خزان 7 - اینفو
طالع بینی

خزان 7

من یه فکری به سرم زد ، تا خواستم دهن باز کنم و بپرسم چه فکری ، زودتر گفت ، می‌دونی که ،
برای زایمان من با تو نسبتی ندارم اینو می‌دونی دیگه ؟ گفتم خب ،؟
گفت بیمارستان نمیشه اونجا برای زایمان بری ، ولی همین دایه توران میشه برای بدنیا اومدن بچه اینجا بیاریم ، دستشو بهم زد و گفت ایول ایول سعید ، تو چقدر فکرات خوب و عالی هستن ، صد سال سیاه اگه یکی دیگه ، به فکرش خطور میکرد ، از حرف سعید خنده ام گرفت و با صدا خنده آیی کردم و گفتم آره واقعا تو باید دانشمند یا فیلسوف میشدی ، ولی حیف حقتو خوردن ،و تو این چهار دیواری داری ازبین میری
چپ چپی بهم نگاه کرد صداش آروم کرد و گفت نمیشد ضد حال نزنی ؟ دستم روبروی دهنم گذاشتم تا جلوی خندمو بگیرم وسط خنده های ریزی که می اومدم گفتم ، ببخشید سعید مخترع ،
جوابی به من نداد ، بلند شد و از اتاق بیرون رفت ، دست و پاهام مثل یخ سرد شده بودن ، دستمو زیر با،سنم گذاشتم تا گرم بشه ، چشامو روی هم گذاشتم ، همین که چشم بسته شد ، صدای هم زدن لیوان ، را شنیدم ،زود چشامو باز کردم ، بادیدن سعید بالای سرم با لیوان استیل که نمی‌دونستم داخلش چی ریخته که اینجوری با ذوق هم میزد ، تعجب کردم ،
با اشاره گفت ، بیا اینو بخور تا دیگه حالت بهم نخوره ، یادم میاد وقتی از بقالی سر کوچه آقا محمود خوراکی میدزدیدم از ترس ننم همه رو بیرون می‌خوردم و شبا مثل تو اینجوری هر چه خوردم پس میدادم ، ننم هم ساده فک میکرد من از چیزی مسموم شدم ، خبر نداشت ،که ترش و شیرین با هم قاطی پاتی میکردم ، برام شربت آب لیمو درست میکرد ، باورت نمیشه خاتون تا می‌خوردم ، حالم زود خوب میشد ، حالا خوبه من یادم افتاد ، زود اینو بخور تا تو هم حالت خوب بشه ، من هم چون نمی‌خواستم اون حال بد رو دوباره تجربه کنم ، لیوان از دست سعید گرفتم و یه جرعه بالا رفتم ، بعد از تموم شدن فهمیدم خیلی ترش بود سرمو تکون دادم ، صورتم هزار و پنج تکه چروک کردم ، گفت حالت الان خوب میشه ، بالشت زیر سرم صاف کرد و گفت الان با خیال راحت بخواب، بهش نگاه کردم ، بر خلاف مردای زندگیم ، پدرم و مرتضی ، از صورتش صدق و مهربانی می‌بارید ، سرمو پایین انداختم و با گوشه ی پتو که چند جا وصله خورده بود نگاه کردم و گفتم سعید ؟‌ به چشمم نگاه کرد ، یه دفعه نگاهمون در هم گره خورد ، زود سرمو به طرف سماور چرخوندم و گفتم ،


تو خیلی خوبی ،
باورت میشه تا به حال به مهربونی تو مردی را ندیدم ،
ولی تو از کجا میخوای بفهمی ،
آخه تو زندگی من نبودی ، اینقدر خوبی که فک می‌کنی همه مثل تو هستن ، گفت خاتون آروم باش ، آروم ، کی بهت گفته من خوبم ؟
اصلا هم خوب نیستم ، بعضی وقتا سیم هام بهم متصل میشن و اخلاقم سگی میشه ،وقتی هم عصبی میشم ترو خشک با هم میسوزونم ، حالا میخواد هر کسی باشه ،
یه دفعه گفتم سعید تا حالا عاشق شدی ؟
از حرف یه دفعه و بدون سانسور م شوکه شد و به صورتم زل زد ، با اخم گفت بگیر بخواب ، من هم خوابم میاد از صبح مثل خر دوندگی کردم حالا باید بخوابم ، گفتم سعید ببخش نمی‌دونستم ، از حرفم ناراحتت می‌شی ،
بدون اینکه به حرفم جوابی بده ، بلند شد و پتو ، و متکا را برداشت و داشت حیاط می‌رفت که گفتم کجا میخوای بخوابی ؟
با لحن تندی گفت به تو چه من کجا ، و کجا قراره بخوابم ؟ نکنه خوابم هم به تو باید جواب پس بدم ؟
گفتم نه به خدا منظورم این نبود ،اصلا من چکارم که بخوام تو کارات دخالت کنم ، ولی ، آخه ، حرفمو قورت دادم ، وسکوتو بیشتر ترجیح دادم ، با بسته شدن در ، خودمو زیر پتو از این همه که زبونم را نمیتونم تو دهنم نگه دارم قایم کردم ، بعد از چند دقیقه سرم را از زیر پتو بیرون آوردم و به آینده آیی نه چندان دور ، فکر کردم ، از اینکه تا کی اینجا سربار کسی باشم ، یا از بلاتکلیفی که فردا بچم قراره بدنیا بیاد چه جوابی براش دارم ،بهش بگم پدرت کیه ؟ تو کی هستی ؟
هر چقدر فکر میکردم به جای راه حل به بن بستی می‌رسیدم، از این پهلو به اون پهلو میشدم تا خوابم برد کم کم دم دمه های صبح با حالت تهوع از جای گرمم که سرتا پام عرق کرده بود پریدم ، دستم روی دهنم محکم چسبوندم وبدون اینکه دم پایی بپوشم خودمو توی مستراب ول کردم ، از صدای عوقم که پشت سر هم می زدم سعید را بیدار کرد ، با چشمای خواب آلود گفت دوباره چت شده دختر ؟ تو اخر منو سکته می اندازی و از ...



اینکه دایه توران را صدا نزدم پشیمونم کردی ،
نفسم تنگ شد با دست به سعید اشاره کردم و در خواست کمک ازش خواستم ، پشتم ایستاد و از زیر بغل منو به خودش چسبوند ، و از محل آوردن شدن دل و رودم، دورم کرد ،
منو وسط حیاط گذاشت و با دستش بالا و پایین میکرد و سعی میکرد با دستاش که مثل بید میلرزیدن به من باد میزد ، و پشت سر هم می‌گفت ، نفس عمیق بکش ، نفس بکش خاتون ،
تورو جون هر که دوست داری منو بیشتر از این نترسون ، من هم تند تند نفس میکشیدم تا زودتر حالم بهتر شه، دستشو روی دکمه ی پیراهنم برد و یکی دوتا رو باز کرد و گفت الان حالت خوب میشه ،همه چی تموم شد ،
نفس سوم و چهارمی که کشیدم ، نفس هام به حالت عادی برگشتن ، با صدای گرفته ایی گفتم حالم خوبه سعید ، چرا میترسی ؟ اصلا چیزیم نیست معدم فقط سنگینی کرده ،
به حرفام توجه نکرد و به سمت حوض با قدم های بلند رفت و با پیاله ایی که کنار جای خوابش گذاشته بود آب پر کرد و با همین سرعتی که رفته بود با دست پر برگشت و بدون هیچ حرفی آب را تو صورتم پاشید ،
از جا پریدم ، با عصبانیت که از کارش غافلگیر شده بودم گفتم ؛ چرا منو خیس کردی ؟
نگاه کن حتی لباسامو خیس کردی ، میتونستی ابو به من میدادی تا خودم صورتمو بشورم
گفت، ول کن بابا ، حالا چی شده ؟ من از اون سوسول بازیا خوشم نمیاد کم کم آب روی صورتت بریزم ،
کم کم یا یه دفعه چه فرقی با هم دارن ؟
سرمو پایین انداختم و به سینه هام که مشابه شیب سبز سفت و تازه جونه زده که نصفی از پیراهن که سعید دکمه هاشو باز کرده بود و نصف دیگه اش زیر لباسی که خیس شده ، بهش چسبیده بود ،
با خجالت یقه امو مچاله کردم ، سعید که روبروم به من نگاه میکرد ، گفتم سعید ؟ من از فردا دنبال جا برای خودم میگردم ، دیگه نه تو اذیت میشی ، نه من عذاب وجدان میگرم ، اینجوری خیال جفتمون راحت میشه ، تا خواست حرفی بزنه دستمو جلو ی صورتم گرفتم و گفتم ،
بزار اول حرفامو بزنم بعد هر جا حرفم اشتباه بود ، بزن دهنم و بگو این حرفت درست نیست، گفتم من فقط یک روز بیشتر نیست اینجا هستم ، ولی به اندازه ی یکسال بهت زحمت دادم ، حالا این هیچ ، روز به روز شکمم میخواد بزرگ شه ، فردا زایمانی در راه دارم ، تا آخر نمیشه اینجا زندانی بمونم ، اصلا برفرض من بیرون نمیرم ، ولی یک درصد یکی فهمید که من اینجا هستم ، می‌دونی مردم چقدر میخوان حرف تراشی کنن ، ؟


گفت ؛ به من ، کن!
سرم پایین انداختم ، گفت خاتون فکر نکن این حرفو بهت زدم که نیت شومی در سر داشته باشم ، نه والله ، نه به الله اصلا و ابداً!
من فقط به خاطر حمایت از تو این حرفای کذب مصلحتی رو می‌خوام به گوش مردم برسونم
باز تو خونه مثل الان به عنوان یه جنس زندگی میکنیم ، بدون کوچکترین آزار یا اذیتی از من دیده باشی
باز هم اگه تو راضی نیستی ، بدون اینکه کسی متوجه حضورت در اینجا بشه همه چی رو مخفی نگه میداریم ، صدام می‌لرزید ، گفتم خب اگه این اینجا بودنم و نسبتم را به کسی نگیم درست ، ولی به دایه چی بگیم ؟ نمی‌تونیم ازش مخفی کنیم ، اون نمیگه من کی هستم و اینجا چکار میکنم ؟
سعید یه دفعه از جاش تکونی خورد و روی زانوهاش درست روبروم نشست و گفت اااا ، دددددِ، قربون اون مغز فهمیدت بشم ، حداقل جلوی حرفو حدیثو میتونیم بگیریم ، تا بعد زایمانت شاید اون حیوون به خودش بیاد و از بچه نگذره ، یه لحظه فکرم پیش مرتضی و خانواده اش رفت که بخوان بچه رو از من بگیرن. ، گفتم سعید ، ؟ همین جوری که سیگار داخل دهنش بود و سعی میکرد با کبریت روشنش کنه ، گفت بگو خاتون ؟ گفتم اگه بچه بدنیا بیاد مرتضی می‌تونه از من بگیره ؟ پُک محکی از سیگار کشید و دودش را تو هوا فوت کرد و گفت نمی‌دونم ولی به احتمال زیاد ، می‌تونه ازت بگیره ، این حرفش چنگی به دلم زد ، زود گفتم نه من بچه رو بهش نمیدم ، اصلا نمیزارم جامو بفهمه ، سعید گفت حالا نترس ، اینی که دیدم آب بدون ننش نمیخوره چه برسه به اینکه بچه رو بخواد بگیره ، حالا چند وقت دیگه بگذره ، دوباره باهاش حرف بزنیم بلکه از خرشیطون پایین بیاد ، هم تو و بچه رو بخواد ، با صدای آرومی گفتم انشالله ، سرمو بالا گرفتم و به آفتابی که داشت دل آسمون را پاره میکرد نگاه کردم و گفتم من برم سماور روشن کنم یه چایی دم بدم تا قبل رفتنت سرکار معده خالی نری ، لبخندی زد و گفت پس تا چایی دم بدی من تا سر کوچه یه سنگکی با کله پاچه بخرم ،و بیارم یه دو لقمه آیی با هم بخوریم آخه دیشب هر چی خوردی نوش جون مستراب شد ، بلند شدم سماور روشن کردم وبا بیرون رفتن سعید از فرصت استفاده کردم و لباسای دیشبم که خیس و بعد از اون رو تنم خشک شده بود عوض کردم و


با بسته شدن در فهمیدم سعید با دست پر برگشته ،
از گشنگی داشتم ضعف میکردم ، بلند شدم و به استقبالش رفتم به دستش نگاه کردم
یه دستش قابلمه و دست دیگش نون سنگک که بو وعطرش فضای چند قدمی رو پر کرده بود
سعید با اون دستی که نون را گرفته بود به طرفم دراز کرد و گفت بگیرکه دستم داره جلیز بلیز میشه ، با خنده نون ، را ازش گرفتم و گفتم بده ، بده تا دستت جلیزبلیز نشه ،
بوی نون تازه صدای قارو قور شکمم را به صدا در آورد ، نونو به صورتم نزدیک کردم و با لذت چند بار بو کردم و بدون اینکه ازسعید خجالت بکشم ،
گفتم به به چه بویی داره ، یکی منو ببینه فکر می‌کنه چند روز رنگ غذارو ندیدم ،
سعید به حرفم خنده آیی کرد و گفت آره تا سرد نشده زود بخوریم که از گشنگی من هم دارم ضعف میکنم ، همین که بوی کله پاچه بهم خورد انگار مخلوط کنی داخل شکمم در حال همزدن شد ، سعید متوجه ی حالاتم شد گفت چی شد؟
نگو دوباره میخوای لبریز کنی ؟ با دو انگشتم دماغم سفت چسبوندم تا بیشتر از این خودمو اذیت نکنم ، گفتم سعید انگار ی من نمیتونم همراهت کنم ، من نون خالی میخورم ،تو هم کله پارچه رو نوش جون کن
سعید با ناراحتی نون را با حرص داخل پیاله تلیت کرد و شروع به خوردن کرد من هم چشم بسته نونو با دندونم گاز می‌گرفتم تا خوردن سعید را نبینم ، بعد از تموم شدن صبحونه که انگارسنگ داخل شکمم ریخته شد
با کمک هم سفره را جمع کردیم و سعید با چندتا توصیه عازم کار شد بعد از شستن ظرف ها متکار و پتو برداشتم وخواستم دراز بکشم که در باز شد گوشامو تا می‌تونستم تیز کردم ، صدای زنونه را توی حیاط شنید ، که می‌گفت کجاس ؟ چند وقتشه ؟ از ترس خودم جمع کردم و پتورو تا صورتم بالا کشیدم ، با باز شدن در و دیدن زنی که...

آشنایی با اون نداشتم جا خوردم ولی وقتی سعید را پشت سرش دیدم نفس بلندی کشیدم ، میخواستم بلند شم ، پیرزن بداخلاق با دستش اشاره کرد و گفت حالا نمی‌خواد بلند شی ، فقط زود بگو کجات درد می‌کنه و چند وقته بارداری ؟
سرمو به طرف خودم کج کردم و گفتم جاییم درد نمیکنه ، با عصبانیت چادر گل گلیشو رو سرش جابه جا کرد و گفت منو مسخره ی خودتون کردین ، از پیش زائو بلندم کردین
هلنگو هلنگ منو اینجا کشوندین که اینو بشنوم دستشو تو سینه ی سعید چسبوند و گفت برو کنار تا پیش مریضم برگردم ، سعید با استرس گفت دایه زنم ترسیده ، نمیدونه چی داره میگه ، حتما از ترسش داره هزیون میگه ، دیشب تا صبح نه خودش خوابید و نذاشت من بخوابم ، سرشو به طرفم کج کرد و گفت شوهرت چی میگه ؟ گفتم هاا راست میگه من هر چه میخورم گلاب به روت ، گلاب به روت همه رو پس میدم ،
کله پاچه که من همیشه آرزوی خوردنشو داشتم تا دیدمش حالت تهوع گرفتم ، نون خالی هم خوردم انگار سنگ تو شکمم ریخته شد ، حتی نمیتونم تکون بخورم هر لحظه حالت تهوعه به سراغم میاد ، کمی آرومتر شد و همین جور که به طرفم قدم میزد گفت پیرهنتو بکش بالا ببینم ، به طرف سعید نگاه کردم ، سعید زود متوجه ی خجالتم شد ، گفت من تو حیاط منتظر میمونم تا دایه معاینت کنه ،پتو رو به پهلوم کنار کشیدم و تا نصفه پیراهنم را بالا زدم ، دستی تو کیفش برد و یه شیشه ایی که داخلش روغنی بود دستش را چرب کرد و دورانی روی شکمم چرخوند ، گفت نه ، با تعجب پرسیدم یعنی من حامله نیستم ، بدون اینکه جوابی به من بده شلوارم را پایین کشید و بالای شرمگاهم شروع به مالیدن کرد ، گفت آره آره اینجا خودش قایم کرده ولی انگار تازه اول بارداریته ، نمی‌خواد بترسی ، با صدای بلند داد زد پسرم کجایی ؟ زود بیا اینجا ، دستمو روی شلوارم کشیدم و گفتم بزار شلوارم بکشم بالا ، محکم روی دستم زد و گفت الان خجالت میکشی ؟ یادت رفته اون شبی که لنگاتو تو هوا ، بالا می‌زدی ؟ حالا ادای محجوب ها رو برام در نیار ، سر زبونم بود که همه چی رو بگم ،
بگم که من زن سعید نیستم، و این حرفا همش دروغ و کذب برای راه گم کنی بوده ، ولی از ترس آوارگی سکوت کردم ، سعید با یالا گفت چی شده دایه ؟ نگو چیزیش هست ؟
هنوز تو دید سعید نشده بودم ، و دایه ما بین بدنی که در معرض قرار گرفته و دید سعید شده بود ،
گفت پسرم نزدیک شو تا یه چیزی بهت نشون بدم ، سعید وقتی که منو لخت دیدم چشاشو روی هم بست و آروم به زمزمه افتاد و آروم گفت استغفرالله ، استغفرالله و با چشم بسته گفت دایه هر چه شما بگید من قبول دارم ، دستشو گرفت و به طرفم کشید و جایی که چیزی دیده بود چسبوند با جیغ گفتم نمی‌خوام نمی‌خوام سعید چیزی ببینه ، دایه گفت بسم الله !
زن نگرفتی رفتی یه دیونه برای خودت گرفتی ؟
خدا به دادت برسه ، سعید پشتش به ما دادو من تند تند شلوار و پیراهنم را روی تنم گذاشتم ، دایه بلند شد و گفت این از من و تو سالم تره فقط این حالت تهوعی که داره برای ویارشه ، من و سعید همزمان گفتیم ویار چیه ؟ دندون مصنوعیش تو دهنش جابه جا کرد و گفت دختر تو مگه مادر نداری ؟که اینا رو بهت یاد بده ؟ مادرت یه بار بیار پیش خودم تا بهش بفهمونم که دختری که شوهر دادی باید اینارو هم بهش یاد میدادی
از حرفش جا خوردم ، با کلمات بازی کردم و بعدش گفتم هااا نه من مادر و پدر ندارم ، سعید وقتی هول شدنم را دید گفت قبل از عروسیمون مادر و پدرش تو راه تهرون ، قم تصادف کردن و عمرشون به شما دادن ، به خاطر. همین بدون هیچ مراسمی زندگیمون شروع کردیم ، دایه گفت خدا بیامرزه ، دخترم ویار هر زن حامله داره ، به خاطر یه چیزایی تو شکم زن تغییر می‌کنه و باعث میشه حالت تهوع بهش دست میده ، حالا تا دردی یا خدایی نکرده ابی یا خو،نی ندیدی و تا زمانی که درد زایمان نگرفته دنبالم نمیای ، سعید با لبخند گفت چشم چشم دایه ، دستش تو جیبش کرد و یه اسکناسی که چروک شده بود تو دست دایه گذاشت و با تشکر از من خداحافظی کردن بلند شدم و به بسته شدن در پشت سرشون نگاه کردم و زود سر جای اولم برگشتم
دستمو جایی که دایه گذاشته بود گذاشتم و با ذوق گفتم ببخش که از اومدنت خوشحال نشدم ،
ای کاش اصلا نیومده بودی ، آخه چرا تو این زندگی نکبت بارم اومدی ؟ هاااا ؟
نمیگی چطور میخوای زندگی کنی ؟سکوت کردم و بعد چند ثانیه لب باز کردم و گفتم ولی نگران نباش انشالله تا اومدنت پدرت، سرش به سنگ میخوره و میاد دنبالمون ، سه نفره زندگیمون مثل آدم های خوشبخت میکنیم ،
آره اصلا غصه نخور ، کم کم حرفام بی صدا شد و به خواب رفتم ، اینقدر خسته و کمبود خواب داشتم که ، ساعت ها بدون اینکه بیدار شم وحتی اومدن سعید رو متو جه نشده بودم، با بوی گوجه ی سرخ شده ، دماغمو بالا و پایین کشیدم ، فکر میکردم هنوز خواب هستم ، چشامو نیمه باز کردم ، سعید با صدای آرومی گفت بیدار شدی ؟
یاد دایه افتادم که منو برای سعید نمایان میکرد از خجالت سرمو زیر پتو گذاشتم و گفتم نه هنوز خوابم ، گفت پس من این املت خوشمزه که یه من روغن حیوانی روش نشسته با پیاز تنهایی میخورم ، آره بابا ، اینقدر خوشمزه شده ، از پس یه ماهی تابه شکمم بر میاد
آب دهنم با شنیدن حرفاش و بویی که تو اتاق پیچیده بود راه افتاد ، آب دهنم را هی پشت ، سر هم میبلعیدم ، دیگه نمیتونستم جلوی گشنگی شکمم را بگیرم پتو رو آروم از روی سرم پایین کشیدم و به سعید که روبروی سفره که وسطش ماهیتابه و نون بربری و دوتا سر پیاز که دو گوشه ی سفره بود با اشتها برانگیز نگاه کردم اما هنوز اون خجالت تو چشمم و روحیم موج میزد ، سعید انگار حال منو فهمیده بود ، سرش پایین و بدون اینکه به من نگاه کنه گفت بیا سر سفره ، بشین تا من هم بتونم یه لقمه از گلوم پایین بیاد ، رو باسنم کشان کشان ،حرکتم را به طرف سفره در اوردم و با هر لقمه آیی که بر میداشتم دستام می لرزیدن 
سعید سکوت سنگینی که بین ما حکم فرمایی میکرد را با گفتن خاتون ؟ شکوند
لقمه تو دهنم موند و از جوییدنش منصرف شدم ، با چشمم بهش نگاهی کردم ، و با گفتن بله سعید .، جوابگو شدم
گفت تا کلاس چند درس خوندی خاتون ؟ چرا ادامه ندادی ؟ به زور لقمه رو قورت دادم و گفتم تازه کلاس نهم رفته بودم ،گفت چرا نهم ؟ نفس بلندی برای خاطرات تلخم کشیدم و گفتم چند سال آقام نذاشت من مدرسه برم ، فکر نکنی تنبل بودم. ،هاااا
برعکس درسام خیلی خوب بودن ، باورت میشه از ترس ننه و آقام تو خونه درس نمیخوندم ، با این حال همیشه نمراتم بالا بودن
آه بلندی کشیدم و ادامه دادم و گفتم ولی اخراش یه روز میرفتم یه هفته به خاطر کارگری به همراه مادرم به این عمارت از اون یکی عمارت در می اومدیم وبعدش مرتضی و الان اینجا ،مزاحم تو شدم
سرم از شرمندگی پایین انداختم ، گفت ، آخ چه بد
خاتون ؟
سرمو بالا گرفتم و به چشای سعید که نگاهش خیلی با نگاهای پدرم و مرتضی متفاوت بود نگاه کردم و با صدای ارررومی گفتم بلی .
گفت دوست داری ادامه تحصیل بدی ؟ اشکم با این همه دلیل به خاطر حسراتام روی گونه های خستم ریخته شدن ، دوباره تکرار کرد و گفت دوست داری باز درستو بخونی ؟ گفتم چطور با این همه گرفتاری بتونم درس بخونم ، گفت جواب منو بده فقط بگو دوست داری یا نه ؟ با سر افکندگی گفتم ای کاش میشد و اونروزا به عقب برگرده و من پدر و مادری مثل مهسا دوست بچگیم ، دختر خاله زری که از جونش برای درس خوندن دخترش مایه میذاشت داشتم ، ولی اینقدر دغدغه ی فکری دارم که دیگه درس جزیی از مشکلاتم محسوب نمیشه ، سعید ، قاشق رو سر ته بازی میداد و گفت خدا بزرگه ، کار خدارو چی دیدی شاید تونستی و ادامه دادی ، گفتم سعید تو تا چندم مدرسه رفتی ؟ خنده آیی کرد و گفت چیزی بهت بگم باورت نمیشه ، لبامو جمع کردم و گفتم چه چیزی که باور کردنی نیست ؟ گفت خاتون من درسم تموم شده بود و اینقدر به خلبانی علاقه داشتم ، آه بلندی کشید و گفت ولی اون آقا که اسمش پدر بوده ، با تمام آرزوهام بازی کرد ، وقتی از خونه رفت مجبور شدم درس نخونم
تا بتونم شکم ننمو پر کنم
ولی من چکار کردم،
من هم رفتم پای رفیق بازیا و شدم لنگه ی آقام ، تا ننمو پای قبرستون نبردم آدم نشدم ، با پشت دستش اشکاشو پاک کرد و گفت، دیگه ول کنیم این حرفا ، من خیلی خستمه امشب می‌خوام زودتر بخوابم ، با دلخوری بهش نگاه کردم ، گفتم چرا من امروز اینقدر خوابیدم ، مگه امشب من خوابم میگیره ؟ اه چه آدم بی خودی شدم ،
از بیکاری رو به خواب آوردم ، با خنده گفت عیبی نداره حالا یکی دو ساعت بیشتر بیدار میمونم تا تنها نباشی و حوصلت سر نره ،
گفت خاتون بیا یه کاری کنیم ؟.، صدامو خشه دار کردم و گفتم؛ هاااا ؟ چه کاری مثلا ؟ با صدای بلندی خندید ، خنده اش تو اتاق موج میزد و زیبایی خاصی به اعصابم وارد میشد
گفت دیونه فکرت جای بدنره ، منظورم بیا با هم پوچ یا خط بازی کنیم ، موافقی؟
با ذوق ، که انگار کودک درونم بیدار شده بود ، دستامو بهم کوبیدم و گفتم اخ جوووون ، آره من عاشق این بازی بودم ، همیشه با ابجیام بازی میکردم ، فکرم به چند ماه پیش رفت و یاد اون بازی های خواهرانه با قههقهه های بلند که هراز گاهی پدرم داد میزد و می‌گفت ساکت، سرموخوردین ، ولی ما چون میدونستم فعلا پای منقل بازیش نشسته و کاری با ما نمیکنه به بازیمون و خنده هامون و هراز گاهی دعوامون ادامه می‌دادیم ، از گذشته های نه چندان دور ولی پراز خاطره های تلخ و شیرین که با هم موج میزد بیرون اومدم ، بلند شدم و سفره رو جمع کردم و بعد از شستن ظرف شام به اتاق برگشتم ، سعید یه گوشه دفتری دستش بود و یه تکه کاغذی ازش پاره کرد و با کف دستش مچاله ی کوچلویی ازش ساخت سرشو به طرف من بالا گرفت و با لبخند. گفت بیا روبروم بشین تا بازی شروع کنیم ، من هم با خوشحالی چند وجب با هم فاصله داشتیم نشستم ، تا یکی دو ساعت تمام غم های درونم را به فراموشی سپردم و با قهقهه های دو نفره صدامون تو اتاق می‌پیچید ، سعید خمیازه آیی کشید و با دستش که جلوی دهنشو گرفته بود با صدای خواب آلو گفت من دیگه چشامو نمیتونم بیشتر از این باز کنم ، سرمو با لبخندی تکون دادم و گفت بشین تا من جاتو برات بندازم بعد برو بخواب ، سعید اینقدر خسته بود اعتراضی نکرد ،

گفتم سعید من تو شک، برات ، تو اون یکی اتاق می اندازم ،
صورتم کج و کوله کردم و گفتم می‌دونی که الان هوا گرمه و صدتا جک و جونور از اینور و اونور پیدا میشن خدایی نکرده سر وقتت میان ، زبونم بیرون آوردم و گاز گرفتم و گفتم خدا نکنه، اگه نیشت بزنن چه خاکی رو سرم بریزم
اصلا هر چی هم بگی من نمیزارم تو حیاط بخوابی ، من که تا صبح بیدارم ، با چشای نیمه باز سرخش ، بهم نگاه کرد و گفت ای بابا ، چند ساله هیچ اتفاقی برام نیفتاد ، امشب جک و جونور میخواد منو نیش بزنه ؟، دستمو براش تکون دادم و گفتم هیس ،
ساکت ، دیگه اعتراضی ازت نشنوم ، ملافه رو کشیدم و از بین این همه رخت و خواب یه توشک بیرون آوردم و به طرف اتاق بغلی بردم ، با پهن کردنش یه بالشت از اون چندتا بالشتایی که به دیوار تکیه کرده بودن ، برداشتم و روی توشک انداختم ، به اتاقی که سعید منتظرم نشسته بود برگشتم ولی سعید روی زمین دراز کشیده و با خروپف هایی که هر از گاهی. صدای سوت ازش بیرون میزد ، به خواب شیرین رفته بود ، بهش نگاه کردم و با ناخنم موهامو خاروندم و به راه و چاره که چطور بیدارش کنم فکر کردم ، بالای سرش ایستادم و با صدای ملایمی گفتم سعید ؟
آقا سعید؟ بیدار شو ، من برات رخت خواب پهن کردم ، یه دقیقه بلند شو سر جایت بخواب ولی سعید اینقدر غرق خواب بود ،
نه صدایی می‌شنید و نه جوابی بهم میداد،مجبور شدم بالشت بیارم و زیر سرش بزارم ، ولی هر چه کلنجار با خودم رفتم نتونستم سرش را بلند کنم و روی بالشت بزارم ، پتو روش انداختم و به اون اتاقی که قرار بود سعید بخوابه رفتم ، تا دم دمه های صبح ، از این پهلو به اون پهلو جابه جا شدم ، تاخوابم برد ،
با حالت تهوع چشامو باز کردم ، انگار این تهوعا دست بردار نبودن ،
بلند شدم ، هنوز سعید تو اون حالت که خوابیده بود دراز کشیده بود ،
فرصت نگاه کردن بهش را نداشتم و با سرعت رعد و برق از کنارش رد شدم و به طرف حیاط برای خالی کردن معدم رفتم
بعد از تموم شدن اسید معدم ، به طرف اتاق برگشتم ، سعید سر جاش نشسته بود و موهاشو میخاروند
گفتم سلام
، منو ببخش که بیدارت کردم ، خمیازه آیی بلندی کشید و گفت نه دیگه باید بیدار میشدم تا دیرم نشده سرکار برم ، گفتم پس صبر کن صبحونه ردیف کنم بخور و بعد برو ، سرشو بالا گرفت و گفت نه من سرکار یه ، تی تاپی، یه چیزی میخورم تو برو استراحت کن نمی‌خواد امروز از جات تکونی بخوری ؟ سرمو پایین انداختم و گفتم سعید ؟ با چشاش بهم خیره شد و نذاشتم جوابی بده ، گفتم کی برم با مرتضی دوباره صحبت کنم ؟
گفت صبحت چی ؟
گفتم ؛ بلکه اروم بشه و منو قبول کنه ؟ سعید دهنش و پر باد کرد و گفت من نمی‌دونم به چه چیز این آدم امید وار هستی ؟ اگه مرد درست حسابی بود اونروز جلوی برادر و مادرش پشتت میایستاد نه اینکه پشتتو خالی میکرد ، گفتم به خاطر بچه، باز هم خودمو براش خارو ذلیل کنم ولی قول میدم این سری ، آخرین بار ازت خواهش میکنم ، هر وقت دیگه بهت این پیشنهاد و دادم ،با پشت دست توی دهنم زدم و ادامه دادم و گفتم محکم بزن تو دهنم که فکم بریزه تو معده ام ، سرشو پایین انداخت و گفت باشه تو حالا برو استراحت کن من امروز بعد از سرکار که برگشتم ، با هم میریم پیش اون بی غیرتِ ، بی پدر ، سرشو تکون داد و با صدای ارومتری گفت استغفرالله ، خدایا ببخش ، بلند شد و گفت دیگه من میرم ، مواظب خودت باش ، خودتو گشنه نذار ، با لبخندی که پیشنهادم را قبول کرده بود گفتم چشم تو هم مواظب خودت باش
، حتی جواب حرفمو نداد و از خونه بیرون زد ، اصلا از اینکه جوابم را نداده ناراحت و دلگیر نشدم ، به رخت خوابی که هنوز تو اتاق منتظرم بود برگشتم ، بالشت بغل کردم و با خنده گفتم حتما اینسری منو قبول می‌کنه ، آره بابا چرا قبولم نکنه اینسری از ناراحتی یه چیزی گفته ، حتما الان پشیمون و دربه در دنبالم میگرده ، با این امید پوچ ، بالشتو محکم بغل کردم
با خوشحالی خوابم برد ولی اینسری مثل سری های قبل نبود و این بار شبیه کسی که تازه مزه ی خوشی رو دیده بودم ، زود از خواب شیرینم بیدار شدم ،
بدون اینکه چیزی بخورم حموم رفتم ، و لباسی که سعید برام خریده بود را پوشیدم ، لباس روی تنم می‌رقصید و رنگش به صورتم زیبایی میداد ، موهای بلندم را روی شونه هام پریشون کردم ، چشمم به اینه ایی که با میخ روی دیوار با چسبونده شده نگاهی به خودم انداختم ،
حتی قیافم برام جدید شده بود ، یادم نمیاد آخرین بار کی خودمو تو آینه دیده بودم ، صورتم با این همه غم و غصه هر روز قشنگتر میشد ، گونه های برجسته ام به چشمای مشکی درشتم و لب های گوشتی صورتی رنگ که فرم قشنگی داشتن جلا داده بود
دستمو روی صورتم کشیدم و گفتم مگه من چه کم ، داشتم و دارم که مرتضی منو نخواست و نمی‌خواد ؟ خوشگل نیستم ، که هستم ، اخلاق ندارم ، که دارم ، دوسش ندارم ، سکوت کردم و بعد از مکثی گفتم خیلی هم دوسش دارم ، دیگه چی میخواد آخه ؟
مگه زنای خوشبخت چی دارن که شانس دارن ؟ مگه برای مردشون چکار میکنن ؟
لبخندی به قیافه ی منعکسم تو آینه زدم و گفتم بس کن خاتون ،
مرتضی تورو با این همه زیبایی ببینه نه یه دل بلکه صد دل عاشق زیباییت میشه ، آره اصلا غصه ی چیرو میخوری ،؟
امروز اگه منو ببینه حتما دستمو میگیره و با خودش به خونه آیی که زندگیمون رو شروع کرده بودیم می‌بره ، دستامو دور خودم محکم گره زدم و به خاطر. حرفای چرندم دور خودم چند بار چرخیدم
دلم آروم و قرار نداشت ، کل اتاقو با قدم های کندم و بعد تندم چپ و راست متر میکردم ،
دلم طاقت نیورد ، چایی دم دادم و بعد از دوتا لیوان چایی خوردن ، گفتم پس چرا استرسم کم نکرد ؟
پس اینایی که چایی میخورن چقدر بیکارن ،
به حیاط رفتم و روی سکوی حوض که آبش دلال . ، آفتاب نیم رخ سطح آب را پوشانده بود را با لذت نگاه کردم ، چشمم را از منظره ی آب زلال برداشتم و به در خیره شدم ، پامو روی پای چپم انداختم واز استرس تند تند تکونش دادم ، هر چه وقت می‌گذشت استرس من چندین و امیدم به وصال مرتضی بیشتر میشد ،
گفتم حالا که سعید نیومده ، خاتون ببین چی میخوای به مرتضی بگی ؟ صدامو ناز کردم و گفتم سلام مرتضی خوبی .
چقدر دلم برات تنگ شده بود ، میدونم تو هم الان حس منو داری ، مرتضی دایه بچه رو تو شکمم دید ، خنده ی ریزی کردم و گفتم آفرین خاتون ، آفرین این حرفای قشنگ بلد هستی
صدای چرخیده شدن کلید داخل در رو شنیدم ، شبیه مجسمه برپا ایستادم ، با باز شدن در و دیدن سعید لبخندی به لبم برگشت ، و با صدای بلندی با سلام خوش اومدی ، خسته نباشی همه رو با هم و با یه نفس به استقبالش رفتم ، با دیدنم روی صورتم خیره شد ، بعد از مکثی سرشو تکون داد. و گفت سلام ، خیلی ممنون ، خوبی ؟ لبخندم هنوز روی لبام نشسته بود گفتم خیلی خوبم ، با تعجب گفت چیزی شده که اینجوری تورو خوشحال کرده که من نمی‌دونم ؟ همین جور که لبخند داشتم صورتم کش دار شده بود کم کم لبخندم را از لبم محو کردم و گفتم مگه قرار صبح که باهم گذاشته بودیم فراموش کردی ؟ به فکر رفت و گفت قرار ؟ چه قراری ؟ گفتم سعید واقعا فراموش کردی یا داری منو سرکار میزاری ؟ گفت نه به جون خودم چیزی یادم نمیاد ، با اخم گفتم مگه صبح قرارمون این نبود که پیش مرتضی منو بعد از کارت ببری ؟ با صدای کش داری گفت اهااااا به کل فراموش کرده بودم ، بزار یه با چایی یه گلویی تازه کنم بعد با هم پیش ارباب آرزوهات میریم ، شبیه بچه ی دو ساله بالا و پایین شدم و به طرفش رفتم گردنشو گرفتم و به طرف خودم کج کردم و از صورتش بوس گرفتم و گفتم تو خیلی خوبی ، خدا کنه زنی خدا بهت بده که قدر خوبیاتو بدونه


درسته می‌خوام سختیای ، زیادی بکشم تا به ، لبام از بغض تند تند بالا و پایین میشدن ،
اشکام آروم از گوشه ی چشمم روی گونه هام ریخته شدن ، و هر از گاهی با پشت دست ، صورتم را پاک میکردم، ادامه دادم و گفتم حالا شاید به آرامش برسم ، سرمو بالا گرفتم و به چشای مضطرب و همزمان عصبانی سعید نگاه کردم و گفتم حداقل ، تورو تو دردسر نمی اندازم ، سر بارت نمیشم ،
سعید همین جور که بهم نگاه میکرد پوست لباشو با دندون میکند ، طاقتش طاق شد و با حرص گفت بس کن بابا ، یک ساعته داری برای من فلسفه میبافی ،
کدوم گوری میخوای بری توووو ؟ دستمو گرفت و گفت پاشو همین حالا از اینجا برو ،
دیگه چرا به فردا موکول میکنی ؟ انگشتشو تو صورتم فرو برد و گفت یه کلام ختم کلام ،
حرفامو آویزه ی گوشت میکنی ، هر چقدر می‌خوام رفتارم با تو خوب کنم باز با این اخلاقای بچه گونه ات از من خر میسازی
ببین خاتون من نه از راه ترحم جلو اومدم نه برای تو نقشه آیی ،دارم فقط چون من پسرم و دارم میبینم با زنایی یا دخترایی که تنها زندگی میکنن چه برخوردی میکنن ، هر چقدر هم خوب باشی ولی اینقدر فشار بهت میاد که مشکلات نمیزاره تنت سالم بمونه ، خاتون اگه از این در بیرون رفتی ، دیگه اینجا و این کوهی که پشتت ایستاده رو فراموش میکنی ، و اگه دوست داشتی بمونی من نه منتی سرت میزارم نه اینکه ازت خسته میشم ، و همیشه روی تخم چشام نگه آت میدارم
سرشو پایین انداخت و یه تکه چوبی برداشت و روی زمین با خاک نقاشی کشید ،
آهی خیلی تلخی کشید و گفت تازه سبیل روی لبم سیاهی کرده بود ، غرور جوانی بهم دست داده بود وحتی به فلک هم محل نمی‌داشتم تا یک روز از خواب بیدار شدیم و پدرم بارو بندش بسته و بدون اینکه ما بفهمیم برای همیشه ترکمون کرد و من موندم و مادرم ،، و یه عالمه بدبختی ، حتی دلیل ترک کردنمون را هم نمی دونستیم ،
کم کم باید روی پاهای خودم می ایستادم تا شکم ننه ی پیرم هم سیر کنم ، ننم پیر نبود ، هااا ، ولی اینقدر غصه خورد و خورد ، تا دو سه ماه نشده موهای پرکلاغیش یه دفعه سفید پوش شدن ، به هر که رو میزدم به خاطر کار ندونسته ی پدرم به من کار نمی دادن
کلافه شده بودم ، روز به روز سفره امون کوچیک و کوچیکتر ، مادرم با غم بزرگش افسرده تر میشد ، به هر در و دیواری میزدم با جواب نه روبرو میشدم تا اون روز به طور اتفاقی تو خیابون با دختری آشنا شدم ، بر خلاف زندگی پر استرس و فقیرانه ی من، دختر زیبا و از خانواده ی اشرافی بوده ،
بعد چند روز که با هم صمیمی شدیم از بیکاری و دنبال گشتن و این همه کلافگی براش تعریف کردم ، و این شد ، برام کاری تو ، کارخونه ی پدرش ، کار ردیف کرد
خلاصه اون باعث شد من توی کارخونه ی ریسندگی کار کنم ، و همون جا مشغول به کار شدم ،
روزها مثل برق و باد می‌گذشت ، و ما با هم بیشتر روزا بعد از تعطیل شدنم ،پروانه با ماشین ژیانش دنبالم می اومد و تا ساعت ها تو خیابونا چرخی می‌زدیم و این هرروز ها تبدیل شد به یه علاقه ، و بعدش به عشق یک طرفه ،
لبامو چین چین کردم و گفتم عشق یک طرفه دیگه چه شکلیه ؟
با ناراحتی که توی صورتش بیداد میکرد گفت مثل الان تو و مرتضی ، ، تو عاشق مرتضی ولی اون نه ،
اما من عاشق نبودم ،ولی پروانه عاشقم شده بود ، میدونی چرا میترسیدم عاشق بشم ؟ سرم تکون دادم و گفتم نه ، گفت چون من به خاطر طبقاتی که بین ما بود سعی میکردم این حرمتها تا اونجایی که می تونستم حفظ کنم ، ولی پروانه هیچ وقت اینو قبول نداشت ، وسط حرفش پریدم و گفتم آخه چرا ؟ مگه همه چی پول بود ؟ تو میتونستی کار کنی و به اون پوله برسی .،
گفت آره همه چی پول بوده و هست ، خاتون خودتو گول نزن ، اگه تو وضعت خوب بود بدون چونه و چرا الان کنار مرتضی با افتخار زندگیتو میکردی ولی درد من تنها پول نبود ، سرشو پایین انداخت و با چوبی که داشت به کارش نقاشی کشیدن زمین ادامه داد ، بعد مکثی گفتم پس دردت چی بود سعید ؟ سرشو بالا گرفت و به چشام نگاه کرد و گفت دردم عاشقش بودم ولی پروانه اهل عیش و نوش بود ، براش مهم نبود این مرد نامحرم نباید شب تا صبح کنارش باشه ، براش مهم نبود نباید تو کافه ها تا صبح مست بگذرونه ، من با این روش بزرگ نشده بودم ، تا اینکه..

دیگه واقعا کلافه شده بودم ، دل به دریا زدم و خواستم تا علاقه ها بیشتر از این نشده همه چی رو واضح و شفاف برای جدایی برای پروانه تو ضیح بدم، ولی از شانس بد من انگار یکی پدر پروانه یکی بهش خبر این ملاقات را بهش رسوندن بود و مارو با هم میبینه وجلوی چشم پروانه نوچه هاش را برام میفرسته وتا تو نستن منو با هر چه دم دستشون میرسید کتک زدن ، من با این همه کتک تا یه هفته زمین گیر شدم ، دوباره ، بدبختی و بیکاریم شروع شد ، و بعد از مدتی تونستم توی مطبخی کار پیدا کنم و همه چی رو به فراموشی سپردم
همه چی داشت خوب پیش می‌رفت تااینکه یک روز پروانه رو دست به دست یه مردی را تو خیابون دیدم ، چشامو باز و بسته کردم ، چند بار بهم مالیدم ، قیافه همون قیافس ، ولی این پوشش با اون پروانه آیی که میشناختم خیلی فرق داشت ، نزدیکتر رفتم ، حتی صداش هم همون صداس ، ولی پروانه دختر اشرافزاده اینجا برای قیمت دادن برای ارزونی شدن تنش ، و چونه زدن برای تخفیف قیمت ،
مو به تنم سیخ شد ، جلوتر رفتم و با صدای گرفته گفتم پروانه تو اینجا ‍ ،؟ هنوز حرفم تموم و تکمیل نشده بود که با صدای بلند گفت به تو چه ، تو چکاره آیی ،؟
بدو برو رد کارت ببینم ، و دیگه تور و دور و برم نبینم
تو کار من لازم نکرده دخالت کنی ؟ نمی‌دونستم به حرفاش بخندم یا برای کارهایی که می‌کنه گریه کنم ، کنترلم ازدست رفت دستم که ازحرص مشت کرده بودم را باز کردم و محکم تو صورتش زدم که از شدت سیلی به چپ چرخید ، گفتم تو ازکی اینجور بودی و من نمی‌دونستم ؟. با انگشتش خونی که از گوشه ی لبش سر خورده بود را پاک کرد و گفت از همون موقعی که تو بی خیال من شدی ، خنده آیی ، قهقهه آیی کرد و گفت والله راستشو بخوای از همون زمانی که چیزی وسط پاهارو شناختم ، این کاره بودم ولی تو بی عرضه بودی حتی میترسیدی یه لب از من بگیری
دستشو با حرص از دست اون مردی که سر قیمت چونه میزد بیرون آوردم و گفتم پروانه اینجور جاها برای تو ساخته نشده ، تو خانواده داری ، اصل و نسب داری ، چی کم داری که بخوای تنتو ارزونی این جماعت ناپاک کنی .؟ دستشو از دستم کشید و گفت تو چی می‌دونی خانواده چیه ؟
یه عمر شکمتو با نداری سیر کردی حالا اومدی ادای آدمای باغیرت برام در میاری ؟
تو از کجا می دونی اون خانواده ، خانوادم هستن ؟ نه آقا سعید ، اون بابا ، نه بابا ی من بود و نه اون خانواده خانواده ی من هستن ،
با تردید گفتم پس تو کی هستی و اونا کی بودن ؟ گفت من هم مثل تو از هیچی خبر نداشتم تا اینکه وقتی با پدرم ، وقتی دار و ندارم به نام صَفر برادر زاده اش ، می نوشت من ساکت نشدم و سر ارث بحثم شد همه چی مثل سفره با مدرک جلوم پهن کرد ، و گفت ، ما همه چی داشتیم جز بچه ، و تورو از پدر و مادرت خریدیم ، حالا اومدی از ارث با ما حرف میزنی ، آخه تو تا الان آدم حسابت کردیم و شکمتو سیر کردیم خداتو شکر کن ،
ساکت شد و پوست لباشو تند تند میخورد ، گفتم خب اون چه ربطی به الان و کارت داره ؟
ادامه داد و گفت ؛چون من به اونا احتیاجی ندارم ، آره احتیاج ندارم ، نه تنها به اونا ، بلکه به هیچکی احتیاج ندارم ، صدامو آروم کردم و گفتم پروانه بیا باهم باشیم ، عقدت میکنم و زندگیمون را با هم از صفر شروع کنیم ، قول میدم نه چیزی شنیدم و نه چیزی ازت دیده باشم
من تورو به خاطر خودت خواستم نه پول و ثروت ، به من نگاه کرد و گفت سعید ؟ چشای پراز اشکم به چشای قرمز شُدش که ازیک متری بوی دهنش که از اون زهرماریا خورده بود آدم را خفه میکرد نگاهی کردم ،
گفت ، اون روزی که باید برام میجنگیدی ، کجا بودی ؟ تو با چندتا مشت و لگد و تهدید ، رفتی و حتی پشت سرتو نگاه نکردی ،سعید ،
چند روز و چند ماه با چه عذابی منتظرت بودم ،
آره آره ، منتظر بودم بیای و به خانوادم بگی پروانه رو به خاطر خودش دوست دارم ، نه برای پولتون ،،،،،
صداشو آرومتر کرد و گفت ولی نیومدی و فقط و فقط منو تو عشقت سوزوندی سرم پایین انداختم و نمی دونستم چی جوابی باید ،
برای تسکین دل پروانه و کوتاه اومدن از کارهای بی شرمانه اش بدم ، یه لحظه صدای ترمز ماشین و صدای همهمه ی مردم سرم را بالا گرفتم ، به ماشینی که چند قدمیش پروانه راست راست غرق در خو،ن خوابیده ، با شوک نگاه کردم
دهنم از صحنه ی هولناکی که نمی‌دونم چی شد و چرا اینجوری شد ، باز موند ، دستام مثل بید میلرزیدن ، پاهام شبیه وزنه های صد کیلویی شده بودن یه قدم بر میداشتم دوبار زمین می‌خوردم، فاصله ی یک و نیم متری اندازه ی هکتارها مترتبدیل شده بود ،
هیچ چی رو نمیتونستم ببینم ،شبیه آدم کور و کر شده بودم ، ولی به هر سختی ، خودمو بهش رسوندم ، بالای سرش نشستم ، با صدای گرفته ایی گفتم پروانه با خودت چکار کردی ؟
چرا اینکارو کردی ؟
چشاشو باز کرد ، به نقطه آیی خبره شد و به تیک تیک کلمات که به زور از دهنش بیرون میزد به سختی حرف زد و گفت بابا ؟
سرمو زود جایی که چشاش زل زده بود چرخوندم و از دیدن پدر پروانه که از ماشین پیاده شده و با حرص به پروانه نگاه میکرد ، و بدون هیچ واکنشی به تیک تیک اخرای جون دادن دخترش نگاه میکرد
بلند شدم و با سرعت خودمو بهش رسوندم و به سرعت برق یقه اشو محکم مشت کردم و گفتم چرا اینکارو کردی مرتیکه ؟
چی از جونش میخواستی ؟ چشاش پراز اشک شد و گفت میخواستم از این زندگی نکبت باری ، که داشت میکرد نجات بدم ،
آخه نمیدونی ، پروانه تا خرخره تو منجلاب اعتیاد و فح،شا گیر کرده ، بود دیگه بدرد این دنیا نمی‌خورد، صدامو بالاتر بردم و گفتم تو می‌دونی چکار کردی ؟ جون یه ادمو گرفتی ،بجای اینکه کمکش کنی ، دخترت ، همون دختری که سالها، پیشت زندگی کرده ، از بچگی با بازی هاش ، بزرگتر شدنش را میدید ی ، چطور دلت اومد دخترتوزیر این عرابه زیر کنی ؟
چطور زبونت به مردایی که ذره آیی از انسانیت در وجودشون به خاطر پول نیست ، دستور بدی، دخترتو جلوی ماشینت پرت کنن؟
گفت من راحتش کردم ، اونجوری که فکر می‌کنی کار راحتی نبود ولی چون دوسش داشتم ، چون دخترم برام عزیز بود باید تا قبل غرق شدنش و ذره ذره نابودیش ، باید از این زندگی، به سوی آسایش ، نجاتش میدادم ، گفتم کثافت با کشتنش نجاتش دادی ؟
تو حتی غیرت نداری ، این همه سال لال بودی چرا بعد اینکه بزرگ شد واقعیت پدر و مادرش را بهش گفتی ؟
تو باعث منجلاب رفتن پروانه بودی ،
ولی حتی دعاهای من کارساز نبود و پروانه بعد از چند نفس عمیق برای همیشه از این دنیای لعنتی رفت ،
بعد رفتنش من شدم آدم دیگه ، به خاطر همین دوست ندارم آینده آیی تلخ برای تو رقم بزنه ،
البته التماست نمیکنم ولی منو دوست ، برادر ، حالا هر چی میخوای اسممو بزار ، آینده اتو تباه نکن خاتون اینقدر با حرفای سعید اشک ریخته بودم ، حتی صدام بیرون نمی اومد ، سرشو بالا گرفت و گفت دیگه تصمیم با خودته ، چند بار سرفه کردم و صدامو صاف کردم و گفتم آخه من اینجا برای تو ، دو جنس متفاوت ، حرف مردم ، اصلا، خوبیت نداره ، من تنها به فکر خودم نیستم ، اینقدر آدم نفهمی نیستم شاید الان از روی احساس حرف میزنی بعد چند وقت دروازه های دهن مردم باز شد تغییر مسیر حرفت میشه و دیگه اونوقت همه چی با یه بچه برای من دیر و سخت میشه
گفت ، نه نه من هرچه گفتم و زدم مطمعن باش تا آخر حرفم همینه نمی‌خواد به چیزی فکر کنی ، حالا کسی با من رفت و آمد نداره ،و اگه فهمید ، فوق ، فوقش اگه کسی پرسید ، سکوت کرد و من چشامو به لباش که با هم بازی میکردن دوخته بودم که ادامه ی حرفشو بشنوم ، طاقت نداشتم سعید با کلمات بازی کنه ، صورتم را با ناخنم آروم خاروندم و گفتم خب چی بگیم ؟ باز جوابی به سوالم داده نشد ، گفتم خب میتونیم بگیم خواهر و برادر هستیم ، سرشو بالا گرفت وبا تمسخر گفت آره بگیم خواهر و برادریم ، صدامو ارومتر کردم و گفتم خب بهتر نیست ؟ گفت خاتون من سالها اینجا زندگی کردم مادرم یه عمر موهاشو با درو همسایه سفید کرد ، دروغی بهتر از این گیر نیوردی ؟ گفتم پس چی بگیم . ؟ زبونش دور لبای خشک شده اش چرخوند و گفت خاتون این حرفی که میزنم جدی نگیر و فقط و فقط برای بستن دهن مردم می‌زنیم ، به طرف در نگاه کرد و چشاشو از صورتم مخفی نگه داشت و گفت ، اگه یه زمانی کسی پرسید ، من میگم زنم هستی ، با شنیدن این حرف قلبم یه جوری شد ، خوشحال نشدم ، بلکه از اسم ازدواج متنفر هستم ، چون هنوز قلبم مرتضی رو صدا میزد ، هنوز بدنم به دستای مرتضی آرامش میگیره ،

تیم تولید محتوا
برچسب ها : khazan
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 5.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 5.0   از  5 (2 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

اولین حرف کلمه vzprq چیست?