ِ آرمین بود بهش نگاه کردمو گفتم:
-خواب دیدی؟
جدی و سردو محکم گفت:
آرمین جوابمو نداد فقط با همون سردیو اخمی که به در گیر بودن ذهنش رو�پس چرا یهو پریدی مچ دست دکتره رو گرفتی دلو زهره اش وآب کردی�نه
صورتش نقش بسته بود منو نگاه میکردبرای اینکه جوّ عوض بشه گفتم:
-بخواب چشمات قرمزه سرمم که تموم شد صدامیکنم�نگران من نباش سرمت که تموم شد میریم یه چیزی می خوریم�برو یه چیزی بخور رنگت پریده�نه�صبحونه خوردی؟
تأکیدی و محکم گفت:
-گفتم نگران من نباش
وا!!!خوبه زیرش لباس تنمه حاال یه دگمه بسته ونبستش مهمه ؟چرا انقدر�دگمه روپوشتو ببند�خیله خب چرا عصبانی میشی؟
حساسه؟به دگمه من چیکار داره؟!!
رومو برگردوندم ودگمه اموبستم ؛کم کم بیمارا تعدادشون بیشتر میشد ورفت
وآمدها در راهرو وسالن انتظار هم بیشتر میشد ،نمیدونم پیش اومده به یه
چیزی حساس بشید بدتر اون اتفاق هی بیفته؟همراه یکی از بیمارا هی اومد از
جلوی اتاقی که من توش بودم رد شد،رفت صندلی سالن انتظار نشست ولی
هر از گاهی به داخل اتاق چشم می گردوند به آرمین نگاه کردم دیدم وای نه
عین یه ببر زخمی داره به یارو نگاه میکنه و هر آنه که یه لقمه چپش کنه،آخه بهمن یکی بگه آرمینو غیرت؟!!! عجایب 7گانه 8گانه شد به واسطه این امر!!!»یهو
از جا بلند شدسریع مچ دستشو گرفتم و گفتم:«آرمین جان...
باخشمو صدای خفه گفت:
-وای آرمین تو انقدر به من استرس وارد می کنی من به این حال و روز در میام�ول کن دستمو برم فک مرتیکه ه*ی*ز*و بیارم پایین
میخوای چیکار کنی؟»عصبی گفت«:
اتاقو نگاه میکنه�به من؟!!!به من چشم ندوخته اینو که من باید بیشتر درک کنم ،هر از گاهی تو�چشم دوخته به تو
-هر ازگاهی؟»پوزخندی زدو گفت:« ولم کن
باحرص گفتم:
وشونه میکشه ولم کن�یه گاو هم وقتی یکی به گاو ماده کنارش نگاه میکنه سم میساوه زمینو شاخ�تو چرا اینطوریی؟
-ترو خدا خون به پانکن،آخ آرزو به دلم موند یه جا دعوا راه نندازی
باحرص گفت:
-یعنی چی؟چرا هر چی میشه میچسبونی به بابای بدبخت من بیچاره چه هیزم�بذارم هرکی هر غلطی خواست بکنه ؟من بابات نیستم »شاکی گفتم:«
تری به تو فروخته؟
آرمین دقیق و عصبی تو چشمام نگاه کردو نفسای بلندو خش دارش وبا اون
سینه ی متحرک از این خشم،چشم به چشمام دوخته بود بدون اینکه نگاهشو
تغییر بده و از چشمم بگیره گفت:
دستشو ول کردم رفت در رو بست ولی مطمئنم قبل بستن در با نگاش یارو رو�ول کن دستمو تا در بی صاحابو ببندم
تهدید کرد .

دستشو ول کردم رفت در رو بست ولی مطمئنم قبل بستن در با نگاش یارو رو�ول کن دستمو تا در بی صاحابو ببندم
تهدید کرد اومد نشست حاال منو میگی هول برم داشت ایکاش میرفت یارورو
میزد دررو نمیبست یاد دینی دوران مدرسه افتادم وقتی دوتا نا محرم زیر یه
سقف تنهان نفر سوم شیطانه وای استغفرالله...به آرمین نگاه کردم با اونچشمای آبیه به خون نشسته و صورت برافروخته عجب فیس ترسناکی به خود
گرفته
آرمین-چیه؟
-ازت می ترسم
آرمین-چرا؟
-خوشم نمیاد کسی هیز نگات کنه�تو عصبیی،همش دادمیزنی ،دل وزهره ام همش درحال آب شدنه
-کسی ه*ی*ز نگا...
عصبیو باحرص گفت:
-نگات کرد من اینو میفهمم من رنگ نگاه یه عوضی رو میدونم ..
وارفته نگاش کردمو گفتم:
-آرمیـــــــن؟!!!فکر نمیکردم تعصبی باشی؟
قتل بهم دست میده�یکی یه بالیی سرم آورده که هرکی به زنی که همراهمه نگاه چپ بندازه حس�پس چی؟اون که رگ نداره سیب زمینیه»آروم تر ولی همچنان عصبی گفت«:
-خاک برسرم؛ قتل ؟!!!آرمین تروخدا اینطوری حرف نزن من سکته میکنما
باشیطنت گفت:
-وشاید اگر گناه از اون زنه هم باشه زنه رو هم بکشم
با اخم وترس گفتم:
-آرمین!
آرمین خندیدو گفت:
بااخم گفتم:من از شوخیای تو متنفرم....ا م...گفتی»یکی یه بالیی سرت�شوخی کردم بابا
آورده..جدی در حدی جدی که تا حاال طی این دوماهو نیم که هیچ این سه سال هم ندیده بودم گفت:ادامه نده»باشه بابا نمیگفتی هم با اون نگاه
آدمکشت دیگه ادامه نمیدادم«
رومو برگردوندمو بی حوصله گفتم:
از همون طرف می ری خونه شمس اینا�ده دقیقه دیگه ؛زنگ بزن به خونه اتون بگو ناهار می ری خونه بنفشه شب هم�سرمم کی تموم میشه خسته شدم
-دروغ بگم؟
صلیب می کشن�اگر مامانم اینا بفهمند که بنفشه بعد اتمام درسش برگشته شهرستان منو به�مگه هر وقت با من میای بیرون نمی گی با بنفشه ای؟
-پس دعا کن که نفهمندچون بعد ش میفهمن که»با شیطنت کفت«:پای یه
بنفشه دیگه در میون بوده»به خودش اشاره کرد«
باسکوت جدی نگاش کردمو گفتم:
-بعد اگر بفهمند بنفشه تو بودی چی؟
-از خداشونم باشهـ »وای وای این آدم چقدر به خودش مطئنه و مغرور«
گوشیمو از کیفم در آورد و گفت:
-شب بگم :»آره حالم بد شد منو بردن درمونگاه بعد هم ناهار رو با بنفشه رفتیم�شب میبینیشون میگی امروز باید با من باشی�نه باید برم خونه بگم حالم بد شده�بیا زنگ بزن
بیرون بعدشم خرید االنم اومدم مهمونی؟«
-خب نگو حالت بد شد موقعه جواب کنکور هم بگو قبول نشدم
نمیشه از سوالو جواب هم آزادی تازه اونطوری میخوان کلی سرزنشت کنن که، دروغ بگم؟؟ نفس !اینا که دروغ نیست به کسی ضرری نمیرسونه اینطوری مادرتم نگران..

نمیشه
چرا بابابات نرفتی اگر با اون میرفتی بیشتر هواتو داشتو...نمیدونن که از بابات
بهتر کنارت بوده آرمینو چپ چپ نگاه کردمو گوشیمو ازم گرفتو گفت:
انگار افسون آرمین شده بودم هر چی میگفت انجام میدادم�صبر کن هنوز امتحان تموم نشده
سرمم که تموم شد با آرمین همراه مسیری شدم که نمیدونستم کجاست توراه
گفت:
-برات یه سورپرایز دارم ولی به شرط اینکه لوس بازیاتو بذاری کنار
ظاهرا خیلی آرمین پیچید تو یه کوچه و جلوی یه پارکینگ مربوط به یه برجی که�سورپرایز همینه�کجا میریم؟!!
هم مجهز بود نگهداشت و ریموتو زد
-آرمین!!!آوردی خونه ات؟!!!
آرمین با تمسخر ودیمونی کردن چشماش گفت:
آرمین -می خوام یه ناهار با هم بخوریم ،آه،نفس انقدر ترسو نباش�خونه نه نه�وااای آره !
ج ّدی گفتم:بهت گفتم خونه نه
آرمین-نترس کاری باهات ندارم و من آدم خوار نیستم
در پارکینگ تا ته باز شد و ماشینو تو پارکینگ برد وایی یه استرسی گرفتم که
نگو ونپرس تو یه خونه با آرمیــــــن؟تو اتاق اون درمونگاه ترسیده بودم حاال آورده
ا ددم هی الفرار َ تو خونه اش... ی
آرمین سگ میشود:یعنی چی؟گفتم می خواییم یه ناهار با هم بخوریم خسته�من برمیگردم
شدم انقدر رفتیم بیرون از خودت مطمئن نیستی که میترسی؟
»چی؟؟؟؟پررو من به خودم مطمئنم به تو مطمئن نیستم حاال جرئت ندارم اینو
بهش بگم آخه باز سگ شده اونم از نوع شکاری میترسم ازش و از یه طرفم..

حرصم گرفته هی میگه می ترسی ،تازه بدترشم گفت که از خودم مطمئن
ب و گُ نیستم ...پیاده شدم دیدید چه زود خر میشم کافیه دوتا داد بزن تامن رخم
بشم اونی که آرمین خواسته بود خاک خاک خاک بر سرت احمق...گفته کاری
نداره دیگه – تو هم باورت شد؟رفتی ولی دیگه بر نمیگردی – نه بابا نمیاد وجهیه
خودشو خراب کنه –وجهیه خودشو نه چون خراب ناپذیره تو پلمپ شده ای
بدبخت...کنارش دم آسانسورایستاده بودم لبامو رو هم فشردم میخواستم دربرم
تا تکون خوردم که بگم –نه آرمین من میرم ...
زیربازومو گرفت وبعدهم دستاشو باهم جابه جا کردو دورکمرمو گرفت وگفت:
-شیطونی ممنوع
منو برد تو آسانسور و دگمه طبقه آخررو زد از تو آینه آسانسور به خودمون نگاه�نمیخوام بشنوم میریم خونه ی من�آخه...
کردم نگاه آرمین به شماره طبقات بودو باز اخم کرده بود درست فیگور بابایی رو
داشت که داره بچه اشو به زور از تو کوچه واز سر بازی می بره خونه خنده ام
گرفته بود فکر کن آرمین پدر بشه عجایب 8 گانه شد 9تا
نیشمو جمع کردم و گفتم از فکرم خنده ام گرفت ذوق نکردم�نه به غرت نه به ذوقت
باشیطنت گفت:از این که با من تنها میشی ذوق کردی؟
با آرنجم که کنار پهلوش بود زدم بهش و با حرص گفتم :نخیّر اون فکر منحرف توا
خندیدو گفت:آره نه اینکه پا میدی و الرژی واسه همین بایدم ذوق کنم تورو
میبینم یاد نکیر ومنکر می افتم
»با اخم نگاش کردم بااون دستش که بازومو گرفته بودو ول کردولپمو کشید
وگفت«:
خندیدو در آسانسور باز شد و رفتیم به تنها واحد اون طبقه و گفتم :«اینجاتک�اخم هم ممنوع داریم میریم خونه ی آرمین جونت »عاصی شده نگاش کردمو
واحده است؟
هوس » درش ضد سرقت بود و -همه طبقه ها نه دو طبقه آخر، یه جورایی پنت
رمزی بود تا رمزو وارد کردمتوجه شدم همون تاریخ مربوط به 20 سال قبل که
پشت دستش خالکوبی بود «

در باز شداول یه پاگرد بود که فقط توش یه جا کفش ی خیلی بزرگ بود و این
پاگرد با یه در نیمه شیشه ای و نیمه چوبی از بقیه خونه جدا میشد ؛ منو
فرستاد تو گفت:«
به خودش نگاه کردم که کفشاشو در آوردو صندل های چرم قهوی اش رو پوشید�میخوای با کفش برو تو
منم متقابال کتونیمو در آوردم دمپایی های رو فرشی رو پوشیدم ودر ورودی دومو
باز کرد تا پامو گذاشتم تو دیدم یه سگ گرگی ای که نژادشو نمیدونستم ولی
درست شبی گرگ بود سفید طوسی با چشمای آبی !که واقعا واقعا یه سگ
خوشگل بود ؛از رو کاناپه پرید پایین و دویید به طرفمون یعنی منومیگید ،سکته
تموم شد نمیدونم با چه سرعتی خودمو به پشت آرمین رسوندم و کابشنشو تو
چنگم گرفتم و جیغ میزدم :آرمین
آرمین اول شوکه بود وبعد گفت :میترسی؟
- َپ َن َپ از ذوقم دارم سکته میکنم دورش کن دورش کن آرمین االن سنگ کوب
میکنم من زو فوبیا دارم ازحیوونا ترس ِروانی دارم دورش کن »من جیغ سگه
پارس«
آرمین-جکوب برو عقب سر جات»سگه یه صدایی از خودش در میاوردانگار داشت
ناز میکرد آرمین مجدد گفت:«زود باش پسر خوبی شو سرجات بدو ببینم
بیا رفت اونور
آرمین- گاز نمیگیره�رفت اونور؟من میرم یا جای من تو این خونه است یا سگت
آرمین- بی خیال نفس دراکوال که نیست نگاش کن »به سگش آهسته از پشت�من فوبیا دارم میفهمه یعنی چی یعنی ترس روانی
آرمین نگاه کردم تا نگامو دید از روی اون زیر انداز نرم ُپز بلندش که کرم بود نیم
خیز شد پارس کرد آرمین خندیدو با حرص آروم با مشت زدم پشت آرمین و
گفتم:
-من می رم میترسم
آرمین نگهم داشتو گفت:
- وای من چقدر باتو فیلم دارم


بعد آشپز خونه وروبروی نشیمن هال و پذیرایی بود که کنار هم و متصل به هم
بودن همراه چند دست مبل با ترکیبای قهوه ای سوخته وکر م شکالتی و مدل
مبالشم همه مبل استیل بود با روکش های مرغوب پارچه ای که ست پرده هم
بود رو زمین هم فقط یه قالیچه کوچیک ابریشم وسط هال یکی هم وسط
پذیرایی بود و البته یه میز ناهار خوری 21 نفره هم توی هال بود
سمت چ پ نشیمن سه تا اتاق بود اتاق اول یعنی شکم گاو ترکیده بود بیشتر
شبیه انباری بود تا اتاق اتو پرس با یه خروار لباس روش،تردمیل با یه خروار لباس
روش ،تخت با یه چمدون در باز که بازم توش لباس بود البته بهم ریخته میز
کامپیوتر نگو بگو میز کتاب یه عالمه کتاب روش تلمبار بود روی مانیتور هم لباس
انداخته بود مرض لباس کندن داشت انگار!!
به اتاق بعدی رفتم درش قفل بود با تعجبو رومو به اتاق آخر برگردوندم آها...ان
اتاق آرمین :
اونچه اول از همه نظرمو جلب کرد رنگ سیاه اتاق خوابش بود دیوارا سیاه ،رو
تختی سیاه ،پرده سیاه...چرا؟!!!!تخت دونفره اش بهم ریخته بود ،لباساش بهم
ریخته رو زمین پایین کمد ریخته بود لباسایی که دیروز تو تنش دیده بودم روی
اون مبل تکنفره راحتی انداخته بود حوله سرمه ای رنگ حمومش هم روی
پشتی مبل انداخته بود روبروی تخت یه ال سی دی 51 اینچ نصب بود و پایین ال
سی دی روی زمین هم دو سه تا دستگاه بود ماهواره و دی وی دی و چه
شلخته ای آرمین !
-چطوره خوشت اومد؟
- َپ َن َپ،این دیلیوریم که اومده خودمو سگم هنوز پایینیم»لبخندی کجکی�ییه قلبم ریخت؛ بردیش؟»با خنده اول گفت:«
تحویلش دادمو
مأیوس گفت«:آره تا حاال جایی نفرستاده بودم
باغیض گفتم:ممنون
-چیکارت کنم؟سوگلیمی دیگه
-چرا انقدر اتاقت تاریکه ؟!!
باز اخم کرد وجدی با صدای آروم گفت:
-از اتاق خواب خوشم نمیاد



آرمین –بیا بقیه جاها رو نشونت بدم�یعنی چی؟!!!
-دیدم چرا در اون اتاق بسته است؟
باز اون اخمی که یه ثانیه پیش باز کرده بود رفت تو همو گفت:
-اونجا وسایل پدرمه
»سرشو بلند کرد یا علی ببخشید غلط کردم چشماش به خون نشست و�نمیخوایی نشونم بدی؟
گردنشو گوشش قرمز شده بود رگ کنار شقیقه اش متورم شده بود چی انقدر
عصبیش کرد؟سوال من؟«
با همون حال و تن صدای گرفته گفت :
-نه
سری تکون دادمو با آرامش گفتم:
پایین میکرد زل زده بود تو چشمام انگار حس خوبی نداشت مشتشو کنار پاش�نه»با همون حال در صورتی که نفساش بلند تر میشدو سینه اش بیشتر باال و�آب بیارم برات؟
نگه داشته بود آروم صداش کردم:«
-آرمین
- ُس..»لبمو زیر دندون کشیدم حتی حاضر نبود پلک بزنه تا خشمش تو چشماش�هووم »وا شبیه ببر زخمی میشه وقتی تا این حد عصبانیه«
تکونی بخوره ترسیده بودم تنم یخ کرد چی تو سرشه؟!!«:
- ُس...ُرخ شدی دوباره لبمو زیر دندونم کشیدم نگاش به سرعت رو لبم زم شد
حرکت سینه اش آهسته تر شد حاال جای خشم زل زده به لبم قلبم به تپش
افتاد دیدی شدیم سه نفر شیطونه اومد لعنت خدا به شیطان لعنت خدابه
شیطان ...الهم صلی علی محمد...
دستش کمرمو لمس کرد در جا پریدم و دستشو پس زدم خنده شیطونش اومد
رو لبش بمیری یا عین ببر میشه یا عین شیطون مدل آدمیزاد نداره که دلم
خوش بشه بروکنار�سوگلی من ترسید؟
با خنده ای پر از شیطونی گفت:
-بهت گفتم از این شوخیا خوشم نمیاد�اگر نرم ؟
باز لبخندی زد و گفت:
-کی گفته شوخیه؟
با حرص جیغ زدم:
- ی�آرمین!
ا بابا خیله خب بیا برو ه َ
َ
ا
از جلوی روم که راهمو بسته بود رفت کنار و تا اومدم از
کنارش رد بشم دستشو آهسته روی شکمم کشید برگشتم با حرص نگاش
کردم نیم رخشو دیدم که شیطون میخندید گفتم:
-نمیتونی آروم باشی نه ؟
-آخه آدم سو گلیشو بیاره خونه اش آرومو قرار داشته باشه میشه؟
-آرمین!می خوای اذیت کنی...
-باز شروع شد؟میذاری امروزو خوش باشیم یا نه؟
-تو میذاری؟
سری با همون خنده مذکورش زد و گفت:
-مغنه اتو در بیار
ابرو هامو باال دادم و اومد جلو و گفت :
-در میاری یا در بیارم ؟»نمیدونم چرا خنده ام گرفت یه قدم به عقب رفتم و اومد
جلو با لبخندش گفت:«زور دوست داری آره ؟
باز عقب رفتمو ابرو مو باال دادمو گفتم:

سقف باشن که نفر سومشون میشه شیطان�ا !!!پس چرا اومدی تو خونه نامحرم مگه نشنیدی میگن دوتا نامحرم نباید زیر یه�نامحرمی
گرفتو کشید به طرف خودش جیغ کوتاهی زدم ،تو بغلش اینطوری بودم که�باز داری از ترفندت استفاده میکنی جوجه ی من ؟»پرید با یه حرکت دستمو�تو مجبورم کردی
پشت بهش بودم و دست راس ت اون که رودست راستم قفل شده بود دور تا
دور روی شکمم بود با اون یکی دستم که آزاد بود خواستم تقال کنم که اون
دستمم با دست راستش گرفت یعنی هر دو دستم تویه دستش بود خندم
میگرفت بی صاحاب ،نمیدونستم علتشم چیه حتما بی عرضگیم.
- ولم کن�پس چی هستی نگاه با یه حرکت تو دست منی�من جوجه نیستم�حاال تقال کن جوجه ی من
-جیغ بزن ببینم کک کی می گزه نصف ساختمون مستأجرامند از ترس خودشونو�جیغ میزنم�ول نکنم؟
میزنن به نشنیدن بقیه هم از ترس اخالقم میدونی که...»تو گوشم گفت:«
لبمو زیر دندونم کشیدم قلبم هی هری می ریخت نمیدونستم چرا استرس�من فقط با سوگلیم مهربونم
؟اصال هم نمی ترسیدم !!!وا؟چرا واقعا! نگرفته بودم
اینطوری با ناز صدام کنه »از تعریفش خوشم اومد لبمو زیر دندون کشیدم و�وقتی صدام میکنی با یه لهجه خاصی اداش میکنی که فقط جوجه ام میتونه�آرمین�این کاررو نکن خوشم میاد ، زیردندون نکش عاقبت خوبی نداره
لبخند زدم:«با یه حرکت مغنه امو از سرم برداشتو پرت کرد اون ور و زیرگوشم
گفت:

مگه نگفتم عاقبت نداره جوجه من خودت شیطونی میکنی
....به سختی گفتم:
خواستم خودمو به جلو بکشم ولی باز به عقب منو کشید موهام روی شونه ی�میخوام ولی نمیشه تو توبغلمی�بسته
چپم برد گفت:
-چرا موهای قشنگتو بهم نشون نداده بودی؟
با شیطنت گفتم:
خندیدو گفت:از جنبه باالمه که هنوز تو بغلمی و جایی که دلم میخواد نبردمت�آخه بی جنبه ای
تو گوشم گفت:
-سوال دوماه ونیم قبلو دوباره می پرسم ،از اینکه با منی خوشحالی؟
با شیطنت خندیدمو گفتم :تو چی؟
-من فکر میکنم توعاشقمی�تو چه فکری میکنی ؟
آرمین خندیدو گفت: عزیزمی جوجه ی حسود من ؛من این حستو دوست دارم�قبل من چند نفر دیگرو آوردی اینجا؟
چون اعالم میکنه که عاشقمی
-پس تو هم عاشقمی که هر کی نگام میکنه خیز جنگ بر میداری
خندیدو چونه اشو رو شونه ام گذاشتو گفت:
سرشو بلند کردو منو متمایل کرد به سمت خودشو گفت:اهل چی؟»تو�نچ تو اهلش نیستی�خدارو چه دیدی؟
چشماش نگاه کردم خنده ای از شیطنت زد به عقب هولش دادم باز منو به جلو
کشید نمیدونم چرا نیشم بسته نمیشد انگار کنترل خنده امو نداشتم:«نکن ولم کن
-نه که توهم بدت میاد »خندید خندیدم آروم زدم به شونه اش«و گفت:
آرمین نگاهشو دقیق تر کردو گفت: تومنو نمی شناسی�عاشق شدن�نگفتی اهل چی نیستم؟
-چرا می شناسم
با خنده گفتم:آرمین شوکت�کیه ام؟
خندیدو موهام که روشونه ام بودو دست کشید و گفت : دیگه؟
-نه من عین تو نیستم چون که حس حسادت من در برابرحس تو ناچیزه�عین تو�شکاک و حسود
آره من باید اول وآخر زندگیت باشم -
-چون که تو عاشق منی و داری حاشا میکنی»کمرمو کشید طرف خودش و�چرا ؟خوشگلی یا تار خوب میزنی؟
گفت«:
دستمو روی سینه ی عضالنیش گذاشتم و خواستم هولش بدم ولی سرشو که�بگو عزیزم
آورد پایین و به دستم نگاه کرد نتونستم فشار بدم به عقب تا از خودم جداش
کنم با شیطنت سرشو بلند کردو یه لبخند موذیانه زد و گفت:
میدی�دیدی ،حتی وقتی تو چشمتم نگاه نمی کنم بازم افسارتو دربرابر من از دست
پوزخندی ا ز خنده زدم و با پنجه ی دستم آروم زدم به سینه اش خندیدو موهامو
از رو شونه ام کنار زد و کلیبس موهامو باز کرد با نگاه خیره ای به مو هام چشم
دوخت لبشو با زبونش تر کرد آهسته پایین موهامو که کنار کمرم افتاده بود و
میون انگشتاش لمس کرد و گفت:.

موهامو از پشت سرم جمع کردم و کلیبسمو از تو دستش گرفتم و موهامو�جوجه من چه موهایی داره و من خبر ندارم
بستم و برگشتم که برم اومد جلو و کمرمو گرفت و گفت:
آرمین تا رو میدی دنبال آستری میاد تا اومدم جوابشو بدم با لحنی متفاوت با�من گفتم میتونی از بغلم دربیای؟که داری میری؟»چی؟!!!یعنی چی به این
همیشه، آروم و با یه هیجان متعادل گفت:«
برگشتم ولی نتونستم بیشتر از نیم رخشو ببینم چشماشوبسته بود و حس�موهاتو جلوی هیچ کس باز نکن
کردم داره گردنمو بو میکنه داشت منو ذوب میکرد به سختی از احساسی که
داشتم و نمیتونستم خودمو کنترل کنم گفت:
-تو چه فرقی با بقیه داری ؟
چشماشو باز کرد و منو کمی از خودش دور کرد ولی ولم نکرد و جدی گفت :
-تو بگو چه فرقی دارم
با لحن شوخی گفتم:
-تو فقط دوستمی
جدی و با محکمی گفت:
-اگر ،فقط اگر جز من به کسی فکر کنی ،به این فکر کنی که من یه جاست
فرندم و به فکر یه رابطه جدی باشی...
آرمین با حرص ولی خیلی خونسرد سرشو بهم نزدیک کردو چشم تو چشمم
شد و گفت:
-می درّمت
چیمارمیکنی؟؟
_دریدنو ازت یاد میگیرم.. واگر تو این کاررو کردی؟
آرمین لبخندی زد ودر حالی که چشماشو دیمونی می کردگفت:...


میتونی سوگلیم چون که یه جوجه ی کوچولویی ومن یه ببری که بهم سالهای قبل زخمی زدن ک دریدنو یاد گرفتم
با تردید نگاش کردم ترسم و که دید رنگ نگاش عوض شد لبخندی آروم زد و
گفت:
-میخوام برام غذا درست کنی
دستشو پس زدمو رو مبل نشستمو گفتم:
-من مریضما
خندید دستمو کشید و بلندم کرد و گفت:
-تا حاال که حالت خوب بود ،نکنه جات خوب بود حالت خوب شده بود
زدمشو خندیدو گفت:
-اون و برای همه درست کرده بودی االن برای من فقط درست کن�تو که دست پخت منو خوردی�من غذا میخوام اونم با دست پخت جوجه ام
منو برد به طرف آشپز خونه وگفت:
-چی میخوای واسه عشقت درست کنی؟
پوزخندی زدمو گفتم:
-بیخود دلتو لیفو صابون نزن من احساسی بهت ندارم

جدا !خب عزیزم راستشو بخوای قبل از تو یادم نمیاد چند نفررو آوردم اینجا و...
چاقویی که برداشته بودم تا پیاز پوست بکنم گذاشتم رو میز آشپز خونه و
خواستم با همون حرص از آشپز خونه دربیام که جلوی راهمو گرفت وبا شیطنت
گفت:کجا؟
خونمون

-چی شد ؟تو که احساسی نسبت بهم نداشتی...

چند روز بعد
.
.
.
آرمین با خنده گفت:اصال میخوای با هم بریم بیرون خیال همه رو راحت کنیم؟
-وای به تو آرمین که همه چیزو به مسخره میگیری تو برو بیرون
-لباستو عوض نمیکنی؟
-جلوی تو؟
خندیدو با شیطنت گفت:
-من که مشکلی ندارم
با چشم غره یکی زدم به بازوشو گفتم:
آرمین کت کتان اسپرت کرم رنگشو در اورد و داد به منو رفت بیرون�بسته پرو خجالتم نمیکشه
کتشو رو چوب لباسی آویزون کردم ؛لباس خودمو پوشیدم با فکری مشغول اگر
االن از در این اتاق بیام بیرون وببینن هم آرمین از این اتاق اومد بیرون هم من که
میفهمند هر دو توی یه اتاق بودیم وای خدایا چیکار کنم ؟یه کم به خودم رسیدم
و موهای جلوی سرمو مرتب کردم وشالمو سرم کردمو رفتم آهسته الی دررو باز
کردم ؛صدتا صلوات نذر کردم که حواس کسی نباشه ؛اتاقا توی یه راهروی باریک
بود از الی در که نگاه کردم پذیرایی دید به راهرو نداشت همه ی مهمونا هم
توی پذیرایی نشسته بود سریع از الی در اومدم بیرون و دررو بستم تا به سر
راهرو رسیدم به جمعیت نگاه کردم همه سخت مشغول حرف زدن و خوردن
بودن هیچ کس حواسش نبود اال آرمین که زل زده بود ومنو نگاه میکرد این بشر
از هیچ چیز واهمه ای نداشت اخم کردم که اونطوری نگام نکنه آروم با شیطنت
لبخند زد و به کارش ادامه داد که یهو ملیکا اومد جلوی روم سبز شدو گفت:
-
ا!چه لباس شیکی تازه خریدی؟ ُ
-نمیدونم چرا نگین نیومد�ممنون
»چون عزیزم ازت بیزاره کی خونه ی مخلص اعصابش میره که نگین بره

ملیکا – به نگین زنگ زدم گفتم :حتما بیاد میخواستم یکی رو بهش معرفی کنم

کیو؟

-اون آقایی که کنار بابام نشستبه طرف آقای شمس نگاه کردم دوتا آقا کنارش نشسته بودن سمت راست یه
پسر تقریبا 10-7 ساله سمت چپ یه مرد 35-0 ساله برگشتم به ملیکا نگاه
کردم و گفتم: ملیکا جون اونجا دو تا آقا نشسته سمت راسته رو میگی؟
ملیکا باز مثل مادرش کش دار گفت:
الغر کچل عینکیست که به نگین نگی بهتره�مگه نگین متاهله ؟بعدشم نگین تازه بیستو دوسه سالشه اگر منظورت اون آقا�وا...ا!نفس جو...ون اون که ایمان پسر خاله ی خودمه اون مجرده
ملیکا کشی اومد و یه تا ابرو شو باالدادو گفت:
نگین نگو قربون شکل ماهت�چون نگین »زنده ات نمیذاره نعیمو بیوه میکنه اخه من چی بگم بهت ؟« به�اون وقت چرا؟
ملیکا چشمو ابرویی اومدو گفت:
به جمع حضار رسیدم جای خالیی نبود من کجا بشینم؟ازیه طرف سالن یکی�تو بگو پرفسور ،به نگین نگو به صلاحته. خیلی دلشم بخواد دندون پزشکه
گفت:
ن وای آرمینو بگو خب نمیتونم بگم که�اینجا یه جا هست
سرمو به طرف صدا برگردوندم دیدم شروینه
نه اونجا نمی یام یا یه چیزی مشابه این ...مجبوری رفتم کنار شروین نشستم
ولی سنگینی نگاه آرمینو به وضوح حس میکردم شروین گفت:
-امتحان دادی؟خواب موندم

خندیدو گفت:»آره ارواح مرده هات «تو چی؟
-سخت بود�خسته نباشی..

که به خودش خوب صفتی داد )ببرزخمی(به بابا نگاه کردم نبینه این زل زده�اوف نگو..و»نگام به آرمین افتاد اوه اوه اوه خدا بهم رحم کنه قیافه اشو الحق
اونطوری به من با استرس بیشتر به مامان نگاه کردم او..ووه مامانو آرایشگاه
رفته یه کم به خودش میرسید سر عقد نعیم ساده تر اومده بود !نه بابا حواس
هیچ کدوم نیست بابا که داره از شاهکارای سربازیش میگه ؛من موندم این
آقایون دو سال میرن سربازی به اندازه ی111 سال چرا خاطره دارن؟!مامان هم
که داره از گل سرسبدش تعریف میکنه آخه نعیم هم تعریف داره؟!«شروین
گفت:
-ممنون�لباست خیلی قشنگه
-ولی حاال چرا »با خنده گفت«:
َه�به لباسم نگاه کردم دیدم ای وای راست میگه به آرمین نگاه کردم همین طوری�اتکتشو نکندی؟
داشت با اخم نگام میکرد جون مادرت االن میفهمند چرا اینطوری نگاه میکنی...ا
اتکتشم انقدر سفت بود کنده نمیشد شروین یه چاقو برداشتو اتکتو برام برید
وگفتم:
-مرسی»وای باید از اینجا بلند بشم وگرنه آرمین خودش میاد بلندم میکنه تا
اومدم بلندشم ملیکا با سینی نسکافه اومد و گفت:«
دختر مجرد میگرده نه بیوه�بفرمایید این نگین مثال چه انتظاری داره تازه خاله مامانم برای فرزام دنبال یه
اول یکه خورده نگاش کردم که ببینم تندتند داره در مورد کی حرف میزنه بعد
متوجه شدم گفتم:
-ملیکا جون خودت میدونی میخوای بگو ولی عواقب کار گردن خودت »شروین
خندیدو گفت«:
-اوه اوه
ملیکا با قر و قمزه گفت:
خب منم خنده ام گرفت خندیدم سرمو بلند کردم قیافه آرمینو دیدم خنده رو لبم�زهرمار،مرض خنده داره
ماسید آقای شمس بلند گفت:

آرمین شاکی نگاهشو ازم گرفتو به طرف آقای شمس نگاه کرد خدا پدرتو بیامرزه�خب جناب مهندس بریم سر اصل مطلب
جناب شمس.
شروین هم بلند شد تا به جمعشون ملحق بشه و منم یه نفس راحت کشیدم
مامان اومد به طرفمو نگران پرسید:
-چرا انقدر دیر اومدی؟
-وای سالم مامان جون، باالخره منو دیدی؟
مامان چشم غره ای رفتو دستوری و طلب کارانه پرسید:
-چرا دیر اومدی؟
لحن ادای سوال عوض شد؟
-تا اومدم لباس انتخاب کنم وماشین گیر بیاد طول کشید ،لباسم قشنگه؟
مامان-آره ولی چرا تیره خریدی؟
-بهش بر خورده که چرا ملیکا برای من شوهر پیدا کرده مگه من بهش سپرده�نگین چرا نیومد؟
بودم بی شوهر مونده ام ؟تو میدونی کیه؟
-آره نشونم داد
مامان با هیجان گفت:
-خب مادر کو به منم نشون بده روم نشد از ملیکا بپرسم
به طرف پسره نامحسوس اشاره کردمو مامان چهره اشو جمع کردو گفت :
-ایش مگه ته دنیا رسیده که بچه ی دست گلمو بدم به
این؟
-چرا چون لاغروو کم موه نباید شماو دخترتون جز آدم حسابش کنید؟
مامان اخم کردو گفت:.

این مهندسه می ارزه»باز گیر داد به آرمین بدبخت د،اگر بدونی دخترت تموم�این چه حرفیه تا ریخته آدم این طوری که شخصیتشون به صدتای مردایی مثل
امروز و خونه آقا بوده که...خدا نکنه بدونی«
مامان ادامه داد:
این بد بخت بنده خدا اصال ریخت نداره نگینم که می شناسی »مامان یه بار
دیگه بهش نیم نگاهی کردو دوباره صورتشو جمع کردو گفت«:
مادر من�شما امون می دی؟از وقتی دیدی منو داری از کیس مورد نظر سخن می گی�وای..ی!انگار از قبر کشیدنش بیرون...ببینم تو رو از امتحان حرفی نمیزنی
بدشد مغزم هنگ کرد اصال مغزم پاک شد وای مامان اگر بدونی چه حالی�خیلی سخت بود انگار اصال کنکور هنر نبود همین که ده تا سوال اولو دیدم حالم�خوبه خوبه حاال تو نمیخواد منو ارشاد کنی امتحانتو چیکار کردی؟
داشتم ...
-فکر نکنم�یعنی قبول نمیشی ؟
مامان دلجویانه و امیدوار کننده گفت:
»امتحان نداده هم آشت قبولم میکنه ؟ ه مامان بیچاره ام چه خوش خیاله ،دلم�نه من آش نذر می کنم قبولی
برای مامانم سوخت عذاب وجدان گرفتم..« مامان ادامه داد:
-بنفشه چی اون امتحانو چیکار کرد؟
موقع شام رسید غذا سلف سرویس صرف میشد یه بشقاب برداشتم تا برم�کنکور نه امتحان ،اونم گند زد مامان نفسی آه وار کشیدو رفت....
برای خودم غذا بریزم که تا رسیدم به میز آرمین اومد پشت سرمو گفت:
-خوشو بش کردن تموم شد؟
به جمع نگاه کردمو گفتم :حرف زدن که قدغن نیست هست؟
-از این یارو خوشم نمی یاد متوجه نمیشی؟

جا نبود مجبور شدم برم کنارش بشینم
-االن میای پیش خودم می شینی فهمیدی؟
َنَِ َِ َِ َِ َف... س»ییه از ترس اون صدای تیزو برنده اش قاشقم از دستم افتاد - َ�میرم پیش مامانم می شینم االن بیام یهو پیش تو بشینم مامانم میگه جا....
زمین ،شروین پق خنده رو زدو آرمین هم که درست رو بروی شروین بود اول
جدی و شاکی نگاش کرد و بعد هم خم شد قاشق منو از رو زمین برداشتو
دادبهمو گفت:«
-ببر بشور
خانم شمس- ا وا ترسیدی عزیزم؟
لبخندی تصنعی زدمو گفتم:
-اشکالی نداره
بشقابمو رو میز گذاشتمو نعیم یه قاشق دیگه بهم دادوگفت:
زیر لب با حرص در حالی که شاکی نعیمو نگاه میکردم گفتم:خب با صدای اون�بیا نمیخواد بشوری یه کم حواستو جمع کن
هر کسی میترسه دیگه انقدر از این اخالقش بدم میاد زن ذلیل
خانم شمس دوباره از اون ور میز گفت:
خوشت اومده بود�میخواستم بگم این لورت ها رو به خاطر تو درست کردم اون دفعه خیلی
-ممنون»خب بمیر آروم نمیتونی بگی باید با اون صدای نکره ات بگی
َه«
َنَِ َِ َِ ََََِف َِ َََََِ ....س.ا
شروین باز اومد نزدیکمو گفت:
-نفس شنیدم یکی از دخترا سر کنکور غش کرده بود
»خبر نداری که اون دختره خوده منم«
شروین با خنده گفت:اول که دوستم گفت یاد تو افتادم گفتم نکنه نفس بوده
»نگاش کردمو خندیدوگفت«
-آخه توهم خیلی استرسیی؛ سر امتحانا یادمه چیکار میکردی«

یه لبخند مسخره زدمو سریع جمعش کردمو یه نوشابه برداشتم ورفتم و تا
اومدم بشینم رو ی مبل نعیم اومدو گفت:
نعیم –باز گیر داد به ملیکا�نمیبینی با ساپورت پوشیدم؟از اون شلوار ملیکا خانو..وممت که بهتره�این چه دامنیه خریدی چرا انقدر کوتاهه؟
نشستم تا غذامو بخورم که باز شروین اومد کنارم نشست و هی حرف زدو�برو بابا زن ذلیل بد بخت
خندیدو آرمین هم چشم غره میرفت دل و زهره ی من هم در حد آب
کردن...انقدر منو می پایید که نمی فهمیدم شروین چی میگه،غذا چی میخورم
...آخر غذامو نیمه خوردمو ظرفمو بردم آشپز خونه وتشکر کردمو بعد هم به بهونه
ی تجدید آرایشم به اتاق رفتم تا رفتم تو اتاقو در رو بستم درباز شد دیدم آرمین
اومد تو بند دلم پاره شد زیر لب به شروین بدو بیراه گفتم،سیگارشو از تو جیبش
در آورد و گفت:
-حرف تو گوشت نمیره نه؟
-مثل آدم ندیده ها تا اومد کنارم نشست بپرم بیام کنار تو بشینم که هر نفهمی�مگه بهت نگفتم بیا کنارم بشین�میخواست در مورد ...
بفمهمه اره خبریه؟
آرمین با حرص و عصبانیت گفت:
-چراهمش باهاش میگیو میخندی ؟چی می گفت که نیشت تا بناگوشت باز
بود؟
اومد جلو انقدر جلو که من چسبیدم به دیوار رو اون هم مقابلم قرار گرفت و کف
دستشو کنار گوشم به دیوار تکیه داد و جدی و خشن گفت:
-مگه بهت نگفتم :
-»وقتی با منی وای به حالت با کسی بپری «
-من با کسی نپریدم چرا قضاوت الکی میکنی ؟اون اصال با من کاری نداره
اخالقش این طوریه»باز نگاهشو کشوند به لبمو گفت:«

من هم جنسمو می فهمم که چی توسرشه کمرمو گرفت با همون دستی که�وقتی نگات میکنه عصبیم میکنه نگاهش با حیله است اینو تو نمی فهمی ولی
سیگار بین انگشتاش بودو منو به خودش نزدیک کرد وتو گوشم گفت:«
-فکر کردی با کی طرفی؟بین این همه دختر چرا میاد به تو می چسبه ؟
هولش دادم عقبو گفتم:
-چون هم کالسیم بوده هم فامیله ...»کف دستشو که به دیوار تکیه داده بود
کبوند به دیوار رو با صدای خفه و عصبی گفت:«
دهنش گذاشت و فندکشو در آوردو روشنش کردو پک عمیقی بهش زد و فوت�میای کنار من میشنی دیگه تکرار نمیکنم بدون اینکه دستشو برداره سیگارو تو�بسه ؛تو چشمم زل زدو گفت:
کرد تو صورتم گفت:
-متوجه شدی یا الزم یه جور دیگه بیارمت کنار خودم؟
با حرص دستشو پس زدمو گفتم:
-خیله خب ه
َ
ا
از اتاق زدم بیرون وگفتم پیش مامان اینا می مونم نمیشه هر چی میگه رو
گوش بدم پیش شروین نباشم براش کافیه ...وای مامان اینا در مورد چی حرف
نمیزنن از رنگ موی مادر ملیکا گرفته تا.... امروز صبح سبزی فروش محل چه
حرفایی به مامانم سر گرون شدن سبزی خوردن که نزده ومامانم چطوری دمشو
چیده و.... حرف میزدن خدایا حوصله ام سر رفت...باز مامان داره از نعیم تعریف
َی موضوع دیگه ای نیست؟
میکنه و خانم شمس هم از ملیکا خانمشش ا
صدای تک سرفه اومد برگشتم دیدم آرمین نا محسوس دستشو روی دسته ی
مبل کنارش گذاشته بود وآروم اشاره میکنه
ملیکا- نفس بیا چای بردار
یه فنجون چای برداشتم و از سرناچاری و بی حوصلگی به پذیرایی رفتم تا کنار
آرمین بشینم نشستم کنارشو یه نیم نگاه بهم کردو فنجون چای رو روی دسته
ی مبلم که چسبیده بود به دسته ی مبل آرمین گذاشتم و به بحثشون گوش
دادم ....آه همش در مورد کالاو تجارتو ...است ...چه حوصله سر بر...اومدم بلند
شم قند بردارم که آرمین سریع به طرفم برگشت و بی هوا دستش خورد به


فنجون چای و برگشت رو پام از سوزش یه جیغ کوتاهی زدم و بین اون همه آدم
ر آرمین با دست پاچگی گفت:
سوختی؟
گفتم:«نه دستمو بالا گرفتم و آرمین یه لحظه شوکه نگام کرد و آرومتر گفت سوختی؟آره؟پات سوخت؟»اومد جلو که دست به لباسم بزنه که محکم
گفتم:اشکال نداره
آرمین عصبی گفت:
-اشکال نداره »با چشمم خواستم آرومش کنم ولی آروم نمیشد چرا؟!!!«مامان�چای رو ریختم روت، سوختی
اومدو نگران گفت:
بابا- باباجان خیلی میسوزه؟زود باش برو تو حموم آب خنک بگیر روش�چیزی نیست�نفس چی شد؟
آرمین- میخوای ببرمت بیمارستان؟
شروین خندیدو گفت:
-مگه آتیش گرفته؟
آرمین در جا برگشت عصبی نگاش کردو تا اومد جوابشو بده زیر لب گفتم:نه؛
شروین هم خنده اشو جمع کردو خانم شمس گفت:
نعیم – از بس که سر به هوایی�االن برات یه پماد می یارم
آرمین با یه حرصی که خودشو کنترل میکرد گفت:
خانم شمس با یه پماد اومدو داد بهمو رفتم تو اتاق و لباسمو در آوردمو تو حموم�گفتم اشکال نداره ...به طرف اتاق رفتم�من چایی رو روش ریختم نفس که...
اتاق رفتم اب سرد رو پام گرفتم ومامان برام پماد زد که صدای در اومد و بعد
صدای آرمین :
-خانم پناهی پای نفس خیلی سوخت؟...

مامان-نه فقط یه کم سرخ شده
آرمین-بذارین ببرم دکتر
مامان منو مشکوک نگاه کرد بند دلم پاره شدوآروم گفت:
لباسمو پوشیدم وهمراه مامان از اتاق اومدم بیرون آرمین هنوز پشت درکنار بابا�نه ممنون خوبم چیز مهمی نیست�حاالچه عذاب وجدانی گرفته »بعد هم بلند گفتم:«
ایستاده بود بابا با نگرانی پرسید:
به آرمین نگاه کردم حالو هوای عجیب و بسیار نگرانی داشت که برعکس حال�آره به خدا چای بود دیگه مواد مذاب که نبود�خوبی بابا جون؟
منو خیلی این حالش خوب میکرد چون اعلام میکرد که براش مهمم آهسته
گفت:
با لحن محکم گفتم: نه بعد آهسته گفتم«:بسه�می سوزه ؟
-خانم شمس- خوبی نفس جان؟
ملیکا-خیلی سوختی؟
نعیم-نفس عادت داره به سربه هوا بودن و آسیب دیدم نگران نباش�نه بابا من نازک نارنجی نیستم
شاکی نعیمو نگاه کردم چقدر برادر بی شعوری داشتم وقتی دور و برش شلوغ
می شد خودشو گم میکرد به مامان شاکی تر نگاه کردم تا یه چیزی به
سوگلیش بگه به مامان آروم گفتم«:
مامان لب گزیدو گفت:خوبه حاال توأم ،بهتره کم کم بریم نگینم خونه تنهاست�چرا فکر میکنه اگر حرف نزنه همه فکر میکنن ال ل
»نگین؟!!!میشه نگین فرصت گیرش بیاد و خونه بمونه اونم نگین َد َدری؟!!حاضرم
شرط ببندم مامان اینا رو پیچونده با دوستاش رفته بیرون«
ملیکا- ناهید خانم شما که غریبه نیستیدو خونه اتونم که نزدیکه..

مامان-نه مامان جان به اندازه کافی بهتون زحمت دادیم
صدای اس ام اس گوشیم اومد از جیب دامنم گوشیمو برداشتم فکر کردم آرمین
باید باشه ولی دیدم اسم نگین حالل زاده اس زده
-نزدیک اومدنتون شد اس بزن
زدم –مگه کجایی پیچوندی؟
زد-قرار شد تو کار هم دخالت نکنیم
زدم –آهان پس با دوست جون بیرون رفتی؟
ا کی میایید؟یه سو.ال پرسیدما فضول چه َ زد – ه
زدم – داریم میاییم
زد-بمیری ایشالله نمی تونی زودتر خبر بدی ؟
زدم –چیه راهت دوره؟
زد –به به تو ربطی نداره
زدم-بی شعور امیدوارم نرسی مامان بفهمه
زد- خفه شو لطفا
نعیم-ملیکا بیا امشب بریم خونه ما
خانم شمس –نعیــــــمــــــم جا..ان!ما یه قراری با هم گذاشته بودیم
مامان –یه شب که هزار شب نمیشه
آروم به مامان گفتم:
-همون یه شب هزار شب قصه سر دراز میشه نقل مجلسه میشه دوماهه
عروس شش ماهه داره خاله چرا نمیزا ؟
مامان یه چشم غره به من رفت و من یه لب خند بدجنس زدم وگفت:
-باز به نور چشمیت حرف زدم ؟پسر دوست�برو مانتوتو بپوش انقدر حرف نزن

رفتم تواتاق مانتومو رو همون لباسام پوشیدم حوصله تعویض نداشتم اومدم
بیرون دیدم آرمین داره با تشویش نگام میکنه به اطراف نگاهی کردمو بی
صداگفتم:
بی مهاباد اومد جلو من به اطراف نگاه کردم مامان پشتش به آرمین بود و�خوبم
بابا...بابا کو؟!!بابا کجا رفته؟!!!
آرمین –نفس من واقعا...
-بابام کو؟
آرمین-ببخشید نمیدونم...
خاله ملیکا حرف میزد�آرمین بابام نیست همین دودقیقه قبل دیدم داشت اونجا وسط هال با پسر
آرمین-رفت بیرون
-بیرون؟!
!!کجا سیگار بکشه؟
آرمین با همون حالش گفت:
-زنه؟!!!زنه کیه؟!!برگشتم به جمع نگاه کردم منظور آرمین کدوم زنه بابا با کدوم�نه با این زنه...
زن رفته بیرون؟
در ورودی باز شد بابا اومد داخل بعد هم کتشو از ملیکا خواست و یکی یکی با
مردا خدا حافظی کرد ودست دادو....برای بار دوم در ورودی باز شد این بار یه زن
مو شکالتی که چتری های لختشو روی پیشونیش ریخته بود موهااشو دم
اسبی کرده بود و یه بلوز مشی یقه قایقی باز پوشیده بود با یه شلوار جین
جذب سرمه ایفشای پاشنه بلندی اونو کشیده و الغر نشون میداد چشمای
بادومی کشیده که دور تادور چشمشو خط چشم کشیده بود ابرو های تاتوی
هشت
بینیه قلمی لبای قیتونی که خط لب تاتو کرده بود اونم زرشکی همه ی این
اعضا رو پوستی سبزه بود ...

بابا با این زن بیرون بود؟!بابا اومد داخل دقیقا دو دقیقه بعد اون اومد آرمین هم
گفت بابات با اون زنه رفت بیرون ؛با این زنه رفت بیرون که چی بشه؟چیکارش
داشت ؟چرا داخل کارشو نگفت؟چرا رفتن تو حیاط ....وای وای چی دارم متوجه
میشم؟...
***
آرمین اومد جلوی دیدمو گرفت و کنجاو تر سرمو کج کردمو زنو نگاه کردم که به
طرف یکی از اتاق های خونه ی آقای شمس رفت ،با شک و تردید به آرمین نگاه
کردم در حالیکه دقیق وموشکافانه بهم چشم دوخته بود و نگام می کرد به
مامان نگاه کردم داشت با ملیکا حرف می زد و اصال حواسش به هیچ چیز نبود
روکردم به آرمین با ناباوری گفتم:
بابا-بریم نفس جان�اون زن هم بیرون بود.
با تردید به بابا نگاه کردم مردی که با وجود چهلو نه و پنجاه سال ولی حسابی
مرد جذابیه من عاشق بابامم پس چرا بهش شک کردم؟ولی اون بیرون بود با
اون زن..!
-باباجونم،»رفتم جلو تر و آروم گفتم:«
-بیرون بودی ؟!چیکار میکردی؟
بابا خونسرد و عادی گفت:
-گفتم تا تو مادرت حاضر بشید یه سیگار بکشم بابا جان
-سیگار ؟!با اون خانمه که موهاش شکالتی ِ ؟
آرمین یه تک سرفه کردو بابا عادی تر گفت:
ماشینامونو با هم جا به جا کنیم منم ماشینو از تو حیاطشون بردم بیرون اون�باباجان من که موهاشوندیدم ولی یکی از مهمونای ملیکا اینا اومد گفت
آورد داخل حیاط
لبخند رو لبم اومد می دونستم بابام این کارا رو نمی کنه اون بابای منه
هرکسی نیست با دلی آسوده گفتم :
-آها..ان..

بابا از روبروم رد شدو رفت و من آرمینو دیدم که درست پشت سر بابا ایستاده
بود و جفت دستاش تو جیب شلوارش بود و اون کت کرم کتان اسپرتش که دور
تا دورش لب دوزی با چرم قهوه ای شده بود به پشت دستش رفته بود و در
حالی که سرش متمایل به زیر بود اون چشمای فیروزه ای برافروخته اش به
طرف باال بود و بابا رو با یه نفرت کامال مشخص و شاکیو با حرص نگاه میکرد
چرا به بابا اینطوری نگاه میکنه؟!!انگاه آتیش داره از اون چشماش می باره هرگز
ندیده بودم کسی رو با این قیافه و احساس نگاه کنه حتی شروینی که انقدر
روش حساسه
مامان-نفس با ملیکا خداحافظی کردی؟
به طرف ملیکا رفتمو رو هوا بوسیدمشو خداحافظی کردم وبعد هم از بقیه خدا
حافظی کردم وبه بیرون رفتم ،آرمینو یه عده ی دیگه هم با ما از خونه ی ویالیی
شمس اومدن بیرون اما آرمینو بگم که خیلی سرسری وسرد با ما خدا حافظی
کردو رفت!!!وا این چه مدلشه چرا یهو انقد ربهم ریخت!!!تموم فکرم تو ماشین
شده بود آرمین دلم میخواست باهاش حرف بزنم ...تا رسیدیم دم در خونه دیدیم
نگینم با لباسای بیرون جلوی

در ِ مامان با تعجب گفت:
نگین با حرص یه نیم نگاه به من کردو بعد خودشو سریع جمع و جور کردو�نگین!!!کجا بودی تا این موقع شب؟!!
گفت:خونه الهام اینا»دختر خاله امو میگفت«
مامان- شوهرش نبود؟
نگین –نه مأموریت بود
مامان-آهان خوب کردی با آژانس اومدی یا خودت این موقع شب اومدی؟
نگین-با آژانس دیگه مامان...سالم باباجون
بابا- سالم بابایی؟مهمونی بودی ؟»انقدر مالیده بود که بابا میگه مهمونی بود
بابای ما چه الرژه خب مهمونی باشه مشکلی نیست؟!«
نگین-نه خونه الهام اینا بودم
بابا-خوش گذشت؟
نگین- بد نبود شوهرش که نبود دوتایی تنها بودیم
بابا با خنده گفت:

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : tabedaghegonah
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 5.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 5.0   از  5 (0 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

اولین حرف کلمه ifzajk چیست?