رمان تب داغ گناه 14 - اینفو
طالع بینی

رمان تب داغ گناه 14

حاال منم این میون تو بغل آرمین بودمو تقال میکردم و آرمینم نمی ذاشت طرف
مامانم برم تا کامیار کارشو بکنه مامانم که حالش یه کم جا اومد ولم کرد و
دوییدم طرف مامان با گریه صورتشو به احاطه ی دستم در آوردمو گفتم:
-مامانم ،مامان جونم الهی من قربونت برم چت شد؟الهی من بمیرم برات...
آرمین زیر آرنجمو گرفتو گفت:
میشه تو هم خفه اش کن ..پاشو برو یه لیوان آب قند درست کن جای آبغوره�چرا اونطوری صورتشو تو بغلت گرفتی خب االن که به زور نفسش باال پایین
گرفتن »بلندم کردو صدای مکرردر زدن وپشت سر هم زنگه در رو صدای نگین
اومد:«
آرمین-بیا گروه تکمیل شد�باز کن در رو کامیار ...نفس...
کامیار در رو باز کردو گفت:
نگین –وای خاک به سرم مامان ،مامان چت شده؟»نگین بغل دست مامان�مگه نگفتم نمیا باال
نشستو خم شد طرف مامان«
کامیار –اونطوری نشین به دنده ات فشار میاد
آرنج نگینو گرفتو نگین با گریه گفت:
کامیار- االن حالش جا میاد زیر زبونی دادم بهش�الهی قربونت برم مامان جونم ،کامیار چیکارش کردید چرا مامانم اینطوریه؟
با لیوان آب قند اومدم باال سر مامان آرمین آرنجمو کشیدو گفت:
-ترو خدا این عقل کلو نگاه کن ،بذار زیر زبونیه آب بشه بعد اینو بده بخوره
-هی میگم االن نه االن نه مگه گوش میدی؟
مامان نالید-ای خدا چرا منو انقدر زنده گذاشتی که این لحظه رو ببینم؟
منو نگین باهم با گریه گفتیم:
آرمین-بیا باز شروع شد

گین با حرص گفت:
آرمین- از نظر تو که همه ی مشکالی دنیا تقصیر منه�همش تقصیر تو إ آرمین
کامیار هم باالسرش ایستاد ،این طرف هم آرمین باالسر من ایستاده بود�باالسر مامانم دعوا نکنید ؛نگین به سختی اون طرف مامان رو کاناپه نشستو
مامان با حال نا مساعد نالید با وحشت گفتم:
کامیار –تو و نگین امان بدید حالش جا میاد پشتشو ماساژ بدید ...نگین تا اومد�کامیار یه کاری کن
تکون بخوره کامیار گفت:
مامانمو ماساژبدم که آرمین منو پس زدو اومد از پشت کاناپه پشت مامانو ماساژ�تو نمی خواد با اون پهلوی شکسته ات این کار رو بکنی »اومدم من پشت
داد و به من که فقط گریه میکردم و نگاه کرد:«
مامان-وای نفس....وای نفس از دست تو ....نفس ذلیل مرده ...اینه دست مزدم�بسه انقدر فضا رو تشویش وار نکن
پدر سگ...
با گریه گفتم:
انداخته بودم تموم آب قند تو لیوان دستم ریخت رو پام لیوانو رو میز گذاشتمو�مامان جونم ببخشید »مامان با دستای بی جونش میزد به بازوم ،سرمو به زیر
،مامان دست آرمینو از پشتش پس زدو به من گفت:«
دختره ی بی شعور بی عقل کی گفت:حق داری با یه مرد دوست بشی که�کوفت ببخشید ؛درد ببخشید ،من با تو چیکار کنم ؟تو رو دیگه کجای دلم بذارم
کارت به اینجا بکشه؟بی شرف؟...وای من از دست شما دوتا چیکار کنم کاش
پسر بودید این همه غصه اتونو نمی خوردم خدا منو بکش از دست شما راحت
بشم
منو نگین-مامان نگو خدا نکنه
تا آرمین اومد حرف بزنه مامان آرمین و شروع کرد به زدن و نا سزا گفت ولی خدا
وکیلی آرمین حتی یه بار هم نه جواب مامانو داد نه حتی دست مامانو پس زد
،دست مامانو گرفتم..

مامان بسه نزنش ...
مامان جیغ زد :
امروز داغتون رو دلم نمی موند�پاشو از جلوی چشمم گمشید کاش وقتی بچه بودید جفتتونو خفه میکردم که
رو کرد به پسرا که حاال کنار هم ایستاده بودن و گفت:
زدید ،می کشتید داغ اونو به دل من میذاشتید بچه های من چه گناهی�آخه بی شرفا با دخترای حسین چیکار داشتین؟می رفتید خود نامردشو می
داشتن؟
-مامانم سکته میکنیا...
مامان جیغ زد:
-ایشالله که سکته کنم از این بی آبرویی نجات پیدا کنم اگر نعیم بفهمه که می
کشتت ....
آرمین بی مقدمه جدی گفت:
نمیذارم ایران باشه که بویی ببره و واسه من شاخ بشه ،دو سه روزدیگه که از�نعیم غلط میکنه ،اونو می فرستم دبی جاشو با کارمند شرکت دبی عوض کردم
سفرش بیاد انتقالیش میدم
نگین به من نگاه کردو هر دو به مامان نگاه کردیم...انگار نفسش یه کم باال اومد
،مگه آرمین تو دبی هم شرکت داشت؟چرا تا حاال رو نکرده بود ؟چرا ما هیچ
کدوم نمی دونستیم؟بابا هم تا حاال در موردش حرفی نزده بود ؟!!!!آخ که این یه
موذ ماریه که دومی نداره معلوم نیست المصب چقدر دارایی داره!!!
مامان همونطوری گریه میکردو می نالید و منو نگین هم پا به پاش ،کامیار و
آرمین هم مقابلمون نشسته بودن و هر کدوم به ما چپ چپ نگاه میکردن ...که
مامان گفت:
،من دخترامومی برم�اونچه خواستید رو بدست آوردید ،دیگه با نفسو و نگین کاری نداشته باشید
آرمین به من نگاه کردم و اخماشو کشید تو همو گردنش به سرعت نور قرمز
شدواز تیکه مبل خارج شدو به جلو متمایل شد و با جذبه گفت:
-بله؟ ببرید؟ کجا؟»مامان با صدای بغض آلود و لرزون گفت..

مامان- میریم خونه ی خواهرم ،ما از شما شکایت نمی کنیم شما هم فیلمو
بدید به ما،بذارید بی سر و صدا همه چیز تموم بشه..
کامیار با قیافه ای مشابه ی آرمین گفت:
-نگین پاشو بریم ،پاشو،خیال کردید...
آرمین-کامیار .
کامیار که نیم خیز شده بود بلند بشه دو مرتبه نشستو آرمین گفت:
-نگینو نفس جایی که باید باشن می مونن ،حساب منم با حسین پناهی هنوز
تموم نشده ...
مامان با عصبانیت گفت:
-اگر حسابی باهاش داری ،با خودش تسویه کن تو که آینده ی نفسو ازش
گرفتی دیگه چی میخوای؟جونشو؟
کامیار از جاش بلند شدو گفت:
-نگین پاشو
نگین به مامان نگاه کردو مامان گفت:
-برید لباس بپوشید میریم
آرمین جدی و عصبی با اون قیافه برزخی و قرمزش گفت:
عقدش نکردم که شما از راه نرسیده دستشو بگیری و ببریش ،زن جایی می�کامیار میدونو نگین که بره یا بمونه ولی تکلیف نفس اینه ،می مونه.
مونه که شوهرش هست
مامان هم با عصبانیت و حرص گفت:
مدل محرمیتو رابطه ،زن و شوهر محسوب نمی شن�کدوم زن؟زنی که به زور می بری زیر لحافت؟با گریه صیغه اش میکنی ؟ با این
آرمین هم با حرص و دندون قروچه گفت:
پاشو کشیدم تو ماجرا باید کتک مادرشم بخورم «فحشم دادید گفتم:»منم بودم�ناهید خانم منو زدی گفتم »اشکال نداره حقمه طرف حسابم نفس نبوده و
قاطی میکردم بذار سبک بشه«ولی اگر بخوایید برای منو زندگیم تعیین تکلیف..

کنید چنین اجازه ای رو بهتون نمیدم ،همه جوره با هاتون راه میام ؛نعیمو می
فرستم دبی،جا بهتون میدم ،وکیل گرفتم تا طالقتونو وبگیری،اینجا هم که
نمیذارم آب تو دل این»به من اشاره کرد «تکون بخوره دیگه چی
میخوایید؟برگردید خونه اتون ،نفس زن منه تموم قانون این مملکت هم پشت
خواسته ی منه چون نفس زن قانونی و شرعیمه
مامان-کار تو چی انگاری میخوای کارت به دادگاه برسه؟
***
فیلم یه نسخه داره اونم دست من هیچ کسم نمیدونه کجاستو نمی تونه�کدوم مدرکو دارید؟رو کنید مشتاقم فیلمی که ازش حرف میزنیدو ببینم ،اون
پیداش کنه ،بعدشم زنم بوده ، دوست داشتم ازش فیلم بگیرم،صیغه نامه دارم،
چی ؟حاال چی؟
مامان با حرص منو نگاه کردو گفت:
-الل شدی،بی شرف؟ یه حرفی بزن اون موقعه که باید حرف میزدی نزدی االن
هم که باید یه چیزی بگی بازم اللی؟
با غم مامانو نگاه کردمو گفتم:
آرمین بر بیای ،من یه مهره ی سوخته ام از این بیشتر هم داغ بشم ،سوخته تر�مامان،بس کن ،من قبال زورامو زدم ازهر راهی وارد شدم، تو نمیتونی از پس
نمیشم
مامان –من نمیذارم دخترام زیر دست شما دوتا بمونن ؛شما میدونیدو حسین
،بازی با دخترای من بسه ،چشممو تا این جا می بندم ولی ...
آرمین خونسرد و جدی اومد جلو مقابل مامان ایستاد ،مامان هم اینجا سر پا
ایستاده بودو منو نگینم اینور اونورش ایستاده بودیم آرمین با آرامش گفت:
منه،حق منه و اجازه نمیدم، اجازه -نفس تا وقتی که من بخوام ز ن منه ،ما ل
ندارید حتی یه اینچ از من جداش کنید ،وقتی شوهرتون زندگی منو میگرفت من
یه پسر بچه ی سیزده ساله بودم که هیچ قدرت دفاعی در برابر خونواده امو
حقم نداشتم ؛جلوی چشمام همه چیز دود شد ولی حاال یه مرد سی ساله ام
حاال منم که به زندگی دستور میدم ،میخوایید چیکار کنید ؟یه زن بی سر پرست
بی پول ِمسن از پس من ِجوون سی ساله با َچنت ه ی پر ،که اشاره کنم همه
چیز با پولم به وقف مرادم میشه ،انقدر هستم که آرزوی دیدن نفسو به دلتون
بذارم و هیییچ کاری نتونید بکنید چطور میخوایید از پسم بر بیایید ؟تموم دارایی شوهرتون..

شوهرتون هنوزم تو دستای من ،خیلی راحت میتونم بکشمش باال َک َکم هم
نگزه ،انقدر ازش کینه دارم که وجدانم بیدار نشه دخترتم تو دستای من ِ
میخوای چیکار کنی ناهید خانم؟ برام جالبه که راه کارتو بدونم ...
با گریه به شونه ی آرمین زدمو گفتم:
،،خدا فقط داره بهت فرصت میده که دست برداری وگرنه آینده ات جز سیاهی و�بسه،مامانمو انقدر تحقیر نکن ؛فکر کردی خدایی؟تو هیچی نیستی ؟آرمین
آهو ناله نیست ،مامانم شاید به قدرت مندی تو نباشه اما کسی رو پشتش داره
که تو انگشت کوچیکشم نمی شی مامانم خدا رو پشت سرش داره »نگاه
آرمین با یه اخم خاصی شد یه وحشتی ته نگاهش نشست که منو آروم میکرد
و خودشو نا ارام«
نگین مامانو در بر گرفتو گفت:
شاخو شونه نکش،به اندازه ی کافی منو خواهرم تقاص کینه ی تو و برادرتو�شده نمرود کم مونده ادعای خدایی کنه اگر مردی واسه ی یه زن بی سرپناه
دادیم از مادرم صرف نظر کن
دست مامانمو که بیچاره وار رو زمین نشسته بودو گریه میکردو بوسیدم و گفتم:
نکن عزیزم من هر جا که تو بگی میام�مامان جونم ،من تو رو به هیچ کس نمی فروشم ،حتی به آبروی خودم ،گریه
نگین با حرص و سرتق بازیه همیشه اش گفت:
میاییم�آره برید هر غلطی که میخوایید بکنید ،پاشو مامان جونم هر جا که تو بخوای
آرمین و کامیار هر دو با حرص و عصبانیت نگاهمون کردنو کامیار دادزد:
-نگین یعنی چی؟ناهید خانم من که میگم با نگین ازدواج میکنم ،نگین تو چرا
تعادل اخالق نداری؟
آرمین آرنجمو گرفتو کشیدو گفت:
-پاشو ببینم،افتادی تنگ مادر و خواهرت بلبل شدی؟
با حرص دستمو از دستش کشیدمو گفتم 

میخوای بکن برام دیگه مهم نیست ولی آرمین اینو بدون که تو بنده ای و اون بالایی
ب ِ رئیسه حاال اگر جرئت داری آبرو مو ببری
آرمین قاطی کردونعره زد:
-غلط میکنی ولم کن�می زنمت به خدا
آرمین داد زد :
حق نداری از من بدون خواست من جدا بشی�نفس می زنمت به خدا قسم انقدر میزنمت که زمین گیر همین خونه بشی تو
هولش دادمو گفتم:
آرمین-چرا تو انقدر احمقی ؟کی به مادرت خیانت کرد و تحقیرش کرد من؟یا�کسی که مادرمو تحقیر می کنه واسه من وجود نداره
بابای نامردت؟من که به مادرت کمک کردم ...
-کمکتو نمی خواییم که منت سرمون بذاری ،پاشید ...
آرمین منو بیشتر کشید تو بغلش تو چشمام عصبی نگاه کردو با حرص گفت:
-جرئت داری راه بیفت
کامیار با لحن آرمین در حالی که مثل آرمین ،آرنج نگینو گرفته بود گفت:
َ نگین- ولم کن ه�می ریم خونه خودمون ،تو بدون من جایی نمی ری
ا
کامیار با لحن خشم الود گفت:
-چرا این طوری میکنی ؟ مگه من حرفی زدم چرا آرمین هر چی میگه به پای
منم میذاری...
نگین- چون مغز توو آرمین به هم اتصال داره تو ،تو دهن اونو نگاه میکنی و
تصمیم میگیری ،اگر منو نفس تا حاال حرفی نزدیم به خاطر مامانم بود ولی حاال
که مامانم فهمید دیگه ادامه ای در کارنیس،مچ دستم و میخواستم از تو دست آرمین بکشم بیرون که زورم نمیرسید اونم با
من کلنجار میرفت که مامان گفت:
-بس کنید
آرمین منو به زور نگه داشتو گفت:
میدیدم یاد بابام می افتادم ،میدونید که با بقیه چطوری رفتار میکردم ولی�ناهید خانم من همیشه با شما متفاوت رفتار کردم چون هر وقت شما رو
همیشه عزت و احترام شما رو داشتم ولی اگر بخوایید نفسو از من بگیری
چشمامو به همه چیز می بندم به هر چیزی که باعث این احترام می شد
منو به زور رو کاناپه نشوندو با همون لحن متحرصش گفت:
زندگیت، زندگیتو بکنی اون دمی که در آوردی و اون زبونی که دراز شده رو یا�به مادرت گفتم که شیر بشی برم برم راه بندازی ؟گفتم که بتمرگی سر
قایم کن یا هر چی دیدی از چشم خودت دیدی
رو کرد به نگینو گفت:
ناز زنو زیاد بکشی میشه تو که هیچی سرت نیست این بدبخت»به کامیار
اشاره کرد «که میگه عقدت میکنه چی میخوای دیگه اون موقعه ها ای خواسته
آرزوت بود چی شده که کرم افتاده تو جونت تو جلد این »اشاره به من «ساده
لوح دهن بینم میری که آتیش بندازه تو زندگی من
رو کرد به کامیار رو گفت:
ر زنتو نگاه کن یه کم جر بزه داشته باش ،ببرش خونه ات که
رو ب
نشینه اینجا واسه ی من خط و نشون بکشه�فقط وایستا ب
کامیار اومد دست نگینو گرفتو گفت:
نگین با همون سرتقیش دستشو از دست کامیار کشید بیرونو رو به آرمین گفت

خیال کردی منم نفسم...
مامان-برو خونه ات...
نگین-مامان
مامان به کامیار نگاه کردو گفت:
شوهر کردن اگر حرف مادر خدا بیامرزمو گوش داده بودم ؛ درس میخوندم،االن تو�میگی من بدبختم راست میگی اینا همه به خاطر بی عرضگی خودمه جای�ببرش خونه ات آرمین راست میگه »به آرمین نگاه کردو گفت«:
واسه ام خط و نشون نمی کشیدی که منم از قانون سر در نیارمو سکوت کنم تا
به بد بخت کردن دخترای من ادامه بدید ،اگر درس میخوندمو واسه خودم کسی
میشدم االن زیر بار منت تو نبودم و دخترامو ازتون میگرفتم نه اینکه خودمم زیر
دین تو باشم اگر دخترامم مثل خودم بار نیاورده بودم االن اینا هم بدبخت شما
دوتا برادر نبودن ،آدم همیشه چوب بی عقلی و بیچاره بودنشو میخوره آره من
مدرک ندارم که ثابت کنم تو به دخترم ت*ج*ا*و*ز کردی جیب پر پول ندارم تا
همه عالم و آدم تا کمر برام خم بشنو رئیس با شم صد تا وکیل و کاردان زیر
دستم باشه که حقو ناحقو باهم بگیرم ،نفس راست میگه مهره ی سوخته
است ،اصال سه تامون مهره ی سوخته ایم شما مردا تصمیم میگیرید و هر کاری
می کنید نمیدونم چرا همیشه هم قانون پشت شماست !هر کاری هم که
عقلتون می رسه میکنید و فکر زن بدبختم نیستید حسین این همه سال به من
خیانت کردو من وبا سه تا بچه سرگرم کرد تا سرمو بلند کردم دیدم سرم تا کجا
رفته تو کاله،من قربانی خیانت شوهرمم و نفس و نگین هم قربانی خیانت
باباشون ،شما هم تصمیم گرفتید انتقام بگیرید ولی نمیدونم چرا انتقامو از دخترا
شروع کردید که از منفعتتون کم نشه ؟اصال ما زنها چه نقشی تو زندگی شما
مردا داریم جز اینکه سر هر اقدامی که پای یه زن در میونه ،سرو کله ی ه*و*س
یه مرد هم پیدا میشه؟
کامیار –ناهید خانم چرا همه رو داری با یه چوب می زنی؟این ه*و*س »اشاره به
نگین«کدوم ه*و*س آتیش غیرتو تعصبو خاموش میکنه که آتیش خشم من
نسبت به دختر قاتل مادرم خاموش کرده ؟؟
شما زن ها فقط بلدید ما مردا رو اذیت و آزار بدید بعد برید یه گوشه بایستیدو
ادعای قربانی بودن بکنید
آره اولش انتقام بود به همین هدف نزدیک نگین شدم ولی وسط راه همه چیز
تغییر کرد این نگین هم خوب میدونه چه احساسی نسبت بهش دارم که این ادا
ها رو در میاره
نمیدونه که شانزده سال از این درد پوست انداختم ولی موقع انتقام که رسید
عشق افتاد به جونم ،درک نمی کنه که به اندازه ی کافی دارم با خودم کلنجار
میرم تا یادم بره دختره کیه ،باباش چه به روزم آورده ...با این احساس لعنتی در

گیرم ...بازم نمک رو زخمم میشه تا بیشتر عذابم بده ،همیشه ی خدا مرض
اذیت کردن داره کامیار با عصبانیتی که درست اونو شبیه آرمین میکرد و در
همون حد ترس به جون آدم مینداخت گفت:
-پاشوم بریم که بیشتر از این آتیش درونم ر
گ نگرفته که فقط بلدی منو حرص ُ
بدی
نگین به مامان نگاه کردو مامان اشاره کرد که بلند بشه بره ؛نگین اومد و صورت
مامانو بوسیدو گفت:
-االن کجا می ری ؟
مامان-بر میگردم خونه ی...
آرمین- خودتون اون خونه ای که من بهتون دادم
مامان-برمیگردم خونه ی خودم
آرمین-خونه ی شما همون خونه ای هست که من بهتون دادم،برای چی
برمیگردید به عذابگاهتون؟به زودی طالقتونو می گیرم میخوایید برگردید خونه ی
حسین پناهی؟
مامان- انتظار داری برگردم خونه ی معشوقه ی شوهرم که هر طرفشو نگاه
میکنم زنی رو ببینم که شوهرم این همه سال جای من عاشق اون بوده ؟اگر
منم مثل شما فکر میکردم باید االن میکشتمتون چون شما پسر زنی هستید که
هم شوهر مو از من گرفته هم دخترامو از من گرفتید
»لحظاتی سکوت فضا رو گرفت هر کسی فکر فردای خودشو میکرد ،کامیار ازجا
بلند شدو دومرتبه دست نگینو گرفتو با خودش برد و.... ما سه نفر موندیم«
آرمین-ولی همه ی اونا زنده اند ،همه ی اونایی که منو خونواده ام ازتون گرفتیم
،هیچ کس پدر و مادر آدم نمیشه نه شوهر نه بچه
مامان –وقتی پدر شدی منو درک میکنی درست مثل موشی شدم که عقاب
بچه امو به چنگال گرفتو پرواز کرد و من نه بال دارم که پی اون پرواز کنم نه اینکه
می تونم تا قله ی قاف که لونه ی عقابه بدوأم تا هم برسم بچه امو یه لقمه
کرده
حتی استخووناشم خورده و آرمین تو همون عقابی
مامان بلند شد آرمین جلوی مامانو گرفتو گفت:

من نمیتونم تو خونه ی پسر معشوقه ی شوهرم بمونم،تو خونه ی قاتل�االن نرید حالتون خوش نیست رو پا بند نیستید بمونید فردا برید
آینده و آبروی دخترم ،تو خونه ی تو که شدی خوره و افتادی تو زندگی منو پاره
های تنم
آرمین-ولی اینجا خونه ی نفس هم هست
مامان-نفس توی این خونه زندگی نمیکنه ؛زندانیه
آرمین چشماشو رو هم گذاشت تا تسلطشو به دست بیاره و خودشو کنترل کنه
،به آرومی گفت:
ناهید خانم چرا با من ...با من...
»به آرمین نگاه کردم صورتش قرمز شدو انگار داره درد می کشه رگ های
گردنش متورم شد ،انگار از درد نمی تونست نفس بکشه به سختی گفت:«
بند دلم پاره شد شتافتم به طرفش تا بگیرمش تا برسم بهش تعادلشو از دست�نفس ،پام..
داد انگار از درد یه لحظه فلج شد،افتاد رو زمین با نگرانی زیادو دلواپس به مامان
نگاه کردم که فقط به آرمین نگاه میکرد با وحشت گفتم:
میخواستم بلند بشم برم کامیار رو صدا بزنم ولی قیافه ی آرمینو که میدیدم�آرمین چت شد باز وای خدا...چرا پات اینطوری میشه؟...
پشیمون میشدم کنارش بشینم وپاشو ماساژ بدم نفسش باال نمی اومد
بعد چند دقیقه که هی پاشو ماساژدادم کمی عضالتش نرم شد به مامان نگاه
کردم که هیچ عکس العملی از خودش نشون نمیداد فقط آرمینو نگاه میکرد،که
از درد می لرزیدو دو طرف بازو های من که جلوی روش نشسته بودمو پاشو
ماساژ میدادم گرفته و فقط میگه:
درست برعکس من که خیلی هول کرده بودم؛ خواستم بلند بشم که برم کامیار�نفس...اخ...نفس...
روصدا کنم که آرمین گفت:
– نمیخواد صداش کنی ول کرد برو یه لیوان آب بیار

عرق رو پیشونیشو پاک کردم بلند شدم برم یه لیوان آب براش بیارم دیدم مامان
داره مو شکافانه نگام میکنه حتما رنگو روم پریده،رفتم لیوان آبو آوردمو دادم
بهش وگفت:
متنفرم شما هم از من متنفرید ولی من نمی تونم مثل شما با هات رفتار کنم�ناهید خانم میدونم از من بدتون میاد به همون اندازه که من از شوهر سابقتون
تمام این سال ها پدرمو تو وجود شما دیدم حتی قبل این چهار پنج سال که
ببینمتون ،هم همین حسو بهتون داشتم شاید به همین خاطر ه که نسبت
بهتون حس مسئولیت دارم ،من می فرستمتون یه خونه ی دیگه یه ساختمون
حوالی همین جا دارم خالیه می برمتون اونجا که اذیت نشید نزدیک نگینو نفس
هم باشید ...
همیشه دوست داشتم مادری مثل شما داشتم که این همه هوای بچه هاشو
داشته باشه همیشه با رسیدگی شما به نعیمو نگین ونفس پر از حسرت
میشد که مادرم هیچ وقت نسبت به منو کامیار اینطوری نبوده ،من و کامیار با
حسرت بزرگ شدیم حسرت داشتن یه خونواده که دور هم جمع بشن باهم غذا
بخورند با هم مهمونی برن، سفر برن باهم تصمیم بگیرند ما هرگز چنین روزایی
رو تجربه نکردیم چه زمانی که مادر و پدرم زنده بودن چه زمانی که حسین
پناهی اونا رو ازمون گرفت ،همیشه تو زندگی ما کار و پول مادرم حرف اولو میزد
بعد شوهر و پسراش ،بعدهم همیشه عشقش حرف اولو میزد بعد پول شرکتش
بعد بازم عشقو حالش وبعد بازم شرکتو پول وشاید نهایتا مهر مادری باعث
میشد یادش بیفته دوتا پسر داره ...
با این حال من و کامیار پدر و مادر داشتیم با این حال اسم خونواده رو یدک می
کشیدیم ولی حسین پناهی این هم از ما گرفت ...»باحرصی جان سوز گفت:«
خودم میکنم ،زنشو دختراشو ...حسرت های زندگیمو بهش میدم ...برای این�تموم خونواده ی اون قاتلو میخوام همه ی اعضای خونواده اشو خونواده ی
هدف نه شما رو رها میکنم نه دختراتو ...بهش معنی خیانت و تنهایی رو می
چشونم..
.مامان با بغض و گریه به آرمین نگاه کرد رفتم مامانو بوسیدمو مامان نگام کردو
گفت:
اینکه چشمامو باز نکردم تا درست انتخاب کنم و با آدم سالم و صالحی ازدواج�میخوای به خاطر سر به هوا بودنم ،به خاطر اینکه حواسم به شوهرم نبود به
کنم تا تو و خواهرت پدر وفا داری داشته باشی نفرینم کنی؟
-مامان این چه حرفیه...


اون شب و چند شب دیگه مامان به اصرار منو نگینو آرمین خونه امون موند آرمین
سریع همون خونه ای که گفته بودو برای مامان آماده کرد ولی مامان
نمیخواست بره اونجا ترجیح میداد بره خونه ی خاله ام اینا ولی آرمین طبق
معمول باالجبار و اصرار منو نگین مامانو راضی کردیم تا به خونه ای که آرمین
آماده کرده بره که به قول معروف منت فامیل رو سرش نباش و آواره ی خونه ی
اینو اون نشه ،به قول نگین که میگفت:
»اصال حق مامانه که آرمین براش خونه بگیره همین آرمین بود که با نقشه هاش
همه ی ما رو آواره کردو از زندگی طبیعیمون انداخت«
نعیم اینا که از ماه عسل اومدن یه شب منو مامانو نگین برگشتیم خونه ی بابا تا
اونا از ماجرا های پیش اومده بویی نبرن تا فرداش برسه و آرمین نعیمو ملیکا رو
بفرسته دبی قرار بود به نعیم هم بگیم بابا سفر کاریه ،موبایلشم جا گذاشته ...
نعیم-اتفاقی افتاده ؟نگین تو چت شده ؟ چرا سر و صورتت کبود شده ؟!!!
رنگو روی تو چرا پریده است مامان ؟،چی توی این دو هفته گذشته که نفس
انقدر الغر شده؟!!!
مامان روبه نگین کردو گفت:
-تو برو دراز بکش نمیتونی بشینی
ملیکا-پهلوت درد میکنه؟!!
مامان-تصادف کرده حالو روز ما هم برای همین اینطوریه باباتم که سفر بوده
،دست تنها جونمون باال اومد
نعیم –کجا تصادف کرده؟مامان-سر همین چهارراه
نعیم- بابا کی رفت؟
مامان-دو روزه رفته
نعیم- زنگ میزدی من بر میگشتم
مامان –نه مامان جان شما رفته بودید ماه عسل بهتون خبر میدادم که زهرتون
میشد
ملیکا- وای ناهید خانم عالی بود عالی دخترا از من میشنوید برای ماه عسلتون�حاال بگذریم خوش گذشت؟
برید مالزی
نگین پوز خندی زد و زیر لب گفت:
-ماه عسل؟ماه ما که زهر بود
نعیم- بابا خبر داره نگین تصادف کرد؟
مامان-نه اون تو سفر، میاد می بیننه

نعیم- موبایلشو چرا جا گذاشته؟!حاال کی تا حاال زنگ زده؟
مامان- قبل اومدن شما
نگین خواست بلند بشه کمکش کردم تا به اتاق بره
نعیم با مأیوسی گفت:
-اینطوری خیلی بد شد میخواستم قبل انتقالی از بابا خدا حافظی کنم حاال بی
خدا حافظی بریم؟
مامان به منو نگین که به نعیم نگاه میکردیم نگاه کردو بعد گفت:
-چیکار میشه کرد مادر؟ کاره دیگه
نعیم- راستی شب عروسی کجا غیبتون زدشما ؟
مامان –حال نگین بهم خورد همه رفتیم بیمارستان تا عمر دارم حسرت عروسی
تو، تو دلم میمونه
نعیم بلند شد مامانو بوسید و نگین آروم گفت:
-مامان حسرت عروسی تو هم به دلش می مونه گینو بردم تو اتاق از تو هال شنیدم که نعیم گفت:
مامان- نمیدونم والله باباتو که میشناسی نه حرفی میزنه نه آدرسی میده فقط�چقدر نگران بابام کجا رفته حاال؟
میگه میرم سفر کاری ماهم عین گوسف...
»منو نگین با چشمای گرد همدیگرو نگاه کردیم که نعیم شاکی گفت«:
-مامان!
بعد هم برای ماست مالی حرف مامان جلوی ملیکا گفت:
-برم زنگ بزنم به این مهندس شوکت ببینم بابا رو کجا فرستاده یه شماره تلفن
ازش بگیرم ...
نگین-بدو نفس زنگ بزن به آرمین که االن نعیم زنگ میزنه
سریع شماره ی آرمین گرفتم گوشی رو برداشتو گفت:
خونه هم جواب نده�آرمین ،نعیم میخواد زنگ بزنه بهت از بابا بپرسه گوشیتو خاموش کن ،تلفن�سلام ،قرار بود دوساعت قبل که رسیدی زنگ بزنی

باشه نگران نباش
-خداحافظ�خدا حافظ�باا..ااشه نفس باشه هزار دفعه از صبح گفتی�باشه غذاتو گذاشتم تو یخچال با معده ی خالی باز مشروب نخوری�تو راهم دارم میرم خونه�االن کجایی؟
رفتم به هال نعیم تلفنو قطع کردو گفت:
-اه اشغاله شماره ی خونه اشو کجا نوشتیم مامان؟
رفتم تو آشپز خونه عکسامون روی یخچال بود عکس هر پنج نفزمون من-مامان-
نگین- نعیم- بابا چقدر خوشحال بودیم همه می خندیدیم...یعنی اون روزا بازم
پیش میاد؟...
بعد شام نعیم سوغاتیامونو داد و کلی گالیه کرد که نمیخواد بره دبی و ولی
مجبوره که بره چون حقوقش باال تره میتونه موفق تر بشه و ای کاش مهندس
زودتر خبر میداد کلی کار نیمه کاره داره و همه تو فرودگاه بودیم نعیم اینا رو راهی کردیم خانم شمس یه سره غر زد مخ
مارو خورد چرا زودتر نگفتن که من این همه جهیزیه نخرم ،حاال تا خونه ای که
رهن کردن به اجاره بره پولشون دست صاحب خونه میمونه اگر میدونست که
قراره نعیم دخترشو خارج از کشور ببره هرگز رضایت به ازدواجشون
نمیدادو....وای ما غصه هامون کم بود زنه ول نمیکرد مامان برعکس همیشه فقط
میگفت:بله درست میگید
که شاید الل بشه ولی خانم شمسو اللی ؟چه پارادوکسی...
شروین-مامان بسه دیگه بابا خب این بنده خدا هاچه گناهی کردن؟
خانم شمس- مگه دروغ میگم بیست میلیون جهیزیه دادم که تو انباری خونه ام
خاک بخوره؟
شروین اومد کنارم ایستادو گفت:نفس اتفاقی افتاده؟حالت خوب نیست؟رنگو
روت پریده
شروین- نفس تو قرار بود یه جوابی به من بدی�نه،هیچی نیست
شروین-در مورد پیشنهادم ،در مورد من به شروین نگاه کردم واییی اگر آرمین اینجا بود می کشتش داره چی میگه ؟اینو
دیگه کجای دلم بذارم ؟
-شروین من کیس مناسبی برات نیستم ،من اهل این مدل دوستیا نیستم تازه
ما فامیلیم بهتره...
شروین- نه نه این یه دوستیه ساده نیست
شروین-ولی من تو رو عین ملیکا نمی بینم�من تو رو مثل نعیم می بینم
راهمو گرفتمو رفتم نگین داشت با موبایلش حرف میزد ،بیچاره شروین�وقتتو سر من نذار برو سراغ کسی که لیاقتتو داره
نمیدونست که من اون نفسی که اون میشناخت نیستم ،ای کاش زودتر میومد
زودتر میگفت به من احساسی داره شاید اگر زودتر میگفتمن دیگه جواب اس ام
اس اون ناشناسو نمیدادم .و درگیر این ماجرا نمی شدم....حس میکنم تو
مردابی که آرمین برام ساخته فرو رفتم ...
شروین باز اومد طرفمو گفت:
-بهتره که دیگه حرفشو نزنی کس دیگه ای تو زندگی منه

شروین وارفته نگام کرد ،انگار میخواست از تو چشمام حقیقتو بخونه با صدای
آروم گفت:
-دوسش داری؟
سرمو تکون دادمو گفتم:
رومو برگردوندم نگین پشت سرم بود چشمام پر اشک بود تار میدیدمش دستمو�آره همه ی زندگیم دست اونه
گرفتو همراهیم کرد که باهم دور بشیم آهسته گفت:
-بهت پیشنهاد داد ؟
سری تکون دادمو گفتم :
صفتمو ببینه ،حتی اگر آرمین هم ولم کنه با این اوضاعی که برام ساخته هیچ�اگر بدونه من چند ماهه صیغه ی آرمینم ،اگر بدونه زن اونم ....حتی نمیخواد
وقت نمیتونم رو بوم کسی لونه کنم نگین
نگین دستمو بوسیدو گفت:
عزیزم آروم باش و گفتم گر آرمین بفهمه که شروین بهم ابراز عالقه کرده می کشتش ،نمیدونم به خاطر
اتفاقیه که برای خونواده هامون افتاده انقدر حساسه یا از سر عالقه اشه
نگین،وقتی میگه فقط با من آرومه قلب میخواد از سینه ام بیرون بزنه حس
میکنم تو یه ایستگاه قطارم ولی نمیدونم باید قطار چه مسیری رو سوار بشم
،مقصدم کجاست؟شاید وقتی که همکالسی بودیم ،اون موقعه این حرفو میزد
،اگر زودتر میگفت ...حتما نمیذاشت آرمین انتقامشو با من شروع کنه....
ما با تاکسی برگشتیم خونه ...
* * *
رفته بودیم سر خاک پدر ومادر آرمین که سالشون بود از مامان خواسته بود برای
پدرش حلوا درست کنه
جز مامان که داشت قران تو کیفشو میخوند بقیه باال سر قبر ایستاده بودیم و به
سنگ قبر نگاه میکردیم
رو سنگ قبر پدرش چند خط شعر نوشته بود و از کلمه ی پدرم استفاده شده
بود ولی رو قبر مادرش فقط اسمو فامیل نوشته شده بود
مامان از باالی عینکش به ما نگاه کردو گفت:
-اومدید به سنگ قبرها نگاه کنید؟حداقل دوتا فاتحه بخونید
آرمین –فاتحه چی بود؟چی رو باید بخونیم؟چه دعایی؟
-تو با این سنت نمیدونی،فاتحه شامل چه سوره هایی میشه؟

ارمین –خب یادم نمیاد ،چرا اینطوری میگی؟
-یه حمد و سه تا توحید
آرمین- توحید یعنی قل هو الله احد؟
خنده ام گرفتو گفتم:
-اره »یهو دلم بهم خورد ،یعنی از صبح حال تهوعو داشتم ولی شدید نبود ،االن
دلم پیچ خورد ...آرمینو مامان نگران گفتن:«
-چی شد ؟
چندتا آروم روقفسه ی سینه ام زدمو نگین گفت:
-میخوای باال بیاری؟نکنه دیروز رفتی مالقات بابا تو گرمای هوا گرما زده شدی؟
آرمین-کامیار چرا وایستادی ؟
کامیار- از دیروز چند بار باال آوردی؟
کامیار- بیرون روی هم داشتی�یه بار فقط دیروز باال اوردم ،صبح هم حال تهوع داشتم ولی بالا نیاوردم مامان- حتما مسموم شده ،دیروز از بیرون ساندویچ خریده خورده...مسمومش�گرما زدگی نیست
نکرده باشه ...
آرمین با عصبانیت گفت:
خیلی تمیز بود�وا!خب گرسنه ام بود بوی ساندویچ میومد هر کاری کردم نخرم نشد تازه جاشم�دیروز دیگه چیکار کردی دور از چشم من؟
کامیار- مسمومیت نیست ،یه بار باال بیاری بره فرداش دوباره باال بیاری
مسمومیت نمی شه
-سرت گیج میره؟
-نه خوبم!!!!یهویی اینطوری شدم ببین االن خوبم ...
کامیار یه کم نگام کردو گفت حاال بریم خونه تو قبرستون نمی شه طبابت کرد
آرمین شاکی گفت:
-تو بدون دم دستگاهتو مطبت بدتر از مایی انگاری
کامیار شاکی گفت:
مامان به آرمینو کامیار چپ چپ نگاه کردو و هر دو کوتاه اومدن�چیکارکنم رو قبرا بخوابونمش ماینه اش کنم؟
نگین-حلوا ها رو باید پخش کنید
کامیار و آرمین به هم نگاه کردن ،منتظر همدیگه بودن یکیشون دیسو برداره ولی
نه این بر میداشت نه اون به قول نگین)این دو برادر زیراکس همدیگه بودن(
نگین سینی حلوا رو برداشت و گفت:
�به امید شما دوتا برادر آدم باشه، روزش شب میشه

کامیار:می‌بردم نگین..


نگین- تو اگر میخواستی ببری دوساعت برادرتو نگاش نمیکردی
کامیار دنبال نگین راه افتاد و مامان از بالای عینکش نگاهشون کرد که نگین حلوا
رو تعارف می کردو کامیار هم هر جا که نگین می رفت ،دنبالش بود
به آرمین نگاه کردم با خشم وتعصب به سنگ قبر مادرش نگاه میکرد :
بازوشو آروم گرفتمو گفتم:
-براش فاتحه بخون
آرمین به من نگاه کردو گفت:
-آره�تو خوندی؟
مامان-چون ُمرده استو دستش از دنیا کوتاهه اونکه زنده است و فرصت داره باید�چرا برای کسی که بانی بد بختیت بوده دعا کردی؟!
به فکر این روزش »اشاره به سنگ قبر«باشه و بترسه مامان بلند شدو رفت به
طرف ماشین ،آرمین به رفتن مامان نگاه کردو گف،خیانت ،به اندازه ای که از خیانت میترسم از مرگ میترسم ،مامانم االن تو�منظورش من بودم مگه نه ؟نفس من از مرگ میترسم درست به اندازه ی
جهنمه ؟چطوری تقاص پس میده؟
دستمو گرفت و حلقه امو تو دستم چرخوند و گفت:
-یادته نگین یه روز بهم گفت»خواهر من مظلومه آهش دامنتو میگیره؟«هیچ وقت
صداش از گوشم بیرون نمیره عین ناقوس های جهنم تو گوشم زنگ میخورن ...
بهم نگاه کردو گفت:تو آه برام کشیدی؟
نگاش کردم ؟براش مهمه؟چرا حتی پنهانی ترین احساسشو هم بهم میگه؟
آرمین-برای مادرم فاتحه خوندی،به مالقات پدرت میری ،همه رو اسون می
بخشی؟
خونش تو رگامه محبتش با قلب من آمیخته شده من از اونم نمی تونم کنارش�من بابامو نبخشیدم ارمین فقط نمیتونم بهش بی تفاوت باشم اون بابامه
بذارم
وقتی یه دشمن بهت زخم میزنه خب دشمنه زخماش درد داره،هر نیزه اش هر
تیرش درد داره ولی وقتی یه آشنا بهت زخم میزنه هر تیرش میشه هزارتا هر
نیزه اش میشه هزارتا زخمش میشه زخم کاری...دلم شکسته اونم از عزیزم
...راحت نیست ...این مدت انقدر زخم خوردم که پوستم کلفت شده ،ولی
میترسم آرمین که بغضم منفجر بشه»صدام می لرزید با چشمای پر از اشک گفتم

که اگر بغضم بترکه دنیا رو رو سر خودم خراب میکنم میدونی چرا ؟چون از هرکی ک زخم خوردم بهم نزدیک بوده،عین تو،
تو چشمام با اون چشمای پر از غمش می دویید ولی نمیدونستم دنبال چی
میگرده که غمش و سنگین تر میکنه دستمو بوسید و گفتم:
دوباره به اکران بذاری ومن درست عین یه تاس رو تخت نرد انداخته بشم آیا�خودمو آماده ی زخمای بدتر کردم منتظرم بابام از زندان در بیاد و تو نقشه اتو
شانس میارم یا نه؟اگر آره که آرامش بگیری،اگر نه دوباره نقشه اتو عوض
کنی،درست عین شب مهمونی ،عین اسکان مامان تو خونه ی مادرت...
آرمین میخوام یه سنگ بزرگ نسبت به تو پیدا کنم رو دلم بذارم ولی نمی دونم
چرا هر سنگی که برمیدارم از غم تو دلم سبک تره
نفسی کشیدم و موهامو از رو پیشونیم کنار زدو گفت:
-زیاد نمونده ،انقدر بی تابی نکن ...»حلقه امو تو دستم
مجددا چرخوندو گفت:«
بابا این دختر حسین پناهیه...»چشماش سرخ شد و رگهای گردنش متورم شد�حلقه ای که پدرت به مادرم داده بودو تو قبر بابام فرو کردمو قسم خوردم ...؛
و با چشمای اشک ریزم نگاش کردم تار میدیدمش پلک زدم تا دیدم شفاف بشه
با صدای گرفته ،بدون اینکه نگاه ازم بگیره گفت:
آرمین بشه ...برو نفس برو تو ماشین تا بیام -دختر حسین پناهی قرار نبود
نفس آرمین شه،برو نفس سوار ماشین شو تابیام..

حس کردم داره درد میکشه نمیخواستم برم ولی پاهام به دستور آرمین حرکت
کردن ...
وقتی رسیدم خونه انقدر خسته بودم که با همون لباس خوابم برد وبا صدای
خود آرمین از خواب بیدار شدم، داشت با تلفن حرف میزد ولی هر چی گوشمو
تیز میکردم چیزی بشنوم کر تر میشم یه کم این پهلو اون پهلو کردم دیدم دیگه
خوابم نمی بره
رفتم تو هال دیدم طبق این چند روز باز زومکن های رو جلوی روش ردیف کرده و
هی حساب کتاب میکنه با تعجب گفتم:
-آرمین چیکار میکنی چند وقته هی داری حساب کتاب شرکتتو خودت میکنی
مگه حساب دارات و اخراج کردی؟
آرمین-سهاممو تو شرکتی که با بابات شریک بودم و فروختم ،بابات دیگه یه
شریک دیگه داره ،میخواستم هم سهام خودمو بفروشم هم برا باباتو ولی
نمیخوام حتی یه قرون یه آدم خائن وارد زندگیم بشه ،سند های سهامشو
درست کردم میذارم تو شرکت تا وقتی آزاد شد برشون داره ،من نیازی به یه
قرون دوزار بابات ندارم ،از پول بیشتر رو ازش گرفتم،»نگام کرد و گفت:«
-خونواده اشو، نفسشو»با اخم نگاش کردم دوست نداشتم از نقشه هاش
بیشتر توضیح بده ...لحنشو تغییر داد و گفت:«
....جای این حرفا برو یه لقمه درست کن بده من بخورم روده کوچیکه داره روده
بزرگه رو می دره
در حالی که تو آشپز خونه میرفتم گفتم:
-یه جا دیگه سرمایه گذاری می کنی؟

آرمین-آره
-شرکت دبی ،سهام شریکامو میخرم اونجا فقط خودم باشم�کجا؟
هوا رو بو کردم هی نفسای بلند کشیدم آرمین سر بلند کردو گفت:
-خونه بو میده�چرا این طوری میکنی؟!!
آرمین-بوی چی میده؟!
آرمین-اثاث این خونه برای پنج سال قبله دیگه کهنه هم شده ...تا دیروز بو�نمیدونم یه بوی خاصی میده ،مثل بوی اثاث ،بوی وسایل نو....
نمیدادن از امروز بو میدن؟!!!
رفتم کولر رو روشن کردمو پنجره هم باز کردم آرمین گفت:
-خونه بو میده تو متوجه نیستی�معلومه چیکار می کنی،آرمین یه کم نگام کردو بعد هم بی خیالم شدو کار خودشو کرد
سر شام بودیم که پرسید:
خبر بده با نعیم از نگرانی در بیاد�نه،با رئیس زندان حرف زدم گذاشت که بابام با نعیم تماس بگیره و از خودش�نعیم فهمیده بابات زندانه؟
آرمین پوزخندی زدو گفت:
تعریف کنه که چی شده�بابا میگفت میخواد براش نامه بنویسه اینطوری پشت تلفن نمی تونه براش�باالخره که میفهمه این همه مدت و میخواد چیکار کنه؟
آرمین-که راستو دروغ تحویلش بده و همه چیزم به نفع خودش تموم کنه نه؟
به آرمین چپ چپ نگاه کردمو گفت:
از شر بابات راحت می شه�وکیل مامانت، خواب بودی زنگ زد ،فردا دادگاه آخره، مامانت طالقشو میگیره و از شر بابات راحت میشه
-آرمین،آرمین-وبعد جزئی از خونواده ی من میشه...
هوا رو باز بو کردمو شاکی گفت:
-تمومش میکنی یا نه؟
آرمین چپ چپ نگاه کردو آخر هم درک نکرد که واقعا خونه بو میده�بو میاد نمی فهمی؟
هیچ وقت اون شبو یادم نمیره که ساعت سه ی شب از خواب بیدار شدم و بی
نهایت هوس بستنی کرده بودم واین خواسته انقدر زیاد بود که نتونستم دوباره
بخوابم یا صبر کنم تا صبح بشه آرمینو صدا زدم بدون اینکه چشماشو باز کنه
گفت:
-پاشو�هوووم
-آرمین پاشو�هو......ووم؟
-پاشم چیکار کنم

ارمین من هوس بستنی کردم انقدر که تا حاال هیچی رو تو عمرم انقدر
چی ــــــــی؟بگیر بخواب بینم نصف شب زده به ی - ِ ِ ِ ِ ِ ِ ِ ِ ِ ِ ِ ِ ِ ِ ِ ِ ِ ِ ِــ
سر ش
روشو کرد اونور رو خوابید ،دوباره صداش کردم عاصی شده گفت:
-آرمین ،من بستنی میخوام�نفس بخواب
آرمین یهو از جا بلند شد دل و زهره ام آب شد زدم به شونه اشو گفتم:
-چرا این طوری می پری؟زهره ام آب شد
آرمین شاکی گفت:
-نه ،من بستنی ،میخوام�میخوابی یا نه؟
آرمین شونه امو گرفت و بازور خوابوندتم و گفت،زد :برم از سر قبرم برات بستنی بخرم ؟ساعت 3شبه�بستنی میخوام�برو یخ بخور�االن میخوام�صبح
نگاش کردمو همونطور با اخم گفت:
خوابید با دستشم دورم گرفت ،چند دقیقه گذشت نه نمی شه تحمل کرد فکر�نعو نگمه�نع�میخوابی یا نع؟
بستنی داره روانیم میکنه ،دستشو پس زدم بلند شدم شاکی گفت:کجا
-ای خدا من چه بدبختیم...»از جا بلند شدو تی شرتشو از باالی تخت برداشتو�میرم خودم بخرم باالخره یه سوپر مارکت که باز هست
پوشیدو گفت:«
من از کله ی سحر باید برم شرکت خراب شده ام با صدتا زبون نفهم سر و کله�منه احمقو نگاه کن که دارم بلند میشم ،فردا تو بیکاری تا لنگ ظهر می خوابی
بزنم...
همین طور غر زدو راه افتاد که بریم برام بستنی بخره حتی لباسشم عوض نکرد
من هم روی همون لباس خواب کوتاهم شلوار جینمو پوشیدم و لباسمو تو
شلوارم کردم و مانتو پوشیدم ،اونم با همون شلوار کوتاه مشکی ِ تو خونه راه
افتاد و خیابون و کوچه ها رو با ماشین طی کردیم تا یه مغازه پیدا کردیم و رفت
،نزدیک ده نوع بستنی هر کدوم با طعم های مختلف خرید و آورد و گفت:
هرگز طمع شکالتی ِ اون بستنی رو یادم نمیره خوشمزه ترین بستنی ای بود�بیا بخور تا سیربشی ،که منو نصف شبی راه نندازی واست بستنی بخرم
که خوردم انگار به من بهشتو داده بودم ،گاز اولو که زدم چشمامو بستم
و..واایــــــــیی چه آرامشی مگه چیزی از اینم بهتر هست ؟
بستنی رو مقابل آرمین گرفتم که تکیه اشو زده بود به در رو منو موشکافانه نگاه
میکرد و هر لحظه هم نگاهش دقیق و دقیق تر می شد
بیا توام بخور
خودت بخور
-نه بخور از گلوم پایین نمی ره
یه گاز از بستنیم زد وهمچنان چشماشو ریز کرده بود و نگام میکرد، گفتم:
خوشمزگی نخورده بودم ،مارکش چیه ؟وای آرمین اگر نمی خریدی می مردم�وای می بینی چقدر خوشمزه است ؟دستت درد نکنه تا حاال بستنی ای به این
آرمین موشکافانه تر نگام کردو گفت:
-نه دیگه دستت درد نکنه بریم خونه�بازم بخور
ارمین استارت زد بدون اینکه نگاهشو ازم بگیره گفت....

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : tabedaghegonah
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 4.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 4.0   از  5 (1 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

پنجمین حرف کلمه hotcll چیست?