رمان تب داغ گناه 11 - اینفو
طالع بینی

رمان تب داغ گناه 11

نعیم-نخواستم کار کنی شده تا حاالشده یه کار کنی سرم منت نذاری؟نوبت
توأم می شه
برگشتم دیدم آرمین هنوز داره نگام میکنه اومدم که از کنارش رد بشم با حرص�اون روز تو جنی و من بسم الله نعیم دنبال میکاییل از ویال رفتن بیرون
زیر لب گفتم:
آرمین-نه راحت الحلقومه فقط یه کم لیزه از دستم ُسر میخوره کالفه ام کرده�کاردو چنگال میخوای؟
به طرف اتاقی که نگین توش بود رفتم درست پایین اون سه تا پله ای که به
راهروی اول اتاقا منتهی میشد ،بدون اینکه در بزنم در رو باز کردم ...
یکی نبود بگه احمق خب وقتی کامیار تو خونه و تو حیاط نیست خب معلومه
پیش کیه در بزن؛ وایــــــــی تا حاال فکر میکردم من احمقم و به آرمین اجازه
میدم هر کاری دلش میخواد با تهدیدو ،قانونی بودن رابطه امونو،نهایتا گاهی هم
آقا یاد این می افتاد که شناسنامه ای مسلمونه و منو به باد انتقاد مذهبی
میگرفتو و نتیجه اش خر کردن منو رسیدن به مقصودش بود حاال با دیدن نگین
دیدم انگار نگین بدتر از منه،بدتر از کامیار ِ چته بابا پسره رو خفه کردی همچین
به گردنش آویزون شده ، اون کامیار دیگه تو حال خودش انگار نبود که متوجه
نشد در باز شده نگینم که بدتر از اون...به سرعت نور در رو بستمو حاال عین
مسخ شده ها به در نگاه میکنم خدایا چیکار کنم االنه که مامان بیاد تو، اول هم
می ره سراغ نگین تا حالشو بپرسه ...آرمین از رومبل بلند داشت میشد که
همونطور نیم خیز به من نگاه کردو سر تکون داد

چیه؟!!!
بی صدا لب زدم و اشاره کردم:
میکنه�کامیار این جاست اونم با چه وضعی ،مامانم االن میاد می بینتشون سکته
آرمین کمرشو صاف کردو بعد اون لبخند شیطونشو پهن لباش کردو خونسرد نگام
کرد هر وقت من لنگشم ادا بازیش شروع می شه با همون حالت قبلی گفتم:
-تورو خدا آرمین
ابرو هاشو داد باال و گفتم:
-زنگ بزن
اومد جلو و گفت:
-می یای باال یانه؟
-آرمین ،باز داری از هر فرصتی سوءاستفاده میکنی؟
آرمین شونه باال دادو پاشو گذاشت رو پله که بره باال که آرنجشو گرفتم و
-میام، می یام بدو زنگ بزن االن مامانم میاد تو
گوشیشو از جیبش در آوردو کامیار رو گرفتو گفت:
-االن مادرش میاد
بعد هم سریع قطع کردو گفت:
-اون حسابش جداست�چی؟!!!گفتم میام دیگه�جبران کن زود باش
با حرص گفتم:
گرفتو بی پروا بوسیدتم و با وحشت نگاه به درخونه کردمو به عقب هولش دادمو�خدا سازنده ی اون مشروب لعنتی رو لعنت کنه که تو...آرمین اومد جلو وگفتم
-مامانم داره میاد مگه نمی بینیش؟
آرمین نگاه به صورتم میکردو تشدید وار میگفت:
-وای ن ّفس،ّ ِّنفس وای...جلوی دهنشو گرفتمو گفتم:
-چندتا خوردی هان ؟االن باید انقدر بخوری که نمی تونی جلوی خودتو بگیری؟
کف دستمو بوسیدو گفتم:
دستمو از رو دهنش آورد پایین و سرشو تا خواست دوباره بهم نزدیک کنه کامیار�آرمین !مست شدی می فهمی؟
در رو باز کردو سریع گفت:
-کامیار جلوی اینو بگیر مست کرده
آرمین جدی با اخم وشاکی گفت:
-کی گفته من مستم

مامان وبابا اومدن و سریع دستشو از کمرم پس زدم و یه قدم ازش فاصله گرفتم
و کامیار گفت:
آرمین-تو رو خدا ببین کی داره منو نصیحت میکنه خوبه موبایل ساختن که تو رو�آرمین !بیرون ده متراونور تر نعیم ایستاده و....
از تو اتاق بکشیم بیرون
آرمین از پله ها رفت باال وکامیار هم پشت سرش راهی یه اتاق دیگه شد....
سر شام که نگین نیومد همه سر میز نشسته بودیم و مامان و نعیم که یک دم
از فردا حرف میزدن ،کامیار هم که چشمش به در اتاق نگین بود و بابا هم
بدجوری دمغ بودو اما اصل کاری...که هوا زده بود به سرشو چشم از من بر نمی
داشت منم راه به راه لقمه تو گلوم گیر میکرد هر چی به شب نزدیکتر می
شدیم من استرس بیشتری میگرفتم چه غلطی کرده بودم قبول کردم شب برم
پیشش حاال اگر یکی می فهمید چی؟!!!فکر کن همه چیز شب عروسیه نعیم
رو بشه وا..اییی فکرشم تنمو می لرزوند ،به مامان نگاه کردم انقدر خوشحاله
که خدا می دونه آخه چطوری این خوشحالی این آرامش و آسودگی خیالش با
واقعیت بهم بریزه ؟...روز شنبه رو بگو معلوم نیست چی میخواد به مامانم بگه
خدا ازت نگذره آرمین که نقشه هات تمومی نداره...
مامان-پاشید ،پاشید زودتر بخوابید که فردا کلی کار داریم ،باید صبح بریم
آرایشگاه نعیم هم که کله سحر باید بره تهران دنبال ملیکا و آرایشگاه و....اوه
...حسین؟!!!
بابا عاصی شده گفت:
-من که نباید برم آرایشگاه ،که برم زود بخوابم شما برید بخوابید

آرمین یه لیوان برای خودش از شیشه ی ویسکیش ریخت ویه لیوان برای بابا و
بعد هم رو به کامیار گفت:
کامیار-نه دهنم بو میگیره�می خوری؟
آرمین پوزخندی از خنده زدو بعد هم به من نگاه کرد حداقل که کامیار به فکر
نگی ِ این آرمین همین طور فقط میخوره تا جون منو بگیره ... ن
مامان زیر لب غرید:
داده یه شب عروسی بگیریم دیگه باید الل مونی بگیریم ...وای وای دارم از�این پسره باز رو دنده ی خوردن افتاده پای باباتم کشید وسط حاال یه باغ به ما
خستگی میمیرم .من که رفتم بخوابم دیگه نمیتونم بیدار بمونم
مامان به طرف اتاق خودشون رفت ولی قبل رفتن یه سر به نگین هم زد و رفت
منم بعد چند دقیقه از دست اون نگاهای آرمین به طرف اتاق ی که با نگین توش
ساکن بودم ،رفتم دیدم نگین خوابه انگار بارداری روش تاثیر گذاشته بود خیلی
می خوابید ؛تی شرتی که صبح کامیارتنش بود هم همینطوری تو بغلش گرفته
بود یاد آرمین افتادم که با چه لحن خنده داری گفت:
فردای شب مهمونی دیگه همیشه قرص خوردم البته دور از چشم آرمین اگر�ویارت بوی کامیاره؟ نگین کار عقل و نکرد باید از اول قرص میخورد من بعد از
میفهمید که واویال میشد لباس خوابمو پوشیدم اونم چه لباس خوابی؟ خب باغ سرد بود برای
همینم یه لباس خواب بلوزو شلوار آورده بودم ،من که سرمایی بودم تو ویال باغ
همیشه لباس پوشیده می پوشیدم....
تازه چشمم گرم شده بودو اون خواب باحاله اومده بود سراغم وکلی هم عمیق
شده بود که...یکی زد به شونه ام به سختی تونستم فقط بگم:
-پاشو نفس ،بسه هرچی ق صر در رفتی پاشو کارت دارم ...صدای خنده ی دونفر�هوووم ؟
اومد گفتم:
-کی گفت بری آرایشگاه؟ من همینطوری هم قبولت دارم نمی خواد خودتو برام�آه مامان، من نمیام آرایشگاه ولم کن خوابم میاد
خوشگل کنی..بازم صدای خنده ی همون دوتا چقدر صدا آشناس....ییههه...
چشمامو با تعجب تا ته باز کردم و گفتم:
-ییه آرمین؟!!!
آرمین با تمسخر گفت:
-ییه نفس تویی؟تو اینجا چیکار میکنی مگه تو شوهر نداری که با خیال راحت
اومدی اینجا خوابیدی

کامیار-نگین،عزیزم خوبی؟
نگین-خیلی گرمه...
کامیار-االن پنجره رو باز میکنم ...پاشید برید دیگه
آرمین باز با همون لحن مسخره وشیطونش گفت:
-هیس نفس داره استخاره می گیره...
به کامیار با تعجب نگاه کردمو گفتم:
کامیار-نه فقط آرمین دل داره پیش زنش بخوابه،نگین پاشو لباست زیاده ،بلوز�میخوای اینجا بخوابی؟
روییتو در بیارم ...رو کرد باز به ما که من رو تخت نشسته بودمو ،آرمین هم باال
سر من منتظر ایستاده بودو شاکی گفت:
-آرمین.
آرمین با خنده و شیطونی گفت:
-من که روم اینوره ..خب پاشو دیگه نفس..دستمو گرفتواز رو تخت بلندم کردو
وگفتم�اگر مامانم...
َ
کامیار رو آرمین باهم گفتن :اهه
آرمین –مامانت عمرا امشب بیدار بشه انقدر خسته بود که از ساعت یازده شب
به همه اعالم خاموشی دادنگین بلند شدو تا دید دستم تو دست آرمینه و داره
منو میبره با هول پرسید:
نگین-نفس کجا میری؟
آرمین-سیزده بدر، تو بخواب زیاد بیدار بمونی بچه ات از کمبود خواب چشماش
شبیه ژاپنیا میشها
آرمین منو با خودش به همون اتاق تکی که تو راهروی دوم اتاق خوابا قرار داشت
برد و من سریع رفتم چپیدم ته تخت ،آرمین دست به کمر نگاهم کردو گفت:
-فکر کردی نگران جای خوابت بودم که گفتمبیای اینجا روی تشک آبی بخوابی
که یه وقت بد خواب نشی؟
-سرم درد میکنه
آرمین اومد رو تختو گفت:
منم با سرت کاری ندارم یاال اینور اشاره کرد به بغلش و گفتم.ارمین من.آرمین-چیزی نمیخوام بشنوم نفس گفتم:اینجا باز اشاره کرد به بغلش و دید که�آرمین من...
مردد نگاش میکنم دستشو دراز کرد منو کشید تو بغلشو گفت:
-با زبون خوش کارت راه نمیوفته نه؟من باید هر دفعه همین طوری با تو چونه
بزنم ؟شد کوفتم نکنی یه بار؟
شاکی نگام کرد و گفت:
من با کامیار چیه؟می خوای روسریتم سرت کن خیالت بابت حجابت راحت باشه�این چیه پوشیدی؟ َدم نمیای؟!!خب یه روزنه رو حداقل نمی پوشوندی االن فرق
که اسالم به خطر نمی افته
همونطور شاکی به لباسم نگاه میکردکه دستشو پس زدم بلند شدم چهار زانو
نشستم رو تخت و گفتم:
آرمین- قبل هرچیزی باید بهش بگم که اصال تو تربیت تو کوشا نبوده رسم شوهر�آرمین میخوای به مامانم چی بگی؟
داری بلد نیستی تو رو خدا لباسشو انگار آوردنش اردوگاه پسرا از ترسش چی
پوشیده اه اه اه
-میخوای بگی بابام با مادرت رابطه داشته؟
عصبانی و عاصی گفتم


َِ َهه میشه انقدر در مورد این موضوعو مسائل مربوط به این موضوعو مامانتو
نگینو کامیار حرف نزنی؟
-هیس ا ِ!همه رو بیدار کردی
با اخم نگام کردو گفت:
بذارم،زنگ بزنم داداشم از اتاق خواهرت بیاد بیرون مامانت نرسه ببینتشون،از تو�من به خاطر سرکار خانم باید هر کاری بکنم،باغو در اختیار خونواده ات
در برابراون داداش زور گوت پشتیبانی کنم که کار ازت نکشه بعد تازه منتتو هم
بکشم بلند بشی بیای تو اتاقم بعد بیای روبرو ی من با این لباس بیریختت
بشینی داداگاه راه بندازی و حرف همه ،دیده و شناخته رو بزنی وعذابو مصیبت
های منم یادم بیاری؟ من تو چی شانس داشتم از تو شانس داشته باشم
؟پاشو برو تو اتاقت الزم نکردی اینجا بمونی آینه دق من بشی، ا َِه خیر سرم
عقدت کردم که ناز کردنت کم بشه ولی اداهای تو تمومی نداره حداقل نگین
وحشیه ولی زود هم راه میاد تو رامی ولی انقدر خامی که نپذا شدی
اه مرده شور شانس منو ببرن .. خودشو ُسر داد رو تختو پشت کرد بهم خوابید
باید بگم آخیششش ولم کرد ولی نگفتم چون دلم میخواست پیشش باشم
نمیدونم چی منو پیشش نگه میداشت؟من ازش متنفر بودم مگه این
نبود؟!!!پس چرا حاال که میگه برو ،نمی رم؟ همون جا نشستم ؟دارم نگاش
میکنم ؟!!!من چرا انقدر احمقم که دلم میخواد بغلم کنه چون با وجود این که
آزارم میده آرومم میکنه چون مثل خودمه اونم قربانی بوده میدونم طعمه اشم تا
بابا رو به دام خودش بندازه ...ولی یه جاذبه ای این جا هست که منو روی اون
تخت نگه میداره دستمو به طرف شونه اش میکشونم تا به طرف خودم برش
گردونم
آرمین برگشت وجدی وبا جذب و سرد نگام کرد و گفت

چرا نمیری؟
چشمام پر از اشک شد ،تار میدیدم لبمو زیر دندون کشیدم نگاهش از چشمم با�چرا نمی ری؟
همون تن جدی بودن به لبم کشیده شد و رنگ جذبه اشو باخت و تبدیل به
توجه ی خاص شد
-میخوام که برم...رو هوا تردیدمو زد معطل نکرد که عقلم جای دلم تصمیممو
اصالح کنه...
دستمو از رو شونه اش گرفت و تو دستش نگه داشتو :
اشکم فرو ریخت�چرا نرفتی؟ من که امشب حکم آزادی دادم
انگار منتظره همین بود تا بهش ثابت بشه که من هم حالم خوب نیست ..
بلندشد و شونه هامو گرفتو به عقب هولم داد و اومد روم و موهام و از کنار
صورتم کنار زدوتپش قلبم شروع شد همینو میخواستم تا قلبم به کار بیفته
صداش تو گوشم بپیچه...بوم بوم...بوم بوم بوم...همین حرارت دستاشو که
میدونه چطوری گرماشو به جونم تزریق کنه، گفت:
-چیه جوجه عاشق ببر شده؟
اشکام از گوشه ی چشمم ُسر خورد و فروریخت نفسش به هیجان افتادو گفمی سوزه که حتی چنگال های تیزشو پنهان کرده ،که وقتی نوازشش میکنی�واسه چی گریه می کنی؟ ببر جوجه اشو نمیخوره دلش برای جوجه اش انقدر
زخمیش نکنه ،سرمو ناز کردوبه چشمای خیسم نگاه کرد سرشو به گردنم فرو
برد مثل همیشه بو میکشید و وقتی مشامشو چاق میکرد نفس گیرم کرده بود
همه کینه ام رنگ باخت...سر بلند کردو گفت:
دستمو دور گردنش پیچوندم چونه ام از بغض می لرزید همین چند ساعت قبل�اگر نری ولت نمی کنم نفس
نگینو محکوم میکردم ما چ مون شده مگه مقتول به قاتل میتونه حسی داشته
باشه ؟!!!یادمه یه جا خوندم هیچ وقت کسی رو سر زنش نکنید چون محاله که
گرفتار درد اون نشدید
سرشو از گودی گردنم بلند کردو گفت:
آروم میگیرم
باهام بازی نکن ،خودتو سرد نشون نده من اینو میخوام مثل امشب این طوری
َ نیست ،تو سر به زنگا کلیدتو میزنن ه�صد بار میگم انقدر حرف نزن 

آرمین!
سرشو بلند کردو تو چشمام با یه َمن اخم نگاه کرد و گفت:
-پام خواب رفت پاشو�چیه بپرس راحتم کن که هی دق نیام همین یکی روجواب میدما زود باش
عصبی گفت:
-سوال داری یا نق زدن؟
-بابا جای این بخیه هنوز درد میکنه نمی فهمی؟
بلند شد نشست و گفت:
ولمو کرده گیر یاداوری های تو افتادیم�چیه سوالت؟ما که توی این شانزده سال با افکارمون آرامش نداشتیم حاال فکره
بلند شدمو مالفحه رو دور شونه هام گرفتمو همون طور که پشت کرده بهم
نشسته بودو سیگار شو روشن میکرد گفتم:
می بینتشون می ره تو فکر�جریان حلقه چیه؟چرا تو کامیار اون حلقه های یه شکلو دادید؟چرا بابا وقتی میبینشون میره فگر؟آرمین سرشو به طرف شونه ی راستش متمایل کرد ولی بر نگشت نیمرخشو
میدیدم ،پک عمیقی به سیگار زدوبعد تو جاسیگاری کنار پا تختی لهش کردو از
جا بلند شد ،یه شلوار راسته ی نخی سفید پاش بود که به اون تن برنزه اش
جلوه میداد چقدر هیکلشو دوست داشتم ،فیت نس با عضالتش چه کرده بود
درست مثل یه مدل شده بود عضالت برجسته ی سرشونه ،سینه،بازو،سیکس
پک شکمش...اون شوهر منه؛ دلم فرو ریخت لعنتی تورو به بدترین شکل آزار
داده ،تمام هستو نیستتو گرفته ...دلت براش فرو میریزه این چه
حماقتیه؟!!!خاک برسرت ...نمی دونم فقط باید جای من بود تا این حالو حس
کرد راست میگه خوب تشبیهمون کرده من همون جوجه ایم که تو بغل ببرم
میدونم یه لقمه اشم میدونم ببر گوشت خواره گرسنه که بشه بهم حمله میکنه
ولی اون در حین خوی وحشی داشتن منو تو بغلش میگیره تا حمایتم کنه وقتی
نوازشم میکنه یادم میره توی این جنگل تاریک من طعمه اشم تا شکار بزرگتر ی
بکنه ...حال خودمو درک نمیکنم ازش بیزارم به خدا هرگز نمی بخشمش ولی
قلبم...قلب لعنتیم...آه بهش...آه...
آرمین- براش یه حلقه خریده بود ،یه حلقه ی تک نگین ،طال سفید،درست عین
حلقه ی تو ،حلقه ی پدرمو در آورده بود اون حلقه ی خیانتو انداخته بود چون
عشق کثیفش براش خریده بود چون قاتل بابام تو دستش کرده بود چون بابای
بی شرفت اون حلقه رو جای شرافت پدرم بهش هدیه کرده بود ...»عصبی با
نفس های بلند و نامنظم نگام کرد سرش متمایل به زیر بود و چشماش به طرف
من بلند شده بود ،سینه اش با هر نفس چقدر باال می اومدو با هر بازدم فرو
می رفت،گردنش شد رنگ خون مشتاشو کنار پاش نگه داشته بود دستش از
فشار گره ی مشتش می لرزید نفهمیدم کی بلند شدم و خودمو رسوندم بهش
صورتشو به احاطه ی دستم در آوردم و تو چشماش نگرانیمو ریختم ودیگه
هیچی مهم نبود نمی خواستم تو اون حال باشه آهسته گفتم:
نگرانیمو تو چشماش پخش کردم با انگشتام آروم صورتشو لمس کردم

آروم زیر لب گفتم باشه آروم ،آروم باش
هنوز عصبی بود ولی نگاهش تو چشمام سرگردون شد تو قرنیه ی چشمم به
راست و چپ حرکت میکرد ،نفسش آهسته از شدتش کاسته شد فک
منقبضشو از انقباض آزاد کرد ،سرشو به طرف کف دست چپم که رو گونه اش
بود متمایل کرد وکف دستمو بوسید چشماشو بسته بود ،دستاش دورم پیچید و
چشماشو باز کردو به گردنم چشم دوخت و آروم گفت:
»بی اختیار بود انگار لبمو بوسید ولی عصبی سرشو عقب کشوند ولم نکرد فقط�منو آروم نکن وقتی تو اوج خشمم،داغونم میکنی...
سرشو عقب کشوند نگاه به لبم کرد و بعد به چشمام و دوباره به لبم ، زیر لب
گفت:«
دوباره منو بیشتر به خودش نزدیک کرد و همون بوسه همون عقب نشینی�عادت به محبت ندارم ،با من این کار رو نکن
،نفساش تو سینه اش نیمه کاره باال وپایین میکردن کمی دور حصار دور کمرمو
شل کرد و نگاهشوبه دستاش دوخت وزیر لب گفت:
-نمی تونم
حصار رو بست و به تخت هدایتم کرد....
نه این قاتل آینده ام نیست ...مگه قاتال این طوری رفتار میکنن ؟ داره منو دیوونه
میکنه ،انگار با هر بوسه اش افسون میشدم من به بدبختیم توی اون حال گریه
می کردم ولی آرمین چرا چشماش خیس؟!!صبح از سر و صدا بیدار شدم ، یادم افتاد تو اتاق آرمینم ...هول شدم تا خواستم
بلند بشم،دستشو دورم پیچوند و جدی گفت:
آرایشگاه،کامیار هم اونجاست معلوم نیست بیدار شده یا نه مامانم اگر�وای آرمین مهمونا اومدن االن مامانم میاد تو اتاق نگین، تا بیدارم کنه بریم�بخواب
ببینتشون چی؟
اصال محل به حرفم نذاشت و گفتم»بذار چند دقیقه بگذره خوابش برد بلند�گفتم :»بخواب«
میشم ولی تا زمانی که مامانم صدا نزده بود »نفس« همینطور دورم می پیچید
و نمیذاشت من جنب بخورم تا هم حرف میزدم میگفت:
نمیدونستم از هولم چطوری آماده بشم و برم بیرون�سیس نمیخوام چیزی بشنوم
آرمین دست چپشو جک زده بود زیر سرشو منو نگاه میکردو گفت:
به عزا تبدیل کنم�دور وبر اون پسره نمیریا ،بعد هم برای تو بد میشه هم اون، نذار که عروسی رو
روسریمو سرم کردمو...

حلقه اتم از دستت در نمیاری فهمیدی یا نه؟
-در اتاقو آروم باز کردمو گفتم:
-یعنی کامیار...»دیدم کامیار پله ها رو سالنه سالنه اومد باال تا منو دید گفتم:«
-مامانم دیدتون؟
آرمین –اون فقط بلده بگه مامانم دیشب تا صبح خواب مامانشو دیدم�نه نه نه�کامیار عاصی شده گفت:
کامیار –من دیشب تا صبح از بس که هول مامانشو داشت که بیدار نشه بیاد تو
اتاقمون ،نخوابیدم
به کامیار و آرمین نگاه کردم و گفتم:
که هم خونید�میدونید چیه ،اگر لو هم نمیدادید که برادرید از این اخالقای گندتون معلوم میشد
رفتم به طرف اتاق نگین و دیدم نگین با سرو صورت خیس از دستشویی برسیم تهران تمومش میکنم جونم اومد باال توی این دوهفته
در اتاق باز شدو مامان منو نگاه کردو گفت:
-چرا هرچی صدات میکنم جواب نمیدی گفتم :
نگین-نه زیاد خوب نیستم�هنوز خوابی ،نگین بهتر شدی؟
مامان- این مسمومیته دیگه کجا بود گیر تو افتاد
رو کرد به منو گفت:
مامان-پس برو صبحونه اتنو بخور�نه نمی تونم�بپوش بریم خاله ات منتظره ،نگین مامان تو هم میای؟
مامان-االن ؟همه منتظرند نمیخواد دوش بگیری مگه تازه حموم نبودی؟�مامان من سریع دوش بگیرم االان میام

دیشب گرمم بود عرق کردم
مامان که رفت نگین یه پوزخند تلخ زدو گفت:
�میگه چرا انقدر حموم میری،برای اینکه جواب گناه شوهرتو از رو تنمون پاک
رفتم سریع دوش گرفتمو ...و لباس عوض پوشیدمو با مامان اینا راهی آرایشگاه
شدیم من تمام مدت زیر دست آرایشگر خواب بودم
مامان زد به دستمو با حرص گفت:
-دیشب تا صبح بچه شیر میدادی؟
با تعجب مامانو خاله هامو نگاه کردم که می خندیدو مامان باحرص گفت:
انگار�عین معتادا چرت میزنی زشته بیدار باش یه دقیقه،تو و نگین مرگ خواب دارید
موبایلم زنگ خورد ،کیفم پیش مامان بود گوشیمو برداشتو یه نگاه به صفحه لش باتعجب نکاه کردو گفت�اسم نیوفتاده!!!
بده من بنفشه س
یعنی آرمینه،مامان گفت:مگه دعوتش کردی؟
-آره دیگه ...گوشی رو گرفتمو گفتم:
-الو..
آرمین- چهار ساعته رفتی آرایشگاه؟
-خب من که تنها نیستم ،نگین خوبه؟
آرمین با غیض گفت:
-آره تو فقط بلدی حال مامانتو نگینو بپرسی؟
-وا!!!تو خوبی؟
آرمین عصبی گفت:
انقدر داد زدم صدام دو رگه شده مثال بابات میخواست دونفر رو بذاره که طرف�نه با این فامیالی وحشیتون باغ من با خاک یکسان کردن تا تونستن بچه زاییدرختا و گل ها نرن ،بابات این زنه رو دیده باز رم کرده به قوت الهی توانایی غیب
لتی مالتوم و بهش بدم
ُ
شدن آموخته و غیبش زده حاال نمیتونم پیداش کنم ا
؛حاال که دخترای فامیلتو نو دیدم به این نتیجه رسیدم که تو خونواده ی شما
شیوه ی بابات رسمه...و...
نمیدونم چرا ولی همچین که حرف دخترا رو کشید وسط اونم دخترای فامیل ما
که همه دنبال پسرایی مثل آرمین هستن انقدر حرصم گرفت که با عصبانیت
گفتم:
-خبله خب دارم میام
آرمین خونسرد گفت:کی؟
با حرص جای اینکه جواب سوالشو بدم گفتم:
گرفتن که استادی؟یکی از اون نگاهایی که به من میندازی زهره ترکم میکنی�تو آروم بشین سر جات اونا جرئت ندارن بهت نزدیک بشن ماشاءالله تو قیافه
،بهشون بنداز ،اونا غلط میکنن که بیان سمتت
آرمین- خب عزیزم من اگر یکی از اون نگاهایی که به تو میندازم به اینا بندازم که
برای تو دیگه شوهر نمی مونه صدتا هوو پیدا میکنی...
با حرص گفتم:
-گفتم دارم میام

گوشی رو قطع کردم دیدم مامانو خاله هامو و آرایشگره همینطوری شوکه منو
نگاه میکنن
مامان-بنفشه بود؟!!!
-آره
مامان-وا!!!!پس چرا اینطوری باهاش حرف زدی؟
خاله با خنده گفت:
-چون داشت حرف مفت میزد�تو که کم مونده بود از پشت تلفن اون بد بختو یه فس بزنی
مامان- چی میگفت؟کسی اذیتش کرده بود مزاحمش شده بود؟
آرایشگر-نه این که بیدار بودی تونستم کارمو انجام بدم برای همین غر میزنی�نه کرم از خود درخته ،خانم تموم نشد عروس یکی دیگه استا
آره؟
وای ،اعصابم بهم ریخته بود آرمینو میکشتم اگر طرف یکی از دخترای فامیل
میرفت،عین خوره این فکر داشت منو میخورد قیافه یکی یکی دخترا می اومد
جلوی چشمم طرف کیمیا اون بوره خوشگله ظریفه...
سوگل...سوگلوبگو انقدر غر و قمزه داره که همه ی مردا رو طرف خودش
میکشونه...وای وای وای اینا هیچی دختر عموی ملیکا نرسیده باشه شیده رو
بگو از اون هایی که مخ پسر میزنه تو هنگ میکنی تو کارش ...وای من باید برم
خونه این آرمین هم که هیچی سرش نیست نره سراغ یه دختر دیگه بعد تکلیف
من چی میشه ؟نه دین و ایمان داره نه عشقی بهم داره ...اال ن که چشمش به
از من بهترون بیفته و من ....من.... من چیکار کنم ؟...
موبایلمو در آوردمو از مامان اینا کمی فاصله گرفتمو سریع به موبایل نگین زنگ
زدم بعد چند تا بوق آزاد جای نگین کامیار جواب داد:
بله نفس؟-
- ه�تو دستشویی�کامیار ؟نگین کجاست؟
ا گوشی رو بده بهش زود باش َ
کامیار-صبر کن تا بیاد ...»مامانو خاله هام همین طوری با تعجب نگام میکردن
...نگین جواب دادو گفتم:«
-نگین ،بنفشه کجاست؟
نگین-بنفشه کیه؟دوستت؟
-بابا بنفشه ،بنفشه ی خودمون
نگین-اهان آرمینو میگی؟اینا روبروی من ایستاده میخوای گوشی رو بدم بهش ؟
-نه فقط همونطور تو اتاق نگهش دار
نگین- چرا؟!!!
مامان منو با چشمایی که ریز کرده بود تا دقیق تر و موشکافانه تر مشکوکانه�گفتم،نگهش دار تا سر و گوش بعضی ها براش نجنبه
بهم چشم بدوزه نگام میکرد

طرف کیمیا اون بوره خوشگله ظریفه...
سوگل...سوگلوبگو انقدر غر و قمزه داره که همه ی مردا رو طرف خودش
میکشونه...وای وای وای اینا هیچی دختر عموی ملیکا نرسیده باشه شیده رو
بگو از اون هایی که مخ پسر میزنه تو هنگ میکنی تو کارش ...وای من باید برم
خونه این آرمین هم که هیچی سرش نیست نره سراغ یه دختر دیگه بعد تکلیف
من چی میشه ؟نه دین و ایمان داره نه عشقی بهم داره ...اال ن که چشمش به
از من بهترون بیفته و من ....من.... من چیکار کنم ؟...
موبایلمو در آوردمو از مامان اینا کمی فاصله گرفتمو سریع به موبایل نگین زنگ
زدم بعد چند تا بوق آزاد جای نگین کامیار جواب داد:
بله نفس؟-
- ه�تو دستشویی�کامیار ؟نگین کجاست؟
ا گوشی رو بده بهش زود باش َ
کامیار-صبر کن تا بیاد ...»مامانو خاله هام همین طوری با تعجب نگام میکردن
...نگین جواب دادو گفتم:«
-نگین ،بنفشه کجاست؟
نگین-بنفشه کیه؟دوستت؟
-بابا بنفشه ،بنفشه ی خودمون
نگین-اهان آرمینو میگی؟اینا روبروی من ایستاده میخوای گوشی رو بدم بهش ؟
-نه فقط همونطور تو اتاق نگهش دار
نگین- چرا؟!!!
مامان منو با چشمایی که ریز کرده بود تا دقیق تر و موشکافانه تر مشکوکانه�گفتم،نگهش دار تا سر و گوش بعضی ها براش نجنبه
بهم چشم بدوزه نگام میکرد...

دیگه آرومو قرار نداشتم ؛آرایشگرا رو مامان اینا رو کالفه کردم بس که گفتم:
ندیدم ریختم چه شکلی شده فقط یادمه موهامو مدل جمع و باز درست کرده�بریم دیگه،تموم نشد؟بسه خانم شماها مارو با عروس اشتباه گرفتید اصال
بودن...
وای تا برسیم خونه من دلم عین سیر و سرکه میجوشید ؛به باغ که رسیدیم
اول یکی یکی دخترای تو باغو حضور غیاب کردم بعد سریع دوییدم رفتم تو اتاق
نگین داشت لباس می پوشید با تعجب به من که چه هراسان وارد اتاق شدم
نگاه کردو گفتم:
-دارم لباس عوض میکنم نگهش دارم تو اتاق؟ رفتن بیرون دیگه از ویال باغ که�مگه من نگفتم نگهش دار�با کامیار رفتن بیرون�کجاست؟
بیرون نرفته...چیکار کرده؟اصال چه اهمیتی داره نفس...
کامیار اومد تو اتاق با یه ظرف گوجه سبز و تا دیدمش گفتم:
-آرمین کو؟
کامیار-آرمین؟چی شده تو افتادی دنبال آرمین؟!
»ظرف گوجه سبزو داد به نگینو خندید و با حرص گفتم:«
کامیار- اوه اوه خیله خب بابا طبقه باال تو اتاقش�کامیار داداشت کجاست؟
سریع به طرف اتاق آرمین رفتم و در شو یکهویی باز کردم که خدای نکرده
مچشو بگیرم که دیدم رو تخت نشسته داره با لپ تاپش کار میکنه منو اول با
تعجب نگاه کردو بعد یه خنده ی شیطون رو لبش نشست و سوتی زد و گفت:
-خوشگله رو
با اخم وخشم و شاکی گفتم:
ا غیرتی! جایی نبودم که رفتم تو باغ یه دوری زدم »از رو تخت بلند ُ آرمین- ه،چه�کجا بودی؟
شد اومد جلو و با شور و هیجان نگام کردو شونه هامو در بر گرفت وگفت..

دست آرایشگره درد نکنه چی ساخته
دستشو پس زدمو عصبی گفتم:
-تو باغ دور زدی که چی؟
-من کاری نداشتم ،این دخترای فامیلتون ...
محکم زدم به شونه اشو گفتم:
-تو اگر محل نذاری غلط میکنند بیان جلو
آرمین با همون قیافه ی شیطونش نگام کردو باز دستموگرفت و گفت:
-خب عزیزم پسری مثل من کم خاطر خواه نداره
داشتم از حرص می مردم تو چشمش نگاه کردمو گفتم:
روسریمو برداشتمو پرت کردم اونور اخماش داشت کم کم می رفت تو هم ،مانتو�واقعا؟ خیله خب اینجا رو داشته باش بذار ببینیم کی خاطر خواه داره تو یا من؟
هم در آوردم و پرت کردم رو تخت، یه تاپ دکلته ی فیروزه ای تنم بود که یقه
ارتفاع پایینی داشت و خیلی تاپ بازی محسوب می شد ،تاپو که تو تنم دید با
اون شلوار جین جذبو موهای و آرایش ...به سرعت نور رنگش شد عین لبو قرمز
،نفساش نامنظم و عصبی شد با اون فک منقبض شده از میون دندونای قفل
شده اش گفت:
-نفســــــس.
-با حرص گفتم:
بازو هامو میون پنچه های قویش گرفت و با اون چشمای به خون نشسته نگام�منم همین طوری میرم ،بیا ببینیم کی طرفدار داره تو یا من؟
کردو نعره زد :
-تو غلط میکنی این طوری بری
»خوبه صدای آهنگ انقدر زیاد بود که کسی صدامونو نشنوه«
خواستم دستشو پس بزنم زورم نمی رسید جیغ زدم:
-ولم کن تو که به من پای بند نیستی چرا من باشم
 


هول داد به طرف دیوار رو چسبوندتم به دیوار رو خودشم مماس با من شد
در حالی که یه دستش محکم دور بازوم بودو اون یکی دور کمرم داد زد:
سرمو دور می بینی می پری آره ؟من برای تو چیم؟هان ؟یه عروسک که هر�جدا؟ بلند کن ببینم این روی سگی که این همه تهدیدم میکنی بهش چیه؟تا�داری روی سگمو بلند میکنیا
وقت دلت خواست باهاش بازی کنی؟
دیگه از شدت عصبانیت میلرزید تا حاال به قدر اون روز عصبی ندیده بودمش
ترسیده بودم ولی نمی خواستم کوتاه بیام برام خیلی سنگین تموم شده بود
تموم زندگی من در گروع آرمینه اجازه نمیدم دیگه حداقل تا زمانی که من
هستم کسی جامو بگیره این خوی یه زنه
مانتومو از رو تخت برداشت بدون این که رهام کنه و مانتو رو میخواست بازور تنم
کنه ،با حرص ازش گرفتمو پرت کردم یه طرف دیگه و جیغ زدم:
-نمی پوشم
اونم دادزد :
یادت بره فکر کردی من بابای بی غیرتتم بذارم این طوری بری با این لباس تنگ�تو بیجا میکنی که اینطوری بری میزنمت نفس...به خدا میزنمت تا سلیطه بازی
؟با این تن سفید؟ که اون پسره ی عوضی رو بکشونی سمت خودت مادر
کسی رو که به تو نظری بندازه رو به عذاش می شونم
» مانتومو از رو زمین برداشت و چسبوند به قفسه ی سینه ام و گفت« :
مانتومو گرفتمو پرت کردم تو صورتش با حرص پرت کرد تو صورت خودم و دوباره�بپوش
که گرفتمو پرت کردم به طرف صورتش یه جوری نعره زد»نفس«که گفتم:
»مهمونا که سهله کل محل صداشو شنیدن «
اومد جلو گرفتتم پرتم کرد رو تخت کمرم درد گرفت ..خیمه زد روم از عصبانیت و
اون نفس های بلند وخشم آلودش سینه اش داشت از جا در میومد از ترس تنم
یخ کرده بود جفت دستامو کنار گوشم تو دستاش گرفته بود با صدای دو رگه
گفت:
-داری تو قلمروی من هرز می پری؟»با حرص گفتم...

داد زد :من که خبر مرگم از وقتی رفتی، پامو از ویال بیرون نذاشتم از این اتاق یه�اون که می پره تویی
بار بیرون رفتم تو اتاق نگین چون با کامیار کار داشتم کسی رنگو ریش منو ندیده
نفسم باال اومد تازه درد مچمو احساس کردم صورتم از درد جمع شدو گفتم:
-آی...دستموول کن ...آرمین...دستم...
هنوز عصبی نگام میکرد تغییری نکرده بود دستمو ول نکرد گفتم:
-تو وادارم میکنی به..
دادزد:
دیوونه ام میدونی که بابات چه به روز روان من آورده؛ میدونی که اگر خالف�تو غلط میکنی که واسه من سلیطه بازی در میاری پوستتو میکنم نفس، من
جهت من حرکت کنی اون که آسیب می بینه تویی نه من
به تنم چشم دوخت نفسای بلند و عصبیش کوتاه تر شد و آرومتر با صدای آروم�دستم آی آرمین
ولی همچنان دورگه گفت:
بلند شد ولی تا خواستم خودم بلند شم ،دستشو رو قفسه ی سینه ام�آرمین پاشو وای دستمو شکوندی، پات رو زخم بخیه امه�مگه نگفتم:این رنگو نپوش چرا منو عذاب میدی؟
گذاشتو هولم دادو تهدیدی گفت:
نمی خوری نفس،وگرنه رویی از من بلند میشه که به اصطالح بچه ها بهش�کسی دور برت بگرده این عروسی برای اونو تو میشه عذا ،از کنار من جنب
میگن لولو
-من که نمیتونم پسرای مردمو بپام که طرفم ...
با همون حال گفت:
بلند شد ،وای قفسه سینه ام درد گرفته بود رو تموم تنم جای دستاش بود بلند�صداتو نشنوم ...صدات نیاد...
شدم پشت کرده بهم رو تخت نشسته بود با بغض گفتم:
-ببین تنمو چیکار کردی...

نگام کرد خشم جاشو به غم تو نگاهش داد و آروم گفت:
-تو آزارم میدی�وقتی دست میذاری رو نقطه ضعف من چه انتظاری داری؟
شاکی گفت:
-تو چی؟نگاه چه به روزم آوردی ؟
نگاهش باز به تن قرمز شدم افتاد اومد بیاد طرفم با بغض گفتم:
-نیا جلو
از رو تخت بلند شدم همینطوری نگام میکرد و مانتومو پوشیدمو گفت:
-میاری اینجا ،من ببینم چی می پوشی�لباسم پایین�االن چی می پوشی؟
با چونه لرزون نگاش کردمو عصبی گفت:
-تو فقط بلدی دادبزنی ،تهدیدم کنی با جکوب بهتر از من رفتار میکنی من همه�گریه نمی کنیا اعصاب ندارم
چیزو باید تحمل کنم این اخالق سگ تو هم باید تحمل کنم ؟
رومو برگردوندم که برم بلند شد از پشت منو تو بغلش گرفت و گفت:
سرمو کمی متمایل بهش کردم اولین اشکم که فرو ریخت با بوسه اش جلوی�تو هم عذابم میدی ببین چطوری زخمامو به التهاب میندازی
ریزش اشکمو گرفت و گفت:
-من نمیدونستم تو انقدر روم حساسی که نگینو پاسبونم میکنی
پوزخند تلخی زدمو سرشو به گردنم فرو برد و زیر الله ی گوشمو بوسید و گفت:
-عذابم نده نفس حالمو درک کن غیرت منو تحریک نکن ...
پشت گردنمو بوسید و آروم تو گوشم گفت:
-عاشقم شدی که با یه حرف انقدرزیررو شدی؟؟-مگه آدم عاشق قاتل جونش میشه؟پس حتما تو هم عاشقم شدی که
اینطوری میکنی میزنی ،می بوسی،داد میزنی ،تهدید میکنی...
آرمین رهام کردو در حالی که پوزخند میزد، پوزخندی که حس کردم به من
نمیزنه انگار بیشتر به خودش بود وبعد نگاهشو به طرفم بلند کرد و گوشه ی
لبشو جویید و گفت:
ن -بدو برو،جلوی مانتوتم ببند یقه ات خیلی
پایی
.…
کنار نگین نشسته بودم هر دو کسل و بی حال بودیم انگار نه انگار که این
عروسیه دادشمونه ،مثل دوتا مهمون غریبه که به اجبار اوردنشون روی صندلی
نشسته بودیمو مهمونا رو نگاه میکردیم که چه هیاهویی میکنن و چقدر
خوشحالند ولی چرا خنده نه به لب من می اومد نه به لب نگین؟...
-نگین من خیلی بدبختم ،من هرگز این روزو نمی بینم
نگین با ترحم نگاهم کردو دستمو گرفت و بهش نگاه کردمو گفتم:
احمقم اون کاری نیست ،بالیی نیست که سرم نیاورده باشه و من دلم فرو�وبدبخت ترم چون امروز فهمیدم که رو آرمین چقدر حساسم!!!نگین من یه
میریزه وقتی سر به سرم میذاره و میگه» دخترای فامیلتون دور و برم میپلکن و
آمار میدن« نمی دونی چطوری بهم ریختم ،نمیدونی چه دعوایی راه انداختم که
چرا رفتی تو باغ که دختری دور از چششم من بیاد سراغت ،نگین از این دل
میترسم ،دیشب جر وبحثمون شدو بهم گفت:
-»اصال نمیخوام پیشم باشی برو تو اتاق خودت «
نگین منو رها کرد میتونستم برگردم راحت بخوابم میتونستم یه شب بگم آخیش

امشب خودش ولم کرده با آسودگی کپه مرگمو بذارم ولی من همون جا رو تخت
نشستم چون دلم آرمینو میخواست!!!!باورت میشه من خودم اونو به طرفم
کشوندم دیشب تا کی مغزم تو هنگ بود که آخه المصب چه مرگته؟ اون که
قاتلته بدترین ها رو سرت آورد دیگه چی میخوای؟
نگین بزن تو سرم داد بکشه فحشم بده شاید یه تکونی بخورم شایدیادم بیفته
من یه انسانم نه یه اسکل که تا این حد احمق هست...از خودم حساب نمی
برم کافیه که منو با اون شگردش به بَزم معاشقه اش بکشونه همه چیز از سرم
می افته آرمین آرمین،آرمین،میشه تموم چیزی که تو سرمه.
نگین با همون ترحم هنوز نگام میکرد آروم گفت بگم بهت وقتی خودم بدتر از تو أم؟
سری تکون دادم و گفتم:
تموم هم نسالش هم خوناش تاثیر میذاره مثل مال حروم خوردن تا زمانی که�یادمه یه معلم داشتم که میگفت گناه های کبیره فقط روی فاعل تاثیر نداره رو
اون مال حرومه و خونواده ازش میخوره تقاص از همه گرفته می شه
نگین بابا گناه کبیره کرده و ما هم پا گیرشیم این حال و هوامون هم قسمتی از
همون تقاص
نگین سرمو نوازشی کردو ...
-نفس
ن گفت:
سر بلند کردم دیدم شروی
-نه حوصله ندارم�بیا برقصیم
دستمو گرفت و کشید تا از جا بلندم کنه وگفت:
-ا !!عروسیه داداشتا میخوای نرقصی که ملیکا پس فردا فیلموکه دید موهاتو بکنه
بگه»تو فیلمم نبودی،تو عروسیم نرقصیدی«
به اطراف نگاه کردم آرمین نبود اگر ببینه شروین ازم میخواد که با هم برقصیم
دیوونه میشه ...
خانم شمس- ن َف َِ َِ َِ َِس!!!!چرا نشستیــــــــــی؟واااااا!! !!بلند شو تو باید
جای نگین هم برقصیـــــــــی، زودباش شروین ببرش باید مجلسو گرم کنید
به زور رفتیم وسط دل و دماغ رقص نداشتم ولی مجبوری باید می رقصیدم
شروین گفت:
-چه باغ خوشگلیه اون باغ تهیه چیه که نگهبان باغ اون جا نشسته کشیک می
کشه؟
برادرشم حق نداره بره�برای مهندس اون باغ مثل یه معبد مقدسه فقط خودش میره اونجا حتی
شروین-برادر؟!!!!من شنیده بودم...

جدان همه تازه فهمیدن�آره کامیار برادر ناتنیشه یعنی ناتنیی اونطوری هم نه ولی از مادر یکی از پدر
شروین-چه جالب چرا رو نکرده بود؟کامیار همون دکتره نه؟
– -آره نمیدونم میدونی که خیلی مرموزه
شروین- شنیدم این جا یه باغی که بهش ارث رسیده خوش به حالش ما چرا
کسی رو نداریم بمیره ازین چیزا بهمون به ارث برسه»خندیدو اخم کردمو گفتم:«
-این چه حرفیه؟شما که خودتون کم از این مهندسه ندارید
شروین-شوخی میکنی؟پسره یه پا امپراطوره واسه خودش ...
-هر چی نگاه کن این همه مال ومنال ولی تنهاست چه فایده؟
شروین خندیدوبهم چشم دوختو گفت:
آره ...نفس میخواستم یه چیزی بگم..
افتاد که نشد بیام جلو ،حتی قبل از این که اون روز بریم دنبال ملیکاو اون جریان�راستش باید همون پارسال بهت میگفتم ولی همیشه تا اومدم بگم یه اتفاقی�چی؟!!!
تصادفو دعوای نعیم با منو دیدن ملیکا و بعد هم خواستگاری و عروسی پیش
بیاد میخواستم اینو بهت بگم ...ولی گفتم بذار نعیم با ملیکا ازدواج کنه بعد
...انقدر گفتم بعد که دیگه امروز کالفه شدم باید همین امروز بگم بهت همین
االن که کسی حواسش نیست مزاحمی دورت نیست ...
ای که تو کالس ردیف دخترا جا نبودو مجبور شدی بیای تو ردیف پسرا کنار من�نفس من ازت خیلی خوشم میاد از اول هم خوشم میومد همون اولین جلسه�چی شده؟!!!
بشینی از همون روزم این حسو داشتم...
یهو آهنگ عوض شدو تند شدو یه همهمه ای برپا شد ودورمون شلوغ و پر از
دختر پسرا شد که اومدن تو پیست تا برقصند که یه دستی دورم پیچید اول فکر
کردم شروینه نگاش کردم دیدم سرش به طرف یکی از پسرای فامیلشونه داره
حرف میزنه پس کیه؟!!!
-من میکشمت نفس...
یییه وا...ای حتما شنید که شروین چی گفته

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : tabedaghegonah
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 5.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 5.0   از  5 (0 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

آخرین حرف کلمه dsezg چیست?