رمان تب داغ گناه 13 - اینفو
طالع بینی

رمان تب داغ گناه 13

چقد ی ساعت قبل بد بود حاضر نیستم هیچ وقت منو نفس پناهی ببینه حداقل به قول
ِآرمینم باهام مسالمت آمیز رفتار میکنه
خوش وقتی نفس
نفهمیدم چطوری خوابم برد ...نفسای گرمش پشت گردنم میخورد نور آفتاب تو
ر قیافه اش ،کاش
چشمم میخورد برگشتم نگاهش کردم وقتی خوابه چه بی آزا
خودشم بی آزار بود دستمو رو گونه اش گذاشتم ،توبغلش بودم باید داغونم کنه
این آغوش پر از کینه پس چرا آرومم؟چرا از این که دیشب بیدارم نکرده ته دلم
ازش ممنونم که تهدیداشو عملی نکرده ،با تموم زخمایی که بهم زده ولی چرا
از این که مامانمو پناه داده و داره ازش حمایت میکنه انقدر ازش راضیم؟ دارم از
این تضاد احساس دق میکنم ،از اینکه خونواده ام از هم پاشیده غصه دارم ولی
...ته دلم سنگین نیست!!!از این که مادرم دیگه فریب نمیخوره خوشحالم ...حال
منو کسی درک نمیکنه حتی خودم
؟«میخوای حرف تو باشه ؟اگر صدای هق هقت تو گوشم نبود نمیگذشتم ،پس�بهت میگم »قراره چند روز نبینمت ،میای باال میگیری میخوابی که بیدارت نکنم
خیال نکن که حرف تو شده و از حرف خودم برگشتم
نگاش کردم ،مغرور ورئوف؟چطور ممکنه
چشماشو باز کرد و نگام کردو بدون اینکه چشم ازم برداره کف دستم که رو گونه�با این حوله تو تختم خوابیدی که عذابم بدی؟
اش بودو بوسیدوبا لحن دلخور و خشکی گفت:
-ازت دلگیرم�من همه رو عذاب میدم تو منو ؟»با بغض گفتم:«
سرشو آورد جلو و لبمو بوسیدو گفت:«
-بغض نکن می ری رو اعصابم�من آروم بودم تو عصبیم کردی...»یه کم نگام کرد بغضمو که دید گفت:«
»منو تو بغلش بیشتر کشیدو پشتمو نوازشی کردو گفتم:«
-منو میبری خونه ی بابام؟
اره
شرکت نمیری؟
-بعد از ظهر که رسوندمت میرم

فردا حوالی ساعت پنج شش غروب بود که آرمین منو رسوند به خونه امون اول
فکر میکردم خونه امون کسی نیست ولی با کمال تعجب دیدم بابا تو خونه است
تا منو دید با یه حال عصبی و داغون گفت:
-معلوم کجایید؟!!مادرتو خواهرت کجان؟!!!میدونید توی این دو شب به من چی
گذشت؟»یه ورقه دستش بود اونو مقابل من گرفتو گفت:«
-این چرندیات چیه مادرت نوشته؟جنی شده ؟
سر به زیر انداختمو آروم سالمی کردم و در رو بستمو بابا گفت:
اتفاقی افتاده که این نامه رو نوشته وبعد هم اسباب و ثاثیه اشو جمع کرده�نفس یه حرفی بزن این ادا بازیا چیه؟مامانت لباساشم برده،مگه چی شده؟چه
رفته؟مگه دختر چهارده ساله است که بهش بر خورده و گذاشته رفته؟اصال کجا
رفته که فامیل هم ازش خبر ندارند؟ ، ببینم شما هم پیش اون بودید یا شما هم
خبر ندارید؟نگین کو؟»با سکوت بابا رو نگاه میکردم سرمو به زیر انداختم، باید
راستشو بگم؟بابا عصبانی گفت:«
دیووونه می شم�نفس حرف بزن چرا سرتو انداختی پایین هیچی نمیگی من دارم از نگرانی
بابا برگه رو به من نشون دادو گفت:
-این چیه ؟این یعنی چی؟
سر بلند کردمو بهش نگاه کردمو گفتم:
-یعنی مامان ترکت کرده
بابا با حرص گفت:
-خیلی بی جا کرده مگه بچه است که قهر کرده اصال سر چه به تیریش قبای
خانم بر خورده و با اجازه ی کی گذاشته رفته؟
به قیافه ی عصبی بابا نگاه کردم یعنی مامانم هم براش مهم بود یا از سر حرص
اینا رو می گی؟
بابا- حتما دلیلش دیوونگیشه�مامانم که بی دلیل این کار رو نکرده
از کوره در رفتم دیگه کنترلی رو خودم نداشتم بابا یه ذره هم خودشو نمی باخت
،تا چه حد میخواد خودشو بی گناه جلوه بده؟از این مظلوم نماییش حالم بدشد

از این که خودشو به کوچه ی علی چپ زده بود که یعنی من بی خبرم یعنی یه
اپسیلوم هم شک نداره که نکنه دستش رو شده باشه؟نه معلومه که نداره
بیست وچند سال دستش رو نشد پس میگه از این به بعد هم رو نمی شه ...با
حرص و بغض وکینه با صدایی که کم و کم با می رفت و تنی که عین کوره ی
آتیش بود گفتم:«
کنی ما چندوقت دیگه باید سکوت کنیم تا تو از خیانت به زنو بچه ات خسته�بابا بسه،چقدر دیگه می خوای ما رو گول بزنی؟چقدر دیگه می خوای خیانت
بشی و به ما اهمیت بدی به شخصیتی که هر روز با خیانتت اونو به آتیش می
کشی چقدر تو تب خیانت تو ما بسوزیم...
***
بابا داد زد:
رو بکنی تو همیشه یه جوری با ما رفتار کردی که من میگفتم »تو زندگیت�خل شدیم آره از کارای شما خل شدیم تو یه پدری چطور تونستی با ما این کار�چی میگی تو؟صداتو بیار پایین،شما دخترا ومادرتون خل شدید؟
عشقی باال تر از من،باال تر از خواهر و برادر و مادرم نداری«چطور میتونستی
گولمون بزنی؟
بابا با یکه خوردگی و خشم گفت:
-نفس تو چی میگی معلومه که تو هنوزم نور چشمیه منی معلومه که تموم
زندگی من خالصه میشه در خونواده ام و عشقی که بهشون...
جیغ زدم :
بابا یه لحظه رنگش شد عین گچ دیوار ولی خیلی سریع خودشو جمع و جور�بابا دروغ نگو من تو رو با شهال دیدم
کردو با اخم گفت:
-این دیگه کیه ؟شهال کیه؟این حرفا چیه؟این وصله ها رو به من نچسبون کی
شما ها رو پر کرده؟
با عصبانیتو گریه گفتم:
فروختی؟تو فقط به مامان خیانت نکردی به من و نگین به آینده امو به آرزو�انکار نکن بابا،به خاطر چی؟به خاطر کی ؟شریک چند ساله اتو مادر بچه هاتو
هامونم خیانت کردی چرا بابا جونم تو همیشه قهرمان زندگی من نگین بودی

ولی حاال شدی کابوسمون ،چرا با تموم پشت و پناهمون این کار رو کردی مگه
یه دختر جز اینکه باباش پشتش باشه کی رو داره ،تو تموم قدرت من تو زندگی
بودی هر وقت یه جا خوردم زمین گفتم :نفس نباز بابا هست االن از رو زمین
بلندت میکنه،ولی این بار خود بابام بود که منو هول داد تا بخورم رو زمین...من از
همه چیز خبر دارم ،تو رو با شهال دیدم ،زمستون که رفتید ویالی مهندس ،دیدم
که با یه زن غریبه یه هفته به اسم سفر کاری رفتی سفر تفریحی ،اونو تو بغلت
دیدم میدونی به من چی گذشت؟میدونی به مامانم چی گذشت وقتی فهمید
تو خیانت می کنی ؟مادرمو فرستادی بیمارستان چطوری میتونستی به
چشمای ما نگاه کنی و این همه دروغ بگی مگه بابا تو سینه ات دل نداری
چطوری دلت میومد که ما رو گول بزنی دلت نمی سوخت که وقتی می رفتی
سفر مامان چقدر نگرانت بود من چقدر گریه میکردم که قرار بابامو یه هفته نبینم
ده روز نبینم بعد تو با زنای دیگه می رفتی صفا؟تمام آرزو های منو نگینو با این
آتیش هوست سوزوندی...
بابا دادزد:
پوزخند زدم»خطا؟بابام داره چی میگه رابطه با یه زن شوهر دار با دوتا بچه ی�بسه نفس انقدر آهو ناله نکن؛منم انسانم من هم خطا می کنم ...
بزرگ میشه خطا؟«
بابا با غم گفت:
جیغ زدم:این داستا های قدیمی رو تحویل من نده�باباجون ،شهال یه زن بیوه ی بی سر پناه...
بابا رو مبل نشستو اندوهگین من نگاه کردو گفت:
فرصت جبران به من میداد ،نه این که بی خبر بذاره بره اونم شب عروسیه�آره بهونه میارم تا خطا مو توجیه کنم ولی مادرت باید به حرمت زندگیمون یه
پسرش که با آبرومون بازی بشه»آبرو؟بابا داره دم از آبرو میزنه کسی که بانی
آبرو ریزی منو نگین شده...«
بابا-نگین کجاست پیش مادرت؟
-نگین بیمارستا ن
بابا با هول و وال از جا بلند شد رنگش پرید و گفت:
-بیمارستان؟چرا؟چی شده؟چیکار کرده

به بابا با بغض نگاه کردم و بابا اومد جلو شونه هامو تو دستاش گرفت و گفت :
-مرخص شد�نفس جان ،گریه نکن بابائی ،بگو کدوم بیمارستا ن
-نگین،پیش مامان نیست�خیله خب آدرس خونه ی مادرتو بده برم ببینم بچه ام چش شده؟
بابا با تعجب و یکه خوردگی گفت:
-خونه ی شوهرش�نیست؟!!!!!پس کجاست؟
بابا یه لحظه هنگ کرده نگام کردو بعد گفت:
-شوهرش؟ برگشته خونه ی اون مرتیکه ی عوضی به اجازه ی کی؟....
-نه ،خونه ی ...شوهر خودش...
بابا انگار خون به مغزش نمی رسید پلکی زدو گفت:
بگم...«منظورم شوهر فعلیشه....نگین با کامیار، برادر مهندس شوکت صیغه�من...منظورم»لبمو با زبونم تر کردم همیشه جاهای مشکل قضیه رو من باید�منظورت کیه؟
شده
بابا یهو چنان سرخ شد که قلبم هری ریخت تو صورتم دادزد:
این اجازه رو داده ،گه خورده که رفته صیغه شده،معلومه چیکار میکنید ؟کی�شوهر کرده؟غلط کرده به اجازه ی کی؟کی گفته میتونه شوهر کنه؟کی بهش
گفته میتونه این طوری ازدواج کنه ؟ مگه بی کس و کاره که میره صیغه ی اینو
اون میشه ؟بی آبرو بی همه چیز،...توی این دو روز چه بالیی سر زندگی من
آوردید؟مادرتو رفته ،خواهرت صیغه ی اون پسره ی بی همه چیز شده...
با گریه وضجه گفتم:
-شما چه کار کردید با زندگی ما؟ما که داشتیم زندگیمونو میکردیم همه اش
تقصیر تو ا بابا...
بابا داد زد

برای نگینم کامال شرعیه�گند کاری خواهرتو پشت کار من غایم نکن کار من یه عمل کامال شرعی بوده
بابا با خشم گفت:
اون سرش نا پیدا حاال دیگه کارش به جایی رسیده که میره واسه خودش صیغه�من یه نگینی بسازم ،من می کشمش شوهر کرده هان؟شوهری براش بسازم
ی یکی میشه؟دیگه بیوه شده هر غلطی دلش بخواد میکنه ،مگه دختره تو
خیابونه که هر کی سر راهش میاد می ره زنش میشه اون از شوهر اولش اینم
از این ...من آدمش میکنم ،کپونش میزنم آدرس خونه ی داداشش مهندس
کجاست؟
-من بلد نیستم
بابا اومد و برای اولین بار دست بلند کردو با اون چشمای خشم آلودش گفت:
-زنگ بزن از مهندس بگیر�نفس میزنم، آدرس خونه ی اون مرتیکه رو بده
بابا با تموم قواش داد زد:
بابا شونه هامو گرفتو تکونم دادو گفت:اگر نگی نفس به خدا میزنمت تا ازت�من بلد نیستم�نفس ،آدرسشو بده
آدرسو بگیرم ،نفس آدرس..
-طبقه پایین ساختمون مهندس
-بابا ولم کردو سویچشو برداشتو گفت:
-هیچ کی فقط من�طوله سگ بی آبرو ،شوهر میکنه ، صیغه می شه پدر سگ ،کی خبر داره؟
بابا انگشت اشاره اشو باال به طرفم گرفتو گفت:
خواهر بی آبروت که آبروی منو ببرید ؟اول بذار تکلیف این نمک نشناسو روشن کنم بعد میام تکلیف تو رو هم روشن میکنم ،پدر تو رو هم در میارم


بابا با عصبانیت از در خونه زد بیرون سریع شماره ی کامیار رو گرفتم ولی
گوشیش در دسترس نبود ،زنگ زدم به گوشیه آرمین دست منشیش بود
گفت»تو جلسه است«شماره ی خونه ی کامیار رو گرفتم ولی هنوز خونه
نرسیده بودن که تلفنو بردارند پیغام گذاشتم که» بابا داره میاد ،نمیخواستم بگم
،ببخشید، نگین در رو باز نکن بابا خیلی عصبانیه بذارید آرمین بیاد حرف بزنه
کامیار، تو با بابام رو برو نشو.....«
ساعت میگذشت هر پنج دقیقه به موبایل آرمینو کامیار و خونه ی کامیار زنگ
میزدم ولی دیگه هیچ کدوم جواب نمیدادن موبایل آرمین هم از تماس سومم
دیگه خاموش بود...دلم شده بود دریای پر تالطم ،از استرس حال تهوع داشتم
حتی دوبار هم حالم بهم خود داشتم از اون همه نگرانی دیوونه میشدم یعنی
بابا با نگین چیکار کرده ،ای کاش کتک می خوردم ولی نمی گفتم،از دهنم پرید
نباید میگفتم تقصیر من تقصیر من...خدا منو نبخشه اگر بالیی سر خواهرم بیاد
چی؟...باالخره ساعت نه تلفن به صدا در اومد با استرس و دستای لرزون تلفنو
برداشتم:
-نفس�الو؟
-وای آرمین ...آرمین کجایی من مردم ،مگه منشیت نگفت که...
-من کالنتریم...»بند دلم پاره شد،با لکنت و دل واپسی گفتم:«
برداشته ،کامیار بیرون بوده اومده بابات اونم هول داده سرش خورده به سنگ�بابات رفته خونه ی کامیار نگینو زده بچه اش سقط شده ،دنده ی نگین هم مو�کالنتری چرا؟
اپن شکسته بابات االن باز داشته
-بیمارستان بستریند�ییه خدا منو بکشه آرمین ،نگین چطوره؟کامیار خوبه؟
زدم زیر گریه وگفتم:
رفته باشه؟خوبه خودش اهل همه جور گناه هست،غیر شرع غیر عرف�بابات زنجیر پاره کرده کی بچه اشو این طوری میزنه؟هر چقدر هم خالف جهت�آرمین تقصیر منه بابا با زور ازم ادرس خونه ی کامیار رو گرفت ...
غیراخالقی؛ حاال رفته واسه ی من غیرت بازی در آورده ،نفس من پدر باباتو در..میارم

میارم راه افتاده رفته ی خونه ی مردم زنشو زده ،بچه اشو کشته ...آخ که من یه
پناهیی بسازم اون سرش نا پیدا ..
-بمون خودم میام دنبالت�کدوم بیمارستانن؟
با بی قراری گفتم:
آرمین-ماشین فرستادم دنبال مادرت بردتش بیمارستان مامانت اونجاست ،تو�دلم داره میاد تو دهنم می خوام برم بیمارستان ،نگرانم
بمون تا من بیام
-وکیل دارم ماهی خداتومن حقوق میدمم واسه چی؟راست راست راه بره یا�االن صیغه نامه ندارید که، چطوری ثابت کنید محرم بودن؟
وردلم بشینه؟
-االن بابام چطوره
آرمین یه دونه از اون نعره خوشگالش زد که من اینور خط سکته کردم:
-با من در مورد اون بابای وحشیت حرف نزن
گوشی رو قطع کرد ،وای دل شوره ام دو برابر شد االن نگین تو چه وضعیتیه؟
کامیار هم که سرش شکسته بابا چیکار کرده الهی بمیرم برای نگین تازه از
بیمارستان اومد دوباره با تن زخمی افتاد رو تخت بیمارستان،مامانم هم تلفنشو
جواب نمیداد که حد اقل حال نگینو از اون بپرسم ...تا آرمین بیاد من ده بار حالم
بهم خورد استرس رو معده ام بد جور تاثیر گذاشته بود ...
ساعت دوازده و نیم بود که اومد دنبالم تا در رو باز کردم و دید دارم گریه میکنم
عصبانی که بود عصبانی تر شدو گفت:
خودت بدم�گریه نکنیا ،گریه نکن که به اندازه ی کافی بهونه دارم که کار دست خودمو
با گریه گفتم:
نمیده�منو ببر بیمارستانم،مردم از استرس مامانم هم بدتر از شماها گوشیشو جواب
با همون حال عصبانی گفت

 

ببرمت بیمارستان؟اونم دوازده ونیم شب بگم کی ِمریضه ؟بچه اشی ؟آوردم
شیرش بده ببرمش بی تابی ِمادرشو میکرد؟
کنه بده به تو ؟مامانت به ائازه ی کافی داره با گریه هاش فضا رو معنوی میکنه�ادرسو بدم بری اونجا چیکار کنی ؟تو گریه کنی بدی به مامانت، مامانت گریه�بهت گفتم آدرسو بده خودم برم
جرئت نداشتم از بابام بپرسم نگران بابام هم بودم االن تو باز داشتگاهه یعنی
حالو روزش چطوریه؟....
به آرمین نگاه کردم پشت رول نشسته بود،همیشه وقتی عصبانی میشد چند
دقیقه بعد آرامششو به دست میاورد ولی االن هر چی میگذره عصبی تر میشه
ولی آرومتر نمیشه رگ کنار شقیقه هاش متورم شده بود،دست چپش که روی
فرمون بودو انقدر محکم گرفته بود که استخون باالی انگشتاش میخواستن
پوست روی استخون ِخودشونو بدرند ،دست دیگه اش روی رون پاش بود
دستمو رو دستش گذاشتم و با همون صدای نگران که کمی میلرزید گفتم:
آتیش از چشماش می ریخت «نگاهشو به بزرگراه دوخت ولی انگشتامو میون�آرمین!»نگام کرد پر از خشم بود ؛پر از غم سنگینی که دل من هزار تیکه میکرد
انگشتاش گرفت ؛انگار به حمایتم نیاز داشت آروم گفتم:
دلم براش می سوخت ،نمی خواستم توی این حال باشه حالو روزش درون منو�آروم باش
کنفیک میکرد، وقتی میدیدم که به خاطر بابای من انقدر بهم ریخته حاضر بودم ُن
به هر قیمتی آرومش کنم
آرمین عصبی ولی با صدای آروم گفت:
-میخواد تنها کسی رو هم که دارم ازم بگیره ؛چرا بابات کمر به کشتن خونواده
ی من داره نفس؟
یاد شب مهمونی افتادم که میگفت:
»تعلق خاطری به کامیار نداره ولی حاال به وضوح میشه اون محبت برادرانه ای
که به کامیار داره رو حس کرد«
آرمین-حتی به نوه اشم رحم نکرد ،حتی به دخترش ،این غیرته؟»دادزد«که نگینو
بزنه چون خونه ی شوهرش بوده

پس کار تو چی بود؟وقتی با یه زن شوهر دار بودی نگین خونه ی شوهر خودش
بوده نه شوهر یکی دیگه...
یه جوری از خشم میلرزید و غمش بر خشمش تسلط پیدا میکرد که دلم براش
آب میشد دستشو که قفل کرده بودتو دستم و بوسیدم نگام کرد موج غم هاشو
به چشمم دوخت و سری تکون دادو گفت:
نفس دلم میخواست می زدمش یه بار به خاطر تموم زخمایی که بهم این همه
سال زده حداقل یه مشت حواله اش میکردم
دلم میخواست داد بزنم »تو غلط میکنی که بابای منو بزنی« ولی بابام کاری
کرده بود که من الل بشم و سرمو به زیر بندازمو حرفای آرمینو در موردش تحمل
کنم
حتی جرئت نداشتم که بگم»بسه انقدر این موضوعو کش نده «چون حق داشت
که بخواد انقد بد گویی کنه ؛بابا تموم پ ُِالی پشت سرشوبا گناه کبیره اش
خراب کرده بود نفرتم از اعمالی که تو زندگیمون انجام داده بود جلوی تعلق و
محبتمو گرفته بود
ولی با تموم اینا هنوز دوسش داشتم ،هنوز دلواپسش بودم ،بابام تا حاال زندان
نبود االن بین چند تا متهمه ...
رسیدیم به خونه ی آرمین ،با همون کت و شلوارسرمه ای خیلی تیره اش که
جذبو فیت تنش بود با اون پیرهن سرمه ای جذب که سینه ی ستبرش داشت
لباسو از هم میدرید ، روی مبل نشسته بود و لیوان ،لیوان از بطری ویسکی
برای خودش میریختو می خورد
اومدم کنارش نشستم اصال متوجه ی حضورم نشد از بس که تو فکر بود
،دستمو رو زانوش گذاشتم نگاهم کردو گفتم:
،خونریزی معده میکنی�مگه معده ات خالی نیست ؟ویسکی مشروب قوییه االن معده درد میگیری�اعصاب من که آروم می شه�با خوردن اینا دردی درمون نمیشه آرمین
لیوانو ازش گرفتم و گفتم:
-بذار برم برات یه چیزی بیارم اول بخوری
آرمین دستمو گرفتو نذاشت بلند بشم تو چشمام خیره نگاه کردو گفت..

 

-چرا نگران منی؟بابات زندگی منو به آتیش می کشونه و دخترش نگران جون
منه؟
با بغض با سر انگشتام موهای کنار شقیقه اشو نوازشی دادمو گفتم:
بگم از کار بابام پیشت خجالت می کشم�من ازت معذرت میخوام ،بلد نیستم چیزی بگم تا تو رو آروم کنم فقط می تونم
آرمین کف دستمو که کنار صورتش بود و بوسید و با همون لحن عصبی ولی آروم
گفت:
محبت نکن�به من محبت نکن به من کسی محبت نکرده من دیوونه می شم،بهم انقدر
دلم انقدر براش سوخت که تو آغوشم کشیدمش و انگار منتظر همین لحظه بود
تا غماشو سبک کنه باورم نمی شد که آرمین این طوری بتونه آزادانه گریه کنه
دور از شخصیتی که ازش می شناختم بود ولی مهم این بود که منو انقدر محرم
خودش دیده بو که تو آغوش من گریه میکرد ،آغوشی برای تخلیه گریه و غم
شانزده ساله اش فشار عصبیش انقدر زیاد بود که از سر، تموم گالیه هاشو از
بابام گرفت واینبار با لحن گالیه آلود ازش حرف میزد ...انقدر گفتو گفت تا سبک
شد ...رفتم براش یه چیزی درست کردم و خورد وباالخره آروم گرفتو خوابید...
صبح با صدای خود آرمین بیدار شدم
پناهی...فعال تا زمانی که خودم زنگ بزنم ....تا اطالع ثانویه هیچ کدوم نمیاییم�الو مشرقی....تموم جلسات امروزو کنسل کن...نه ...امروز نه من میام نه
ولی مشرقی گوشتو باز کن نیومد ِمن یا پناهی به معنی این نیست که من
شرکتو زیر نظر ندارم تو هر روز نتایجو بهم ایمیل میکنی کوچکترین ایراد تو کار رو
از چشم تو می بینم ....مراقب اوضاع باش ...خداحافظ...
دوباره شماره گرفتو همین حرفا رو به یه نفر دیگه گفت به نظرم شرکت نعیم اینا
بود...بعد هم تلفن بیسیمو پرت کرد رو مبل و دوباره خوابید ،بهش نگاه کردم انگار
از خشمش کم نشده بود ،از جا بلند شدمو صبحونه حاضرمی کردم که آرمین
صدام کرد صداش می لرزید مشکوکانه به اتاق رفتم دیدم رو تخت نشسته
صورتش خیس عرقه قلب هری ریخت شتافتم طرفشو گفتم:
-چی شد؟
آرمین با همون لحن لرزون گفت:
-ماهیچه ی پشت پام گرفته داره نفسمو میبره


به پاش نگاه کردم دیدم ماهیچه اش منقبض شده از درد عرق کرده بود ،ماهیچه
ی پاشو ماساژ دادم ،از شدت درد نمیدونست چیکار کنه از یکی شنیده بودم از
اعصابه که این اتفاق میوفته یه جور اسپاسم عضالنیه...
نفسشوفوت کرد »هووو«و گفت:
فناک بدم؟شل کننده ی عضالته�بهتره زیر آب گرم بگیری وگرنه از درد نمیتونی راه بری ،میخوای بهت یه دیکنو�ول کرد این چی بود؟!!
...بعد صبحونه رفتیم بیمارستان ،مامان تا منو دید زد زیر گریه ،آرمین هر دومونو از�نه بابا به خاطر یه بار گرفتگی که نباید قرص خورد
اتاق بیرون کردو گفت:
-باالسرش گریه نکنید،من برم به کامیار سر بزنم
آرمین که رفت مامان گفت:
حسین همون حسینی باشه که من عاشقش بودم این همه سال باهاش�دیدی بابای بی شرفت چه بالیی سر بچه ام آورد؟باورم نمیشه نفس این
زندگی کردم ،اگر کامیار نمیرسید بچه امومی کشت...یکی نیست بگه...
مامان هی گفتو گریه کرد و منم که پا به پای مامان گریه میکردم مامان بابا رو به
زمینو آسمون حواله میداد و حرص میخورد،با اضطراب گفتم:
بیماری تو رو ندارما�مامان تو رو خدا بس کن االن فشارت باز میره باال تو رو خدا من دیگه تحمل
آرمین اومدو گفت:
مامان-مهندس جان دکتر نگینو دیدی ؟از صبح نیومده�شما که هنوز بیرونید
آرمین-آره االن پایین بودم گفت:حاال حاالها بستریه
مامان باز با گریه گفت:
-الهی دستش بشکنه بچه امو انداخته گوشه ی بیمارستان انگار خودش
ققدیس ِ
-من نگینو هنوز ندیدم ،برم تو اتاق ...مامان میخوای تو برو من میمونم

آرمین-کی گفت بیای؟»برگشتم به پشت سرم دیدم کامیار بیچاره با سر باند
پیچی و چونه ای کبود و لب پاره داره میاد زیادم تعادل نداره آرمین رفت طرفشو
آرنجشو گرفت وگفت:«
کامیار- نگران نگینم�مگه نمی گی سر گیجه داری چرا بلند میشی؟
مامان تا کامیار رو دید گریه رو از سر گرفت رفتم جلو وگفتم:
کامیار دستشو تکون داد یعنی بی خیال وارد اتاق نگین شدیم مامان رو صندلی�وای وای ،نمیدونم به خدا چی بگم
راهرو نشست و تو نیومد؛نگین بی جون رو تخت خوابیده بودو ناله میکرد ،کلی
سرم ودمو دستگاهم یا بهش وصل بود یا دور و برش بود،صورتش کبود بود و
رنگش عین زرد چوبه زرد شده بود کامیار به کمک آرمین رو صندلی نشست و
دست نگینو گرفت و گفت:
-نگین جان
نگین نالید:
-هااان
کامیار-کجات درد میکنه قربونش برم؟
نگین- همه جام....
آرمین برگشت نگام کرد با دیدن حالو روز نگین گریه ام گرفته بود پشت سر
آرمین غایم شدم تا نگین اشکامو نبینه ،آرمین آرنجمو آروم گرفتو گفت:
نگین-نفسسس�میخوای گریه کنی برو بیرون
با بغض گفتم:جونم؟
رفتم جلو و بوسیدمشو گفت:
-ببین بابا چه بالیی سرم آورده...منو به قصد کشت زد...اگر کامیار نیومده بود منو
میکشت....چرا؟!!!
کامیار-نگین،االن موقعه گریه نیست ،آروم باش

نگین با همون چشمای سرخ متورمش گفت:
از سه�نفس من میخواستم ...می خواستم بچه امو بندازم ....ولی نه اینطوری...دیروز
کار روز قبلم پشیمون شده بودم که میخواستم بچه امو بکشم
...نمیخواستم بمیره من پشیمون بودم ...ولی بابا کشتش...مامان اومد و نگینو
که دید گفت:
-نگین ،مامان گریه نکن توی این اوضاعت
آرمین –من میرم کالنتری...
-منم میام
آرمین ُبراق شدو گفت:
آرمین-الزم نکرده�می خوام...»عصبانی نگام کردو گفتم:«بابامو ببینم�تو کجا؟
-باید بهش بگم چرا با خواهرم ای کار رو کرد ،حداقل باید فقط دعواش میکرد نه
ای...
مامان- نه ،من با شما میام مهندس جان،تا دو تا درشت بارش کنم ،دوتا سیلی
محکم بزنم تو گوشش جگرم خنک بشه ،نگین هر چند هم کار اشتباه کرده
باشه نباید این بال رو سرش می آورد به چه حقی دست رو نگین بلند کرده و به
قصد کشت زدتش ،من یه خرده حساب باهاش دارم ....
آرمین-االن موقعش نیست خانم پناهی...
آرمین به من نگاه کردو گفت:
مامان- با آژانس میره�تو هم بیا برسونمت خونه
آرمین –سر راهمه مشکلی نیست
-نه من میخوام بمونم
بااخم و جذبه گفت،راه نیوفت بیا اینجا�مگه هتله صد نفر بمونند،کامیار پاشو تو هم ببرم تو اتاقت ،هی هم بلند نشو
کامیار از رو صندلی بلند شد و گفت:
دادن�اول بذار پرونده اشو بخونم ببینم چی نوشته چی تجویز کردن چی تشخیص
نگین با همون حال گفت:
کامیار-میرم فدات شم بذار اول پرونده اتو بخونم�کامیار ،برو ،انقدر نایست سرت گیج می ره

خالصه منو آرمین برگشتیم خونه وآرمین رفت کالنتری دنبال کار شکایتو
دادگاهو...خیلی دلم میخواست بابا رو ببینم ولی مگه میشد اینو به آرمین بگم
؟جرئت هم نداشتم خودم راه بیفتم برم اگر اونجا منو میدید چی؟المشنگه به پا
میکرد
به ناچار موندم خونه و ناهار درست کردم و یه کم هم غذا گذاشتم که فردا برای
مامان اینا ببرم هر چی باشه غذای خونه نسبت به بیمارستان بهتره
آرمین بازم شب دیر برگشت خونه بازم عصبی و داغون بود
آرمین- بابات پس فردا دادگاه داره�آرمین دلم هزار راه رفت چرا گوشیتو خاموش میکنی؟
با غم آرمینو نگاه کردم نفسی مأیوسانه کشیدمو گفت:
-برم این بچه رو بیارم
-جکوبو خونه ی کامیاره تنهاست�بچه کیه؟!!!!
شاکی و باحرص گفتم:
خونه امون ،اصال منو ببر خونه امون مامانم االن زنگ بزنه اونجا من نباشم جواب�آرمین یا جای من تو این خونه است یا اون ،سگتو میخوای بیاری اینجا منو ببر
بدم نگران میشه

تو اون خونه فردا کامیار هم مرخص می شه اون�خب تند تند زنگ بزن قبل که اون بخواد زنگ بزنه ،به هر حال من که نمی برمت
می مونه ،مامانتم برمیگرده خونه ی خودش اونوقت از تو میخواد که تو بری اونجا
یه کم همون طوری که رو مبل میشست فکر کردو گفت:
-باباتو که می فرستم زندان قشنگ آب خنکه رو بخوره میمونه مامانت ...به
مامانت جریانو بگو...
جیغ زدم و دست به کمر مقابلش ایستادمو گفتم :
بیمارستان�ارمین باز شروع شد؟بذار خواهرم از بیمارستان بیاد بعد دوباره مامانمو بفرست
اینجا می مونی میخوای بگو می خوای نگو�مامانت دیگه ضد ضربه شده، طی این سه روز آب بندی شد،به هر حال تو که�سکته میکنه�آخر که میفهمه
با حرص گفتم:
می شکونه�اگر بگم که باید شب مهمونی هم بگم بعد اونوقت مامانم هم میزنه سر تو رو
آرمین کمرمو گرفتو طرف خودش کشوندو منو رو پاش نشوند و گفت:
-نمیدونم�من میدونم چیکار کنم که سرم نشکنه ...بطری من زیر ِبار این میز بود کو؟
آرمین منو خونسرد نگاه کردو موهامو نوازشی کردو گفت:
-نفس بطری های من کو؟
-گفتم من نمیدونم من به بطری های تو چیکار دارم؟
کمرمو با سر انگشتتای داغش لمس کرد و با لبخند زدو گفت:
-نفس من سگ بشم گاز میگیرما بطری های من کو؟این زیر حداقل ده تا بطری
پر بود چیکارکنم کردی

اومدم بلند بشم کمرمو گرفت و بازم خونسرد موهامو به پشت شونه ام داد و
گفت:
-من اصال رو فرم نیستما با من شوخی نکن دختر خوبی باش
-االن شام میارم ،بعدشم بهت چای میدم مطمئن باش بهتر از مشروب ِ
آرمین نفسی کشید و آروم نگام کردو گفت:
-آرمین من ازت می ترسم وقتی مشروب میخوری،نمیارم�تو جرئت این کار رو نداری بگو کجا گذاشتیشون�ریختم دور�دوست داری همیشه روی مهربونمو ببینی تا کاری که میگمو انجام بدی؟
زیر بازومو محکم گرفت دردم اومد ولی کمرمو آروم نوازش کرد و گفت:
اضافه نده دستم�عزیزم من هزارتا بهونه دارم که تو راه عشقمون شهیدت کنم پس بهونه ی
لبمو زیر دندونم کشیدم نگاهشو به لبم دوختو گفتم:
از رو پاش بلند شدم دنبالم راه افتاد از تو کابینت آشپز خونه با اکراه درآوردمشو�باشه جوجه ی خوشگل من�قول بده یه لیوان بخوری
دادم دستش ،گونه امو بوسید و گفت:
برگشتم تا یه گیالس بهش بدم که دیدم شیشه رو رو هوا گرفته قلوپ قلوپ تلخ�دیگه این کار رو نکن خب؟چون من حوصله ی چون زنی با تو یکی رو ندارم
زهرماری مشروبو عین آب داره میخوره همین طوری هاج و واج موندم نگاهش
کردم هنگ کرده بودم که چطوری داره اون بی صاحبو راحت میخوره...بد بختی
امشب نفس..
شیشه رو آورد پایینو گفت:
آره اروح ننه ات تو تا اون شیشه رو امشب تموم نکنی محاله بذاریش کنار ؛نا�هنوز یه لیوان نشده ،اندازش دستمه
امید به اتاق رفتم تا قرص ضد بارداریمو بخورم ،کیفمو از تو کمد برداشتمو روی...

تخت نشستم و بسته اشو آوردم بیرون و یکی برداشتم همین که خواستم
دوباره بسته اشو بذارم تو کیفم سر رسید؛الحمدالله انقدر تیز بود رو هوا همه
چیزو می گرفت،شیشه شو رو پاتختی گذاشتو گفت:
-آرامبخش�اون چی بود؟
-خودتی ،اون چی بود؟
با قیافه ی عاصی شده گفتم:
آرمین جدی گفت:من میکشمت نفس ،کی بهت گفت میتونی قرص�آرمین
بخوری؟هان؟
آرمین کیفمو با زور ازم گرفتو بسته ی قرصو از تو کیفم برداشتو کیفمو پرت کرد�من نمیخوام بشم نگین دوم
رو مبل اتاق وگفت:
اونی هم که تو دستته بده به من
بعدش چی میشه ها مثل بچه ی آدم قرصو بده به من ...»مشتمو محکم کردم�گفتم بده به من نفس،نفس صدای منو بلند نکن االن دارم داغ میکنما میدونی�آرمین اذیت نکن
سرمو به زیر انداختم نمیخواستم تسلیم بشم ،مچمو گرفت ،دستمو عقب
کشیدمو گفتم:«
آرمین- زبون آدم نمی فهمی نه؟بدش به من�نمیدم ،نمیخوام حامله بشم »با جذبه ،محکم گفت:«
آرمین-آخ که اگر من جای کامیار بودم که امشب شب سوم بابات بود�میخوای منم جای نگین،تو بیمارستان بخوابم؟
مچمو محکم گرفتو عقب رفتم و زانوشو گذاشت رو تخت اومد نزدکتر که مچمو
راحت تر هدایت کنه که افتاد روم جیغ زدم:
آرمین..



مشتمو به زور باز کردو قرصو ازم گرفتو با حرص گفت:
-من ،ن ِ،می،خوام�من میگم چیکار باید بکنی جرئت داری یه بار دیگه از این غلطا بکن
با اخم و جذبه تو چشمم نگاه کردو گفت:
– بی جا میکنی که نمیخوای،من تعیین میکنم باید بخوای یا نه، ّم ّن، شیر فهم
شد؟»با بغض گفتم:«
-من میرم»برگشت روم و دستاشو اینور اونور سرم جک زدو تو چشمام عصبی�پاشو از روم »تا اومد بلند بشه ادامه ی حرفمو زدم «:
نگاه کردو آروم گفت«:
-نفهمیدم چی گفتی؟دوباره بگو
جیغ زدم در حالی که هولش میدادم:
-گفتم میرم خونه امون
با همون لحن پر از جذبه و خشمش گفت:
خون توی صورتش با چنان دوری جهید که حتی چشماشم قرمز شد رگای�من برده ی تو نیستم ،بابام هم انداختی زندان حاال ولم کن�شما تشریف دارید هر جا که من باشم ،من برم ،من بخوام
گردنش متورم شد و تو صورتم با اون فاصله ی چند سانتی عین شیر نعره زد:
-خفه شو تو مال منی تا زمانی که من بخوام ،نمیذارم حتی یه اینچ ازم دور
بشی »با انگشت به پیشونیم زدو گفت«:
-اینو تو سرت فرو کن ،کار من هنوز تموم نشده پس هنوز تو مال منی کسی
حکم آزادی بهت نداده »زدم زیر گریه بلند بلند گریه کردمو جیغ زدم «:
نگاهش نفرتو نمیدیدم ؟!!!فقط پر خشم بود ، پر عصبانیت با صدای دورگه�آره »با حرص نفس نفس میزد و با خوی وحشیش نگام میکرد ولی چرا ته اون�روانی،چی از جونم میخوای؟میخوای بیش از اینا رسوام کنی؟

تو خون بهای پدر و مادرمی خون بهای تموم نوجوونمی که تو تنهاییو غم
گذشت من همه اونچه که در توستو میخوام ...
تو چشماش نگاه کردم چرا نترسیدم؟فقط نگاش کردم ...فقط نگاه..تو چشمام
نگاه کرد ...آروم نفساش فرو کش کرد و انقباض عضالت فکشو باز کرد و نگاه به
خون نشسته اش آروم تر شد ولی از بین نرفت آهسته و با جذبه گفت:
با چونه لرزون نگاش کردم نوع عصبانیتش تغییر کرد از یه جنس دیگه عصبی�اگر بفهمم یه دونه ،فقط یه دونه دیگه از اینا خوردی وای به حالت وای به حالت
شدو دادزد:
-بغض نکن اینطوری لعنتی ،چرا بغض میکنی؟
-بلند شو ...»نفسمو کشیدم تو سینه امو بی صدا و خفه گفتم :«بلند شو ...
با غم نگام کرد و سرشو تا آورد پایین هولش دادمو جیغ زدم :
-بلند شو میگم، بلند شو عوضی نمیخوام عذابم نده نمیخوام ،منو نبوس
نمیخوامت »حرصش گرفتو دستشو بلند کردو با صدای دورگه و خش دارگفت:«
ناکارت میکنم...»چند تا نفس کشید و دید دارم گریه میکنم آروم تر شد و پاشو از�میزنم نفس،با من اینطوری رفتار نکن ،منو پس نزن می زنمت به خدا قسم
دوطرف پام برداشتو زیر بازومو گرفت همراه خودش بلندم کرد،من و کشید تو
بغلشو عاصی شده گفت:«
-وای نفس وای که سر به زنگا دیوونه بازی تو گل میکنه
با هق هق گفتم:
،میخوای حامله بشم که دلت خنک بشه چون مادرت حامله بوده؟ من چه�بچه نمی خوام، نمیخوام، نمی خوام نمیفهمی چرا؟ همه منو مجرد میدونن
گناهی کردم خدا ؟...چرا نمیمیرم از دست تو راحت بشم؟میخوام برم خونه امون

منو محکم تر تو بغلش گرفتو گفت:
همین اتاق نگهت دارم ...آخه تو چرا انقدر زندگی رو برای من زهرتر میکنی؟گریه�باشه آروم باش ...یه کاری نکن جکوبو برم بیارم مثل اون شب مهمونی تو
نکن نفس ِآرمین ...گریه نکن ،عصبی میشم ...»روی شقیقه امو بوسید...انقدر
همونطور تو بغلش نگهم داشت و نوازشم کرد تا آروم شدم

آخر هم نگهم داشت چطوری فرار میکردم؟راست میگفت که درست عین یه
جوجه ام که فقط بلدم نوک بزنم اونم به یه ببر ...
بعد شام داشتم ظرفا رو می شستم و فکرم بد مشغول راه حل بود که یادم
افتاد
قرصا رو انداخت تو سطل زباله ی حموم اتاقش، خب تو جلدشون بود برم بردارم
بخورم کثیف که نشده خود قرصه ..دستکشامو در آوردم اومدم از تو نشیمن رد
بشم برم تو اتاق گفت:
-کجا؟
-دستشویی اجازه هست؟
لبخندی زدو گفت:
-آره یادت نره که اینجا طبقه ی چهاردهم یه وقت از پنجره نپری؛منم االن میام تو
اتاق»با حرص نگاش کردم یه بوس برام فرستاد و پیروز مندانه نگام کرد«
با کینه نگاش کردم و رفتم تو اتاق سریع در حمومو باز کردمو سطل آشغالو
کشیدم جلو و درشو باز کردم دیدم جلدش خالیه قرصاش کو؟!!!!خوردشون؟!!!!
-آخ اگر من تو رو نشناسم که باید برم بمیرم
سر بلند کردم دیدم باال سرمه با پوزخند گفت:
-خیال کردی میندازم اینجا که بیای بخوری؟انداختمشون تو فاضالب
از در حموم اومدم بیرون آرنجمو گرفتو گفتم:
-ولم بابا ه
ا مرده شور زندگیمو ببرن که عین بختم سیاهه َ
آرنجمو از دستش کشیدم بیرونو به یه اتاق دیگه رفتم و روی زمین دراز کشیدم
پنجره ی قدی بزرگ روبروم بود و آسمون دود آلود تهرانو میشد خیلی خوب دید
به ماه نگاه کردم حتی اونم کدر شده....این آسمونم مثل اقبال من یه ستاره هم
توش نیست ....
نور تو چشمم میخورد چشممو به زور باز کردم خورشید طلوع کرده بود برگشتم
دیدم رو بازوی آرمین خوابیدم دلم براش سوخت دیشب خودشو کشت آخرم
ناکام خوابید حقشه بیشعور...چقدر مظلوم میشه وقتی میخوابه جونش به
تختش وصله چی شده که اومده رو فرش اتاق کنار من خوابیده ؟زیر سر خودش
چیزی نیست ولی بازوشو زیر سرمن گذاشته !بازم دیشب بیدارم نکرد !نمیدونم

چه احساسی بینمونه چرا در برابر هم کوتاه میاییم ؟به خاطر
ترحمه؟عشقه؟عادته؟چون به هم نیاز داریم؟این همه آزار و اذیت این همه
نفرتی که از پدر م داره ...چرا من کنارش آروم گرفتم؟!!!!تو آغوشش خوابیدم و
منو اینطوری تو بغلش گرفته؟!!!مگه دیشب دعوا نکردیم؟چرا هرشب بعد دعوا
اینه کارمون آخر هم تو بغلشم آخر هم منو می بوسه آخر هم ...
آرمین چشمای آبیشو باز کردو ونگام کردو گفت:
ودوباره چشماشو بست اومدم بلند بشم ،دستشو دورم بیشتر پیچوندو نگهم�ظالم
داشتو گفت:
-حداقل بیشتر پیشم باش
سرمو رو سینه اش گذاشتمو پشتمو نوازشی کردو گفت:
میدم ،من اذیتت میکنم،ظالم منم و تموم لحظه ها تو مظلوم واقع شدی ولی�همه همه ی اونایی که ماجرای ما رو میدونن و میفهمند فکر میکنند من آزارت
من فقط خودم میدونم که تو با تموم مظلومیتت چطوری به من سخت میگیری و
ستم میکنی
سرمو از رو سینه اش بلند کردمو نگاش کردم »وای خدایا من دوستش دارم
نمیتونم انکارش کنم اینو احساس می کنم ،اروم موهاشو نوازش کردمو گفت:«
-داری هر شب پیرم میکنی نمی فهمی
-بهت میگم آزارم نده من با تو آروم می شم نمی فهمی چرا انقدر خودتو به�آرمین !
نفهمی میزنی نفس؟چرا انقدر خنگی؟
خنده ام گرفته بود تو هر وضعیتی مسخره بازیشو داره
لبمو زیر دندونم کشیدمو که خندمو جمع کنم ،آهسته به طرف صورتش متمایلم
کرد ،خودم رفتم به سمتش...
لبشو بوسیدم و سرمو خواستم عقب بکشم گفت:
-نه ،بد جنسی نکن ،صبر کن ....»موهامو کنار زدو گفت:«
-تو هوای انتقام اینطوری دیوونه ام نکن نفس ...نمیتونم بگذرم ...نه .

آزاد شد برگرده ببینه تموم زندگیش مال منه�می کشتت�خودم بهش میگم�میخوای دعوا راه بیفته؟دیگه توانشو ندارم�باید بدونه�به مامانم میخوای بگی؟
،مامانت تو خونه ای که من بهش دادم ،تو زن منی خواهرت هم که زن برادر من
میخوام پوچ باشه ،میخواستم بره دنبال مادرت تا اونو تو خونه ی مادرم ببینه
ولی این دعوا سر نگین همه چیزو بهم زد ،اینطوری بهتر هم شد چون تا بیاد تو
حامله ای ...»با بغض نگاش کردم لبمو بوسیدو گفت:«
-از بغضای تو متنفرم نفس ،دیوونه ام میکنه ...
-تمومش کن خسته ام دیگه تمومش کن...
آرمین- گفتم تو برو تو اتاق هر وقت گفتم ،بیا بیرون�بعد ترخیص نگین همه چیزو به مادرت میگم ....
آرمین-مامانت االن که پایین بودم میگفت »حاضر بشم برم دنبال نفس خونه ی�االن نه آرمین
باباش تنها ست«کدوم نفس؟تو که اینجایی باید همین امروز تکلیف یه سره
بشه
میمونی تو اتاق حتی اگر صدای دعوا اومد هم بیرون نمی یای تا من مامانتو قانع
کنم
با غصه گفتم:
-آرمین ،تازه نگین دوروزه مرخص شده و رنگو روی مامانم باز شده من می ترسم

آرمین با حرص گفت:
-آره دو روزه هم هست که جنابعالی پیش مامانت تشریف دارید
صدای زنگ در اومدو آرمین به اتاق اشاره کرد 

لند شدم رفتم تو اتاق رو تخت نشستم و آرمین در رو باز کرد ،کامیار هم با�تو آخر مامان منو می کشی با خبرای بدی که بهش میدی�اتاق بدو
مامان اومده بود باال اصال صداشونو نمی شنیدم که چی میگن انقدر آروم حرف
میزد که حتی گوشمو به در هم چسبونده بودم نمی شنیدم فقط زیر لب صلوات
می فرستادم مامانم طوریش نشه
دل تو دلم نبود این آرامش قبل طوفانه ،فشار مامانم اگر باال میرفتو منجر به
سکته اش می شد چی؟
انگشتامو از روی در جمع کردم و پیشونیمو به در چسبوندم قلبم تپششو روی
دور تند گذاشته بود...
صدای جیغ مامان بلند شد قلبم هری ریخت ،گفت بهش تموم شد خدایا مراقب
مامانم باش مامانمو به تو می سپارم ...
مامانم داد می زد به هر دو شون فحش و ناسزا میگفت ؛گریه میکردو آرمینو
کامیار هم همش می گفتن:
دلم عین سیر و سرکه می جوشید هی سرو ته اتاقو باال وپایین کردم ...نه نمی�ناهید خانم ...آروم باش ،ناهید خانم یه لحظه گوش بده...
شه دارم دیووونه می شم مامانم یه وقت بالیی سرش نیاد ؛شالمو سر کردمو
در رو باز کردم رفتم بیرون ،مامانم پشت به ورودی راهروی اتاقها،نشسته بود و
گریه میکردو ضجه می زد آرمین تامنو دید اخم کردو با سر اشاره کرد برگردم
،پوست زیر گردنمو به
)معنی التماس (نیشگون گرفتم ؛دومرتبه اشاره به اتاق کرد ،اومدم برگردم تو
اتاق که مامان از حال رفت ،یه جوری هول شدم که کامیار قبل اینکه به داد
مامانم برسه اول گفت:
اومدم بدوأم طرف مامانم آرمین منو تو بغلش گرفت ،جیغ می زدمو دستو پا�نفس نترس هیچی نیست االن به حال میاد
میزدم تو بغلش؛ کامیار مامانمو ماینه کردوبعد سعی کرد مامانو به هوش بیاره
هی زد به گونه اشو آب آورد ریخت رو صورتشو بلند شد رفت از بار آرمین اتانول
آورد زیر بینیش گرفت تا باالخره مامانو کمی بهوش آوردو سریع یه زیر زبونی تو
دهنش گذاشت چه تکمیل اومده بود

 

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : tabedaghegonah
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 5.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 5.0   از  5 (1 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

چهارمین حرف کلمه ozhos چیست?