رمان غم چشمان تو 10 - اینفو
طالع بینی

رمان غم چشمان تو 10

از خبری که دکتر داد نمیدونستم باید چه واکنشی نشون بدم خیلی خوشحال بودم، یه حس خیلی خاص که تا به حال تجربه اش نکرده بودم ، رفتم تو اتاق و کمکش کردم از رو تخت اومد پایین

جواب ازمایش چی شد؟ دکتر چی گفت:

بریم بهت میگم، دستش و گرفتم و به سمت ماشین حرکت کردیم به سمت یه اسباب بازی فروشی حرکت کردم ، رسیدیم پیاده شو خانم گل

برای چی اینجا ، من اصلا حال ندارم

باشه پس بشین تا من بیام ، رفتم و یه عرسک دختر با یه عروسک پسر خریدم و سریع به طرف ماشین حرکت کردم

سپهرادم یه چیزیش شده من و با این حالم تو این گرما نشونده تو ماشین، دیدم از مغازه زد بیرون و دو تا جعبه هم دستش بود

جعبه عروسک ها رو گذاشتم صندلی عقب و نشستم تو ماشین و حرکت کردم
میگم نازی اگه گفتی برای کی عروسک خریدم
برای دختر ستاره
نه عزیزم
برای بچه مهران و مهراد
نه عشقم
به خدا حالم خوب نیست، اصلا امشب مهمونی هم نمیام بریم خونمون

باشه هر چی شما بگی برسیم خونه زنگ میزنم میگم نازی ای چند روزم زیاد حالت خوش نبود

نه نمیدونم چرا، مگه تو جواب ازمایش و نگرفتی پس چرا نمیگی چی گفت دکتر
لابد یه درد بد گرفتم که حرف نمیزنی

به نظرت اگر دور از جونت مریضی چیزی داشتی من انقدر با خیال راحت رانندگی میکردم تازه با سر خوشی هم برم اسباب بازی بخرم ریموت و زدم در پارکینگ باز شد و بعد از پارک ماشین دیدم از ماشین پیاده نمیشه در سمت نازی باز کردم که طبق عادت این سه سال دستش و باز کرد که بغلش کنم بیا خانم کوچولو

دستم و باز کردم و من و بغل کرد و تا جلوی در ورودی خونه اورد کلیدو از جیبش در اوردم دادم دستش وارد خونه شدیم من و گذاشت رو کاناپه خودشم کنارم نشست

نازی جان این عادت و از سرت بنداز یعنی به من رحم کن من نهایت تا دو سه ماه دیگه میتونم بغلت کنم عشقم

نه من فقط بغل تو رو میخوام، اصلا یعنی چی فقط تا دو سه ماه دیگه؟مشکوک میزنی

تو دوست داری مامان بشی؟

خب دوست دارم ولی بعد از این که درسم تموم شد

اون موقع که خیلی دیره، حالا اومد و خدادای شد اون موقع چی؟

نمیدونم یعنی من در کل بچه دوستم ولی اون موقع درسم و چی کار کنم نمیشه که هم درس خوند هم بچه داری کرد

چرا نمیشه خودمم نوکرتم کمکت میکنم

یهو دوزاریم افتاد، کسل بودن این چند روزم حساس شدنم به بو یکم فکر کردم وای سپهراد امروز چندمه؟

تازه داره دوزاریت میفته
نه!!!
اره
جون من راست میگی، همه این صغرا کبری چیدن ها یعنی من حامله ام؟!!



بله عشق زندگیم شما داری مامان کوچولوی من میشی

یه حالی شدم ، میگم راست میگی؟ نکنه داری سربه سرم میزاری؟ اشکام نا خداگاه روی گونه هام میچکید

خدا من و لعنت کنه که مواظبت نکردم که باعث ناراحتی عشقم شدم

سپهراد من از روی ناراحتی گریه نمیکنم، خدا بهم رو کرده که دارم مادر میشم این اشک ها هم از حس خاصی هستش که تو وجودم دارم، یعنی خوشحال شدم از اینکه ثمره عشقمون تو وجودم داره رشد میکنه ، خودم تو اغوشش انداختم

بعد از چند روز یه مهمانی گرفتیم و به خانوادم وبه مادرش خبر دادیم که نازی بارداره، ستاره با دخترش سلین که از شیطنت دست ستاره رو از پشت بسته بود هر روز میومدن خونمون و مواظب نازی بودن اخه خیلی حالش بد میشد روزی نبود که دکتر نبریمش و یه سرم وصل نکنه، امروز قرار بود با لیلا بریم سفارت ترکیه، نازنین و تو تمام جریان کار لیلا قرار دادم، حتی قرار بود امروز با لیلا به خونه بیایم چون خود نازنین خواسته بود

ستاره جون شرمنده این چند روز همش بهت زحمت دادم

_این چه حرفیه عزیزم، مگه یادت رفته وقتی من سلین و دنیا اوردم این تو بودی که دائم کنارم بودی پس به اقا رضا زنگ بزن بیان تا شام دور هم باشیم ، با موافقت ستاره من سالاد و درست کردم و مخلفات سفره، ستاره هم مرغ و برنج و درست کرد، دختر ستاره خیلی نمک داشت بغلش کردم نشوندنش رو پام که گفت

_دندایی(زندایی)
جون دلم
_ دوشت و بیال دلو(گوشت و بیار جلو)
میدم تو دیشمت نی نی دالی(میگم تو شیکمت نی نی داری)
اره عزیزم من و دایی برای شما هم بازی آوردیم
_فت تونم نی نی مث من ملغ دوس نداله براش تباب بگیر(فکر کنم نی نی مثل من مرغ دوست نداره براش کباب بگیر)
قربون تو برم خشمزه باشه به دایی زنگ میزنم میگم برای تـو نی نی کباب بگیره ولی یه شرط داره
_دی؟(چی)
اجازه بدی نی نی یه گاز کوچولو از اون لپای نرم تپلت بگیره؟ با تکون دادن سرش اومدم گازش بگیرم که ستاره گفت:

_نازی به خدا اگر گازش بگیری یعنی بچت دنیا بیاد رو تنش جای ابادی نمیزارم، حالا خود دانی

خیلی بدی، این بچه نیست تو دنیا اوردی یه هلوی پوست کنده است، وقتی حرف میزنه ادم دوست داره بخورتش،
گوشی برداشتم و زنگ زدم به سپهراد این چند وقت که لیلا اومده دلم شور میزنه دست خودم نیست به خاطر بارداریم حساس شدم با اینکه سپهراد خودش من و تو تمام جریان کارهای رفتن لیلا گذاشته ولی روزی که قرار باشه باهم ملاقات داشته باشن یا برای تکمیل کارهای لیلا باهم برن بیرون دلم اروم و قرار نداره به خاطر همین امروزم به سپهراد گفتم بیان اینجا از روزی که ازاد شده من هنوز ندیدمش از فکر در اومدم و زنگ زدم به سپهراد منتظر بودم ولی جواب نداد براش پیام دادم (سلام عزیزم ستاره و اقا رضا هم شام اینجا هستن لطفاً برای سلین کباب بگیر)

از سفارت زدیم بیرون گوشیم چک کردم که میس کال داشتم و یه پیام از طرف نازنین که در خواست کباب برای سلین کرده بود

_میگم هنوز وقت هست میای بریم همون کافه همیشگی روبه رو دانشگاه دلم برای خاطرات اون موقع تنگ شده

نه باید بریم خونه الان نازی دلش شور میفته براش خوب نیست

_چرا؟مگه مشکلی داره؟

مگه مهر انگیز بهت نگفته که نازی بارداره؟تو یه ان سفید شدن رنگ صورتش و دیدم و گفت:

_بارداره؟! نه یعنی من اصلا خونه نیستم که بهم بگه ، میدونی چیه این خانواده یه دفعه مثل بختک افتادن تو زندگیمون

اگر همون ناصر نبود که ما باید میومدیم بهشت زهرا، حداقل کاری که کرد جون تو رو نجات داد، یا اینکه مهرانگیز خانم الان باعث شده پدرت تو رو تو اون خونه راه بده، انقدر نمک نشناس نباش

_تو خیلی عوض شدی سپهراد من همون لیلا هستم یه اشتباه کوچیکم یه فضولیم باعث بدبخت شدنم شد، وگرنه به خدا من همون لیلام که دوستش داشتی، نمیزاشتی خار به چشمش بره

با داد گفتم:بسه دیگه انقدر گذشته رو نکش وسط اون زمانی که التماست میکردم دردتو بگو لال مونی گرفتی اگر همون موقع دهنت و باز میکردی میتونستیم برات یه کاری کنیم ولی وقتی کار از کار گذشت و تا منجلاب هم خودت و هم ناصر و غرق کردی باید به فکر حالا بودی

_ ناصر به من علاقه داشت عاشقانه دوستم داشت به خاطر من دست از قد گیری هاش برداشت ولی من دوستش نداشتم، چون فقط تو بودی که تو دلم بودی مگه کم بود مدت علاقه ای که بهم
داشتیم، از بچگیم فقط تو رو دیدم تا زمانی که بهم ابراز عشق کردی اون لحظه تو اسمونا بودم تا روزی که دوستم گفت بیا تولدم فکر نمیکردم از روی حسادت با من همچین برنامه ای برام چیده باشه
میخواستم بهت بگم میخوام برم تولد ولی نمیدونم چی مانع گفتنم میشد، سپهراد من هنوز دخترم هیچ وقت اجازه ندادم ناصر بهم نزدیک بشه بیا دوباره با هم باشیم

لیلا به خدا اگر سکوت نکنی یه بلایی هم سر خودم هم تو میارم، پس خفه شو
شروع کرد به گریه کردن، فکر کرده با اشک تمساح ریختن من رامش میشم گوش هات و باز کن ببین چی میگم، وقتی ما تونستیم نازی و از دستشون نجات بدیم فکر کردیم دیگه تموم شد و راحت شدیم بماند که چه بلا هایی به خاطر تو ناصر سر نازی اوردن،
بعد از اون هم دوباره اسیرشون شد میدونی چرا فقط به خاطر من و خودش که تو اسایش باشیم به خاطراینکه مانعی بشه برای دخترایی که ظالمانه مورد تجاوز و فروششون به یه عده هوس باز بشه
من یه تار موی نازی به هیچ احدی نمیدم
من عاشقانه دوستش دارم حتی بیشتر از عشق اشتباهی که به تو داشتم، پس دیگه فکر رسیدن من و خودت و از سرت بیرون کن

_خوش به حال نازنین

دیگه سکوت بینمون حاکم شد ، کنار یه رستوران نگه داشتم و بعد از گرفتن سفارشم به سمت خونه حرکت کردم دلم برای نازنین پر میکشید

با صدای چرخش کلید فهمیدم سپهراد اومد صدای سلین از پشتم اومد که گفت

_ادون دادی اومد(آخجون دایی اومد)

اره قربونت برم دایی اومد، اول لیلا اومد تو که خودم پیش قدم شدم و باهاش روبوسی کردم، خوش امدی عزیزم ولی خیلی سرد و عادی جوابم و داد و رفت به طرف ستاره و اقا رضا پشت سرش هم سپهراد اومد تو چهره گرفته ای داشت، ظرف کبابی که گرفته بود و روی اپن گذاشت، با این حال با خوشرویی به طرفم اومد و طبق روال اول بغلم کرد و بعد پیشونیم و بوسید، خوبی؟

خوبم فدات شم فقط یکم خسته ام، سلین پام و گرفت، خم شدم و بغلش کردم سلام نفس دایی چطوره؟

_اوبم تباب الفتی(خوبم کباب گرفتی)

بله که گرفتم ، سلین و گذاشتم زمین و بعد از سلام و احوال پرسی با رضا و ستاره راهی اتاق شدم که لباسام و عوض کنم

کنار لیلا و ستاره نشسته بودم که دیدم لیلا با چشماش داره تمام خونه رو دید میزنه، از زمانی هم که اومده بود طرف صحبتش و فقط ستاره قرار داده بود، زمانی که با نتصر عقد کرد خیلی رفتارش با من خوب و صمیمی بود ولی الان برعکس رفتارش و داشت نشونم میداد، همش پیش خودم میگفتم من حساس شدم و دارم اشتباه میکنم ولی با حرفی که زد به دلم اتیش زد، رو به سپهراد که مشغول صحبت با اقا رضا بود کرد و گفت:

_سپهراد یادته چقدر برای دیزاین این خونه باهم نقشه کشیده بودیم، سلیقه من و تو کجا و چینشو دیزاین الانش کجا؟

منتظر بودم سپهراد یه چیزی بهش بگه که انتظارم زیاد طول نکشید که گفت:

اتفاقا صفایی که الان خونه من و نازی داره هیچ کس نمیتونست ایجاد کنه از نظر ظاهری هم من و نازی باید بپسندیم که خدا روشکر راضی هستیم

ستاره نامحسوس زد به پام و یه نیشخند به لیلا زد

_نازی جان بیا بریم میز و بچینیم که حسابی گشنمونه

نازی بشین، من خودم میرم کمکش

اقا رضا وسپهراد رفتن تو اشپزخونه من موندم و لیلا معذب شده بودم؛ نمیدونم چرا حرف های نسترن که روز عروسی بهم زده بود تو مغزم رژه میرفت، که صدای لیلا کنار گوشم شنیدم

_خیلی خوشحالی که تو خونه ای که یک روز قرار بود من ملکه اش باشم زندگی میکنی؟ فکر کردی خیلی بهت علاقه داره و کشته مرده ات شده که اومده گرفتت
نه جانم، به خاطر انتقام از من و داداشت این کار و کرد، فکر نکنم تا به حال بهت گفته باشه درست نمیگم

حالم اصلا خوب نبود ولی باید خودم و قوی نشون بدم نباید ضعف بهش نشون بدم، اره بهم گفته از علاقه اش به شما که از بچگی عاشقانه دوستتون داشته حتی بهم گفته برای انتقام از تو و ناصر با من
نامزد کرد ولی این و بدون من و انقدر دوست داره که مطمئنم لحظه ای هم بهت فکر نمیکنه اگرم الان دنبال کارهاتونه به خاطر اینکه دلش برات میسوزه نه ازسر علاقه به تو باشه

لیلا خانم بفرمایید سر میز، رفتم کنار نازی که دیدم چهره اش گرفته است، با رفتن لیلا سر میز خم شدم و گونه اش و بوسیدم، چی شده عشقم ناراحته؟

نه نه چیزی نیست، ضعف دارم

الهی بگردم پاشو بریم سر میز غذا بخور، دستش و گرفتم و کنار هم نشستیم و مشغول خوردن شدیم اخر شب شده بود که ستاره اینا عزم رفتن کردن که ستاره به لیلا گفت:

_لیلا جون بیا ما برسونیمت

+نه عزیزم من امشب همین جا میمونم، چون قراره با سپهراد بریم جایی

با حرف لیلا یه نگاه به سپهراد انداختم که با نگاهش بهم فهموند که اطلاعی از کارش نداره

_نازی جون خیلی زحمت کشیدی عزیزم فردا دوباره میام بهت سر میزنم

باشه عزیزم خیلی محبت داری با رفتنشون، اتاق مهمان و نشون لیلا دادم
که گفت: ممنونم خودم بهتر از شما میدونم اتاق مهمان کجاست
دیگه با این رفتارش داشت اعصابم و خورد میکرد که با صدای سپهراد به خودم اومدم

لیلا ادرس وکیل و برات مینویسم خودت صبح برو پیشش کارت و ادامه بده من بیشتر از این نمیتونم کمکت کنم و کاری هم از من دیگه بر نمیاد

_یعنی چی تو به من قول دادی به عشقی که به هم داشتیم تا من نرفتم اون ور پا به پای من بیای

به حرمت اینکه مهمون خونمی هیچی بهت نمیگم، پس خواهشا خودت حرمت خودت و حفظ کن تا جای که من یادمه من هیچ قولی بهت ندادم، دست نازی و گرفتم که مثل یه تیکه یخ شده بود
به سمت اتاق خودمون رفتم وارد که شدیم در بستم و قفل کردم  سکوت نازی باعث اعصبانیتم شده بود، دوست نداشتم حرفی تو دلش بمونه؛
نازی هر چی تو دل و فکرت هست بهم بگو من حاضرم تا صبح بشینم و به تمام حرفات گوش بدم

راستش از دست لیلا خیلی ناراحتم با حرفاش دلم و سوزوند الان احساس یه عذاب وجدان دارم که نکنه واقعا من و ناصر باعث شدیم شما دوتا کنار هم خوشبخت نباشید

خیلی افکارت پوچ و بچه گانه است،
میدونم به خاطر موقعیت جسمیت حساس شدی ولی دلیل نمیشه که این حرف و بزنی، میدونی نازنین انسان ها تو زندگیشون خیلی تجربه ها رو کسب میکنن، تلخی شیرینی جدایی فقر ثروت
عشق وصل فراغ همه این ها والا......ـ
منم دو نوع عشق و تجربه کردم یکی عشق بچگی و نا پختگی که نمیگم سخت نبود چون دروغ گفتم ولی میدونی چی بود که اون عشق الکی نا پخته رو برای من از بین برد و یه عشق و دوست داشتن ابدی رو تو روح و قلب و جسم من کاشت؟
فقط وجود خودت ، مهربونیت پاکیت سادگیت، قوی بودنت جلوی یه مشت نامرد ولی تکیه دادنت به من پس انقدر وجودت مثبت هست که من بخوام حتی آنی به بودن و حسرت خوردن با غیر تو فکر کنم، من اول دوستت دارم بعد عاشقانه میخوامت، حالاهم بیا بغل خودم که دلم برات تنگه، راستی سه روز دیگه هم وقت دکتر داری یادت باشه

ممنونم که هستی عزیزم، با بوسه ها و نوازش های پر مهر سپهراد اون شب هم سپری شد ، با ضربه دست کوچولویی که به صورتم میخورد از خواب بلند شدم

_دندایی پاشو دبونه بدولیم نی نی دشنشه (زندایی پاشو صبحونه بخوریم نی نی گشنشه )

سلام عشق زندایی فندق ، یه بوس بده تا پاشم چند تا بوس محکم از لپای نرم خوشگلش کردم صبح ها که از خواب بلند میشدم با حس سر گیجه تهوع همراه بود که که ساعت ها ادامه داشت، به سرویس رفتم و لباس مناسب پوشیدم موهام جمع کردم که دیدم صدایی از پشت تخت میاد اروم رفتم به تون سمت که دیدم سلین خانم رژ های من و برداشته و داره میکشه به صورتش اروم رفتم و پشتش نشستم متوجه حضورم شد و برگشت

_وای تلسیدم (وای ترسیدم)

دوست داری برات لاک بزنم

_ادون لاک(اخجون لاک)

پس بلند شو برو به مامانت بگو صورتت و بشوره تا من لاک بیارم بزنم به انگشتای خوشگلت، با خوشحالی بلند شدو از اتاق بیرون رفت، داشتم لوازم ارایشم و که سلین خانم ریخته بود بیرون جمع میکردم که با صدای لیلا برگشتم به طرفش

_اتاق قشنگیه برعکس سلیقه من که دوست داشتم سرویس تختم مشکی باشه برای تو سفیده، چه وردی خوندی که تونستی من و از دلش بیرون کنی؟

_چه وردی خوندی که تونستی من و از دلش بیرون کنی؟ نه خوشگلی آنچنانی داری نه قدو قامت بلندی، نه پول و ثروت، نه پدری نه خانواده درست و حسابی، یادمه ناصر میگفت قدمت نحس بوده و بابات موقع تولد تو مرده

+لیلا جان پدر نداشتن و پول نداشتن هیچ کدوم شخصیت نمیسازه بلکه شعور و فهم طرفه که انسانیت ازش میسازه، لطف کن و سریع تر از این خونه برو تا به داداش زنگ نزدم

این دیگه چی از جون من میخواد؟ یه نگاه پر از کینه بهم انداخت و داشت از اتاق بیرون میرفت که بهش گفتم:
سپهراد هرچی تو وجود تو کاستی بود و تو وجود من پیدا کرد به خاطر همین من و به تو ترجیح داد حالا هم میتونید تشریف ببرید، با اعصبانیت و خشم زیادی یه تنه به ستاره زد و در ورودی و محکم بهم کوبید و رفت

_آخیش شرش کم، بیا که از میدونم تبرد برگشتی حسابی گشنه ای

ستاره تو فرشته نجات منی اگر نبودی فکر کنم میخواست خفه ام کنه

_غلط کرده دختره عوضی، من از بچگی حالم از ستاره بهم میخورد خودخواه و نفهم،

خدا روشکر چند روزی هست که از لیلا خبری نیست امروزم باید کارهام و زود تر ردیف کنم و نازی و ببرم دکتر ،به پدرم زنگ زدم که امروز بیاد جای من چون تو هتل مراسم داشتیم باید یکی از ما حضور داشته باشه، گوشی و بر داشتم و زنگ زدم..... الو سلام بابا جان خوبی؟

_سلام عزیزم خوبی؟ خانمت خوبه؟

خدا روشکر ما هم خوبیم، مزاحمت شدم امروز باید نازی و ببرم دکتر اگر میتونید میشه بیاین هتل امروز مراسم داریم باید یکی از ما حتما باشه

_باشه مسئله ای نیست من تا یک ساعت دیگه میام مواظب خودتون باشید

یه سر کشی به سالن تشریفات انجام دادم بعد از مطمئن شدن از اوضاع به سمت خونه حرکت کردم

اماده نشستم و منتظر سپهراد شدم، با صدای بوق ماشین از خونه بیرون زدم
سوار ماشین شدم وراهی مطب

نیم ساعتی بود که تو نوبت نشسته بودیم که منشی گفت نوبت ما شده وارپ اتاق دکتر شدیم و بعد گرفتن قد و وزن نازی گفت بخوابه رو تخت برای انحام سونوگرافی

وقتی دستگاه و روی شکمم کشید تصویر نا واضحی روی دستگاه دیده شد
که با دقت زیاد یه موجود خیلی ریز که اصلا قابل تسخیص از نظر ما نبود و نشونمون داد و گفت:

_مبارکه الان شما دقیقا شش هفته از بارداریتون گذشته میتونی بلند بشی

وقتی اون تصویر نامفهوم و تو مانیتور دکتر دیدم احساس میکردم قشنگ ترین تصویر دنیا رو میبینم،دکتر از اتاق سونوگرافی خارج شد منم کمک نازی کردم و لباسش و مرتب کرد بعد از نوشتن آزمایش و دارو از مطب خارج شدیم
 


بعد از نوشتن آزمایش و دارو از مطب خارج شدیم ، کجا بریم خانم خوشگل من؟

دلم شیطنت میخواد دوست دارم برم یه جایی که هیجان داشته باشه

من که تا الان شنیدم خانم های باردار هوس خوراکی میکنن ولی تا به حال نشنیده بودم یااصلا فکر نکنم کسی تو بارداریش هوس هیجان کرده باشه، خدا به داد برسه که فکر کنم فندق بابا از اون شیطون بلا ها باشه

بریم شهر بازی

اصلا حرفشم نزن ولی میبرمت یه جایی که حسابی کیف کنی، به سمت خیابون بهار حرکت کردم

وقتی رسیدیم دقت که کردم دیدم من و اورده جایی که پر از لوازم و لباس بچه گانه و نوزادی میفروشن، واقعا از تمام وجودم خوشحال شدم ماشین و پارک کرد
وای سپهراد چقدر تو خوبی

بریم ببینیم چه خبره، انقدر خوشحال شده بود که اصلا روی پای خودش بند نبود،

با دیدن لباس های نوزادی کفش های کوچولو جوراب هایی که از ریزه میزه بودنشون ادم به وجد میومد ، چون هنوز جنسیتش مشخص نبود فقط دو سه دست لباس اسپرت خونگی خریدیم،
میگم بیا بریم برای سلین هم یه دست لباس بگیریم

باشه عزیزم، دیگه خسته شده بود ، با هم به هتل برگشتیم

من میرم گل خونه

تا یه چیزی نخوری اجازه نداری بری گل خونه

اخه میل ندارم
بی خود، همه باردار میشن چاق میشن تو داری روز به روز لاغر تر هم میشی ،وارد دفتر شدیم که دیدم پدر نشسته پشت میز تا ما رو دید بلند شد و اول نازی و به اغوش گرفت این دونفر وابستگی عجیبی بهم پیدا کردن، روزی نیست که تلفنی با هم حرف نزنن یا پدرم هفته ای دو سه بار
میاد خونه و به نازی سر می زنه
پدر جان اگر از دیدن عروست دل کندی منم هستم

_سلام پسرم، خب چی کار کنم که عروسم برام یه چیز دیگست

شما به من لطف و محبت دارین، بعد از خوردن کیک و چای با سپهراد وارد گلخونه شدیم، برای دونه دونه از گل هام و درختچه هام اسم انتخاب کرده بود

نازی دوست داری بچمون دختر باشه یا پسر؟

برای من فرقی نداره سالم باشه شکر خدا

برای منم فرقی نداره ولی دوست دارم بچه اولم دختر باشه اخه شنیدم میگن تا دختر نداشته باشی طعم پدر شدن و نمیچشی

سپهراد یه چیزی بگم انجام میدی

شما دوتا چیز بخواه

میدونی دلم رقص شب عروسیمون و میخواد

چی از این بهتر منم پایه ام، یه اهنگ از گوشیم گذاشتم دستم و باز کردم که بیاد بغلم به سمتم پرواز کرد و یه رقص دو نفره دل چسب که به هر دومون حسابی کیف داد و تجدید خاطره شب عروسیمون بود

خیلی خوش گذشت ولی خبر نداشتیم که چشم حسودی در پی خشبختی ماست


«از زبان سوم شخص»

سپهراد و نازی در حال خنده و شور حال خودشون بودن ولی خبر نداشتن چشم های ناپاک ماده گرگانی در پی نابودی زندگیشون در حال نقشه کشیدن هستن

_الو سلام خانم من کریمی هستم شناختین

+اره بگو چه خبر

_میگم باید حضوری ببینمتون، پشت تلفن نمیشه توضیح داد

+باشه تا یک ساعت دیگه بیا به ادرسی که برات میفرستم

_باشه ممنون، حالا عشق من و نادیده میگیری اقای وحیدی کاری میکنم عشقت زمین گیر بشه
____

تو گل خونه کنار نازی نشسته بودم و به اشعاری که از پروین اعتصامی میخوند گوش میدادم روزی که میاد گل خونه خودش برای گل و گیاهانش شعر میخونه

ای نهال آرزو، خوش زی که بار آورده‌ای

غنچه بی باد صبا، گل بی بهار آورده‌ای

باغبانان تو را، امسال سال خرمی است

زین همایون میوه، کز هر شاخسار آورده‌ای

شاخ و برگت نیکنامی، بیخ و بارت سعی و علم

این هنرها، جمله از آموزگار آورده‌ای

خرم آنکو وقت حاصل ارمغانی از تو برد

برگ دولت، زاد هستی، توش کار آورده‌ای

غنچه‌ای زین شاخه، ما را زیب دست و دامن است

همتی، ای خواهران، تا فرصت کوشیدن است

پستی نسوان ایران، جمله از بی دانشی است

مرد یا زن، برتری و رتبت از دانستن است

زین چراغ معرفت کامروز اندر دست ماست

شاهراه سعی و اقلیم سعادت، روشن است

به که هر دختر بداند قدر علم آموختن

تا نگوید کس، پسر هشیار و دختر کودن است

زن ز تحصیل هنر شد شهره در هر کشوری

بر نکرد از ما کسی زین خواب بیدردی سری

از چه نسوان از حقوق خویشتن بی‌بهره‌اند

نام این قوم از چه، دور افتاده از هر دفتری

دامن مادر، نخست آموزگار کودک است

طفل دانشور، کجا پرورده نادان مادری

با چنین درماندگی، از ماه و پروین بگذریم

گر که ما را باشد از فضل و ادب، بال و پری

عالیی مثل همیشه، بلند شو بریم منم کار دارم، اگر میخوایی بگم یه اتاق برات اماده کنن بری بخوابی؟

نه میام رو همون کاناپه اتاقت دراز میکشم

من برم سالن تشریفات یه سر کشی کنم شما هم برو دفتر، از گلخونه زدم بیرون که خانم کریمی جلوم و گرفت

_ببخشید اقای وحیدی میتونم یک ساعت زود تر برم اخه برام کار پیش اومده

مشکلی نداره بفرمایید، از روزی که ازدواج کردم خدا رو شکر دیگه سیرش نیست و معقول تر رفتار میکنه

وارد دفتر شدم و رو همون کاناپه اتاق دراز کشیدم و از خستگی نفهمیدم کی خوابم برد

«سوم شخص»

تو کافه نشسته بود و منتظر کریمی، که با صدای زنگوله بالای
در توجهش و به شخصی که وارد کافه میشه جمع میکنه

+دیر کردی؟

_ببخشید امروز هتل شلوغ بود تا اومدم طول کشید

+چه خبر؟

_نمیدونم اقای وحیدی چی تو این زن دیده که انقدر شیفته و عاشقه، این همه دختر خوب دورش بود اصلا....

+برای حرفای خاله زنکی وقت ندارم، فقط بگو چه روزایی با سپهراد میاد هتل

_سه روز در هفته میاد اونم به خاطر گل خونه، مثلا امروز اومده فردا دیگه نمیاد، این و مطمئنم

+بیا این چک و بگیر اینم کلید در ورودی خونه، گمش نکنی به بدبختی تونستم برش دارم، به کسی که اجیر بگو کار رو جوری تموم کنه که بچش سقط بشه فهمیدی؟؟؟ بعدش هم تا خواهر سپهراد نرفته پیشش میخوام این کار و انجام بده

_باشه خیالت راحت

+فقط چهل دقیقه وقت داره، بهش تاکیید کن هر موقع من بهت زنگ زدم بهش اطلاع میدی وارد خونه بشه
____
پدرم و فرستادم رفت خودم بقیه کارها رو دست گرفتم، خیلی خسته بودم از صبح که از خواب بلند شدم فقط رو پا بودم، امروزم باید تا پایان مراسم تو هتل میموندم ، وارد دفتر شدم که دیدم نازی تو خواب عمیقی به سر میبره، خندم گرفته بود نازی هنوز خودش بچه بود و قرار بود مادر بشه البته بهش ایمان داشتم چون بهم ثابت کرده بود هر کاری بخواد انجام بده به نحو احسنت از پس کار بر میاد

با صدای سپهراد بلند شدم

نازی خانم دیگه خواب بسه بلند شو شام بخور، اون طفلکی چه گناهی کرده باید گشنگی بکشه خودت فقط با خواب سیر میشی دلیل نمیشه اونم با خواب تو فقط رشد کنه احتیاح به غذا هم داره

وای چه قدر حرف میزنی، باشه بلند شدم وای من دلم ساندویج میخواد، کباب هم نمیخورم

نه همین و تا اخر میخوری،مگه امروز دکتر نگفت غذای فسفودی ممنوع

به خدا دست خودم نیست همین الان خواب دیدم دارم فلافل میخورم اون که دیگه بد نیست نخود داره

حالا این و بخور همین الان زنگ میزنم به مادرم برات فلافل درست کنه فردا صبح اولین چیزی که میبینی رو میز ساندویج فلافل باشه

ممنونم بابای خوشگل ، بعد از خوردن غذا دوساعت دیگه تو هتل ماندگار شدیم

به خونه رسیدیم، و از خستگی نفهمیدم کی به خواب رفتم با صدای الارام گوشی بلند شدم که دیدم ساعت هشت صبح، نازی خواب بود خم شدم وچند تا بوسه به صورتش زدم ، حاضر شدم و به سمت هتل حرکت کردم ولی نمیدونم چرا دلشوره داشتم یه نگرانی، وارد هتل که شدم اولین کاری که کردم انداختن صدقه بود، گوشیم زنگ خورد ولی شماره ناشناس بود جواب دادم، الو بفرمایید

_سلام سپهراد
 


ناشناس بود جواب دادم، الو بفرمایید

_سلام سپهراد منم لیلا

حرفت؟

_حرفی ندارم زنگ زدم برای همیشه خدا حافظی کنم، مواظب خودت و زنت باش فعلاً

احساس کردم تلفنش مشکوک بود، لعنت بر شیطون وارد دفتر شدم پنج دقیقه بود گذشته بود ولی دلم طاقت نیاورد و سوئچ و برداشتم و به سمت خونه حرکت کردم احساس بدی داشتم

کش و قوسی به تنم دادم که با احساس دستشویی بلند شدم و به طرف سرویس رفتم کارم که تموم شد اومدم بیرون که دوباره بخوابم ولی صدای چرخش کلید مانعم شد فکر کردم ستاره اومده ولی چقدر زود من همیشه تا ساعت ده و یازده صبح می خوابم بعد ستاره میاد ولی الان ساعت هشت و سی دقیقه است، از اتاق رفتم بیرون که دیدم یه نفر سیاه پوش که فقط چشماش معلوم بود وارد خونه شد هنوز من و ندیده بود سریع وارد اتاق شدم و در و اروم قفل کردم، از ترس دست هام میلرزید، افت فشار شدید پیدا کرده بودم صدای قدم هاش که به اتاق نزدیک میشد واضح تر به گوشم میخورد، تمام بدنم میلرزید دنبال گوشیم گشتم ولی نبود گوشی خونه هم روی اپن بود، از حال بدم رفتم تو سرویس و چند مرتبه حالم بهم خورد، چند تا نفس عمیق کشیدم که به خودم مسلط بشم که دیدم دستگیره در بالا و پایین میشه هر کاری کرد نتونست در و باز کنه که با سه چها تا ضربه محکم قفل در و شکوند و وارد اتاق شد، از ترس همون جا ایستاده بودم و قدرت حرکت نداشتم

_چیه ترسیدی جوجه

روبه روم قرار گرفت و به خودم جرات دادم و یه چرخ زدم که پشت من به در شد اون روبه روم به سمت عقب حرکت میکردم اونم چشمش داشت وجب به وجب من و با نگاه کثیفش می درید با یه جهش بازوم و گرفت و چسبوند به دیوار

_نلرز کاریت ندارم، فقط یه خط کوچولو بهت بندازم و رفع زحمت کنم

یه چاقوی ضامن دار دستش بود که طرف صورتم اورد همین که چاقو رو گذاشت روی صورتم صدای به هم خوردن در خونه شنیده شد مرده هل شد و چاقو از دستش افتاد منم از فرصت استفاده کردم و یه جیغ از ته دل کشیدم اومد دهنم و بگیره که با ضربه کاری سپهراد نقش زمین شد، زیر دلم چنان دردی گرفت که زانو زدم

وارد خونه شدم که به خاطر باد کولر در محکم بهم خورد همون موقع هم صدای جیغ بلند نازی به طف اتاق پا تند کردم که دیدم دیدم یه نفر نازی گرفته با ارنجم محکم کوبیدم به گردنش که پخش زمین شد خون جلوی چشمام و گرفته بود تا میتونست زدمش لاشه کثیفش و با پام هل دادم که توجه ام به نازی جلب شد که دو زانو روی زمین نشسته بود و شکمش و گرفته بود، کنارش نشستم نازی عزیزم چی شده خوبی؟ من و نگاه  کن، یا ابلفضل لباش سفید شده بود و نفس سخت میکشید
رو زمین خوابوندمش و با یه دستم پاش و بالا گرفتم با دست دیگمم گوشیم و برداشتم و زنگ زدم به اورژانس بعد هم به پلیس، به سرگرد هم تلفن کردم ، الو سلام سرگرد
_به چه عجب یاد فقیر فقرا کردی؟
سرگرد سریع خودتو برسون خونم
گوشی قطع کردم که صدای زنگ ایفون
بلند شد، سریع رفتم در و باز کردم دکتر ارژانس اومد راهنماییش کردم سمت اتاق و بعد از چک کردن وضعیت نازی با همکارش نازی و انتقال دادن به ماشین اورژانس و رفتن بیمارستان ، پلیس هم اومد همون لحظه سرگرد هم اومد
_چی شده؟
وقت توضیح دادن ندارم، باید برم بیمارستان این کلید خونه لطفا همکاراتون رفتن در و قفل کنید من میام اداره توضیح میدم ، با سرعت سوار ماشین شدم و به سمت بیمارستان حرکت کردم، تا رسیدم داشتن نازی و به اورژانس میبردن، چه غلطی کردم امروزم با خودم نبردمش هتل
اگر بلایی سر جفتشون بیاد باعث بانی این اتفاق و خودم میکشم دکتر اومد و گفتم اقای دکتر خانمم بارداره
_نگران نباش، بعد از معاینه نتیجه رو بهتون میگم
بعد از معاینه دستور سونو داد و نوار قلب از نازی فشارش روی هفت بود ، من و بیرون کردن و شروع به انجام کار هایی که دکتر دستور داده بود کردن، همراهم زنگ خورد که اسم پدرم روی صفحه نمایشگر گوشیم بود، سلام بابا
_سلام باباجان شما کجایین؟ مگه دیشب نگفتی فلافل درست کنید نازی هوس کرده، الان من و مادرت و ستاره پشت دریم
بابا بیاین بیمارستان، نازی حالش خوب نیست، گوشی قطع کردم و نشستم رو صندلی، سرم و تو دست هام گرفتم و فقط خدا رو صدا میزدم یادم افتاد ادرس بیمارستان و براشون اس نکردم سریع ادرس و فرستادم، در اتاق باز شد و دکتر اومد بیرون، دکتر چی شد؟
_خدا رو شکر جنین سالمه ولی مادر قلبش مشکل پیدا کرده، فعلا نمیتونم بهت بگم وضعیت دقیق قلبش به چه صورته چون باید فوق تخصص قلب نظر بده، تا یک ساعت دیگه دکتر قلب میاد ببینتش، من فعلا استراحت مطلق برای ایشون در نظر گرفتم ، توکل کن به خدا
با حرف دکتر دو زانو افتادم رو زمین دیگه توانی تو پام حس نمیکردم، مگه قلب چقدر گنجایش استرس و داره تازه سه ساله که به ارامش رسیده بود این طوفان چی بود که پایه های زندگیم و لرزوند
_سپهراد چی شده بابا
بد بخت شدم بابا دست خودم نبود فقط گریه میکردم ، برام مهم نبود که مردم چی بگن ، پدرم دستم و گرفت بلندم کرد،
_ چه اتفاقی افتاده؟
جریان و تعریف کردم که ستاره رفته بود تو فکر بعد از چند لحظه گفت

_داداش این هر کی بوده کار یه اشنا بوده که دشمنی داشته من فکر کنم کار لیلا باشه اخه کلیدی که به من داده بودی روزی که لیلا اونجا بود شب خوابید صبح که من اومدم رفت بود تو اتاق شما، نازی هم خواب بود، من که اومدم خودش و عادی جلوه داد تا زمانی که نازی بیدار شدو یه دعوای لفظی کوتاه کرد کلیدی که داده بودی و گذاشته بودم رو کیفم وقتی اومدو خونه دیدم نیست ولی حتما اون برداشته
+ستاره بابا تهمت نزن

نه تهمت نیست منم مطمئنم کار خودشه اخه امروز صبح زنگ زده میگه مواظب خودت و زنت باش، سریع به سرگرد زنگ زدم و تلفنی جریان و گفتم
منتظر نشسته بودیم تا دکتر قلب بیاد
که پرستار از اتاق نازی اومد بیرون

_سپهراد کیه؟

منم چیزی شده

_نه بفرمایید پیش خانمتون داره بی قراری میکنه، استرس اصلا براش خوب نیست

سریع رفتم تو اتاق که دیدم چشم انتظار منه، تا من و دید چشمه اشکش جوشید و شروع کرد به گریه کردن، روی تخت نشستم و بدون توجه به دستگاه هایی که بهش وصل کرده بودن به اغوشم کشیدمش، جانم عشقم سپهراد بمیره حال
الانت و نبینه من و ببخش که تنهات گذاشتم، خوشگل من، مامان کوچولوی من، من مریض بشم ولی خار تو پای تو نره، قربون صدقه اش میرفتم و میبوسیدمش، گریه اش تبدیل به هق هق شده بود، صورتش غرق در بوسه کردم

خیلی وحشتناک بود اگر خدا تو رو نمیرسوند الان اتفاق بدتری هم برای من هم برای بچمون افتاده بود، سپهراد ممنونم که اومدی، ممنونم که کنارمی
قلبم درد میکرد و تپشش زیاد بود ولی وقتی سپهراد کنارم بود برام هیچی مهم نبود، نفهمیدم کی به خواب رفتم

یا منظم شدن نفس هاش فهمیدم خوابش برده اروم روی تخت گذاشتمش و خودمم پایین تخت نشستم دستم روی شکمش که هنوز بزرگ نشده بود گذاشتم تو دلم با بچه ام شروع کردم به حرف زدن
بعد از نیم ساعت دکتر قلب با پرستار وارد اتاق شدن ، بعد از برسی نوار قلب و فشار دستور یه اکو از قلب داد
_شما همسرش هستین؟
بله
_لطفاً با من به اتاقم بیاید
همراه پدرم به اتاق دکتر رفتیم
_ببنید وضیعت قلب خانموتون اصلا نرمال نیست، من انقدر تجربه دارم که بدون دیدن اکو از قلبش فقط با دیدن نوار قلب بفهمم که قلب خانمتون ضعیف کار میکنه راحت تر بگم هر گونه استرس دیگه ای کوچک ترین استرس ممکنه باعث سکته قلبی و منجر به ایست قلبی ایشون بشه، حتی بارداری براشون ضرر داره ولی به خاطر حس مادری که الان تو وجود ایشون شکل گرفته نمیشه بهشون بگیم که ختم
بارداری داشته باشن، ولی اگر براتون ممکنه تا اخر بارداریشون جایی زندگی کنید که در ارامش مطلق باشه، کار زیاد نباید انجام بده، یعنی یه مراقبت جدی
جواب اکو که اومد بیار بهم نشون بده

با پدرم از اتاق دکتر اومدیم بیرون، دنیا رو سرم اوار شده بود، همه رگ های گردنم از فشار عصبی گرفته بود دیدم مهر انگیز خانم و مادرم و ستاره منتظر ایستادن

_دخترم چی شده؟

مهر انگیز خانم اروم باشید چیزی نیست، باید اروم باشید، چون اصلا استرس براش خوب نیست، خیلی عصبانی بودم رو به پدرم گفتم :
من میرم اداره پیش سرگرد سریع میام هوای نازی داشته باشید، سوار ماشین شدم و با نهایت سرعت به اداره رفتم و بعد از هماهنگی وارد اتاقش شدم تا چهره من و دید به سرباز گفت برام اب بیارن

_بشین پسر الان سکته میکنی، چند تا نفس عمیق بکش به خودت مسط بشی

فقط بگو چی شد

_بیا این اب و بخور بعد بگم

اب و خوردم و منتظر بهش نگاه کردم

_اون مرد و لیلا اجیر کرده بوده البته توسط یکی از کارمند های هتل به اسم خانم کریمی، لیلا رو که داشت وارد هواپیما میشد دستگیرش کردیم کریمی هم تو هتل

می خوام لیلا رو ببینم

_چرا؟

خواهش میکنم باید ببینمش، سرگرد بیرون رفت و بعد از چند دقیقه با لیلا اومدن تو اتاق، بلند شدم و روبه روش قرار گرفتم، دستم و بلند کردم که بزنم تو گوشش ولی پشیمون شدم و گفتم میدونی چیه؟ تو حتی لیاقت تو گوشی خوردن هم نداری، ازت نمیگذرم ، و خدا روشکر که هیچ وقت زیر یه سقف باهم زندگی نکردیم، لیلا رو بردن و منم شکایتم و تنظیم کردم راهیه بیمارستان شدم

بعد از یک هفته از بیمارستان اومدم و یک راست رفتیم خونه پدر جون قرار شد تا اخر بارداریم همون جا بمونیم، روزها میگذشت و من منتظر جواب کنکور بودم تا روز موعود فرا رسید، سپهراد وارد سایت نتایج شده بود

وقتی اسمش و جزو نفرات سه رقمی کنکور دیدم خیلی خوشحال شدم حیف که استرس براش سم بود وگرنه با سر به سر گذاشتنش یکم میخندیدم، مبارکه عشقم قبول شدی اونم بارتبه ۸۱۰افرین حالا شیرینیش و بده ببینم

اخجون خدایا شکرت، ازت ممنونم عشقم اگر تو نبودی محال بود قبول بشم،
به قول خودش شیرینیشم دادم .
به خاطر اینکه نباید فعالیتم زیاد باشه یه خورده چاق شده بودم و شکمم دیگه برجسته شده بود نشون میداد باردارم
فردا روز اول دانشگاه بود وارد دانشگاه میشدم، به خاطر رتبه خوبم تهران دولتی قبول شدم  هر کاری میکردم خوابم نمیبرد انقدر این پهلو به اپن پهلو شدم که سپهراد صداش در اومد

میشه بگی چرا نمی خوابی بعدش هم نمیزاری من بخوابم

ببخشید دیگه تکون نمیخورم تو بخواب
میگم خیلی ذوق دارم، شدم مثل مثل بچه ها

حالا یه زمانی میشه که باید به زور بلند شی بری حالا ببین کی گفتم ، نازی سر جدت بخواب من از زور خواب دارم دیوونه میشم

میشه یه خواهشی کنم؟ میشه بری رضایت بدی کریمی و لیلا ازاد بشن، تو این چند وقت دیگه ادب شدن

نه حرفشم نزن، زندگی الانم که همش باید نگران تو باشم که خدایی نکرده ، اتفاقی برات نیفته مقصر اون دو نفر هستن

اخه من دوست ندارم، حتی اون دوتا هم تو زندان باشن

نازی من تا حالا بهت نگفتم تو تصمیمات من دخالت نکن ولی برای این موضوع ازت خواهش میکنم دخالت نکن
از من هم به دل نگیر

باشه هر جور تو بخوای، حالا چند وقت براشون بریدن

اون مرده که یک سال با صد ضربه شلاق و پرداخت دیه
لیلا واون کریمی هم نزدیک به یک سال حبس

من بازم خوابم نمیبره

خودت که خوابت نمیبره خوابم از سر ما پروندی، خوشگل خانم شیطون

نمیدونم چرا یهو گشنم شد، دلمم هم بستنی میخواد هم موز هم شیرینی هم دمی باقالی باماست و سیر

به نظرم این غذایی که گفتی هیچ ربطی به اون شیرینی و بستنی نداره

ولی من دلم همشون و میخواد

بستنی و شیرینی داریم گرفتم ولی دمی باقالی نصفه شبی از کجا پیدا کنم

الان میرم یواشی خودم درست میکنم
قول میدم سر و صدا نکنم، تو هم بخواب که صبح باید اول من و ببری دانشگاه

من و بی خواب کردی، بعد میگی بخواب؟!بیا باهم بریم پایین

با کمترین صدا یه دمی باقالی درست کردم و سیر برداشتم تو ماست خرد کردم یه بشقاب غذا کشیدم بخورم

پس من چی؟

یه قاشق بیار با هم بخوریم

چقدر گشنم بود خبر نداشتم

دعاش و به جون بچت کن، میگم شیرینی که گفتی خریدی کجاست؟
سپهراد با چشمای درشت شده نگاهم میکرد
این خودتی ایا؟

با صدای بچه گانه گفتم نه این من نیستم بچتم در غالب مامانم

خدا روشکر خیالم راحت شد، اخه من زن چاق دوست ندارم ولی هرچی بچه تپل تر خشمزه تر،جعبه شیرینی تر و از یخچال در اوردم و گذاشتم رومیز اصلا باورم نمیشد این همون نازی چند ماه جلو تره
خدا روشکر فکر بستنی از فکرش بیرون اومد
تو برو بخواب دیگه

به نظرت الان موقع خوابه؟میدونی ساعت چنده؟

دقیقا نمیدونم

صفحه گوشیم و روشن کردم گرفتم جلو صورتش
وای نه من خوابم گرفته، الانم بخوابم دیگه صبح نمیتونم بلند شم

حالا فردا هم مهم نیست بری تا یک هفته اول همه چی تق و لقه بگیر بخواب

نه من چند ساله ارزوم اینه که روز اول دانشگاه اولین کسی باشم که سر کلاس حاضر باشه، میرم دوش بگیرم خواب از سرم بپره
تا صبح من و بیدار نگه داشت که نخوابیم که یه موقع خواب نمـونیم، مادرم از زیر قران ردش کرد و سوار ماشین شدیم، نازنین اول کاری با کسی صمیمی نشو، خودتم خوب میدونی فعالیت زیاد برات خوب نیست دیشبم تا صبح که نخوابیدی ، هر موقع دیدی دیگه نمیتوتی سر کلاس طاقت بیاری بهم زنگ بزن، من امروز و همین جا تو ماشین میشینم

باشه عزیزم، چقدر سفارش میکنی یگه دارم مامان میشم بزرگ شدم

تو برای من همیشه کوچولویی
یه مشت زدم تو بازوش خیلی بدی
رسیدیم و ماشین پارک کرد منم پیاده شدم

صبر کن، همین جوری داری میری
جانم
سفارشای من یادت نره مواظب خودت باش، من همین جا میمونم
وارد دانشگاه شدم، جایی که همیشه ارزو داشتم بهش دست پیدا کنم، وفقط با وجود سپهراد میتونستم به این جا برسم وجودش در هر شرایطی برام دل گرمیه
طبق لیستی که به تابلو زده بودن وارد کلاس مربوطه شدم ولی پنج شش نفر بیشتر نبودیم، تا ساعت یازده از ذوق و شوقی که داشتم خستگی نفهمیدم ولی
دیگه کم کم علائم خواب وخستگی و البته گرسنگی بهم غالب میشد، نشسته بودیم منتظر استاد مربوط نشسته بودیم که دیدم در باز شد و اقا رضا شوهر ستاره اومد داخل کلاس اول تعجب کردم ولی بعد متوجه شدم استاد دانشگاه هم هستن، وقتی من و دید تعجب نکرد انگار میدونست من جزو دانشجو های کلاسش هستم، چون روز اول بود بیشتر اساتید کتاب معرفی کردن و روز معارفه بود
خدا روشکر کلاس تموم شدو زنگ زدم به سپهرادو راهی خونه شدیم، از خستگی تو ماشین خوابم برد وقتی بیدار شدم روی تختم بودم، روز ها گذشت، بعضی روزها به خاطر حالم نمیتونستم دانشگاه برم ولی به لطف اقا رضا مشکلی تو درسام به وجود نمیومد، به خاطر اینکه نباید زیاد خسته میشدم مادر جون و مامانم بعد از اینکه فهمیدیم جنسیت بچه دختره هر روز میرفتن بازار و با کلی لباس و اسباب بازی بر میگشتن، ماهم تصمیم گرفته بودیم تا یک سال دیگه کنار پدر جون ومادر جون زندگی کنیم به خاطر همین، یکی از اتاق ها رو اماده کرده بودن برای گل دختر ما روزی که سپهراد فهمید بچه دختره انقدر خوشحال شد که کل باشگاه و هتل و شیرینی داد تا الانم هزار تا اسم انتخاب کردیم ولی تصمیم  نهایی نگرفتیم با صدای مادر جون به خودم اومدم
_نازنین مادر بیا نهار اماده است
چشم اومدم، از بس سنگین شده بودم راحت نمیتونستم راه برم از پله ها اومدم پایین و مادر جون و پدر جون و سلین سر میز نشسته بودن، ستاره که کلاس داشت رفته بود سپهرادم که سر کار بود
_دلام دندایی دونم (سلام زندایی جونم)
سلام خوشگلم، سلام مادر جون سلام پدرجون، جواب هر دو رو شنیدم، نمیدونم چرا کمرم درد میکرد دلمم گاهی یه درد کوچیک میگرفت
_ نازی مادر رنگت پریده، حالت خوبه؟
خوبم نمیدونم چرا از صبح تا حالا کمرم درد میکنه
_فکر کنم درد زایمان باشه مادر
نه دکتر تاریخ زده برای دو هفته دیگه
_به تجربه منه پیرزن باشه از رنگ و رو و راه رفتنت میگم تا شب باید بریم بیمارستان
حرف مادر جون درست در اومد و به ساعتی نکشید که درد های من بیشتر شد، مجبور شدم زنگ بزنم به سپهراد
تا زود خودش و برسونه، تپش قلبم زیاد شده بود استرس زیاد داشتم اصلا حال خوبی نبود، نفسم تنگ شده بود
نازی زنگ زد که درد داره و خودم و برسونم نفهمیدم کی رسیدم و سوار ماشینش کردیم و راه افتادیم سمت بیمارستان با یه پرستار برانکارد اوردیم و به سمت بخش زایمان حرکت کردیم ،الان دردت تموم میشه عزیزم تحمل کن فدات شم یه راست بردنش اتاق عمل و به ما اجازه ندادن بریم داخل، پشت در اتاق راه میرفتم و نگرانش بودم، یکساعتی گذشت که دکتر اومد بیرون، چی شد اقای دکتر

_دخترتون دنیا اومد مبارک باشه ولی خانمتون در حین عمل دچار حمله قلبی شدن ولی خدا روشکر خطر رفع شد ولی باید به بخش مراقبت های ویژه برن، چون هنوز بهوش نیومدن، الان هم دکتر قلب بالای سرشون هستن، ولی الان نوزاد و میارن ، نگران نباشید و توکل کنید به خدا

با حرف دکتر کامم تلخ شد ، هممون مات زده چشممون به در اتاق عمل بود، وقتی بچه رو اوردن پرستار اومد بهم بده رفتم کنار دوست داشتم هم زمان با نازی نگاهش کنم

_سپهراد مادر انشالله زود بهوش میاد چرا بچه مثل ماهت و ندیدی؟

هر موقع نازی چشم باز کرد با هم گل روی دختر مون و نگاه میکنیم، بعد بیست دقیقه جسم بی جون نازی و به ای سی یو منتقل کردن
الان یک هفته است نازی تو ای سی یو بستری بچه رو مرخص کردن و مادرم و مهر انگیز خانم بردنش خونه ولی من بیمارستان موندم، روی صندلی خوابم برده بود که با صدای پرستاری که به همکارش میگفت سریع دکتر و خبر کن
بیدار شدم دکتر و دو نفر دیگه وارد ای سی یو شدن من از شیشه دیدم که دستگاه شک و دکتر برداشت و روی سینه نازی گذاشت، هر چی میزدن ضربان قلبش بر نمی گشت ، پاهام سست شد و دیگه توانایی ایستادن نداشتن زانو هام به لرزش در اومده بود، خیره دستگاه بودم
خدایا من و ببر ولی دخترم بی مادر نشه خدا بهم رحم کن خدایا کمکم کن خدایا عزیزم و ازم نگیر، من بنده بد ولی تو خدایی کن و به من و بچم رحم کن
کنار یه جاده داشتم راه میرفتم، هر چی قدم بر میداشتم تمومی نداشت کنار جاده یه مزرعه بزرگ گندم بود، یه مرد داشت گندم ها رو درو میکرد چهره اش و درست نمیدیدم نزدیکش شدم که گفت:
_نازی بابا برگرد دخترت منتظرته
بابا شمایی؟ من از این جاده خسته شدم میخوام همین جا کنارت بمونم
_نه تو نباید پیش من باشی باید برگردی
این جمله رو به من گفت و نمیدونم من از او دور میشدم یا او از من هر چه بود وقتی به خودم اومدم که درد تمام قفسه سینه ام و فرار گرفته بود صدایی شنیدم که گفت:
_دکتر مریض برگشت خسته نباشید
با شکل گرفتن خط های شکسته روی مانیتور که نشان دهنده برگشت تنها عشق زندگی من بود همون جا پشت در اتاق به سجده افتادم و سجده شکر به جا اوردم از روی زمین بلند شدم و روی صندلی وا رفته نشستم از فشار عصبی که بهم وارد شده بود شقیقه های سرم دل میزد، دکتر از ای سی یو اومد بیرون که تا من و دید با پرستار اومد پیشم

_دستگاه فشار و بیارید من فشار این اقای مجنون و بگیرم، جوون خدا خیلی دوستت داشته که خانمت و برگردوند مبارکه ففط باید از این به بعد تحت مراقبت دکتر قلب قرار بگیره

پرستار دستگاه فشار و اورد و فشارم بالا بود یه قرص فشار بهم داد و گفت تا هوشیاری کامل نازی باید استراحت کنم یه اتاق که تخت خالی داشت و بهم دادن تا یک ساعتی بخوابم واقعا نیاز به خواب داشتم

چشمام و باز کردم که دیدم دو تا پرستار بالای سرم هستن

_به به مامان خانم بلاخره بیدار شدی
میدونی شوهرت چی کشید

یادم اومد من زایمان کردم، بچم کجاست؟
_ خونه
پس چرا من اینجام الکی میگی؟
_خانم خوش خواب یک هفته است شما بیهوش بودی توقع نداشتی که بچه تو بیمارستان بمونه
هیچ کس از خانوادم اینجا نیست ؟ شوهرمم نیست؟
_چرا اتفاقا استی تو چی کار کردی که شوهرت انقدر عاشق و مجنون تشریف داره؟ رمزش و به ما هم بگو، از صبح تا شب کار میکنیم بعد کافیه یه سرما خوردگی ساده بگیرییم هزار تا غر میزنه که چرا الا چرا بلا
این چقدر حرف میزنه، میشه بگی بیاد
_کی؟
شوهرم
_نه چون به خاطر جنابعالی فشارش رفته بالا و قرص بهش دادیم خوابیده تو این یه هفته بیچاره پاشو از این بیمارستان بیرون نزاشته
میشه به خانوادم زنگ بزنید بچه رو بیارن من ببینمش
_الان شوهرت بیدار میشه میاد پیشت، خودش بهشون اطلاع میده
بعد از تزریق چند تا دارو تو سرمم از اتاق بیرون رفت و منم نفهمیدم دوباره چی شد و به خواب رفتم
بیدار شدم و شتاب زده از تخت اومدم پایین و رفتم سمت ای سی یو که پرستار گفت:
_اقای وحیدی خانمتون و به بخش انتقال دادیم، اتاق ۲۰۲بخش عمومی
رفتم و به اتاق رسیدم در و باز کردم دیدم خوابه، دستای نحیفش و گرفتم و بوییدم، تک تک انگشتای دستش و بوسیدم که با صداش به چشماش که لبریز از اشک بود نگاه کردم، سلام عشق زندگیم چطوری دلت اومد یک هفته من و از دیدن چشمای نازت محروم کنی؟ میخواستی تنهام بزاری؟ رفتم جلوتر و چشمای پر از اشکش بوسیدم، موهای نازش و نوازش کردم حرف نمیزنی صدای قشنگت و بشنوم
خوبی؟ ببخشید که به خاطر من اذیت شدی؟
هیس، الکی حرف نزن
سپهراد دخترمون سالمه؟
اره عزیزم سالمه
خودت دیدیش، چه شکلیه؟
منم ندیدمش چون دوست داشتم باهم ببینیمش باهم به اغوش بگیریمش با هم صداش بزنیم
میشه زنگ بزنی بیارنش
گوشی و از جیبم در اوردم و زنگ زدم به ستاره
_الو سلام داداش خوبی؟ از نازنین چه خبر؟
ستاره خبر خوش نازی بهوش اومد، حالا هم سراغ دخترمون و میگیره اماده بشید بچه رو هم با خودتون بیارید
_الهی همیشه خوش خبر باشی باشه الان هماهنگ میکنم میایم
سپهراد دستم وگرفته بود و نوازش میکرد، بی صبرانه منتظر بودم دخترم و بیارن، سپهراد با حرف هاش و حرکاتش بهم ارامش میداد، میگم تا نیومده یه اسم بگو صداش بزنیم
به نظرت نهال قشنگه
عالیه نهال زندگیمون، بعد از یکساعتی که گذشت در اتاق باز شد و اول پدر جون با یه کرییر وارد اتاق شد، اول صورتم و بوسید و تبریک گفت سپهراد کنارم نشست و پدر جون بچه رو از کرییر در اورد و گذاشت تو اغوش من، پر از حس لذت پر از دلتنگی
دست انداختم دور شونه های نازی و خم شدم باهم به تماشای نهال زندگیمون شدیم، انگار که بوی مادرش و شناخته بود که بیدار شد و همش دهانش و به طرف سینه نازنین میگردوند، با کمک مهر انگیز خانم و مادرم نهال اولین بعد از گذشت یک هفته شیره وجود نازی و نوش جان کرد، مردها به بیرون رفتن
حتی مادر ها هم رفتن فقط ما سه نفر موندیم
مگه بهش شیر ندادن که انقدر گرسنه است؟
 


اولا که دل تنگت بوده، دوما اینکه این خانم خانما همونیه که مامانش و پر خور کرده بود، شکمو باباشه

خدا روشکر بعداز این همه سختی ثمره زندگیم و به اغوش دارم این بزرگ ترین نعمتی که خدا بهم داد با بوسه ای
که سپهراد به پیشونیم زد از فکر در اومدم

مامان شدنت مبارک عزیز دلم، شیر خوردنش که تموم شد نازنین و نهالم و به اغوشم گرفتم وبه ارامش رسیدم، سرم و بالا گرفتم و خدا رو به تمام داده های زندگیم شکر کردم

☆☆☆به پایان امد این دفتر ☆☆☆☆☆
☆☆☆حکایت همچنان باقی است☆☆

نویسنده:مهربان

 

برای مشاهده ادامه داستان بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده سایر قسمت ها

برای مشاهده و انتخاب سایر داستان ها بر روی لینک زیر کلیک نمایید

 

مشاهده لیست همه داستان ها

تیم تولید محتوا
برچسب ها : ghamecheshmaneto
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 2.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 2.0   از  5 (6 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

آخرین حرف کلمه goyg چیست?