خزان 8 - اینفو
طالع بینی

خزان 8

با بی محلی سرشو به عقب کشید و دستامو که روی گردنش قلاده کرده بودم را با حرص باز کرد
سرشو کج کرد و با ناراحتی گفت آماده آیی بریم ؟
گفتم وایساحالا ، برم برات یه چایی بریزم بخور و بعدش بریم ؟ دستش پر بود ،ولی اصلا برام مهم نبود که کنجکاوی کنم ، با کیسه هایی که تو دستش بودن داخل اتاق شد و بعد چند ثانیه بیرون اومد و گفت دیگه بریم ،داره شب میشه
گفتم آخه چایی نخوردی ‌ ؟ با صدای بلند داد زد کوفت نمی‌خوام ، زهرمار نمی‌خوام ، فقط زودتر راه بیفت ، من نمیتونم اینقدر جور تورو بکشم ، سرمو پایین انداختم واز ناراحت بی موقع سعید تعجب کردم ، پشت سر ش که داشت از خونه بیرون می‌رفت ، قدم برداشتم ، سعید با فاصله هایی از من راه میرفت و من تند تند سعی میکردم خودم را بهش برسونم ، وقتی از محله دور شدیم ایستادم و گفتم چرا اینقدر تند تند راه میری ، نمیگی خسته میشم ‌ ؟ به طرفم برگشت و گفت ببخشیدخانم ،
خیلی ببخشید ، نمی‌دونستم باید مثل عشاق تو این هوای پاییزی پا به پات قدم بزنم ، صداشو کمی بالاتر برد و گفت تو هم فکر نمیکنی من اینجا اگه کسی تورو با من دید چه فکری راجب من میکنه ؟ تو الان داری پیش خاطر خواهت میری ، ولی من بدبخت باید یه عمر جواب مردم که چشاشون سپردن به عقلشون ، چی بگم ؟
بگم من یه دختر که یه زمانی محرم یکی دیگه بود تو خونم نگه داشتم ؟ به نظرت باور میکنن من و تو سر ی سری با هم نداریم ؟ آب دهنمو قورت دادم و گفتم من میدونستم یه روز این حرفارو تو سرم میزنی ؟ ولی تا امروز که کنارم ایستادی یه دنیا ازت تشکر میکنم ؟ ای کاش چیزی داشتم که بتونم خوبیایی که در حقم کرده بودی رو جبران کنم ، ولی ...
سکوت کردم اشکام شبیه ابر همیشه بهار ریخته شدن ، حتی از گریه هام هم خسته شدم ،انگار منتظر فرصتی برای باریدن بودن
سعید صداشو آروم کرد و گفت خاتون ؟ سرم پایین بود و به اشکایی که به زمین ظربه میزدن نگاه میکردم ، دوباره گفت ، خاتون ؟ دستشو زیر چونم گرفت و به طرف بالا برد و گفت داری گریه می‌کنی ؟ دستمو به دهنم چسبوندم تا جلوی هق هقی که راه گلومو فشار میداد. را گرفتم ، گفت ببخشید من ناراحتت کردم ، اصلا غلط کردم این حرفارو زدم ، هر که میخواد تورو با من ببینه ، برام دیگه مهم نیست چی فکری میکنن ، فقط تو گریه نکن ،
با سر انگشتای خشک و زبرش را روی صورتم کشید و اشکامو پاک کرد و گفت این تن بمیره، برای این اشکات که حتی گریه کردنت هم، چیزی از خوشگلی و زیباییت کم نمی‌کنه ،بل عکس تازه زیباترهم میشی
ولی چه کنم ، باز هم نمیتونم اشکای تورو ببینم ، از حرفش هنوز به خودم نیومدم، گفتم خدا نکنه دیونه ، چرا این حرفو میزنی ،؟
لبخندی زد ، حرفو عوض کرد و گفت تا سر خیابون چیزی نمونده سوار خط میشیم تا خونه ی اون مرتیکه برسیم ، پس عجله کن ، آه بلندی کشیدم و با امید راه میرفتم ، تو رویاها خودم را با مرتضی غرق خوشبختی می‌دیدم ولی نمی‌دونستم که چه بلایی قراره رو ی آرزوهام اوار بشه ، خبر نداشتم قراره چه برسرم بیاد
بعد از نیم ساعت انتظار سوار اتوبوسی که دودش هر لحظه حالت تهوعم را چندین برابر میکرد ، و با طی مسافتی به محلی که قلبم برای کسی که در اونجا سکونت داشت می تپید رسیدیم ، سر کوچه پاهام سنگین شدن ، سعید به طرفم برگشت و گفت ااا دِ راه بیافت ، چرا ایستادی ؟ ترس تو جونم رخنه افتاد ، با منِ و منِ گفتم ، نمی‌دونم ، یه دل میگه برم یه دل میگه نرو ، بین دوراهی گیر کردم سعید ، ،،،، سعید دو قدم به طرفم برگشت و گفت خاتون ؟
چشامو به چشاش قفل کردم و گفتم نگو‌ که اومدنم به اینجا اشتباه به اشتباهه ؟ سرشو تکون داد و گفت نه ، اصلا ، خوب ، کاری کردی اومدی ، الان این فرصت اخره ، یا تورو با بچه قبول می‌کنه ، که انشالله می‌کنه ، یا اینکه ..... سکوت کرد و من منتظره بقیه ی اینکه بودم ، گفتم یا اینکه چی ؟ لباشو با دندونش چند بار گاز گرفت وبدون هیچ ابایی از شکستن قلبم نداشت و گفت یا اینکه برای همیشه آب پاکی رو دستت و تورو از این همه امیدی که بهش داشتی میریزه و زندگیتو ازصفر شروع کنی ، صدام از گفتن راه حل دومی که بهم گفت لرزید ، گفتم باشه. ، باشه ، بیا بریم هر چه شد بزار بشه ولی من نا امید نیستم ، بعد ازسکوتی سنگین ، راه عمارت را با قدم های ، کند و بی روح برداشتیم ، هنوز چند قدم تا عمارت نمونده بود که در عمارت باز شد.....
صدای تند تند شدن ، ضربان قلبم را می‌شنیدم ،
در جا خشکم زد ، صدای قهقهه ی خنده ی زنی که کنار مرتضی ,، چنگی به قلبم نازکم زد ، باز هم نمی‌خواستم ،قبول کنم که صاحب قلبم با یکی دیگه شریک شده ،زیر لب غُر غُری ی کردم و گفتم نه نه حتما این دختر یکی از فامیلاشون هست ، آره آره حتما دختر عمو ، خاله ایی ، اصلا شکی بی خودی نکن ،
ولی ته قلبم قیامتی به پاشده و فقط و فقط خنثی کردنش به دست مرتضی اتفاق می افته
تند تند به طرفشون قدم برداشتم ،و پشت سرهم صلوات می‌فرستادم و تو هوا فوت میکردم
وقتی بهشون رسیدم ، لبخند مرتضی از لبش با دیدنم محو شد و با صدای آرومی گفت تو اینجا چکار می‌کنی ؟ لبام خشک شده شده بودن ، با زبونم چند بار رو لبام چرخشی کردم و گفتم اومدم با تو حرف بزنم ، اومدم بهت بگم بدون تو آروم و قرار ندارم ، ولی انگار بد موقعیه ای مزاحمت شدم ؟ زن جوون خوشگل که با موهای فرفری ،کوتاه ، و چشم و ابروی عسلی کنارش ایستاد و از بغل دستشو تو دست مرتضی قفل کرد و چپ چپی بهم نگاه کرد
حس کردم سرتاپام در حال آتیش زدن بود
چشامو محکم روی هم بستم تا شاهد آتیش زدن روح و روانم نباشم ، با صدای نازک زنانه چشامو باز کردم
گفت مرتضی این کیه ؟ قبل از اینکه مرتضی حرفی بزنه گفت شماها ، گداهای محله باید همه رو جمع کرد وبا یه پیت نفت بسوزونن ، دختر برو ما پول، مولی نداریم به تو و امثال تو بدیم ،
مرتضی با صدای بلند گفت ساکت شو نازنین ،برو‌ سوار ماشین شو تا من ببینم این خانم چی میگه ؟ نازنین یه ایشی کرد و سوار ماشین شد ، گفتم من الان خانم شدم ؟ با صدای آهسته آیی که به زور می‌شنیدم گفت خاتون از اینجا برو تا کارو بدتر از اینا نکردی ؟ گفتم مگه من قبلش چکار کرده بودم که الان می‌خوام کنم ولی بهت قول میدم این آخرین باری بود که من اینجا میام ، برای بار آخر میگم منو بچه ات میخوای یا نه ؟ دستشو روی سرش گذاشت، همین جور که به صورتش که هر چند ثانیه یک بار رنگ عوض میکرد نگاه کردم ، سکوتش را با گفتن ، نگاه کن خاتون من الان نامزد دارم و توی این هفته دارم عروسی میکنم ، یعنی اگه من هم بخوام باز هم کسایی هستن که نمیزارن من به تو فکر کنم چه برسه به اینکه تورو با یه بچه بخوام ،


وارد زندگیم کنم ، دستام از حرص و عصبانیت و سرافکندگی احساسم مثل یخ در حال لرزیدن شدن ، صدام غم داشت ، درد داشت ، با صدای گرفته ایی گفتم چرا یه شبه عوض شدی ‍مرتضی ؟ مگه تو همون مرتضایی نبودی که گفتی من این بچه رو می‌خوام ؟ من خواب می‌دیدم تا واقعا این حرفو زده بودی ؟گفت آره من این حرفو زدم ، ولی الان پشیمونم چرا این حرفارو بهت زده بودم ، حالا باید من چکار کنم دست از سرم برداری، ؟ بغضمو قورت دادم و گفتم هیچی ، هیچی ، حرفی که نباید ازت می‌شنیدم الان شنیدم و چیزی که نباید می‌دیدم ، چشامو به طرف دختری که جلو جای منو پر کرذه بود نگاه کردم و بعد نفسی عمیق که پر از اه و درد بود گفتم انشالله خوشبخت بشی ، انگشت اشاره ام که می‌لرزید به طرفش گرفتم و گفتم ؛مرتضی امروز تو من و بچه رو با دستای کثیفت خفه کردی ولی مرتضی از امروز و ازاین ساعت ، پامو محکم روی زمین کوبیدم و گفتم دیگه بهت فکر نمیکنم ، برای بچه هم مادر و هم پدر میشم نمیزارم جای خالی تو احساس کنه و اماااا .... و اما مرتضی هیچ وقت دنبال بچه نگرد چون من بهش میگم که پدرش مرده ، و بهت قول میدم با ضربه آیی که ازت خوردم حتی یه قطره اشک برات گریه نکنم ، چون تو ارزشی نداری که بخوام اشکای خودمو نثار آدم ترسویی مثل تو کنم ، مرتضی مثل مجسمه فقط به حرفام گوش میداد و با چشاش به صورتم خیره شده بود


اشکاش تو چشمش حلقه زد و شبیه تیله برق میزد ،
گفت امیدوارم یه روز خوشبختی تورو ببینم ، صدامو بالا بردم و گفتم ، من هم امیدوارم سکوی خوشبختیت روز به روز ویرانه بشه ، این از ته دلم بهت دارم میگم منتظر جوابش نموندم ، پشتمو بهش دادم و زود از جایی که روح و روانم را خورد خورد ، وشکنجه میداد، دور شدم و به طرف سعید رفتم ، بدون اینکه حرفی بزنم ، تند تند راه میرفتم ، اینگار یه آدم دیگه اییی شده بودم اینقدر امروز تو سری محکمی خوردم تبدیل به آدم قصی القلبی شدم ، اشکام دیگه بارشی ندارن ، سعید حال و احوال داغونم را درک میکرد ، بدون اینکه از من سوالی بپرسه همه چی رو از چهره ی داغونم فهمیده بود ، به محض اینکه سرخیابون رسیدیم ، یه گوشه ایستادم ، و به گذر ماشین هایی که از کنارمون رد میشدن نگاه میکردم ، همه چی از دید من عوض شده ، حتی نگاه های مردم ، دیگه حسرت خوشبختیشون را نمیکنم ، به ماشینی که با سرعت کند از کنارم رد میشد و حالت عصبی مرتضی که پشت فرمون نشسته بود نگاهم را به چپ چرخوندم ، سعید پیش قدم شد و اینبار به جای اتوبوس خط ،
دستش را بالا و پایین برای سواری تکون میداد ، بعد از چندتا ماشین که بی خیال اشاره های دست سعید ژیانی کنارمون ایستاد ، تمام مسیر فقط و فقط به سرنوشتم فکر میکردم ، به خاتونی که ، با سن کمش به پسری که تمام قلبش را پر کرده بود فروخته شد و حالا با یه شکمی که موجود زنده آیی درش رشد میکرد و دریغ از پول و خونه آیی ولی پشتوانه آیی مثل سعید کنارم بود ، همه و همه با یه اکران جلوی چشمم نمایش میشد ، با صدای سعید که می‌گفت خاتون رسیدیم ، پیاده شو ، از فکر و خیالم بیرون اومدم,، با پیاده شدنم ودور شدن ماشین ، سعید گفت میخوای یه چرخی تو شهر کنیم ؟ زبونم لال شده بود سرم را تکون به علامت نه کردم و با دستم طرف خونه ی آرامشم اشاره کردم ، اینسری من با قدم های تند و بلندم از سعید سبقت می‌گرفتم ، وقتی به خونه رسیدیم ، تو حیاط بی حرف و حرکتی روی جعبه ی چوبی که از میوه خالی شده ، و به جا مونده بود نشستم ،دستامو روی صورتم چسبوندم و بدون اینکه اشکی بریزم قلبم خو،ن چکه میکرد ، سعید کنارم نشست و بعد از سکوتی سنگین گفتم 
سعید ؟ سعید از اینکه حرف زدم با خوشرویی گفت بله خاتون ؟ تو فقط لب تر کن و بگو چی میخوای ؟
چشامو به درز دیواری که ترک خورده خرده بود دوختم و بعد از مکثی ، گفتم سعید اگه یه زمانی از من خسته شدی و یا خواستی زن بگیری بدون اینکه از من خجالتی یا ابایی کنی مستقیم بهم بگو ، من کاملا از الان خودمو آماده کردم ،
آیا و اگر و شایدش به خودم ربط داره ،چی میخورم و چکار کنم این هم به من مربوط میشه
امروز اینقدر قوی شدم که میتونم از پس تمام مشکلات زندگی بر بیام ، گفت من نمیپرسم بین تو و اون مرتیکه چی گذشت ، من نمی‌خوام بدونم چی گذشت ، چون این زندگی و تصمیم خودت بود ، ولی این هم بدون تا من زنده ام نه از تو خسته میشم نه کم میارم ، من باید از خدام باشه
خسته و کوفته از سرکار برگردم یکی تو خونه منتظر اومدنم نشسته ، غذام ,، چاییم تازه دم ، خونم تمیز ، دیگه چی بهتر از این می‌خوام ، وتا زمانی که تو نخوای من نمیتونم به زور مجبور به موندنت کنم ، و تا زمانی که بچه بدنیا بیاد من در حقت ،،، سکوت کرد و بعد از سکوتی چند دقیقه ایی ادامه داد و گفت رک بهت بگم میخوای ناراحت بشی یا از من دلخور بشی من در حقت همه چی میشم ، به چشم پاک نگاه میکنم جز برادری ،
شبیه آدمی که از خواب بیدارمیشد ، شدم ، چشام از حدقه بیرون زد و گفتم سعید یعنی تو منو به چشم خواهری نگاه نمیکنی ؟ سرشو پایین انداخت و گفت نه ! ولی به خاک ننم هیچ وقت فکر پلیدی به سرم نزده و نمیزنه ، اینو همیشه تو گوشت بزار ، هنوز قلبم شکسته بود و به حرفای سعید اعتمادی نداشتم ، زود حرفو عوض کرد و گفت بیا تو اتاق بریم می‌خوام یه چیزی نشونت بدم ، با بی میلی بلند شدم و به اتاق رفتیم
از دیدن چندتا کیسه که، سعید از بدو ورودش به خونه دستش بود و من از ذوقی که به دیدن مرتضی داشتم نادیده گرفته بودم برام تعجب بر انگیز نبود ، بر عکس من ، سعید با ذوق به طرفشون رفت و یکی از پاکت هارو باز کرد و گفت برات جیگر و قلوه ی تازه خریدم تا تو اون یکی پاکت هارو بازکنی من جیگر و قلوه هارو به سیخ بزنم تا کمی تقویت بشی ، هنوز پاکت جیگر دستش بود گفت اهاا تا یادم نرفته پسته هم خریدم و همین جور که پاکتارو بازمیکنی دهنتو شور کن و خودت با خوردن پسته مشغول کن ، حس و حال خوبی نداشتم ، هنوز از واقعیت های امروز توی قلبم آشوبی ، بلوایی بود ، ولی لبخند کمرنگی به لب آوردم و ازش تشکر کنم ، سرمو پایین انداختم و گفتم خیلی دارم بهت زحمت میدم ، تو که جا و مکان بهم دادی نیازی برای این همه خرج کردن نبود ، با نون خشک هم شکمم پر میشه ، با دلخوری گفت خاتون دیگه نمی‌خوام این کلمات ازت بشنوم ، لطفا اگه نمیخوای من ناراحت بشم دیگه از این حرفا بهم نگو ، که بدجوری ناراحت و بهم میریزم ، حالا به جای ایستادن و حرفای الکی بیا ببین چی برات آوردم ، با بی میلی به طرفش و اون چندتا پاکت که روی زمین خودشون را لم داده بودن رفتم ،
با باز کردن اولین پاکت، چشمم به لباسی سبزی خوشرنگ افتاد ،هنوز از ناراحتی بدنم می‌لرزید ، با دستای لرزونم ، لباس را برداشتم و جعبه ی کاغذی کوچلویی از بینش روی زمین چپ شد ، با تعجب جعبه رو برداشتم ولی این بار کنجکاویم برای داخلش بیشتر بود ، به سعید نگاه کردم ،
سعید چنان چاقو رو با نعلبکی چپ و راست برای تیز کردنش خودشو مشغول کرده بود و سعی میکرد بعد از دیدن محتوایات داخل جعبه و واکنشم را به طور رودرویی نبینه ،
آروم چسب روشو باز کردم و با باز شدن جعبه و دیدن زنجیر و پلاکی که با اسم خدا حک شده بود چشمم به حدقه رسید ، با پت و پت گفتم سعید این گردنبند داخل این پاکت چکار می‌کنه ؟ این برای کی خریده بودی ؟ حتما فراموش کردی بر داری ؟سعید همچنان به صورتم نگاه نمی‌کرد و با چاقو به جون جیگر و تکه کردنشون ادامه میداد ،
صدامو کمی بالاتر بردم و گفتم سعید ؟ آقا سعید ؟
سعید سرش را بالا گرفت و گفت چی شده خاتون ؟
چیه اینقدر صدام میزنی نمیزاری کارمو انجام بدم ؟
گردنبند که تو دستم می‌رقصید روبروش گرفتم و گفتم این گردنبند تو این پاکت جا گذاشتی ؟
سرشو دوباره پایین انداخت و آخرین قطعه ایی که خورد نکرده بود را خورد کرد و گفت جا نذاشتم و اینو هدیه برات خریدم ، دستمو به سینم چسبوندم و گفتم هدیه ؟ برای من ؟ به چه مناسبتی ؟
گفت آره برای تو ، از مغازه که داشتم رد میشدم چشمم به این گردنبند افتاد ، خیلی قشنگ بود و من چون نمی‌دونستم تولدت کی بوده ، به این بهونه برات خریدم ، گردنبند داخل جعبه اش گذاشتم و گفتم خیلی خیلی ممنونم ، من اینو نمیتونم قبول کنم ، سعید شبیه برق گرفته ها سرشو بالا گرفت و گفت ؛ یعنی چی قبول نمیکنم ؟ هدیه رو پس نمیدن ؟و این از قانون هدیه دادنه ، گفتم آخه من تولدم گذشته ، گفت گذشته که گذشته ، با شرمندگی گفتم خیلی خب من اینو قبول میکنم ولی گردنم نمی اندازم ، سعید با لبخند کجش بهم زد و گفت مرسی که قبول کردی ، گفتم من باید بابت این همه زحمتی که در حقم می‌کشی باید تشکر کنم ، گفت نیازی به تشکر نیست و من این کوچکترین کاری بود که در حقت کردم ، گفت حالا نمیخوای بقیه رو ببینی ؟
من بیشتر از تو ذوق دارم ، گفتم اهااا باشه
زود لباس را برداشتم و به تیشرتی که با منجوق سرخ و سفید تزیین شده بود خیره شدم ، گفتم وای سعید چقدر این خوشگله ،
با خنده ی زیبایی گفت بقیع رو هم نگاه کن ، پاکت بعدی رو باز کردم و با دیدن شوپرایز بعدی جیغ بلندی کشیدم


دستمو روی صورتم چسبوندم و از دیدن دفتر و کتاب هایی که سعید برام خریده بود اشک شوق تو چشمم حلقه زد ، سعید که به شوق من می‌خندید ، و به بالا و پایین شدنم هی داد میزد خاتون نکن
الان بچه یه چیزیش میشه ؟ بعد از خستگی نفس نفس میزدم ، به طرفش رفتم و برای بار دومم که توی بغلش میرفتم
گفتم مرسی فرشته ی مهربون، سرمو روی سینه اش چسبوندم و گفتم مرسی بابت ، تموم مهربونیات سعید ، راست گفتن اگر ببیند دری ، زرحمت گشاید در دیگری ،
قربون حکمتت خدایا ،
که با تمام این همه مشکلات و بلاهایی که برام گذشت ولی قربون خدا برم که تورو سر راهم قرار داد ، سعید مثل چوب بی حرکت خشک و بی حرکت ایستاده بود ، از بغلش بیرون اومدم و دونه دونه کتابارو بو کردم و به سینم فشار میداد و بعدش بوس میکردم ، سر یه چشم بهم زدن تمام غم و غصه و مرتضی رو یه جافراموش کردم با سر انگشتام ورقه ورق میزدم و تمام خاطرات اون روزا ی تلخ و شیرین جلوی چشمم مرور میشدن ،
خلاصه هر شب سعید بهم درس یاد میداد و روزها به محض باز شدن چشام با هر تعلیمی که از سعید یاد گرفته بودم درس میخوندم ، دیگه کمتر به بدبختی فکر میکردم و مرتضی خاطره آیی از گذشته هام شده بود ، شکمم هر روز برآمده تر میشد و سعید مثل پروانه دورم میچرخید ، تا اینکه نصف شب با درد عظیمی که زیر دلم می‌گرفت بیدار شدم، فک کردم ،این درد طبیعیه چشامو مجدد روی هم گذاشتم و زود به خواب رفتم ولی این بار دردش بیشتر از قبل بود و با جیغ از خواب پریدم ، از صدای جیغم ، سعید آشفته خودش را به من رسوند ، دستمو روی شکمم که مثل سنگ سفت شده بود چسبوندم ، سعید گفت خاتون چرا جیغ میکشی ؟ خواب بدی دیدی ؟ صلوات بفرست ، چیزی نیست ، گفتم خواب ندیدم که؟ شکمم درد می‌کنه ، گفت خاتون نکنه میخوای بزایی ؟ سرمو پایین انداختم و گفتم نه فک نکنم ، اصلا نمی‌دونم ، روبروم روی زانوهاش نشست و گفت خیلی درد داری ؟ یا میتونی تا صبح تحمل کنی ؟ یه دفعه دردم گرفت و گفتم نه سعید نمیتونم تحمل کنم ، خیلی درد دارم ، دستمو گرفت و گفت بیا کمی راه برو من از چندتا از رفیقام شنیدم زن هر چقدر راه بره زایمان راحترتری داره
من هم برای اینکه درد زیاد نکشم به حرف سعید اعتماد کردم و بلند شدم ، تا خواستم راه برم یه دفعه ...


هر چه جیغ میکشیدم ، دایه داد میزد و می‌گفت ، دختر لال شو به جای جیغ زدنت زور بزن ، زور بزن بچه داره خفه میشه ، احساس میکردم نفسی برام نمونده بود ، تند تند ، نفس کشیدم و تا می‌تونستم ، زور زدم ، یه لحظه دردام با چیزی که از بدنم خارج شد سرم را راحت روی بالشت گذاشتم ، دایه گفت آفرین دختر ،با این سنت، ماشالله از صدتا زن زائو بهتر بلد بودی بزایی ، ولی دختر چی خوردی بچه اینقدر درشته ، من نائی برای بلند کردن سرم تا ببینم بچه چی هست نداشتم ، لبام شبیه صحرای بی آب خشک شده بودن ،با صدای گریه ی نوزادی که شبیه آهنگ تو خونه پیچید انگار نه انگار دردی کشیدم و همزمان برای بی کس بودنش بغض کردم ، دایه سریع پیراهنم را بالا زد و بچه رو روی سینم انداخت ، سرم را به صورت بچه آیی که دهنش باز و به دنبال چیزی برای خوردن اینور و اینور میکرد نگاه کردم ، با صدای ضعیفی و حنجره آیی خش دار بابت این همه جیغ ، گفتم خوش اومدی عزیزم ، خوش اومدی نور چشمم ، بعد از چند دقیقه دایه داد زد ، هوووی پسر کجایی ؟ رفتی آب بسازی ؟
زود باش ابو برام بیار تا دخترتو بشورم ، با شنیدن اسم دختر بغضم طاقت نیوردن و با گریه گفتم دختره ؟ گفت این هم چه دختری ، شبیه ماه چهاردهم خوشگل و تپل مپله ، از روی سینم برداشت و توی ملافه که از روی رخت خواب برداشته بود پیچوند و شروع به تمیز کردن شکمم کرد ، سعید با یالله گفت میتونم بیام ، دورو برمو نگاه کردم چشمم به چادر دایه افتاد زود برداشتم و روی خودم انداختم ، دایه گفت خداشکر تو آبو آوردی ، میزاشتی فردا دیگه ، بچه رو بغل کرد و گفت نگاه کن خدا چه دختری بهت داده ، حالا درسته ذوقش مثل پسر نیست ولی انشالله پاقدمش تو زندگیتون انشالله خوب باشه ، سعید با خوشحالی گفت وای خاتون چقدر خوشگله ، نگاه کن دستاشو چطور دهنش گذاشته ، با ذوق به حرکات بچه نگاه میکرد دایه گفت خُبه ، خُبه ، خب ، حالا انگار تو عمرشون بچه ندیدن ، زود بچه رو بده یه تشتی لگنی بیار تا بچه رو حموم بدم و دیگه برم خونه که دارم از خستگی و بی خوابی هلاک میشم


یه دفعه چشمش به چادرش، که محافظ تن عری،انم افتاد ،
چشاشو برام ریز کرد و گفت ، فقط اینو کم داشتم که با چادرم کثافتتو پاک کنی ، دختر. چیز دیگه آیی پیدا نکرده بودی ؟
حالا بهم تو بهم بگو ، من با این چادر، کثیف چه جوری برم خونه ، ؟ سعید متوجه ی موضوع و خجلم شد سرش پایین انداخت و گفت الان من میشورمش نمی‌خواد نگران چادر بشی دایه ،
یه رخت خواب تمیز از لا به لای رخت خواب ها برداشت و کنار توشکم انداخت و جلوم گرفت ، چشماشو روی هم گذاشت و گفت خاتون بلند شو روی این رخت خواب بخواب تا من اینارو بشورم ، دایه پوران گفت چی بلند شو ،؟
لباس هاش مگه نمی‌بینی ، خو، ن خالی هستن ، میخوای این یکی رو هم کثیف کنه ، برو یه دست لباس تمیز بیار لباسای تنشو عوض کنه بعد رواون توشک بخوابه ،سعید پتو رو کنار انداخت و با سرعت صد درجه به طرف بقچه ام رفت و مثل مادر وفادار لباسی تمیز اورد و گفت پس تا تو لباساتو عوض کنی من یه چایی دم بدم ، و از اتاق برای اینکه دایه شکی به اینکه زن و شوهر نباشیم نکنه ،
بیرون رفت ،
دستمو به زیر رخت خواب بردم وچنگی برای بلند شدنم زدم و به زور سرپا شدم ،
ولی پاهام هنوز مثل بید میلرزید، به دایه نگاهی کردم که چطوری بچه رو بین پاهاش توی تشت گذاشته و با یه دستش روی سر و تن بچه آب میریخت و براش دعای عاقبت به خیری میکرد بر عکس اخلاق تندش قیافه اش پر درد و راز بود و خیلی مشتاق بودم بقیه ی سرگذشتشو برام تعریف کنه ، به هر سختی که بود لباسامو عوض کردم ولی مثل آب روان از وسط پاهام خو،ن شُره میکرد ، دایه بهم نگاه کرد و گفت دختر تو حتی کهنه برای خودت آماده نکرده بودی ؟ اون مادر خدابیامرزت به تو چی یاد داده بود ، بچه رو لای پتو پیچوند و نگاهی به اطراف کرد ، یه دفعه دستشو روی زانوش چسبوند و بلند شد و ملافه آیی از بین رخت خواب برداشت و با دندون مصنوعیش که حکم آچار فرانس،ه را داشت ، یه گوشه اش را به زور پاره کرد و صدای خرش پارش شدنش تو اتاق پیچید، و یکی از اون قطعه هایی که پاره کرده بود را به من داد و گفت فعلا اینارو بزار تا انشالله خودت سرپا شدی برای خودت لباس کهنه آیی ، چیزی ردیف کن
سرمو تکون دادم و با حالتی مظلومانه گفتم چشم دایه ،
بچه رو از لای پتو بیرون کشید و گفت زود بهش شیر بده تا بدنش گرمه سینه اتو بگیره و با آغوز تقویت بشه ،
با تعجب گفتم مگه من مثل زنای دیگه شیر ندارم ؟ ای خدا حتی شیرم هم با بقیه فرق داره ، ,,,,,
خنده آیی که ما بینش سرفه بود کرد و گفت از دست تو دختر ، که حتی نمیدونی آغوز چیه ، بچه رو تو بغلم گذاشت و گفت حالا سینه اتو بیار بیرون ، تا بچه شیر بخوره بعدش ،من هم بهت میگم آغوز چیه ،
پیراهنم را بالا زدم و سینه ی کوچلوی گردم که مثل توپ سفت بود نوکش را تو دهن بچه گذاشتم و با ولع خاصی مک میزد با عشق بهش نگاه میکردم ،
چشای درشت بسته اش به دماغ و دهن کوچلوش زیبایی خاصی به صورت گردش میداد
دایه گفت انشالله تو هم بعد حموم روز سوم شیرت برمیگرده وبه اولین شیری که مادر به بچه بده ، بهش میگن آغوز ، حرفشو قطع کرد و صورتش را به طرف در کرد و گفت هووی پسر کجا موندی ، . ؟
چایی دم ندادی؟
بیا این چادر صاب مونده امو یه اب بزن ، تا من بتونم برم خونم ،یه استراحتی کنم بعد از اندکی سعید با یه سینی و داخلش دو استکون چایی و چندتا شیرینی یزدی و پنیر و چند تکه نون بربری داغ که بوش تو اتاق پیچیده بود را جلوی دایه گذاشت و گفت چشم دایه تو جونم هم بخواه بهت میدم ، من مدیون محبتت شدم ، دایه صورتش را کج کرد و با لبخند گفت من کاری نکردم پسرم ، این کارا وظیفم بوده که انجام دادم ، قاشق داخل استکون گذاشت و تند تند شروع به هم زدن کرد و گفت پسرم کسی هست برای این دختر کاچی درست کنه ؟
منو سعید همزمان گفتم کاچی ‍؟ سعید گفت کاچی دیگه چیه دایه ؟ دایه سرشو تند تند تکون داد و گفت خدایا شما هیچی بلد نیستن فقط بلد بودین بچه بیارین این هم به خاطر لذت شبونتون بود ، هیچی خودم براش درست میکنم فقط من کمی استراحت کنم تا بتونم سرپا بیاستم

یکی از استکون چایی، که تو سینی بود را برداشت و به طرفم گرفت و گفت بخور ، بخور دختر ، تا یکی دو ساعت دیگه کاچی گرم با روغن حیوونی ، پر زعفرون، که یه من روغن ، بالاش بزنه بهت میدم بخوری ، سر یه ساعت نشده خودت بلند میشی به کارهای خونت میرسی
، یه قلوپ از چایی را هورت بالاکشید و استکان خالی را داخل سینی گذاشت و گفت تا برم یه آبی به سر و صورتم بریزم، و کمی بخوابم ، که ازبی خوابی کلافه شدم
از اتاق رفتن دایه سعید از فرصت استفاده کرد و با لبخندی به من نزدیک شد و گفت خسته نباشی دلبر ، از شنیدن حرف یهوییش ، شوک به دهنم وارد شد و فقط با چشام منتظر حرف های بعدیش بودم ، صداشو آروم کرد و گفت ، با هر دردی که کشیدی ، دعا میکردم هر چه زودتر زایمان کنی و با هر جیغی که کشیدی خنجری به قلبم میزد، ولی خدا شکر الان هم خودت و هم کوچلوی خوشگل کنار من هستین ، یه لحظه ساکت شد و گفت راستی خاتون ، اسمشو ، میخوای چی بزاری ؟ بدون اینکه فکری راجب اسمش کرده باشم گفتم خزان !!!!!!!!!صداشو کش دار کرد و گفت خزااااااان ؟
گفتم آره ، من این اسمو دوست دارم ، حالا تو اسم دیگه آیی به ذهنت میرسه ؟ گفت نه نه همین خزان خیلی قشنگه ، با صدای دایه پوران ، سعید از من فاصله گرفت و رخت خوابی که باقی از درد هایم بود را برداشت قبل رفتنش گفتم سعید ؟
به طرفم برگشت و گفت بله خاتون ؟ چیزی میخوای برات بیارم ؟ سرمو تکون دادم و گفتم نه ، فقط این رخت خواب بزار یه گوشه خودم بعد چند روز حال و احوالم بهتر شد میشورم ، لبخندی زد و گفت نوچ ، هیچکدوم ما نمیشوریم ، این رخت خواب فدای یه تار موی تو ،و بچه ، غصه ی چی رو میخوری .،
جواب حرفاشو با لبخند دادم ، دایه بچه رو از بغلم بیرون کشید و روی شونه اش گذاشت و پشت سر هم به کمرش آروم میزد
، گفت چرا اینجور نگاهم میکنی ، ؟ قبل از اینکه تعجبم را بیان کنم ، گفت بعد از خوردن شیر ، بچه رو ی شونت میزاری تا بادی که از شیرت خورده ، اذیتش نکنه ، بچه هم بی زبون نمیتونه بگه ، مجبوره ساعت ها گریه کنه ، یه دفعه گفتم دایه ؟ نگام کرد و گفت هاااا بگو ، گفتم بعدش چی شد ؟ شوهرت با دختر داییت ازدواج کرد؟ بهم نگاه کرد و گفت ؛


دختر مگه نمی‌بینی من چقدر خستم ، تو هم بگیر بخواب نمی‌خواد دست رو زخمم بزاری ، بچه رو کنارم خوابود و به خاطر اینکه به سوالم جوابی نده ، سرشو روی بالشت گذاشت و زود چشاشو روی هم بست ،
بعد از چند دقیقه صدای خرو پفش تو اتاق پیچید، من هم دست کمی از دایه تو خستگی و بی خوابی نداشتم ، تا چشامو بستم به چند ثانیه طول نکشید به خواب عمیقی که انگار سالهاس ، کمبود داشته باشم رفتم ،
صدای گریه ی بچه آیی را می‌شنیدم ولی چشام از بی خوابی باز نمیشدن ، فکر میکردم دارم خواب میبینم ، با تکون دادنم با وحشت ،
ازدیدن سعید که بچه رو تو بغلش گرفته و سعی میکرد ارومش کنه چشامو باز کردم
، یه لحظه هنگ کردم و هنوز تو خواب و بیداری ، به سعید نگاه میکردم ، سعید گفت خاتون ، من نمیتونم این بچه رو آروم کنم ، بگیر ارومش کن ، چشامو روی هم گذاشتم و تازه یادم افتاد که این بچه ، دختر منه ، مثل فنر در جا نشستم ، دستمو طرفش دراز کردم گفتم بده بده ، سعید آروم بچه رو تو بغلم گذاشت و گفت مواظب باش از دستت نیافته هاااا ، لبخندی زدم و گفتم چشممممم ، پدر نمونه ، هر دو به حرف یهوییم ، هر دو به چشم هم خیره شدیم ، زود به خودم اومدم و گفتم خزاان، مامان ، گریه نکن دختر خوش اقبالم ، یه حسی بهم دست میداد و میگفت ، خزان هم اقبالش بهتر از تو ، و تقدیرش سیاه و سیاه تر از تو میشه . نمیشه
اما .....
خودم را با حرفای امید کننده ، داشتم گول میزد م ، صورت کوچلوشو به صورتم چسبوندم و یه نفس عمیقی برای آرامش درونم کشیدیم ، جاشو عوض کردم و زیر سینم خوابوندمش ، و به خوردنش با لبخند نگاه کردم ، سرمو بالا گرفتم ، سعید به صورتم خیره شده بود ، دستمو روی صورتم کشیدم و روبروی خودم گرفتم ، چیزی به دستم نچسبیده بود ، سرم را تکون دادم و گفتم چیه ؟
چرا اینجوری نگاهم میکنی ؟ نکنه جن تو صورتم دیدی ؟ نفس بلندی همراه با آهی کشید و گفت می‌خوام چیزی بهت بگم ، یا ناراحت میشی ، یا از حرفم استقبال میکنی ، آبروی راستم ، را بالا انداختم و گفتم چی شده سعید ؟ تورو خدا منو نترسون ، الان وقت ترسوندنم نیست هاااا ، سرشو پایین انداخت و تا خواست حرفی بزنه صدای کوبیدن در ، هر دو سرمون را به طرف صدا چرخوندیم،



با تعجب پرسیدم منتظر کسی بودی سعید ؟
راستی دایه پوران کی و کجا رفت ؟ گفت نه نه من منتظر کسی نبودم ،
راستش را بخوای من خواب بودم وقتی بیدار شدم ازدایه خبری نبود انگار رفته بود ،
صدای کوبیدن در محکم تر شد ، سعید گفت برم ببینم کی پشت این در صاب مرداس
، تا درو از جاش در نیاورده و نکنده ،باز کنم
چشام به در و گوشام تا می‌تونستم تیز کردم تا صدایی ، حرفی از من مخفی نمونه ، وقتی صدای دایه رو شنیدم، می‌گفت اومدم به دختر بی زبون کمی برسم ، آخه الان باید کسی بهش برسه ، تو هم هیچی به هیچی حالیت نیست نفس راحتی کشیدم و بی صدا گفتم خوش اومدی ،
به یک دو سه طول نکشید دایه بالای سرم ایستاد ، با صدای خسته آیی که نفس ، نفس میزد گفت دختر تو که بیداری ؟ چیزی خوردی ؟
خنده آیی کرد و گفت واقعا چه سوال بی خودی کردم ، آخه کی میخواد برات چیزی درست کنه تا بخوری ، چادرش را مچاله کرد و این بار کنار دستم نذاشت ، پشت رخت خواب ها تا تو دسترس نباشه قایم کرد ، زنبیلی که همراه خودش آورده بود را روی زمین پرت کرد و گفت اخیش ، تا رسیدم دستم شکست ، روبروش نشست و دونه دونه از زنبیل مرغ محلی سر بریده شده و روغن حیوونی ، و چندتا کهنه و قنداق و مقداری وسایل دیگه از آرد بگیر تا سیب زمینی پیاز و .....همه رو دور خودش چید و گفت دختر نگران بی مادر بودنت نکن ، من برات مادری میکنم، غصه ی چیرو میخوری ، لبام تن تن از حرف آخرش به خاطر بغضم تکون میخوردن ، نزدیکم شد تا بچه رو از بغلم بگیره خم شدم و تند تند دستاشو بوسه انداختم و با اشک گفتم خدا خیرت بده دایه ، دستشو با حرص از لبامو کشید و گفت دختر داری چکار می‌کنی ؟ گفتم کاری که مادرم میکرد تو داری میکنی ، من چطور از خجالتت در بیام ؟ دستشو روی سرم کشید و گفت خوب نیست سر مرده رو توی قبر تکون بدی ، بگو خدایا بیامرزتش ، زیر لب زمزم زمه کردم و گفتم خدا نیامرزتش که منو سیاه بخت کرد

☀️دایه☀️ گفت آره ننه ، تا میتونی براش فاتحه بخون ، دستش از دنیا کوتاهه
نفس بلندی کشید و گفت حتما الان تو اون دنیا برات خیر و نیک بختی طلب می‌کنه ، اشکام تند تند روی صورتم شُره میکرد ، بغلم کرد و گفت گریه نکن ننه ، تو زائو هستی ناراحتی برات مثل سم میمونه ، گریه نکن درد و بلات بخوره تو سرم ، باز هم خداتو شکر کن یه شیر مردی کنارت هست که نمیزاره جای خالی پدر و مادرت رو حس کنی ،
واقعا حرف دایه به جا بود ، اینقدر سعید خوب و مهربونم بود که جای هیچکسو تو زندگیم احساس نمی‌کردم ، حالا بگیر کمی استراحت کن تا من برات یه لقمه غذایی ،یه کاچی آیی درست کنم ، بخواب دختر مظلومم ، تو اون حالت به کمر ، خودمو روی بالشت ول دادم ، و به جای تشکر حتی قدرت حرفی نداشتم چشامو روی هم گذاشتم ‌وبی صدا به خاطر بی‌کس بودنم اشک غم ریختم ، تازه داشت چشام گرم میشدن با صدای گریه خزان از خواب پریدم ، با صدای آرومی گفتم جانم مادر ، مادر برای این گریه هات پیشمرگ بشه ، بغلش کردم و محکم به خودم چسبوندمش ، تند تند بو و بوسش کردم به صورتش نگاه کردم ، انگار تمام غمای دنیا با دیدنش از قلبم از دیدن صورت معصومش رفت که رفت ، به دست کوچلوش که از پارچه آیی که به اصطلاح قنداقش کرده بودم بیرون آورده و با ملچ ملوچ تو دهنش گذاشته و باچه لذتی میخورد ،
خنده آیی کردم و گفتم خوشمزه اس ؟من برات خوشمزه اشو الان میدم سینمو از پیراهنم بیرون کشیدم و داخل دهنش به جای انگشتای ریزش گذاشتم ، با اولین مِیکی که زد سوزش بدی تو نوک سینم حس کردم ، با درد صورتم را چین چین و در هم کردم و این درد هر لحظه بیشتر و بیشتر و قابل تحمل میشد ، خودمو عقب کشیدم و سینه رو به زور از دهن کوچلوش بیرون آوردم، به گریه های خزان توجه نکردم و به سینم که از نوکش خو.،ن بیرون میزد با ترس نگاه کردم ، دایه کفگیر به دست داخل اتاق شد و گفت ؛:

چیزی از لای پام ریخته شد ، دستم بین پام چسبوندم و با جیغ گفتم سعید ؟
سعید تورو خدا نمیتونم راه برم
سعید با استرس و مملو از ترس گفت چیه عزیزم ، ؟
سرش را به طرف پام پایین آورد و محکم تو سرش زد و گفت یا خداااااا ؟ خاتون نکنه چیزیت بشه؟ وقتی ترسش را دیدم ، دلم براش سوخت
دستم براش تکون دادم و گفتم نترس ،انگار وقتشه بچه باید بدنیا بیاد ، در حالی که من از ترس داشتم سکته میکردم ، فقط برو دایه صدا بزن ، با صدای لرزونش گفت آخه من چطور تورو با این همه درد تنها بزارم ؟ گفتم منو ببر سرجام ، و به من فکر نکن فقط برو دایه رو صدا بزن ، سعید با دستای لرزونش زیر بازومو گرفت و منو به اتاق سر جای قبلیم تو رخت خواب خوابوند، و تند تند شلوار روی شلوار خونگی پوشید و با یه چشم به هم زدن از خونه بیرون رفت ، دردهای شکمم هر یه ربع یه بار می‌گرفت و هر وقت دردم شروع میشد با صدای زوزه آیی داد میزدم آخ ننه ، و تو این حالم یاد ننم می افتادم که چطور منو به این حال و روز انداخت ، و وقتی دردم آروم میشد برای خودم یه چرتی میزدم ، انگار نه انگار چند دقیقه پیش بود که از درد زمان و زمین رو به فحش میکشیدم ، با کوبیدن در فهمیدم سعید برگشته ، پتو رو تا خرخره بالا کشیدم و با دستم عرق پیشونیم را پاک میکردم ، با صدای خش دار و تند دایه که می‌گفت کجاس ؟ چرا صداش در نمیاد ، وقتی بهم رسیدن به صورت رنگ پریده ی سعید توجه کردم ، کنارم نشست و گفت حالت خوبه ؟ خواستم حرفی بزنم که دردم شروع شد و با جیغ گفتم اخخخخخ ، واااای دارم میمیرم ، دایه تورو خدا کمکم کن نفسم داره قطع میشه ، چادرش را با خونسردی روی بالشت کنار دیوار تکیه داد و گفت نترس هیچیت نمیشه ، نگاهی به اتاق انداخت و گفت میبینم که هیچی هم آماده نیست ، سرشو به طرف سعید چرخید و گفت به جای اینکه ورو ور به زنت نگاه کنی برو آب گرم ، برام آماده کن و زود بیار اینجا ، سعید بلند شد که به دستورات دایه عملی کنه گفت هوی پسر ، یه لحظه وایسا ،
سعید با صدای آرومی گفت چی شده دایه ؟
دور دهنشو با سر انگشت پاک کرد و گفت کهنه و لباس و قنداق بچه رو هم آماده کردین ؟ سعید موهاشو با انگشتاش خاروند و گفت فقط دو سه تا دست لباس پسرونه خریدیم ولی کهنه و قنداقی نخریدیم ،
دایه گفت این هم که خریدین خیلی شاهکار کردین ،
حالا چرا ور و ور ایستادی داری نگام میکنی ؟ ددد برو دیگه می‌خوام کارمو شروع کنم ، استینشو بالا کشید و گفت دقیقا کجات درد می‌کنه ؟ چیزی ازت ریخته ؟ کیسه ابی ، خو،ن آبی ؟ سرمو تکون دادم و با درد گفتم خون خالی شدم دایه ؟
دایه با وحشت گفت خدا بگم چکارتون نکنه ، به خونریزی افتادی تازه داری بهم میگی ؟،
پتو رو از روی من به طرف دیوار پرت کرد و گفت زود باش ، زود باش دختر شلوارتو در بیار ببینم بچه زنده اس ، حتی نایی برای شلوار در اوردنم هم نداشتم ، دستمو زیر توشک مشت کردم و با هر قدرتی که داشتم روی رخت خواب نشستم و این سری بدون هیچ خجلی شلوارم را از پاهای لرزونم بیرون کشیدم و دوباره به همون حالت دراز کشیدم ، دایه دستشو به یه روغنی چرب کردو گفت فقط خودتو شل کن ، هر چه دستش نزدیکتر میشد استرسم بیشتر میشد ، آره آره شل کن، شل کن احساس کردم دستش تا نافم داخل کرده بود ، بدون صدا دردو تحمل کردم و جیکم بیرون نیومد ، دستش بیرون کشید و با ملافه آیی که روی رخت خواب کشیده بودم دستش را پاک کرد و گفت انشالله تا صبح بچه بدنیا میاد ، ماشالله با این سنت لگنت خوب باز شده ولی مشکل اینجاس بچه خیلی درشته ،
آره دیگه ، حتما خوردی و خوابیدی اینقدر بچه رو تپل کردی ، آره بابا دخترای این دوره و زمونه با زمان ما فرق میکنن ، جعبه ی آهنی از جیبش بیرون آورد که داخلش چندتا برگه های نازک و توتون بود سیگاری برای خودش درست کرد و با فندکی آهنی که عکس شیری روش حک شده بود را روشن کرد و بعد از دوبار کام گرفتن دودش را رو به بالا پرت کرد و گفت زمونه ما ، از این حرفا نبود که زن حامله اس پا به ماهه ، بشینه و بخوره و بخوابه ، من هیچ وقت یادم نمیره ، مادرشوهرم بگم خدا نیامرزتش ، گناه میبرم بگم خدا از سر تقصیراتش بگذره من خیالم راحت نمیشه ، حالا بگذریم ، من تازه عروس بودم


مثل الان پیر و صورتم چروکیده نبود ، سرخ و سفید و خوشگل و گیسوانی بلند که معروف بودم به پوران ، موقشنگ دم اسبی ،
سکوت کرد و بعد مکثی ادامه داد و گفت ، صبح عروسی منو از گیسوانم توی خواب شیرینم بلندم کرد و گفت ما تورو نگرفتیم که بخوابی ، پاشو پاشو کلی ظرفایی که از دیشب ، برای عروسی مونده تا تمومش نکردی حقی نداری آب هم بخوری ، آهی کشید و گفت با همون لباس خواب منوتا لب حوض کشوند ، اونموقع ها آب نبودکه....
مثل الانِ شماها شاهانه زندگی نمی‌کردیم با چنتا پیت آب باید همه ی ظرف و ظروفارو باید بشوریم و بسابیم با کج خلقی گفت همین الان همه رو بشور و سرتا سر خونه رو جارو بزن ، من هم با معده ی خالی تا ظهر زیر تش باد و آفتاب که تو فرق سرم میخورد از حرفاش سرپیچی نکردم و همه ی ظرفا و سرتا سر حیاطو جارو زدم از خستگی حتی دوست نداشتم باقیمانده ی غذایی که برام ته قابلمه، مونده بود را بخورم ، هر روزم به همین منوال گذشت تا چند ماه از پری،ودیم خبری نشد و من صغیر و چشم و گوشم از دنیا بسته ، می‌دیدم شکمم هر روز بزرگ و بزرگتر میشد و مثل مار تو شکمم چیزی حرکت میکرد ، همیشه چادر رو شکممون میبستم هیچکس هم شکمم را نمی‌دید تا بهم بگه ، تا اینکه مادرشوهرم همه جا جار زد و می‌گفت پوران بچه دار نمیشه ، تا یک شب شوهر بی غیرتم گفت پوران من می‌خوام زن بگیرم ، انگار آب سردی رو سرم ریخته شد ، تا تونستم یه کلمه از دهنم در بیارم ، گفتم چرا ؟ مگه من چکارت کردم ؟
گفت تو کاری نکردی ، ولی من چند وقته ....
سرمو تکون دادم و گفتم چند وقته چی ؟
گفت آره آره چند وقته هانا دختر داییتو زیر نظر دارم ،
بهش میاد دختر خوبی باشه ، تا اونجایی که من میدونم خیلی دختر خوبیه ، تازه اشم ، حق دارم زن بگیرم، تو این چند ماه این همه انتظار کشیدم دریغ از بچه ، حتی نتونستی برای من بچه بیاری ،
مگه من با نر ازدواج کردم ، ،
من هم آرزوی بچه رو نمیتونم با خودم به گور ببرم .
حالا به ننه حاجیه ام گفتم بره با خانواده اش حرف بزنه ، انشالله که قبول میکنن ، پشتشو به من داد و گفت چرا قبول نکنن تازه از خداشون باشه که شوهری مثل من نصیب دخترشون میشه،
گفتم ایاز تو می‌دونی ، چی داری میگی ؟
من همش پنج شش ماه زنت شدم ، بعدش میخوای زن بگیری چرا انگشت انتخابت رو هانا دختر داییم چسبوندی ، این همه دختر خوب و نجیب ، حرفمو قطع کرد و گفت بس کن ، بس کن نمی‌خوام حتی یه کلمه از تو بشنوم ،.........


با صدای جیغم که به زور خودم را کنترل کرده بودم و منتظر تموم شدن خاطرات دایه پوران بودم ولی دردم شدید و شدیدتر شد و با جیغ گفتم دایه نجاتم بده ، حرفش را قطع کرد ، با معاینه گفت آره دختر همین جوری ادامه بده انشالله زودی بچه بدنیا میاد ، تند تند نفس کشیدم ، دایه لای پاهام روی زانوهاش نشست و با یه دستش شکمم فشار میداد و با دست دیگه اش دنبال بچه توی شرمگاهم برای خروجش میگشت ، جیغام خود به خود بیرون می اومدن 

تیم تولید محتوا
برچسب ها : khazan
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 5.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 5.0   از  5 (1 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

چهارمین حرف کلمه soxhgy چیست?