رمان غم چشمان تو 2 - اینفو
طالع بینی

رمان غم چشمان تو 2

به نظر من خیلی خانم متشخصی هم هستن ، آخه مادر من خالش همچنین که پسرش نامزد سابق لیلا بوده ، خوب پسرم الان که لیلا زنه تو هست نه اون بعدش هم من هیچ وقت تو زندگیم یه طرفه به قاضی نرفتم ، تا خان داداش اومد حرف بزنه زنگ در حیاط و زدن و ناصر رفت در و باز کرد ، صدای یاالله گفتن ناصر حمایت از داشت که مرد نامحرم باهاشون هست
سریع رفتم اتاق و مانتو تنم کردم موهام و همش و جمع کردم و با کلیپس و سال انداختم از اتاق اومدم بیرون ، ماه تاج خانم و همسرش و با یه آقای جوان که میخورد از ناصر سه چهار سال کوچکتر باشه ، تو پذیرایی بودن ، به همشون سلام کردم که همون آقای جوان دست گل و داد دستم منم فارغ از فکر و اطرافم وقتی گل ها رو گرفتم و گفتم وای خدایا چقدر خوشگله مهتاج خانم ممنون من عاشق گل و گیاهم ، با ذوق رفتم گلدون و برداشتم آب کردم شروع کردم با گلها حرف زدن ، ای جان چقدر شماها جیگرید و نازین خوشگلای من ، با احساس اینکه کسی پشتمه بر گشتم که خان داداش با اهمیتی تو هم داشت نگام میکرد ، آب دهنم و از ترس قورت دادم ، خوشتون اومده ازش ؟گلای قشنگین داداش ، نه
شازده که بهت گل داد و میگم ؛نمیفهمم چی میگید ! تو نفهمی بمون تا اینا برن ، از آشپز خونه هم بیرون نمیای ، چایی بریز
من ببرم ، چشم داداش ، یعنی چی شده
من که نمی‌فهمم چی میگه ، چای ریختم وصداش زدم اومد برد .
سپهراد : گل و شیرینی خریدم و رفتم ودنبال پدر و مادر ، تک زنگ زدم و اومدن
نشستن تو ماشین ، سلام مادرم و سلام به پدر بزرگوارم احوالتون که خوبه ؟مزه نریز پسر لوس ، آخه مادر من الان باشگاه دارم شاگردان منتظرن شما بی مقدمه قرار خواستگاری می‌زاری ؟! حرف نزن اصلا خودشون هم روحشون خبر ندارن من دارم برای پسرم میرم خاستگاری
یعنی چی ؟! حالا برو خودت میفهمی
آدرس و داد و منم حرکت کردم هرچی میرفتم به پایین شهر بیشتر نزدیک می‌شدیم ، آخه مادر من داریم میریم کجا ؟ سکوت کرده بود و هیچی نمی گفت
رسیدیم و در زدیم دست گل و داد دستم و شیرینی هم خودش گرفت ، وقتی در باز شد ، از کسی که جلو در بود حسابی جا خوردم ، مادرم گوشه کتم و گرفت و کشید تا به خودم بیام ، رفتیم داخل ولی اصلا به این پسره محل نذاشتم و پشت پدر و مادرم وارد خونه شدیم ، یه خانم چهل ساله ولی شکسته سلام و احوال پرسی
کرد و تعارف کرد که بشینیم همون موقع یه دختر از اتاق اومد بیرون و به همه سلام کرد ، مادرم اشاره کرد گل و بهش بدم منم
گرفتم جلوش ولی تا گل ها رو دید به خنده کرد و گفت وای خدا چه

 خوشگله ، تو دلم یه دیوانه و خدا شفات بده گفتم و نشستم و تکیه دادم به پشتی ، آخه این مادر من به چیه این خانواده نگاه کرده که من و آورده اینجا برای خواستگاری ، دشمن من جلوم نشسته ، یهو دیدم شوهر لیلا از جاش بلند شد و رفت آشپز خونه ، اون دختر خله هم گل ها رو گرفت رفت ، مادرم وقتی جو و سنگین دید شروع کرد به حرف زدن ،
مهر انگیز جون قرض از مزاحمت اول از همه که اومدم دیدنت تازه امروز متوجه شدم مریض احوال شدی ، بعدشم که الان چند روزه میخواستم زنگ بزنم خونتون برای امر خیر و نازنین جون و
برای پسرم سپهراد خواستگاری کنم .
دیگه امروز پیش خودم گفتم چی بهتر از این که با یه تیر دو تا نشون بزنم ، حقیقتش مه تاج خانم نازنین سنش برای ازدواج خیلی کمه ؛تازه شانزده سالشه
از طرفی هم ببخشید من رک صحبت میکنم ، پسر شما نامزد سابق عروس بنده هستن ، همون موقع ناصر چایی آورد و تعارف کرد و بعد میوه و شیرینی ولی این دختره دیگه از آشپز خونه بیرون نیومد ،
نمیدونم چرا دلم میخواست یه دفعه دیگه ببینمش ، مامان گفت درست میگید شما ولی فقط نشون کرده بودن حتی صیغه محرمیت و بینشون جاری نشد چون خود لیلا خواسته بود و هیچ علاقه ای به پسرم نداشت و اشتباه ما بزرگتر ها بود که اصرار داشتیم این نامزدی رو ادامه بدن ، همون موقع ناصر گفت : با اجازه مادرم می‌خوام بگم که من صلاح نمیدونم نازنین با شما وصلت کنه جواب ما هم یه کلامه اونم نه پس لطفاً نه این جا بیاید نه دیگه صبحتی از این خواستگاری پیش بیارید ، دیگه طاقتم تموم شد و رو به مادرم گفتم مادر لطفاً بریم تا بیشتر از این مورد عنایت این آقا اشاره به ناصر کردم ، قرار نگرفتیم
پدرم صحبتم و قطع کرد و گفت :شما دوتا
دیگه باید جنگ و دعوا رو بزارید کنار دیگه فامیل شدیم ، پس دیگه حرفی نشنوم
خب حاج خانم پاشو که دیگه رفع زحمت کنیم ، قبل از این که بلند بشیم مهر انگیز خانم گفت ، شما خانواده خیلی خوبی هستین و از این که با ماه تاج خانم دوست شدم خوشحالم ، ولی اختلاف طبقاتی دو خانواده خیلی زیاده گذشته از اون دختر من هنوز تو رویاهاش زندگی می‌کنه باور کنید الان میتونم بگم هنوز داره با دسته گلی که شما آوردید حرف میزنه، خب مهر انگیز جون منم عاشق سادگی و مهربونه دخترت شدم ، دختر گلت قسمت ما نبوده .انشالله خوشبخت بشه ، با حرف آخر مادرم بلند شدیم و داشتیم از در می‌رفتیم بیرون که دختره با شتاب از در آشپز خونه اومد بیرون و گفت :وای ماه تاج خانم دارین میرید، آره عزیزم


ممنون از گل‌های قشنگتون ،مادرم گفت :
قابل نداشت عزیزم ، خدا حافظی کردیم و
رفتیم .
نازنین؛ وقتی مهمون ها رفتن خان داداش دست گل و جعبه شیرینی رو با عصبانیت برداشت و پرت کرد تو کوچه ،
وقتی اومد تو مچ دستم و محکم گرفت و گفت ، تو چرا بزرگ نمیشی احمق اصلا فهمیدی برای چی اومده بودن مگه گل ندیده ای که این جوری گل و از دستش گرفتی آبروم و بردی ، منم فقط اشک می‌ریختم به خدا خان داداش نمی‌فهمم منظورتون چیه ؟! مامان گفت ناصر ولش کن بچه رو چرا عقدت و سر این دختر خالی می‌کنی ، مگه چی کار کرده که باهاش این طور برخورد می‌کنی از قدیم هم گفتن دختر پله و مردم رهگذر ، تازه با این حرف مامان فهمیدم اومده بودن خواستگاری ، دستم ول کرد و از خونه زد بیرون ، مامان به خدا من نمی‌خواستم
آبروریزی کنم ، می‌دونم عزیزم، مامان حالا این گل ها پژمرده نشن ؟! امان از دست تو
دختر ، نری از تو کوچه بیاریشون ها وگرنه
دیگه ناصر پدرت درمیاره ،
اون شب ناصر تا دیر وقت نیومد و منم مسواکم و زدم و تشکم و انداختم و خوابیدم ،ولی وقتی یادش میفتم که چطوری برای یه گل جلوی مه تاج خانم و شوهر و پسرش ذوق کردم می‌خوام از خجالت آب شم ، با همین فکر و خیال ها به خواب رفتم .
سپهراد؛ وقتی رسیدیم خونه مادر گفت دیدی چه دختر ناز و خوشگلی بود ،
مادر باشه بعد صحبت میکنیم خیلاتم که راحت شد جواب رد شنیدیم ، خواهشاً دیگه برام دختر زیر سر نذارید چون اصلاً حوصله این جور مراسم ها رو ندارم ،
رفتم اتاقم و بعد از تعویض لباسم روی تخت افتادم همش ذوق کردن دختره تو ذهنم بود اصلا توجه نکرد که ما برای خواستگاری رفتیم فقط توجهش به اون دسته گل بود ، خیلی بچه بود مادرم چطور یه دختر شونزده ساله رو برام در نظر گرفته
تفاوت سنیمون میشه حدود پانزده شانزده سال ، با همین افکار خوابم برد .
نازنین: رفت و آمد ما و خانواده لیلا زیاد شده بود . قرار بود تا ماه آینده به جای اینکه عروسی بگیرن، برن مسافرت ،
پرویز خانم هدیه عروسی بهشون یه آپارتمان نزدیک خونه خودشون داده بود ،
ولی تو این مهمانی ها پرویز خان خیلی با مادرم صحبت میکرد و بهش توجه داشت
این موضوع همه فهمیده بودن ، ولی کسی به روی خودش چیزی نمیاورد ،
دایی هم با زندایی چند باری اومدن و حال مادرم پرسیدن .
روزها ی کسالت باری بود، من فقط خونه بودم حکم یه زندانی رو داشتم واقعا آنقدر منفور بودم که ناصر و خواهرم نسترن از من بدشون میومد مگه من خواسته بودم


مگه من دوست داشتم پدرم موقع تولدم از دنیا بره ، خیلی افسرده شده بودم
همش تو خودم بودم ، نه تفریحی داشتم نه کسی که همدم و هم صحبتم باشه ، من بودم و مامانم ، که مامان بیشتر اوقات یا جلسه بود یا حرم ،
منم فقط با خواب بودم یا کار های خونه رو میکردم ، هرچی هم به ناصر التماس کردم بزارن درس بخونم نذاشت ،
حتی به لیلا گفتم باهاش صحبت کنه
ولی وقتی اونم بهش گفته بود قبول نکرده بود .
تا یه روز پرویز خان تنها با یه جعبه شیرینی اومد خونمون ، من و مامان خیلی تعجب کردیم ، پرویز خان رو به من گفت :
نازنین جان میشه چند دقیقه من با مادرتون تنها صحبت کنم ؟بله حتماً
رفتم تو اتاق ولی گوشم چسبوندم به در که صداشون و بشنوم ولی دریغ هیچی نفهمیدم ، حدود یک ساعتی توی اتاق بودم دیگه داشتم کلاغه میشدم که صدای خدا حافظی پرویز خان شنیدم و رفتم بیرون از اتاق ، چیشد مامان چی گفت :هیچی مادر ، آنقدر غریبه ام ؟!
این چه حرفیه نازنین من ، به موقع اش
بهت میگم ، باشه .
سپهراد: تو دفتر بودم که علی اومد و یه جعبه شیرینی دستش گرفته بود واومد تو
سلام من به تو یار قدیمی همین جور به صورت آواز سلام کرد ، سلام چیه کبکت خروس میخونه ؟نمیدونی چیشده که آقای سپهراد وحیدی اصل تهرانی ، مزه نریز علی حوصله ندارم ، تو کی حوصله داشتی برادر من که حالا داشته باشی ، این شیرینی خوردن داره به خاطر اینکه بنده
کارم تو دبی درست شده و دارم تا یکی دوماه دیگه میرم ، آخه نامرد مگه من به تو کم حقوق میدم که میخوای تنهام بزاری
نه داداش تو همیشه در حقم خوبی کردی ولی پدر مادر زنم اون ور زندگی میکنن
زن منم که میشناسی همیشه دلتنگشونه
باید بریم ، باشه داداش خوش باشی ، سپهراد خواهشاً تو هم زن بگیر منم از جانب تو خیالم راحت شه ، توهم مثل مادرم شدی میدونی چند وقت پیش من و کجا برده خواستگاری ؟کجا؟خونه ناصر شوهر لیلا برای خواهرش ، علی وقتی رفتیم و اون مرتیکه رو دیدم دوست داشتم اول اون و بکشم بعد خودم
بعدشم اون عوضی برگشته میگه من بهتون دختر نمیدم ، حالا فکر کردن کی هستن یه مشت گدا گشنه ، تو خونشون یه دست مبل نداشتن ، من نمیدونم مادرم عاشق چیه این دختره خل شده
که اصرار داشت برای خواستگاری رفتن
حالا چرا خل ، وای نمیدونی علی وقتی دست گل و دادم بهش همچین ذوق کرد
اصلا نفهمید ما برای خواستگاری رفتیم .
چه باحال پس از اون دختر ای ساده و آفتاب مهتاب ندیده است ، دیگه اونش و نمیدونم ،


میگم سپهراد بیا همین دختر رو که مادرت
انتخاب کرده رو بگیر ، برو بابا حوصله ندارم ، جدی میگم به پیشنهادم فکر کن .
موقع برگشت به خونه حرف علی همش تو ذهنم تداعی میشد ، آره درست میگه
ولی هدف من زندگی کردن نیست ، فقط می‌خوام به لیلا ثابت کنم عشقی که بهش داشتم و از دلم کندم .
/نازنین/
نازنین مگه صدای تلفن و نمی‌شنوی
بردار دیگه ، مامان نمیتونم دستم بنده دارم ظرف می‌شورم ، تلفن صداش قطع شد ، دوباره بعد از پنج دقیقه زنگ خورد
که مامان جواب داد، توجهی نداشتم که کی پشت گوشیه برای خودم شعر میخوندم و ظرف میشستم ، وقتی کارم تموم شد ، رفتم پیش مامان نشستم .
هنوز داشت با تلفن صحبت میکرد ، بله خواهش میکنم از شام تشریف بیارید ،
سلام برسونید خدانگهدار ،
کی بود مامان ، نازنین بشین کار دارم باهات ، جون بخواه عشقم ، صورتم و بوسید گفت : این حرف هایی که می‌خوام بزنم فکر نکن دارم منت میزارم نه همش یه درد و دل مادرانست،
ما تو روستا زندگی میکردیم ، یه روز از طریق یکی از آشناهای پدر خدا بیامرزم
پدرت اومد خاستگاری به منم نگفتن که این بنده خدا سه تا بچه داره ، یه شب عقد و عروسی و گرفتن و ما راهی تهران شدیم
تا دوهفته اول زندگیم خبر نداشتم تا اینکه بعد از دوهفته بچه هاشو آورد و گفت اینا بچه هام هستن ، تازه اونجا فهمیدم چقدر بختم سیاهه ، داییتم تهران درس میخوند
وقتی اومد بهم سر زد فهمید من و به یه مرد زن مرده که سه تا بچه داره دادن
کلی شاکی شد و خواست اقدام کنه طلاقم و بگیره که نزاشتم و گفتم قسمت بوده ، من برای این سه تا بچه مادری کنم
از هیچ محبتی دریغ نکردم ، خودمم سه تا بچه سقط کردم ، ولی بعد از سه تا خدا تو رو بهمون داد، که عمر پدرت سر رسید و مرد ، از مال دنیا همین خونه رو داشت و یه تیکه زمین کشاورزی ، من رفتم کار گری خونه مردم و کردم و ناصر هم تو بازار کارگری کرد ، تا شما ها به ثمر رسیدید ،
راستش پرویز خان ازم خواستگاری کرده ،
منم دوست دارم یه زندگی با آرامش و یه همدم داشته باشم ولی اگر تو راضی نباشی، منم جواب مثبت نمیدم ،
بغض گلوم رو گرفته بود و نمی‌تونستم حرف بزنم ، فقط تنها کلمه ای که از دهنم در اومد ، گفتم: مبارکه

پاشدم رفتم تو حیاط و دو زانو لبه باغچه
نشستم و سرم و گذاشتم رو پام دلم خیلی گرفت ، ‌پس من چی از این به بعد خیلی تنها میشم ، تو فکر و خیالم بودم که دست های مادرم دورم پیچید و سرم و بوسید ، نازنین جان اگر واقعاً راضی نیستی من این قضیه رو منتفی میکنم .
نه مامان من ناراحتیم از اینکه ، خیلی تنها میشم، من الان فقط شما رو دارم ،
دختر گلم ، من که تو رو تنها نمیزارم
باشه مامان، حالا کی میخوان بیان ،
فردا شب همشون میان باید به نسترن هم زنگ بزنم به داییتم زنگ بزنم در جریان بزارمشون ، خان داداش در جریانه ، آره مادر مگه میشه اون ندونه آقا پرویز اول از اون اجازه گرفته ، باشه مامان جونم خوشبخت بشی، ولی عجیب دلم گرفته بود و همش هوای دلم ابری بود .
/سپهراد /
از باشگاه داشتم برمیگشتم خونه ، ذهنم حسابی درگیر بود ، نمی‌دونستم درست تمرکز کنم ، چند بار هم نزدیک بود تصادف کنم ، رسیدم خونه رفتم تو که اقدس خانم کنم و از گرفت و گفت آقا مهمان داریم ، کیه پرویز خان به همراه خانواده اش ، نه نفس عمیق کشیدم و
رفتم به سالن پذیرایی ، همه به احترام پاشدم منم سلام کردم و تعارف کردم نشستن ، خدا رو شکر لیلا و شوهرش نبودن ، فقط پرویز خان و دوتا پسراش ،
خب اقا سپهراد ما رو نمیبینی خوشی
ای چه حرفیه پرویز خان ، سرم شلوغه
از یه طرف کارهای هتل از طرفی هم باشگاه چند روز دیگه ام مسابقات قهرمان
کشوری داریم ، به خاطر همین فرصت ندارم ، موفق باشی جوون ، یکم که گذشت ، گفت: حقیقتش قرض از مزاحمت
اینکه ، من می‌خوام برم خواستگاری ، مامان گفت :شوخی تون گرفته پرویز
خان ، گل پسرات که ماشاالله هم زن دارن
هم بچه ، یه خنده کرد و گفت نه برای خودم ، همون موقع پدرم به شوخی گفت : دومی رو نکشی صلوات بفرست ،
همگی به این مزاح پدرم خندیدیم ، و پدرم گفت؛شوخی کردم باجناق مبارک باشه
حالا کی هست این خانم خوشبخت ، حقیقتش مادر شوهر لیلا ، مهر انگیز خانم ، مادرم گل از گلش شگفت و گفت :مبارکه پرویز خان خوب کسی و جای خواهرم انتخاب کردی ، خیلی خانمه ،
تودلم گفتم این خانواده معلوم نیست چی دارن که مثل بختک افتادن تو خانوادمون گدا گشنه ها، منم تبریک گفتم .
مادرم روبه پرویز خان کرد و گفت :, حقیقتش ما هم رفتیم برای دخترش خواستگاری که پسرش و خودش قبول نکردن ، دختر خیلی خانم آرومیه . همون موقع از دهنم پرید و بی هوا گفتم :ولی من اون دختر و می‌خوام و میگرمش !!!
همه با تعجب و مامان باذوق خاصی نگاهم کردن ،
 


مادرم باذوق گفت الهی فدات شم مادر راست میگی ، دروغم کجاست ، تو یک نگاه عاشقش شدم ، و هر جوری باشه
بدستش میارم ، مهرداد گفت :پسر میدونی فاصله سنیتون چقدر زیاده ؟
برام مهم نیست ، مهران به طعنه گفت :
خب خدا رو شکر پس هوای عشق قبلی دیگه از سرت پرید !مواظب باش اینم از سرت نپره ، مهران خان عشق اولم لیاقتم و نداشت و من اشتباهی پنج سال از عمرم و حرومش کردم، پرویز خان و پدر و مادر وقتی دیدن جو داره سنگین میشه
بحث و عوض کردن ، موقعی که داشتن خدا حافظی میکردن مهرداد دم گوشم گفت :ما از بچگی باهم بزرگ شدیم و خوب میشناسمت پس اون دختر و قربانی عقده خودت نکن .حرفش و که زد رفت .
برام مهم نبود درباره چه فکری میکنن .
سپهراد تو هم فردا شب با ما میای مادر ؟نه من نمیام ، ولی یه روز ، بعد از عقد پرویز خان قرار بزارید بریم خواستگاری اون دختره ، اسم داره مادر اگر دوستش داری باید اسمش و صدا بزنی، نازنین ، بله مادر جان بریم خواستگاری نازنین ،فدای اون قد و بالای بلندت برم من ، خانم انقدر لوسش نکن
پسره گنده رو درضمن یه دفعه جواب رد دادن ، چطوری دوباره میخواهید برید خواستگاری ، مادرم گفت اونش دیگه با من شما کاری نداشته باشید ،
/نازنین/
منتظر مهمان ها بودیم که زنگ حیاط به صدا در اومد و من رفتم در و باز کردم و پرویز خان با یه دست گل بزرگ و لیلا هم با یه جعبه شیرینی و آقا مهرداد و خانمش و آقا مهران و خانمش و ممه تاج خانم شوهرش هم پشت سرشون اومدن داخل خونه داشتم درو میبستم که در هل داده شد دیدم نسترن و شوهرش و دایی و زنش هستن سلام کردم و باهم رفتیم داخل خونه ، یک ساعتی به بگو بخند و تعارف های الکی گذشت ، تا اینکه حاج حسین شوهر که تاج خانم گفت :بریم اصل مطلب ، اون شب هم با قرار اینکه فردا برن محضر برای عقد تموم شد ،
حتی قرار شد یک هفته بعد از عقدشون وسایل و جمع کنیم بریم خونه اون ها زندگی کنیم ، من دلم راضی نبود حیاط کوچکمون و خونه باصفامون و خیلی دوست داشتم ، ولی چه فایده ، ناصر میخواست خونه و یه تیکه زمین کشاورزی پدر و بفروشه سهم نادر و نسترن و بده و بقیشم برای خودش باشه یعنی مامانم گفت :از پول خونه و زمین من و نازنین هیچی نمی‌خوایم ، باز هم سکوت کردم ولی قصه دار شدم برای از دست دادن خونه قشنگمون و باغچه ای که همراه تنهایی های من بود


خدایا آخه چرا انقدر تنهام ، روز عقد مامان هم رسید، وقتی رفتیم محضر ، همه بودن ، حتی نادر هم تنها اومده بود ،
سنگینی یه نگاه رو خوب می‌فهمیدم ولی وقتی چشم میگردوندم نگاهی رو روی خودم نمی‌دیدم ، ماه تاج خانم و همسرش حاج حسین خیلی من و تحویل می‌گرفتن
ولی خیلی ازشون خجالت می‌کشیدم بابت رفتار اون روزم که اومده بودن خواستگاری
پسرشون هم بود ولی انقدر اخماش تو هم بود که اصلا جرات نکردم دیگه نگاهش کنم ، تو دلم گفتم واه واه کی زن این هاپو
اخمو میشه صد رحمت به ناصر ، تو افکار خودم بودم که با صدای کل و دست از فکر در اومدم ، نمی دونم چرا بغض کردم ، اصلا حال خوشی نداشتم ، همش فکر میکردم دیگه مامان با این ازدواج علاقه اش بهم کم میشه، همه هدیه هاشون و دادن و آرزوی خوشبختی کردن ، منم به رسم ادب رفتم جلو مبارکتون باشه ، بغضم ترکید و تو اغوش مادرم گم شدم ، مادرمم وقتی حال من و دید سفت تر من و به خودش فشرد ، پرویز خان گفت :به خدا من نمی‌خوام از هم جداتون کنم ، که آنقدر سفت بهم چسبیدید ، با این حرفش خجالت کشیدم و از مامان جدا شدم ، ببخشید آقا پرویز مبارک باشه ،
تو دیگه دخترمی هیچ فرقی با لیلا برام نداری من و به عنوان پدرت بپذیر ،
حتمٱ ممنونم از محبتتون ، دایی اومد تبریک گفت و دستم و گرفت آورد پیش خودش نشوند ، همون لحظه میلاد اومد پیشمون و گفت :خوبی نازنین سراغی از ما نگیری ؟! این چه حرفیه میزنید جویای حالتون از دایی هستم ، خیلی اروم زیر لب این حرف و زد (کاش امروز عقد من و تو بود )ولی من شنیدم ، از کنارم رفت ، پرویز خان همه گیمون و به صرف شام تو یه رستوران دعوت کرد ، مونده بودم با کی برم که نادر همون لحظه گفت :نازی بیا سوار شو با من بریم ، خوشحال شدم ، چه عجب این داداش کم پیدا فهمید من تنهام
سوار ماشینش که یه تیبا سفید بود شدیم .
/سپهراد/
اه, اه, از کار و زندگی افتادیم باید پاشیم بریم عقد دو تا آدم پیر ، چه جذابیتی داره
آخه خودتون می‌رفتین عقد میکردین می‌رفتیم سر خونه زندگیتون دیگه مارو سننه ، همین جوری با خودم غر میزدم و کرباتم و میبستم که مادرم در زد و اومد تو اتاقم ، میگم سپهراد مادر امروز این دختر
نازنین و میگم قشنگ نگاهش کن ببین واقعا دوستش داری عشقی که اون روز گفتی تو نگاه اول بهش پیدا کردی واقعیه
یا نه اگر دیدی واقعا میخوایش بعد از محضر بهم بگو چون می‌خوام امشب کار رو یکسره کنم ، باشه مادر عزیزم


رسیدیم محضر ، همش این دختر رو زیر نظر داشتم ، حتی سنگینی نگاهم و حس کرد و سرش و بالا آورد که من سریع نگاهم و به زیر انداختم واقعا برای من جو خوبی نبود وقتی لیلا و ناصر و دست در دست هم می‌دیدم دلم میخواست از روی زمین محو بشم ، وقتی مهر انگیز خانم بله داد ، همه دست زدن ، ولی اون دختره بغض کرده بود از چشماش مشخص بود ، وقتی رفت تبریک بگه بغضش شکست و تو بغل مادرش شروع کرد گریه کردن ، اه اه چقدر لوسه فکر کنم از این دختر ها باشه که اشکش دمه مشکش باشه ،
بعد از محضر پرویز خان هممون و دعوت کرد به یه رستوران ، وقتی داشتیم سوار ماشین ها می‌شدیم دیدم اون دختره نمیدونه با کی بره ، حتی ناصر و لیلا هم بهش توجه نکردن و باهم سوار ماشین شدن و رفتن ، خواهرش هم با شوهرش رفت حتی تعارف هم نزدن بهش ، پرویز خان هم اصلا حواسش به اطرافش نبود فقط دست زنش و سفت گرفته بود که مبادا خدایی نکرده بدزدنش ، دلم یه لحظه براش سوخت ، مادرمم متوجه شده بود ،که اون یکی برادرش صداش کرد و سوار ماشین شدن و رفتن ، وقتی سوار شدیم ، مادرم گفت : خب چیشد سپهراد خان من امشب کار و تموم کنم یا نه ، یکم سکوت کردم و گفتم :باشه من حرفی ندارم ، رسیدیم یکی از بهترین رستوران ها
پرویز خان حسابی خرج کرده بود ، تمام میز هایی که رزرو کرده بود ، گل کاری شده بودن ، چهار نوع غذا سفارش داده بود .چشمم به دختره افتاد داشت با یه ذوق خاصی گل‌های روی میز و نگاه میکرد انگار دنیاش خلاصه شده بود تو گل و گیاه، وقتی شام خوردیم مادرم همه رو به سکوت دعوت کرد و گفت : اول از همه که آرزوی خوشبختی و سلامتی دارم براتون ،
حقیقتش میخواستم با اجازه مهر انگیز جون و آقا ناصر که برادر بزرگ نازنین جون هستین در حضور همتون از نازنین جان برای بار دوم خاستگاری کنم ، چشم دوختم به لیلا ، یه نگاه بهم انداخت و سرش و گرفت پایین ، به این دختره نازنین نگاه کردم ، اونم از خجالت صورت سفیدش قرمز شده بود، با دیدنش خندم گرفته بود،که ناصر همون موقع گفت :ببخشید جلو بزرگتر ها من اول از همه دارم صحبت میکنم ،ولی فکر کنم این جا ،جای مناسبی برای مطرح کردن این موضوع نیست و در ضمن ما جوابمون رو قبلاً به شما گفتیم پس جای بحث دیگه نمی‌مونه ، پدرم گفت:


پدرم گفت :آقا ناصر نه آوردن شما بی دلیل هست ، پسر من هم از نظر مالی نماز نظر ظاهری هیچ مشکلی نداره، درضمن وقتی اون روز ما اومدیم خونتون وقتی سپهراد خواهرتون و دیده بهش علاقه مند شده ، ناصر دوباره گفت :از نظر سنی اگر بخواهیم ببینیم اصلا به هم نمیخورن ، پرویز خان گفت آقا ناصر یه فرصت به سپهراد جان بدین خیلی پسر با جنمی هستن ، من خوشبختی خواهرت رو تضمین میکنم ، با صحبتهای پرویز خان دیگه سکوت کردن ، که مادرم گفت :پس اگر اجازه بدید موقع برگشت به خونه پرویز خان سپهراد و نازنین جان باهم برگردن که باهم صحبت کنن تا باهم آشنا بشن ، تا ناصر اومد حرف بزنه مهر انگیز خانم گفت
ماه تاج خانم از نظر من موردی نداره ولی اگر نازنین بگه نه دیگه این قضیه باید کلا تموم بشه ، باشه عزیزم ممنون .
ناصر و کارد میزدی یه قطره خون ازش بیرون نمی‌زد ،رگ های پیشونیش بیرون زده بود از بس عصبانی بود ، تو دلم گفتم حالا حالا ها برات دارم عوضی .
/نازنین/
وقتی ماه تاج خانم جلوی همه از من خواستگاری کرد داشتم از خجالت ذوب میشدم دیگه تا آخر که همه بلند شدن برای رفتن سر بلند نکردم ، حالا چطوری من با این پسره اخمو تو ماشین بشین حرف بزنیم ، داشتیم سمت در خروجی رستوران می‌رفتیم که ناصر دستم و گرفت کشید یه طرف ، روبه روم ایستاد و گفت :خوب گوش کن ببین چی میگم، جوابت فقط یه کلامه اونم نه ، شیر فهم شدی به خدا نازی اگر جوابت به غیر از این باشه بلایی به سرت میارم اونورش ناپیدا،
ترسیده از حرف هایش فقط سر تکون میدادم ، نشیندم بگی چشم ، ..... چشم
حالا برو ، قرار بود بریم خونه پرویز خان
همه داشتن سمت ماشین هاشون میرفتن که ماه تاج خانم دستم و گرفت برد سمت یه ماشین مدل بالا در جلو باز کرد و من و نشوند یه بوس هم روی صورتم زد و در و بست ، رفت سمت ماشین پرویز خان و نشست و همه حرکت کردن ، قلبم تند تند میزد این پسره هم یه کلام حرف نمی‌زد ، یه مقدار از مسیر رو که رفتیم ، کنار خیابون نگه داشت و تقریباً روش و سمت من کرد و شروع کرد به حرف زدن ،
/سپهراد/
خودم میدونستم حرفهایی که میخواستم بهش بزنم ، هیچ کدوم واقعیت نداره ولی باید میگفتم تا به هدفم برسم ، گوشه خیابون پارک کردم و به طرفش بر گشتم
خیلی بچه بود ولی چاره‌ای هم نداشتم از طرفی هم از سادگیش خوشم اومده بود


🌹خب نازنین خانم شما حرف زدن و شروع می‌کنی یا من ؟
🌺شما بگید .
🌹خب من اون روز که اومدیم خونتون وقتی اومدی و گل ها رو با ذوق و شوق ازم گرفتی مهرت به دلم نشست ، دختری که انقدر روحیه ی لطیف داشته باشه یعنی ، خیلی خاصه ، منم همیشه دنبال آدم های خاص بودم ، خب چند سالته شما ،
🌺تازه شانزده سالم تموم شده و رفتم تو هفده ، راستش من اصلا دوست ندارم ازدواج کنم ، یعنی هنوز آنقدر عقلم برای تشکیل زندگی کامل نیست .
🌹همین که اعتراف می‌کنی برای زندگی مشترک آماده نیستی یعنی عقلت زیاده پس من حتما روی خواستم پا فشاری میکنم و شما رو می‌خوام
🌺آخه من تازه دارم از طریق لیلا ،خان داداش و راضی میکنم درسم و ادامه بدم
به خاطر همین نمیتونم به ازدواج فکر کنم.
🌹مگه تو ترک تحصیل کردی؟
🌺من دوست نداشتم ولی خان داداش صلاح دونست و من ادامه ندم .
🌹اگر من بهت قول بدم تا هر جایی که خواستی درس بخونی ، ومن تا وقتی تو برای شروع زندگی مشترک آمادگی نداشتی کاری بهت نداشته باشم ، زنم میشی ، یعنی فقط باهم زندگی دگی کنیم ولی من توقع رابطه ای ازت ندارم ، خب چی میگی؟
🌺از حرف هایش حسابی خجالت کشیدم ، سرم پایین بود و از استرس همش انگشتام و فشار میدادم ، ازش بدم نمیومد ، ولی اگر ناصر میفهمید جواب مثبت دادم سرم و از تنم جدا میکرد ،
🌹منتظرم؟!
🌺نه من جوابم منفی، شما از همه نظر از من بالاتری من نمیتونم به شما جواب مثبت بدم
🌹فقط دلیلت همینه؟!
🌺بله همینه
🌹خب پس بریم
🌺ماشین و حرکت داد ، تو راه تا رسیدن به خونه سکوت کردیم ، وقتی رسیدم از ماشین پیاده شدیم و رفتیم سمت عمارت پرویز خان ، سلام کردیم و نشستیم ، ماه تاج خانم گفت :خب پسرم شیرینی بخوریم یا نه ؟ همون موقع سپهرادگفت: چرا که نه مگه میشه من جواب مثبت نگرفته باشم ،
صدای دست و کل شنیدن ماه تاج خانم هم نمی‌تونست من و از بهت و ناباوری در بیاره ، چشمم افتاد به ناصر که داشت از چشماش خون می‌بارید ، دیگه باید اشهدم و میخوندم، ماه تاج خانم اومد طرفم و شروع کرد به بوسیدن صورتم ، وای عروس خوشگلم میدونستم عاقبت تو میشی عروسم، مادرم اومد طرفم و صورتم و بوسید ولی انگار از دستم ناراحت بود ، میخواستم بگم داره دروغ میگه ، که سپهراد انگار فهمید سریع گفت :راستش من یه کم عجله دارم ، و دوست دارم در عرض همین یکی دوهفته دست عشقم و بگیرم و بریم سر خونه زندگیمون ، مگه نه عزیزم ، حالم داشت ازش بهم میخورد ، همون موقع دایی بلند شد


🌺دایی بلند شد و روبه سپهراد گفت :
آقا پسر هر خانواده‌ای رسم رسوم خودش و داره پس انقدر عجله نکن ، حاج حسین پدر سپهراد گفت :شما درست می فرمایید
به امید خدا برای مراسم ها برنامه ریزی میکنیم برسیم خدمتتون ، پسر من واقعا
عاشق شده که اتییشش انقدر تنده، شما ببخش
اون شب بزرگتر ها قرار گزاشتن دو روز دیگه مراسم خواستگاری رسمی شکل بگیره ، ولی همچنان ناصر مخالف بود ، دایی هم خیلی ناراحت بود ، خودمم تو شوک بودم ، آخر شب همه خدا حافظی کردن و رفتن ، ناصر گفت :نازی حاضر شو باهم بریم خونه ، ناصر مادر برای چی ؟بزار امشب همین جا باشه بعدش فردا باهم میریم وسایلمون و جمع می‌کنیم ، میایم اینجا ، نه مادر کارش دارم ،
مامانم انگار احساس خطر کرده بود که با چشمای نگران نگاهم میکرد ،
آماده شدم و خدا حافظی کردم رفتیم ،
سرعت ماشین خیلی زیاد بود منم از ترس
کز کرده بودم و چسبیده بودم گوشه صندلی ، رسیدیم پیاده شو رفتیم داخل خونه ، برو تو زیر زمین ، چرا داداش ؟
حرف مفت نزن گوش کن ، به خدا داداش من جواب مثبت ندادم خودش از زبان من
من جواب داده ، تو گفتی و من باور کردم
هرچی گفتم و زجه زدم باور نکرد ، پدر بالا سرت نیست ولی من که هستم ، ادمت میکنم که دیگه رو حرفم نه نیاری ، من و انداخت تو زیر زمین و در و قفل کرد ،
من از بچگی از تاریکی وحشت داشتم .
تنم مثل بید میلرزید ، داداش تورو خدا
من و بیار بیرون ، غلط کردم به خدا
جون لیلا من و بیار بیرون ، در حیاط که بهم خورد فهمیدم از خونه زد بیرون ،
من تنها تو زیرزمین بودم هر لحظه ترسم بیشتر میشد ، احساس میکردم تو اون تاریکی هزار تا جونور هست ، لرزش بدنم شدت گرفت و دیگه نفهمیدم چی شد ، وقتی چشم باز کردم ، تو بیمارستان بودم ،
/سپهراد/
🌹وقتی رسیدیم و من گفتم جواب بله گرفتم ، به چشم‌های ناصر نگاه کردم دیدم
از عصبانیت قرمز شده، نمیدونم چرا دلم برای نازنین شور افتاد ، همه خدا حافظی کردیم فاصله ی خونه ما با پرویز خان یه کوچه بود ، مادرم و پدرم رسوندم و گفتم من جایی کار دارم میام ، احتیاج به فکر کردن داشتم ، همین جور که داشتم تو کوچه ها با ماشین پرسه میزدم دیدم ، ماشین ناصر از سر کوچه رد شد ، پشتش راه افتادم ببینم کجا می‌ره یه مقدار از مسیر و که رفتیم دیدم راه خونشونه ،
بیخیال شدم و برگشتم سمت خونه ،


از زبان مادر نازنین
آقا پرویز دلم شور نازنین و میزنه من می‌بری یه سر خونه تا ببینم چه خبره هرچی به خونه زنگ میزنم جواب گو نیستن ، باشه عزیزم تو نگران نباش
من الان حاضر میشم بریم ، رسیدیم خونه هرچی زنگ زدم جواب ندادن عاقبت کلید انداختم رفتم داخل حیاط چراغ ها خاموش بود ، سریع داخل خونه رو دیدیم نه نازی بود نه ناصر ، یادم افتاد ناصر برای تنبیه نازنین چند بار تا حالا انداختش ، تو زیر زمین ، الهی مادر برات بمیره آقا پرویز فکر کنم تو زیر زمینه ، پرویز در زیر زمین و باز کرد رفت تو با جسم نیه جونه نازنین اومد بیرون ، وای خدا مرگم بده معلوم نیست این پسر چه دشمنی با این طفل معصوم داره ؟وقت این حرفها نیست بیا برسونیمش بیمارستان ،
/نازنین/
🌺پرستار اومد و وقتی دید چشمام بازه
گفت خدا رو شکر عزیزم بهوش اومدی
رفت و با دکتر برگشت بعد از چک کردن وضعیتم گفت امروز پیش ما میمونی ، فردا مرخصی ، بعد از رفتن دکتر مامانم اومد تو صورتم غرق در بوسه کرد ، الهی مادر برات بمیره ، این ناصر وحشی چی میخواد از جونت ، به خدا مامان من جواب مثبت ندادم اون پسره از زبون خودش جواب داده ، فهمیدم مادر ولی اگر نظر من و میخوای باهاش ازدواج کن چون ناصر از این به بعد بیشتر بهت زور میگه حداقل این جوری من می‌دونم جات امن ، پسر خوبی به نظر میرسه ، با حرف های مامان سکوت کردم و رفتم تو فکر ، هرچی باشه بهتر از اینه که آواره باشم و ناصر هی بهم زور بگه.
فردای اون روز از بیمارستان مرخص شدم و من آوردن خونه پرویز خان ، وقتی ناصر اومد نه مامانم تحویلش گرفت نه پرویز خان ، تازه پرویز خان بهش گفت : آقا ناصر
من پشیمون شدم که بهت دختر دادم ،الانم دیر نشده سریع کارهای طلاق و انجام بده ، اگر میدونستم همچین آدمی هستی که زورت و به یه دختر میرسونی
عمرا جنازه دخترم و روی دوشت نمی‌انداختم ،
ناصر یه نگاه بد بهم انداخت و از در زد بیرون ، لیلا هم رو به پدرش گفت بابا چرا اینجوری باناصر حرف زدی ، من دوستش دارم ، به حالت قهر رفت تو اتاقش ، پرویز جان تند رفتی ، نه این برخورد لازم بود خانم باید به خودش بیاد ، زورگویی هم حدی داره ، تا حالا هرچی گفته ,شما و نازی جان چشم گفتید به خاطر همین توقعش بالا رفته ،
/سپهراد/
🌹تو دفترم نشسته بودم که در زده شد و گفتم بفرمایید ، دیدم پرویز خان اومد تو به احترامش بلند شدم و بعد از سلام و احوالپرسی ، گفتم :چه عجب پرویز خان راه گم کردی ، بشین پسر کارت دارم ،

🌹امر بفرمایید پرویز خان در خدمتم،
_ببین پسر خوب اومدم حقیقت و از زبون تو بشنوم ،
🌹چه حقیقتی؟
_اول از همه اینکه چرا لیلا نامزدیش و با تو بهم زد دوم اینکه چه اختلافی میان تو و ناصر هست ، و سوم اینکه دلیل خاستگاری کردنت از نازنین چی بوده؟میشنوم و سکوت میکنم تا تمام وکمال بشنوم حرف هات و
🌹تو دلم گفتم عجب گیری افتادم حالا کی میخواد جواب این و بده ، چیز خواستی نبوده پرویز خان ، علاقه بین من و لیلا یه طرفه بود ، من بودم که فقط به پاش عشق و محبت ریختم ولی اون عاشق یکی دیگه بوده ، توقع نداشته باشین من به کسی که شده شوهر نامزد سابقم رابطه دوستانه داشته باشم، از اون طرف هم ناصر از من خوشش نمیاد چون نامزد سابق زنش هستم .
_من که می‌دونم واقعیت و بهم نگفتی،
دیشب بعد از رفتن شما ناصر ، نازنین و برده بود خونشون و تو زیر زمین حبسش کرده بود چون به تو جواب مثبت داده بوده
نازنین بیچاره هم به تاریکی فوبیا داره و از ترس تشنج کرده بوده ما تا امروز درگیر نازنین بودیم ، ببین سپهراد اگر واقعاً نازی و میخوای بیا جلو مردونه بیا مرد باش و پا براش جلو بزار، چون اون دختر بر عکس خواهر برادراش دلش مثل آیینه پاک و زلال،
برای من حکم دخترم و داره فقط سپهراد ببینم بلایی سرش بیاد ، من می‌دونم با تو
خودتم خوب میدونی دستم بازه برای خیلی از کار ها
/نازنین/
🌺ناصر با کلی معذرت خواهی و این حرفها از پرویز خان برگشت پیشمون و قرار آخر هفته برن سر خونه زندگیشون ،
امشبم خاستگاری رسمی من هست ،
لیلا هر چی گفت بیا بریم خرید ، من قبول نکردم واز همون لباس هایی که داشتم یه دست کت دامن یشمی داشتم که همون و تنم کردم ، مهمون ها اومدن ، حتی دایی و زندایی هم اومدن ، بعد کلی تعارف و حرف ای سیاسی که بین مرد ها رد و بدل شد ، حاج حسین گفت : بریم سر اصل مطلب تا ما قرار و مدارمون و میزاریم یه دفعه دیگه این دوتا جوون برن سنگ هاشون و وا بکنن ، با حرف مادرم سرم و گرفتم بالا ، نازنین جان باآقا سپهراد برید اتاقت ، اگر اجازه بدین بریم حیاط ، پرویز خان گفت: بله عزیزم هر جا راحتی برین
باهم راهی حیاط شدیم
 


رفتیم تو حیاط و تو آلاچیق نشستیم ،
🌹خب نازنین خانم من در خدمتم هر حرفی داری بگو می‌شنوم .
🌺کمی فکر کردم، نمیدونم باید چی بگم
🌹از آرزوهایی که داری بگو ؛
🌺خوش حال شدم از این که می‌خوام برای یک نفر از آرزوهام حرف بزنم ، به خاطر همین با شوق و ذوق خاصی گفتم:
من دوست دارم انقدر درس بخونم در کنار درس خواندنم هم یه باغچه خیلی بزرگ داشته باشم که بتونم انواع گلها رو پرورش بدم ، مثل دختر بچه های هفت هشت ساله با هیجان رو به سپهراد گفتم :آرزوهام قشنگه مگه نه؟
🌹چقدر این دختر دنیاش کوچیکه ، ساده و زیبا یعنی من می‌خوام این دختر و بازی بدم ؟! نه چرا بازی به تمام آرزوهاش
می رسونمش و بدون اینکه ضربه ای بخوره ، انتقامم و از لیلا و ناصر میگیرم ،
دیدم دستی جلو صورتم حرکت می‌کنه
به خودم اومدم و گفتم :قبول من تا جایی که توان داشته باشم آرزو های قشنگت و برآورده میکنم .
🌺وای جدی میگید ، یه لحظه از اینکه جلوی یه پسر دارم اینجوری ذوق میکنم خجالت کشیدم و دیگه ساکت نشستم ،
🌹پس جواب شما به من مثبته؟
🌺آخه خان داداش راضی نیست .
🌹شما جواب مثبت بده دیگه نمی‌زارم کسی بهت چپ نگاه کنه مخصوصا ناصر
🌺 واقعاً ، قول میدی ؟
🌹قول مردونه حالا پاشو بریم تو که خیلی وقته نشستیم اینجا ، رفتیم تو همه نگاهمون میکردن ، که مادرم گفت :دهنمون و شیرین کنیم؟
یه خنده کردم و گفتم از خود عروس خانم بپرسید با این حرفم چشمها به سمت نازنین کشیده شد که با خجالت گفت: بله
رو داد ، مادرم پاشد شیرینی پخش کرد و _پدرم گفت: اگر اجازه بدین یه صیغه محرمیت بینشون بخونیم ، که اگر خواستن برن آزمایش و خرید مشکلی نباشه ، ناصر که از عصبانیت تمام رگ های پیشونیش زده بود بیرون ولی اصلا اهمیت ندادم و به حرف بزرگتر ها گوش سپردم ، نازنین و کنار من نشوندن صیغه بینمون خونده شد ، مادرم یه جعبه کوچک از کیفش در آورد و گرفت سمتم ، _این و دست عروس خوشگلم کن ، در جعبه رو باز کردم و یه انگشتر طلا با یه نگین زمردی روش در آوردم و دست نازنین گرفتم و انگشتر و تو انگشت ظریف و سفیدش کردم ، قرار شده بود عقد و عروسی باهم انجام بدیم .

/نازنین/
🌺نازنین جان مادر پاشو دیگه چقدر باید صدات کنم ، سپهراد پایین منتظرته پاشو ،
آبروم رفت دختر خواب‌آلود، مامان تو رو خدا بزار بخوابم ده دقیقه فقط ؛میخوای آزمایش برید میفهمی؟!باشه شما برو الان پامیشم ، باشه خودت خواستی شاکی نشی ازم ، صدای بهم خوردن در اتاق و که شنیدم پتو رو کشیدم رو سرم اخیش رفت ، تازه داشت دوباره خوابم عمیق میشد که در اتاق باز شد فکر کردم مامانم
شروع کردم به غر زدن ، وای مامان تو رو خدا دست از سرم بردار اصلا رفتم خونه شوهر انقدر می‌خوابم تا عقده های زود بیدار شدن هام جبران بشه ، اشکم و در آوردی خب خودش بره آزمایش بده بعداً من جدا میرم . همین جور داشتم با حالت ناله و چشمای بسته غر میزدم ، که با صدای آشنایی صاف نشستم تو جام ،
(خودتون حالتش و در نظر بگیرید)

🌹اگر بخوای به آرزوهای بزرگت برسی پس باید سحر خیز باشی دختر کوچولو ،
یه لبخند ناخداگاه رو لیام اومد از حالت تعجبش و اون سر و شکل نامرتب، عین دختر بچه های شلخته ،

🌺 سلام، ببخشید

🌹با گفتن :سلام ببخشیدش ، بیشتر خندم گرفت ولی یه اخم رو پیشونیم نشوندم و خیلی جدی با نشون دادن ساعت گفتم :من تا ده دقیقه منتظرت میمونم بیای تو ماشین وگرنه حسابت و میرسم ، خیلی جدی این حرف و زدم و از اتاق اومدم بیرون و بعد از خدا حافظی با مادرش رفتم سمت ماشین

🌺ای خدا بکشتت نازی که راحت شی از این زندگی که یه خواب راحت بهت نیومده
صورتم و شستم و موهای بلندم و سریع یه بافت زدم و لباسم و پوشیدم و رفتم وای خدا به جای ده دقیقه یک ربع شد ،
نکنه مثل ناصر اهل کتک زدن باشه وای خدا به دادم برس ، مامان خداحافظ ، به سلامت مادر

🌹از تو آینه دیدم داره تند تند میاد ، با این که قد بلند بود ولی بازم در مقابل من خاله ریزه محسوب میشه ، در ماشین و باز کرد و نشست ، برگشتم سمتش و با اخم گفتم :به نظرت چند دقیقه دیر کردی ؟

🌺ببخشید به خدا من تندی آماده شدم
ولی دیر شد معذرت می‌خوام

🌹یه مقدار خودم کشیدم سمتش ولی از واکنشی که نشون داد اخمم بیشتر شد ،
دستش و گرفته بود جلو صورتش و هی می‌گفت :ببخشید از قصد نبود به خدا، من و نزن ، دستشو گرفتم و از صورتش زدم کنار، من نمی‌خواستم بزنمت مگه برای پنج دقیقه تاخیر کسی رو میزنن؟!

🌺ببخشید

🌹ای بابا دفعه آخرت باشه هی میگی ببخشید اومد دوباره بگه که یه نگاه تند بهش انداختم و دیگه سرش و انداخت پایین ، چشماش یه غم خواستی داشت ،
ماشین و روشن کردم و راه افتادم سمت آزمایشگاه ،

/نازنین/
🌺 تو راه دیگه صحبتی نکردیم تا این که
رسیدیم آزمایشگاه ، ماشین و پارک کرد ،
تو آزمایشگاه نشسته بودیم تا نوبتمون بشه ، صدا مون کردن و هر کدوم رفتیم سمت اتاق خون‌گیری ، من کلا از آمپول میترسیدم به خاطر همین وقتی داشت ازم نمونه می‌گرفت چشمهایم و محکم بستم و زیر لب فقط صلوات می‌فرستادم ، تموم شد خانم گل میتونی بلند شی ، همین که
از جا بلند شدم جلوی چشمام سیاهی رفت و افتادم ، وقتی چشم باز کردم دیدم سپهراد پاهام و گرفته بالا و سرم هم به دستمه،
🌹میترسی؟

🌺از چی؟

🌹 آمپول!

🌺خجالت کشیدم و سرم و انداختم پایین

🌹اشکال نداره ، هنوز کوچولویی بزرگ بشی ترست میریزه.

🌺با حرص بغض گفتم:کوچولو نیستم خیلیم بزرگ شدم ، لازم نیست مسخرم کنید ، اشکام نا خدا گاه از چشمام چکید .

🌹با راه افتادن اشکاش و حالت حرص خوردنش ، فهمیدم کارم دراومده ، با یه دختر لوس و در عین حال تخص و خاص طرفم ، از جیب کتم یه دستمال در آوردم و اشکاش و پاک کردم ، سرم اش تموم شده بود پرستار و صدا کردم و اومد سرم اش و در آورد ، کمکش کردم از تخت اومد پایین
دیدی چی شد ؟

🌺نه چی شد ؟!

🌹به کلاس نرسیدی !

🌺کلاس چی ؟!

🌹دوست داشتم سربه سرش بزارم ، در گوشش خیلی آهسته طوری که نفسم به گوشش بخوره گفتم ، آموزش زندگی زناشویی...

🌺با گفتن این حرفش تازه دوزاریم افتاد و از خجالت دوست داشتم آب شم و برم تو زمین

🌹چیز بدی نگفتم که خجالت می‌کشی
بیا بریم ، دستش و گرفتم ، مثل یه تیکه یخ بود سوار ماشین شدیم، همیشه انقدر ساکتی ؟

🌺 تقریباً ، حرفی برای گفتن نداشته باشم سکوت میکنم ،.

🌹ولی من دوست دارم حرف بزنی ،ر
از خودت بگو از زندگی فبلت ، از ارتباطات با خواهرت و برادرات ، دوست دارم بشناسمت ،

🌺چی میگفتم بهش از بی مهری خواهرم و برادرهام نسبت به خودم از اجبار کردنم به ترک تحصیل ، میشه بعداً در موردش حرف بزنیم؟ الان حالم خوب نیست.
همون موقع صدای قار و قور شکمم بلند شد ، دستم و محکم فشار دادم روشکمم که صداش بلند نشه
🌹باشه هر طور راحتی ، کله پاچه دوست داری ؟یا بریم جیگرکی ؟
🌺جیگر و ترجیح میدم ، کله پاچه اصلا دوست ندارم ، ولی باعث زحمت شما نمیشم ، من و برسونید خونه ممنون مبشم
🌹هرکس کله پاچه دوست نداشته باشه نصف عمرش به فنا رفته دختر ، در ضمن نمی‌خوام از الان پشتم حرف در بیارن بگن دخترمون و گشنه گذاشته ، بله جای اینکه برم جیگرکی رفتم کله پزی پیاده شو رسیدیم ، تعجب و تو صورتش دیدم ولی به روی خودم نیاوردم

/نازنین/
🌺وقتی دیدم جلو یه کله پزی ماشین و پارک کرد از تعجب به چشماش نگاه کردم ولی سریع سرم و انداختم پایین و از ماشین پیاده شدم ، باهم وارد شدیم و پشت یه میز دونفره نشستیم ، ‌سپهراد سفارش یه دست کامل کله پاچه داد .
ولی من از بوی کله دیگه داشت حالم بهم میخورد به زور جلوی خودم و گرفته بودم ،
که بالا نیارم همین جوری فشارم پایین بود ، وقتی سفارش آوردن سپهراد کتش و از تنش در آورد و آستین پیراهنش و زد بالا و با ولع شروع کرد به خوردن کله پاچه ،
آدم نفهم ، خوبه بهش گفتم دوست ندارم ،
من و آورده این جا که به خوردنش نگاه کنم ، از عصبانیت و حال بدم دیگه داشتم
به مرز بیهوشی می‌رسیدم ،

🌹نمیدونم چرا دوست داشتم اذیتش کنم ، آخه مگه میشه یه دختر انقدر مظلوم باشه ، یه لقمه گرفتم جلوش، چشماش و گرد کرد و سریع بلند شد و به طرف سرویس بهداشتی دوید ، ای وای انگار واقعاً از کله پاچه بدش میاد ، رفتم سمت سرویس و در و باز کردم دیدم داره صورتش و اب میزنه ، خوبی؟ یه نگاه بهم
کرد و با گردن کج و صورت رنگ پریده گفت : 🌺آقا سپهراد میشه خواهش کنم من برسونید خونه ، آخه خیلی حالم بده ،
خیلی دلم براش سوخت ،

🌹باشه بیا سوییچ ماشین و بگیر ، برو تو ماشین بشین تا بیام .کتم و برداشتم و رفتم حساب کردم ، اومدم تو ماشین دیدم خوابیده ، دختر خوشگلی بود ولی خیلی بچه بود فکر کنم باید بیشتر وقتم بره برای
بزرگ کردنش ، آخ لیلا چیکار کردی با من که حالا برای انتقام از تو اون شوهر پست فطرتت باید با این دختر سر کنم .

🌺رفتم تو ماشین و سرم و تکیه دادم به پنجره نفهمیدم چطوری خوابم برد ،
وقتی چشم هام و باز کردم روی تخت غریبه بودم ، سریع از روی تخت بلند شدم و رفتم از اتاق بیرون وای اینجا کجاست ،
آروم از پله ها اومدم پایین ، که ماه تاج خانم و دیدم داره مجله میخونه ، متوجه من شد و بهش سلام کردم ، اومد جلو من و به آغوشش گرفت و گفت : سلام به روی ماهت عزیز دلم خوش اومدی ، بیا بریم یه چیزی بخور که رنگ به رو نداری ، ببخشید من چطوری اومدم خونتون ؟یه خنده قشنگ کرد و گفت :خیلی خوش خوابی دختر ، امشب همه رو خونمون دعوت کردم بعد زنگ زدم به سپه اد که از آزمایشگاه مستقیم بیاید اینجا وقتی اومد
دیدم یه فرشته خوشگل رو دستش خوابیده ، وای خدا از خجالت دیگه روم نمیشد تو چشمای خودش و پسرش نگاه کنم .
🌹تلفنم شروع کرد به زنگ خوردن ، سلام مادر خوبی ، جانم باشه میایم اونجا
خدا حافظ، وقتی رسیدیم هر چی صداش زدم بلند نشد ،
🌹نازنین بلند شو ، نازی خانم پاشو ، ای بابا
این دیگه چقدر خواب سنگینه مجبور بودم بغلش کنم ببرمش تو ، وقتی ماشین و تو حیاط پارک کردم مشت یوسف اومد و گفت :سلام آقا خوبی ، سلام خسته نباشی
آقا کار دارین کمک کنم ،نه برو به کارات برس ، رفتم یواش یه دست انداختم زیر پاهاش و یه دست زیر کمرش و از ماشین آوردنش بیرون ، زیاد سنگین نبود ،
رفتم تو تا اقدس خانم چشمش به من افتاد گفت :وای خدا مرگم بده آقا اتفاقی افتاده؟! با صدای اقدس خانم مادر هم اومد وقتی دید نازنین رو دستم خوابیده دستش و گذاشت رو بینیش و به اقدس خانم گفت :ساکت مگه نمی‌بینی عروسم خوابه ، برو مادر بزارش رو تخت خودت حتما ازش خون گرفتن ضعف کرده خوابش برده ، دستم شکست مادر اگر اجازه بدید ببرمش، بعد از کلی چونه زنی بلاخره بردمش اتاقم و خوابوندم رو تخت ، آروم کفش هایش و از پاش درآوردم و شالش و از سرش باز کردم ، دیدم موهاش و بافت زده و کرده تو مانتوش ، بی خیال شدم باید میرفتم هتل سریع یه دوش گرفتم و حاضر شدم رفتم ،
/نازنین/
🌺ماه تاج خانم من و برد تو آشپز خونه یه خانم تپل خشگل تو آشپز خونه بود تا چشمش به من افتاد گفت:وای دورت بگردم عزیزم چقدر تو خوشگلی وای خانم جان پسرت هم سلیقه اش به خودتون رفته ، اقدس خانم سریع یه چیزی درست کن بده عروسک بخوره که رنگ به رو نداره
چشم خانم جان، ببخشید ماه تاج خانم من مزاحم شدم به آقا سپهراد گفتم من و ببره خونه ولی ...نه عزیزم خودم سفارش کردم بیارتت اینجا شبم همه میان اینجا،
ممنونم ، نازنین جان تعارف نکن از این به بعد تو دختر این خونه ای ، لطف دارید
حالتون با چه رویی تو چشمای این پسره نگاه کنم ، اصلا حقشه میخواست من و نبره کله پزی ، همین جوری تو ذهنم با خودم درگیر بودم که اقدس خانم یه سینی پر از مخلفات گذاشت جلوم ، بخور عزیزم رنگ به رو نداری
🌹 داشتم به کارها ی هتل رسیدگی میکردم که در اتاق زده شد ، بفرمایید
سرم تو برگه ها بود که یه فنجون قهوه با شکلات گذاشته شد رو میز ، مگه من گفتم برام قهوه بیارید ، سلام خوبین ، سرم و بلند کردم وقتی این حمیدی سیریش و دیدم با حفظ ظاهر گفتم میشه بگید این قهوه رو چرا آوردید بعد من فکر نکنم شما آبدارچی بنده باشید ، نکنه از مسئول آموزش هتل داری به شغل شریف آبدارچی بودن روی آوردین ، با حرص گفت: نه ولی دوست داشتم براتون قهوه بیارم و خسته نباشید عرض کنم ، خب انجام دادین بفرمایید بیرون در ضمن قبل از رفتنتون این قهوه رو هم با خودتون ببرید چون از تنها نوشیدنی که خیلی بدم میاد قهوه
 


🌹داشت از در می‌رفت بیرون ولی زیر لب داشت حرف میزد ، در ضمن از این به بعد اگر فقط به وظیفه خودتون در هتل عمل نکنید و کارهای متفرقه انجام بدید ، متاسفانه اخراج میشید، کمی مکث کرد و از در زد بیرون ، فکر کرده نمیدونم با این کارهای میخواد خودش و بهم بچسبونه ،
فکر کنم تنها کسی بودم که از طعم قهوه متنفرم ، درسته یه مدت از زمان زندگیم به تلخی گذشته ولی دیگه دوست ندارم از این به بعد تلخ باشه ، کارهام که تمام شد
رفتم باشگاه باید زود تر میرفتم خونه به خاطر مهمونی که مادر گرفته بود ،بعد از کلی تمرین با بچه ها حاضر شدم و رفتم سمت خونه وقتی رسیدم از در پشت وارد شدم و سریع رفتم تو اتاقم ، در و باز کردم که نازنین سرش تو کمد کتابخانه است داره کتاب ها رو زیر و رو می‌کنه اصلا هم حواسش به من نبود ، دوست داشتم اذیتش کنم ، از پشت یواش بهش نزدیک شدم داشت با خودش حرف میزد،

🌺یعنی میشه منم درسم و ادامه بدم و کلی کتاب داشته باشم ، همشون تخصصی ، معلومه از اون خر خون ها بوده ، خوش به حالش ،اخ جون پیدا کردم بالاخره یه کتاب غیر درسی ، بزار ببینم چیه
شاهنامه فردوسی، خب اهل شعر شاعری هم هست ،
🌹از پشت بهش نزدیک شدم و کتاب شاهنامه رو از دستش قاپیدم ، از ترس یه دفعه برگشت و 🌺گفت :وای کی اومدین ؟ترسیدم ، 🌹داشتی فضولی میکردی ،
🌺به خدا حوصلم سر رفته بود دوست داشتم کتاب بخونم
🌹باشه بیا بخون در ضمن کلمه خر خون اصلا درست نیست ، نباید بگی متوجه شدی
🌺ببخشید ،چشم
🌹خوبه ، حوله و لباس هام و برداشتم
رفتم حمام ، بعد از یه دوش دلچسب ‌اومدم بیرون دیدم سرش و گذاشته رو میز مطالعه و خوابه ، این چرا انقدر می‌خوابه، دلم نیومد صداش کنم ، لباس های مناسب امشب تنم کردم
به سر و وضعش نگاه کردم یه شلوار لی سفید با یه تونیک سبز و یه شال سفید تنش بود ، در حین سادگی ولی تمیز و زیبا بود معلوم بود لباسهای تنش قیمت چندانی نداره ، باید برم براش خرید کنم ،
این دختر انگار فقط چشماش کتاب و گل و گیاه میبینه ، چقدربا دختر های همین خودش فرق می‌کنه حتی یه کرم به صورتش نداره ، رفتم کنارش و صداش زدم
نازنین پاشو مهمون ها اومدن چند مرتبه خانم و صدازدن تا چشماش و باز کرده ، فکر کنم با این خوابیدن هات به مشکل بر خورد کنیم ، چقدر می‌خوابی دختر

🌺با صداش از خواب بیدار شدم ، اصلا نفهمیدم کی خوابم برد

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : ghamecheshmaneto
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 1.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 1.0   از  5 (2 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

سومین حرف کلمه znttba چیست?