خزان 2 - اینفو
طالع بینی

خزان 2

قهقهه های بلند و طولانی پدر و مادرم تمومی نداشت ، از این همه بی خیالی بودنشون کلافه شدم سرم را لابه لای بالشت گذاشتم ، تا صدایشان را نشنوم
ولی نمیدونم چرا و چطور شد به خواب عمیقی رفتم ، اینقدر عمیق که حتی خواب هم ندیدم
با صدای مادرم که می‌گفت خاتون ؟خاتون ؟ دختر ور پریده بیدار شو
آهای خاتون دختر بیدار شو ،
زود باش باید ببرمت حموم ، زود باش بیدار شو قبل از اینکه آقا مرتضی دنبالت بیاد و تورو با این قیافه ببینه ، با چشای پف کرده ام به صورت خندون مادرم هنگ کردم ، هنوز خواب تو چشام غرق شده بود و حرفای دیشب و تصمیماتی که علیه من گرفته شده کاملا فراموش کرده بودم ،
پتو را زود روی سرم کشیدم و با خمیازه آیی بلند و صدا دار گفتم مامان خوابم میاد ، می‌خوام بخوابم
، تو بروسرکار بعدا من دنبالت میام ، یه لحظه پتو از روی من برداشته شد و گفت کجا برم دختر؟ ، انگار تو هنوز داری خواب می بینی، با لگد به پام زد و گفت پاشو پاشو که امشب آقا مرتضی با تو کار داره ، به طرف کمد رفت و حوله روی شونه اش انداخت و گفت ؛ خاتون ببین چی می‌خوام بهت بگم ، وقتی صیغه ی آقا مرتضی شدی یعنی زنش به حساب میای، دیگه از فقر و بدبختی بیرون میای ، هر چه دلت خواست ازش بخواه حداقل تو این سه ماه میتونی یه عالمه پول و طلا پسنداز کنی ، همه چی یادم افتاد ،که پدر و مادرم دارن با من چه بازی وحشتناکی میکنن ، آخرین ساعتی که منتظر فرصت برای فرار بودم و به خاطر یه سهل انگاری که به خواب رفتنم بود دندونامو از حرص روی هم فشار دادم و بدون هیچ حرفی تسلیم حرف ها و تصمیمات مادرم شدم ،
بلند شدم و به همراه مادرم به حموم عمومی سر کوچه رفتیم ، به محض ورودمون مادرم گفت خانمااا ؟خانمااا
یه لحظه به حرفم گوش کنید ، کیفی که حامل لباس و حوله و کیسه ،سفیداب و واجبی ، را دستم داد و به زنایی که منتظر حرف مادرم لخت روبرومون ایستاده بودن که هر کدام به کاری از نظافت بدنشان مشغول بودن گفت ، خانما دخترم آوردم اینجا تا براش حموم عروسش کنیم ،
آخه نمی‌دونید دارید عروس کیا میشه ، نیش خندی زد و با حالتی قیافه ایستاد و گفت دخترم داره زن آقا مرتضی عمارت بالایی بشه ،
صدای کل و دست تو حموم مثل دنبک پیچید


یکی از خانما به طرفم اومد و گفت ، نکنه مهره ی مار داشتی که تونستی دل پسر آقا رو بزنی ، ؟
مادرم وسط من و اون زن ایستاد دستاشو به پهلو چسبوند و گفت نه چرا باید مهره ی مار داشته باشیم ، دخترم ماشاالله هزار ماشاالله چشم حسود بترکه ، از خوشگلی از نجابت از قد و بالا چیزی کم نداره و هر مردی با دیدنش بدون هیچ فکری پا پیش میزاره ، اگه بدونید خاتون چقدر خواستگار خوب داره ولی من و پدرش، جواب ما همیشه نه بود ،
نبینید الان ما برای آقا مرتضی جواب مثبت دادیم
اینقدر اومد و رفت و اصرار کرد تا جواب مثبت بهش دادیم ، با دهن باز از این همه دروغی که مادرم سر هم میکرد تعجب کردم ،
به خانم هایی که با حسرت به من نگاه میکردن زیر چشمی نگاه کردم و من به جای مادرم خجالت زده شدم ،یکی از خانم ها که طلعت اسمش بود گفت حالا این حرفارو ول کنید ، قسمتش پیش این مرد بوده ، ‌و انشالله خوشبخت بشه سطل آب را وسط خالی و شروع به دنبک زدن کرد ،
مادرم با افتخار دستمو گرفت و داخل حموم برد و گفت زود باش لباستو در بیار ، تا من این موبر (واجبی) درست کنم و به بدنت بمالم ،
چشامو محکم روی هم چسبوندم و بعد مکثی باز کردم به چشای مادرم که پراز زررق و برق ، خوشحالی ازش موج میزد نگاه کردم و بدون اینکه کسی صدامو بشنوه گفتم مامان تورو خدا بیخیال این وصلت شو ، من و اون مرتیکه بدرد هم نمی‌خوریم اون فقط میخواد برای چند ماه از من سو استفاده کنه، بعد منو مثل دستمال پرت می‌کنه
فکر بعدشو کردی ؟ دیگه کسی منو نمی‌خواد مامان .، آینده ی من همینجوریش سیاهه ، تورو خدا سیاه ترش نکن ،
مامانم گفت بسه بسه بسه ، داری تو این روز بزرگ، به جای خوشحالی از نا امیدی حرف میزنی ، به جای این همه یآس یه درصد فکرشو بکن که آقا مرتضی عاشقت بشه و زندگی رو برات بهشت می کنه ،
وسط توهم های مادرم خانم ها شروع کردن به کل و دست زدن که من کوتاه اومدم ولی....
بعد از حموم دادنم توسط مادرم و و خانم هایی که اونجا بودن ، با رقص و آواز ، به اتمام رسید
دوباره بساطمون را جمع کردیم و از مسیری که اومدیم برگشتیم ، نزدیکای خونه ، از دور ماشین مرتضی را دیدم ،دلم با دیدنش گرفت شبیه ابر سیاهی روی سینم نشست با دیدنمون از ماشین پیاده شد و با کج خلقی به طرف مادرم شد ،گفت :؛ اول صبحی کدوم گوری نامزد م را برده بودی ؟
از امروز ، بدون اجازه ی من حقی نداری زنمو جایی ببری ، فهمیدی چی گفتم ؟
مادرم با خنده جواب مرتضی را داد و گفت آقا مرتضی من جای بدی خاتون را نبرده بودم
دخترمو حموم عمومی بردم تا برای امشب آماده اش کنم ، گفت از امشب دیگه بی اجازه حقی نداری از کنار در خونه ام رد بشی ، فهمیدی ؟
مادرم خنداشو بلعید و گفت آره آره ،هر چه تو دستور بدی آقا مرتضی ،
مرتضی با اخم به طرفم چرخید و گفت خاتون تو هم شنیدی چی گفتم ؟ از حرص صورتم می‌سوخت ، بدون اینکه بهش جوابی بدم ،راهمو به طرف خونه خونه کج کردم و ،بی تفاوت به صدای مرتضی که می‌گفت کجا داری میری دختر احمق ؟از کنارش رد شدم ، داخل اتاق شدم ، محکم درو پشت سرم بستم ، کنار پنجره رفتم و همون جا نشستم ، با لگد به در ، در تا آخر باز شد و بدون اینکه حرفی به من بزنه دستش حرکت کرد و سیلی محکمی تو گوشم زد ، بلند شدم و روبروش ایستادم گفتم برای چی زدی ؟
با عصبانیت گفت اینو زدم که بفهمی کی روبروت ایستاده، ‌ یکی مثل تو، دختر ،
ساکت شد ، گفتم وایسا من ادامه ی حرفتو برم ، دختر معتاد و کلفت خونه ها ، اصلا خجالت نکش ، حرفتو تا آخر ادامه بده ، چرا ساکت شدی ؟
صورتش را به صورتم چسبوند و گفت آفرین تو بهتر می‌دونی کی هستی و چی هستی ، پس وقتی که من حرف میزنم جز چشم و تعظیم کار دیگه آیی انجام نمیدی ،
ابروهاشو توی هم گره زد و گفت حالا من وقت ندارم دهن به دهن شماها بشم زود آماده شو از این خرابشده برای چند ماه نجاتت بدم، برای چند ماه مثل آدم زندگی کن ،
اشکام از این همه تحقیری که در انتخاب پدر و مادر هیچ نقشی نداشتم دونه دونه وبی وقفه روی صورتم ریخته شد دستمو گرفت و گفت بیا زود از اینجا بریم ، دارم خفه میشم
من هم اینقدر از پدر و مادرم عقده داشتم بدون خداحافظی از خونه به همراه مرتضی بیرون اومدم ولی قبل بیرون اومدن پدرم گفت آقا مرتضی وایسا ؟
مرتضی یه لحظه ایستاد و بدون اینکه به طرف پدرم بچرخه گفت هااا چیه ؟
چرا صدام زدی ؟
پدرم با اون صدای خش دارش که بدون نگاه به صورتش میشد اعتیادش را فهمید گفت آقا مرتضی دست دخترم را ول کن و من به این ازدواج موقت راضی نیستم ،
یه لحظه خوشحال شدم و فکر میکردم پدرم طاقت ناراحتی منو نداشت مرتضی دهنشو پراز باد کرد و همزمان که به طرف پدرم چرخید تو فضای خفه رها کرد و گفت نشنیدم دوباره تکرار کن ؟
پدرم گفت دخترم بهت نمیدم ، مرتضی با حرص دستمو پرت کرد و به سمت پدرم قدم برداشت ، دستشو تو یقه ی پدرم گذاشت و گفت تو کی هستی که اینجور منو مسخره کنی ؟
حالا انگار دخترت ، حوری بهشتیه ، زود پولمو رد کن و دختر تحفه ات مال خودت ، پدرم چندتا پشت سر هم سرفه کرد و گفت : فعلا پول ندارم ، چند روز بهم فرصت بده تا پولتو جور کنم ، ‌مرتضی قهقهه آیی کرد و با انگشت به پیشونیش زد و گفت اینجا چی نوشته ؟ نکنه نوشته مرتضی خر، آدم معتاد که با زنش علیه مرتضی تبانی کرده و صد تومن پول ناقابل که حتی تو خواب هم ندیده یودن ، دارن بالا میکشن ، نه نقی خان من مرتضی هستم هفت خط روزگار ، ده تای تورو لب دریا میبرم و تشنه برمیگردونم ، یا همین حالا پولمو میدین یا سوار ماشین میشی و مثل آدم تو محضر برای عقد موقت امضا میکنی و تا عقد فسخ نشه نمی‌خوام ریخت هیچ کدومتون رو. ببینم ، پدرم ریشای بلندش را خاروند و بعد مکثی گفت ولی این پولی که به ما دادی کم بود ، یا کامل میدی یا اینکه ،یا تو منو اینجا میکشی یا من جونتو میگیرم ، من میدونستم پدرم پول بیشتر از ناموس و ابروش دوست داره ، گفتم آقا مرتضی ؟ پولو بهش بده و زودتر از اینجا بریم


مرتضی به من نگاه کرد، ,با اخم گفت تو سوار شو تا دهن کثیف پدرتو با پول پرکنم ،
قلبم از اینکه بین این دو آدم گیر کرده بودم خون چکه میکرد ، بدون هیچ اعتراضی سوار ماشین شدم و منتظر دو مرد سنگ دل شدم ، از اینکه داشتم معامله میشدم بغض داشتم ، درد داشتم
بعد از اندکی ، مرتضی سوار ماشین شد و پشت سرش پدرم ،
چشامو روی هم گذاشتم احساس کردم همه ی مردم به اقبالم نیش خند میزنن، داشتم خفه میشدم ، تند تند نفس کشیدم
یاد ارسلان افتادم دوست داشتم بهش بگم ، بیا و منو از دست این دو موجود خبیث نجات بده ولی افسوس که دیگه وقتی برای ندامت نمونده ، با صدای سرفه ی متدوام پدرم و توقف ماشین ،!!!
چشامو آروم باز کردم ، مرتضی گفت زود از ماشین پیاده شو بیشتر از این نمیتونم این مردو تحمل کنم ، به پدرم نگاهی انداختم که هر از گاهی چرت میزد , سرش تا پاهاش پایین می اومد و آب دماغش را بالا میکشید ، گفتم بابا کی میخوای مثل آدم زندگی کنی ؟ ارزش خودت و مارو با پول و مواد دیدی ،؟
بابا برو بمیر ، مردن تو خیلی از زنده موندنت برام ارزش داره ،
همین جوری که دماغشو بالا میکشید گفت خفه شو دختر ، تو انگار دختر من نیستی ، اگه بودی که با بابات درست حرف می‌زدی
براش آروزی مرگ نمیکردی ؟ مگه من چمه ؟ هاااا هاااا نگاه تازه اول جوونیمه ، با بغضی که گلومو فشار میداد گفتم تو چی ؟ تو پدری ؟ اگه پدر بودی من الان تو مدرسه بودم نه اینکه اینجا !؛
، خودت از این همه تحقیر خسته نشدی بابا ؟
صدامو آروم کردم و گفتم امروز برای من میمیری ،میفهمی چی میگم ؟ تو دیگه برای من نیستی ، امروز. دیگه پدر و مادری ندارم .
، و از ماشین پیاده شدم ، با مرتضی پا به محل تغییر سرنوشتم گذاشتیم و پشت سر ما پدرم که به زور دم پایی پلاستیکی اش را روی زمین میکشید ، بعد از نیم ساعت با رضایت اجباری من به عقد موقت مرتضی در اومدم ، سوار ماشین شدیم ، این سری صندلی عقب نشستم و جلو کنار مرتضی به خاطر خواسته ی خودش نشستم ، کم کم ماشین به حرکت افتاد ، دستش روی پام گذاشت


حرکت دستش به بالا کشیده شد ،دستشو لای پاهام گذاشت ، هر چه دستش بالا می‌رفت ، قلبم از وحشت تند تند میزد ، گفت دختر قشنگ پاهاتو باز کن ، ببینم اونجا چی داری ؟ گفتم هیچی ندارم؛؛!
دستو بی زحمت بردار ، چپ چپ بهم نگاه کرد و با حالتی عصبی گفت یعنی چی هیچی ندارم و دستتو بردار ؟
من بابت یه تکه گوشت پول زیادی به اون پدر معتاد و اون مادر هر&زت ،دادم نفسم بالا نمی اومد ، با حرص گفتم وقتی میدونی پدر من معتاده و مادرم هر&زه اس چرا پول بابت من دادی ،میتونستی با اون پول یکی که همسطح تو باشه خرج کنی ، پس خودت هم دست کمی از خانواده ام نداری ،
یه لحظه صورتم سوخت ، تلخی خون تو دهنم حس میکردم گفت خفه شووووو ! دختر خراب ، یه بلایی سرت میارم که روزی صد هزار بار آرزوی مرگ کنی ، تند تند اشکام روی گونه های برجسته ام ریخته میشدن ، انگشتشو به سمتم با حالتی تهدید گرفت و گفت خاتون ببین از الان حرفامو گوش دادی ، که چه بهتر ،
ولی اگه میخوای زبون درازی و زبون نفهمی کنی و با من ساز مخالف بزنی ، هر روز و هرشب باید خودتو برای کتک زدن و تحقیر آماده کنی ، الان هم اون اشکای تمساحیت را پاک کن دارم می‌برم برات لباس بخرم دوست ندارم مثل غربتیا پیشم بشینی ، بعد می‌برمت پیش مادر دوستم تا یه دستی سر و صورتت بکشه ، حداقل احساس کنم یه زن داره پیشم می‌خوابه ، و مهمتر از همه ، وقتی خونه برگشتم غذام آماده ، خونه تمیز ، و خودت برای همه هر لحظه که بخوام در اختیارم باش ، صداشو آرومتر کرد و گفت اگه دختر خوبی باشی و منو سیراب کنی شاید بلکه فرجی شد و دوباره تمدید کنم ، گوشت لبامو با دندون از حرصی که نمیتونم جواب بدم کندم ، به اولین مغازه آیی که رسیدیم پیاده شدیم و داخل مغازه ی بزرگی شدم که تا حالا فقط گذری دیده بودم حتی جرات نگاه کردن به اون لباس ها رو نداشتم


وقتی داخل مغازه شدیم ،
همه به من چپ چپ نگاه میکردن،انگار مجرمی وارد محل شده ،
سرمو پایین انداختم و به خودم نگاهی کردم ، لباسام هر کدوم یه رنگی بود ، یکی از انگشتام از گوشه ی کفش بیرون زده بود زود انگشتمو خم کردم ،تا ذره آیی از فقرم را بتونم قایم کنم ولی هر کاری میکردم باز بیرون میزد
مرتضی به صاحب مغازه گفت خانم چندتا لباس خوشگل برای خدمت کار خونه ام می‌خوام بخرم هر چه لباس شیک دارین تن این خانم کنید ، سرمو زود بالا گرفتم و به مرتضی با تعجب نگاه کردم ، از اینکه حتی خجالت می‌کشید اسم زن به زبونش بیاره تو دلم فحش پدر و مادرم میکردم ،
بعد از کلی پروف کردن با چندتا پلاستیک پر از کفش و لباس و کیف و چنتا خرت و پرت دیگه ، از مغازه بیرون زدیم که هیچ کدوم منو خوشحال نکرد ،
بعد از خرید مرتضی منو پیش یه زنی به اسم سوزان خانم برای آرایش برد مرتضی و سوزان خانم بعد از کلی پچ پچ کردن ،یه گوشه ایستاده و به حکم نهایی که قراره برام بریده میشد با چشام نگاه دو موجود خبیث میکردم ، بعد از اندکی مرتضی از پیش ما خداحافظی کرد ، و رفت
با رفتن مرتضی سوزان خانم با بد خلقی گفت اسمت چیه دختر ؟
با صدای آرومی گفتم خاتون . نخ قرقره دور گردنش گره زد و گفت بیا اینجا بشین تا این همه پشمی که روی صورتت مثل علف زده رو اصلاح کنم ، آخه آقا مرتضی خیلی سفارش کرد تا تور خوشگل مشگل کنم ، ولی از پشم هم که بگذریم ، صورت خوشگلی داری ، حالا بگو آقا مرتضی تورو از کدوم خرابشده پیدا کرده ؟
به جای جواب دادن به سوزان سکوت ترجیح دادم ، با نخ اولی که به صورتم چسبوند با گریه گفتم اخ ، داری پوستمو میکنی خانم ، دستشو روی شونم گذاشت و گفت ساکت بشین دختر ، دوست ندارم ت کار من نمی‌خواد دخالت کنی ، خلاصه با هر بندی که به صورتم میزد من بالا و پایین شدم بعد از اصلاح صورت و ابرو هام ، با آرایش مختصری ، گفت به به ، دستم درد نکنه چی ازت ساختم ، سرشو نزدیک صورتم کرد و گفت تا حالا به چند نفر سرویس داده بودی ؟ از سوالش تعجب کردم ، گفتم سرویس چی ؟ من یه بار با مادرم برای نظافت عمارت رفتم ، خنده ی بلندی کرد و گفت چقدر با مزه آیی تو ، یه دفعه عصبی شد و گفت منظور من این چندمین نفری بوده که میخوای لنگاتو براش باز کنی ؟ با ترس گفتم به خدا به جون خواهرم آقا مرتضی اولین مردی که منو به صیغه ی خودش در آورد ، میتونی از خودش هم بپرسی حتی بدنمو ندیده ابروهاشوبالا انداخت و گفت ، انشالله از این به بعد آخرین بار نمیشه
حالا پاشو لباستو در بیار که الانه آقا مرتضی هم بر سه و هم من بتونم بدنتو ببینم
بلند شدم پیراهنی که برای چند سال پیش مادرم ازلباس کهنه های دختر صغری خانم برام آورده بود از تنم بیرون آورد م خم شدم لباسی که مرتضی برام خریده بودم را بپوشم
یه دفعه سوزان خانم لباس را با به اون طرف ، پرت کرد و گفت میخوای چکار کنی تو ؟
گفتم هیچی می‌خوام لباسهامو عوض کنم و لباس نو بپوشم ،
گفت شلوارت هم در بیار ، برای من ادای دخترای پاکو در نیار ، با تعجب گفتم چرا باید شلوارم در بیارم سوزان خانم ؟ گفت چون مرتضی اینجوری از من خواست ، همون جایی که ایستاده بودم نشستم و به گریه افتادم ، صدای در که به گوشم رسید سرتا پام به لرزش افتاد ، گفت : دختر زود باش کاری که گفتم انجام بده قبل از اینکه برات شر بشه ،
اخلاق گند مرتضی رو میشناسی ؟ پس تا داخل اتاق نشده و تورو در این وضع ندیده زودتر شلوارتو از پات بیرون بیار ، بلند شدم و مجبورانه شلوارم را از پام بیرون آوردم ، سوزان خانم بهم نگاهی کرد و گفت دختر تو چی داری ؟
آقا مرتضی این گوشتو ببینه تا صبح آب دهنش می‌ریزه ، و بعدش کارتو خودم می‌سازم خنده آیی کوتاهی کرد و از اتاق بیرون رفت ، با رفتن سوزان خانم ،سر در از حرفش در نیوردم سرجایم صاف ایستادم و دستامو روی شرمگاهم چسبوندم ،و به بی چارگی خودم و بدون بی کس و کارم که این بلا رو به سرم آوردن به جای گریه کردن قلبم خون چکه میکرد ،
یه دفعه در باز شد و مرتضی تو چهار چوب در ایستاد و به جای اینکه حرفی بزنه ، سر تا پامو نگاه کرد از بس که خجالت کشیدم عرق شرم روی پیشونیم نشست
مرتضی پشت سرش درو آروم بست و به طرفم دو قدم برداشت ،
من از ترس خودمو به عقب قدم بر میداشتم تا به آخرین مانع ، دیوار رسیدم ، خودمو سفت به دیوار چسبوندم ، به صورت مرتضی که چشمش به بدنم خیره کرده بود نگاه کردم ، صدام میلریزید ، قدرت تکلم نداشتم به زور دهنمو باز کردم و گفتم آقا مرتضی ؟
آب دهنشو قورت داد و گفت چیه عزیزم ؟ خیلی عجله داری ؟
اصلا عجله نکن خوشگل ، یواش یواش ،تور به اوج میرسونم ، ۷ گفتم نه اصلا هم این طوری که فکر می‌کنی نیست ، به حرکت دستش که کمر بندش را باز میکرد نگاه کردم ، دندونام روی هم از ترس آروم و قرار نداشتن ، با افتادن شلوارش و دیدن اندامش چشامو محکم روی هم چسبوندم ، با صدای عربده اش که می‌گفت هوووی دختر ؟ چشامو زود باز کردم ، گفت میخوای مثل مجسمه اونجا بیاستی ؟
نکنه فکر کردی من از اول تا آخر باید با تو ور برم ؟
آب دهنم خشک شده بود ، به زور یه قورتی از مابقی که تو گلوم بود را خوردم و با صدای لرزونی گفتم خب باید چکار کنم ؟
نزدیکم شد و صورتم را با سرنگشتش محکم گرفت و گفت؛ بلد نیستم و نمی‌دونم تو کله ی من نمیره
مثل تمام زنانی که برای مردا همون کاری که میکنن تو هم باید انجام بدی . گفتم آخه من تجربه آیی ندارم ، نمی‌دونم زنا برای مردا چکار میکنن ؟ بدون اینکه حرفی بزنه دستمو محکم گرفت ، و به دنبال خودش کشوند ، گفتم آقا مرتضی داری چکار میکنی؟ مگه نمی‌بینی لختم ؟ حالا یکی منو با این وضع میبینه چه خاکی تو سرم کنم ؟ ولی بر خلاف من مرتضی یه کلمه جواب مرا نمی‌داد
 


کشان کشان به طرف یکی از اتاق هایی کرد که صدایی از اونجا بیرون میزد، با حرص منو داخل اتاقی کرد که دوتا مرد با دو زن لخت مادر زایی در حال معاشقه بودن،
نمی‌دونستم ،از خجالت جلوی چشامو بگیرم یا جاهای خصوصی بدنم ، را از دید قایم کنم
هول کردم و از ندون کاری در جا میزدم ، مرتضی دستمو محکم فشار داد و گفت نگاه کن ، زود نگاه کن ،
ببین و یاد بگیر ، هر چقدر میدونم تو قشنگش هم بلدی ، به طرفش چرخیدم و با هر زوری که داشتم سیلی محکمی تو صورتش زدم و با صدای بلند گفتم بی غیرتتت ؟
من هر چقدر ادم بدی تو چشمت باشم باز با اون عقد مزخرف ناموست به حساب میام ، آخه تو چقدر بی وجدانی که دختر کم سن و سال آوردی این بی‌شرمانه رو نشون بدی بی وجدان ؟ دستمو با حرص از دستش بیرون آوردم و به اتاقی که بودم برگشتم ، تا رسیدم شلوارم دستم گرفتم تا بپوشم یه دفعه کمرم سوخت ، صاف ایستادم تا خواستم به عقب برگردم دیدم مرتضی با کمر بند به هر جا، از بدنم می رسید ، کتک می‌زد ، همزمان که از درد جیغ می کشیدم ، گفتم نزن نامرد ، آخه چرا میزنی ؟ ولی مرتضی دلش به حال التماسام نمیسوخت و اینقدر زد و زد تا
اینکه از کتک زدن خسته شد ، همراه با نفس نفس زدن گفت روزگاری ازت سیاه کنم ، که سیلی امروزت که بهم زدی تا عمر ت فراموش نکنی ، دختر احمق صداتو برام بالا می‌بری ،؟مادر نزاییده که بخواد کسی صداشو برام بالا ببره ، این هم مثل تووووووو
من یه گوشه با دستم بند بندی که جای کمر بند تو بدنم قرمز شده بود ، را با گریه میمالیدم ، کشان کشان خودشو بهم رسوند و گفت خاتون این کتکو زدم تا بفهمی چطور با من رفتار کنی ، صداشو بالاتر برد و گفت فهمیدی چی گفتم ،


سرم را تند تند به بالا و پایین حرکت کردم و همزمان که با پشت دستم اشکامو پاک میکردم؛ گفتم ؛ آره آره ، هر چه تو میگی آقا ،
با اخم گفت ، زود این کفن هاتو تنت کن ، تا از اینجا بریم ، ابرو برام نذاشتی دختر احمق ، الان همه میگن مرتضی مرد نبوده به زور از جام بلند شدم و شروع به پوشیدن لباس هام شدم و لنگان لنگان به دنبال مرتضی به راه افتادم ، بعد از مسیری ماشین از حرکت یه گوشه از خیابون پارک کرد و به دستور مرتضی از ماشین پیاده شدم ، داخل خونه آیی شیک با مبلمان سلطنتی که با گلدان های بزرگ و رنگ فیلی پرده ها ست شده بود چشامو برق انداخت ،
به گوشه گوشه ی خونه که پراز تجملات بود با تعجب نگاه میکردم ، با صدای مرتضی، که می‌گفت از امروز اینجا زندگی میکنی و به هیچ عنوان پاتو از این خونه، هیچ ،
در را هم برای کسی باز نمیکنی ، از این همه نگاهای متعجب زیبای خونه بیرون اومدم ، زود گفتم بله ،بله چشم آقا ؟ چپ چپ با حرص به من نگاهی کرد وانگار قتلی کرده باشم ، بی تفاوت از خونه بیرون رفت ، صدای چرخوندن کلید توی در و دور شدن قدم هاش نفس بلندی کشیدم ، یواش یواش ، خودمو به پنجره رسوندم و آروم گوشه آیی از پرده را کنار زدم و به بیرون رفتن مرتضی نگاه کردم وقتی بسته شدن در را دیدم با خیال راحت، خودمو روی مبل پرت کردم ، با صدای بلند گفتم اخ ، بدنم جای جاش درد میکرد، کم کم یاد ظلمی که در حقم شده بود افتادم ، با صدای آرومی گفتم بابا . ؟ چطور دلت اومد با من به خاطر اون مواد لعنتی این کارو بکنی ؟
صدام بالاتر رفت و گفتم مامان تو چطور دلت اومد .آخه ؟
مگه نمیگن غم خوار دختر مادرشه ؟ ولی کوووو مامان ؟
من مادری ازت ندیدم
ولی مطمعن باش ، من با این کارت نه تورو می‌بخشم و نه می‌خوام ببینمت ، روی مبل دراز کشیدم و به حال خودم و اقبالم زارو زار با صدای بلند گریه کردم ، تا اینکه به خواب رفتم ، نمی‌دونم چقدر و چه زمانی طول کشید خواب بودم،
با صدای کشیدن پا ، توی حیاط چشامو زود باز کردم


از درد کوفتگی بدنم نمیتونستم تکونی بخورم ، به هر سختی با اخ و اوخ خودمو تکونی دادم ، روی همون مبلی که بودم نشستم، دور و برم را خوب با دقت نگاه کردم ، هوا رو به تاریکی بود ، صدای بی قرار قلبم که هر لحظه تند تند میزد ، حتی می‌تونستم تیک تیکاشو بشمارم ، بلند شدم و خودمو پشت مبل قایم کردم ، صدای چرخوندن کلید بر ترسم راه به راه بیشتر میشد ، صدای قیرچ قیرچ در و قدم های آدم ناشناس روی کاشی های خونه که نصف فرش پوشیده شده را می‌شنیدم ، دستامو محکم روی گوشم چسبوندم تاچیزی نشنوم و صدا بیشتر از این اذیتم نکنه ،
توی دلم خدا خدا میکردم که شرایطم بد تر از این نشه و بلوای دیگه آیی برام اتفاق نیافته ، یه لحظه همه جا روشن شد ، سرم را آروم روبه بالا گرفتم و به روشنایی لوستر های رنگ به رنگ نگاهی انداختم ولی باز جرات ، بیرون اومدن از پناهگاهم نداشتم ، دستامو از گوشم جدا کردم و تا تونستم گوشم تیز کردم بلکه چیزی بشنوم
، با صدای مرتضی که می‌گفت خاتون کدوم گوری هستی ؟
لبخندی زدم ، با صدای آرومی گفتم باز خداشکر دزد نبوده ؟ از حرف مسخره ام خنده ام گرفت ، گفتم خاک تو سرت بشه که حتی از اومدن جلادت خوشحال شدی . با تکرار سوالش آروم از پشت مبل بیرون اومدم و با صدای خش داری که از جیغ و گریه آیی که کرده بودم گفتم من اینجام ؟ مگه میشه جایی برم ؟
اصلا جایی دارم ؟
سرشو به عقب به طرفم چرخوند و گفت تو اونجا چه غلطی میکردی ؟ صدامو صاف کردم ، گفتم از ترس اینکه دزد باشی ترسیدم ، سرشو تکون داد و خودشو روی مبل لم داد و گفت ، باشه باشه ،
برای شام چی میخوای از دکان بخرم ؟ گفتم هیچی من سیرم ، از اینکه دروغ گفتم ، ابراز پشیمونی کردم ،روده هام از گشنگی در حال جنگ و دعوا بودن بعد من چه دروغ بزرگی گفتم
به من نگاه کرد و گفت برو تو آشپزخونه یه چیزی درست کن با هم بخوریم ، به چپ و راست خونه نگاه کردم ، ولی از اینکه آشپزخونه کجاس هم میترسیدم سوال کنم ،

انگار سوالم را در نگاه فهمید ،
با اشاره گفت برو دست راستت آشپزخونه اس ، حق هم داری خونه ندیده بودی ، برو تو یخچال
تخم مرغ ، گوجه هست ، دیشب خریدم میتونی اونو املتش کنی با چشم گفتم ، و راه آشپزخونه را طی کردم ، با تعجب به تمام وسایل آشپزخونه که با وسایلای ما کامل فرق می‌کرد نگاه کردم ، با حسرت گفتم چی میشد مرتضی منو از ته دلش دوست داشت ؟
اگه عاشقم میشد خیلی خوب میشد ، این همه خوشبختی فقط و فقط مال من میشد ، خودمو با لباس شیک روی میز غذاخوری با چندتا خدمتکار ، روبروم قهوه با چندتا مکعب کاکایو و یه پشقاب پراز میوه های رنگ به رنگ خوشمزه ، در حال خواندن مجله های مد ، خودم را تصورکردم ، یه دفعه مرتضی گفت هووووی ، میخوای تا صبح اینجا منگ وایسی ؟
با صداش یه متر تو هوا پریدم ،و منو از آرزوهام بیرون کشید ، بدون اینکه حرفی بزنم به طرف یخچال رفتم و چندتا گوجه به همراه تخم مرغ برداشتم ، زیر چشمی به مرتضی که روی صندلی نشسته بود نگاه کردم، با صدای کلفتش گفت خاتون ؟
سرم را به طرفش چرخوندم و گفتم بله آقا ؟
گفت از داخل کابینت روبرویی بطری مشر،وبم را با چندتا مزه بیار اینجا، می‌خوام امشب حالمو برات میزون کنم من هم چون زیادی از اینجور چیزا تو خونه امون دیده بودم برای من تازگی نداشت و با اطاعت سه سوته همه چی برای مرتضی آماده کردم ، بطری مشر،وب با خیار و چند نوع میوه را جلوش گذاشتم داشتم به طرف گاز میرفتم ، یه لحظه دستمو محکم گرفت و گفت همین جا بشین منو همراهی کن ،
، با لکنت گفتم من ، نه ، نمیخورم ، گفت کدوم خری بهت گفت بیا بخور ؟ همین جا بشین و ساقی من باش ، گلاس کوچلو روبروم گرفت و گفت بریز ، با دست لرزون بطری رو بالا گرفتم و براش ریختم ، یکی دوتا چهار تا و در آخر حرف های مرتضی به شکسته شکسته و مبتذل تبدیل شد ، بلند شد و به طرفم اومد ، دوباره اون ترس لعنتی به سراغم برگشت ،روبروم نشست و با انگشتش روی صورتم کشید


چشامو روی هم از ترس و استرس بستم ، نفس های بدبویش به صورتم خورد ، از بوی بد مشروب عوقم گرفت، نفس را در سینه حبس کردم و صورتم رابه عقب کشیدم ،
صورتمو محکم با دستشاش فشار داد و گفت احمق هنوز جای کتک ،تو بدنت هنوز خوب نشده پس چرا میخوای باز عصبیم کنی ؟
چشامو باز کردم و پشت سر هم همراه با بغض گفتم نه نه تورو خدا ، اینجوری که فکر میکنی نیست ، صدامو آرومتر کردم و گفتم ،
من میگم اول یه لقمه غذا بخوریم بعد هر کاری که میخوای تو اتاق خوابمون انجام بده ، لبخندی زد و گفت آفرین ، خوشم اومد دختر عاقلی هستی ولی الان من گرسنه ی تو هستم ، بلند شو لباساتو برام در بیار ، سرمو پایین انداختم وسکوت کردم ، صداشو بلند کرد و گفت شنیدی چی گفتم ؟ زود گفتم ، هااا ؟ چی ؟
صداشو دوبار آروم کرد و گفت لخت شو و روبروم وایسا . ، می‌خوام از اینکه این همه پول بابت یه تکه گوشتی که خرج کردم فیض ببرم ، حالا تا عصبیم نکردی زود چیزی که گفتم را برام انجام بده
با دست لرزون پیراهنم را از بالا ی تنم بیرون آوردم و بدن داغونم را در ملأ عام مرتضی به نمایش گذاشتم ، از بین سرتا پای بدنم فقط سینه هام بدون کبود کمربند سالم مونده بود بدون اینکه تذکر دیگه آیی به من بده خم شدم و شلوارم را از پام بیرون کشیدم ، روبروش ایستادم بلند شد گفت واااای دختر ..
خودشو بهم نزدیک و نزدیکتر کرد دستاشو به گردی سینم چسبوند و با صدای ضعیفی گفت ، دختر تو چه بدنی داری ، دستمو گرفت و به دکمه های پیراهنش چسبوند و گفت باز کن منتظر چی هستی ، دیگه اعتراضی یا مقاومتی نمیکنم ، دستام مثل یخ در حال لرزیدن دکمه دکمه پشت سر هم باز کردم و قبل از اینکه از تنش بیرون بیارم تند تند شروع به بوسیدنم کرد کل صورتم از آب دهنش خیس شد ، دستمو گرفت مثل بچه ی دو ساله با خودش به طبقه ی بالا برد ، پاهام انگار وزنه ها بهش وصل شده بود، داخل اتاقی بزرگ با تخت دونفره که یه گوشه میزی شیک پراز ادکلن و چند قلم وسایل آرایشی ، معلوم بود که قبل از من زن دیگه آیی اینجا بوده ، روبروش آینه ی بیضی شکل با پرده ی صورتی شکل که با روتختی و رنگ اتاق ست شده بود قشنگی خاصی داده بود ، منو به طرف تخت برد و گفت برو بالا تا من بیام ،


نمی‌دونم به بختم به خاطر اسیر بودنم به دست مرتضی که شبیه مترسکم کرده بود ،گریه کنم
یا برای این همه جلا که حتی تو خوابم هم نمی دیدم بخندم ، اینقدر عقلم گوچیک بود به جای راه چاره که چند دقیقه بعد دختریام بازیچه ی کس دیگه آیی میشه ، به جلا و زیبایی اتاق خیره شده بودم ، مرتضی روی تخت کنارم دراز کشید و گفت خاتون ؟
گفتم بله آقا ؟
سکوت کرد و بعد مکثی گفت هیچی ، فقط زود منو به اوج برسون ، دستشو از زیر گردنم رد کرد و منو به خودش چسبوند ، نمی‌دونم چرا هیچ حسی نداشتم ، نه احساس ناراحتی و نه احساس خوشحالی، شبیه مرده ی متحرک شده بودم ، لبای گوشتی و درشتم را به لباش چسبوند و شروع به گاز گرفتن کرد ، بوی اون مشروب لعنتی حالم را بهم میزد ، ولی مجبور به سکوت بودم
دستش را از گردنم به پایین نافم و شرمگاهم رسوند و .....، ناخودآگاه چشم هایم خمار شدن ، نفس هام شروع به خواستن دلبری کردن شدن ، مرتضی تن عریان سنگینش را روی تن نحیفم خوابوند و از بالابه پایین با زبونش میمالید، خواه نا خواه صدام بیرون زد و مرتضی با خوشحالی بیشتر منو تشویق به لحظه های عاشقونه میکرد ، کم کم پاهام با دست های مرتضی باز شد ،
یه لحظه احساس سوزش کردم ، با جیغ گفتم آقا مرتضی تو رو خدا بلند شو ، آقا مرتضی داره برام میسوزه ،
مرتضی هیچ اعتنایی به خواسته هام نمیکرد و تا خواستم کلمه ی بعدی را تکرار کنم با لباس لبهایم را بست میزد صورتش قرمز و پیشونیش پراز عرق شده بود ، درد داشتم ، خدا خدا میکردم هر چه زودتر مرتضی کارش را تموم کنه ،
بدنم تند تند تکون میخورد ، یه لحظه مرتضی از کارش ایستاد

از درد عرق سردی کردم ،
بهم نگاه کرد و گونه ام را بوسید و از بدنم سر خورد به پهلو خوابید ،
پاهام تند تنداز درد و استرس و خجالت همزمان .، میلرزیدن ، به زور تکونی خوردم احساس کردم زیرم خیس شده ، روی توشک نشستم اول به مرتضی به خاطر خواب ارومش نگاهی کردم که انگار هیچ اتفاقی نیافته، صدای خروپفش فضای اتاق را اشغال کرده متعجب شدم،
درد شدیدی ، گرفتم سرم را به طرف شرمگاهم کج کردم و از دیدن این همه خون که میریخت، جیغ بلندی کشیدم ،
مرتضی تکونی خورد و دوباره به خرو پفش ادامه داد ، ترسیده بودم ، نمی‌دونستم باید چکار کنم ، دور و برم نگاهی کردم چشم به میز آرایش افتاد ، به زور از تخت پایین اومدم خون هم چنان از لابه لای پام ریخته می‌شد خودم را به میز آرایش رسوندم روی میز خم شدم و چند بار نفس عمیقی کشیدم ، اولین کشو رو بی سرو صدا باز کردم چندتا لباس داخلش مثل توپ مچاله شده بود ن ، بدون اینکه نگاهی کنم یکی از اون لباس را برداشتم وسط پام گذاشتم ، محکم با دستم فشار دادم و با صدای آرومی گفتم خدا ازت نگذره بابا ، به خاطر مواد چه بر سرم آوردی ، نفس عمیقی کشیدم و به خودم گفتم خاتون الان کار از کار گذشته و باید به فکر خودت باشی ، از الان جز خودت به هیچکی فکر نکن ، به خودم دلداری داردم و گفتم آره دختر فقط و فقط به فکر خودت و آینده ات باش
دوباره به همون جایی که سرنوشتم را رقم زد برگشتم ،به خواب آروم مرتضی که مملو از کینه ازش به دل گرفتم نگاهی پراز خشم کردم ، لبامو محکم روی هم فشار دادم و آروم گفتم یه حیون بیشتر نیستی ،
سرمو ازش گرفتم و به تخت پراز خو&ن شده نگاهی کردم بی خیال همون جا شدم و باید برای خوابم جای دیگه آیی پیدا کنم ، بالشت را برداشتم و کنار تخت انداختم و منتظر چیزی نشدم چون نمیتونستم از درد رو پاهای خودم بیاستم سرمو رو بالشت چسبوندم ، ولی هر لحظه بی حال تر و نحیف تر میشدم ، تا صبح مقاومت کردم ولی دیگه نه می‌تونستم مقاومت کنم و نه قدرتش داشتم ،
مرتضی صدا کرد خاتون ؟ چشامو به زور باز کردم به صورتش نگاهی کردم ، همه چی یه لحظه جلوی چشمم سیاه شد چشام کم کم سنگین و سنگین تر شدن ، صدای مرتضی رو دیگه نمیتونستم بشنوم

بی حال شدم دست و پام گزگز میشدن ولی حواسم به همه چی بود ،اما نمیتونستم حرفی بزنم
مرتضی کنارم نشست و سیلی محکمی به صورتم زد ، دست و پام ول شده بودن ،هیچ قدرتی برای تلکم و حرکت نداشتم ، از هول شدن مرتضی معلوم بود خیلی ترسیده ، وقتی خون زیرم را دید تو سرش زد و گفت وای بدبخت شدم حالا من چکار کنم . ؟
یه لحظه از اتاق بیرون رفت و بعد از مکثی کوتاهی با لباسی برگشت ، زود زود تنم کرد و پشت سر هم می‌گفت خاتون تورو خدا چیزیت نشه ، اگه چیزیت بشه من چه خاکی تو سرم بریزم ،
همش تقصیر اون پدر بی غیرتت تورو تو سرم انداخت .
اون بود تورو معامله کرد کم کم اون چیزایی که حس میکردم را دیگه نمیتونستم حس کنم ، ,حتی نمیتونستم حرفای مرتضی رو بشنوم ، با اشکی که از گوشه ی چشمم ریخته شد چیزی رو دیگه نفهمیدم
با صدای زنی بالای سرم چشامو باز کردم ، مرتضی تو چهار چوب در دست به سینه ایستاده بود و به حرف های پیرزن که می‌گفت پسرم روزی دو بار توی لگن با آب ولرم ، و این پودری که بهت میدم برای نیم ساعت بشینه ،
به هیچ عنوان تا دو سه روزه نباید دستت بهش بخوره ،فهمیدی چی گفتم ؟
آخه با این دخترتو چکار کردی ؟
از بالا به پایین جرش دادی ؟ مگه بکارت گرفتن اینشکلیه ؟
لبای چروکیده اش را به جلو جمع کرد و گفت واخ ، واخ ، واخ ، با این بی مادر چکار کردی ؟
تا یه هفته گوشت و جیگر براش سیخ بزن تا خونی که ازش رفته به بدنش برگرده و جون بگیره ، مرتضی با دیدن چشمای بازم لبخندی زد و گفت بیدار شدی ؟
پیرزن قبل از من گفت باید بیدار شه، چرا نباید بیدار شه ، یک ساعت دستم اون جا بود خنده آیی کرد و گفت انگار خوشش اومده بود ، که حرف نمی‌زد به مرتضی نگاهم خورد که به صورتم زل زده بود ، خواستم بلند شم پیرزن دستشو روی شونم گذاشت و گفت کجا میخوای بلند شی؟ بخواب بخواب دختر تا زخمت بهم بچسیه، با خجالت گفتم من حالم خوبه ، میتونم بشینم ، مرتضی با عصبانیت گفت نمیخواد ادای قهرمانارو در بیاری ، هر چه خاله مریم میگه همونو انجام بده ، من حوصله ی دردسر ندارم ، تا چند روز تحملت میکنم تا خوب بشی ، ، تا چند روز من شبیه پرنسسا روی تخت همش خواب بودم و مرتضی روزی یه بار برام غذا می آورد و بیشتر وقتا تنها بسر میبرم تا اینکه ...



حالم بهتر شد و از استراحت مطلق بلند شدم ،
روی لبه ی تخت نشستم ، خمیازه ی بلندی کشیدم همزمان که به چپ و راست اتاق نگاه میکردم ، دستامو کش دار کردم و به بدنم نرمشی دادم ،
به گوشه ، گوشه ی اتاق نگاه کردم ، شبیه زندانی که حق هواخوری هم نداشت خودم را حس کردم ، از نبود مرتضی استفاده کردم و از تخت بلند شدم و به طرف پنجره رفتم ، پرده را یه طرف کشیدم و به بیرون نگاه کردم ،
نفس بلندی کشیدم و به مردمی که درحال راه رفت و آمد بودن نگاه کردم ، حتی آدمای بالا شهر با محله ی ما فرق داشتن ، آره آره تیپ و قیافه هاشون خیلی با پایین شهر اختلاف داشتن ، گفتم خاتون مگه تو از اینا چی کم داری ؟ هااا ؟
تو هم میتونی مثل اینا زندگی کنی فقط کافیه از عقلت کار کنی و به اون خراب شده که معلوم نیست نفر بعدی که با تو بازی کنه کی می‌تونه باشه و پدرت تورو به کی خواهد فروخت کی می‌تونه باشه دختر زرنگ باش و به اون خراب شده بر نگرد، حرفام برای خودم تایید کردم آره بابا ، تو میتونی ، غم به چهره ام نشست و گفتم آخه مرتضی هم آدمه که بخوای براش بجنگی ؟
با بسته شدن در ورودی از فکر و با خود حرف زدن بیرون اومدم ، زود پرده رو کشیدم و از کنار پنجره کنار اومدم ، چون مرتضی بارها منو از پنجره و در باز کردن منع کرده بود ترسیدم
ترسیدم منو کنار پنجره ببینه، و برام شر بشه زود خودمو رو تخت پرت کردم و خودمو به خواب زدم ، با باز شدن در مرتضی گفت خاتون ؟ انگار بهت بد نمی‌گذره ، بلند شو بسه دیگه این همه ناز و ادا برام نیا ،
این همه به اون پدر و مادرت پول ندادم که اینجا مثل خانم بخوابی و من ازت پرستاری کنم ، چشامو باز کردم و با حالتی کسل کننده ادای آدم مریضا ، گفتم سلام آقا اومدی ؟ خوش اومدی ؟ از روی تخت بلند شدم روبروش ایستادمو گفتم دو سوته بهترین صبحونه رو برات درست میکنم ،قهقهه آیی کرد و گفت ؛
پدرم گفت خفه شو دختر ، دهنتو می‌بندی . ؟ یا من با مشت برات ببندم ؟ تو باید ، فردا صیغه ی آقا مرتضی بشی ، میخوای قبول کنی یا نکنی چون من باید تصمیم می‌گرفتم که برات گرفتم ، دیگه حرفی ازت نشنوم ، مرتضی با یالله از جا، بلند شد و گفت زحمتو کم میکنم ، فردا ساعت نه دنبال خاتون میام تا آرایشگاه خوب ببرم ،با طعنه گفت می‌دونی که آرزوی هر دختری تو شب عروسیشه ،

پدرم روبروش دولا راست شد و قبل رفتنش گفت آقا مرتضی؟ مرتضی سرشو به طرف پدرم کج کرد و گفت ه‍ن ، چی میخوای ؟
پدرم گفت فردا قبل بردن خاتون ، پول هم فراموش نکن
، مرتضی بی تفاوت به پدرم دستشو روی صورتم گذاشت و گفت عزیزم اینقدر در مقابل من مقاومت نکن ، چون فقط داری خودتو خسته میکنی ، دستشو با حرص از صورتم پایین انداختم و بدون هیچ حرفی داخل اتاق شدم و درو محکم پشت سرم بستم ، خواهرم سرشو از روی بالشت بلند کرد وبا صدای گرفته از خواب ، گفت خاتون برگشتی ؟
سرمو براش تکون دادم وگفتم آره آبجی ، تو بگیر بخواب ،
یه گوشه نشستم ، سرم را لای زانوهام چسبوندم و به ندونم کاری پدرم فکر کردم ، هر چه فکر میکردم کمتر موفق به فرار از این مصیبت میشدم، با بسته شدن در حیاط فهمیدم مادرم به خونه برگشته ، از جا بلند شدم ، مادرم با حرص چادرشو زمین انداخت و با شکم روی دوشک خودشو پرت کرد ، با دیدنش گفتم مامان ببین بابا میخواد با من چه کنه ؟
مادرم خودشو به پهلو کرد و گفت باز چکار کرده ؟
گفتم اقای شوهرت میخواد منو به مرتضی بفروشه، مامانم از حرفام چیزی نفهمید لباشو کج کرد و با صدای بلند گفت هوووی مرد ؟ کجایی ؟
بیا اینجا ببینم دیگه داری چه غلطی میخوای بخوری ؟ پدرم با چشای قرمزی که از نعشگی بدست آورده بود ، به طرفمون اومد و گفت چه کاری ؟ من جز خوشتبختی بچه هام به چیزی فکر نمیکنم ، آقا مرتضی که خودت میشناسیش، قرار شد خاتون برای سه ماه صیغه کنه و در قبالش هم پول و یه زمین میده ، مادرم روی رخت خوابش نشست و گفت چقدر قراره پول بده ؟ نکنه هر چه بهت گفت قبول کردی ؟ پول قبلیارو هم میگفتی دیگه بهت نمیدیم ؟ از شنیدن نابهنگام حرفای مادرم که برعکس انتظارم شبیه بمبی تو سرم منفجر شد
سرم شبیه زود پز سوت کشید ، دستامو روی سرم چسبوندم و با حالتی متعجب گفتم مامان تو انگار با کار پدرم نمی‌خوای مخالفت کنی ؟
با اعتماد به نفسی دست هاشو روی پهلوهاش چسبوند و گفت معلومه مخالفت نمیکنم ، چون زندگی تو و همزمان ما با هم زیرو رو میشه ،
خاتون بختت باز شده
گفتم به ازای پول دارین منو به آدم لاشی حراج میکنید ؟ آخه شما چه پدر و مادری هستین که اینجوری با سرنوشت من دارین بازی میکنید ، خدا لعنتتون کنه که هیچ حسی از پدر و مادر ، به جز پول براتونون مهم نیست ، مادرم در برابر حرفام ساکت نموند و دستای درشتش که تو خونه های مردم ازشون کار کشیده وسط موهام انداخت و به طرف خودش کشید ، همراه با اخ گفتنم گفت؛ خاتون به من نگاه کن ،قشنگ حواست به حرفام باشه ، توباید از خدات باشه که داری با پسر ارباب ازدواج می‌کنی ، گفتم مامان اون منو برای ازدواج نمی‌خواد ، گفت چه بهتر ، یکی دو ماه حداقل شکم تو و خواهرات سیر میشن ، صدامو بالا تر بردم و گفتم مامان همین مرد امشب داشت بهم تجاوز میکرد ،
مادرم از شنیدن این حرف اصلا تعجب نکرد ، با زبونش دور لبش را دوران پاک کرد و گفت خب ؟ گفتم مامان شنیدی چی گفتم ؟
، میگم این آقا داشت بهم دست درازی میکرد ، بهم میگی خب ؟ صداشو بلند کرد و گفت حالا که تورو قبول کرده و میخواد زن صیغه ایت کنه اگه دختر عاقلی باشی میتونی دل آقا مرتضی رو بدست بیاری و مال خودت کنی، میدونستم نمیتونم در برابر خانوادم مقاومت کنم
نه می تو نستم از تصمیمی که ظلمی در حقم میکردن سکوت کنم
ونه می تونستم از این فاجعه آیی که در آینده برایم قراره اتفاق بیافته فرار کنم، با ما امیدی به اتاق برگشتم ، قلبم آشوبی برپا بود ، تاپ و توپی از درد میزد
،دلم از پدر و مادرم پراز کینه بود ،. کنار کمد رنگ و رو رفته ، که یه طرفش شکسته ، نشستم ، و به آینده آیی نه چندان دور فکر کردم ، یاد حرف های ارسلان افتادم ، مثل برق گرفته ها از جایم بلند شدم و منتظر شدم پدر و مادرم از جشنی که برای سرنوشت شومم گرفته بودن خاتمه بدن، و به خواب برن، تا من از این خونه آیی که از در و دیوارش برای من توطعه میچیند به سوی عمارت و به دیدن ارسلان فرار کنم

تیم تولید محتوا
برچسب ها : khazan
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 3.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 3.0   از  5 (2 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

سومین حرف کلمه mifpk چیست?