رمان غم چشمان تو 1 - اینفو
طالع بینی

رمان غم چشمان تو 1

نازنین بلند شو مادر ، مامان تو رو خدا بزار بخوابم دیشب اصلا درست نخوابیدم ، میدونی ساعت چنده ؟وای نازنین کلافه شدم از بس صدات کردم الان ناصر میاد برای نهار ببینه خوابی بد جور باهات برخورد میکنه حالا خود دانی ، با این حرف مامان دلهره افتاد به جونم و سریع بلند شدم ، وقتی ساعت و دیدم وای دوازده و نیم شد ، رفتم سرویس دست و صورتم و شستم که همون موقع صدای زنگ در حیاط بلند شد نازنین برو در و باز کن چادرم و سر کردم بدو رفتم در و باز کردم که ناصر برادر بزرگم اومد تو سلام خان داداش خوبی ، با تکان دادن سرش جواب سلامم داد و رفت تو مامانم سفره نهار و انداخته بود منم نشستم و با هم ناهارمون و خوردیم ، نازی ؛جانم خان داداش بیا یه خورده این کمر من و ماساژ بده همون جا یه خورده اون طرف تر از سفره دراز کشیده بود رفتم روغن زیتون اوردم پیراهنش و در آورد و منم حسابی کمرش و ماساژ دادم
دمت گرم ، ببین نازی تو به درد هیچ کاری نخوری ولی ماساژ دادنت بیست ،


تو دلم کلی ذوق کردم که ازم تعریف کرد
ولی با جمله بعدیش کلا بادم خوابید
تو فقط به یه درد میخوری اونم کلفتی
حالا هم پاشو از جلوم گمشو برو با این حرفش بغض گلوم گرفت و رفتم و شروع کردم ظرف شستن ، پدرم از دنیا رفته بود ناصر بردار ناتنیمه پدرم قبل از مادرم یه زن داشته که ازش سه تا بچه داره ناصر نادر و نسترن که مادرشون وقتی نسترن دنیا میاد میمیره دوسال بعد از مرگ مادرشون پدرم با مادرم ازدواج می کنه
که مادرم چهار تا بچه میزاد که همشون به دوماه نکشیده میمیرن که بعد از کلی نظر ونیاز پنجمیش که من باشم زنده میمونم
که از قضا من که چهل روزم میشه پدرم تصادف می‌کنه و میمیره ، مادرمم هم ناصر و نادر ونسترن و من و به تنهایی و با هزار زحمت و کار کردن خونه های مردم بزرگ می‌کنه نادر که رفت شهرستان و کار پیدا کرد و همون جا هم زن گرفت و اصلا سالی یک بارم سراغی ازمون نمیگیره
نسترن هم تو سن هفده سالگی اولین خواستگاری که براش اومد جواب مثبت داد و رفت سر خونه زندگیش که الان هم با دوقولو هاش سرگرمه و از زندگیش راضیه ، اقاناصر هم چهل سالشه یه دفعه هم زن عقد کرد ولی به خاطر بد اخلاقیش زنش ازش جدا شد ولی من خبر دارم که چند تا دوست دختر داره آخه وقتی گوشیش زنگ میخوره می‌ره یه جا که ما حرف هایش و نفهمیم ولی من چند بار فال گوش ایستادم و فهمیدم آقا بهش بد نمیگزره البته چون از نوجوانی کارگری کرده بوده حالا تونسته یه بوتیک بزنه خرج خودش و ما رو در بیاره خدایشم رفتارش با مادرم خوبه ولی با من نه انگار به زور من و تحمل میکنه


بعد از اینکه کارهای آشپزخونه رو تمام کردم ، اومدم تو پذیرایی ، مامان دیگه کاری نداری می‌خوام برم حیاط باشه مادر برو ، رفتم و با گل‌های محمدی باغچمون که تنها دوست های من بودن شروع کردم به حرف زدن ، سلام عزیزای من دوست های خوشگلم قربونتون برم که آنقدر نازید
هوا خیلی گرم شده الان بهتون آب میدم شیر آب و باز کردم و یا شلنگ بهشون آب دادم کارم که تموم شد شیر و بستم و دوبار ه نشستم لب باغچه از دیدن گل و گیاه هیچ وقت سیر نمی‌شدم ، خیلی علاقه داشتم کشاورزی کنم ولی من تا سوم راه نمایی بیشتر نخوندم به خاطر اینکه خان داداش می‌گفت همین که سیکل گرفتی بسه پول زیادی ندارم کت کنم اول و آخر باید بری کهنه بشوری ، با صدای خان داداش از فکر اومدم بیرون ، خل و چل خانم اگر صحبت کردنت با اون علف ها تموم شده بیا لباس های من و اتو کن می‌خوام برم مغازه زود باش ، چشم لباس های و اتو کردم دادم بهش . تابستون بود و من هم که کلا همش خونه بودم مگر اینکه با مادرم
میرفتم روضه یا امامزاده صالح ، مادرم واقعاً مهربونه بود حتی بچه های پدرم و حتی بیشتر از من باهاشون مهربونی میکرد و مواظبشون بود ، به خاطر همین اونها هم خیلی براش احترام قابل بودن
ولی ناصر اصلا با من خوب نبود فقط کافی بود جلوش خطایی انجام میدادم
حتی دو مرتبه تا حالا ازش کتکم خوردم
یه دفعه به خاطر اینکه پیراهنش و سوزوندم یه دفعه هم به خاطر اینکه تا ظهر خوابیده بودم و نهار و دیر حاضر کرده بودم به خاطر همین ازش میترسیدم ولی قلبم می‌گفت اون برادر بزرگتر و صلاحت و میخواد



تابستان داشت تموم میشد و من خیلی دوست داشتم برم مدرسه ولی ناصر نمیزاشت ، مامان ،جانم عزیزم ، میشه با خان داداش صحبت کنی اجازه بده من برم مدرسه به خدا خوب میخونم نمیزارم زحمت هایی که برام کشیدین هدر بره ، به خدا راست میگم حتی قول میدم اومدم خونه همه کارهای خونه رو هم انجام بدم ، حالا با خان داداش حرف میزنی ، نازنین مادر تو که میدونی
یه کلامه من که از خدامه جگر گوشم به بهترین درجه های علمی برسه ولی متاسفانه ناصر اخلاق درستی نداره، باشه من میگم ببینم چی میشه ، الهی قربونت برم مامانم فدای اون قلب پر مهرت بشم من فقط تو رو دارم ،
خودت و لوس نکن همه صورتم و تفی کردی حالا هم پاشو شام و بزار که بیاد شام حاضر نباشه خونه رو می‌زاره رو سرش ، باشه
با انرژی رفتم و شام درست کردم
اخ جون اگه قبول کنه آنقدر میخونم تا بتونم رشته مورد علاقه
ام رو تو دانشگاه ادامه بدم ، شب شده بود و دل تو دلم نبود تا اینکه صدای زنگ خونه بلند شد کلید داشت ولی نمی‌دونم چرا زنگ میزد تا من برم در و باز کنم .
کلا آزار دادن من براش یه تفریح بود


سفره شام پهن کردم من اصلا شب ها شام نمی خوردم فقط
چایی و خرما همین کلا غذا خوردن و زیاد دوست نداشتم به قول مامان تنبل بودم تو خوردن، وقتی ناصر شروع میکرد غذا خوردن تا ته قابلمه رو در نمی آورد ول کن نبود پیش خودم میگم این کجا این همه غذا رو جا میده والا خوبه معدش نمیترکه ، 🤭، وقتی غذا ش تموم شد سفره رو جمع کردم و ظرف ها رو شستم ، که صدای مامان به گوشم رسید که یواش داشت با ناصر حرف میزد منم رفتم فال گوش ایستادم ، ناصر مادر بزار این دختر درسش و بخونه شاید به یه جایی رسید ، این چه حرفیه میزنی مادر درس چه به درد میخوره بلاخره باید اول و آخر کهنه بشوره و پیرهن شوهرش و اتو کنه ، در ضمن دوره زمونه بد شده دختر ها پرو و چشم و گوش بازن ولی نازنین دختر ساده‌ای اگر میبینی من باهاش جدیم و اجازه نمیدم بره مدرسه به خاطر اینکه این جوری خیالم راحت تره ، نازنین دختر خوشگلیه کافی از در این خونه بزنه بیرون میشه طعمه هزار تا گرگ ، آخه مادر ناصر جان این جوری هم که نمیشه بیکار تو خونه بشینه
حوصلش سر میره باید سرش یه جورایی گرم بشه ، نه مدرسه نمیشه بره حالا صبر کن تا ببینم چی پیش میاد یه فکری هم برای این فضول خانم که فال گوش ایستاده و داره به تمام حرف هامون گوش میده میکنم ، ولی فکر مدرسه رو باید از سرش بیرون کنه چون بمیرمم اجازه نداره بره تا وقتی دختر این خونست ،


با دلی پر از غم به اتاق رفتم و جام و رو زمین پهن کردم و با هزار تا فکر و خیال و حسرت خوردن به هم سن های خودم که از هفته بعد راهی مدرسه میشن ، به خواب رفتم .
سه ماه از اون شب میگذره ، تا اینکه خان داداش اومد خونه به مامان گفت: مادر من از یه دختره خوشم اومده برید برام خواستگاری شماره خونشون و داد
تا مادرم تماس بگیره و قرار خواستگاری بزاره ، فردای اون روز
مادرم زنگ زد و قرار شد پنج شنبه
بریم خاستگاری،
خیلی خوشحال بودم ، از اینکه ناصر میخواد سر و سامون بگیره
البته چون خونه ما ویلایی بود ولی قدیمی دوطبقه احتمالا میومدن بالا زندگی میکردن ، مامان ؟جانم،
من چی بپوشم ؟!برای چی؟
برای روز خواستگاری
قرار نیست شما بیای فقط من میرم و ناصر پس من چی نه نمیشه زشته جلسه اول تو رو هم با خودمون ببریم .
ای بابا من تنها تو خونه میترسم
میزارمت خونه داییت تا ما برگردیم میام دنبالت ، پکر شدم از اینکه من و دنبال خودشون نمیبرن ، حالا کجا هست خونشون ؟
بالا های تهران مادر ،ناصر می‌گفت باباش پاساژ داره از اون پولدار ها هستن ، خوب این جوری که دختره نمیاد طبقه بالا بشینه ، نمیدونم دیگه چی پیش میاد حالا بزار بریم
بعدشم توکل به خدا ،


آخر هفته هم رسید و مامان و ناصر حاضر شدن برای رفتن به خواستگاری منم آماده شدم که اول من و برسونن خونه دایی کمال بعد خودشون برن ، سوار ماشین ناصر شدیم(۲۰۶سفید داشت )تو راه که می‌رفتیم یه دفعه ناصر گفت ، میری اونجا با نیلوفر زیاد هر وکر نمیکنی ها مخصوصا اگه میلاد خونه بود فقط کافیه کلاغه خبر بیاره جلف بازی در آوردی ، من می‌دونم و تو، ماهم دو سه ساعت دیگه میام دنبالت ، چشم خان داداش خیالت راحت حواسم هست ، من و پیاده کردن و تا من رفتم تو خونه دایی حرکت نکرد ، نیلوفر دختر دایی از من دو سال بزرگتر ولی خیلی خانم و خودمونیه ، بهترین دوستمم هست میلاد پزشکی میخونه و پسر خیلی خوب و سر به زیریه ، زندایی مهتابم خیلی خانم ، من و خیلی دوست داره البته این حس دو طرفست ،
همشون تحصیل کرده هستن ، دایی که لیسانس علوم سیاسی داره ، زندایی که معلمه ، میلاد که براتون گفتم ، نیلوفر هم طراحی لباس مبخونه، وقتی به این خانواده نگاه میکنم ، دلم میگیره
کاش منم بابام زنده بود شاید میزاشت درس بخونم ، من دختر باهوشی بودم حتی سیکلم و با معدل ممتاز قبول شدم.
فقط کافی بود یک بار از یه مطلبی میخوندم سریع یاد می‌گرفتم ولی حیف هوش من
که بخواد هدر بره !
با سلام و احوال پرسی های معمول دعوتم کردن تو با نیلوفر رفتیم اتاقش ، میگم نیلو خوش به حالت که درس میخونی ، کاش منم بچه شما بودم ، نیلو خندید و گفت حالا دخترمون نشدی بیا عروسمون شو ،!با این حرفش کلی خجالت کشیدم و گفتم دیگه
از این حرف ها نزن ، میلاد مثل داداشام میمونه ، نازی این حرف و دارم جدی میگم چند روز پیش صحبت زن گرفتن میلاد پیش اومد ، راستش خود میلاد گفت تو رو میخواد ولی از ناصر خان می‌ترسه پا پیش بزاره ،
با حرف های نیلوفر هم خجالت می‌کشیدم هم اینکه من اصلا به میلاد هیچ حسی نداشتم همون حسی که به خان داداش و نادر داشتم نسبت به میلاد همین طور ،
نیلوفرخواهشا تموم کن ، من اصلا به میلاد تا حالا به عنوان شوهر فکر نکردم چون همیشه به چشم برادر دبدمش ، بعدشم اون دو سال دیگه پزشک میشه ولی من چی سیکل دارم ، نازی این چه حرفیه میزنی؟!
وقتی عروس خونه ما بشی باید ادامه تحصیل بدی .
نیلو دیگه بیا حرفشم نزنیم ، چون من علاقه ای به میلاد ندارم
همون موقع صدای در زدن اتاق اومد ، شال رو سرم مرتب کردم
نیلو گفت بیا تو میلاد ، از رو تخت نیلو بلند شدم و سلام کردم ، سلام نازی خانم خوبی ؟,چه عجب تشریف آوردین این ورا ،
با صحبت هایی که نیلو کرده بود
خیلی ازش خجالت می‌کشیدم .
خواهش میکنم


این چه حرفیه ، یه خنده کرد شاید هر دختری جای من بود این خنده با دلش بازی میکرد ، ولی حقیقتا
من هیچ حسی نداشتم .
نیلو من می‌خوام تا نیم ساعت دیگه دوباره برم بیرون میشه بری اتاقم پیراهن نخودی رو بیاری اتو کنی ، نیلو یه چشمک به میلاد زد و رفت ، فهمیدم الکی گفته
من و میلاد تنها شدیم بشین نازی یکم باهات حرف دارم .
نشستم ولی خیلی معذب بودم
نازی من شنیدم نیلو درباره علاقه من به تو صحبت کرد ، من میخوامت نیلو میدونمم که دوست داری ادامه تحصیل بدی
من برات این شرایط و فراهم میکنم با استعدادی هم که تو داری قول میدم زود درست تموم بشه ، خودمم کمکت میکنم ،
وقتی حرف میزد من از خجالت اصلا نمی‌تونستم سر بلند کنم ،
خب جواب من چیه نازی خانم با
گل و شیرینی برسیم خدمتتون.
آقا میلاد راستش من به نیلو گفتم
حسم به شما چیه ، به خودم بگو
راستش من شما رو مثل برادر دوست دارم نه بیشتر ، این حرف ها همش الکیه وقتی به هم محرم بشیم علاقه به وجود میاد نازی ،
نه من نمیتونم قبول کنم اگر
خان داداش بفهمه من با شما
تنهایی حرف زدم دعوام می‌کنه
ببین نازی من امشب به بابا
میگم که با عمه حرف بزنه
ما بیام خواستگاری
بهم فرصت بده تا من علاقه تو رو به خودم جلب کنم باشه؟
نمیدونم چی بگم اگر علاقه ای شکل نگرفت چی ؟بعد شما ضربه میخوری آقا میلاد ، شما دیگه به این کار نداشته باش تو فقط او کی بده بقیه اش با من
دلم شور میزد ، بعد از این که میلاد از اتاق رفت بیرون نیلو اومد
نیلو چرا من و با میلاد تنها گذاشتی ، خوب کردم طفلکی داداشم


یعنی واقعا نازی تو متوجه نگاه های میلاد نشدی ؟نه به خدا من اصلا تا حالا به جز حسرت خوردن برای تحصیل و فکر کردن دربارش
متوجه هیچی نبودم .
خب دختر خوب یه خورده بزرگ شو و به اطرافتم بیشتر توجه نشون بده .
نیلو من این حالم بیشتر دوست دارم رویای درس خواندن و بیشتر دوست دارم حرف زدن با گل و گیاه تو باغچمون و بیشتر دوست دارم . اصلا دوست ندارم به ازدواج و این حرف ها فکر کنم .
می‌دونی تو همین تابستان چند تا خواستگار اومده اره اوره شمسی کوره ،ولی همه رو جواب رد دادم چون دلم روشن که یه روزی ادامه تحصیل میدم آنقدر بهش فکر میکنم تا بهش برسم ، ولی این ناصر جلوی پیشرفت من و میگیره
خدا کنه زودتر ازدواج کنه ، شاید منم به خواسته دلم برسم ، به خدا
اگر با میلاد ازدواج کنی تا هر چقدر که دلت خواست میتونی ادامه تحصیل بدی ، بابا نیلو چرا نمیفهمی من میلاد و به چشم برادر میبینم هیچ حسی بهش ندارم ، همون موقع صدای زنگ خونشون بلند شد ، فکر کنم مامان و ناصر باشن ، صدای بفرمایید زندایی از بیرون می‌آمد که من هم رفتم تو پذیرایی ، زندایی اونشب ما رو برای شام نگه داشت ، حالا دیگه با فهمیدن اینکه میلاد من و میخواد انگار سنگینی نگاهش و خوب حس میکردم دیگه از این لحظه این جمع برام راحت نبود ، معذب بودم ،


خدا کنه فقط دایی به مامان و ناصر چیزی نگه ، وگرنه امشب باید خودم و برای یه تنبیه درست و حسابی آماده کنم ، داشتم با نیلو حرف میزدم که با صدای دایی توجهمون بهش جلب شد ، آقا ناصر مبارک باشه شنیدم داری سر و سامون میگیری به سلامتی ، سلامت باشید دایی جان هنوز جواب قطعی ندادن ،
چند روز دیگه به امید خدا ،
خب آبجی خانم میخواستم در باره یه موضوعی باهاتون صحبت کنم ،
جانم بگو داداش ، حقیقتش من می‌خوام دست میلاد و بند کنم .
به سلامتی مبارکه کی هست این دختر خوشبخت؟؛من نازنین دخترت و زیر سر گذاشته بودم تا اینکه خود میلاد گفت خاطر دخترت و میخواد ،
مادرم انگار تو شک بود که ناصر گفت :دایی جان صبر کنید تکلیف زندگی من معلوم بشه بعد درباره آقا میلاد صحبت میکنیم ، منم آنقدر خجالت کشیده بودم که پوست سفیدم مثل لبو قرمز شده بود.
یک ساعتی موندیم و اومدیم خونه
ولی هیچ کس حرفی نمی‌زد منم که از ترسم که ناصر بهم گیر نده سریع رفتم مسواکم و زدم اومدم از دستشویی بیرون که برم بخوابم
با ناصر رو در رو شدم حول شدم و گفتم: سلام خان داداش آها ببخشید شب بخیر ، دیدم از جلوم تموم نمیخوره ، خب خدا حافظ از ترس
دری وری میگفتم و نمی فهمیدم دارم چی کار میکنم ،
چرا انقدر ترسیدی مگه کاری کردی ؟
که فرار می کنی ؟نه به خدا من اصلا خبر نداشتم دایی میخواد این حرف ها رو بزنه ، !
مگه من صحبت درخواست داییت و باهات کردم که تند تند داری از خودت دفاع میکنی؟
دیگه داشت اشکام در میامد
تو رو خدا خان داداش من کاری نکردم بزار برم بخوابم ،
از کنار پهلوی ناصر دیدم مامانم بنده خدا با اضطراب داره ما رو نگاه می‌کنه ، ناصر مادر ولش کن بچه رو چرا اذیتش می‌کنی مگه چی کار کرده ؟
معلوم نیست چه عشوه ای ریخته برای اون جوجه خروس تازه به دوران
رسیده ، هواییش کرده ، دارم میگم مادر من با این وصلت راضی نیستم حالا خود دانی؛
به خدا داداش من نه برای آقا میلاد نه برای هیچ کس دیگه ای از این چیز های که شما میگی نریختم .
از کنارش گذشتم ولی تا صبح به فکر عاقبتم با خان داداش (ناصر) بودم


صبح که از خواب بلند شدم بعد از شستن دست و صورتم ، دیدم مامان سبزی خوردن گرفته داره پاک می‌کنه ، سلام مامان صبح بخیر ، سلام قشنگم برو چایی و نون پنیر برات گذاشتم بخور ، بعد از خوردن صبحانه ، مامان صدام زد ، جانم مامان ،بیا کارت دارم
نازنین مادر الان تو شانزده سالته
من این و می دونم که الان ازدواج برات زوده ولی اگر با میلاد ازدواج کنی هم میتونی درس بخونی هم من خیالم راحته که پیش کس خوبی هستی ، ولی مامان من اصلا دوست ندارم ازدواج کنم
میلاد هم مثل داداش میمونه برام هیچ حسی بهش ندارم تازه از دیشب تا حالا به این نتیجه دارم میرسم که اصلا ازش خوشم نمیاد
مامان تو رو خدا به دایی خودت جواب منفی بده خواهش میکنم
بعدشم مگه دیشب خان داداش نگفت راضی به این وصلت نیست
اونم اگر راضی نباشه اصلا نمیزاره
این وصلت جور بشه اتفاقا این بهترین محبت خان داداش به منه
چی بگم هر جور صلاح میدونید مادر من آنقدر از داداش و زن و بچش خوبی دیدم که مطمئن هستم خوشبخت می‌شدی ،
مامان جونم یه بوس از او لپای
خوشگلت میدی !؟برو خودت و لوس نکن بچه جون من بلاخره یه بوس از اون گونه های سرخش
گرفتم ، روز ها می‌گذشت و مامان جواب منفی به دایی داد و همین باعث ناراحتی شد و فعلا دایی و خانواداش باهامون سر سنگین شدن‌.
هفته دیگه هم جشن عقد خان داداش ، قرار شده نادر و زن و بچش بیان ، نسترن هم که با مامان هی میرن خرید دو قلو هاشم می‌زاره پیش من ، خدا رو شکر که آقا ناصر داره سر و سامان میگیره منم به امید خدا یه نفس راحت میکشم .


اسم زن ناصر لیلا ، شب بله برون
منم بردن خیلی وضعیت زندگیشون از ما بهتر بود پدرش پرویز خان تو بازار حجره فرش فروشی وهم پاساژ داشت از خونشون که هرچی بگم کمه ، دوتا برادر داره
مهراد که مهندس صنایع پزشکی داره که هنوز داره درس میخونه .
مهران هم که سال سوم مهندسی عمران ، جفتشونم زن دارن و بچه هم دارن ، لیلا هم مثل ناصر یه بار نامزد داشته که پسر خالش بوده ولی نمیدونم به چه دلیلی بهم خورده ،
این چند روز هم گذشت و روز عقد فرا رسید قرار بود باغ پدری لیلا که تو لواسون هست برگزار بشه .
من و نسترن رفتیم آرایشگاه
موهام و لخت کرد و یه تل بافت مو که خریده بودم و به موهام زد
، ارایشمم فقط یه رژ و یه ریمل
ولی نسترن یه آرایش کامل و زیبا
که با نمک بودنه چهرش و بیشتر
کرده بود، زن نادر هم که انگار تافته جدا بافته است با ما نیومد
خودش جدا رفت طفلکی مامانم
امروز با این همه کارش بچه های
نسترن و نادر هم باید نگه می‌داشت ؛ کارمون که تموم شد
شوهر نسترن آقا مجید ، اومد دنبالمون، تا چشمش به نسترن
افتاد انگار اولین باره دیدش طفلکی همچین با ذوق و شوق
بهش نگاه میکرد که مطمئن بودم
اون لحظه تو دلشون هر چی بد و بیراه تو ذهنشون بود بارم کردن چون احساس اضافه بودن داشتم
شدید ، رسیدیم خونه ، بعد از اینکه لباس هامون و تنمون کردیم
آماده شدیم برای رفتن ، نسترن و نادر انقدر بی معرفت بودن که هیچ کدومشون به من و مامان تعارف نکردن هر کدوم یه بهانه ای آوردن و خودشون رفتن ، گرفتگی چهره مامانم دلم و آتیش زد ، مامان خوشگلم اشکالی ندارد
من و خودت و عشقه جیگرم ،
عشق کی بودی تو ، جون من، دل گیر نباش دیگه ،منم اشکم دونه دونه می‌ریزه ، صورتش و بوسیدم و به آژانس سر خیابون زنگ زدم و
بعد از ده دقیقه اومد و رفتیم ، فهمیدم خیلی براش گرون تموم شده ، ولی سعی می‌کنه ظاهرش و حفظ کنه ، حدود دو ساعتی تو راه بودیم که رسیدیم ، منم به تلافی کارشون نه به نسترن محل گذاشتم نه به راضیه زن نادر ، خودشونم فهمیدن که هم من و مامان ناراحت شدیم ولی اصلا به روی خودشون نیاوردن ، بلاخره عروس وداماد هم اومدن و همه
ریختن وسط ولی من سر سنگین نشسته بودم و شال و مانتومم از تنم در نیاوردم ، من موندم چه‌طور
خان داداش که انقدر دم از غیرت برای من میزد چطور مجلس مختلط گرفته ، اصلا بهم خوش نگذشت
موقع شام همه رفتن سر سلف سرویس تا غذا بیارن ، ولی من و مامان نشستیم تا کمی خلوت که شد بعدش بریم غذا بکشیم ، یکم که گذشت پاشدم برم هم برای خودم هم برای مامان غذا بیارم
چی میخوری مامان


مادر زیاد نیار برای من فقط یکم جوجه با دوغ دیگه هیچی باشه
رفتم سر میز غذا ها یه بشقاب برداشتم برای مامان و خودم جوجه و کباب گذاشتم دو تا هم دوغ برداشتم ، همین طور که سرم پایین بود و قدم بر می داشتم ، خوردم به یه خانم مسن حدود شصت ساله که کلی ازش معذرت خواهی کردم
بنده خدا خیلی مهربون بود، تازه صورتمم بوسید گفت :عزیزم چیزی نشده،همین شد باعث دوستی من لایه خانم شصت ساله ولی سرحال و سر زنده ، شام و که خوردیم حدود یک ساعتی بازم بزن و بکوب
بود ، همون خانم اومد سر میز من و مامان نشست پیشمون با مامان سلام و احوال پرسی کرد و رو به من و مامان گفت:شما چه نسبتی
با آقای داماد دارین ؟مادر گفت :من
مادر ناتنی و دخترم نازنین خواهر داماد ، که از پدر یکی هستن با آقا ناصر ، منم ماه تاج ،خاله لیلا جان هستم
خدا بیامرزه خواهرم و خیلی دوست داشت عروسی دخترش و ببینه ولی سرطان لعنتی جونش و گرفت
(مادر لیلا بر اثر سرطان فوت شده)
مامانم گفت:خدا رحمتشون کنه،
کلی باهامون گپ زد خیلی خانم مهربونی بود شماره خونمون و از مامان گرفت برای آشنایی بیشتر مراسم که تموم شد همه رفتیم خونه و خان داداش هم رفت خونه لیلا اینا ، نادر هم از همون باغ خداحافظی کردن و رفتن شهرستان
نسترن و شوهرش و بچه ها هم رفتن ، تا حالا جایی آنقدر بهم بد نگذشته بود . دایی و زن و بچه هاشم کلا نیومده بودن ، طفلکی مامان این همه جوونیش و پای این سه تا ومن گذاشت ولی یه ذره شعور و معرفت نداشتن ، حتی خان داداش به رومون نیاورد بتچی می‌خواین بر گردین خونه ،من و مامان چقدر پیاده روی کردیم تا یه تاکسی سرویس اون موقع از شب پیدا کردیم و یه ماشین کرایه کردیم برگشتیم ، حالا که مامان دوست داشت نتیجه بزرگ کردن ماها رو ببینه و لذت ببره شاهد بی معرفتیه
این آدم ها بود ،



چند وقتی گذشت و مامان خانواده لیلا رو پا گشا کرد . ما خونه ساده‌ای داشتیم ناصر میخواست مبل بخره
که مامان نذاشت و گفت بزار همین جور که هستیم ما رو قبول کنن ، که ناصر هم پذیرفت ، از اون موقع که عقد کرده بود گیر دادن هاش به من کمتر شده بود .
ولی هنوز نگاهش به من مثل این بود که داره به یه موجود اضافه نگاه می‌کنه ، ولی به خاطر اینکه برادر بزرگم بود به دل نمیگرفتم .
روز مهمونی رسید و من و مامان
سخت مشغول پخت و پز و تمیزی خونه بودیم نسترن هم که اصلا به روی مبارک نیاورد و بچه هاش و بهانه کرد و گفت :شب میان .
مامان فسنجون و شوید پلو با مرغ درست کرد منم الویه سالاد و ژله این جور چیزا بعد از کلی فعالیت رفتم حمام و موهای بلندم و خشک کردم ،
لباس پوشیدم آماده اومدن مهمان هامون شدیم ، مامانم دایی اینا رم دعوت کرد که گفتن نمیایم ،
اونشب مهمونی هم برگزار شد مامان جلوی عروس یه نیم سکه و یه قواره پیراهن مجلسی گذاشت که لیلا خیلی تشکر کرد انصافاً با اینکه خیلی وضع مالی خوبی داشتن ولی خودمونی و مهربونه بودن .
نمیدونم چرا آنقدر پدر لیلا به مامان نگاه میکرد همش زیر چشمی نگاهش میکرد ،
همش از دست پخت مامان تعریف میکرد ، اونشبم تموم شد و مهمان ها رفتن ، چند روز گذشت یه روز صبح که از خواب بلند شدم دیدم مامان هنوز از خواب بلند نشده سابقه نداشت همیشه صبح زود بیدار بود ، رفتم کنارش و صداش زدم ،
مامان جون پاشو ، مامان گلی چرا جواب نمیدی عشقم ، نگران شدم هرچی تکونش میدادم عکس العملی نداشت سرم و گذاشتم روی سینش و نبضش و گرفتم خدا رو شکر نبض داشت میزد سریع به اورژانس زنگ زدم ، تا اورژانس بیاد به ناصر زنگ زدم ولی جواب گو نبود ، انقدر گریه کردم ، به دایی زنگ زدم بعد از سه تا بوق برداشت صداش و که پشت گوشی شنیدم باعجله گفتم: دایی مامان حالش بده تو رو خدا زود بیا صدای ماشین اورژانس اومد و در و باز کردم دکتر که دیدش گفت :باید انتقالش بدیم بیمارستان ، دایی هم رسید و باهم رفتیم بیمارستان ، بردنش ای سی یو ، وقتی دکتر از اتاق اومد بیرون رفتم و گفتم چی شد آقای دکتر تورو خدا بگین ، آروم دختر جان خدا رو شکر خطر از سرش گذشته یه سکته قلبی ولی ضعیف و رد کرده مگه ایشون قبلاً ناراحتی قلبی داشتن ، نه آقای دکتر ، اشکالی
نداره دو سه روز اینجا هستن تا ببینیم چی پیش میاد.
اون روز دایی به همه خبر داد و ناصر خودش و رسوند بیمارستان
بازم ناصر با معرفت تر از نسترن و نادر بود . خیلی به مامان احترام می‌گذاشت ، ولی با من زیاد خوب نبود ، تا بعد از ظهر


تا بعد از ظهر لیلا و پرویز خان ، زندایی و نیلوفر و میلاد همه اومدن ، من که همش گریه میکردم نیلوفر که دیدم اومد بغلم کرد و کلی دلداریم داد ، نیلو اگر مامانم یه طوریش بشه من چی کار کنم ،؟نازی خدا رو شکر کن به خیر گذشته میلادی رفته با دکترش صحبت کنه ببینه چیشده،
بعد از حدود یک ربع بعد ، میلاد اومد و گفت خداروشکر بهوش اومده ، رفتم نماز خونه دو رکعت نماز شکر خواندم و رفتم بالا پشت در و از پشت شیشه اتاق مامان و دیدم، خدایا مامانم و سلامت بهم برگردون خودت خوب میدونید من جز مامانم هیچ کس و کاری ندارم
اشک می‌ریختم و از خدا کمک میخواستم ، احساس کردم کسی پشت سرمه برگشتم دیدم خان داداش ، وقتی دید دارم نگاهش میکنم اومد کنارم ایستاد و شروع کرد حرف زدن ،
وقتی نسترن دنیا اومد و مادرم مرد ، از نسترن بدم اومد
چون اون و مسبب از دست دادن مادرم می دونستم ، وقتی که کم کم بزرگ شد دیگه اون حس تنفر از بین رفتن و پذیرفتنش ، تا اینکه
پدرم با مادرت ازدواج کرد ، اوایل خیلی باهاش لج میکردم وقتی خونه رو تمیز میکرد از قصد بهم می‌ریختم هر کاری میکردم که لج مادر و در بیارم ولی انقدر صبور بود که خم به ابروش نمی‌آورد .
تازه محبتش و بیشتر میکرد واقعا اسم مهر انگیز برازندشه کم کم مهرش به دلم نشست و واقعا مادری میکرد برامون ، پدرم از زندگیش رازی بود تو پدر و ندیدی خیلی مرد خوب و خوش اخلاقی بود ، تا اینکه بعد از سه تا بچه ای که مادرت انداخت ، تو رو حامله شد من اون موقع بزرگ شده بودم تو آستانه جوانی بودم ، خیلی بهم بر خورده بود که چرا تو این سن باید تازه یه بچه کوچک تو خونه داشته باشیم ، ولی به روی خودم نیاوردم ، تا اینکه موقع زایمان مادرت شد ، خیلی درد میکشید ، پدرم مادرت رو رسوند بیمارستان وقتی تو به دنیا اومدی وقتی پدر از سلامتی تو و مادرت مطمئن شد برگشت خونه ، فردای اون روز وقتی می‌خواسته بیاد بیمارستان دیدنتون ، تصادف می‌کنه و میمیره ، به خاطر همین هیچ وقت از تو خوشم نیومد ،
هنوزم حسم بهت همونه، ولی مادرت و خیلی دوست دارم همیشه هم براش احترام قائل هستم . ولی من خواهرتم پدرم.ن یکی بوده ، خون تو وجودت خونه منم هست. خان داداش من هم شما رو دوست دارم هم نسترن و نادر و ولی وقتی در کنارتون هستم احساس غریبی میکنم .
بی هیچ کلامی از کنارم رد شد و رفت ، زندایی اومد و گفت :بیا بریم خونه ما ، نه زندایی امشب اینجا میمونم ممنون


وای خدا دارم دیوونه میشم ، من اگر نتونم
عقدمو سر این عوضی خالی کنم ، سپهراد نیستم .
همین جور که پشت فرمون نشسته بودم
داشتم برای اون نامردای عوضی خط و نشون می‌کشیدم ، وارد پارکینگ هتل شدم و نگهبان اومد و سویچ و بهش دادم و وارد دفترم شدم و در محکم بهم کوبیدم ، همه ی پرسنل دیگه میدونستن وقتی اخلاقم سگیه طرفم نمیومدن ،
در باز شد و علی اومد تو فقط تنها کسی که جرعت داشت بدون در زدن وارد دفترم بشه ، چیشده داداش دوباره اخلاق سگی شدی ؟!هیچی ولم کن اصلا حوصله ندارم ،
سپهراد از فکرش بیا بیرون اون دیگه شوهر داره ، بابا قسمت هم نبودین،
چرا ول کن نیستی ,اگر خودتم عاشق بودی اگر به خودتم خیانت میشد ، اگر پنج سال تموم به پای عشقت همه جوره محبت میریختی تا ذره ای دوستت داشته باشه ،ولی اون حتی تلاش نکنه که به محبت و عشقی که به پاش ریخته میشه
حتی فکر کنه ، وقتی نامزد کنی و تو حال و هوای رسیدن بهش باشی ، بعد یه دفعه
ناقافل بهت بگه دوستت ندارم و بره چی کار میکردی هان؟ دستم و محکم کوبیدم روی میز و داد زدم ، د جواب بده دیگه ؛
گلدون روی میز برداشتم و محکم کوبیدم روی زمین ، نمیفهمی؛ دارم آتیش میگیرم
، که من همه چی تموم و به یه پاپتی هیچی نداره گدا فروخت ، نگو خانم شش ساله با این بچه گدا دوسته ، منه احمق از همه جا بی خبر مثلاً دارم تلاش میکنم اون عوضی رو عاشق خودم بکنم ، علی اینا درد داره به مولا درد داره ،
وقتی مامان گفت :لیلا عقد کرد فکرش و از سرت بیرون کن ، خورد شدم غرورم له شد شکستم ، ولی زهرم و به اون شوهرش و خودش می‌رسونم ، حالا بشین ببین رفیق ، دوباره غرورم و پس میگیرم ،
باشه داداش بیا این آب و بخور الان سکته می‌کنی همه رگ های پیشونیت ورم کرده ،
به زور یه لیوان آب خوردم ، همون جا روی کاناپه دراز کشیدم ، علی امروز خودت به کارهای هتل رسیدگی کن من اصلا حوصله ندارم ، الان یه هفته است خواب و خوراک ندارم ، باشه فقط سپهراد میشه یه خواهی کنم ؟بگو ؛ سارا یه هفته دیگه وقت زایمانشه می‌خوام از فردا تا دو هفته بعد از زایمانش مرخصی بگیرم تو که شرایط ما رو میدونی ؟!باشه فقط امروز کار ها رو درست کن تا یک ماه نیا مرخصی برو


یه آرام بخش خوردم و همون جا روی کاناپه خوابم برد.
وقتی بلند شدم عضله های گردم گرفته بود ، رفتم داخل سرویس دفترم و صورتم و آب زدم ، باید میرفتم باشگاه تازه نیم ساعتم تاخیر داشتم ، از دفتر زدم بیرون که خانم حمیدی با عشوهای خرکی مخصوص خودش اومد جلوم گفت :وای سلام آقای وحیدی، چرا انقدر رنگتون پریده ، خدا مرگم بده ، گفتم :زودتر بده
چی بدم بهتون امر کنید در خدمتم ،
تو چشمای ابیه بدرنگ بی روحش
زل زدم و گفتم : مرگ
از جوابم هنگ بود ، منم یه تنه محکم بهش زدم و از در هتل زدم بیرون ،
اه اه سیریش ، باید تا اویزونم نشده اخراجش کنم ، نگهبان سریع ماشین و آورد و سوار شدم و رفتم سمت باشگاه فقط در حال حاضر میتونستم با حرکات رزمی خودم و آروم کنم ، تو باشگاه بعد از تعویض لباس رفتم کنار کیسه بکس انقدر بهش مشت زدم تا انگشتام خون اومد ، دیوانه وار مشت می زدم احساس میکردم
اون مرتیکه و لیلا جلوم هستن ،
با صدای شاگردم برگشتم طرفش ، شیهان(به استاد رزمی میگن)
میشه تمرین امروز و بهمون بگید ،
رفتم سمت بچه ها که با کلمه اوس
احترام گذاشتن و تمرینات و شروع کردیم
بعد از یه تمرین حسابی، کمیته جانانه بین بچه ها راه انداختم و خسته رفتم سمت خونه ،
با اینکه خونه مجردی داشتم ولی هرگز دوست نداشتم تا زمانی که دست عشقم تو دستم باشه برم خونم ، همیشه فکر میکردم شب عروسیم با لیلا خونم و افتتاح میکنم ، ولی اون آرزو هام و خاکستر کرد .
رسیدم خونه وقتی وارد شدم مادر اومد و بغلم کرد،سلام پسرم ، سلام مادر خودم ماه تاج خانم عزیزم پس یارت کجاست ؟
میخواستی کجا باشه طبق معمول اخبار و روزنامه ، و البته حیات وحش ، خب مادر من پدر هم دلش با اینا خوشه ، دیگه چی !
من و ول کرده فقط چسبیده پای این تلویزیون بی صاحب ، همون موقع پدر خنده کنان اومد و گفت چیه زن صبر کن باهم بریم این همه راه و، چطور تو تلفن دستت میگیری از این خونه به اون خونه
زنگ میزنی و من و فراموش می‌کنی
چیزی نیست ؟برو بابا
به این کل کلشون کلی خندیدم و مادرم گفت قربون اون خنده هات برم که غم توی چشمات و نمی پوشونه، به خاطر اینکه بحث عوض کنم گفتم :مادر از ستاره چه خبر ؟خوبه مادر ، امروز زنگ زد گفت :خدا روشکر کارهاش خوب پیش رفته و استخدام شده ،
خواهرم ستاره استرالیا زندگی می‌کنه
البته اول برای تحصیل رفت و حالا ماندگار شده البته با شوهرش آقا رضا که جراح مغز و اعصاب هستن .



رفتم سمت اتاقم طبقه بالا ، مادر شام حاضره لباست و عوض کن بیا ،
من میل ندارم بخورید شما ، سپهراد همین الان لباست و عوض کن بیا ، ای بابا مادر من یه روز بزار تو حال خودم باشم، همین که گفتم ، هیچ وقت نتونستم رو حرف پدر و مادرم نه بیارم بعد از تعویض لباسم دوباره برگشتم پایین برای شام ، بیا مادر فدات شه شدی پوست و استخون
بخور فدات فدات و پدر گفت آخه زن این کجاش پوست و استخونه ، کاش همه لاغر ها مثل این پسر بودن ، بگو ماشاالله الان با اون چشمات پسرم و
چشم میزنی ، اقدس خانم ؛
جانم خانم یه اسفند دود کن سریع
چشم خانم جان ، مادر من ول کن بابا هم داره شوخی می‌کنه ،
شما مردا نمی‌فهمید که تو دل مادر ها وقتی بچه هاشون غصه دار میشن چی میگذره ، الهی مادر فدات شده خودم یه دختر مثل پنجه آفتاب برات زیر سر گذاشتم ، نمیدونی چقدر خوش و مادرش با شعور و خانومٱ ، مادر جان عزیز دلم من الان
حس زن گرفتن ندارم ولم کن تو رو خدا ، چی چی ولت کنم داره چهل سالن میشه تا کی میخوای غصه بخوری ، تو کاریت نباشه خودم ترتیب کارها رو میدم و دعوتشون میکنم تا ببینیش، به خاطر اینکه از من دلگیر نشه چیزی نگفتم و با غذا خودم و مشغول کردم ، دو هفته ای گذشت و
تو دفتر مشغول انجام کار های هتل بودم که در زدن، بفرمایید ، ببخشید آقای وحیدی یکی از مهمان های هتل از غذای ظهر شکایت داره میگه به مدیریت بگین بیان سالن غذا خوری ، باشه برو الان میام
رفتم سالن غذا خوری یه خانم و آقا
داشتن با صدای بلند از غذاشون شکایت می کردن ، رفتم جلو گفتم بفرمایید من وحیدی مدیریت هتل هستم ، مشکل چیه؟ توی غذای همسرم مو بود هتل شما مثلا پنج ستاره اس ، من واقعا از شما عذر میخواهم همین الان رسیدگی میشه
با کلی عذر خواهی و تمنا قضیه جمع شد و یه توبیخ حسابی برای آشپز

نازنین:
خدایا شکرت که مامانم و بهم برگردوندی
الان حدود پنج روز هست که مامان بیمارستان و فردا هم مرخص میشه ،
تو این چند روز دائم پیشش بودم ،
کنار تخت مامان نشسته بودم و داشتم به مادرم نگاه میکردم ، سنی نداشت وقتی با پدرم ازدواج کرده هفده سال بیشتر نداشته ، تو آستانه جوانی بیوه شده و جوونی خودش و پای ما چهار تا ریخت
در اتاق باز شد و میلاد اومد تو ، سلام خوبی ، سلام ممنونم ، به عمه آرام بخش زدن خوابه ، نازنین میتونی چند لحظه بیای تو حیاط بیمارستان باهم صحبت کنیم ؟!
به ناچار دنبالش راه افتادم ، روی نیمکت
نشست و اشاره کرد منم کنارش بشینم
روی نیمکت با فاصله ازش نشستم ،
بدون مقدمه ازم پرسید چرا جواب رد دادی
آقا میلاد به خدا این قضیه خواستگاری بحثش تموم شد ، چرا دوباره دارین سوال میپرسین؟! ببین نازنین من تو رو دوست دارم این علاقه من به یک ماه دوماه نیست من از زمانی که کوچک بودی
تو رو همسر خودم و مال خودم میدونستم
فکر نکن با یه جواب رد من از تو دست میکشم ، آقا میلاد به خدا من شما رو مثل برادر هام دوست دارم ، نمیتونم حتی تصور کنم باهاتون روزی ازدواج کنم،
زندگیتونم حروم من نکنید چون من جوابم همون نه هست .
با ناراحتی از کنارش بلند شدم و به سمت اتاق مامان رفتم .
سپهراد :
به آشپز گفتم بیا دفترم ، با ناراحتی و عصبانیت شدید وارد شدم و چند دقیقه بعد آشپز اومد , برگه استعفا رو گذاشتم جلوش و گفتم امضا کن ، شروع کرد التماس کردن ، تو رو خدا من و از نون خوردن نندازیید من زن و بچه دارم دیگه تکرار نمیشه ، مرد حسابی من تا الان جون کندم که این هتل بشه پنج ستاره بعد با یه سهل انگاری یه نفر تمام زحمت های من بره باد هوا تا من برگه اخراج و ننوشتم
خودتون برگه استعفا رو امضا کنید ، هرچی التماس کرد نپذیرفتم ، بعد از امضا فرستادمش دفتر حسابداری و تسویه حساب ، تمام پرسنل آشپز خونه رو هم
از حقوقشون کم کردم تا حساب کار بیاد دستشون من تو کار و زندگیم با هیچ احدی شوخی ندارم ، سریع یه آشپز جایگزین کردم . موبایلم زنگ خورد نام مادرم روی صفحه نمایش افتاده بود ،
الو سلام مادر گلم خوبی ؟سلام پسرم
سپهراد مادر می‌خوام برم جایی ملاقات
میای من و ببری ؟چه ساعتی ؟
هفت شب مادر، پدرت هم میاد خب چرا من بیام دیگه با پدر برید دیگه ، نه ماشینش خرابه تو بیا بریم ، نمی‌تونستم رو حرفش نه بیارم بخاطر همین گفتم :باشه میام ولی اگر نیم ساعت تأخیر داشتم اشکالی نداره ؟
نه ما منتظریم فقط سر راهت گل و شیرینی هم بگیر


مگه میخوای بری خواستگاری ؟! تو بگیر بیاکاری نداشته باش ، ببین مامان تا اومدم بقیه حرفم و بزنم گوشی وقطع کرد .
دستم و با حرص کشیدم لایک موهام و مشتشون کردم ، من تازه شکست خوردم
چطور مادر انقدر راحت دم از ازدواج میزنه آخه ، خدا یا چرا زن ها رو آنقدر احساساتی و بی‌فکر آفریدی ،
همون موقع یه فکری به ذهنم رسید ،
سریع زنگ زدم به ستاره منتظر موندم تا جواب داد ، الو داداش این موقع زنگ زدی !؟سلام ستاره جان خوبی ، ببخشید بد موقع زنگ زدم نه داداش جونم بگو
یه لطفی کن به مادر زنگ بزن یه جوری بهش بفهمون که من فعلا زن نمی‌خوام دست از سر من برداره ، بدون مقدمه زنگ زده گل و شیرینی بگیر ، آخه برادر من تو که مامان و می‌شناسی حرف حرفه خودشه ، تو هم باهاش برو نهایتش
میگی خوشم نیومد ، ما رو باش رو دیوار کی دارم یادگاری می‌نویسم ،
باشه برو بخواب خواهر من ، بای ،
کوفت از عصبانیت در حال انفجار
بودم .
نازنین : دو روزی بود که مامان و آورده بودیم خونه ، امروز صبح ماه تاج خانم زنگ زد و وقتی بهش گفتم حال مامان ای جوری شده بود ، گفت شب میاد اینجا دیدنش ، داشتم خونه رو تمیز میکردم
دیروز که خانواده لیلا اومدن دیدنش ، بر عکس خان داداش که عبوس و بد اخلاق ولی لیلا و خانوادش مهربون و خوش اخلاق هستن ، خدا کنه زودتر این مهمونی ها تموم بشه خسته شدم ، از بس ظرف شستم و کار کردم ، پوست دستم داغون شده ، بعد از اتمام کارم ساعت و نگاه کردم دیدم شش و نیم رفتم حموم و اومدم
مامان شام چی میخوری بزارم ، خان داداشم میاد ، نازی مادر سبزی پلو درست کن تن ماهی هم داریم ، دیگه نمی‌خواد خورشتی درست کنی باشه مامان ، لباساتم بپوش که اگر ماه تاج خانم اومد حاضر باشی ،
یه شلوار جین مشکی با یه تونیک قرمز پوشیدم موهامم که نم داشت باز گذاشتم تا خشک بشه ، میوه ها رو تو ظرف چیدم ، چای هم دم کردم ، نازنین مادر
قندون ها یادت نره ، نه مامان امادست
خودش فقط میاد دیگه ؟ آره مامان گفت میام نگفت میاییم که بعدشم ما فقط با خودش دوستیم فکر نکنم دنبال خودش شوهرشم راه بندازه ،
سبزی پلومم دم گذاشتم و ناصرهم اومد ،
مهمون داریم ، بله خان داداش؛کیه؟!تو عقد شما با خاله لیلا جون دوست شدیم
ماه تاج خانم بعد امروز زنگ زد حالو احوال کنه فهمید مامان این جوری شده
میخواد بیاد عیادت ،
اصلا خوش ندارم با این خانواده رابطه داشته باشید ، امروز که تموم شد رابطه اونم تموم میشه ، مامان گفت: ناصر مادر ماه تاج خانم زن خوبیه من اشکالی توش ندیدم که

 

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : ghamecheshmaneto
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 5.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 5.0   از  5 (0 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

آخرین حرف کلمه spwppi چیست?