خزان 12 - اینفو
طالع بینی

خزان 12

محکم تو صورتم زدم و گفتم یعنی چی سعید ؟
درست حرف بزن من بفهمم چی داری میگی ؟
چشاشو روی هم بست و با بغض گفت خاتون به غیر از من با کسی ازدواج میکنی ؟
گفتم خفه شو سعید ، این چه چه حرفیه داری میزنی ، خدا صد سال عمر بهت بده که بالای سر من و خزان باشی ،
اشکاش از گوشه ی چشمش آروم روی صورتش ریخته شدن و با پشت دست هی مخفی میکرد ، با همون صدای غم بار گفت خاتون من مریضم ،
صداشو آرومتر و پرازبغض و غم و ترس ادامه داد و گفت خاتون من سرطان دارم ،
یه لحظه دهنم از شنیدن این حرف قفل شد ، به سختی دهنمو باز کردم و گفتم چییییی ؟
سرشو تکون داد و گفت آره خاتون ،من سرطان دارم ، صدام همزمان مثل دست و پاهام شروع به لرزیدن کردن ،دستمو جلوی دهنش گذاشتم و گفتم ساکت !!!!
تو هیچیت نیست ، با همون حالت گفتم تو از کجا فهمیدی ؟ سرشو پایین انداخت و گفت مدتی بود حالات بدنم تغییر کرده بود چندین بار سر کار حالم بد میشد
اوستا هی اصرار کرد ، نزد طبیبی برم و من رفتم پیش طبیب مسلم ، اون منو به آزمایشگاه معرفی کرد و دقیقا دو روز قبل عقدمون جوابش را گرفتم و به خاطر همین خواستم زودتر با تو ازدواج کنم ، تا حداقل اگه من برام اتفاقی افتاد ، یه سرپناهی بالای سرت باشه ، با گریه گفتم چرا اینکارو کردی ؟ چرا منو وابسته ی خودت کردی سعید ؟ ولی نه نه تو هیچیت نمیشه ، پاک کن اون اشکاتو ، از فردا با هم دنبال بهترین دکتر میگردیم ، تو این شهر به این بزرگی یه دکتری یه طبیبی وجود داره که دارو درمونت کنن ، اصلا به هیچی جز خودت به چیزی نمی‌خوام فکر کنی ، حالا پاشو یه آبی دست و صورتت بریز خزان روی زمین خوابوندم و با همین حوله آیی که دور خودم پیچونده بودم ، بلند شدم و دست سرد سعید را گرفتم و گفتم اصلا خودم میبرمت صورتتو با دستای خودم میشورم، زود باش ، زود باش ، دنبال خودمو مثل بچه ی دو ساله راه انداختم ، به حوض که رسیدم خم شدم و با دستی که مثل بید میلرزید آب مشت کردم و به صورتش پاشیدم ، یه لحظه چشمم به چشمش افتاد که با چه حسرتی بهم نگاه میکرد ، خودمو پرت بغلش کردم و با صدای بلند شروع به باریدن اشکام شدم ،و با همون حال التماسش کردم ،
گفتم تورو خدا منو تنها نذار سعید ، من بدون تو چکار کنم ،؟
من نمیتونم بدون تو یه لحظه سرپا باشم ،
من به جز تو کسی رو ندارم ، آخه لامصب وقتی دیدی اینجور هستی چرا سمتم اومدی ، به من فکر نکردی که چقدر داغون میشم ، ؟
واااااای سعید منو تورو از کی بخوام تا بلایی سرت نیاد؟
منو از بغلش بیرون کشید و با جفت دستاش سرم را فشار داد و گفت ، هنوز زنده ام ،خاتون ،
هنوز هستم ، فقط منو از خدا بخواه .، تو برام دعا کن حتما خدا صداتو میشنوه ، دعا کن حداقل سایه بانی بالای سرت باشم ،
خنده آیی کرد و گفت مطمعن باش به همین زودی نمیرم ، تا تورو از خودم خسته نکنم ولت نمیکنم ،اینقدر اذیتت میکنم که خودت به عزراییل میگی جونمو زودتر بگیره ، آب دماغم را بالا کشیدم و گفتم ، تو هر کاری دوست داشتی سرم بیار ، روزی چند بار توهین و کتکم بزن ، فقط منو تنها نزار
سرمو به سینه اش چسبوند و گفت کمکم کن خاتون ،
محکم‌تر بغلش کردم و گفتم من مطمعنم تو هم قوی تر از این مرض لعنتی هستی که بتونی شکستش بدی، دستشو گرفتم و محکم به لبم چسبوندم و پشت سر هم بوسه زدم ،یه یهو حوله ایی که بدنم را پنهان کرده بود از روی بدنم سر و روی زمین افتاد ، تا خواستم خم بشم ، حوله را بردارم ،سعید دستمو محکم فشار داد و گفت حتی حوله هم فهمید نباید جلوی من نباید بدن قشنگتو پنهان کنی ، بزار آخر عمری از وجودت لذت ببرم ، با پا حوله رو بالا آوردم و گفتم اینقدر وقت داریم که از وجود هم و با هم لذت می‌بریم ، تو نمی‌خواد نگران این باشی ،صورتم را به لباش نزدیک کرد و محکم لبای گرمش به صورتم چسبید ، داخل سینم غوغایی از درد بود ولی نمیتونستم حرفی بزنم ، دوست دارم داد بزنم و بگم خدااااا ، این کارو با من نکن آخه اینی که داری ازم میگیریش ، دنیامه ، حکم پدر ، مادر. ، برادر ، همه کَسَم مثل کوه پشتم بوده ، آخه چطور دلت میاد از من بگیریش ، آخه دلت به حال جوونیش ، به حال پاکیش ، نسوخت ، هر لحظه اشکام تو چشمم حلقه میزد ولی سعی میکردم با لبخندم تمام غم و بغضامو مخفی کنم،تا خودمو جلوی سعید شکسته نکنم دست سعیدو گرفتم ، گفتم بیا یه لقمه بخوریم ، گفت خاتون من گرسنه نیستم ، کتاب و دفتراتو آماده کن من هم همین طور شروع به درس خوندن کنیم ، چند ماهی بیشتر به خرداد ماه نمونده ، اگه قبول شدیم و عمرم کفاف داشت انشالله سال دیگه دو کلاسو با هم امتحان میدم ، سرانگشتم به صورتش چسبوندم و نیشگون آرومی گرفتم و گفتم حتما قبول میشی خلبان قشنگم ،،بغلم کرد و گفت من چطور برات نمیرم خاتون قلبم ،تو دنیای من شدی
با این حرفش قلبم هری پایین ریخت و تمام کدورتی که ازش داشتم از بین رفت و با تمام قدرتی که داشتم خودمو محو بغلش کردم و گفتم خدا نکنه جون خاتون ،
سعید آه بلندی کشید و گفت خاتون دعا کن من خوب بشم ، چنان خنده به لبت میارم که خودت انگشت به دهن بمونی ، با صدای بازی خزان از حال و عشقمون بیرون اومدیم ، به خودم نگاه کردم و گفتم خاک بر سرم ، سعید با استرس گفت چی شده ؟
دستامو روبروی خودم گرفتم و گفتم نمی‌بینی من که روبروت لخت ایستادم انگار نه انگار ، لخت ایستادم
سعید با خنده و مملو از فضولی گفت خب چی میشه ، بزار من بیشتر از این بدن قشنگ لذت ببرم، خودمو لوس کردم و گفتم ای بابا ، تا دلت بخواد وقت لذت داری ،از من و بدنم لذت ببری
همون روز و همون شب غوغایی از طوفان در وجودم رعشه میکرد ولی با زبونی شیرین شبمون را به سپیدی، تا بر درد سعید اضافه نکنم رسوندیم ، صبح قبل از طلوع با اذون الله و اکبر مسجد سر کوچه بیدار شدم
دوست داشتم با خدای خودم کنی درد و دل کنم ، به خیال خودم خدا صدامو از توی خونه نمیشنوه ، بدون اینکه سرو صدایی کنم آروم از بغل سعیدخودم را بیرون کشیدم ، و به حیاط رفتم ، هنوز ستاره ها در قلب اسمونه سیاه چشمک زنان می‌زنند ، با تموم شدن اذون دستامو بالا بردم و از ته سوزناک قلبم گفتم خدایا ، تنها موکل زندگیم سعیده ،خودت هم خوب می‌دونی
ازتو هیچی نمی‌خوام ، نه پولی نه ثروت و نه جایگاهی ، خودت شاهدی که من چه عذاب هایی کشیدم ، پس در حقم لطف کن و سعید را از من نگیر ، تو این شهر بزرگ بااین همه آدمای درنده من بدون سعید نمیتونم سرپا بیاستم ،
اینقدر گفتم و گفتم و گفتم و به خدایم از درد درونم گفتم و گفتم و در آخر گفتم، همه میگن تو رحمانی ، رحیمی ، پس نا امیدم نکن ،
....
به جای خواب به آشپزخونه رفتم و صبحونه ایی برای مردی که نمی‌دونم چند وقت یا چند سال ، وجودش را دارم درست کردم و بدون اینکه سرو صدایی از خودم در آورده باشم
آروم به اتاق برگشتم و دوباره همون جایی خوابیدم که دیشب بودم ، به صورت معصومانه ی سعید نگاه کردم و برای مظلومیتش خیره شدم ، دستمو روی صورتش کشیدم و با صدای زنانه ی آرومی گفتم سعیذم ؟ سعید جونم .؟ چشاشو با استرس باز کرد و گفت چی شده ؟ خزان طوریش شده ؟ انگشتمو روی لبش چسبوندم ، گفتم هیس ! هیچی نشده فقط ...‌فقط دوست دارم با تو حرف بزنم ، خودشو جابه جا کرد و بعد از خمیازه ی بلندی ، دستاشو دور گردنم حلقه بست و گفت خب بگو ،جانم ؟
چی میخوای بگی ؟هر چه دل تنگت میخواد با من حرف بزن
نگاه کن سعید وقتی اون روز مرتضی آب پاکی رو دستم ریخت از همون دقیقه و اون ساعت برای من مرتضی مُرد ، می‌دونی این یعنی چی ؟
یعنی بهش هیچ احساسی ندارم ، انگار مرتضیایی تو زندگیم وجود نداشت و اما تو .....
با محبت های هر روزت من بیشتر بهت وابسته شدم ، انگار نه انگاری این همه گذشته ی تلخی داشتم ، تو کاری کردی تمام گذشته هام محو بشن شدی پدر و مادرم ، شدی فک و فامیل ، شدی همه چیزو همه کسم ،
سکوت کردم و بعد از مکثی باز ادامه دادم و گفتم ؛ فقط یه خواهشی ازت دارم
تا زمانی که هیچی مشخص نشده ، خودتو برای هیچی نباز ، چون هم وجودت هم منو خزان پامون به زندگیت وصل شده ، و هست ، به صورت خیس سعید که چشاش مثل ابر بهار در حال بارش بودن نگاهم را مجذوب خودش کرد ، دستمو روی چشاش کشیدم و گفتم بهم قول بده که این چشای خوشگلت هم هیچ وقت اینجوری اشک نبارن ، سعید به سختی آب گلوشو قورت داد و گفت خاتون ؟ چشامو قفل چشای قشنگش کردم وبا صدای ارومتری گفتم بگو همه کسِ خاتون ؟
بگو جونِ خاتون ؟
دور لبشو با زبونش خیس کرد و گفت ؛ خیلی خوشحالم که زنی مثل تو دارم ،
خوشحالم خدا تورو جلوی راهم سبز کرد ،
لبخندی زدم و خواستم حال و هوای این گفت و گوی بی روح را تغییر کنم ، گفتم باید هم خوشحال باشی ، از هر انگشت خاتون یه هنر می‌باره ، تازه اشم هر وقت دلت خواست ازت دریغ نکردم ، باید هم از خدات شاکر باشی ، چی بهتر از این میخوای
با سر انگشتش گونمو فشار داد و گفت، بله بله ، صد البته ،
ولی خاتون همون زبون شیرینت منو دیونه ی خودت کرده ، حالا که منو بیدار کردی قبل از صبحونه بیا یه دستی به این احساسم بده که دیگه تحملش برام سخت شده ، گفتم ای بابا نمیشه با تو دو کَلوم حرف زد ، تا خواستم حرف بعدی رو بزنم تنم سنگین شد و لبم را در اختیار لب سعید شد طولی نکشید صدای نفس های تند تند و گرم جفتمون به آغوش هم گیرا شد ، تمام بدنم عرق کرده بود ،و نفس هام آروم و قرار نداشت
بعد از چند بار نفس تازه گرفتن گفتم از. دست تو سعید ، نگاه کن ، من هی پشت سر هم باید حموم برم
، حتی اردک کمتر از من تو ابه ، خنده ی قشنگی کرد و گفت : خب چرا حموم میری ؟
مگه نمی‌بینی من همش تشنه ی تو هستم ؟ فقط داری خودتو خسته میکنی
، روی کمر لم دادم و با صدای آرومی گفتم تو فقط تشنه باش ،
هی من سیرابت میکنم ، مکثی کردم و با صدای آروم و همراه با آه کوتاهی ادامه دادم و گفتم فقط چیزیت نشه ،
محکم بوسم کرد و گفت ، کار خدارو چی دیدی
شاید من هم مثل مش حسن خدا معجزه آیی کرد و همه ی درد و بلام شفا بگیرم ،
با سوزی گفتم انشاالله ، یا خدا
همون روز با اصرار سر سخت من و مقاومت بی جواب سعید به هر سختی بود به دارالشفا رفتیم ،
صفر تا صد ماجرایی که از وقتی سعید حالت های بدنیش و تا زمانی که اعلام سرطان را گفته بودن موبه مو از اول همه و همه را برای دکتر حسام الذین که یه دکتر هندی بود تعریف کرد ،دکترحسام الذین خودکار را که بین گوشش بیرون کشید در دست گرفت و با لحجه آیی نامفهوم که فارسی و اکثرا هندی و قاطی بود گفت میشه جواب آزمایش را به من نشون بدی ؟
سعید به من نگاه کرد ، به جای سعید من جواب دادم و گفتم بله میشه ، چرا نشه ، همین الان از پاکت در میارم ، فقط یه لحظه صبر کنید ، سعید آروم گفت خاتون ، هول نکن عزیزم ، آروم باش ،
برگه آیی را با دست لرزونم مقابل دکتر، حسام الذین گذاشتم و گفتم بفرما آقای دکتر ،
اتاق پراز استرس و پر تنش از سکوت شده بود ،سکوتو شکوندم و گفتم آقای دکتر تورو به جون هر که دوست داری قسمت میدم ، هر چه که یاد گرفتی ، روی شوهرم امتحان کن تا زودتر خوب بشه ، دکتر سرشو بالا گرفت و به صورتم نگاهی کرد و با ناخنش ریش های بلندش را خاروند و گفت ....شما سواد دارین ؟
نه می‌خوام بدونم چند کلاس درس خوندین؟ این چه وضع مملکته .،
من به سعید و سعید به من نگاهی کردیم و همزمان با هم گفتیم آره سواد داریم ،
سرشو تکون داد و گفت آفران که سواد دارین و اسم این برادر را ندیدین ، با تعجب گفتم کدوم برادر ؟
با خودکار روی برگه ضربه آیی زد و گفت همین .،
بدون اینکه خجالتی بکشم خودمو روی میزی که دکتر حسام الذین نشسته پرت کردم و برگه رو از جلوش برداشتم و تند تند چشام دنبال اسم سعید از اول تا انتها نگاه کردم ، اسمی از سعید نبود و به جای اسم سعید مسعود بود ، همراه با خنده و بغض گفتم سعید اینجا اسمی ازت نوشته نشده یعنی این آزمایش برای تو نیست که ،
سعید منگ و هنگ به من نگاه کرد و گفت یعنی چی من نیستم ، فک کنم توهم زدی ،
برگه رو روبروی سعید صاف نگه داشتم و با انگشت گفتم اینجارو بخون شوهر خلبانم ، سعید انگار باور ش نمیشد ، بی تفاوت به خوشحالی من به دکتر گفت آقای دکتر ؟
پس این حالتایی که من دارم اگه سرطان نیست پس اسمش چی میتونی بزاری ؟ حتما به جای اسمم اشتباه تایپ شده ولی جواب همینه ،
دکتر حسام الذین با اخم گفت انگار خیلی دوست داری خودتو به مریضی بزنی ؟ حالا برای اطمینان برات چندتا آزمایش مینویسم ، و تا حاظر نشدن جواب آزمایشات حقی ندارین هیچ جا جزاینجا جایی نرید
سرشو روی برگه آیی خم کرد و بعد ازخط، خطی کردنش ، گفت اینارو پیش مستر اوراج تزریق کن و اون چندتا دونه قرص را هم بخور ،انشالله هیچی دیگه لازم نداری ، با خوشحالی از دارالشفا بیرون اومدیم ،هر چقدر که سعید هنوز باورش نشده و مطمعن نبوده ، با هم دوش به دوش مسیر را با هم با ذوق طی میکردیم تا اینکه کسی رو دیدم ....
زود چرخی زدم و به عقب خودم را چرخوندم
خزان را محکم به خودم چسبوندم و توی بغلم مخفی کردم ، سعید گفت چت شد خاتون ؟ چرا اینجوری میکنی ؟گفتم ساکت شو سعید ، بزار اون مرد از کنارمون رد شه ، فقط اصلا با او حرف نزن ؟
دستمو جلوی صورتم گرفتم تا قیافم را شناسایی نکنه ، سعید با کنجکاوی اطراف را نگاه میکرد و می‌گفت کی ؟ از کی حرف میزنی ؟
ددددِ ، حرف بزن ؟
با رد شدن مردی که روزگارم را عوض کرده بود با اون تیپ و قیافه ی وحشتناک که شلوارش از پایین تا خشتکش پاره و ریش هایش تا پایین گردنش آویزون و دستش جلوی مردم دراز شده بود ، کینه امو چندین برابر کرد ، با رد شدنش و با سعید حرف زدن دوباره خودمو چرخوندم و با عجله و بی تفاوت به سوالهای مکرر سعید تند تند قدم برداشتم تا مسافتی نه حرفی نه کَلومی از ترس اینکه. اون مرد منو بشناسه راه میرفتم ، سعید با حرص دستمو گرفت و گفت یه لحظه وایسا ،کجا داری میری ؟ می‌خوام بدونم از چی فرار میکنی ؟ چه کسی رو دیدی که اینجور بهم ریختی ؟
اطرافمو با دقت نگاه کردم وقتی مطمعن شدم ، اون مرد پشت سرمون راه نیافتاده و آثاری ازش نیست گفتم از دست اون مرد لعینِ، کثیف فرار کردم ، چشاشو گرد کرد و گفت کدوم مرد ؟
از چی و چه کسی داری حرف میزنی ؟ گفتم همونی که اسمش بابایه ، چشاشو باز کرد و گفت کو؟ کجاس اون مرتیکه ی احمق ؟
زود بگو تا برم صورتشو بریزم بهم ، اون بی غیرتو بهم نشون بده خاتون ؟ دهنم خشک شده بود حتی خشکی دهنم گلویم را میسوزوند ، با زبونم دور لبم را چرخوندم و گفتم همونی که لباساش پاره بود ، همونی که از بغلمون التماس قرون میکرد بهش بدیم ، محکم روی پیشونیش زد و گفت واقعا داری راست میگی خاتون ؟
اون مرتیکه ی خیابونی پدر تو بود؟ سرمو چند بار بالا و پایین کردم و گفتم آره ، آره خودشه ، ببین روزگار با او چکار کرد، خدا می‌دونه چه برسرش اومده ، دیگه دختری براش نمونده که با فروختنش ، پول موا،دشو در بیاره ، دستمو گرفت و گفت ولش کن ، نمی‌خواد بهش فکر کنی ، فکر کن اصلا اونو ندیدی ، حق به جانبی گرفت و گفت از کجا معلوم خودِ ناکَسِش بوده ، نه نه حتما تو اشتباه گرفتیش، با بغضی که راه گلومو داشت خفه میکرد گفتم سعید من بابامو دیگه نشناسم بدرد جِرز دیوار میخورم ، خودش بود ، خودِ خودش بود ، به خدا خودش بوده
صدامو ارومتر کردم و گفتم نمیدونی چقدر ترسیدم ، ترسیدم از اینکه خزانو ببینه و به اون بیشرف بگه ،صورت سعید با شنیدن حرف آخرم مثل گوجه قرمز شد ، گفت غلط کرده ، مگه من اینجا برگ چغندرم، یا کُلفَت باباشم ، نه جونم اینا مال این حرفا نیستن اگه واقعا تورو خزانو میخواست همون موقع دستتو می‌گرفت و به جای اینکه تو تجملات غرق بشه با عشق زندگی میکرد ،
ولی خاتون اینجور آدما فقط ظاهرشون شاده ، مثل من و تو زندگی نمیکنن ، دستمو گرفت و گفت بیا بریم ، حیف نیست به خاطر هیچ و پوچ روز قشنگمون خراب کنیم ؟
همچنان خزان سفت تو بغلم چسبیده بودم وهنوز ترس از اون مردی که اسمش آقام باشه صدای تاپ و توپ قلبم از ترس را به صدا در آورده ، بعد از چند قدم راه رفتن گفتم سعید میشه به خونه برگردیم ؟
اصلا حالم خوب نیست ، خزان هم خسته شده باید بخپابونمش ،
به من نگاه کرد و بدون اینکه حرفی بزنه دستشو جلو انداخت و به اولین ماشینی که در حال گذربود اشاره کرد ، چند دقیقه ایی که تو ماشین بودیم همش فکر و خیالم جایی بود که آقا رو دیده بودم ، از قیافه ی درهم برهمش عوقم می‌گرفت ، هیچ ناراحتش نبودم ، ولی تمام خاطرات چند سال پیشم برام مرور میشد و این خاطرات با اعصابم سازگاری نمی‌کرد،
تمام خاطرات خوبی که یه دختر باید از خانوادش و بل الخصوص پدرش داشته باشه ، من نداشتم ، آرزو داشتم یکبار پدرم دست نوازش رو سرم میکشید و از خواسته هام سوال کنه و من مثل دخترای دیگه تو بغلش ادای دختر بودن را میکردم ولی جز نعشگی و کتک زدن خاطره ا یی از بچگی نداشتم ، با صدای سعید ، فهمیدم که به مقصد رسیدیم و باید از ماشین پیاده میشدم ،
به محض ورودم به خونه احساس آرامش بهم دست داد ، انگار از چیزی فرار کرده بودم، سعید هم سعی میکرد زیاد تو دست و پام نچرخه ، و بتونم با امروزم کنار بیام خلاصه به سختی اونروزمو به شب گذروندم ، همه خواب بودیم با صدای تق تق در از جا پریدم ، دست گذاشتم رو سینم و با ترس گفتم وای خدا این کی می‌تونه این وقت شب باشه ....به جای خالی سعید نگاه کردم ، با تعجب گفتم این وقت شب کجا رفته ، که الان داره با این سرعت به در، امان نمیده، بلند شدم و بدون اینکه بپرسم کی پشت درِ ،
در را باز کردم از دیدن پدرم با همون قیافه ی صبحش و پشت سرش مرتضی موی بدنم مور مور و سیخ شد ،
با پت و پت گفتم شما اینجا چکار میکنید ؟ پدرم همین جور که بدنش رابه چپ و راست و از دست به پا میخاروند گفت فکر کردی با بچه ی مردم میتونی فرار کنی ؟
این بچه پدر داره ، به جای اینکه تو این خرابه زندگی کنه ، تو عمارت پدرش ، بچگی کنه ، برو کنار تا آقا بره بچشو برداره ، دستمو باز کردم تا کسی نتونه از در، داخل خونه بشه ، گفتم کدوم بچه ،؟
از چی دارین حرف میزنید ؟ اینجا بچه ایی نیست ، پدرم روبه مرتضایی که به صورتم خیره شده بود کردو گفت آقا من خودم با جفت چشام دیدم ، مثل سیبی که از وسط با شما نصف شده بود ، خودم دیدمش ، سرمو برای مرتضی تکون دادم و گفتم دروغ میگه مرتضی ، حرفشو باور نکن ، مرتضی صداشو صاف کرد و گفت ، خاتون ؟ خاتون تو داری بهم دروغ میگی ، برو بچه رو بردار و بیار ، با هم میریم ، یه زندگی جدیدی از نو می‌سازیم ، دخترمون با هم بزرگ میکنیم ، گفتم تو یکی حرف نزن ، تو پیش من بچه نداری ، من از تو حامله نشده بودم ، یکی از دستاشو به در تکیه داد. و با لحن آرومی گفت ، پس از کی حامله شدی خاتون ؟ آب دهنمو به زور قورت دادم و گفتم از هیچکی ، اصلا به تو چه ربطی داره ، الان که خوشیات تموم شده یادت افتاد بچه داری ؟
یادت میاد چطور منو پیش اون زن تحقیر کردی ؟ یادت میاد چقدر بهت التماس کردم ، ؟ خنده ی تلخی که از زهر هم تلختر بود کردم و گفتم من دیگه پا روی خوشبختیت نذاشتم ، حالا تا سعید نیومده از اینجا برو ، گفت هیچ جا نمیرم ، تو هم مجبوری با من بیای ، گفتم من هیچ جا نمیام ، من یه شوهر مردی دارم که مثل کوه به عظمت کوه دماوند پشتم هست ، یه مردی کامل که رنگ خوشبختی بهم داده ، گفت پس بچمو بده ، با حرف خوب میگم برو بچمو بیار ، نزار اون روی سگیم بیاد و به زور متوسل بشم و بچمو پس بگیرم ، صدامو بالا بردم و گفتم آخه من از کجا برات بچه بیارم ، بچه آیی در کار نیست ، در این حین داد و فریاد و من میگم و مرتضی سعی میکرد منو متقاعد کنه صدای گریه ی خزان بلند شد ....با وحشت از خواب پریدم و گفتم وای ننه ! این چه خواب بدی بود ، خدایا ازتو ممنونم که خواب بود
خزان تو بغلم محکم گرفتم و به جای آروم کردنش بوسش کردم ، سعید با صدای خش دار خواب آلو گفت خاتون معلوم هست نصف شبی داری چکار می‌کنی ؟
بچه رو آروم کن ، از خوابمون بیدارمون کردی ، هنوز صدای تپش قلبم از ترس خواب وحشتناکم را میشنیدم م و تنم هنوز میلرزید ، خزان را زیر سینم خوابوندم و چشام بستم و با صدای آروم صلوات و شکر زمزمه گفتم ، تا صبح هزار و یک بار خودم را از این پهلو به اون پهلو چرخوندم بلکه خوابم بگیره ولی انگار خوابی به چشمم غریبی میکرد ، چند روز و یک هفته گذشت و باید جواب آزمایش را نشون دکتر حسام الذین بدیم ، با صدای سعید که از حیاط داد میزد خاتون آماده شدی ؟
من هم با همون لحن جوابش را با الان میام ، الان میام یه چند دقیقه صبر کن ، اینقدر هولم نکن بزار کارمو تمیز در بیارم ، بعد از اتمام کارم ، خزان را بغل کردم و به بیرون اتاق پیش سعید برگشتم ، سعید با دیدنم گفت یا بسم الله ، خاتون این چه کاری با قیافت کردی ؟ چرا صورتت اینجور آرایش کردی ؟
قیافت منو یاد عمو فیروز انداخت ، شونه امو بالا انداختم و لبمو یه ور کردم و گفتم ، کاری نکردم فقط یه کوچلو ارایشمو تغییر کردم ، اینجور خیالم راحت میشه که کسی منو نمیشناسه ، سعید دو قدم به عقب برگشت و با انگشتش روی صورتم کشید و گفت آخه با زغال صورتت سیاه کردی ؟ تو دیگه کی هستی ؟ با اعتماد به نفسی گفتم من خاتونم ،
ااااا سعید ، چرا دست رو صورتم کشیدی ؟ دو ساعت طول کشید تا ارایشمو درست کنم ،
الان باید دوباره برم جایی که دستت کشیدی رو مجدد درسا کنم ،
سعید دهنشو پراز باد کرد و تو هوا پرتاب کرد و بعد از اوووف بلندی کنار حوض نشست و دستشو زیر چونه اش گذاشت و گفت من با این قیافه تا مستراب هم نمیرم ، چه برسه تو کوچه خیابون ، زود بیا صورتتو بشور ، دیرمون شده ، گفتم ببین سعید من صورتمو نمیشورم ، دوما اگه قیافم آبرو ریزی می‌کنه میتونی تنهایی بری من مجبورت نکردم سعید با حرص به طرف من اومد و خزان را از بغلم گرفت و با صدای بلند که تنم را لرزوند گفت ،
مگه نمیگم اونی که به قیافت زدی رپ بشور ،؟
به خودم جرات دادم و تو دلم زمزمه کردم و گفتم خاتون جریع باش و از حقت دفاع کن ،
دستامو به پهلوم چسبوندم و گفتم آره ، تو گفتی ولی.من هم قبول نکردم ، حالا یا دوست داری با این قیافه برم ، یا صورتمو بشورم و توی خونه بشینم ، انگشتمو بالا بردم و گفتم نگاه کن ، سعید من نمیتونم ریسک کنم ، اومدیم و اون عاقای ذلیل شدم منو دید ، بعد تعقیبم می‌کنه ، اونوقت می‌دونی چی میشه ،؟
منتظر حرف سعید نموندم و ادامه دادم و گفتم نوچ ، معلومه نمیدونی ، ولی بزار من بهت بگم ، تا آخر عمرمون به خاطر خزان باید بهش باج بدیم ، با تعجب گفت بابت چی باج بدیم ؟ گفتم بابت خزان دیگه ، گفت اینو فهمیدم ولی باج برای چی ؟ گفتم هاااا ببین نفهمیدی ، بشین تا برات بگم ، همون جایی که سعید نشسته بود من جاشو گرفتم ، پا رو پا گذاشتم و گفتم عاقای خیر ندیده چون عاشق ریال و قرونه ، می‌فهمه که خزان بچه ی مرتضیاس و هر روز که موادش ته کشید مارو مجبور به دادن پول تا حق السکوت کنه ، و چون مرتضی می‌دونه بچه از خودشه از فرصت برای ازارو اذیت ما با خزان خونه ی خوشبختیمون را به زهرمار تبدیل می‌کنه ، حالا فهمیدی چرا من صورتمو سیاه کردم ؟ سعید مجبور به سکوت و قبول شدن در برابر قیافه ی سیاهی که با زغال و لبایی که با حنا قرمز کرده بودم کرد و با همین قیافه راهی دارالشفا شدیم منتها هر رهگذری که از ما رد میشد یا به زور جلوی خنده اشو می‌گرفت و یا تا مسافتی پشت سرش مارو نگاه میکرد ،مطمعن بودم که تو قلبشون یا بهم میخندیدن یا اینکه فک میکردم دیونه شدم ، ....... داخل اتاق شدیم و با سلام کوتاهی گفتم آقای دکتر جواب آزمایش اوردیم میشه زودتر جوابش را بهمون بگی ؟ دکتر حسام الذین سرش را بالا گرفت و با دیدن قیافم با لهجه گفت یا الله ، دستمو جلوی دهنمو گرفتم و گفتم به خدا چکار داری ، جواب آزمایش را به ما بگو ، برگه رو جلوش گرفت و بعد از خوندن چند سطر ، سرشو مجدد بالا آورد و گفت ....تا اینجایی که خوندم خبری،یل چیزی از سرطانی ندیدم ،با خوشحالی دستمو به هم کوبیدم و همین جوری که دست میزدم گفتم الهی شکر ، خدایا مرسی که حرفامو گوش دادی .، من چطور ازت تشکر کنم خدا جونم ،
هنوز خوشحالیم ، رو لبمون نقش بسته بود که دکتر حسام الذین ادامه داد و گفت ولی یه مشکل در این آزمایش میبینم
، هر دو خنده رو لبمون خشک شد و با استرس و ترس همزمان گفتیم چه مشکلی ؟
گفت باز هم مطمعن نیستم تا آزمایش اس،پرم از شما نگیرم نمیتونم صد در صد قاطع حرفمو به شما بگم ، سعید حتی نمی تونست حرف بزنه ، سر صندلی خشکش زده بود ، با اشاره بهم فهموند که خزان را از بغلش بگیرم ، همین جور که خزان را از بغلش داشتم می‌گرفتم گفتم آقای دکتر درست و واضح به ما بگو ، اینقدر با حروف و کلمات و حرف بازی نکن ، با خودکار ریشای بلندش را خاروند و گفت احتمال داره شوهر شما عقیم باشه ،،،
با تعجب گفتم عقیم دیگه چیه ؟
این دیگه چه مرضیه ؟ واگیره ؟ به چشام نگاه کرد و گفت نه دختر چه واگیری ،
عقیم یعنی هیچ وقت بچه دار نمیشه ، گفتم یعنی تا کی ؟ یه سال ، ؟ دو سال ؟ ده سال ؟
خب این چیزی نیست ، آدم صبر میکنه تا آخر بچه دار میشه دنیا که تا آخر نرسیده ، سرشو پایین انداخت و چندتا خط تو برگه ی سفید خط خطی کرد و گفت احتمال داره تا آخر عمرش بچه دار نشه
حالا این فرشته حتما با معجزه ی الله به شما هدیه داده ، دهنم از شنیدن این حرف خشک شده، وقتی قیافه ی درهم و رنگ پریده ی سعید را دیدم ، جلوی تمام احاسیسم را گرفتم و دستی کشیدم روی سرش و گفتم عزیزم ، دنیا که به آخر نرسیده ، پاشو ، پاشو بگو یا خدا ، و توکل کن به اون ارشد همه که اون قادر به همه کار هست ، اگه هم خدا نخواست ما بچه دار بشیم ، یه دختر داریم و با هم بزرگش میکنیم دکتر حسام الذین نسخه را ، تو دستم داد و گفت این چند قلم دارو هر شب، قبل از خواب مصرف کنه و برای اطمینان کامل این آزمایش را انجام بده ، دستام میلرزیدن ولی سعی میکردم خودم را قوی جلوه بدم تا سعید کمتر خود خوری کنه ، دستشو گرفتم و گفتم پاشو ، عزیز دل خاتون ، پاشو بریم ، چرا زود خودتو باختی ، مگه نشنیدی آقای دکتر ، چی گفت ؟ گفت تا آزمایش ندی این جواب قاطعانه و مطمعن نیست ،
سعید چشاشو محکم روی هم بست و دستاشو به پاهاش چسبوند ویه اوف بلندی کشیدم ، یه ضرب بلند شد و گفت ، بریم ،
از دار الشفا که پامون را بیرون گذاشتیم ، گفت برگه های آزمایش را بهم بده ، من هم اطلاعات از دستوراتش زود روبروش تقدیم کردم و گفتم بفرما سعید جونم ، برگه را از دستم گرفت و شروع کرد به پاره کردن ، گفتم سعید داری چکار می‌کنی پسر ؟
چرا پاره کردی ،؟ حالا دوباره باید پیش دکتر برگردیم تا این ازمایشو بنویسه گفت ، لازم نکرده ،
اگه قراره من هر روز با این آزمایشات تنم بلرزه ، بزار از هیچی خبر نداشته باشم ، اگه عقیمم چه فرقی داره جواب صد در صد بگیرم ، پس بزار تو همین شک پنجاه پنجاه زندگی کنیم ، سکوت کردم چون جوابی برای تسکین دردش نداشتم ،........
به خونه که رسیدیم ، سعید گفت خاتون من دیگه خیلی دیرم شده تا اوستا اخراجم نکرده باید زودتر سرکارم برگردم
با لبخند گفتم خدا پشت و پناهت باشه مرد زندگیم ، خدا عاقبت به خیر بگذره عزیز دلم ،
دو قدم برداشت ، صداش زدم سعید ؟ به عقب برگشت ، گفتم چه بچه باشه چه نباشه تو همون سعید و قهرمان زندگیم هستی و میمونی ، لبخند تلخی زد ، میدونستم لبخندش همش مصنوعیه،،،،
گفتم شام چی دوست داری برات بپزم ؟ نفس بلندی کشید و گفت ، هر چی درست کردی من میخورم فقط زیاد خودت اذیت نکن ،بغضم گرفت ، نه اینکه برای بچه ،
نه اصلا ، برای غرور مردونه سعید که حس میکرد پیش من ، خیلی شکسته شده ، به جای حرف چشامو روی هم گذاشتم ، با بسته شدن در ، با صدای سوز و آرومی که از ته سینم بیرون می اومد گفتم خدا به همراهت بشه عزیز دلم ، خدا به مظلومیتت نگاه کنه ، و اینجور جلوی من، یا پیش هر کسی ذلیل نشی ، خزان روی بالشت خوابوندم و اولین کاری که کردم صورتم از خاک زغال شستم ،
دل و دماغ ، حوصله ی هیچ کاری رو نداشتم ، حس میکردم اعصابم آروم نیست ، پیش خزان برگشتم و کنارش دراز کشیدم ،اینقدر به سقف خیره شدم و به قیافه ی سعید فکر کردم تا چشام خسته شدن و به خواب رفتم ، نمی‌دونم چقدر از خواب عمیقم گذشته بود که با صدای تق و توق در بیدار شدم ، چشام از ترس اون خواب چند وقت پیشم باز نگه داشتم حتی میترسیدم پلک بزنم ، دوباره همون صدای کوبیدن در انگار به قلبم ضربه می‌خورد از جایم تکونی خوردم و با ترس بلند شدم ، آروم راه میرفتم به پشت در رسیدم و صدامو کلفت کردم و گفتم کی هستی ؟
با کی کار داری ؟هااااا؟
صدای پیر دایه از پشت در گفت ، من ، من ،من با خاتون کار دارم ، تو کی هستی ؟ خاتون کجاس ؟ نفس راحتی کشیدم ، صدامو صاف کردم و درو برای دایه که تو این ساعت بیشتر از هر کسی برای آرامش روح درونم، بهش نیاز داشتم باز کردم ، دایه با دیدنم گفت سلام دخترم ؟ مهمون داری ؟
من میرم یه وقت دیگه میام شما راحت باشین ، دستشو گرفتم و گفتم چه کسی بهتر از تو میتونم باهاش راحت باشم ، کجا میخوای بری وقتی که خاتون بهت نیاز داره ، با تعجب بهم نگاه کرد و ...گفت؛
حالت خوبه ؟ نه فک کنم مریض شدی ،
دستشو روی پیشونیم چسبوند و گفت تب که نداری ،
حالا نگفتی مهمونت کیه ؟ دستشو به طرف خودم کشیدم و محکم بغلش کردم و گفتم هیچکه دایه ،اینقدر محکم بغلش کردم ، دایه تو بغلم تقلا به خروج میکرد ، گفت ولم کن ، خاتون
دنده هامو شکوندی دختر ، اگه مهمون نداشتی و مریض نیستی ، پس چرا صداتو عوض کرده بودی ؟
ولی حق داری ننه ، از بس که تنها موندی کم کم داری دیونه میشی ،
به حرفش خندم گرفت ، گفتم حالا بیا تو خونه با هم حرف می‌زنیم ، دستشو بالا آورد و گفت نمیخوای این سبد ازم بگیری ؟ دستم فلج شد ، از اون سر تهرون. ، تا این سر ، پیاده اومدم ، دلم نیومد تنهایی بخورم ، صداشو آروم تر کرد و گفت می دونی من کجا بودم ، ولی چه حرف خنده داری زدم ، از کجا میفهمی من کجا بودم وایسا بهت بگم دیشب کجا بودم
دیشب زائو داشتم ، دختر از ما بهترون بودن ، اگه ببینی چه خونه و زندگی داشتن ، نگم برات ، از خونه که خونه نبود عمارت بوده ، لباساشون حتی با ما فرق دارن خاتون ، هفته آیی دوتا از اینا به تورم بخورن دیگه هم من هم شما تامین میشد یم ،
لبامو کج کردم و گفتم دایه اینا که اینقدر وضعشون خوبه چرا عروسشون پیش دکتر نبردن ، گفت یعنی دکتر کارش بهتر از منه؟ دکترا هیچی نمیفهمن خاتون،
اگه میفهمیدن سه روز این دختر درد نمی‌کشید
سه روز تو مشتفاخونه درد داشته ولی اون دکتر نتونست بچه رو بدنیا بیاره
یکی منو بهشون معرفی کرده بود ، حالا درسته من اذیت شدم اما یه پسر رشید رو دستم بدنیا آوردم ، سبدی که دست دایه بود را از دستش گرفتم و همین جور که داخلشو نگاه میکردم گفتم این چیه دایه ، گفت دختر ، وقتی عروسشون زایید ، به من گوشت و مرغ و کلی وسایل داخل این ریختن ، خنده آیی کرد و همراه با خنده اش گفت پولی که بهم دادن آندازه ی ده تا زائوی اینجا ......
بعد از شستن دست و صورتش بهم نگاه کرد و گفت خاتون چیزی شده ؟ چرا قیافت اینجوری شده ؟ دستمو روی صورتم کشیدم و گفتم قیافم مگه چطوری شده ؟ دندونای مصنوعیش تو دهنش جابه جا کرد و گفت ؛ دختر موهامو الکی سفید نشدن ، من صدتای قیافه ی تو و امثال خودتو مثل روز میتونم شنا سایی کنم ،حالا بگو چی شده
 

گفتم حالا بیا یه چایی برات بریزم ، بعدا برات تعریف میکنم نفس بلندی کشید و همراه من داخل اتاق شد ، سماور، روشن کردم و چندتا گلابی که از درخت ، دیشب سعید چیده بود را تو پشقاب ملامین گذاشتم و روبروی دایه گذاشتم ، دایه پشقاب را کنار گذاشت و گفت بیا بشین ، نمی‌خواد خانم بودنتو بهم نشون بدی ، زود باش بگو چی شده ، جون به لبم کردی ،
دور لبمو با انگشتم پاک کردم و شروع کردم از اون روزی که دایه رفت و تا به امروز و باخبر شدن عقیم بودن سعید همه رو یه نفس بدون وقفه رامو به مو تعریف کردم ، بعد از تموم شدن حرفام گفتم دایه ، من اصلا ناراحت نیستم ، ولی سعید کلی بهم ریخته ،
دایه حرفمو قطع کرد و سکوتش که مثل یه مادری که به حرف های دخترش گوش میداد ، آهی کشید ، وشکوند و گفت ، حق داره ، چرا نباید ناراحت بشه ، هر مردی یا هر زنی حق داره اولاد صالح داشته باشه ، و الان ، خودت چون بچه داری ،
هنوز خزان بچه اس ، بزار چند سالی بگذره صدات در میاد ، حتی اخلاقت نسبت به الانت عوض میشه ، گفتم نه من هیچ وقت اخلاقم عوض نمیشه ، دستشو برام تکون داد و گفت خیلیا همین حرفو زدن ، ولی بعداً رنگ عوض کردن حالا نمی‌خواد با من سر حرفی که مطمعنم اتفاق می افته چونه بزنی ،
بزار برم ،
بلند شد ، با تعجب گفتم دایه کجا میخوای بری ؟ تو که تازه اومدی ؟
تورو خدا نرو ، همش چند دقیقه بیشتر نیست که اومدی ، گفت برمی‌گردم ، تا سر خیابون یه توکه پایی میرم و زودی برمیگردم ، با قیافه آیی که پراز خواهش و تمنا گفتم چی میخوای ؟ هر چه میخوای بگو من برات میخرم ، دمپاییش را روبروی پاش صاف کرد و گفت چیزی ایی که من می‌خوام تو نمیتونی بخری ، و با عجله از خونه بیرون رفت ، تو این فرصتی که تنها شدم و دایه برای خرید رفته بود ، گوشت قربونی که دایه اورده بود را نصف کردم وداخل قابلمه با نخود و پیاز برای آبگوشت بار زدم ،و تو همین فاصله خزان هم بیدار شده بود ، زیر سینم خوابوندمش ، تا شیرش بدم که صدای کوبیدن در راشنیدم ، اینقدر به وجود دایه احتیاج داشتم بدون دمپایی خودمو به در رسوندم و از دیدن دوباره ی دایه لبخند شوق که انگار چند ماهی ندیده بودم گفتم خوش اومدی دایه ،

دایه عرق پیشونیشو با شونه اش پاک کرد و گفت دختر.
دوتا سینی بیار تا این دونه هارو قبل از اینکه شوهرت بیادو متوجه ی چیزی بشه تمیزش کنیم ؛ زود این درمون دردشو درست کنم
با سوال گفتم دایه چی تمیز کنیم ؟چرا نباید سعید بفهمه ؟ دستشو تکون داد و گفت زیاد حرف نزن همون کاری که گفتم را انجام بده تا بعداً برات راجب این دارو توضیح میدم ، با آوردن سینی دایه روی بالشت تکیه داده بود و با دستش پاهاشو فشار میداد و به خزان با مهربونی نگاه میکرد و می‌خندید ، با دیدنم گفت خاتون ، ماشالله دخترمون داره بزرگ میشه ، انشالله بختش هم مثل قیافش خوشگل بشه ، زود ادامه ی حرف دایه رو گرفتم و گفتم انشالله ، انشالله یا رب العالمین ، دایه چندتا پاکت که کنارش بودن را باز کرد و گفت بیا اینارو از سنگ تمیز کن ، من که چشام کم سو شدن ، نمیتونم درست ببینم ، ابروهامو توی هم گره زدم و گفتم خب نگفتی این همه بذری که آوردی برای چی ؟
نکنه میخوای تو باغچه سبزی بکاری ؟ ولی دیگه تمیزکردن نمی‌خواد دایه ، ؛ گفت نه دختر اینو پاک کن بعد با هاون قشنگ بسابیم ، و هر شب قبل خواب و صبح قبل ناشتا ، دو قاشق از این مواد به اون شوهر کمر علیلت بده تا انشالله کمرش سفت بشه ، دستشو جلوی دهنش گرفت و ریز ریز خنده آیی کردو گفت تا هر چه بتونه ازت سرویس بگیره و یه پسر کاکُل زری برای ما بیاره ، با خوشحالی گفتم دایه با همین دارو یعنی ممکنه بچه دار بشیم ؟ خنده اشو قورت داد و گفت والله به چندین نفری که دادم بیشترشون جواب داد و یه چند نفری نه ، چون اون کار من نبود و کار خدا بوده ، حالا انشالله شوهرت هم با همین دارو دامن تورو سبز کنه ، زود یکی از پاکت ها رو توی سینی ریختم و با دقت شروع کردم به پاک کردن ، سرمو بالا آوردم و گفتم دایه وقتی اومدی تهران بعدش چی شد ؟ همون خانواده کمکت کردن ؟ خانواده ات پیدات نکردن ؟ خزان بغل کرد و رو پاش بالشت گذاشت و خزان را روی بالشت خوابوند و آروم آروم پاشو تکون داد و گفت ؛ من به طرف اون حجره آیی که زهره خانم گفته بود رفتم ، چشمت اون حجره رو نبینه ، یه اتاقک شش متری ، پراز خرت و پرت و اشغال و کثیفی بود ، حتی بوی تعفن میداد ، دستمو روی سرم چسبوندم و گفتم پوران چه جوری میخوای تو این حجره بخوابی ، فک نکنم اینجا آدم زندگی میکرده ، بیشتر شبیه لونه ی سگ بوده تا اتاقک انسان ، همین جور که داشتم با خودم حرف میزدم صدایی پشت سرم منو از حرف زدن باز داشت ، زود به عقب چرخی زدم و از دیدن حمید آقا ، خودمو جمع و جور کردم و گفتم با من بودی ؟ حمید آقا به من نگاه نمی‌کرد و با سر انگشتش نوک دماغشو گرفت


با اشاره گفت بیا بیرون ، من هم از خدا خواسته زود از اون اتاقک بد بو بیرون اومدم ، حمیداقا تند تند نفس تازه میکرد ،با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم حمیداقا چرا اینجوری میکنی ؟
اینقدر ها هم بد نیست ، هاااا،
گفت دختر اونجا بمونی مریض میشی ، گفتم عیبی نداره از تو کوچه خیابون خوابیدن بهتره ،که
نگاهی بهم کرد و بعد مکثی کوتاه گفت وایسا ببینم زهره قبول میکنه یه اتاق توی همین ، عمارت بهت بده ،
تو دلم خدا خدا میکردم ، و دستمو پشت سرم بردم و تند تند بشکن می زدم و هر از گاهی دعا میکردم ، زهره خانم اعتراضی رفتن به عمارت نکنه ،
سیاست به خرج دادم و خودمو به مظلومیت زدم و به ظاهر گفتم نه آقا ، من همین جا میمونم ، نمی‌خوام مزاحم شما و زهره خانم بشم ،
همین که منو از اون راه پر خطر نجات دادین ، و همین که برام جا دادین برام کافیه
بی اعتنا به من ،گفت همین جا بمون تا صدات بزنم و راهشو به طرف عمارت کج کرد ، زیر یکی از درخت های هلو نشستم و به میوه هایی که از درخت آویزون شده بودن نگاه کردم ، گفتم خوش به حالتون ، هیچ دغدغه ی فکری ندارین ، ای کاش من جای یکی از شما ها بودم ، انگشتمو به طرف بالا گرفتم و گفتم دوست داشتم جای تو که اون سر جا خوش کردی که دست آدمیزاد بهت نرسه تا خورده نشی باشم ولی چه کنم این آرزوی پوچ بیشتر نیست ، با صدای مردی غریبه که می‌گفت هوی دختر ، دیونه شدی ؟
یا دیوانه بودی ؟ به عقب برگشتم و از دیدن پسری قد بلند با موهای سیاهِ مجعدی که با چشم های درشتش هم رنگ بود و به پوست سبزه اش جلوه ی خاصی میداد ، با هول گفتم دیوانه نیستم ، فقط داشتم آهنگ زمزمه میکردم ، با اشاره و قیافه آیی که برام گرفته بود گفت زود باش پشت سر من راه بیافت ، خانم کارت داره، لبامو کج کردم و گفتم خانم کی هست ؟ جوابی بهم نداد و با سرعت راه میرفت و من به جای راه رفتن پشت سرش میدوییدم ، به عمارت که رسیدیم ، زهره خانم و حمیداقا روی پله ایستاده بودن ، با دیدنشون لبخندی زدم ، زهره خانم گفت، از فردا میتونی توی مطبخ کار کنی ، و یه اتاق تو همین عمارت بهت میدم ، ولی به یه شرط ، نه اینکه توی عمارت بچرخی ، فقط و فقط اگه کاری بود ، یا کارت داشتیم ، میتونی رفت و آمد کنی ، و به جای حقوقی که بهت بدیم ، خورد و خوراکت میشه ، اگه قبول میکنی بسم الله و اگه قبول نمیکنی ، میتونی تو همون اتاقک سرکنی تا جایی برای خودت پیدا کنی ،
من تازه خوشحال که دارم ، وارد عمارت میشم ،
زود بدون اینکه فکری کنم ، گفتم قببولِ قبول ، هر چه شما میگید من چشم بسته قبول میکنم ، مگه میشه رو حرف آقا و خانم ، حرفی زد ،
تازه باید با افتخار قبول کنم ، حمید آقا لبخندی زد و با رضایت که در چشمهایش موج میزد گفت پس از همین روز اول کارتو شروع کن ،
زهره خانم، ابروشوهاشو در هم گره زد وگفت چی ، چیه شروع کنه ، ؟
واقعا می‌دونی چی میگی حمید جان ؟ دستشو جلوش گرفت و گفت نه ، نه همین جوری حقی نداره وارد عمارت بشی ، این لباسای درِ،پیتی هم بنداز دور ، اول از همه میری نمره خودتو قشنگ میشوری ، بعد میتونی وارد عمارت بشی ،
با ناخنم کف سرم را خاروندم و گفتم خانم نمره چیه ؟ من چطوری برم نمره؟ خنده ی آروم پسر جوونی که پشت سرم ایستاده بود ، تمرکزم را از نمره به خودش منعکس کرد ، به عقب برگشتم و به صورتش که به زور جلوی خنده اشو گرفته بود نگاهی حرص انداختم و گفتم ، مرض ، !با شنیدن حرفم چشاشو گرد کرد و خواست چیزی بگه که ،،،،، زهره خانم گفت نمره جایی که باید رو خودت آب بریزی ,، و این چرک چرکارو بشوری
معلوم نیست چند وقته حموم نرفتی
گفتم خانم من از کجا بتونم تو این شهر غریب نمره پیدا کنم ؟ اگه کم شدم چطور پیداتون کنم ، انگشتش را روی پسر جوون اشاره کرد و گفت عرفان ، پوران را تا نمره همراهی کن ، و تا کارش تموم نشده. ،حقی نداری به اینجا برگردی ، فهمیدی چی گفتم ؟
عرفان سریع سرشو تکون داد و گفت چشم خانم هر چه شما دستور بدی، عرفان با صدای آروم و مملو از حرص گفت ، زود راه بیافت ، فقط تورو اینجا کم داشتیم ، که اضافه شدی
دو قدم بیشتر راه نرفته بودم ، زهره خانم گفت پوران یه لحظه صبر کن ، با عجله به داخل عمارت رفت و بعد از اندکی دقیقه با یه کیف پیش ما برگشت و گفت بعد از حموم اینارو بپوش و لباسای تنت پرت میکنی سطل آشغالی که چشمم بهشون نخوره ، با چشم از محضر زهره خانم و حمید آقا خداحافظی کردیم و با عرفان با فاصله به راه افتادم عرفان قدم هاشو تند کرد و من پشت سرش ، به جای راه رفتن تا بهش برسم میدوییدم ،
یه جا دیگه بریده و خسته شدم در جا ایستادم و گفتم هوی پسر مگه داری سر میبری ؟
سرشو به عقب کج کرد و گفت نه اتفاقا دارم عروس میبرم ، خنده ی مصنوعی کردم و گفتم هر ،هر، هر ،هر ، مردم از خنده ، دهنشو برام کج کرد و گفت راه بیافت ،حوصله ی تو یکی رو دیگه ندارم ، زود باش
به راه رفتن ادامه دادیم و به جایی زیر زمین مانندی که اسمش نمره اس رسیدیم ، روبروی در ایستاد
گفت چرا هاج واج داری به من نگاه می‌کنی ؟با تعجب گفتم خب پس چکار کنم ؟ با حرص گفت مگه خانم تورو برای حموم نفرستاده حالا داری از من می‌پرسی باید چکار کنم ؟ نکنه انتظار داری همراهت داخل نمره شم و پشتتو کیسه بزنم ،؟
روبروش ایستادم ، قیافم کج و کوله کردم، شروع به ادا در اوردن کردم بدون اینکه بهش نگاه کنم داخل نمره شدم ، همین که وارد شدم و دیدن این همه زن لخت خندم گرفت و با پوز خندی گفتم یا امام زاده عسکر ، اینجا دیگه کجاس ؟
با صدای زنی که روبروی میز نشسته بود خندمو بلعیدم ،
__ با کی کار داری ؟ زود گفتم با هیچکی ؟ ابروشو در هم گره زد
__ گفت پس اینجا چکار داری ؟ گفتم اومدم رو خودم یه آبی بریزم ،اینجوری خانم دستور داده
اخماشو باز کرد و با اشاره به یکی از اتاقکا گفت برو تو اون نمره ، زود حموم کن ، من هم کیف به دست که نمی‌دونستم داخلش چی هست و چی می‌تونه باشه داخل حمومی که طهرونیا اسمشو نمره گذاشته بودن شدم،
دایه سکوت کرد و بعد مکثی گفت دخترم ، خاتون ، راستشو بخوای اولین بار که آب از اون دوش رو سرم ریخت، وحشت کردم ، حق هم داشتم ، حموم کردن ما روستایی ها مثل شهریا نبود ، مثل برق گرفته ها لخت لخت از ترس دوش که فکر میکردم سقف سوراخ سوراخ شده از نمره بیرون پریدم
با وحشت گفتم خانم چرا آب از اون بالا می‌ریزه ؟ یه دفعه همه با صدای بلند به من و لحنم خندیدن ، تا فهمیدم که اسمش دوش هست نصف جون شده بودم ، خلاصه من اونروز با لباس های زهره خانم و صورتی ترو تمیز قیافم از اون دختر روستایی کمی تغییر و عوض شده بود ، با همون عرفان بداخلاق به عمارت برگشتم و کارمو از اون شب توی عمارت شروع کردم ، چند وقت و چند ماه گذشتو من به کار تو عمارت از مطبخ کار تمیز کاری هم میکردم ، تا اینکه همه چی عوض شد

تیم تولید محتوا
برچسب ها : khazan
تاریخ انتشار :
سوالی دارید؟

این مطلب چقدر براتون مفید بود؟

از ۱ تا ۵ امتیاز بدید.

  • مقاله فعلا 5.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

 میانگین رتبه : 5.0   از  5 (0 رای ثبت شده)

جهت دریافت جدیدترین داستان هااپلیکیشن اینفو را بر روی گوشی موبایل و تبلت خود نصب نمایید

آخرین مطالب ارسالی)
آخرین مطالب ارسالی

نوشتن نظر


 
 
 من را بیاد بیاور

آخرین حرف کلمه blrm چیست?