رمان غم چشمان تو 5 - اینفو
طالع بینی

رمان غم چشمان تو 5

دستش و به حالت سکوت روی بینیش گذاشت و دستم و گرفت من و دنبال خودش کشوند ، به مقدار که دور شدیم
گفت :

_تو عقل تو سرته چرا دنبالش راه افتادی ، ها اگر متوجه میشد میخواستی چی کار کنی؟

به شما چه ارتباطی داره ، می‌خوام بدونم نامزدم چی کار می‌کنه

_من نفوذیم ، پلیسم ، نگران نباش جزو این آدم ها نیستم

از کجا باید اطمینان پیدا میکردم که پلیس باشه به خاطر همین بازم الکی خودم و به نفهمی زدم تا شک نکنه ، آفرین منم کارگاه گجتم ، صورتش برافروخته شده بود

_من باهات شوخی ندارم آقای وحیدی ، البته سپهراد وحیدی

وقتی اسمم و از زبانش شنیدم اطمینان پیدا کردم که واقعاً پلیسه ،
من معذرت می‌خوام

_بیا سریع بریم تو جمع تا کسی شک نکرده

صبر کن الان اینا حرف هایی زدن که من حتما بایدبه سرگرد اطلاع بدم

_همه اون حرف هایی که زدن رو خود سرگرد شنیده

چطوری ؟

_بعدآ خود سرگرد بهت میگه ، درضمن نزدیک نازنین نشو و زیاد بهش نگاه نکن ، موقعیت خوبی نداره، من خودم مواظبشم نگران نباش

دیگه وارد محیط جشن شده بودیم ، و مثلاً داشتیم باهم گپ می‌زدیم ،

_به زیبا خانم عجب یاری برگزیدی ، کلی با هم رفیق شدیم

با حرف زدنش برگشتم به عقب که دیدم ، زیبا پشتم ایستاده ، یه خنده بهش کردم که گفت :

+پس چی فکر کردی دکتر ، آرش بهترین مرده روی کره زمینه ، بهترین

از تملق و چاپلوسی دروغیش حالم داشت بهم میخورد در اصل دیگه تحمل کردن اون فضا برام خیلی سخت بود ، چشم چرخوندم و نازی رو دیدم که داره نگاهم می‌کنه ، ازش چشم برداشتم و در جواب زیبا گفتم ؛شما لطف داری زیبا جان اگر میشه بریم بنشینیم
دکتر چشمکی زد و از ما دور شد
کی میریم ؟من خسته شدم

_وای آرش هنوز شام نخوردیم چقدر عجله داری بیا بریم بشینیم پیش آراد اینا من هنوز با اون دختری که همراهش بود آشنا نشدم

نمی‌تونستم از اون مرد که خیلی شبیه سپهراد بود چشم بردارم ، از اون موقع که اومده بودیم من لب به هیچ چی نزده بودم ، گلوم خیلی خشک شده بود ، سر میز انواع نوشیدنی ها بود ، دست دراز کردم که یکی از جام ها رو بردارم که صدای آراد کنار گوشم بلند شد

_ نمی‌خوای که امشب مست بشی؟

با تردید نگاهش میکردم که یه لیوان آب بهم داد

_بیا این و بخور ،اونی که تو برداشته بودی مشروب بود

از فکر اینکه میخواستم اون اشغال و بخورم چندشم شد ، آبی که بهم داد و جرعه جرعه خوردم ، که دیدم همون زنه با همون مرده که شبیه سپهراد منه دارن میان سر میز ما ، وقتی کنار ما نشستن ،
_خیلی خوشگلی دختر ، آراد عجب دختری انتخاب کردی اصلا فکر نمی‌کردم ، یه دختر محجبه انتخاب کنی

+من همیشه خوش سلیقه بودم ، زیبا جان ، البته هیچ دختری هم نمیتونه دست رد به من بزنه می‌دونی که چی میگم

_خودت و خیلی دست بالا نگیر لطفاً

احساس میکردم بین این دوتا چیزی هست که انقدر حرص تو کلام هردو شون موقع حرف زدن پیدا بود ، بعد از مدتی که دیگه حرف زدن بین این دوتا که دیگه داشت به دعوا ختم میشد ، شام و آوردن ،

_نازی جان چی میخوری برات بریزم

این چرا یهو مهربون شد !!!

_اجازه بده برات جوجه بزارم و کوبیده

تا خواستم بگم من جوجه نمی‌خورم بشقابم و پر کرد از جوجه و کوبیده ، این همه انواع غذا چیدن ، بعد این فقط گیر داده به جوجه و کوبیده ، رو بهش گفتم من میل ندارم ممنون اگر میشه یکم سوپ بهم بده وقتی غذام و خوردم ، رو به آراد گفتم ، من باید برم سرویس

_صبر کن باهم بریم

باید یه فکری میکردم ، میخواستم فرار کنم ، تحمل این قفس و دیگه نداشتم ، اگر امشب میمردم هم باید خودم از دست این آدم نجات میدادم ، بلند شدم که برم ، دستم و گرفت ، که مثل برق گرفته ها دستم و سریع از دستش خارج کردم نمیدونم چرا سریع به اون مرد شبیه سپهرادم نگاه کردم که ببینم عکس‌العملش چیه ، نگاهش به دستم بود و رگ پیشونیش برجسته شده بود

خودم میرم ممنون ، الان برمی‌گردم

_سریع برگرد

وقتی دستش و گرفت انگار گلوی من و فشردن ، که نازنین خودش سریع دستش و از دست اون اشغال در آورد و راه گلوی منم باز شد ، خیلی بد یه مرد تو این موقعیت قرار بگیره ، با رفتن نازنین ، منم دیگه نتونستم چیزی بخورم ، یادم اومد که از جوجه بدش میومد ، این که چیزی نخورد ، یه وقت ضعف نکنه، اون لحظه دوست داشتم ، خودم با دستای خودم لقمه دهنش بزارم ، اگر از این وضع نجات پیدا کنیم ، دیگه نمی‌زارم لحظه‌ای ازم دور بشه ، با هر قدمی که از میزمون دور میشد دل شوره من بیشتر چرا انقدر سخت راه میره ، احساس میکنم با راه رفتن داره رنج میکشه

به سرویس که رسیدم ، یه آب به سر و صورتم زدم ، تا از التهاب و دردم کم کنم ، با هر قدمی که بر می داشتم پهلوم تیر میکشید ، ولی نباید مانع رفتن من از این جا بشه ، از سرویس اومد بیرون یه نگاه به اطراف انداختم دیدم کسی متوجه من نیست ، از گوشه دیوار که با بوته های گل تزئین شده بود و یه راه تاریک اون طرف بوته ها درست شده بود ، خودم کشیدم طرف تاریکی و یواش یواش قدم برداشتم ،زیر لب فقط اسم خدا رو صدا میزدم‌،
 


کم کم رسیدم به نگهبانی ، تو تاریکی نگاهی به پنجره اتاقم انداختم که دیدم دارن غذا می خورن ، به صورتی که خیلی عادی از روبه روی اتاقک رد شدم و وارد محیط پارک ماشین ها شدم ، به اطرافم نگاه کردم دیدم کسی نیست ، قدم هام و تند کردم و از بین ماشین ها به جاده رسیدم، مجبور بودم پیاده این مسیر و طی کنم ، تا الان که خدا یارم بوده ،

یه دفعه این پسره آراد بلند شد و گفت :من برم دنبال نازی، وقتی رفت ، دلم شور افتاد

_میگم آرش من امشب می‌خوام برم خونه دوستم صبا تو میخوای برو من با صبا میرم

باشه پس من برم خیلی خسته شدم

_هنوز رئیس سخنرانی نکرده صبر کن بعد برو

از طرف من عذر خواهی کن من دیگه باید برم ، خداحافظ

_ممنون عزیزم که به خاطر من اومدی

اول به طرف سرویس رفتم ولی هرچی گشتم نه خبری از نازنین بود نه آراد ، این طرف و اون طرف گشتم نبودن ، به طرف پارکینگ رفتم ، که چشمم به آراد خورد که سوار یه ماشین شد و با سرعت حرکت کرد منم وقت و تلف نکردم و سریع سوار ماشین شدم و از پارکینگ خارج شدم و پشت سرش به راه افتادم ،

دیگه داشتم از حال میرفتم ، باید برم باید نجات پیدا کنم ، تاریکی شب هم مانع نمیشه تا من رها نشم ، تو حال و هوای خودم بودم که نور ماشینی جاده رو روشن کرد ، با روشنایی جاده حقیقتا پشتم لرزید برای اولین بار از روشنایی ترسیدم ، بر نگشتم ، ولی قدم هام از ترس سرعت گرفت ، فقط میدویدم ، درد معنا نداشت خستگی معنا نداشت فقط رهایی ، ماشین از کنارم سرعت گرفت و جلوی پام ترمز زد ، بر خلاف ماشین از سمت دیگه شروع کردم دویدن که صدای قدم هایش که پشت من می‌دوید به گوشم می‌رسید سراسیمه خودم و به سمت بیابانی که کنار جاده بود کشیدم ، در حین دویدن پشت سرم نگاه کردم که پام به سنگی گیر کرد و افتادم

_فکر کردی ، میتونی از من فرار کنی دختر نفهم

کتف و گرفت و منو سمت خودش برگردوند ،خیمه زد روم و تو صورتم نعره کشید

_میخوای همین جا توی همین بیابون ، کاری باهات کنم که از ترس بمیری و جسمت بشه طعمه حیوون های بیابون

هنوز جملش کامل نشده بود که از روم پرت شد اون طرف ،

با سرعت می‌رفت که پیچید تو جاده و ایستاد ، وقتی دقت کردم دیدم نازنین داره برخلاف ماشین او اشغال می دوید و رفت به سمت بیابون کنار جاده و آراد هم مثل گرگ زخمی پشتش می‌رفت اصلأ متوجه من نشده بودن ، منم وقت و تلف نکردم و پشتشون رفتم ، نازی افتاد و اون عوضی هم نعره میکشید ، از پشت آروم بهش نزدیک شدم ، دستام و قلاب کردم انداختم


دستام و قلاب کردم و انداختم دور گردنش و کشیدمش کنار ، جنون بهم دست داده بود ، آنقدر زدمش که بیهوش شد ، چون غافل گیرش کرده بودم نتونست از خودش دفاع کنه ، چند لحظه گذشت تا متوجه نازنین شدم که همینطور روی زمین افتاده بود ، رفتم کنارش دیدم چشمهاش روی هم بود ، نازنین عزیزم صدام و می‌شنوی ، خانمم ، قشنگم ، اصلا تکون نخورد ، نبضش و گرفتم دیدم خیلی کند میزنه سریع بلندش کردم و به سمت ماشین میدویدم، تحمل کن ، خواهش میکنم ، گذاشتمش تو ماشین و حرکت کردم سمت بیمارستان ، تو مسیر بودم که همراهم زنگ خورد ، سرگرد بود سریع جواب دادم ، الو سرگرد نازنین حالش بده دارم میبرمش بیمارستان ، نمیتونم صحبت کنم

_ادرس بیمارستان و ارسال کن

چشم خداحافظ، اصلا رنگ به صورت نداشت ، رسیدم بیمارستان و سریع به اورژانس رسوندمش وقتی دکتر معاینه اش کرد ، دستور داد ببرنش ای سی یو
دچار حمله قلبی شده بود ،
از طرف سرگرد پیام اومد که آدرس بیمارستان و بدم ، من آدرس و براش ارسال کردم ، دکتر از بخش اومد بیرون
دکتر چی شد حالش چطوره ؟

_لطفا بیاید اتاقم کارتون دارم

دنبالش راه افتادم با تعارف دکتر وارد اتاقش شدم

_بنشینید لطفاً، شما چه نسبتی با این دختر خانم دارین

شوهرشم

_باهم بحث کرده بودین . کتکش زدید

نه آقای دکتر

_پس کبودی پهلوی این خانم برای چیه ؟دوتا از دنده هاشون ترک خورده ، و اینکه ایشون به خاطر استرس یا یک فشار عصبی شدید دچار حمله قلبی شدن که خدا رو شکر رد شد ولی فعلاً بیهوش هستن ، ومعلوم نیست که تا کی بهوش بیان

از حرف های دکتر تو شک بودم ، یعنی چی که دنده اش ترک خورده ، که همون موقع صدای در زدن اتاق دکتر بلند شد

_بفرمایید

+سلام دکتر ، من سر گرد ابطحی هستم از اداره اگاهی

_خواهش میکنم بفرمایید داخل

سلام سرگرد، دست گذاشت رو شونم و من و نشوند ، فهمید حالم خوب نیست ، که خودش با دکتر صحبت کرد ،از اتاق اومدیم بیرون دیگه توان ایستادن نداشتم روی اولین صندلی خالی نشستم

_سپهراد ، ممنونم از همکاریت خیلی عالی کار کردی امشب بعد از رفتن تو همه رو دستگیر کردیم ، آراد بیشرف هم پیدا کردیم و اونم دستگیر شد

گوشیم و از جیبم در آوردم و دادم دستش ، سرگرد خودتون عکس های که از پوشه های تو لب تاب گرفتم و ببینید

_لازم نیست ، لب تاپ و گرفتیم
فقط یه خبر بد دیگه هم برات دارم ،

چی شده ؟
_ راستش ناصر و کشتن ، ولی لیلا و رو نجات دادیم ، لیلا هم بیمارستان تصادف کردن ، البته تصادف ساختگی بوده


اصلاً برام مهم نیست ، همین آدما باعث شدن این دختر الان با مرگ دست و پنجه نرم کنه

_سپهراد این طوری قضاوت نکن ، هر موقع تونستی بیا در این خصوص حرف می‌زنیم ، فقط این و بدون که لیلا و ناصر نا خواسته به اجبار بر اثر یه اشتباه وارد این باند شدن ، قضیه مفصلی داره که بعداً برات میگم

ممنونم سرگرد ، ولی حوصله شنیدن از این آدمها رو ندارم

_باشه پس فعلا، امشب هم برای امنیت بیشتر دوتا مأمور تو بیمارستان گذاشتم

ممنون، حالا چطوری به خانواده هامون خبر بدم ، مادر بیچارش ، رفتم سمت پرستار ها ، ببخشید میتونم برم و همسرم و ببینم

_فکر نکنم ، چون وضعیت خوبی ندارن ، ولی میتونید از پشت شیشه ببینیدش

خواهش میکنم اجازه بدید

_دکتر باید اجازه بدن صبر کنید هر موقع دکتر برای ویزیت بیمار اومدن ازشون بپرسید اگر اجازه دادن ، من حرفی ندارم

با قدم های سست رفتم و از پشت شیشه نگاهش کردم ، چی بهت گذشته عزیز دلم ، چه بلایی سرت آوردن ، تو بمون برام دیگه نمی‌زارم آب تو دلت تکون بخوره ، نفهمیدم کی شونه هام به لرزش در اومده ، چرا تا الان تو گوش ما مردها از بچگی خوندن مرد نباید گریه کنه ، ولی من گریه میکنم ، باید مرد گریه کنه
به پدرم زنگ زدم ، الو پدر

_سلام پسرم کجایی نگران شدیم ، مادرت و من هرچی به همراهت زنگ زدیم ولی جواب گو نبودی ؟

پدر جان نازنین پیدا شده ولی متاسفانه حالش خوب نیست و بیمارستانیم

_ادرس و بده تا بیایم

فقط خودت بیا پدر ، فعلا هیچ‌کس و نیار ، خواهش میکنم، بعد از یکی دو ساعت پدرم اومد ، وقتی حال من و دید ، منو تو آغوش پدرانش گرفت ،شده بودم یه پسر شش ساله ، دلم آروم نمی‌گرفت چشمه اشکم خشک نمیشد ، دست خودم نبود ،

_عاشق شدی پسرم ، این حالی که داری ، گویای حرف دلت ، خوب میشه من مطمئنم ، پاشو برو به ذسرو صورتت یه آبی بزن تا سر حال بشی ، بعدش بیا بهم بگو جریان چیه ؟

به حرفش گوش کردم و بعد از اینکه یه آبی به صورتم زدم ، برگشتم پیش پدرم و جریان و از اول براش تعریف کردم ، سکوت کرده بود ، کلامی حرف نمی‌زد
وقتی صحبت هام تموم شد ساعت پنج صبح بود ، رفتیم نماز خونه و همون جا از خدا خواستم که اگر نازی خوب بشه و بهوش بیاد سرپرستی پنج تا بچه رو به عهده بگیرم
روز بعد پدرم همه رو در جریان گذاشت و اومدن ، ولی برای هیچ کس باز گو نکردیم که جریان چی بوده ، مادرش که اصلا حالش خوب نبود ، پرویز خان نگران لیلاوناصر بود و هنوز خبری ازش نداشت


الان پنج روزه که نازنین بیهوشه ، دکتر اجازه داده من پیشش باشم ، به خانواده پرویز خان اطلاع دادن که ناصر مرده و دیروز به خاک سپردنش ، لیلا هم فعلا باز داشته تا روز دادگاه ، اصلا اوضاع روحی پرویزخان خوب نبود ، لباس مخصوص پوشیدم و رفتم کنار تخت نازی نشستم ،
دستش و گرفتم و شروع کردم حرف زدن ، سلام خانم خوشگلم ، نمی‌خوای بیدار بشی ، نازنین خیلی دوستت دارم خواهش میکنم چشمات و باز کن ، می‌دونم صدام و می‌شنوی ، می‌خوام برات یه گل خونه بزرگ بزنم ،تا انواع گل و گیاه و با این دستای مهربونت پرورش بدی ، درستم بخونی ، البته بگما نباید با وجود گل خونه و درس من و زندگیت و فراموش کنی ، همینجوری که داشتم باهاش صحبت میکردم دیدم انگشتش تکون خورد، رفتم پرستار و صدا زدم که با دکتر اومدن بالا سرش و من و از اتاق بیرون کردن

بابا ، این جا چقدر خوشگله ، منم می‌خوام پیش شما باشم ، چه باغ قشنگی

_نازنین بابا دختر قشنگم ، تو باید برگردی

من دوست ندارم برم ، این همه سال دوست داشتم پدر داشته باشم حالا که دارمت و پیشتم میگی برگرد ، یعنی دوستم نداری ، توهم مثل خواهر برادر هام من ونمی‌خوای

_این حرف و نزن گل بابا ، من تمام لحظه های زندگیت کنارت بودم با خوشی های تو خوش بودم با عذاب و دردی هم که کشیدی درد کشیدم، ولی الان موقع زندگی کردن تو

همون لحظه دو تا بچه که با سر و صدا بازی می‌کردند و می‌دویدند و دیدم

_میدونی اون دوتا کی هستن؟

نمیدونم ولی دوستشون دارم ، دوست دارم در آغوشم بگیرمشون

_پس برگرد تا زندگی خوب و تجربه کنی
برو بابا

با احساس دردی که تو سینه ام پیچید کم کم چشم هام و باز کردم و اولین چیزی که دیدم یه مهتابی بالای سرم بود ، سرم و به اطرافم حرکت دادم ، دوتا پرستار و دکتر بالا سرم بودن

_به به چه عجب دختر جان ، دلت اومد از خواب بیدار بشی ، حالا بگو ببینم اسمت چیه؟

نازنین

_خوبه ، هوشیاری کامل

درد دارم

_دوتا از دنده هات آسیب دیده تا دو ماه دیگه خوب میشه الآنم میگم مسکن بزنن تا آروم بشی ، راستی همسرت این چند روز از کنارت تکون نخورده ، بیچارش کردی ،
با رفتن دکتر و پرستارها ، در اتاق باز شد و قامتش و دیدم ، نمی‌دونم چرا دلم بهونه گیر شد ، روم و کردم سمت پنجره
شاید نمی‌خواستم غم چشمام و ببینه ،
شایدم دوست نداشتم ، پایبند زندگی با منی بشه که هیچ علاقه ای بهم نداره ،
یا شایدم دلم ناز کشیدن میخواست ،صدای قدم های سنگین ولی آهسته اش فضای اتاق

و پر کرده بود ، سایه اش افتاد روم ، دست های مردونش که روی موهام نشست لرزی کردم ، انگار برق از وجودم عبور دادن ، فضای اتاق ساکت بود ، ولی من می‌توانستم صدای تپش قلب هر دومون و بشنوم

نازی تو هم می‌شنوی عزیزم ؟

از کی شدم عزیزش ، شاید چون روی تخت افتادم داره این حرف ها رو میزنه، تخت و دور زد و روبه روم قرار گرفت

چرا نگاهم نمیکنی؟

سکوت کردم

یعنی آنقدر لیاقت ندارم ، که حتی جواب چشم انتظاری این چند روز من و با نگاه کردن به من بهم بدی

به چشم های قهوه‌ای عشقم نگاه کردم ، دلتنگش بودم ، زیاد ،به اندازه یه دنیا ، چشم هام تاب نیاورد و جوشش اشک از چشمه وجودم سرازیر شد

منم دلتنگت بودم ، اشکش و پاک کردم ، حرف چشماش و خوندم، دلتنگی
بهم بگو حرف چشمات و درست خوندم؟

درسته، با همین یک کلام انگار دنیا رو بهش دادن ،

مثل پسرهای هجده ساله شده بودم ، از ذوق داشتن این دختر روی پا بند نبودم ،
ضربان قلبم نا منظم میزد ، در باز شد و پرستار اومد تو

_اقای عاشق بیرون باشید تا این خانم خوش خواب و به بخش منتقل کنیم

دوست نداشتم از پیشم بره ، وقتی پرستار گفت :از اتاق بره بیرون دلم شور افتاد ، نا خودآگاه گفتم : نرو میترسم

_عزیزم می‌خوام لباست و عوض کنم

با ترس و گریه گفتم :سپهراد تورو خدا من و تنها نزار ،احساس میکردم اگر بره دوباره من و می‌دزدند ، دست خودم نبود از این فکر تنم می‌لرزید ، تو رو خدا اگر بری من و دوباره میبرن ، دستش و سفت گرفتم هیچ کدوم از کارهایی که میکردم ارادی نبود

لرزش بدنش هر لحظه بیشتر میشد
نازنین عزیزم آروم باش ، هیج جا نمی‌رم خوبه ، کنارت میمونم ، اصلأ غلط کرده کسی تو رو ببره

نمیری مطمئن باشم

آره عزیزم

_یعنی چی آقا بفرمایید بیرون من کار دارم وقت ندارم که به خاطر لوس بازی این خانم وقتم گرفته بشه

شما کی هستی که برای من تعیین تکلیف می‌کنی ، اصلا بفرما بیرون ، تا من تکلیفت و روشن کنم ، فکر کردی کی هستی که به خودت اجازه میدی با زن من اینجوری حرف بزنی ، بفرما بیرون
تا اومد دوباره حرف بزنه در و باز کردم و گوشه مقنعش و گرفتم و کشیدمش سمت در

_ولم کن آقا ، ازتون شکایت میکنم

برو هر غلطی دوست داری بکن
نازنین با ترس و اضطرابی ما رو نگاه میکرد ، سکوت کردم و اومدم پیشش ، آروم باش الان یه نفر دیگه میاد کارهات و انجام میده منم همین جا هستم دلت شور نزنه

ظرفیتم تکمیل بود ، باشه دیگه دعوا نکن
حقش بود ،
یکی دیگه از پرستار ها اومد و شروع کرد به آماده کردن نازنین برای انتقال به بخش ، منم زنگ زدم به مادرم ، الو مادر
سلام
_سلام پسرم خوبی ، از نازی چه خبر؟

خدا رو شکر به هوش اومده دارم انتقالش میدم به بخش، میگم اگر زحمت نیست به مادر نازنین خبر بدین

_خوش خبر باشی مادر ، پس ما بعد ظهر میایم ملاقات

منتظرم خداحافظ، وقتی کارهای مربوط به نازی انجام شد ، به خاطر دردی که داشت بهش مسکن و آرام بخش زدن ، که خوابش برد ، وقتی دیدم خوابه ، منم فرصت و غنیمت شمردم و رفتم خونه تا برم حمام و به سر و وضع خودم برسم ،
این چند روز همش بیمارستان بودم و احتیاج به یه آب گرم حسابی داشتم و بعد از کلی سفارش به یکی از پرستار ها از بیمارستان زدم بیرون

تاریکی همه جا رو فرا گرفته بود ، صدای هو هوی باد و خش خش برگ درختان ، به ترسم اضافه میکرد ، به اطرافم نگاه کردم این جا کجاست ،
صدای پایی پشت سرم شنیدم ، همین که برگشتم دیدم یه سگ سیاه بزرگ ، همراه یه مرد پشت سرم ایستادن ، مرد شروع کرد به حرف زدن

_از دست من فرار می‌کنی ، بلکی به حسابش برس

همین که سگ اومد بهم حمله کنه
با جیغ بلندی از خواب بلند شدم که درد بدی دوباره به من غلبه کرد ، تو اوج ترس و درد جسمی بودم که چشم چرخوندم تا سپهراد و ببینم وای خبری نبود ، ولی پرستاری با عجله بالاسرم اومد

_چی شده عزیزم درد داری ، چرا گریه می‌کنی

سپهراد کجاست ؟تورو خدا بگید بیاد من میترسم

_عزیزم همسرت الان میاد نگران نباش من کنارت میمونم

قول داده بود از کنارم جایی نره ، پس چرا نیست

_شاید کار واجب براش پیش اومده ، کلی سفارش خانم خوشکلش و به من کرد و گفت مواظبت باشم تا بیاد ، قدر همسرت و بدون مرد خوبیه

اولین کسی بود که با حرف زدنش آرامش گرفتم ، در اتاق باز شد و قامت مادرم که حالا خمیده شده بود نمایان شد

_الهی مادر دورت بگردم

به طرفم اومد و صورتم و غرق در بوسه های پر مهرش کرد ، لال شده بودم ، نمی‌تونستم صحبت کنم از شوق دیدن دوباره مادرم ، دوست داشتم ساعت ها نگاهش کنم ، با صدای مردی به خودمون اومدیم

_خانم گل اجازه میدید منم دخترم و ببینم

+ببخشید پرویز خان آنقدر دلتنگش بودم
همه رو فراموش کردم

_سلام دخترم ، خوبی؟خدا روشکر که دوباره می‌بینمت ، دیگه از این به بعد حسابی مواظبتیم

خوشحال بودم از دیدنشون ، وقتی پیش آراد بودم اصلا فکر نمی‌کردم دوباره مادرم و خانوادم ببینم ، خدایا شکر ، ولی چرا اینا مشکی پوشیدن ، ده دقیقه گذشته بود که دیدم
 


خانواده سپهراد ، وارد اتاق شدن کلی ابراز دلتنگی کردن ، ستاره که هم می بوسیدم هم گریه میکرد ، به همه نگاه میکردم ، چرا همشون مشکی تنشون کردن ، چشم انتظارش بودم که زیاد طولی نکشید که با یه دست گل بزرگ وارد اتاق شد، به سر و وضعش رسیده بود ، قبل از اینکه بره پیراهن تنش سفید بود ولی حالا مشکی تن کرده بود

سلام به همگی ، از همه جواب سلامم و شنیدم و به طرف تخت نازی رفتم دسته گل و کنار تختش گذاشتم ، چشم دوخته بود به پیراهن تنم

باید بپرسم چرا همشون مشکی پوشیدن ، به مامانم چشم دوختم و پرسیدم ، مامان میشه بگی چرا همتون مشکی پوشیدین؟ اولش هول شد و اشک تو چشماش حلقه زد تا اومد جواب بده
سپهراد گفت:

یکی از اقوام نزدیک فوت کردن به خاطر همین امروز همه میخوان برن ختم ، دلیل مشکی پوشیدنمون همینه

احساس کردم داره بهم دروغ میگه ، ولی حرفی نزدم و به فکر فرو رفتم

_نازنین مادر من امشب پیشت میمونم

نه مادر جان شما تشریف ببرید خونه من هستم ، بعد از یک ساعت همه رفتن و من موندم و نازنین ،خیلی دوست داشتم بدونم تو این مدت چه اتفاقی براش افتاده ، اصلا چرا دنده هاش ترک برداشته ، و خیلی سوال دیگه ، ولی حال نازی مساعد نبود ،

من کی مرخص میشم ؟

فکر کنم تا دو روز دیگه اینجایی

میشه رضایت بدی و من و زود تر مرخص کنی ؟

چرا عجله داری ، اینجا بیشتر مراقبت هستن

آخه دلم برای ، میخواستم بگم خونه تنگ شده که یادم اومد من که خونه درست حسابی نداشتم ، یا خونه پرویز خان بودم یا خونه مه تاج خانم به خاطر همین حرفم و خوردم و سکوت کردم

آخه دلت برای چی؟چرا حرفت و ناقص میزنی؟

نه چیز مهمی نبود

ببین نازی از این به بعد چه حرفت مهم بود چه مهم نبود خواهشاً کامل بزن

اسم فامیل تون که مرده چی بوده؟

مگه تو اقوام ما رو میشناسی که الان من اسمش و بهت بگم

جون من و قسم بخور که من نمی‌شناسمش

اون آدمی که مرده آنقدر ارزش نداره که من بخوام جون تو رو قسم بخورم

آخه احساس میکنم همتون داشتین یه چیزی رو از من مخفی میکردین

اگر مسئله‌ای باشه که تو باید بدونی اولین کسی که بهت میگه اون شخص خود من هستم

قول میدی

اول باید تو یه قول بهم بدی

چی؟

اینکه زود تر خوب بشی که بعد از بیمارستان بریم سر خونه زندگیمون

به فکر فرو رفتم ، یه سوال بپرسم اگر جواب بدین قول میدم ،زودتر به خودم برای بهبودیم کمک کنم، شما هنوزم رو حرفی که اومده بودی خواستگاری هستین ، یعنی


یعنی اینکه ، می‌زاری درسم و تا جایی که دوست دارم بخونم

من نامرد نیستم نازنین ، اگر به کسی یه قولی رو بدم حتما بدون بهش عمل میکنم

آخه وضع زندگی شما خیلی خوبه ولی ما یعنی من ، منظورم خود منه، از نظر مالی هیچ پشتوانه ای ندارم

نزاشتم ادامه حرفش و بزنه و باجدیت گفتم :من تو رو به خاطر داشته هات می خوام نه نداشته هات ، من تورو به خاطر نجابتی که داری می‌خوام به خاطر سادگی دلت به خاطر مهربونی که داری ، از نظر مال تا دلت بخواد خدا رو شکر ،خدا بهم داده که تو زندگیم محتاج خلق خدا نباشم
درضمن این و تو گوشت و اون مغز فندقت فرو کن ، من اگر کسی و دوست نداشته باشم دقیقه ای نمیتونم تحملش کنم ، حالا فهمیدی دوستت دارم

با هر کلمه ای که می‌گفت : دلگرم میشدم ، فهمیدم خدا هنوز من و میبینه،
در جوابش گفتم :بهم حق بدید به خاطر شک و تردیدم ، من از مردهای اطرافم ، محبتی ندیدم به خاطر همین بد بین شدم

حالا تو بهم بگو من و دوست داری ؟

روم نمیشد بهش ابراز علاقه کنم ،
سکوت کرده بودم

منتظرم

با کلی من من کردن،چشم هام و بستم تا راحت تر احساسم بیان کنم گفتم:دوستت دارم، با بوسه ای که روی پیشونیم زده شد رسماً آب شدم

خانم خجالتی ، اجازه بده دوربین گوشیم و روشن کنم ازت یه عکس بگیرم،
بخند ، آفرین دختر خوب ،بیا ببین صورتت شده رنگ انار ، خوشم نمیادوقتی ازدواج کردیم رفتیم سر خونه زندگیمون ازم خجالت بکشی

توی عکسی که ازم گرفته بود شده بودم مثل این دختر های روستا که همیشه گونه هاشون سرخه

دو سه تا سلفی باهاش انداختم این عکس ها هم شد اولین خاطره دونفره من و تو ، عاشق صورت گلگونش که از شرم و حیا رنگ گرفته بود شده بودم ، ساعت شش عصر بود ، نازی من برم یه چیزی بگیرم بخوریم ، گشنم شده

میشه نری !

چرا آنقدر ترس داری دختر ، تا همین بوفه بیمارستان برم برگردم

پس میشه به همون پرستار صبح که پیشم بود بگی بیاد تا شما بیای

باشه میگم بیاد ، ولی بعداً باید درباره ترست جدی صحبت کنیم ، اینجوری که نمیشه ، من بیست و چهار ساعت کنارش باشم باید یه فکری کنم ، تو فکر بودم که باشنیدن اسمم به طرف صدا برگشتم

_اقای وحیدی ، صبر کنید

سلام سرگرد ، خوبین ،اینجا چیکار میکنید ؟

_ تبریک میگم ، شنیدم همسرت بهوش اومده، چند تا سوال دارم ازشون که حتما باید بپرسم

آخه هنوز شرایط خوبی نداره

_چاره ای ندارم ، هفته دیگه وقت برگزاری دادگاهی این پرونده است، زیاد ازیتشون نمیکنم

باشه بریم


هنوز از رفتن سپهراد نگذشته بود که دیدم اومد داخل اتاق

نازی روسریت و درست کن سرگرد ابطحی اومده ببینتت

سرگرد ابطحی کیه؟

مسئول پرونده تو ، در و باز کردم و سرگرد اومد تو

_سلام ، خانم وحیدی ، بهترین الحمدالله؟

چقدر قیافه این سرگرد آشنا بود ، وقتی به اسم وحیدی صدام کرد ، تو دلم چقدر ذوق کردم ، ممنونم

_میدونم حال مساعدی ندارید ، ولی باید باهاتون صحبت کنم ، تا جایی که اذیت نمی‌شید می‌خوام نحوه دزدیده شدنتون تا لحظه ای که نجات پیدا کردین و برام توضیح بدید ، البته ما از طریق بابک همون آقای دکتر ، که میشناسید در جریان خیلی از مسائل قرار گرفتیم ولی موظف هستم که از خودتون هم بشنوم

نمیدونم چرا وقتی میخواستم تعریف کنم اضطراب گرفته بودم ، میشه اول یکم آب بخورم

_البته

سپهراد برام آب آورد جوری که سرگرد نفهمه درگوشم گفت

اگر نمیتونی لازم نیست الان توضیح بدی

بالاخره که باید بگم ، از روزی که دزدیده شدم تا مهمونی و فرار کردنم و تعریف کردم ، حتی گفتم یه نفر شبیه سپهراد هم اونجا بود ، که با گفتن این جمله هر دو نفر بهم نگاه کردن و خندیدن

_خانم وحیدی اون شخص خودسپهراد بوده و کسی که شما رو از دست آراد نجات داد هم همسرتون بودن

_با تعجب به سپهراد و سرگرد نگاه میکردم

آخه اون موهاش روشن بود چشمام سبز بود !!!

خب عزیزم ، تو چشمام لنز گذاشته بودم روی سرمم کلاه گیس

نمیدونم چرا یاد اون زن افتادم زیبا ، حس حسادت تمام وجودم و فرا گرفته بود ، بغض کرده بودم

_دیگه چیزی یادتون نیست که بخواهد بگین

چرا اونا هی اسم ناصر و لیلا رو میاوردن ، اصلأ چرا ناصر لیلا نیومدن ملاقات من ، یعنی ناصر آنقدر از من‌ بدش میاد،سرگرد من که باور نمیکنم ناصر جزو اینا باشه ، درسته بد اخلاق بود و من و دوست نداشت ولی اهل خلاف نبود ، من مطمئنم

_در این خصوص که چرا ناصر و لیلا گرفتار این باند شدن بعداً براتون توضیح میدم ،
امیدوارم زودتر سلامتی کامل و بدست بیارید

وقتی سرگرد رفت ، بغضم شکسته شد و شروع کردم به گریه کردن ، اون زن کی بوده دنبال سپهراد ، اون که می‌گفت آرش ، سپهراد اومد تو اتاق و دید دارم گریه میکنم

خیلی اذیت شدی ، عزیزم دیگه به این مسائل فکر نکن باشه

اون زن که تو مهمونی تو رو نامزدش معرفی کرد کی بود؟ چرا می‌گفت آرش؟

وای خدا به دادم برسه ، میگفتن زنا حسودن ها ولی من باور نمی‌کردم ، تو به خاطر اون عجوزه داری اشک می ریزی،
هیچی بین من و اون خانم وجود نداره
اون زن جزو همون باند بود
راست میگی

به جان خودم

دیگه جونت و قسم نخور ، نمیدونم چرا از فکر ناصر و لیلا بیرون نمیام ، به نظرت چرا جزو این آدمای خطرناک شده بودن ؟

دلیلش و که فعلا نمیدونم ، ولی هرکسی راه زندگیش و خودش انتخاب می‌کنه شاید ندانسته باشه ولی یه راهی و رفته که سرنوشتش و رقم زده

میشه بعداً برام تعریف کنی همه چی و از زمانی که دزدیده شدم تا وقتی که نجات پیدا کردم

باشه عزیزم ، الان باید استراحت کنی ،
گرسنگی هم که به کل یادمون رفت

دو روزی گذشت و من مرخص شدم ، مامانم اصرار داشت من و ببرن خونه پرویز خان ، منم راضی بودم چون اونجا راحت تر بودم ، سپهراد هم که دید من راضیم موافقت کرد من و برد خونه پرویز خان ، مهران و خانواده مهرداد و خانواده همه اومده بودن ، ستاره جون و مهتاج خانم و حاج حسین هم اومده بودن ، وقتی دیدم ناصر و لیلا ، حتی نسترن و نادر تو جمعمون نیستن دلم گرفت ، مگه ما خانواده نبودیم پس چرا انقدر بینمون فاصله بود ، بعضی مواقع غریبه ها احساس نزدیکی بیشتری دارن تا هم خون آدم ، سپهراد که اصلا ازم دور نمیشد، منم این نزدبکی که بینمون شکل گرفته بود و دوست داشتم ، احساس امنیت میکردم
حقیقتش ترسی تو وجودم نشسته بود که فقط با وجود سپهراد از بین می‌رفت، من روی مبل سه نفره خوابونده بودن و همه دور تا دور نشسته بودن که حاج حسین اومد روبه سپهراد گفت:

_ شما بلند شو دیگه بسه انقدر پیش دخترم نشستی ، نوبت منه

سپهراد بلند شد و پدرش نشست پایین پام ، اومدم به احترامش بلند بشم که نزاشت

_راحت باش بابا جان ، می‌خوام فقط
پیشت بشینم

تازه داشتم نمایی دیگر از زندگی رو می‌دیدم ، مشکی پوشیدن همشون مشکوک بود من مطمئن بودم ، به خودم جرات دادم و از حاج حسین پرسیدم
ببخشید حاج آقا میتونم یه سوال بپرسم ؟

_تا زمانی که برات حاج آقا هستم ، نه

منظورش و فهمیدم به خاطر همین با شرمندگی سرم و انداختم پایین و گفتم و ببخشید پدر جان

_حالا هر چه قدر که دوست داری سوال بپرس

همه مشغول صحبت با هم بودن ، خیالم راحت شد که حواس کسی به ما نیست ، میشه بدونم کی مرده که همه مشکی پوشیدین؟مگه میشه برای اقوام دور همه یه دست مشکی بپوشن؟!
یه لبخند پدرانه به روم زد و گفت:

_چرا انقدر اصرار داری بدونی؟

احساسم بهم دروغ نمیگه ، دارین یه چیزی و ازم مخفی میکنین

_ اگر من بهت بگم ، قول میدی دختر قوی باشی و حالت بد نشه

با بعضی که ناگهانی بی اراده گلوم و گرفته بود با حرکت سرم قول دادم چون نمی‌تونستم حرف بزنم
 


_ببین بابا جان عمر دست خداست ،
از کجا معلوم من تا یک ساعت دیگه زنده بمونم ، حقیقتش آقا ناصر ، برادرت بر اثر تصادف ، فوت شد خدا بهت صبر بده بابا

با هر کلمه ای که می‌گفت : محیط اطرافم تاریک تر میشد ، خان داداش من
بد اخلاق من ولی بزرگتر من وای دیگه نمی‌تونستم نفس بکشم ، دست خودم نبود

قرار بود پدرم خبر مرگ ناصر و به نازنین بده ، به خاطر. همین اومد پیش نازی نشست ، خودم مشغول صحبت کردن با مهران کردم تا پدر راحت تر صحبت کنه ولی همه حواسم پیش نازی بود ، با یا ابالفضل گفتن بابا دیدم نازی هر لحظه داره چهرش سیاه تر میشه ، نازی نفس بکش ، یه کشیده زدم تو صورتش تا از شک در بیاد ، وقتی این کار و کردم کم کم به خودش اومد و نفسش منظم شد ،
همه دورش جمع شده بودن ، مادرش که خودش و می زد ، لطفاً دورش و خلوت کنید .
نازی خوبی؟من و نگاه کن ،
گلم من و ببین آفرین گریه کن ، دوست داری بلند بلند گریه کن خوشگلم ، بغض نکن ، بلندش کردم و تکیه اش دادم به خودم تا راحت نفس بکشه ، یه قطره اشک نمیریخت ، مادرم گلاب آورد تا بخوره ، به زور چند جرعه گلاب خورد

سپهراد اومد من و نشود و به خودش تکیه ام داد ، همه با نگرانی نگاهم میکردن ، مامانم با چشماش باهام حرف میزد میدونستم نگرانمه ، منم دلتنگ آغوشش بودم ،
از بغض گلوم درد گرفته بود ، مامان بیا پیشم ، با این حرفم مامان با حالت تندی قدم برداشت سمتم و همدیگر و در آغوش گرفتیم ، بغضم شکست و شروع کردم گریه کردن ، پهلوم درد میکرد ولی اشک چشمم خشک نمیشد هق هق گلوم تموم نمیشد ،پرویز خان اومد و مامانم و بلند کرد
_بسه مهر انگیز جان ،گریه و ناراحتی برای قلبت خوب نیست ، بیا بریم بشین

پس لیلا کجاست؟ پرویز خان نگاهم کرد و با تأسف و ناراحتی گفت :

_تا امروز به خاطر شکستگی ‌ پا و دستش بیمارستان بود ولی الان ....

منتظر جوابش بودم که سپهراد اجازه نداد پرویز خان صحبتش و ادامه بده

پرویز خان خودم بهش میگم ، اگر اجازه میدین ، البته نمیخوام این حرفم باعث بی احترامی به بزرگتر ها باشه ، من برام سخته هر روز بیام اینجا و نازنین و ببینم و برم ، الان نزدیک دو ماه هم هست که اصلا هتل نرفتم و کارهاش سپردم دست علی

تا دو روز دیگه هم صیغه محرمیت من و نازی تموم میشه ، می‌خوام از شما و پدر مادرم اجازه بگیرم تا قبل از تموم شدن مدت محرمیتمون بریم محضر و عقد کنیم
همون موقع مهر انگیز خانم با ناراحتی گفت:

_اقا سپهراد ناصر من هنوز کفنش خشک نشده ، می‌دونم قصدت خیره ولی حداقل تا بعد


_ولی حداقل تا بعد از مراسم چهلم ناصر من این اجازه رو نمیدم ، هر موقع خواستین تشریف بیارید اینجا برای دیدن نازی ، قدم خودت و خانوادتون رو چشمام ، ولی از عقد وحتی تمدید صیقه محرمیت شرمنده فعلا نه

چرا ؟ مهر انگیز خانم در مقابل حرفم انقدر جبهه گیری کرد ، خیلی ناراحت شدم ، ولی به احترام بزرگتر بودنش سکوت کردم ، هیچ کس هم نظری نداد ، به نازی نگاه کردم که فهمیدم ناراحته ، چشماش حرف دلش و راحت بیان میکرد

وقتی صحبت مادرم تموم شد غصه و ترس به دلم نشست ، متوجه شدم که سپهرادم خیلی دمق و ناراحته ، همه دعوت شدن سر میز شام
من الان میرم غذا میارم تا باهم بخوریم ، مهر انگیز خانم یه سینی غذا دستش بود داشت میومد سمت ما
_بیا پسرم هم خودت بخور هم نازی ، از حرف های من ناراحت نشو ، خودتم وقتی به سن من برسی میفهمی من دلیلم چی بوده
گردن من از مو نازک تر مادر جان

_این چه حرفیه عزیزم تو هم مثل پسرمی

سینی غذا و گذاشتم جلوم ، یه قاشق پر کردم و بردم جلوی دهنش ، دهند و باز کن دختر کوچولوی من تا بهت غذا بدم

از لفظ دختر کوچولو خندم گرفته بود ، اومدم بگم من ، که قاشق غذا رفت تو دهنم، دستم که نشگسته خودم میخورم ،

فعلا هیچی نگو تا من کل این غذا رو بهت بدم ، تا لقمه آخر غذاشو با کلی سر به سر گذاشتنش بهش دادم

ممنونم خودت هنوز غذا نخوردی ، من دیگه سیر شدم ، تا حالا آنقدر غذا نخورده بودم

من اشتها ندارم

چرا ؟

من تو این چند وقت چیکار کنم ، من که حرف بدی نزدم ، اگر عقد میکردیم، این جوری من با خودم میبردمت سر کارم ، همش کنارم بودی ، خیالمم جمع بود

راست می‌گفت :حالا من چی کار کنم با ترسی که تو وجودم افتاده ، فقط باوجود سپهراد ترسی ندارم ، ولی در جوابش گفتم: تا چشم روهم بزاری این چند وقتم تموم میشه ، از طرفی هم من از خونه اصلا بیرون نمی‌رم ، مادرم مراقبم هست

نازنین جوری رفتار نکن که مثلاً تو هیچ نگرانی نداری ، چون از لرزش صدات میفهمم که با وجود من فقط آرومی این و از حرکاتت تو این چند روز فهمیدم ، باید با پدرم صحبت کنم که با مادرت و راضی کنه
_داداش جونم خوب خلوت کردی با عروس خانم

راستی نازنین جان یه خبر خوش هم داریم

_بزار خودم بگم ، یه خورده برو اون ور تر ، حالا مگه می‌خوام ازت بگیرمش که مثل کنه چسبیدی بهش

مگه نشنیدی !دارن ازم میگیرنش

_بزار اول به نازی خبر خوشم و بدم بعد جواب تو رو هم میدم ، ببین نازی جون ، یه مقام خیلی بزرگ خدا داره بهت میده


با تعجب داشتم به ستاره نگاه میکردم که ببینم چی میگه

_خب نازنین خانم شما تا چند ماه دیگه مقام زندایی بودن نصیبتون میشه

واما شما آقا سپهراد ، مادر نازنین میخواد اینجوری یه مقدار قدر زنت و بدونی و برای بدست آوردنش تلاش کنی ، اوکی فهمیدی

مبارک باشه عزیزم ، خیلی خوشحال شدم ، خیلی خبر خوبی بود تو این همه اتفاق بد و بهترین خبری بود که شنیدم

_عزیزمی

چی می گی ستاره برای خودت، من نزدیک دو ماه طعم دوری از نازی وچشیدم الآنم نه من نه نازی هیچ کدوم نمی‌خوایم دیگه از هم دور باشیم ، این چه منطقی ، اصلأ نمیفهمم

_حالا چرا جوش میاری ، آروم الان توجه همه رو جلب می‌کنی

برو بابا، یادت نیست خود تو ، وقتی رضا اومد خواستگاری ، نزاشت هیچکس برای زندگیتون تصمیم بگیره و یه راست عقد کردیم و رفتین اونور ، حالا برای من همه تصمیم میگیرن

سپهراد بعد از گفتن حرف هاش باناراحتی بلند شد رفت بیرون ، چرا مامان این شرط و گذاشته آخه ، خودمم دست کمی از سپهراد نداشتم ولی نمی‌تونستم ناراحتیم و عیان کنم ،

_وقتی تو رو دزدیدن ، جو خیلی بدی پیدا شد ، سپهراد اصلا آروم و قرار نداشت ، همه ناراحت بودیم ولی جنس نگرانی سپهراد فرق میکرد، ما تا حالا اشک هایش و ندیده بودیم ولی بعد از دزدیدن تو من بارها صدای گریش و برای تو وقتی سر سجاده مینشست و از خدا میخواست از تو محافظت کنه می‌شنیدم ، پشت در اتاقش میشستم و راز و نیازش با خدا رو گوش میکردم ،خنده رو لبش دیگه نبود
میگم نازنین ، تو چی ؟دوستش داری ؟

با حرف های ستاره یاد خودم افتادم زمانی که اسیر دست اون نامردا بودم تنها دعام این بود که من و محافظت کنه و سالم در کنار خانوادم مخصوصاً سپهراد قرار بگیرم ،از شرم سرم و انداختم پایین ، چطوری میگفتم من عاشق تنها مرد زندگیم شدم

_نازنین من منتظر جوابتم، منم مثل خواهرت یا مثل یه دوست ، روم حساب باز کن ،
منم دوستش دارم ستاره جون ، ولی روی حرف مادرم نمیتونم حرف بزنم

_نمدونم والا ، چرا مهر انگیز خانم سخت گرفته ولی من حس بدی به این تصمیمش ندارم

رفتم تو حیاط و شروع کردم به قدم زدن ، تنها چیزی که اذیتم میکرد این بود که کسی برای آینده تصمیم بگیره ، درسته مادرش و حق داره برای دخترش تعیین تکلیف کنه ،ولی پس احساس من این وسط چی میشه ، درسته اول برای رو کم کنی ناصر و لیلا اومدم سراغ این دختر ولی تو همین زمان کوتاه وابسته شدم بهش ، احساس میکنم سالهاست مهرش تو دلم جا گرفته با صدای ستاره به خودم اومدم

___
با صدای ستاره به خودم اومدم
_داداشی بیا بریم تو همه دور هم جمع شدن زشت تو نباشی ،
رفتیم تو ، کنارش نشستم ،معلوم بود ناراحته ولی خیلی خوددار بود آخر شب بود و دیگه باید می‌رفتیم پدر و مادر و ستاره عزم رفتن کرده بودن ، وقتی همه رفته بودن تو حیاط کنارش نشستم سرش و پایین انداخته بود ، خانمی چرا سرت پایینه ، نمی‌خوای نگاهم کنی دارم میرم

سرم پایین بود که با انگشتش چونم و گرفت و سرم و بالا آورد ، با نگاه باهم حرف می‌زدیم ،

فردا میام پیشت ، باشه

نمیشه بمونی

این دوران زود میگذره قول میدم هرروز میام دیدنت ،راستی مواظب یه دونه من باش

شما هم همینطور ، با یه لبخند خدا حافظی کرد و رفت ، اصلا فکرش و نمی‌کردم روزی وابسته یه مرد بشم

_نازنین مادر خوبی فدات شم

خوبم مامان ، اگر اجازه بدین من برم بخوابم ، خسته ام

_باشه فدات شه مادر اجازه بده ، پرویز خان و من کمکت کنیم ، همین اتاق پایین و برات آماده کردم ، پرویز خان بیا کمک کنیم نازی و ببریم اتاقش

با کمک پرویز خان رفتم اتاقی که برام آماده کرده بودن ، مامان شما می‌ری بالا ؟
_نه مادر من تو همین اتاق کناری هستم ، کارم داشتی صدا بزنی اومدم پیشت

اصلا روم نشد بهش بگم تنهام نذار و همین جا پیشم بخواب، باشه چشم ممنونم ، با رفتنشون و خاموش شدن چراغ اتاق ، ترس وجودم و برداشت ، برگشته بودم به همون دختر بچه ای که از تاریکی وحشت داشت ، به خاطر این که به ترسم غلبه کنم چشمام و بستم و خودم و کشیدم انتهای تخت ، چند تا صلوات فرستادم تا خوابم ببره ، این دوشبی که بیمارستان بودم ، همش کنارم بود و شب راحت میخوابیدم

تو راه برگشت بودیم ، که فکر های بیخودی داشت مغزم و شست و شو میداد ، پدر من امشب میرم هتل شما رو که رسوندم میرم

_باشه باباجان برو

سمت هتل حرکت کردم وقتی رسیدم ، نگهبان تا من و دید تعجب کرد، بعد از چهل پنجاه روز برگشته بودم ، وارد هتل شدم که دو تا از کارمند های شیفت شب اول با تعجب ولی با خوش آمد گوییشون وارد دفترم شدم ، اصلأ خوابم نمیومد ، یاد اولین شبی که تو بیمارستان نازنین تازه بهوش اومده بود افتادم ، شب موقع خواب تا وقتی دست هاش و نگرفتم و اطمینان پیدا نکرد از کنارش نمی‌رم نخوابید شب دوم هم به خاطر اینکه از کنارش نرم گفت کنارش روی تخت بخوابم ، حالا امشب چطوری می‌خوابه خدا کنه مادرش پیشش باشه
معلوم نیست این بی شرف ها چه بلایی سرش آوردن که ترس تو وجودش ریشه کرده ، فردا یه گوشی و سیم کارت بخرم بدم بهش که کاری داشت بهم زنگ بزنه
 


تا باهاش در تماس باشم ، این جوری کمتر دلم شور میزنه ، خودم با رسیدگی به کار های این چند وقت سر گرم کردم نزدیک های چهار صبح بود که روی کاناپه اتاقم خوابم برد

همه جا تاریک بود ، سرد بود ، احساس گم شدگی داشتم ،خسته و نفس زنان به درختی تکیه دادم و به حالت دوزانو نشستم صدای زوزه گرگ تمام محیط و پر کرده بود ، با صدای پایی توجهم جلب شد ، هر لحظه نزدیک تر میشه ، صدای ناله مردی که کمک میخواد ، اره از من کمک میخواد مطمئن بودم ، دستی روی شونم قرار گرفت باترس یواش برگشتم

_کمکم کن ، کمکم میکنی؟

با دیدن صورتش وحشت کردم ، با صدای جیغ خودم از خواب پردیم

_چی شده مادر ، بیا آب بخور چیزی نیست خواب دیدی فدات بشم ، من پیشتم مادر

تو رو خدا نرو از پیشم ، مامان میترسم نرو ، با گریه ای که دست خودم نبود از مامانم میخواستم کنارم بمونه

_باشه مادر کنارتم ، نترس فدات شم ، دورت بگردم

تمام تنم خیس عرق شده بود، خدایا این چه خوابی بود ،چرا صورتش انقدر زخمی بود، یه سوال بپرسم جوابم و میدی ؟

_اره مادر

ناصر چطوری مرد ؟

_تصادف کردن ؛یعنی اینجور که پلیس بهمون گفتن ، ترمز ماشین ناصر بریده شده بوده تو جاده هر چی ترمز میگیره نمیشه و از جاده منحرف میشه ناصر جا در جا میمیره ولی لیلا دست و پاش و بینیش می‌شکنه

نسترن و نادر اومدن برای ختم

_اره بی معرفت ها مثل صد پشت غریبه یک ساعت اومدن ختم و رفتن
حالا چه خوابی دیدی مادر که وحشت کردی؟

هیچی مامان ، دوست ندارم خواب بد و تعریف کنم، مامان من از بیمارستان اومدم هنوز حمام نرفتم ، میشه کمکم کنی برم حمام

_اره مادر به اذان صبحم چیزی نمونده ، پاشو ببرمت حمام

وارد حمام شدم و به کمک مامان لباس هام در آوردم ،وقتی چشمش به پهلوم افتاد ، شروع کرد گریه کردن ، مامان جان خدا رو شکر الان خوبم چرا داری گریه می‌کنی آخه

_چه بلایی سرت آوردن نازی ، نکنه زبونم لال....

منظورش و فهمیدم ، نه مادر خدا رو شکر اتفاق بدتری برام نیافتاده ، از حمام که اومدم حالم خیلی بهتر شده بود

_نازی مادر می‌دونی چرا با محرمیت دوباره تو اون پسر مخالفم؟

نه ولی دوست دارم بدونم

_ ببین دخترم وقتی سپهراد اومد خواستگاری ، خودت مخالف این ازدواج بودی ولی از روی ناچاری که از دست ناصر راحت بشی قبول کردی
ولی حالا که ناصر نیست ، هم میتونی درست و بخونی هم اینکه فاصله سنی تو سپهراد نزدیک به دوازده ساله ، تو تازه بهار زندگیت و داری تجربه می‌کنی ولی اون تا چند ساله دیگه حوصله خودشم نداره


____
_من صلاح نمیدونم رابطه شما بیشتر از این ادامه پیدا کنه

با هر کلمه ای که مامانم میگفت تو دلم بیشتر خالی میشد ، احساس سرگیجه میکردم ، مامان اگر اجازه بدی می‌خوام نماز بخونم و بخوابم

_باشه مادر منم دعا کن

نماز که خواندم فقط تنها دعایی که کردم این بود خدایا تو زندگیم دیگه تلخی نبینم

با صدای علی از خواب پاشدم

_سپهراد پاشو ببینم تو این چند وقت کدوم گوری بودی ؟اخه آدم هتل داشته باشه بعد بی عقلی مثل تو رو کاناپه دفتر بخوابه آخه خدایا این لیاقت این همه مال و نداره که ، لطف کن و همش ونصیب خودم کن الهی آمین

اه علی چقدر وراجی می‌کنی ، دهنت و ببند دیگه خواب بودم

_پاشو ببینم تا الان کدوم گوری بودی؟

گور آقا شجاع حالا ولم می‌کنی ،علی حوصله ندارم ها امروز از دنده چپ پاشدم پس خواهشاً اسکی بازی نکن رو عصابم

_سگ گازت گرفته دوباره خوبه یه چی طلب کارم شدیم ، گزارش این چند وقت و می‌نویسم میدم بهت دیگه ما رو بخیر و تو رو به سلامت

پاشدم دست و صورتم شستم اومدم نشستم کنارش ، ببخش داداش روزای خوبی نداشتم

_ مکه نرفته بودی پی نامزد بازی و کارهای عروسیت ؟

نه قضیه اش مفصله ، میگم علی من از گشنگی دارم هلاک میشم پاشو باهم بریم رستوران هتل صبحانه بخوریم

_یه نگاه به سر و وضعت بنداز ، زنگ بزن خونه یه دست لباس برات بفرستن ، صبحانه هم زنگ بزن بیارن همین جا

زنگ زدم خونه و گفتم یه دست لباس برام بفرستن راست می‌گفت سر و وضع ام خوب نبود، بعد از خوردن صبحانه ، همه جای هتل و سر زدم همه چی مرتب بود ، این کربمی سیریش هم که هر جا میرفتم مبومد، خانم کریمی شما کاری ندارید که دنبال من راه افتادید

_همه کار من شمایید

پس لطفاً برید برای تسویه ، چون من کاری ندارم که شما انجام بدید

_نه منظورم این نبود یعنی گفتم چشم الان میرم سر کار خودم

دلم بد جور هوای یارم و کرده

_سپهراد گزارش این چند وقت و نوشتم گذاشتم رو میز ، اگر کاری نداری من برم کارای رفتنم و جور کنم ، ولی فردا میام باید مو به مو برام این چند وقت و تعریف کنی

باشه رفیق ممنونم از زحماتی که این چند وقت کشیدی ، جبران میکنم

_تو یه شام عروسی بهمون بده ، جبران میشه، فعلا خداحافظ

گوشی و برداشتم و زنگ زدم خونه پرویز خان ، بعد از چند تا بوق مهر انگیز خانم برداشت ،الو سلام مادر جان خوبین؟

_سلام پسرم ممنونم ، خودت خوبی

ممنونم ، نازنین خانم خوبه میتونم باهاش صحبت کنم

_گوشی دستت باشه


مامان اومد تو اتاق و گوشی بیسیم دستش بود

_بیا مادر تلفن ، سپهراد

سلام

سلام به روی ماهت ، خوبی عزیزم

خوبم ممنون ، شما خوبی؟

راستش نه ، وقتی کنارم نیستی اصلأ خوب نیستم

نمیاین اینجا؟

چرا عزیزم میام تا یکی دو ساعت دیگه اونجام

منتظرم

گوشی قطع کردم و بعداز انجام کارهام رفتم بازار تا برای نازی یه گوشی بگیرم وقتی خریدم تموم شد ، رفتم گل فروشی و یه شاخه رز سفید گرفتم و رفتم خونه سیم کارتی که داشتم و برداشتم و راهیه خونه پرویز خان شدم .

با صدای احوال پرسی متوجه شدم که سپهراد اومده ، در اتاق زده شد با بفرمایید سپهراد با یه شاخه رز سفید اومد تو با دیدنش چنان ذوقی کردم که خدا می‌دونه ، خنده از روی لبهام پاک نمیشد

سلام عزیزدلم بهتری ؟هنوزم درد داری؟

ممنونم بهترم ، خوش آمدید دستم و گرفت و نزدیک لبهاش برد و بوسه ای روش نشوند و گلی که آورده بود و داد دستم با این کارهاش من و بیشتر عاشق خودش می‌کنه

این شاخه گلم برای یه دونه خودم ، حالا بگو ببینم برای دیدن من انقدر ذوق کردی یا برای این شاخه گل

یاد روز خواستگاری افتادم که با دیدن گل ها چه ذوقی کردم ، با خجالت گفتم:نه خوشحالم که شما پیشم هستین ، از این که این شاخه گل هم برام آوردین ممنونم

عاشقتم دختر ، وقتی شرم صورتت و میبینم دیگه از دنیا چی می‌خوام ، ببین نازی جان من شوهرتم درسته محرمیتمون موقته ولی برای من فرقی نداره تو زنمی ،
به امید خدا این روز ها هم میگذره و یه عقدوعروسی میگیریم دیگه همیشه کنار خودمی مال خودمی ، این خجالتم باید بزاری کنار

یه جعبه کادو کرده داد دستم و کنارم نشست و دستش و انداخت دور کمرم من و به خودش تکیه داد

بازش کن ببین خوشت میاد ، سیم کارتم از جیبم در آوردم وقتی بازش کرد، برگشت نگاهم کرد

وقتی کادو رو باز کردم با دیدن گوشی که برام خریده بود نگاهش کردم ، وای ممنونم ولی این خیلی گرونه

نازنین خجالت بکش گرونه یعنی چی ؟مبارکت باشه عزیزم ، بزار این سیم کارتم بندازم بهش ، که دیگه همیشه تو دسترس باشی

آخه من نمیتونم این محبت های شما رو جبران کنم

اولا احتیاج به جبران ندارم ولی میتونی با انجام یه کاری خوشحالم کنی

چه کاری؟

از مادرت بخوای رضایت بده و ما زودتر بریم سر خونه زندگیمون ، یعنی دست از سختگیری برداره

امروز صبح یه حرفایی زد که فکر کنم ، راضی کردنش مشکل باشه ، یعنی مامانم آنقدر سختگیر نبود ، نمیدونم چرا داره سخت میگیره

مگه چی میگفت؟


می‌گفت :روزی که شما اومدین خواستگاری ، من راضی نبودم و دوست داشتم درس بخونم فقط به خاطر اینکه از دست ناصر راحت بشم به شما جواب مثبت دادم ، البته خود شما یادتونه من اولش راضی نبودم

الان چی؟یعنی هنوزم دوست نداری با من ازدواج کنی؟

راستش ، یعنی چطور بگم احساسم به شما خیلی فرق کرده

ببین نازی دوست دارم باهام رو راست باشی نمیدونم این خجالت و این حرف ها رو بزار کنار ، رک و راست حست و راجع به من بگو تا یه تصمیم عاقلانه بگیریم، باشه؟

چشم ، من روزای اول هیچ حسی به شما نداشتم ، برام مثل یه مرد غریبه بودین ، ولی رفته رفته تو همون زمان کوتاه قبل از دزدیده شدنم دیدم بهتون عوض شد . در کنارتون احساس آرامش داشتم که هرگز کنار برادر هام یا داییم همچین حسی و تجربه نکرده بودم ، زمانی که دزدیده شدم ، فقط شما و مادرم ذهنم و مشغول میکردین، نمیدونم چرا با این که هنوز در ظاهر روابطمون انس نگرفته بود ولی زمانی که خونه آراد بودم ترس این و داشتم که کاری انجام بده که من دیگه نتونم به شما تعلق داشته باشم و روزی که نجات پیدا کردم و اولین نفری که بعد از بیهوشیم دیدم شما بودی بهترین روز زندگیم و از نظر اینکه کسی و دارم که نگرانم بوده و هست و تجربه کردم ، والان باید بگم که بدون شما نمیتونم زندگی کنم چون شما اولین مردی هستین که تو قلبم جا گرفته همه حرف هام و با سر پایین بیان کردم ، چون اصلا روم نمیشد تو صورتش نگاه کنم، و اینکه مادرم نگران فاصله سنی ما هم هست ، میگه دوازده سال فاصله سنی زیاده

چقدر این دختر ناب بود ، با تک تک کلماتی که بیان میکرد من و به اوج میرسوند ، نازنین وقتی من و تو همدیگر و دوست داریم ، پس باید برای بدست آوردن همدیگه تلاش کنیم ، درسته دوازده سال ازت بزرگترم ولی اگر تو من و واقعی بخوای ، روحم و وجودم و دلم و در اختیارت می‌زارم تا هر جور دوست داری برقصونیش، من فقط دوست داشتنت به خودم و می‌خوام ، حالا خانم خانوما به بنده چه جوابی میدن ؟

سرم و آوردم بالا و به چشمهاش نگاه کردم و گفتم : من یه دختر یتیمم تو ناز و نعمت هم بزرگ نشدم ، هیچی ندارم ، جهاز ندارم ، درسم و نصفه خوندم ، الآنم فکر کنم یه مقدار که نه خیلی زیاد به خاطر دزدیده شدنم ترسم از تنهایی زیاده و اینکه برادرم که فوت شده هم خلافکار بوده و هم باعث جدایی تو و نامزدت شده ، آیا شما همچین دختری و واقعاً از ته وجودت میخوای ، یعنی دوستش داری؟

زرنگ کی بودی تو سوال و با سوال جواب نمیدن نازی خانم ، من همه جوره دوستت دارم

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : ghamecheshmaneto
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 5.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 5.0   از  5 (0 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

اولین حرف کلمه xqpkb چیست?